|
به نام خدا السلام علیک یا ابا صالح المهدی (عج) نام کتاب : غدیرعید خدا (پیک شادی ویژه کودک و نوجوان) مولف : سید حمید رضا زهرایی ناشر : انتشارات راز توکل در طلیعه کتاب، روی سخن مولف با پدران و مادران است و آنها را تشویق می کند تا در کنار تعلیم و تربیت در زمینه های اخلاقی و اجتماعی در زمینه های دینی و اعتقادی شیعی نیز تقویت کرده و برای یاری آنها این کتاب را توصیه می نماید . آغاز بحث به داستان غدیر و باز گشت حاجیان اختصاص دارد و در ادامه به شکلی که برای کودکان قابل درک و فهم باشد به محتوای این واقعه مهم می پردازد. محور بحث دراین مجموعه همان سخن مشهور: " من کنت مولا فهذا علی مولا ه" منقول از رسول اکرم (ص) می باشد . در این کتاب با به تصویر کشیدن یک کشتی که در طوفان قرار دارد و تنها مانع در مقابل غرق شدن افراد کشتی می باشد، نویسنده علاوه بر نقل حدیثی دیگر از رسول اکرم (حدیث سفینه) به وضوح به نقش ائمه اطهار و شباهت آنها بدان کشتی، می پردازد. علاوخ بر این مطالب این مجموعه دارای اشعار و جداول و صفحاتی جهت رنگ آمیزی به اشکال مرتبط با موضوع کتاب دارد که مانع بی حوصلگی کودک شده و تمایل و رغبت او را در جهت مطالعه کتاب افزایش می دهد. به امید تعجیل در فرج امام زمان (عج) که وارث غدیر است.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 21:29  توسط
|
به نام خدا السلام علیک یا ابا صالح المهدی (ع) نام کتاب : اسرار غدیر ( گزارش تحلیلی از لحظه به لحظه واقعه غدیر خم ) شامل ناگفته هایی از ماجرای غدیر و تحقیقی د رمحتوای خطبه غدیر مولف : محمد باقر انصاری ناشر : نشر مولود کعبه تماس : قم- 7- 741726 مطلع کتاب حدیثی از حضرت فاطمه معصومه در خصوص غدیر می باشد که به حدیث فواطم مشهور است و ذیل آن تذکر می دهد که" آیا روز غدیر خم را فراموش کرده اید. روزی که در آن خداوند علی (ع) را بعد از خود و رسولش بر شما به عنوان پیشوا انتخاب نمود؟ " در این کتاب که شیوه سخن راندن در آن برپایه تحقیق و پژوهش استوار است، به ترسیم صحنه و رخداد غدیر پرداخته و به نقل ماجرای شیطنت منافقین که در راستای جلوگیری از اعلام این مطلب گام برمی داشته اند پرداخته است. در ادامه مولف به خطبه پیامبراکرم (ص) پرداخته و محتوای آنرا درکنار متن عربی آن آورده است. یکی از مهمترین ویژگی های این کتاب آوردن سند متن خطبه غدیر می باشد که بخش پنجم این کتاب را به خود اختصاص داده است. همچنین این کتاب شامل نه بحث و 242 صفحه می باشد. چاپ سوم این کتاب د رسال 1377 ش. بوده است. به امید تعجیل در فرج امام زمان (عج) که وارث غدیر است.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 21:28  توسط
|
به نام خدا السلام علیک یا ابا صالح المهدی (عج) نام کتاب : جلوه گاه نور مولف : به اهتمام جمعی از دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر ری تماس : jelvegah_e_noor@hotmail.com Email: جای بسی خوشوقتی است که جوانان علاقه مند به دین در این روزگارآثاری به جای می گذارند که یقیناً باقیات الصالحات است برای آنان. جمعی ازدانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر ری در سال تحصیلی 1380 به مناسبت عید سعید غدیرخم 1422 ﻫ.ق. سعی بر ارج آنها که مأجور درگاه باد نموده اند. از جمله مطالبی که در این مجموعه 40 صفحه ای گرد آمده : رمزجاذبه عملی،برگرفته از جاذبه و دافعه علی (ع) استاد شهید مرتضی مطهری چند شعر از علی غریم، نیما یوشیج، میزل حبیب خراسانی، محمد مهدی غائی (دانشجو) و علی موسوی گرمارودی از دیگر مطالب این کتاب است. روز رحمت ( باز نویسی حدیثی در فضیلت روز غدیر ) برخوان گسترده نور [ مصاحبه ای فرضی و مستدل و مستند با پیامبر(ص)] مقاله ای از امید فرزانه ( دانشجو) اینک از این مجموعه ارزشمند، به شعرعلی غریم توجه می کنیم: به ده کرشمه پا نهم ، به نه سپهر منجلی بهشت هشت هشته ام ، بهشت من بود علی به عشق او گذشته ام ، زهفت شهر عاشقان زخ شش جهت صلا زنم ، که گشت گاه خوشدلی به پنچ حس من کنون ، شرر زندمی ولا چهار طبع من ، سرشته از ولایت ولی سه روح را رها کنم ، که در دو کون روح من یکی ترانه سر دهد ، علی، علی، علی،علی
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 21:28  توسط
|
به نام خدا السلام علیک یا ابا صالح المهدی (عج) نام کتاب : آفتاب کعبه مولف : محمد باقر انصاری ناشر : مولود کعبه ای نبأ عظیم، معجزه میلاد تو تولد مسیح را تحت الشعاع قرار داد. میلاد آسمانی تو افتخار جاودانه ماست. یکی از کتاب هایی که در رابطه با امیرالمومنین علی (ع ) از تولد آن حضرت بیان شده است، کتابی است به نام " آفتاب کعبه " که گزارش کاملی درباره تولد آن حضرت می باشد. این کتاب دارای بخش هایی می باشد که هر کدام از این بخش ها به گونه ای بیان کننده تولد معجزه آسای امیر المومنین (ع) است . کتاب مذکور دارای شش بخش می باشد که در بخش اول : خلقت نورانی مولود کعبه. بخش دوم : پیش گویی هایی درمورد ولادت امیرالمومنین (ع). بخش سوم : وقایع روزهای قبل از ولادت. بخش چهارم : ماجرای مفصل ولادت امیر المومنین (ع) در کعبه. بخش پنجم : وقایع روزهای بعد از ولادت و بالاخره بخش آخر مربوط به منابع و کتاب شناسی و شعر ولادت در کعبه را بیان می کند. به امید تعجیل در فرج امام زمان (عج) که وارث غدیر است.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 21:27  توسط
|
به نام خدا السلام علیک یا امیر المومنین کاروانی بی ابتدا و بی انتها در راه، کودک و بزرگ، پیر و جوان، زن و مرد، تازه از دیدار خالق باز گشته ، شوق دیدار اهل خانه دارند. هرم گرما در بیابان تفدیده بیداد می کند، در دور دست برکه ای پیداست، فرمان توقف می رسد ؟ آنان را که پیش رفته اند می خوانند تا باز گردنند و هیچ نمی گویند تا آنکه عقب مانده نیز از راه برسد ، محمل ها را روی هم انباشته, منبری مهیا می کنند . مامورانی در میان حاجیان جای میگیرند. رسول خدا (ص) در بالای منبر می ایستد. آیا صدای مرا می شنوید؟ آیا مرا می شناسید ؟ ماموران تکرار میکنند. جماعت می گویند: آری یا رسول الله لب های پیامبر گشوده می گردد به حمد و ثنای خدا : بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله الذّی عَلا فی توَحُّده وَ دَنا فی تفرُّده و.... سپس پیامبر حدیث داستان این توقف از زبان وحی می کنند که: جبریل مرا خواند به امرخدا که ای محمد آنچه از پروردگارت در مورد ولایت علی ابن ابی طالب به تو امر گردیده به مردم برسان .از خدا می خواهم مرا از این امر معزور دارد. باز کلام وحی مرا می خواند ؛ ای محمد آنچه از پروردگارت در مورد ولایت علی ابن ابی طالب به تو امر گردیده به مردم برسان که اگر این کار را به انجام نرسانی رسالتت را انجام نداده ای . باز ازخدا می خواهم مرا از این امر معزور دارد. باردیگر کلام وحی مرا خواند که اینبار مرا آسوده خاطر نمود, ای محمد آنچه از پروردگارت در مورد ولایت علی ابن ابی طالب به تو امر گردیده به مردم برسان که اگر این کار را به انجام نرسانی رسالتت را انجام نداده ای و خدا تو و آیینت را از شر مردم در امان می دارد. پیامبر علی را پیش خو می خواند و از آن علیی که همگان همکنون او را می بینند سخن می گوید : این علی ست اول مومن به خدا و به من و اوست کسی که با من پیمان اخوت و برادری دارد و اوست کسی که نماز بپا داشت و ذکات داد ، هیچ آیه ی تکریمی در قران نیست مگر آنکه در خصوص اوست و.... شنیدید و فهمیدید , جماعت می گویند :آری سپس پیامبر فرمود : ای مردم ! کیست سزاوار تر از شما به شما ؟ گفتند خدا و پیامبر او ! آنگاه حضرت فرمودند آگاه باشید آن که من سرپرست اویم ,پس این علی سرپرست اوست! خداوندا دوست بدار آن را که سرپرستی او را بپزیرد و دشمن بدار هر آن که او را دشمن دارد و یاری کن یار او را و تنها گذارآن را که او را تنها بگذارد و.... حال من مامورم تا از جانب خدا برای او و دیگر امامان و پیشوایان امت که فرزندان من هستند ولی از سلب اویند از شما بیعت بگیرم . پس پیش بیایید وبه او دست داده و با عنوان امیرالمومنین به او سلام کنید. السلام علیک یا امیر المومنین. {{ در خاتمه با تبریک فرا رسیدن ایام مبارک غدیر خم از اینکه دراین نوشته نتوانستیم آنگو که باید به متن خطابه ی غدیریه پیامبر اکرم (ص) و معرفی دیگر ائمه معصومین (علیهم السلام ) بپردازیم از شما دوستاران خاندان نبوت و ولایت پوزش می طلبیم و اگر توفیق الهی حاصل شود بر آن هستیم تا متن کامل خطبه غدیریه حضرت رسول اکرم (ص) را در قسمت آرشیو غدیر قرار دهیم }}
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 14:9  توسط
|
به نام خدا السلام علیک یا امیر المومنین کاروانی بی ابتدا و بی انتها در راه، کودک و بزرگ، پیر و جوان، زن و مرد، تازه از دیدار خالق باز گشته ، شوق دیدار اهل خانه دارند. هرم گرما در بیابان تفدیده بیداد می کند، در دور دست برکه ای پیداست، فرمان توقف می رسد ؟ آنان را که پیش رفته اند می خوانند تا باز گردنند و هیچ نمی گویند تا آنکه عقب مانده نیز از راه برسد ، محمل ها را روی هم انباشته, منبری مهیا می کنند . مامورانی در میان حاجیان جای میگیرند. رسول خدا (ص) در بالای منبر می ایستد. آیا صدای مرا می شنوید؟ آیا مرا می شناسید ؟ ماموران تکرار میکنند. جماعت می گویند: آری یا رسول الله لب های پیامبر گشوده می گردد به حمد و ثنای خدا : بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله الذّی عَلا فی توَحُّده وَ دَنا فی تفرُّده و.... سپس پیامبر حدیث داستان این توقف از زبان وحی می کنند که: جبریل مرا خواند به امرخدا که ای محمد آنچه از پروردگارت در مورد ولایت علی ابن ابی طالب به تو امر گردیده به مردم برسان .از خدا می خواهم مرا از این امر معزور دارد. باز کلام وحی مرا می خواند ؛ ای محمد آنچه از پروردگارت در مورد ولایت علی ابن ابی طالب به تو امر گردیده به مردم برسان که اگر این کار را به انجام نرسانی رسالتت را انجام نداده ای . باز ازخدا می خواهم مرا از این امر معزور دارد. باردیگر کلام وحی مرا خواند که اینبار مرا آسوده خاطر نمود, ای محمد آنچه از پروردگارت در مورد ولایت علی ابن ابی طالب به تو امر گردیده به مردم برسان که اگر این کار را به انجام نرسانی رسالتت را انجام نداده ای و خدا تو و آیینت را از شر مردم در امان می دارد. پیامبر علی را پیش خو می خواند و از آن علیی که همگان همکنون او را می بینند سخن می گوید : این علی ست اول مومن به خدا و به من و اوست کسی که با من پیمان اخوت و برادری دارد و اوست کسی که نماز بپا داشت و ذکات داد ، هیچ آیه ی تکریمی در قران نیست مگر آنکه در خصوص اوست و.... شنیدید و فهمیدید , جماعت می گویند :آری سپس پیامبر فرمود : ای مردم ! کیست سزاوار تر از شما به شما ؟ گفتند خدا و پیامبر او ! آنگاه حضرت فرمودند آگاه باشید آن که من سرپرست اویم ,پس این علی سرپرست اوست! خداوندا دوست بدار آن را که سرپرستی او را بپزیرد و دشمن بدار هر آن که او را دشمن دارد و یاری کن یار او را و تنها گذارآن را که او را تنها بگذارد و.... حال من مامورم تا از جانب خدا برای او و دیگر امامان و پیشوایان امت که فرزندان من هستند ولی از سلب اویند از شما بیعت بگیرم . پس پیش بیایید وبه او دست داده و با عنوان امیرالمومنین به او سلام کنید. السلام علیک یا امیر المومنین. {{ در خاتمه با تبریک فرا رسیدن ایام مبارک غدیر خم از اینکه دراین نوشته نتوانستیم آنگو که باید به متن خطابه ی غدیریه پیامبر اکرم (ص) و معرفی دیگر ائمه معصومین (علیهم السلام ) بپردازیم از شما دوستاران خاندان نبوت و ولایت پوزش می طلبیم و اگر توفیق الهی حاصل شود بر آن هستیم تا متن کامل خطبه غدیریه حضرت رسول اکرم (ص) را در قسمت آرشیو غدیر قرار دهیم }}
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 14:8  توسط
|
به نام خدا السلام علیک یا مهدی (عج) عنوان: روز الست در روز الست , من می پرستیدم هر چه هست در دمی خواندند ما را که ببینید زان پس بگویید , قالوا بلا دیده ام به چشمانت افتاد ندانستم که چه بلاها در کامَم فِتاد از یادم برفت هرآنچه که در یادم بود گویی خدای را هرگز نکرده بودم من سُجود عشقت آخر آبرویم را برد ما را گفتند از این بی آبرویی آخر چه سود چشمانمان را دوختیم بر راهت تا بگویی راز این پنهانی ها چه بود
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 13:54  توسط
|
عنوان : درخت
در کوچه باغ سرنوشت , روزگاري مي زدم قدم صداي خنده هاي کودکان , آشناي لحظه هايم شُرشُر باران غم از جان من مي شست باد بهاري , گيسوانم شانه مي زد شاخسارم در آسمان ها , سايه بانم در زمين در سايه ام مي خوابيد , آنکه خسته از راه مي رسيد ميوه ام هم ترش و شيرين , سرخ و رنگين مزد من اين بود خنده ي يک کودک غمگين کودک وهم بزرگ آشناي روزگارم همّت من اين بود به عشق دلي بدست آرم در کوچه مان آبرويي داشتم سرو نبودم , قامت به غيرت راست داشتم چرخ گردون چرخيد و آبرويم را گرفت کهن گشتم و ريش احوال دوستان , آشنايان آن ديار رفتند و از من کس نپرسد يک سوال از تولد تا سرانجام , اين بود کار قصه ي ِ غصه ي تک درخت غم غُسار
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 13:48  توسط
|
عنوان: آخرين آغوش ِ پُر مهر قالب: داستان هنوز شش سالم نشده بود که پدرم مُرد و من و مادرم را در يک شهر غريب دور از دوستان وآشنايان , تنها گذاشت و فانوس هر چند کم نور خانه يمان را خاموش کرد . مادرم مجبور شد براي امرار معاش و پرداخت انبوهي از بدهکاري ها ي پدرم در يک کارگاه قالي بافي مشغول به کار شد . روزگارمان هر چند بسختي , اما به هر حال مي گذشت . ديگرهشت ساله بودم . اين سال اصلا ً برايم ياد آورخاطرات خوبي نيست . شب عيد بود و همه خوشحالي مي کردند و من ومادرم هم در کنار سفره ي محقرمان , زيرسقف خانه يمان که جاي جاي آن با آسمان پيوند خورده بود , نشسته بوديم . صداي در خانه بلند شد و رنگ سفيد شادي مرا با سياهي لباس عزا پوشاند و شيريني شکلات هاي طلايي رنگ را در کام من تلخ کرد. ديگر لب هايم نمي خنديد . در دار دنيا جر مادرم فقط يک پدربزرگ و مادربزرگ داشتم که حال لباس عزايشان را بر تن کرده بودم . نمي دانم چگونه . فقط اينرا شنيدم که در يک تصادف اتومبيل از اين دنيا رفته اند . آن شب مادرم بسيار گريه کرد , من هم خيلي دلم گرفته بود , امّا بيشتر دلم به حال خودمان مي سوخت . چرا که ديگر در اين دنيا کسي را جز هم نداشتيم . بعد از اين ماجرا ديگر کسي نبود که به ما براي اداره ي زندگي يمان کمک کند. مادر روز و شب قالي بافي مي کرد و من هم با اينکه 8 سال بيشتر نداشتم , پا به پاي او کار مي کردم , تا بتوانيم سرمان را بالا بگيريم و دستمان را مقابل کسي دراز نکنيم . با اين حال درآمد قالي بافي کفاف زندگي يمان را نمي داد. از اين رو از قبول شست و شوي فرش هاي ديگران هم امتناع نمي کرديم . يک روز به همراه مادرم دو سه تا از قاليچه ها را شسته بر روي ديوارهاي خانه يمان پهن کرديم , تا زودتر خشک شوند و آنها را به صاحبانشان پس دهيم. آن روز مادرم براي تهيه نخ به بازار رفت و من در خانه تنها ماندم . از شانس بدِ من آسمان گرفت و شروع به باريدن کرد . با عجله به حياط دويدم تا فرش ها را جمع کنم , امّا زورم به فرش ها نمي رسيد . به خاطر از بين رفتن آن همه تلاش و زحمت براي شستن قالي ها چشم هايم پُر شده بود . آسمان هم با ديدن چشم ها ي من دلش بيشتر گرفت و به باريدن بيشتر ادامه داد . هر چه اشک هاي من زودتر به زمين مي رسيد , قطره هاي باران هم سريع تر از هم سبقت مي گرفتند . يک ساعتي در حياط با قالي ها دست و پنجه نرم کردم امّا کاري از پيش نبردم. ديگر از سرما دندان ها يم به هم مي خورد . بالاخره مادرم رسيد و من را که از سرما به خود مي لرزيدم به خانه برد. زود مرا خشک کرد ولي فايده اي نداشت . بيچاره دست پاچه شده بود , آخر با اين وضع بد مالي مريض شدن و خرج دوا و درمان کمرشکن بود . بنده خدا خودش بر اثر کار زياد در کارگاه قالي بافي , سرفه هاي شديدي مي کرد و هر از چند گاهي خون بالا مي آورد . امّا اوضاع نا بسامان مالي امان استراحتي وَلو کوتاه را از او گرفته بود . شب تب و لرض شديدي کردم و بخاطر ضعف جسماني اصلاً وضع خوبي نداشتم . مادرم به همراه احمد آقا يکي از دَلّالان فرش که مادرم قالي هايي را که مي بافت به او مي فروخت مرا به بيمارستان بردند . دو هفته اي در بيمارستان بستري شدم . از آن رو که بيمارستان شخصي بود , خرج زيادي را روي دست ها ي مادرم گذاشت . در آن دوران مادرم صبح تا شب و شب تا صبح در کنار من حضور داشت و هر گاه چشمانم را باز مي کردم , نگاهم به چشمان نگران او مي افتاد و تنها صداي آشناي گوش هايم , ذمذمه ها و راز و نيازهاي او با خدا بود . بعد از مرخّص شدن از بيمارستان متوچه شدم که مادرم براي پرداخت هزينه هاي بيمارستان ناچار به ازدواج با احمد آقا شده است . از اين اتفاق بسيار دلم شکست و دو روز با مادرم صحبت نکردم . سرفه هاي شديد مادرم دلم را به درد مي آورد ولي غرورم به من اجازه نمي داد که با او صحبت بکنم . تا يک روز آنقدر سرفه کرد و خون بالا آورد که از حال رفت . از خانه با عجله به سمت بازار دويدم تا نا پدري ام را از موضوع آگاه کنم. در حالي که خيس عرق بودم و صدايم مي لرزيد موضوع را به او گفتم . نا پدري ام با تلفن شماره اي را گرفت و آدرس خانه يمان را داد و بعد به همراه او درحاليکه چشمانم را مرواريد هاي اشک پوشانده بود به سمت خانه حرکت کرديم . احمد آقا و من درحاليکه سر از پا نمي شناختيم به درون خانه دويديم . صداي آژير آمبولانس که وارد کوچه يمان شده بود به گوش رسيد , ناپدري ام به بيرون رفت تا آمبولانس را به جلوي در خانه يمان بياورد . از پله ها بالا رفتم , چشمانم غرق در اشک بود با همان حال مادرم را که بر روي زمين افتاده بود , در آغوش کشيدم . مادرم به صداي گريه ي من چشمانش را باز کرد و آن دست هاي پينه بسته اش را بر روي صورتم کشيد . بردستانش مدام بوسه مي زدم که ناگاه دستانش از لب هايم جدا شد و بر زمين افتاد . احمد آقا به درون خانه دويد امّا همان جا , جلوي در خانه خشکش زد و من درحاليکه دستان مادرم را گرفته بودم , مدام اشک مي ريختم . نفس کشيدن برايم سخت بود و بغز گلويم را مدام فشار مي داد . در آن زمان ناپدري ام جلو آمد تا مرا از مادرم جدا کند . امّا دستان من از دستان او جدا نمي شد . او مرا مي کشيد و من درحاليکه مادرم را صدا مي زدم اشک مي ريختم . نمي دانم شايد ديگر مادرم نمي خواست که در اين دنيا بماند , که دست هايش مرا رها کرد .
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 13:45  توسط
|
به نام خدا السلام علیک یا صاحب الزمان (عج) السلام علیک یا باقر العلوم (ع) اشک ها در آتش کینه و نیرنگ و نفاق می سوزد و دست جفا خورشید در نقاب خاک می کشاند و هنوز فریادی نیست . باب خدا دیگر بار بی حرمت می گردد و صدای آن سیلی باز به گوش می رسد و عجب از این روزگار و صد عجب از ما دعوی داران حق و عدالت که مدال اسلام بر گردن می نهیم و هنوز سکوتمان را یارای فریاد شدن نیست. امروز حتی سایه ها هم لباس سیاه بر تن می کنند که باقر ( ع) را در سوگند و در آن دقایق که ما غافلیم آسمان ها لباس غزا بر تن می کنند تا شاید ما بیاد آوریم . بدین وسیله شهادت مظلومانه امام محمد بن علی باقر (ع) را به پیشگاه آقا صاحب الزمان (عج) و محبین و ارادت مندان حضرتش تسلیت عرض می مناییم. با آرزوی تعجیل در فرج آن بزرگوار .
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 12:58  توسط
|
|
|