تبليغاتX
MONJI

 

گزيده اى از اخلاق پيامبر (صلى الله عليه وآله)



پربركت ترين مال
حضرت امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد : پيراهن رسول خدا (صلى الله عليه وآله) كهنه شده بود ، مردى خدمت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) آمد و دوازده درهم به حضرت هديه داد . حضرت به على (عليه السلام) فرمود : اين دوازده درهم را بگير و براى من پيراهنى بخر تا بپوشم . على (عليه السلام) فرمود : به بازار رفتم و پيراهنى به دوازده درهم براى حضرت خريده ، آن را نزد پيامبر بردم ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) نگاهى به آن انداخت ، فرمود : براى من جز اين محبوب تر است . گمان مى برى كه صاحبش اين داد و ستد را به هم بزند و اقاله كند ؟ على (عليه السلام)گفت : نمى دانم ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : ببين اگر قبول كرد به هم بزن . نزد صاحب مغازه رفته ، گفتم : پيامبر (صلى الله عليه وآله) اين پيراهن را نمى پسندد و از آن ناخشنود است ، پيراهن ارزان قيمتى را مى خواهد ، اين معامله را به هم بزن . صاحب مغازه دوازده درهم را به من باز گرداند و من آن را براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله)بردم ، حضرت همراه من روانه بازار شد تا پيراهنى بخرد ، در طول راه نگاهش به كنيزى افتاد كه در راه نشسته ، گريه مى كند ، حضرت فرمود : ترا چه شده ؟ گفت : خانواده ام چهار درهم به من دادند تا آنچه را نياز دارند بخرم ، چهار درهم گم شد و من جرأت بازگشت به سوى آنان را ندارم . حضرت ، چهار درهم به او عطا كرد و فرمان داد كه به سوى خانواده اش بازگردد آنگاه به بازار آمد و پيراهنى به چهار درهم خريد و پوشيد و خدا را سپاس گفت . پيامبر (صلى الله عليه وآله) از بازار بيرون رفت كه ناگاه مردى را عريان ديد كه مى گويد : اگر كسى مرا بپوشاند خدا او را از لباس بهشت خواهد پوشانيد ! حضرت پيراهن تازه خريده را از تن بيرون آورد و به نيازمند پوشانيد سپس به بازار برگشت و با چهار درهم باقى مانده پيراهنى ديگر خريد و پوشيد و خدا را سپاس گفت و به سوى منزلش بازگشت . در مسير راه آن كنيز را ديد كه هنوز ميان راه نشسته ، به او فرمود : چرا نزد خانواده ات بازنگشتى ؟ گفت : رفتنم به تأخير افتاده مى ترسم به خانه باز گردم و مورد آزار قرار بگيرم ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : همراه من بيا و مرا نزد خانواده ات ببر كه از تو شفاعت كنم . پيامبر (صلى الله عليه وآله) تا درِ خانه آمد سپس گفت : درود بر شما اى اهل خانه ! ولى پاسخى نشنيد ! دوباره درود فرستاد ، باز پاسخش را ندادند ، بار سوم سلام كرد پاسخش را دادند ، فرمود : چرا بار اول و دوم جوابم را نداديد ؟ گفتند : اى پيامبر خدا ! سلامت را شنيديم ولى دوست داشتيم چند باره بشنويم ، حضرت فرمود : اين كنيز آمدنش به تأخير افتاده او را مؤاخذه نكنيد ، گفتند : اى رسول خدا ! ما او را به خاطر قدم هايت كه به سوى خانه ما آمد در راه خدا آزاد كرديم ! پس پيامبر (صلى الله عليه وآله) گفت : خدا را سپاس ، من دوازده درهمى با بركت مانند اين دوازده درهم نديدم ! دو عريان را پوشانيد و انسانى را از قيد بردگى آزاد كرد.

پنج برنامه اخلاقى از پيامبر (صلى الله عليه وآله)


امام باقر (عليه السلام) از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) روايت مى كند كه آن حضرت فرمود :
پنج چيز است كه تا لحظه مرگ ترك نمى كنم : پوشيدن لباس پشمى ، سوار شدن بر الاغ بى پالان ، غذا خوردن با بردگان ، بافتن كفش با دستانم و سلام كردن به كودكان ; تا پس از من سنّت شود.

يهودى با اخلاق پيامبر (صلى الله عليه وآله) مسلمان مى شود
حضرت امام موسى بن جعفر (عليهما السلام) از پدران بزرگوارش از اميرالمؤمنين (عليه السلام)روايت مى كند : شخصى يهودى چند دينار از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) طلب داشت ، اداى آن وام را از حضرت درخواست كرد ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : نمى توانم طلبت را بپردازم ، يهودى گفت : تا نپردازى تو را رها نمى كنم ، حضرت فرمود : در اين صورت كنارت مى نشينم و كنار او نشست تا جايى كه نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح را همان جا خواند . اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در مقام تهديد و ترساندن او برآمدند ، حضرت به آنان نظر انداخته ، فرمود : مى خواهيد در حق او چه كنيد ؟ گفتند : اى رسول خدا ! يك يهودى تو را اين گونه نزد خود حبس كند ؟ حضرت فرمود : پروردگارم مرا به ستم بر اهل ذمه و غير اهل ذمه مبعوث ننموده است . هنگامى كه روز به نهايت رسيد ، يهودى گفت : « أشهد أن لا إله إلاّ اللّه و أشهد أنّ محمّداً عبده و رسوله » و بخشى از ثروتم را در راه خدا بخشيدم ، اى پيامبر ! به خدا سوگند ! در حق تو اين سخت گيرى را روا نداشتم جز اينكه ببينم تو همان كسى هستى كه در تورات وصف شده اى ؟ من در تورات در وصف تو خوانده ام : محمّد بن عبداللّه محل ولادتش مكه و محل هجرتش مدينه است . درشت خوى و خشمگين و فريادزن نيست وسخنش را به زشت گويى وگفتارش را به فحش نمى آلايد . من به وحدانيت خدا و نبوت تو شهادت مى دهم و اين ثروت من است ، در آن به قانونى كه خدا نازل كرده است فرمان بران.

وام بى بهره براى رفع نياز حاجتمند

 
حضرت امام صادق (عليه السلام) از پدر بزرگوارش حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام)روايت مى كند : نيازمندى به محضر پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) آمد و از حضرت درخواست كمك كرد ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : آيا كسى هست كه وام بى بهره اى در دستش باشد ؟ مردى از انصار از عشيره بنى حُبلى برخاسته ، گفت : من چنين وامى را دارم ، حضرت فرمود : چهار ظرف خرما به اين نيازمند بپرداز .
آن مرد انصارى چهار ظرف خرما را پرداخت . مرد انصارى بعد از مدتى نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله) آمد و پرداخت وامش را از پيامبر (صلى الله عليه وآله) درخواست كرد ، حضرت فرمود : ان شاء اللّه در آينده پرداخت مى شود . پس از مدتى نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله) آمد ، حضرت باز هم فرمود : ان شاء اللّه در آينده پرداخت مى شود و چون بار سوم آمد حضرت فرمود : ان شاء اللّه در آينده پرداخت مى شود ، او به پيامبر (صلى الله عليه وآله) عرضه داشت : يا رسول اللّه ! اين ان شاء اللّه آينده را فراوان به من گفتى ! حضرت تبسم كرده ، فرمود : آيا مردى هست كه وام بى بهره در اختيارش باشد ؟ مردى برخاسته ، گفت : يا رسول اللّه ! در اختيار من هست ، فرمود : چه مقدار در اختيار دارى ؟ گفت : هر چه بخواهى ! فرمود : هشت ظرف به اين مرد بپرداز ، مرد انصارى گفت : فقط چهار ظرف طلبكارم ، حضرت فرمود : چهار ظرف ديگر هم براى تو.


غذا خوردن با تهيدستان


حضرت امام صادق (عليه السلام) از پدر بزرگوارش روايت مى كند : در زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله)تهيدستان به خاطر نداشتن خانه ، شب ها را در مسجد به صبح مى رساندند . پيامبر (صلى الله عليه وآله) شبى در مسجد كنار منبر در ظرفى سنگى با آن تهيدستان افطار كرده ، و هم غذا شد و آن شب از بركت وجود پيامبر (صلى الله عليه وآله) سى نفر از غذايى كه در آن ديگ سنگى بود خوردند و باقى مانده غذا به همسرانش برگردانده شد.


زهد و قناعت


حضرت امام رضا (عليه السلام) از پدران بزرگوارش روايت مى كند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله)فرمود : فرشته اى نزد من آمده ، گفت كه : اى محمّد ! پروردگارت به تو درود فرستاده ، مى فرمايد اگر بخواهى ، پهن دشت پر از ماسه و شن منطقه مكه را برايت طلا كنم ، ولى آن حضرت سر به سوى حق برداشته ، گفت : پروردگارا ! يك روز سير مى مانم تا تو را سپاس و حمد گويم و يك روز گرسنه تا از تو درخواست و گدايى كنم !


تواضع و فروتنى شگفت انگيز


ابن عباس مى گويد : پيامبر (صلى الله عليه وآله) همواره روى زمين بدون فرش مى نشست ، بر روى زمين غذا مى خورد و خود شير گوسپند را مى دوشيد و دعوت بردگان را بر سفره نان جوين مى پذيرفت.
غم مردم داشتن
در زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در ميان اهل صفّه مؤمنى بود تهيدست و سخت نيازمند و محتاج ، او همه نمازهايش را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله) اقتدا مى كرد و هيچ يك از نمازهايش را بدون جماعت نمى خواند ، پيامبر بزرگوار (صلى الله عليه وآله) دلش به حال او مى سوخت و غربت و نياز او را زير نظر داشت . پيامبر بزرگوار (صلى الله عليه وآله) پيوسته به او مى فرمود : اى سعد ! اگر چيزى به دست من برسد تو را بى نياز مى كنم . دير زمانى گذشت و پيامبر (صلى الله عليه وآله) چيزى بدست نياورد از اين رو غم و اندوه حضرت براى سعد زياد شد . خداى مهربان كه ناظر حال پيامبر (صلى الله عليه وآله) نسبت به سعد بود مى دانست ، خداوند متعال جبرئيل را با دو درهم فرو فرستاد ، جبرئيل به پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : خداوند به غم و اندوه تو نسبت به سعد آگاه بود ، آيا دوست دارى سعد را بى نياز كنى ؟ فرمود : آرى ، عرضه داشت : اين دو درهم را به او بده و بگو كه با آن تجارت كند . حضرت دو درهم را گرفته ، براى اداى نماز ظهر از خانه بيرون آمد در حالى كه سعد در انتظار پيامبر كنار در حجره هاى وى ايستاده بود . پيامبر (صلى الله عليه وآله) به او فرمود : تجارت و داد و ستد را دوست دارى ؟ گفت : دوست دارم ، ولى مايه و سرمايه اى ندارم ، حضرت دو درهم را به او داد و فرمود : با اين پول تجارت كن و رزق و روزى الهى را به دست آر . پيامبر (صلى الله عليه وآله) پس از خواندن نماز به سعد فرمود : از اين لحظه دنبال كار و تجارت برو كه من اندوه تو را داشتم . سعد به فرمان پيامبر (صلى الله عليه وآله) دنبال تجارت رفت ، جنسى را به يك درهم مى خريد و به دو درهم مى فروخت و به دو درهم مى خريد و مردم با اشتياق از او به چهار درهم مى خريدند . به همين صورت دنيا به سعد رو آورد و مال و متعاش زياد شد وتجارت او چشمگير گشت تا اينكه بر در مسجد جايى را به چنگ آورد و تجارت خود را در آن گردآورى كرد تا جايى كه بلال اذان مى گفت و پيامبر (صلى الله عليه وآله) براى اداى نماز به مسجد مى آمد ولى سعد مشغول خريد و فروش بود ، فرصت وضو گرفتن و آمدن به مسجد از دستش رفته بود ، سعد ديگر سعد گذشته نبود . حضرت روزى به او فرمود : اى سعد ! آن چنان دنيا تو را مشغول كرده كه از نماز باز مانده اى آن هم نماز با پيامبر ! آن حال و وضع گذشته كجا رفت ؟ آن سير و سلوك چه شد ؟ ! عرضه داشت : چه كنم ، مالم را تباه كنم ؟ چاره اى ندارم ، به اين يكى مى فروشم بايد بهايش را از او بگيرم و از آن يكى مى خرم بايد بهايش را به او پرداخت كنم . حضرت از اين وضعى كه براى سعد پيش آمده بود غصه دار شد ، غصه اى بيش از روزهاى تهيدستى او ! جبرئيل به محضر پيامبر (صلى الله عليه وآله) آمده ، گفت : اى محمد ! خداوند غمت را از جهت سعد مى داند آيا روزگار گذشته سعد را بيشتر دوست دارى يا وضع فعلى او را ؟ فرمود : روزگار گذشته اش را بيشتر دوست دارم ، اكنون در وضعى قرار گرفته كه دنيا دارد آخرتش را از بين مى برد ، جبرئيل گفت : آرى ، اين گونه عشق به دنيا و اموال و ابزارش چيزى جز فتنه و باز دارنده از آخرت نيست ، عرضه داشت : به سعد بگو دو درهمت را كه به اودادى باز گرداند ، وقتى آن را باز گرداند به روزگار اوّلش برمى گردد . پيامبر (صلى الله عليه وآله) از خانه بيرون آمده ، نزد سعد رفت و با محبتى خاص به او فرمود : اى سعد ! نمى خواهى دو درهم ما را باز گردانى ؟ عرضه داشت : چرا ، همراه با دويست درهم ! حضرت فرمود : اى سعد چيزى جز آن دو درهم نمى خواهم ! سعد دو درهم را تقديم پيامبر (صلى الله عليه وآله) كرد ، به تدريج وضعش عوض شد تا جايى كه هرچه فراهم آورده بود از دستش رفته ، به حال اول بازگشت.


نيكى بسيار در برابر ناسپاسى مردم


حضرت امام موسى بن جعفر (عليهما السلام) از پدرانش از اميرالمؤمنين (عليهم السلام) روايت مى كند كه پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) همواره و پيوسته بسيار نيكوكار و احسان كننده اى بود كه نيكى و احسانش از سوى مردم سپاس گزارى نمى شد و نيكى او نسبت به قريش و عرب و عجم فراگير بود و ما اهل بيت هم بسيار نيكوكار و احسان كننده اى هستيم كه نيكى ما سپاس گزارى نمى شود و مؤمنان برگزيده نيز مانند ما هستند.
اوج بندگى
ابوبصير از حضرت امام صادق (عليه السلام) روايت مى كند : رسول خدا (صلى الله عليه وآله) همواره مانند عبد و بنده غذا مى خورد و مانند عبد و بنده روى زمين مى نشست و دانا به اين حقيقت بود كه عبد و بنده است.

درمان و علاج هميشگى
حضرت امام صادق (عليه السلام) فرمود : زنى بدوى و بيابان نشين بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله)گذشت در حالى كه حضرت روى خاك زمين نشسته ، غذا مى خورد ! خطاب به پيامبر (صلى الله عليه وآله) : اى محمّد ! به خدا قسم مانند عبد و بنده غذا مى خورى و مانند عبد و بنده مى نشينى ؟ ! پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : واى بر تو ! چه بنده اى بنده تر از من است ؟ زن گفت : لقمه اى از غذايت را به من بده ! حضرت لقمه اى به او داد ، زن گفت : نه ، به خدا سوگند قبول نمى كنم مگر آنكه لقمه اى كه در دهان دارى به من عطا كنى ! حضرت لقمه دهانش را بيرون آورده ، و به او داد ، او هم لقمه را خورد . امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد آن زن تا از دنيا رفت دردى به او نرسيد.


احترام ويژه به بزرگ زاده


حاتم طايى از بزرگان عرب و مردى بسيار با سخاوت و بلند نظر و با مردم مهربان بود . او روزى يك شتر طبخ مى كرد تا هر كس از هر كجا برسد از سفره كريمانه اش بهره مند شود . اين كار را از صميم قلب و نيتى خالصانه انجام مى داد . حاتم پيش از آنكه محضر نورانى و پربركت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) را درك كند از دنيا رفت . پس از او رياست قبيله و عشيره اش به فرزندش ، عدى رسيد . عدى در بذل و بخشش و سخاوت آيينه پدر بود . مى گويند : روزى شخصى از او صد درهم خواست ، گفت : به خدا سوگند ! اين مقدار درهم بسيار ناچيز است تا بيشتر نخواهى نمى پردازم ! وقتى شاعرى به او گفت : تو را مدح گفته ام ، گفت : صبر كن آنچه مى خواهى به تو بپردازم سپس مديحه را بخوان . سال نهم هجرت ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) گروهى را به سرپرستى اميرمؤمنان (عليه السلام) به قبيله طى فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت كند . آنان بدون تحقيق از فرستادگان پيامبر (صلى الله عليه وآله) كه براى چه هدفى آمده اند با مؤمنان جنگيدند و در آن جنگ شكست خوردند . بسيارى از افراد قبيله همراه با غنائم قابل توجهى به اسارت در آمدند . عدى كه كيش نصرانى داشت به شام گريخت ولى خواهرش به نام سَفّانه اسير شد .
پيامبر (صلى الله عليه وآله) براى تعيين تكليف اسيران به مسجد آمد . دختر حاتم از جاى برخاسته ، گفت : يا رسول اللّه ! پدرم از دنيا رفته ، سرپرستم كه برادر من است به شام گريخته ، بر من به آزادى من منت گذار . حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) فرمان داد لباس قابل توجهى به او دادند و وى را با احترام به شام فرستاد . عدى از ديدن خواهر با آن همه عزت و احترام شگفت زده شد . جريان كار را از او جويا گرديد ، خواهر هنگامى كه برخورد كريمانه پيامبر (صلى الله عليه وآله) را به عدى گفت ، عدى پرسيد : تكليف ما با او چيست ؟ پاسخ داد : صلاح در اين است كه هرچه زودتر نزد او بروى ، اگر پيامبر باشد ، افتخار ، در ايمان آوردن به اوست و اگر پادشاه باشد به عزت مى رسى . عدى به سرعت حركت كرد و در مدينه در ميان مسجد ، خود را به پيامبر (صلى الله عليه وآله)معرفى نمود ، حضرت او را به خانه دعوت كرد .
در هنگام عبور به سوى خانه پيرزنى به پيامبر (صلى الله عليه وآله) رسيده ، حاجت خود را اظهار داشت و با زياده گويى و پُر حرفى پيامبر (صلى الله عليه وآله) را ايستاده نگاه داشت ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) هم با كمال حوصله و بردبارى به همه سخنان او گوش داد ! عدى نزد خود گفت : اين راه و رسم پادشاهان نيست كه با حاجتمندى به اين صورت برخورد كنند . هنگامى كه به خانه رسيدند ، حضرت عدى را روى گليم نشانيد و خود در برابرش روى زمين نشست ، عدى گفت : براى من ناگوار است كه من روى گليم بنشينم و شما روى زمين باشيد ، حضرت فرمود : تو ميهمان مايى ! سپس فرمود : از اينكه مؤمن به اسلام نمى شوى آيا به خاطر فقر و تهى دستى ما و دشمنان فراوان ماست ؟ بى ترديد دنيا اين گونه نمى ماند . عدى با كمال رغبت ايمان آورد ، و پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله) از اهل بيت (عليهم السلام) دفاع كرد و تا پايان عمر ثابت قدم ماند . او در جنگ جمل و صفين و نهروان در ركاب اميرالمؤمنين (عليه السلام) براى خدا شمشير زد ، در جنگ جمل يك چشم خود را از دست داد و سه فرزندش ( طريف و طارف و طرفه ) در نبرد جبهه حق عليه باطل به شرف شهادت رسيدند.
بردبارى شگفت انگيز
انس بن مالك مى گويد : مردى بيابانى به محضر رسول خدا (صلى الله عليه وآله) آمده ، رداى پيامبر را با دست گرفت و چنان كشيد كه كناره ردا بر گردن مبارك رسول خدا نقش انداخت ، سپس گفت : فرمان بده از مال خدا كه نزد توست به من ببخشند ! حضرت به او توجه فرمود و تبسّم كرد و فرمان داد آنچه را لازم دارد به او ببخشند !
نرمى و مداراى با امت
وجود مبارك رسول خدا (صلى الله عليه وآله) هرگاه يكى از برادران دينى را سه روز نمى ديد احوالش را مى پرسيد ، چنانچه در منطقه نبود به او دعا مى كرد و اگر بود به ديدارش مى شتافت و اگر بيمار بود عيادتش مى كرد.
احترام به ميهمان
روزى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به خانه اش در آمد كه به دنبال آن خانه پر از جمعيت شد ، جرير بن عبداللّه جا براى نشستن پيدا نكرد ، به ناچار بيرون خانه نشست . پيامبر (صلى الله عليه وآله) وقتى او را ديد پيراهن خود را برداشته ، به هم پيچيد و به سوى او انداخت و فرمود : روى آن بنشين ، جرير پيراهن را گرفت ، بر صورت گذاشت و آن را بوسيد . و نيز سلمان مى گويد : بر پيامبر وارد شدم در حالى كه بر بالشى تكيه داشت ، بالش را براى من انداخته ، فرمود : اى سلمان ! هيچ مسلمانى بر برادر مسلمانش وارد نمى شود در حالى كه به خاطر بزرگداشت او بالش براى او مى گذارد مگر اينكه خدا او را مورد آمرزش قرار دهد.
احترام بيشتر به خاطر نيكى بيشتر
حضرت امام صادق (عليه السلام) فرمود : خواهرى رضاعى براى پيامبر (صلى الله عليه وآله) نزد آن بزرگوار آمد ، چون او را ديد خوشحال شد و عبايش را براى او انداخت و وى را بر عبايش نشانيد سپس به گفت و شنود به او رو كرد و در چهره اش تبسم مى فرمود . وى پس از پايان ديدار برخاست و از نزد حضرت رفت سپس برادر او آمد ولى پيامبر (صلى الله عليه وآله) رفتارى ديگر با او داشت ، به پيامبر (صلى الله عليه وآله) گفتند : اى رسول خدا ! چرا رفتارى كه با خواهر داشتى با برادر او نداشتى ؟ فرمود : احترام بيشترى كه به خواهر گذاشتم به خاطر اين بود كه خواهر بيش از برادرش به پدرش نيكى مى كرد.
گذشت و عفو از دشمنان
هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) با دوازده هزار نيروى مسلح بدون اينكه مردم مكّه از ورودش به مكه آگاه شوند آن ناحيه باعظمت را فتح كرد چنان با مردم با مهربانى و بردبارى رفتار كرد كه تاريخ را به شگفتى انداخت ! براى يك نفر قابل باور نبود كه سردارى پيروز با طرف شكست خورده خود اين گونه رفتار كند ! ! مردم مكه در مسجد الحرام به صف ايستاده بودند تا رهبر اسلام و مسلمانان كه از قدرت نظامى شگرفى برخوردار شده بود ، از درون كعبه درآيد و حكم لازم را نسبت به مردم مكه كه سيزده سال انواع آزارها را به او روا داشته بودند به آن دوازده هزار سپاه تا دندان مسلح اعلام كند . چون از درون كعبه پس از شكستن بت ها درآمد به اهل مكه خطاب كرد : هان اى مردم ! بد عشيره و همسايگانى براى من بوديد ، مرا از اين ديار رانديد و پس از آن در تعقيب من لشكر كشيديد و بر من تاختيد و ناجوانمردانه هجوم آورديد ، از آزردن من و اذيت و تبعيد و كشتن دوستانم و يارانم فروگذار نكرديد ، عمويم حمزه را كشتيد . شما كه در حق من كه فرستاده خدا بودم چنين كرديد بى ترديد برايم حق قصاص و انتقام است و برابر اين حق بايد مردانتان كشته شوند و زن و فرزندانتان اسير گردند و خانه هايتان خراب شود و اموالتان نصيب نيروى فاتح گردد ولى من حكم و نظر نسبت به شما را به خودتان وا مى گذارم ! شما چه مى گوييد و چه گمان مى بريد ؟ مَاذَا تَقُولُونَ ؟ وَمَاذَا تَظُنُّونَ ؟ سهيل بن عمرو به نمايندگى از همه مردم مكه گفت :
نَقُولُ خَيراً وَنَظُنُّ خَيراً ؟ أخٌ كَرِيمٌ وَابنُ أخ كَريم ؟ وَقَد قَدَرتَ . سخن به خير مى گوييم و گمان به خير مى بريم ، تو برادر بزرگوار و كريم و فرزند برادر بزرگوار و كريمى و اكنون بر ما قدرت يافته اى . پيامبر بزرگوار اسلام (صلى الله عليه وآله) را از اين سخن رقّتى در قلب حاصل شد و اشك در ديده اش نشست . مردم مكه چون حال او را ديدند بانگ به زارى و گريه برداشتند ، آنگاه پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود :
فَإنّى أقُولُ كَما قَال أخِى يُوسُفُ : ( لاَ تَثرِيبَ عَلَيكُمُ اليَومَ يَغفِرُ اللّهُ لَكُم وَهُو أرحُمُ الرَّاحِمينَ ). من همان را مى گويم كه برادرم يوسف گفت : امروز گناهى بر شما نيست ، خدا شما را بيامرزد و او مهربان ترين مهربانان است .
بخششى كريمانه
سهل بن سعد ساعدى مى گويد : جبّه اى از پشم سياه و سپيد براى پيامبر بزرگوار اسلام دوختم كه حضرت از ديدن آن به شگفت آمد و با دست مباركش آن را لمس كرده ، فرمود : نيكو جبّه اى است . مردى اعرابى كه آنجا حاضر بود گفت : اين جبّه را به من عطا كن ! حضرت بى درنگ آن را از تن مبارك برداشت و به او بخشيد.
مواسات با برادر دينى
ابوسعيد خرگوشى در كتاب شرف النبى مى نويسد : يكى از ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله)در حال نيازمندى ازدواج كرد و از آن حضرت چيزى خواست ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) به خانه عايشه رفت و فرمود : چيزى داريم كه اين صحابى را با آن مواسات كنيم ؟ عايشه گفت : در خانه ما زنبيلى است كه مقدارى آرد داخل آن است ، پيامبر (صلى الله عليه وآله)آن زنبيل را با آرد به آن صحابى داد در حالى كه براى خود چيزى نداشتند.
گذشت از مردى بد زبان
كعب بن زهير ، بت پرستى بود كه تا زمان فتح مكه بر آيين جاهليت قدمى ثابت داشت و از كارهاى بسيار زشت و ناروايش هجو و بدگويى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به زبان شعر بود . او بدگويى و سخن به زشتى گفتن را درباره رسول اسلام (صلى الله عليه وآله) به جايى رسانيد كه پيامبر بزرگ در فتح مكه خون او و چند مشرك ديگر را كه در شركورزى تعصّبى شديد داشتند و جنايات هولناكى را بر ضد دين و پيامبر (صلى الله عليه وآله) مرتكب شده بودند مهدور نموده ، مسلمانان را موظف به كشتن آنان كرد . كعب بن زهير هنگامى كه دانست رسول خدا (صلى الله عليه وآله) خونش را هدر ساخته و به هر جا بگريزد از شمشير مسلمانان در امان نخواهد بود ، با توانايى بالايى كه در سرودن شعر داشت قصيده اى در مدح پيامبر (صلى الله عليه وآله) گفت و روانه مدينه شد . هنگامى كه به مدينه رسيد خود را به ابوبكر معرفى كرد و از او ملتمسانه خواست كه او را نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله) ببرد شايد حضرت رحمة للعالمين از او گذشت كند . ابوبكر درخواست او را پذيرفت و وى را در حالى كه صورتش را به دامن عمامه اش پوشانيده بود تا كسى او را نشناسد و پيش از ايمان آوردن خونش را بريزد نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله) برد و گفت : يا رسول اللّه ! مردى است عرب و مى خواهد به شرط اسلام با تو بيعت كند . پيامبر (صلى الله عليه وآله) دست پيش برد و كعب با اسلام آوردن بيعت كرد و گفت : بِأَبي أَنْتَ وَأُمِّي يا رَسُولَ اللّهِ ، هذا مَقامُ العائذِ بِكَ ، أَنا كَعَبُ بنُ زُهَيْرِ . پدر و مادرم فدايت باد اى رسول خدا ! اين جايگاه پناهنده به توست ، من كعب بن زهير هستم . و قصيده اى را كه در مدح پيامبر (صلى الله عليه وآله) سروده بود بى درنگ خواند ، چون به پايان قصيده رسيد حضرت بُردى يمانى به او جايزه داد و اسلامش را پذيرفت و از او گذشت كرد.
رفتارى شگفت آور با رئيس منافقان
عبداللّه بن اُبَى كه رياست منافقان مدينه را به عهده داشت خود و يارانش از هيچ گونه آزارى نسبت به پيامبر (صلى الله عليه وآله) و مسلمانان فروگذارى نكردند و پيوسته بر ضد اسلام و مسلمانان به نفع دشمنان جاسوسى و خبرچينى مى كردند و بر نفاق خود آن چنان اصرار و پافشارى مىورزيدند كه بارها آياتى در قرآن مجيد درباره وضع ناهنجار آنان و محروميتشان از رحمت حق و كيفيت عذابشان در قيامت نازل شد ولى آن بى خبران غافل و بى دردان جاهل ، دست از نفاق برنداشتند و تن به توبه و انابه ندادند . عبداللّه بن ابى پس از بازگشت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) از تبوك در دهه سوم ماه شوال به سختى بيمار شد و در مسير مرگ قرار گرفت . بر پايه ( يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ )، فرزندش ، مؤمنى صادق و مسلمانى پاك دل و جوانى شايسته و لايق و مورد محبت پيامبر (صلى الله عليه وآله) و مسلمانان بود . او از باب ( وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً ) به عنوان فريضه دينى و تكليف ايمانى همه روزه به عيادت پدر مى آمد و به جان به او خدمت مى كرد و به پرستارى اش چون پروانه به دور شمع ، دور وجود پدر مى گشت . اين فرزند فرزانه از پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) درخواست كرد تا از پدرش عيادت كند مبادا آنكه از عيادت نكردن پيامبر (صلى الله عليه وآله) از پدرش به منزلت و مرتبه خانوادگى اش زيان رساند و لكه ننگى و خفّت و عارى بر دامن اهلش بنشيند ! پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) حفظ منزلت آن پسر را كه از مؤمنان حقيقى بود لازم شمرده ، براى عيادت بر بالين پدرش حاضر شدند ! حضرت با كمال محبت و از روى دلسوزى به عبداللّه بن ابى فرمودند : چندان كه تو را از دوستى و رابطه با يهوديان معاند و جهودان نابكار منع كردم نپذيرفتى ، آيا اكنون وقت آن رسيده كه ريشه مهر و محبت دشمنان خدا را از صفحه دل بركنى يا مى خواهى بر همان عقيده سخيف و محبت باطل و رابطه شيطانى خيمه از دنيا بيرون زنى و به سوى آخرت رهسپار گردى ؟ در پاسخ پيامبر (صلى الله عليه وآله) گفت : اسعد بن زراره دشمن جهودان و خصم يهودان بود و هنگام مردن اين دشمنى و خصومت سودى براى او نداشت ! سپس گفت : اكنون وقت سرزنش و ملامت من نيست ، اينك من در ورطه مرگ قرار دارم ، از تو مى خواهم كه بر جنازه ام حاضر شوى و بر من نماز گذارى و پيراهنت را به من عطا كنى تا مرا با آن دفن كنند . پيامبر (صلى الله عليه وآله) با كمال بزرگوارى و كرامت از دو پيراهنى كه به تن داشتند پيراهن زبرين را به او عطا كردند . عبداللّه گفت : آن پيراهن را مى خواهم كه با بدن مباركت تماس داشته . پيامبر (صلى الله عليه وآله) درخواستش را اجابت فرمود و پيراهن زيرين خود را به او بخشيد . رسول خدا (صلى الله عليه وآله) پس از مرگ او به فرزندش تسليت گفت و بر جنازه اش حاضر شد و بر او نماز خواند و در پاسخ اعتراض مردم فرمود : پيراهن و نماز و استغفار من سودى براى او ندارد . از پى اين كرامت و خوش رويى و نرمى و بزرگوارى و فتوّت و جوانمردى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) ، هزار تن از قبيله خزرج به شرف مسلمانى سرافراز شدند و به دست پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) ايمان آوردن.


+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:18  توسط   | 

 

k

نام كتاب: حضرت زهرا (س) و خطبۀ غرّا

[45]                   نام نويسنده: سيد محمد ضياء آبادی

    اين كتاب درمجموعه كتاب های « صفيرولايت » به كوشش آقای ضياءآبادی دردفترامورفرهنگی بنياد خيريۀ الزّهرا(سلام الله عليها) ونشربهاران به تحريردرآمده است. اين مجموعه كه اقتباس شده از"زيارت جامعۀ كبيره" هم هست، درقالب "سلسله مباحث امام شناسی" گرد آوری شده ودارای عناوين زير می باشد:

    علت غصب فدك توسط ابوبكر. حضرت زهرا (س) درمقام دفاع ازحق مسلم خود برآمد. چگونگی ورود حضرت زهرا (س) به مسجد برای سخنرانی درمجمع عموم مهاجرين و انصار، عكس العمل حضرت زهرا (س) پس از ورود به مسجد، حضرت زهرا (س) آغاز سخن می كند و مثل پدرعزيزشان حضرت محمد (ص) درخطبۀ غديربا حمد و ثنای الهی خطبه ای ايراد فرمودند. دربخش بعدی اين كتاب حضرت زهرا (س) درلابه لای سخنرانی دورشدن از كبربه واسطۀ اقامۀ نماز را برای جمع حاضربيان فرمودند. همچنين حضرت به پاك شدن جان و افزايش روزی به واسطۀ زكات، تثبيت اخلاص و بندگی به واسطۀ روزه داری و استواری دين به واسطۀ برگزاری مراسم حج را هم بيان فرمودند.

    حضرت درادامۀ خطبۀ خود به گذشتۀ اعراب جاهلی كه چه مصيبت هايی برسرخاندان پيامبر(ص) آوردند، اشاره فرمودند. سپس حضرت زهرا (س) ابوبكررا مخاطب قراردادند و فرمودند:« ای پسرابی قحافه! آيا دركتاب خدا آمده كه تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم ارث نبرم؟» درادامه ابوبكردرمقام پاسخگويی به حضرت زهرا درآمد. دربخش پايانی كتاب درخواست عموی پيامبر(ص) و پاسخ حضرت امير(ع) آمده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:9  توسط   | 

 

k

نام كتاب: دو وظيفۀ بزرگ و جهاد امری سترگ

[35]                   نام نويسنده: سيد محمد ضياء آبادی

    اين كتاب درمجموعه كتاب های « صفيرولايت » به كوشش آقای ضياءآبادی دردفترامورفرهنگی بنياد خيريۀ الزّهرا(سلام الله عليها) ونشربهاران به تحريردرآمده است. اين مجموعه كه اقتباس شده از"زيارت جامعۀ كبيره" هم هست، درقالب "سلسله مباحث امام شناسی" گرد آوری شده ودارای عناوين زير می باشد:

    امربه معروف ونهی ازمنكر، دو وظيفۀ مهم اسلام كه تأكيد فراوانی به اين عمل كرده اند، وظايف عقلی و شرعی هرمسلمان كه همان عمل به معروف و امربه معروف است، حرف زدن تنها موجب خشم خداوند است همانطوركه درسورۀ صف آيۀ دوم آمده:«ای كسانی كه ايمان آورده ايد! چرا آنچه را كه خود عمل نمی كنيد می گوييد، درقسمت بعدی اين كتاب عامل انهدام اساس اسلام آمده است. مفهوم جهاد و اقسام آن و سه خصيصۀ بارز جهادگرازبخشهای ديگراين كتاب است. همچنين جهاد درراه خدا آنگونه كه حق جهاد است و فداكاری و جوانمردی مولای متقيان علی (ع) از بخشهای خواندنی اين كتاب می باشد. همينطورضربتی برتراز عبادت جن و انس و جز علی (ع) كيست شاخ شكن شجاعان عرب؟ و اهميت والای جهاد اكبرهم از ديگرمباحث اين كتاب است. زهد حضرت زهرا (س) و اينكه ايشان امانت خدا نزد علی (ع) می باشد پايان بخش اين كتاب است.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:6  توسط   | 

 

k

نام كتاب: رهبران من محبوبتراز جان من

[31]                   نام نويسنده: سيد محمد ضياء آبادی

    اين كتاب درمجموعه كتاب های « صفيرولايت » به كوشش آقای ضياءآبادی دردفترامورفرهنگی بنياد خيريۀ الزّهرا(سلام الله عليها) ونشربهاران به تحريردرآمده است. اين مجموعه كه اقتباس شده از"زيارت جامعۀ كبيره" هم هست، درقالب "سلسله مباحث امام شناسی" گرد آوری شده ودارای عناوين زير می باشد:

    عجز ما از درك مقام اوليای خدا، ايمان به غيب، اولين اصل ازاصول اعتقادی كه دراين باره خداوند درسورۀ بقره آيۀ سوم فرموده است:« آنان كسانی هستند كه ايمان به غيب دارند...». درادامه پرسش كميل بن زياد نخعی از امام اميرالمؤمنين (ع) دربارۀ حقيقت آمده و حضرت به آن پاسخ داده اند. سينۀ علی (ع) دريای امواج علم و وظيفۀ ما، ايمان به سرّ اهل بيت(ع) ازديگربخشهای كتاب می باشد. وقتی كه نايب امام (ع) اينگونه باشد عنوانی است كه ماجرای جالبی را درآن بازگو كرده است.

    مقصود از شاهد و غايب و اول و آخرچيست؟، درادامه آمده است.

    دربخش ديگركتاب تسليم امردربرابرائمه (ع) را درعنوانِ امرخود را به شما تفويض می كنم آورده است تا ما را ثابت شود كه برای هميشه به ائمه (ع) نياز داريم.

    دعای امام (ع) درحق پيروان مطيع و مسلم هم درپايان اين كتاب آمده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:5  توسط   | 

k

نام كتاب: عظمت جلال خداوند درنگاه اوليا

[34]                   نام نويسنده: سيد محمد ضياء آبادی

    اين كتاب درمجموعه كتاب های « صفيرولايت » به كوشش آقای ضياءآبادی دردفترامورفرهنگی بنياد خيريۀ الزّهرا(سلام الله عليها) ونشربهاران به تحريردرآمده است. اين مجموعه كه اقتباس شده از"زيارت جامعۀ كبيره" هم هست، درقالب "سلسله مباحث امام شناسی" گرد آوری شده ودارای عناوين زير می باشد:

    نيكوكاران به عهد خود وفا دارند كه به ميثاق وعهد اشاراتی دارد. پيمان بندگی با خدای سبحان وآرای مفسران درخصوص عالم ذرّ و پيمان الست. دربخش ديگراين كتاب سؤالِ" آيا برپيمان خود با خدا وفا داريم؟" را پرسيده است وتوضيحاتی دراين زمينه داده شده است. ميثاق خاص معصومين (ع) با خدای سبحان و ائمۀاطهار(ع) آيينۀ تمام صفات الهی دو بخش ديگراين كتاب را تشكيل می دهند. ائمه  دارای ميثاق خاصی با خدا بوده اند و درراه وفای به آن ميثاق و پيمان الهی، مصائب طاقت فرسايی را متحمل شده اند كه به راستی ما از تصورآن عاجزيم.

    خضوع انسان دربرابرجلوه ای از جمال خدا و مفهوم تكبيرو تأثيرآن برجان و دل انسان، خوار و كوچك بودن بنده درپيشگاه الهی را به نمايش می گذارد. قرآن كريم با نقل جريان حضرت يوسف(ع)[ وقتی يوسف(ع) بدون آگاهی قبلی وارد محفل زنان مصری شد] به اين نكته توجه می دهد كه انسان درمقابل هرچه كه درنظرش بزرگ جلوه كند، احساس حقارت درخود كرده پيش آن تذلّل و كرنش بيشترمی شود- مشاهدۀ عظمت جلال خدا دررفتارمعصومين (ع) و دلگرمی ما فقط به حبّ حسين (ع) است و بس پايان بخش اين كتاب است.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:4  توسط   | 

 

k

نام كتاب: بذل جان به پيشگاه جانان

[33]                   نام نويسنده: سيد محمد ضياء آبادی

    اين كتاب درمجموعه كتاب های « صفيرولايت » به كوشش آقای ضياءآبادی دردفترامورفرهنگی بنياد خيريۀ الزّهرا(سلام الله عليها) ونشربهاران به تحريردرآمده است. اين مجموعه كه اقتباس شده از"زيارت جامعۀ كبيره" هم هست، درقالب "سلسله مباحث امام شناسی" گرد آوری شده ودارای عناوين زير می باشد:

    خداوند خريدارمال و جان مؤمنان، جان ما كجا و مقام رضوان خدا كجا؟ معاملۀ پرسود با خداوند متعال[ درقرآن آمده است: آيا هست كسی كه به خدا قرض حسن بدهد و او چندين مقابل آنچه گرفته است به او برگرداند...سورۀ بقره،آيۀ 245] و موارد مشابهی كه مجال ذكرهمۀ آنان نيست و به نمونه ای بسنده می كنيم. درادامۀ بخشهای اين كتاب داستانی نقل می شود كه عنوان آن "تخم مرغ ارزان، شاه گران!" است.                      

    همچنين بذل جان درراه خدای سبحان و اهل بيت اطهار(عليهِمُ السلام) آمادۀ بذل جان و صبربرهرمصيبت به خاطرخدا از ديگربخشهای كتاب می باشد.

    درادامه رنج رسول اكرم (صلی الله عليه وآله وسلم) از مسئلۀ انحراف امت ذكرشده است.

    درپايان هم به تناسب ايام فاطميّه(سلام الله عليها) به بحث درمورد محل دفن حضرت زهرا(سلام الله عليها) پرداخته شده كه دراين مورد اختلاف نظرمی باشد. بعضی گفته اند دربقيع است وبعضی درحدّ فاصل بين قبرمطهّررسول خدا(صلی الله عليه وآله وسلم) و منبرآن حضرت می دانند كه فرموده است:" بين قبرو منبرمن، باغی از باغ های بهشت است."     

   

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:2  توسط   | 

 

k

نام كتاب: راهنمايان معصوم و انديشه های مسموم

[32]                    نام نويسنده: سيد محمد ضياء آبادی

    اين كتاب درمجموعه كتاب های « صفيرولايت » به كوشش آقای ضياءآبادی دردفترامورفرهنگی بنياد خيريۀ الزّهرا(سلام الله عليها) ونشربهاران به تحريردرآمده است. اين مجموعه كه اقتباس شده از"زيارت جامعۀ كبيره" هم هست، درقالب "سلسله مباحث امام شناسی" گرد آوری شده ودارای عناوين زير می باشد:

    مقصد انسان، ديدارخدای سبحان- حكمت محاربۀ انسان با شيطان دو عنوان و مباحثی درمورد اينكه انسان بيهوده آفريده نشده است، به سوی خودِ ما باز خواهيد گشت و... سخن به ميان آمده است.

    عنوان بعدی اين كتاب مراقب وساوس شيطانی باشيم است. بايد اين را هم درنظرداشته باشيم كه شيطان ملعون به خود خداوند قسم خورده تا تمام آدميان را اغوا كند.

    راهنمايانی مهربان درمقابل شيطان و ايادی آن را می توان از جمله نعمت های خداوند برشمرد كه با مراجعه به آنان می توانيم مراقب خود و وساوس شيطانی باشيم.

    درادامۀ بحث ما وظيفه ای داريم وآن پيروی از معصومين(عليهِمُ السلام) است و نَه چيز ديگرهمراه با دو مثال دراين كتاب آمده است تا وظيفۀ خود را بهتربشناسيم.

    پايان بخش اين كتاب هم فلسفۀ استغفارهای معصومين(عليهِمُ السلام) می باشد.  اينجا اشاره به اين نكته هم خالی از تناسب نيست كه ما دردعاها و مناجاتهای امامان(عليهِمُ السلام) می بينين استغفارهای فراوان دارند و جدّاً از خدا طلب آمرزش گناهان خود را می نمايند درصورتی كه آنها معصومند و منزّه از هرگونه گناه.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:0  توسط   | 

 

k

نام كتاب: مظهرصفات حق

[38]      نام نويسنده: سيد محمد ضياء آبادی

    اين كتاب درمجموعه كتاب های « صفيرولايت » به كوشش آقای ضياءآبادی دردفترامورفرهنگی بنياد خيريۀ الزّهرا(سلام الله عليها) ونشربهاران به تحريردرآمده است. اين مجموعه كه اقتباس شده از"زيارت جامعۀ كبيره" هم هست، درقالب "سلسله مباحث امام شناسی" گرد آوری شده ودارای عناوين زير می باشد:

    حق چيست؟[ حق: موجودی كه واقعيت و ثبات دارد. درمقابلش كلمۀ باطل است كه واقعيت و ثبات ندارد و درمعرض زوال و فناست ...]. آنچه ماندنی است حقايق آسمانی است. دراين بخش آياتی ازقرآن كريم آمده كه حقانيت حقايق آسمانی را ثابت می كند.

    حق با شما اهل بيت (عليهِمُ السلام) همراه است و بركات عالم از طريق مقام اعظم ايشان دو عنوانی است كه بخشهای بعدی را تشكيل می دهند. در بخشی ديگر رسول خدا(صلی الله عليه وآله وسلم) برمحوربودن حق علی(عليه السلام) را بيان می دارند. پيامبر(صلی الله عليه وآله وسلم) می فرمايند: " حق با علی و علی با حق است، حق با علی می چرخد آنگونه كه علی بچرخد."

    درادامۀ حقانيت علی(عليه السلام)، اعتراف امام فخررازی به اين مهم آمده كه درتفسيركبيرخود، ج 1، ص 207 می گويد: هركه دردينش علی را امام و پيشوای خود برگزيند، به ريسمان محكم الهی چنگ زده كه گسستن ندارد.

    شناسايی اهل حق بعد از شناختن حق. درقرآن به نمونه هايی هم اشاره شده است. اهل بيت اطهار(عليهِمُ السلام) قائم مقام خدا درعالم هستند كه عنوان پايانی اين كتاب است.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:54  توسط   | 

 

 

نمونه هائي از فضايل و سيره فردى رسول خدا (ص)


احترام بزرگان
جريربن عبدالله گويد: چون رسول خدا مبعوث گرديد، من به حضورش آمدم تا با او بيعت كنم، فرمود: يا جرير به چه منظورى پيش من آمده‏اى، گفتم: يا رسول الله (ص) آمده‏ام تا بر دست تو مسلمان شوم، حضرت عباى خود را براى نشستن من به زمين پهن كرد. بعد به ياران خود فرمود: چون كسى كه در ميان قوم خويش محترم است پيش شما آيد احترامش كنيد: «اذا اتا كم كريم قوم فاكرموه»
نهى از بدگويى‏
ابن مسعود گويد: رسول خدا (ص) فرمود: كسى در پيش من از اصحابم بدگوئى نكند، مى‏خواهم وقتى كه پيش شما مى‏آيم قلبم نسبت بشما آرام و بى دغدغه باشد: «قال رسول الله (ص): لا يبلغنى احد منكم عن اصحابى شيئا فانى احب ان اخرج اليكم و انا سليم الصدر».
صبر و مقاومت
آنگاه كه پسرش ابراهيم در حال جان دادن بود چنين فرمود: اگر فرزند در گذشته، براى پدر اجرى نداشت و اگر اين نبود كه زندگان به مردگان ملحق خواهند شد، در اين صورت بر تو محزون مى‏شديم اى ابراهيم، بعد به گريه افتاد و فرمود: چشم اشك مى‏ريزد، قلب مى‏سوزد ولى جز آنچه خدا راضى باشد سخنى نمى‏گوئيم و اى ابراهيم ما در فراق تو محزونيم :«و قال لابنه ابراهيم و هو يجود بنفسه: لولا ان الماضى فرط الباقى و ان الاخر لاحق بالاول لحزّنا عليك يا ابراهيم ثم دمعت عينه و قال: تدمع العين و يحزن القلب و لا نقول الا ما يرضى الرب و انّا بك يا ابراهيم لمحزونون: ».
تواضع‏
روزى خواهر رضاعيش محضر وى آمد، حضرت چون او را ديد شاد شد، عباى خويش را پهن كرد و او را در آن نشانيد، با او سخن مى‏گفت و بر رويش مى‏خنديد، بعد برخاست و رفت، آنگاه برادر آن زن آمد حضرت با او مثل خواهرش رفتار نكرد، گفتند: يا رسول الله با خواهرش رفتارى كردى كه با برادرش نكردى با آنكه او مرد است؟!فرمود: آن خواهر بر پدرش از اين برادر نيكوكارتر بود.
پناه بردن به خدا
روزى به مردى از بنى فهد گذر كرد كه بنده‏اش را مى‏زد بنده در زير شكنجه مى‏گفت: اعوذ بالله، مولايش از او دست بر نمى‏داشت چون حضرت را ديد گفت: «اعوذ بمحمد» (ص) به محمد (ص) پنام مى‏برم، مولايش از زدن او دست كشيد.حضرت فرمود: به خدا پناه مى‏برد دست بر نمى‏دارى ولى به محمد (ص) پناه مى‏برد دست بر مى‏دارى؟!! خدا از محمد (ص) سزاوارتر است كه پناه آورنده‏اش را پناه دهد، مرد گفت: براى خدا او را آزاد كردم: «هو حر لوجه الله»فرمود: به خدائى كه مرا بحق مبعوث فرموده، اگر چنين نمى‏كردى، چهره‏ات با حرارت آتش جهنم مواجهه مى‏شد. «والذى بعثنى بالحق نبيا لو لم تفعل لواقع و جهُك حرّالنار».
مزاح‏
آن حضرت پير زنى از قبيله اشجع را ديد فرمود: پير زن داخل بهشت نخواهد شد، زن نشست و شروع به گريه كرد، بلال بن رياح گفت: چرا گريه مى‏كنى؟! گفت: رسول خدا فرمودند: پير زنان داخل بهشت نخواهند شد، بلال محضر آن حضرت آمد و گفت: يا رسول الله شما چنين فرموده‏ايد؟فرمود: آرى، سياهان هم به بهشت نخواهند رفت، بلال هم با آن زن شروع به گريه كرد، عباس عمومى حضرت آن دو را ديد، سبب گريه‏شان را پرسيد، گفتند: رسول خدا (ص) چنين فرمود: عباس محضر حضرت آمد، جريان را پرسيد، فرمود: آرى حتى پيرمردان هم به بهشت نمى‏روند، عباس نيز مانند آن دو شروع به ناله و شيون نمود.آنگاه حضرت آن سه نفر را بحضور طلبيد، قلوبشان آرام كرد و فرمود: خداوند پير زنان و پيرمردان و سياهان را در بهترين شكل و قيافه زنده مى‏كند، همه در حالى كه جوان و نورانى‏اند داخل بهشت مى‏شوند «و قال: ان اهل الجنة جُرْدْ مُرْدٌ مُكَحّلوُنَ».
ساده زيستى‏
امام صادق صلوات الله عليه فرمود: روزى على بن ابيطالب (ع) محضر رسول خدا (ص) آمد، جامه آن حضرت كهنه شده بود، دوازده درهم به على (ع) داد و فرمود: يا على اين پول را بگير و براى من لباسى بخر، تا بپوشم.على (ع) فرمود: پول را به بازار آورده و پيراهنى به دوازده درهم براى آن حضرت خريدم و به محضرش آوردم، حضرت چون آنرا ديد فرمود: يا على اين را خوش ندارم ببين فروشنده حاضر است معامله را برگرداند؟ گفتم نمى‏دانم؟ آنگاه به نزد فروشنده آمد و گفتم: رسول خدا (ص) اين را خوش ندارم، ديگرى را مى‏خواهم، اين معامله را اقاله كن.فروشنده پول را بمن پس داد، آنرا پيش رسول خدا (ص) آوردم، حضرت با من به بازار آمد تا پيراهنى بخرد، در راه كنيزى را ديد كه گريه مى‏كرد، فرمود: چرا گريه مى‏كنى؟گفت: از خانه به من چهار درهم داده بودند تا متاعى بخرم ولى پولم گم شده، جرأت نمى‏كنم كه پيش آنها بر گردم، رسول خدا (ص) چهار درهم به او داد و فرمود: به سوى اهل خويش برگرد.
آنگاه به بازار رفت و پيراهنى به چهار درهم خريد و پوشيد و خدا را حمد كرد، چون از بازار خارج شد تا به خانه بر گردد، ديد مرد عريانى در سر راه نشسته و مى‏گويد: هر كه به من لباس پوشاند خدا او را از لباسهاى بهشت بپوشاند«من كَسانى كَساه اللّهُ من ثياب اِلجنة» آن حضرت پيراهنى را كه خريده بود از بدنش درآورد و بر او بپوشانيد.سپس به بازار بازگشت و با چهار درهمى كه باقى مانده بود پيراهنى خريد و پوشيد و خداى عزّوجل را حمد كرد و به منزل برگشت.ناگاه ديد همان كنيز در راه نشسته، گريه مى‏كند، رسول خدا (ص) فرمود: چه شده كه پيش خانواده‏ات بر نمى‏گردى؟! گفت: اى رسول خدا (ص) تأخير كرده‏ام مى‏ترسم مرا تنبيه كنند، فرمود پيشاپيش من برو، خانواده‏ات را به من نشان بده.كنيز كه در پيش رفت تا رسول خدا (ص) به درخانه آنها آمد، فرمود: «السلام عليكم يا اهل الدار» جواب نيامد، دفعه دوم فرمود: سلام عليكم جواب ندادند، بار سوم سلام فرمود، جواب دادند و عليك السلام يا رسول الله و رحمة الله و بركاته.فرمود: چرا در سلام اول و دوم جواب نداديد؟ گفتند: يا رسول الله سلام تو را شنيديم، خوش داشتيم كه كلام تو را بيشتر بشنويم.حضرت فرمود: اين دختر تأخير كرده او را در اينكار مقصر ندانيد، گفتند: يا رسول الله چون شما تشريف آورده‏ايد، او را آزاد كرديم، حضرت فرمود: الحمد لله، هيچ دوازده درهمى پر بركت‏تر از اين نديده‏ام، خدا با آن، دو نفر عريان را پوشانيد و انسانى را آزاد كرد.
كمك به دوستان و نيازمندان جابربن عبدالله يكى از اصحاب بزرگوار رسول خداست، پيوسته در خدمت آن جناب بود، پدرش در جنگ «احد» اشتباهاً توسط مسلمانان شهيد گرديد، او بعد از رحلت رسول خدا (ص) با اميرالمؤمنين صلوات الله عليه بسر برد، اوست كه با عطيه عوفى در اولين اربعين به زيارت ابا عبدالله الحسين (ع) مشرف گرديد و اوست كه بقدرى زنده ماند تا سلام رسول خدا (ص) را به امام باقر (ع) رسانيد.مى‏گويد: رسول خدا (ص) در بيست و يك جنگ شركت كرد، و من در نوزده تاى آنها در ركاب ايشان بودم، فقط در دو تا از آنها موفق نشدم. در يكى از آن غزوات شتر من از رفتن درماند و خوابيد، آن حضرت در آخر لشكريان حركت مى‏كرد تا به بازماندگان يارى رساند و آنها را به مركب خود سوار كند.من در كنار شتر خويش ايستاده و مى‏گفتم: اى واى مادرم اين چه شتر بدى است، در اين هنگام رسول خدا رسيد و فرمود: اين شخص كيست؟ گفتم من جابرهستم پدر و مادرم به فدايت يا رسول الله (ص).فرمود: چرا در اينجا مانده‏اى؟گفتم: شترم از رفتن درمانده است، فرمود: چوب دستى دارى؟ گفتم: آرى. با چوب دستى به شتر زد و او را بلند كرد، آنگاه آنرا خوابانيد و قدم بر دو بازوى آن گذاشت، فرمود: سوار شو، سوار شدم و با او راه مى‏رفتم، آن شب بيست و پنج بار براى من استغفار كرد، شتر من (در اثر قدم آن بزرگوار) حتى بر شتر او سبقت مى‏كرد.در آن شب كه با هم راه مى‏رفتيم فرمود: پدرت عبدالله چند نفر فرزند بعد از خود گذاشته است؟ گفتم: هفت دختر.فرمود: آيا قرضى هم دارد؟ گفتم: آرى. فرمود: چون به مدينه برگشتى وعده كن كه با اقساط خواهى داد اگر قبول نكردند، وقت چيدن خرمايتان مرا مطلع كن.بعد فرمود: زن گرفته‏اى؟ گفتم: آرى. فرمود كدام را؟ گفتم: فلان زن بيوه را كه در مدينه بود. فرمود: چرا دختر نگرفتى كه با تو بازى كند و تو با او بازى كنى؟گفتم: يا رسول الله (ص) هفت خواهر كم تجربه در منزل دارم، ترسيدم اگر دخترى مثل آنها را بگيرم كار به اشكال كشد، گفتم: اين زن بيوه و تجربه ديده با آنها بهتر مى‏سازد، فرمود: خوب كرده‏اى، راه همانست .فرمود: اين شتر را به چند خريده‏اى؟ گفتم: به پنج ششم نصف رطل فرمود: او را به من بفروش، و تا برگشتن به مدينه حق سوار شدن دارى، چون به مدينه برگشتيم، شتر را به محضرش آوردم، فرمود: بلال شش «اواق» طلا به او بده تا در اداى قروض پدرش از آنها استفاده كند، سه «اواق» ديگر اضافه كن، شترش را نيز به خودش بده.آنگاه فرمود: آيا با صاحبان قرض پدرت مقاطعه كردى؟ گفتم: نه يا رسول الله (ص) فرمود آيا داده شده؟ گفتم: نه يا رسول اللّه. فرمود: مانعى نيست چون وقت چيدن خرمايتان رسيد مرا خبر كن.وقت چيدن خرما به محضرش رفتم، به نخلستان ما تشريف آورد و براى ما دعا كرد( و از خدا بركت خواست) خرما را چپديم، به همه قرض‏ها كفايت كرد و بيشتر از آنچه آنها بردند، براى ما باقى ماند.حضرت فرمود: اينها را برداريد و پيمانه نكنيد، آنها را برداشتيم و مدتى از آنها خورديم .
ترحم ودلسوزى
رسول خدا (ص) لشكرى براى سركوبى قبيله طىّ فرستاد فرماندهى آن را على بن ابيطالب (صلوات الله عليه) بر عهده داشت، عدى بن حاتم طائى كه از دشمنان سرسخت رسول خدا (ص) بود، به شام فرار كرد.
على (ع) با مدادان بر آن قبيله حمله كرد، آنها را شكست داد مردان و زنان و اسباب و چهارپايان آنها را به مدينه آورد. وقتى كه اسيران را به حضرت رسول (ص) نشان دادند، سفانه دختر حاتم طائى برخاست و گفت، يا محمد (ص) پدرم از دنيا رفت، برادرم از قبيله‏ام ناپديد شد، اگر مصلحت بدانى مرا آزاد كن، مرا به شماتت قبائل عرب مگذار.پدر من پيشواى قبيله بود، اسيران را آزاد مى‏كرد، جانيان را مى‏كشت، بهر كه پناه مى‏داد حمايتش مى‏كرد، از حريم دفاع مى‏نمود، ازمبتلايان دستگيرى مى‏كرد، مردم را طعام مى‏داد، سلام را آشكار مى‏ساخت، يتيم و فقير را بى نياز مى‏كرد، در پيشامدها مددكار مردم بود، كسى نبود كه حاجت پيش او آورد، نا اميد بر گردد، من دختر حاتم طائى هستم.رسول خدا (ص) از سخن او در عجب شد، فرمود: اى دختر اينها كه گفتى صفات مؤمنان است اگر پدرت مسلمان بود از خدا برايش رحمت مى‏خواستم . آنگاه فرمود: اين دختر را آزاد كنيد كه پدرش اخلاق خوب را دوست مى‏داشته، سپس فرمود: «ارحموا عزيزاً ذلّ و غنيا افتقر و عالماً ضاع بين جهّال»: رحم كنيد عزيزى را كه ذيل گشته و توانگرى را كه فقير شده و عالمى را كه ميان نادانان ضايع گرديده است .و نيز در اثر گفتار آن زن فرمود: همه اسيران را آزاد كنند، دختر حاتم كه چنين ديد گفت: اجازه بدهيد شما را دعا بكنم، حضرت اجازه فرمود و بياران گفت كه بدعاى او گوش فرا دهند.دختر گفت: خدا احسان تو را در جاى خود قرار دهد، تو را به هيچ آدم لئيم محتاج نكند، نعمت هيچ بزرگ قومى را از دستش نگيرد مگر آنكه تو را وسيله برگرداندن آن قرار دهد.دختر چون آزاد شد، به نزد برادرش عدى بن حاتم كه در «دومة الجندل» بود، رفت، گفت: برادرم پيش از آنكه نيروهاى اين مرد تو را گرفتار كند، پيش او برو، من در او هدايت و دقت رأى ديدم، حتما بر ديگران پيروز خواهد گرديد، در او خصلتهائى ديدم كه به تعجبم واداشت، او فقير را دوست مى‏دارد، اسير را آزاد مى‏كند، بصغير رحم مى‏كند، قدر آدم بزرگ را مى‏داند، من سخى‏تر و بزرگوارتر از او نديده‏ام اگر پيامبر باشد، تو پيش از ديگران ايمان آورده و برترى يافته‏اى و اگر پادشاه باشد در حكومت او پيوسته با عزت زندگى مى‏كنى.اين سخنان در عدى بن حاتم موثر واقع شد، لذا به مدينه آمد و به دست رسول خدا (ص) اسلام آورد، خواهرش سفانه نيز مسلمان شد. 0عدى بن حاتم مى‏گويد: به مدينه آمدم، داخل مسجد رسول الله (ص) شدم، سلام كردم، فرمود: تو كيستى؟ گفتم: عدى بن حاتم، فورى برخاست و مرا بخانه‏اش برد. او متوجه من بود، ناگاه پيرزنى ضعيف پيش آمد و گفت: حاجتى دارم، حضرت مفصل ايستاد و درباره نياز آن زن صحبت مى‏كرد . من در دلم گفتم: به خدا اين شخص پادشاه نيست وگرنه با ضعفاء چنين نمى‏كرد، اين قدر اهميت دادن به يك پيرزن كار شاهان نيست، چون به خانه‏اش رسيديم، وساده‏اى كه از ليف خرما داشت به طرف من انداخت فرمود: روى آن بنشين، گفتم: نه شما روى آن بنشينيد، فرمود: نه تو بنشين، من روى وساده نشستم و او به زمين نشست.باز در دلم گفتم: والله اين پادشاه نيست، آنگاه فرمود: اى عدى آيا تو ركوسى نبودى ؟ گفتم آرى. فرمود: آيا از قو خويش ماليات مرباع نمى‏گرفتى؟ گفتم: آرى. فرمود: آن در دين تو جايز نبود. گفتم: آرى به خدا حرام بود، دانستم كه او پيامبر است كه غيب را مى‏داند.
بدين طريق مى‏بينيم كه اخلاق نيكو كار خود را مى‏كند تا جائى كه انسانها در مقابل آن از اعتقادات خود دست بر مى‏دارند.
عبادت و مناجات شب‏
عبدالله بن سيار از امام صادق (ع) نقل مى‏كند: رسول خدا (ص) شبى در منزل ام سلمه بود، او در اثناى شب بيدار شد، آن حضرت را در بستر نيافت، فكر كرد كه به منزل بعضى از زنانش رفته است. لذا به جستجوى آن حضرت برخاست، حضرت را در گوشه‏اى از منزل يافت كه ايستاده و دست به آسمان برداشته و گريه مى‏كرد و مى‏گفت :خدايا نعمتهاى خوبى كه بمن داده‏اى از من مگير. و مرا بخودم ولو بقدر چشم بهم زدن وامگذار. خدايا هيچ وقت مرا بشماتت دشمن و آدم بدخواه مبتلا مكن. خدايا هيچ وقت مرا به آن بدبختى كه از آن نجاتم داده‏اى بر مگردان .«اللهم لا تنزع عنى صالح ما اعطيتنى ابداً، ولا تكلنى الى نفسى طرفة عين ابداً، اللهم لا تشمت بى عدواً ولا حاسداً ابدا اللهم لا تردنى فى سوء استنقذتنى منه ابداً»ام سلمه با شنيدن اين سخنان به گريه افتاد و برگشت و به شدت مى‏گريست بطورى كه رسول خدا با شنيدن گريه او برگشت و فرمود: اى ام سلمه علت گريه‏ات چيست؟گفت: پدر و مادرم بفدايت يا رسول الله، چرا گريه نكنم در حالى كه تو با آن مقامى كه از خدا دارى و خدا گناه قديم و جديد تو را آمرزيده از او مى‏خواهى كه بشماتت دشمن مبتلايت نكند و تو را به نفس خودت ولو به قدر چشم بهم زدن وامگذارد و تو را ببدى كه از آن نجاتت داده بر نگرداند و از تو هيچ وقت نعمت خوبى كه داده نگيرد!!!رسول خدا (ص) در جواب فرمود: اى ام سلمه چه چيز مرا خاطر جمع مى‏كند، خداوند يونس بن متى را فقط به اندازه چشم بهم زدن به نفس خويش واگذاشت تا به سرش آمد آن بلائى كه آمد «يا امّ سلمة ما يُؤمّننى و انّما و كل اللّه يونس بن متى الى نفسه طرفة عين فكان منه ما كان».
قاطعيت درمبارزه با گناه
رسول خدا (ص) در سال دهم هجرت با مسلمانان به جنگ تبوك رفت، سه نفر از مسلمانان به نامهاى كعب بن مالك و مرارة بن ربيع و هلال بن اميه، روى غفلت و اشتباه از آن حضرت تخلف كردند، رسول خدا بعد از برگشتن دستور فرمود: كسى با آنها سخن نگويد، زمين و زمان بر آنها تنگ شد، حدود 50 روز گريسته و به درگاه خدا ناله كردند تا آيه:«و على الثلاثة الذين خلّفوا حتى اذا ضاقت عليهم الارض بما رحبت و ضاقت عليهم انفسهم و ظنّوا ان الا ملجأ من الله الا اليه ثم تاب عليهم ليتوبوا ان الله هو التواب الرحيم».نازل گرديد، توبه‏شان قبول شد و جريان خاتمه يافت.عبدالله پسر كعب بن مالك از پدرش نقل كرده كه مى‏گفت: در هيچ جنگى كه رسول خدا (ص) در آن شركت داشت تخلف نكردم، مگر در جنگ تبوك.من در جنگ «بدر» هم نبودم ولى كسى براى نبودن در آن مورد عتاب واقع نشد، من در بيعت عقبه شركت كردم و با رسول خدا (ص) با اسلام پيمان بستيم كه در نظر من از «بدر» مهم‏تر بود.در جنگ تبوك از همه وقت قوى‏تر بودم، شركت در جنگ براى من از هر وقت آسانتر بود، به خدا قسم پيش ازآن براى من دو مركب نبود، ولى در آن، دو مركب داشتم، رسول خدا (ص) خودش در آن جنگ شركت كرد، در يك گرماى بسيار شديد، سفر دورى را در پيش گرفت، با دشمن بيشترى روبرو بود.آن حضرت در جنگها مقصد خود را روشن نمى‏كرد ولى در اين جنگ از اول مقصدش را بيان فرمود، رسول خدا و مسلمانان آماده سفر مى‏شدند، من هم مى‏خواستم آماده شوم ولى آماده نمى‏شدم، پيش خود مى‏گفتم: مانعى نيست من قادرم به فوريت آماده شوم.بالاخره آن حضرت با مسلمانان از مدينه حركت كردند، گفتم عيبى ندارد من هم آماده مى‏شوم، و بعداً به آنها مى‏رسم، اما كارى نكردم تا آنها از مدينه بسيار فاصله گرفتند، خواستم حركت كنم و به آنها برسم اما موفق نشدم.گاهى در شهر حركت مى‏كردم، بعضى از منافقان را مى‏ديدم كه در مدينه مانده بودند از اين جهت بسيار غمگين مى‏شدم زيرا مى‏ديدم فقط منافقان و صاحبان عذر در شهر مانده‏اند.رسول خدا (ص) تا رسيدن به تبوك در مورد من سؤالى نكرده بود ولى در تبوك فرموده بود: كعب بن مالك چه شد؟! مردى از بنى سلمه جواب داده بود: لباس فاخر و تكبر او را از آمدن بازداشت، معاذبن جبل به آن مرد گفته بود: بد گفتى و سپس گفته بود: يا رسول الله (ص) ما از كعب جز خوبى ندانسته‏ايم، رسول خدا (ص) ديگر سخنى نگفته بود.روزى خبر رسيد كه رسول خدا (ص) از تبوك برگشته و نزديك است به مدينه برسد اين سخن سبب اندوه من شد، فكر كردم دروغ بگويم و عذر جعل كنم، زيرا از خشمش در امان نخواهم بود، با كسان خويش در اين رابطه مشورت كردم، گفتند: بزودى حضرت داخل مدينه خواهد شد، افكار باطل از مغز من رفت، صلاح را در آن ديدم كه راست بگويم هر چه باداباد.تا رسول خدا (ص) وارد مدينه شدند، عادتش آن بود كه وقت برگشتن از سفر وارد مسجد مى‏شد.27 دو ركعت نماز مى‏خواند و آنگاه براى پذيرائى مردم مى‏نشست چون چنين كرد، آنها كه در جنگ حاضر نشده بودند آمدند و عذر مى‏آوردند كه نتوانستيم در جنگ شركت كنيم و قسم مى‏خوردند، آنها حدود هشتاد نفر بودند، آن حضرت عذر ظاهرى آنها را قبول كرد و فرمود: از باطنتان خدا آگاه است و براى آنها از خدا مغفرت خواست.در آن هنگام من پيش رفتم و سلام كردم، حضرت تبسمى توأم با غضب كرد، فرمود: جلو بيا، رفتم تا در كنار وى نشستم، فرمود: چرا تخلف كردى مگر مركبت را نخريده بودى؟! گفتم: بلى به خدا قسم اگرپيش ديگرى از اهل دنيا مى‏نشستم خوش داشتم كه با عذر تراشى از غضب او در امان باشم، ليكن مى‏دانم اگر امروز دروغى بگويم كه از من راضى شوى احتمال هست فردا خدا تو را بر من خشمگين كند، ولى اگر راست بگويم اميدوارم خدا از گناه من بگذرد. به خدا قسم هيچ عذرى نداشتم و از هر وقت تواناتر بودم و شركت درجنگ بر من آسانتر بود.حضرت فرمود: اين كه گفتى راست است ولى برخيز و برو تا ببينم خدا درباره تو چه حكم خواهد كرد.از محضر آن حضرت بيرون آمدم، مردانى از بنى سلمه در پى من آمده، گفتند: به خدا نمى‏دانيم كه پيش از اين تقصيرى كرده باشى؟ چه مانعى داشت مانند ديگران عذر مى‏آوردى، استغفار رسول خدا سبب آمرزش دروغت مى‏شد؟ به قدرى ملامتم كردند كه خواستم پيش آن حضرت برگشته و گفته‏هايم را تكذيب نمايم.به آنها گفتم: آيا با كس ديگرى نيز مانند من رفتار كرد؟ گفتند: آرى، دو نفر نيز مانند تو اقرار كردند به آن دو نيز مانند تو گفته شد. گفتم: آن دو كيستند؟ گفتند: مرارة بن ربيع و هلال بن اميه، گفتم: عجبا!! دو مرد نيكوكار كه در جنگ «بدر» شركت كرده و مسلمان نمونه‏اند؟! چون اين را شنيدم ديگر پيش آن حضرت برنگشتم (ملعوم شد كه پاكان حساب ديگرى خواهند داشت).رسول خدا (ص) مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر نهى فرمود، مردم از ما دورى كردند، و نسبت بما عوض شدند، از اين جهت زمين بر ما تنگ گرديد فكر مى‏كردم مدينه همان مدينه سابق نيست، پنجاه شب كار چنين بود، اما آن دو نفر در خانه نشسته، مرتب گريه و ناله مى‏كردند، ولى من از آنها جوانتر بودم، از منزل خارج مى‏شدم، به نماز جماعت مى‏رفتم، در بارزار حركت مى‏كردم ولى كسى با من سخن نمى‏گفت .من محضر رسول خدا (ص) مى‏آمدم، سلام مى‏كردم، به خودم مى‏گفتم: آيا زبانش را حركت داد و به سلامم جواب گفت يا نه؟ نزديك آن حضرت مى‏نشستم و او را زير نظر مى‏گرفتم، چون به نمازمى ايستادم بمن نگاه مى‏كرد، چون به او نگاه مى‏كردم فورى از من روى بر مى‏گردانيد.طول مدت مرا به تنگ آورد، روزى به باغ عموزاده‏ام ابوقتاده رفتم، او از همه پيش من محبوبتر بود، از ديوار باغ بالا رفتم باو سلام كردم، جواب نداد، گفتم: اى اباقتاده تو را به خدا قسم مى‏دهم آيا مى‏دانى كه من خدا و رسولش را دوست دارم؟ او جواب نگفت .سه دفعه سؤال را تكرار كردم در سومى گفت: خدا و رسولش بهتر مى‏دانند. اشك در چشمانم حلقه زد، برگشتم و از ديوار بيرون رفتم .روزى دربازار مدينه بودم، مردى از اهل شام كه براى تجارت آمده بود، ندا مى‏كرد كعب بن مالك را بمن نشان دهيد اهل بازار بمن اشاره كردند، او پيش من آمد و نامه‏اى به من داد، نامه از پادشاه غسّان بود، نوشته بود: به من خبر رسيد كه رفيق تو از تو قهر كرده است ،خدا تو را درخانه ذلت قرار نمى‏دهد، پيش ما بيا تا با تو خوبى كنيم .گفتم: اين هم يك نوع امتحان است، از اسلام ببرم و به دامن كفر پناه برم، لذا نامه را در آتش سوزاندم .چهل روز بود ه در تب و تاب مى‏سوختم نماينده رسول خدا (ص) پيش من آمد كه رسول خدا (ص) مى‏فرمايند از زن خود دورى كن. گفتم: او را طلاق بدهم؟ گفت: نه فقط با او نزديكى نكن، به دو نفر رفيق مبغوض من نيز چنين دستور داد. من به زنم گفتم: برو پيش پدر و مادرت و در نزد آنها باش تا خدا چه حكمى كند، زن هلال بن اميه پيش رسول خدا (ص) آمد كه يا رسول الله او پيرمردى است ،خدمتكارى ندارد آيا اجازه مى‏دهى باو خدمت كنم؟ فرمود: مانعى ندارد ولى به تو نزديك نشود، زن گفت: به خدا او چنين حالى ندارد، از اول پيشامد ،كارش گريه كردن است .بعضى از خانواده‏ام به من گفتند: تو هم از حضرت اجازه بگير تا زنت تو را خدمت كند، گفتم: به خدا اجازه نخواهم خواست، نمى‏دانم چه جوابى خواهد داد، من كه جوان هستم. ده شب اين جريان ادامه داشت تا مدت تحريم به پنجاه روز رسيد. صبح روز پنجاهم نماز صبح را خواندم و در پشت بام بودم، در همان حال كه نشسته و خدا را ذكر مى‏كردم، زمين و وجودم بر من تنگ شده بود، شنيدم كه مردى با صداى بلند در بالاى كوه «سلع» فرياد مى‏كشيد: اى كعب بن مالك مژده‏ات باد. از شنيدن اين صدا به سجده افتاده و دانستم كه فرجى حاصل شده است . رسول خدا اعلام كرده بود كه خدا به ما عنايت فرموده و توبه ما را قبول كرده است، مردم به بشارت من و دو رفيقم آمدند، اسب سوارى اين خبر را به من آورد، لباس خويش را براو پوشاندم، خود دو لباس عاريه پوشيده، به محضر رسول خدا (ص) آمدم، مردم فوج فوج پيش من مى‏آمدند، قبول شدن توبه‏ام را تبريك مى‏گفتند.داخل مسجد شدم، حضرت در آنجا نشسته، مردم اطرافش را گرفته بودند، طلحة بن عبيدالله برخاست و با من دست داد و تبريكم گفت، من بر رسول خدا سلام كردم، آن حضرت كه شادى در قيافه‏اش آشكار بود فرمود: بشارت باد تو را به روزى كه از وقت بدنيا آمدن بهتر از آنرا نديده‏اى «أَبْشِر بخَيرِ يومٍ مرّ عليك منذ ولدتْك اُمّك».گفتم: آيا اين بشارت از جانب خداست يا رسول الله يا از جانب شما؟ فرمود: نه بلكه از جانب خداست، رسول خدا (ص) چون شاد مى‏شد صورتش مانند قرص قمر مى‏درخشيد و ما اين حال را از آن حضرت مى‏دانستيم .آنگاه گفتم يا رسول الله همه ثروتم را در راه خدا و رسول مى‏دهم فرمود قسمتى را براى خودت نگاه‏دار كه بهتر است، گفتم: فقط سهمى كه در خيبر دارم براى خود نگاه مى‏دارم، بعد گفتم يا رسول الله خدا بوسيله راستگوى و توبه‏ام مرا نجات داد. همانا آننكه تا هستم دروغ نخواهم گفت...خدا در اين رابطه آيه «لقد تاب الله على النبى و المهاجرين... و على الثلاثة الذين خلفوا... و كونوا مع الصادقين» (توبه 117 - 119 را نازل فرمود.اين جريان در صحيح بخارى جزء ششم باب اول نقل شده، ما از آنجا ترجمه كرديم، و در صحيح مسلم ج 2 ص 500 -505 باب حديث توبه كعب بن مالك و در مسند احمد ج 3 ص 457 نيز منقول است و در بحار ج 21 ص 219 بطور مختصر از تفسير قمى نقل كرده است .
دعاى پيامبر(مباهله)
در جنوب شرقى قبرستان تاريخى بقيع در مدينه منوره، مسجدى بنا شده بنام «مسجدالاجابه» 28 آنجا محل وقوع جريان بهت آور مباهله است و آن مسجد به يادگار همان واقعه بنا شده است.در سال دهم هجرت كه رسول خدا (ص) تازه از حجة الوداع و غدير خم برگشته بود، هيئتى از نصاراى نجران 29 در اجابت به دعوت آن حضرت به مدينه آمد.وقت نمازشان در مسجد رسول الله (س) ناقوس زدند (و بطرف مشرق) نماز خواندند، اصحاب آنحضرت گفتند: يا رسول الله، در مسجد شما چنين كنند؟!! فرمود: كارى بكارشان نداشته باشيد، چون از نماز فارغ شدند پيش آن حضرت آمدند، بحث ميان آنها شروع شد، از حضرت پرسيدند: به كدام دين دعوت مى‏كنى؟فرمود: به شهادت لااله‏الاالله و اينكه من رسول خدايم و عيسى بنده و مخلوق خداست، طعام مى‏خورد، آب مى‏آشاميد و بول و غائط مى‏كرد. گفتند: پدرش كدام بود؟وحى آمد كه از آنها بپرس: درباره آدم چه مى‏گوئيد آيا بنده مخلوق نبود كه مى‏خورد و مى‏آشاميد و حدث از او ظاهر مى‏شد و زن مى‏گرفت؟ گفتند: آرى. فرمود: پدرش كى بود؟ در جواب عاجز ماندند، خدا در جواب آنها نازل فرمود كه: خلقت عيسى نظير خلقت آدم است كه خدااو را از خاك آفريد «ان مثل عيسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون» (آل عمران: 59)يعنى: اگر پدر نداشتن ملاك پسر خدا بودن باشد، بايد آدم (ع) نيز چينى باشد كه نه پدر داشت و نه مادر، به دنباله آيه فوق، خداوند به آن حضرت فرمود: هر كه بعد از اين درباره عيسى با تو محاجّه كند، بگو: بيائيد شما و ما فرزندان و زنان و خودمان را جمع كنيم و مباهله نمائيم و از خدا بخواهيم بهر كه دروغگو است عذاب بفرستد. حضرت به آنها فرمود: با من مباهله كنيد اگر راستگو باشم عذاب بر شما نازل شود و اگر دروغگو باشم بر من، گفتند: با انصاف سخن گفتى، لذا وعده مباهله گذاشتند.يعنى: هر دو گروه به خدا عقيده داريم يا من حقم يا شما، بيائيد از خدا بخواهيم هر كه ناحق است او را نابود كند، اين دعوت از كهكشانها و از همه جهان بزرگتر است، اين دعوت را فقط كسى مى‏تواند بكند كه در حد اعلاى يقين و اطمينان از طرف خدا باشد، مسأله، مسأله سرنوشت است، شكست در اينجا شكست حتمى اسلام خواهد بود، اما رسول خدا با آن اعتقاد راسخى كه به وعده خدا داشت با كمال اطمينان خاطر، پا در ميدان گذاشت. و پيشنهاد مباهله فرمود.قرار شد روز بيست و چهارم ذوالحجه از سال دهم هجرت مباهله انجام شود، رسول خدا بااطمينان به وعده خدا، با كمال آرامش به محل معين آمدند.على بن ابيطالب در پيش، فاطمه زهرا در پشت سر، آن حضرت در وسط دست حسنين عليهماالسّلام را گرفته حركت مى‏كردند. سپس آن بزرگوار به دو زانو نشست و آماده مباهله شد، قرار بود، آن چهار نفر به دعاى حضرت آمين‏گويند:مردم به تماشا ايستاده بودند، رئيس نصارى گفت اين چهار نفر كيستند؟ جواب شنيد: آن جوان داماد و پسر عمويش على بن ابيطالب، آن زن، دخترش فاطمه و آن دو بچه، نواده‏هايش حسن و حسين‏اند.صحنه عجيبى بود، دلها به طپش افتاده، مغزها را طوفان در گرفته بود، تماشاگران از خود بيخود شده بودند، اگر دعاى هر دو گروه مستجاب مى‏شد، اسلام از بين رفته بود، و اگر دعاى هيچ يك مستجاب نمى‏شد باز اسلام شكست يافته بود، اگر دعاى نصارى مستجاب مى‏گشت، باز فاتحه اسلام خوانده مى‏شد، فقط يك راه پيروزى در بين بود و آن اينكه دعاى آن حضرت مستجاب شود.

بزرگ مردى تمام عزيزان خويش را حاضر كرده و با ادعائى بزرگتر از كهكشانها، مانند كوه پا برجا ايستاده و حريف مى‏طلبد و مى‏گويد مدار كائنات زير لب من است اگر لب‏تر كنم جهان را بر سر نصارى خراب مى‏نمايم.رئيس هيئت نصارى از ديدن اين صحنه پى برد كه آن حضرت اگر جزئى‏ترين ترديدى در رسالت خويش داشت، باين كار خطرناك دست نمى‏زد، لذا از مباهله منصرف شد و بياران خود گفت: «يا معشر النصارى انى لأَرى وجوها لوشاء الله ان يزيل جبلاً من مكانه لأَزاله بها فلا تباهلوا فتهلكوا و لايبقى على وجه الارض نصرانىٌ الى يوم القيامة» اى گروه نصارى من چهره‏هائى مى‏بينم اگر خدا بخواهد كوهى را از جايش بركند، بجهت آنها بر مى‏كند، مباهله نكنيد و گرنه هلاك مى‏شويد و تا قيامت در روى زمين يك نفر نصرانى باقى نمى‏ماند.آنگاه پيش حضرت آمده و گفتند: يا اباالقاسم رأى ما بر اين شد كه با تو مباهله نكنيم و تو را در دين خودت بگذاريم ما هم در دين خود بمانيم.فرمود: حالا كه مباهله نكرديد پس اسلام بياوريد تا در نفع و ضرر مسلمانان شريك باشيد. گفتند: حاضر باسلام نيستيم، فرمود: پس با شما مى‏جنگم.گفتند: طاقت جنگ با تو را نداريم ولى مصالحه مى‏كنيم كه با ما جنگ نكنى و از دينمان ما را برنگردانى، در مقابل هر سال دو هزار حله (لباس - پارچه) به شما (به عنوان جزيه) مى‏دهيم، هزار تا در ماه صفر و هزار تا در ماه رجب... حضرت اين مصالحه را قبول فرمودند.آنگاه فرمود: به خدائى كه جانم در دست اوست: هلاك بر اهل نجران نزديك شده بود، اگر مباهله مى‏كردند بصورت ميمونها و خوكها در مى‏آمدند و بيابان بر آنها آتش مى‏شد...33 بدين گونه: رسول خدا از آن صحنه حيرت آور سرفراز بيرون آمد (ولا حول ولا قوة الا بالله).
كرامتى عجيب و خوابى عجيبتر
به سال پانصد و پنجاه و هفت هجرى مردى از اتابكان شام به نام نور الدين محمودبن زنگى بر شام و حجاز حكومت داشت، او حاكمى بود نيكوكار و اهل تهجد و شب زنده‏دارى، شبى پس از تهجد و اعمال شب به خواب رفت و رسول خدا (ص) را در خواب ديد.آن حضرت دو نفر آدم سرخ پوست را به نورالدين نشان داد و فرمود: مرا از دست اين دو نفر نجات بده: «يا نورالدين انقذنى من هذين الرجلين» نورالدين با وحشت از خواب پريد، وضو گرفت و نماز خواند و بخوابد رفت، باز آن حضرت را در خواب ديد كه مى‏فرمود: مر از دست اين دو نفر نجات بده.نورالدين باز از خواب پريد و مات و مبهوت درباره خواب فكر مى‏كرد دفعه سوم كه به خواب رفت باز حضرت را در خواب ديد كه فرمود: مرا از دست اين دو نفر نجات بده، ديگر خواب به چشمانش نرفت.او وزير صالح و نيكوكارى بنام جمال الدين موصلى داشت، فرستاد وزير را بيدار كرده و آوردند، او خواب عجيب خود را با وزيرش در ميان گذاشت. وزير گفت: خواب عجيبى است لابد در مدينه اتفاقى افتاده كه علاج آن از تو ساخته است، ديگر توقف روا نيست، هم اكنون بايد به طرف مدينه حركت كنى، خوابت را نيز به كسى نگو.نورالدين همان شب با بيست نفر و وزيرش به مدينه حركت كردند پول زيادى نيز با خود بهمراه برد، اين كاروان پس از شانزده روز به مدينه رسيد، چون به نزديك مدينه رسيد، در خارج آن غسل كرد، بعد داخل شهر شد در روضه ما بين قبر شريف و منبر آن حضرت نماز خواند و آنگاه نشست و نمى‏دانست چه كار بكند.شب اول فرا رسيد، در اولين شب رعد و برق عجيبى در آسمان پيدا شد، و زمين چنان بشدت لرزيد كه نزديك بود، كوهها از جا كنده شود، چون صبح شد مردم در مسجد جمع شدند.وزير به مردم گفت سلطان به قصد زيارت رسول خدا (ص) به مدينه آمده و با خود پول زيادى آورده كه به اهل مدينه (حرم الرسول) تقسيم خواهد كرد از آمدن به محضر سلطان غفلت نكنيد.
مردم گروه گروه مى‏آمدند، نورالدين به آنها جايزه مى‏داد و در قيافه‏شان دقت مى‏كرد تا مگر آن دو نفر را كه درخواب ديده بود پيدا كند، همه آمده و پول گرفتند ولى آن دو قيافه پيدا نشدند، نورالدين به مأموران گفت: آيا كسى ماند كه پول نگرفته باشد؟ گفتند: نه. مگر دو نفر از اهل مغرب كه آنها هم پول نمى‏گيرند. دو مرد نيكو كارند و بى نياز، بهمه اهل حاجت كمك مى‏كنند، پيوسته روزه مى‏گيرند و دائم الجماعه هستند، گفت: آن دو را نيز بياوريد، چون حاضر شدند، ديد همانها هستند كه رسول خدا (ص) در خواب نشان داده است .نورالدين پرسيد شما اهل كجاهستيد؟ گفتند: از بلاد مغرب (اروپا) براى حج آمده‏ايم، قصد داريم كه امسال در مدينه در محضر رسول خدا (ص) باشيم. گفت: راست بگوئيد قصّه شما چيست، آن دو ساكت شدند، پرسيد منزل شما كجاست؟ گفتند: در كاروانسرائى نزديك حجره شريفه حضرت رسول (ص).
نورالدين آنها را در آنجا نگاه داشت و خود به منزل آنها آمد، ديد در منزل آنها پول زياد و دو عدد توبره و مقدارى كتاب و يك عدد حصير است. در اينجا حاضران شروع به تعريف و تمجيد آن دو نفر كر دند كه اهل شهر از آنها بسيار خوبى ديده‏اند و هر روز در زيارت آن حضرت و زيارت بقيع هستند و هر هفته به زيارت مسجد «قبا» مى‏روند، نورالدين گفت: سبحان الله.آنگاه وى به كاويدن در منزل آنها پرداخت و چون حصير را برداشت سردابى ظاهر شد كه بطرف حجره شريفه قبر حضرت رسول (ص) مى‏رفت، حاضران از ديدن سرداب كه به طرف قبر آن حضرت كنده شده به وحشت افتادند.نورالدين پس از احضار آن دو گفت: جريان خودتان را باز گوئيد، بعد آن دو را به شدت شلاق زدند.بالاخره آنها در اثر شلاق به سخن درآمده و گفتند: ما دو نفر مسيحى هستيم، پادشاه نصارى و كشيش بزرگ، ما را به صورت وزىّ حاجيان به اينجا فرستاده و پول زيادى به ما داده تا جسد شريف حضرت رسول را بيرون آورده و به اسپانيا (اندلس) ببريم.لذا در اين كاروانسرا كه نزديك قبر آن حضرت است منزل گرفته‏ايم، ما شبها اين سرداب را مى‏كنديم، روزها به بهانه زيارت بقيع، خاك آنرا در ميان قبور مى‏پاشيديم و مدتى است كه اين كار را مى‏كنيم و چون به حجره شريفه نزديك شديم، رعد و برق و زلزله ما را هراسان كرد.نورالدين فرداى آنروز، آن دو را در ميان مردم حاضر كرد و در حضور مردم از آنها اقرار گرفت، آن وقت خواب رسول (ص) را به نظر آورد كه آنحضرت او را براى رفع اين مشكل اهل دانسته است به شدت گريه كرد.بعد فرمان داد هر دو نفر را در كنار حجره شريفه گردن زدند، سپس دستور داد، سرب زيادى آماده كردند و در اطراف حجره شريفه خندقى كندند كه به آب رسيد، بعد سرب را ذوب كرده و در آن خندق ريختند كه به حكم حصارى در اطراف حجره شريفه شد، بعد از اين كار به شام محل حكومت خويش بازگشت.ناگفته نماند: اين خواب و اين معجزه را مرحوم محدث نورى در دارالسلام ج 2 ص 109 از كتاب تحفة الازهار سيد ضامن مدنى نقل كرده و گويد: در آن سال فضل بن امير هاشم حاكم مدينه بود.و نيز سمهودى آنرا در كتاب وفاءالوفاء ج 2 ص 648 نقل كرده و بچند منبع نيز اشاره نموده است و تصريح كرده كه نورالدين محمودبن زنگى در سال پانصد و پنجاه و هفت هجرى به مدينه آمده است .و نيز ناگفته نماند: نورالدين محمود بن زنگى از اتابكان شام است كه از سال پانصد و چهل تا پانصد و هفتاد و هفت در شام حكومت كردند، نورالدين محمود يكى از سرشناسان آن سلسله است، ابن اثير در تاريخ كامل ج 9 حالات او را بتفصيل نقل كرده است .

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:35  توسط   | 

 

نقش اخلاق در سيره عملى پيامبر اسلام (ص)


يكى از شاخصه هاى پر اهميت در پيشرفت اسلام اخلاق نيك و كلام‏دلاويز و پرجاذبه پيامبر اكرم (ص) با انسان‏ها بود، اين خلق نيكوتا بدان حدى بود كه معروف شد سه چيز در پيشرفت اسلام نقش به‏سزايى

داشت:
1- اخلاق پيامبر (ص)
2- شمشير و مجاهدات حضرت على (ع)
3- انفاق ثروت حضرت خديجه (س)

در قرآن مجيد، به نقش اخلاق پيامبر (ص) درپيشرفت اسلام و جذب ‏دل‏ها تصريح شده است، آن جا كه مى‏خوانيم: «فبما رحمة من الله‏لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم‏و استغفر لهم و شاورهم فى الامر; اى رسول ما! به خاطر لطف ورحمتى كه از جانب خدا، شامل حال تو شده، با مردم مهربان‏گشته‏اى، و اگر خشن و سنگدل بودى، مردم از دور تو پراكنده‏مى‏شدند، پس آن‏ها را ببخش، و براى آن‏ها طلب آمرزش كن، و دركارها با آن‏ها مشورت فرما.»ازاين آيه استفاده مى‏شود كه : 1- نرمش و اخلاق نيك، يك هديه الهى است، كسانى كه نرمش ندارند،از اين موهبت الهى محرومند; 2- افراد سنگ‏دل و سخت‏گير نمى‏توانند مردم‏دارى كنند، و به جذب‏نيروهاى انسانى بپردازند; 3- رهبرى و مديريت صحيح با جذب و عطوفت همراه است; 4- بايد دست‏شكست‏خوردگان در جنگ و گنهكاران شرمنده را گرفت وجذب كرد (با توجه به اين كه شان نزول آيه مذكور در موردندامت فراريان مسلمان در جنگ احد نازل شده است); 5- مشورت با مردم از خصلت‏هاى نيك و پيوند دهنده است كه موجب‏انسجام مى‏گردد.
پيامبر اسلام (ص) علاوه بر اين كه ارزش‏هاى اخلاقى را بسيار ارج‏مى‏نهاد، خود در سيره عملى‏اش مجسمه فضايل اخلاقى و ارزش‏هاى والاى‏انسانى بود، او در همه ابعاد زندگى با چهره‏اى شادان و كلامى‏دلاويز با حوادث برخورد مى‏كرد.به عنوان مثال، درتاريخ آمده‏است:در سال نهم هجرت هنگامى كه قبيله سركش طى بر اثر حمله‏قهرمانانه سپاه اسلام شكست ‏خوردند، عدى بن حاتم كه از سرشناسان‏اين قبيله بود به شام گريخت، ولى خواهر او كه «سفانه‏» نام‏داشت‏ به اسارت سپاه اسلام درآمد. سفانه را همراه ساير اسيران به مدينه آوردند و آنان را درنزديك مسجد در خانه‏اى جاى دادند، روزى رسول خدا (ص) از آن‏اسيران ديدن كرد، سفانه از موقعيت استفاده كرده و گفت: «يا محمد هلك الوالد و غاب الوافد فان رايت ان تخلى عنى، و لا تشمت ‏بى احياء العرب، فان ابى كان يفك العانى، و يحفظ الجار، و يطعم‏الطعام، و يفشى السلام، و يعين على نوائب الدهر;اى محمد!پدرم (حاتم) از دنيا رفت، و نگهبان و سرپرستم (عدى) ناپديد شدو فرار كرد، اگر صلاح بدانى مرا آزاد كن، و شماتت و بدگويى‏قبيله‏هاى عرب‏ها را از من دور ساز، همانا پدرم (حاتم) بردگان‏را آزاد مى‏ساخت، از همسايگان نگهبانى مى‏نمود، و به مردم غذامى‏رسانيد، و آشكارا سلام مى‏كرد، و در حوادث تلخ روزگار، مردم‏را يارى مى‏نمود.»پيامبر اكرم (ص) كه به ارزش‏هاى اخلاقى، احترام شايان مى‏نمود، به‏سفانه فرمود: «يا جارية هذه صفة المؤمنين حقا، لو كان ابوك مسلما لترحمناعليه; اى دختر! اين ويژگى‏هايى كه برشمردى، از صفات مؤمنان‏راستين است، اگر پدرت مسلمان بود، ما او را مورد لطف و رحمت‏قرار مى‏داديم.» آنگاه پيامبر (ص) به مسؤولين امر فرمود:«خلوا عنها فان اباها كان يحب مكارم الاخلاق; اين دختر را به‏پاس احترامى كه پدرش به ارزش‏هاى اخلاقى مى‏نمود، آزاد سازيد.».آن گاه پيامبر (ص) لباس نو به او پوشانيد، و هزينه سفر به شام‏را در اختيار او گذاشت، و او را همراه افراد مورد اطمينان به‏شام نزد برادرش رهسپار كرد.

نمونه‏هايى از اخلاق پيامبر (ص)

 در سيره عملى پيامبر (ص) صدها نمونه از اخلاق نيك و زيبا وجوددارد كه هر كدام نشانگر قطره‏اى از اقيانوس عظيم حسن خلق آن‏حضرت است، همان گونه كه خداوند با تعبير «و انك لعلى خلق‏عظيم; و همانا تو اخلاق عظيم و برجسته‏اى دارى‏» به اين مطلب‏اشاره فرموده است. نظر شما را به چند نمونه از آن‏ها جلب‏مى‏كنيم: 1- عدى بن حاتم مى‏گويد: «هنگامى كه خواهرم سفانه به اسارت‏سپاه اسلام درآمد و من به سوى شام گريختم، پس از مدتى خواهرم‏با كمال وقار و متانت ‏به شام آمد و مرا در مورد اين كه‏گريخته‏ام و او را تنها گذاشتم سرزنش كرد، عذرخواهى كردم، پس‏از چند روزى از او كه بانويى خردمند و هوشيار بود، پرسيدم:«اين مرد (پيامبر اسلام) را چگونه ديدى؟» گفت: «سوگند به‏خدا او را رادمردى شكوهمند يافتم، سزاوار است كه به اوبپيوندى كه در اين صورت به جهانى از عزت و عظمت پيوسته‏اى‏»با خود گفتم به راستى كه نظريه صحيح همين است، به عنوان پذيرش‏اسلام، به مدينه سفر كردم، پيامبر (ص) در مسجد بود، در آن جا به‏محضرش رسيدم، سلام كردم، جواب سلامم را داد و پرسيد:كيستى؟ عرض كردم عدى بن حاتم هستم، آن حضرت برخاست و مرا به‏سوى خانه‏اش برد، در مسير راه با اين كه مرا به خانه مى‏برد،بانويى سالخورده و مستضعف با او ديدار كرد، اظهار نياز نمود،پيامبر (ص) به مدتى طولانى در آنجا توقف كرد و آن بانو را درمورد تامين نيازهايش راهنمايى فرمود. با خود گفتم:«سوگند به خدا اين شخص پادشاه نيست.» سپس از آن جا گذشتيم وبه خانه رسول خدا (ص) وارد شدم، پيامبر (ص) از من استقبال وپذيرايى گرمى نمود، زيراندازى كه از ليف خرما بود، نزدم آوردو به من فرمود: بر روى آن بنشين. گفتم: بلكه شما بر آن‏بنشينيد. فرمود: نه، شما بر آن بنشين، خود آن حضرت بر روى‏زمين نشست، با خود گفتم: اين نيز نشانه ديگر كه آن حضرت،پادشاه نيست. سپس مطلبى از دينم را كه راز پوشيده بود بيان‏فرمود، دريافتم كه او بر رازها آگاهى دارد، و فهميدم كه‏پيامبر مرسل مى‏باشد، بيانات و پيشگوييها و مهربانى‏هايش مراشيفته‏اش كرده و همانجا مسلمان شدم.» 2- در جنگ خيبر كه با حضور شخص پيامبر (ص) در سال هفتم هجرت‏رخ داد، پس از پيروزى سپاه اسلام بر سپاه كفر، جمعى از يهوديان‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، يكى از اسيران، صفيه دختر حى بن‏اخطب (دانشمند سرشناس يهود) بود.بلال حبشى، صفيه را به همراه زنى ديگر به اسارت گرفت و آن‏ها رابه حضور پيامبر (ص) آورد، ولى هنگام آوردن آن‏ها اصول اخلاقى رارعايت نكرد، و آن‏ها را از كنار جنازه‏هاى كشته‏شدگان يهود حركت‏داد، صفيه وقتى كه پيكرهاى پاره پاره يهوديان را ديد بسيارناراحت‏شد و صورتش را خراشيد، و خاك بر سر خود ريخت، و سخت‏گريه كرد.هنگامى كه بلال آنها را نزد پيامبر (ص) آورد،پيامبر (ص) از صفيه پرسيد: «چرا صورتت را خراشيده‏اى و اين‏گونه خاك‏آلود و افسرده هستى؟! » صفيه ماجراى عبورش از كنارجنازه‏ها را بيان كرد، رسول اكرم (ص) از رفتار غير انسانى و خلاف‏اخلاق اسلامى بلال حبشى ناراحت‏ شده و بلال را سرزنش كرده و فرمود: «ا نزعت منك الرحمة يا بلال حيث تمر بامراتين على قتلى‏رجالهما; اى بلال! آيا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رخت‏بربسته كه آن‏ها را از كنار كشته‏شدگانشان عبور مى‏دهى؟! چرابى‏رحمى كردى؟»جالب اين كه پيامبر اكرم (ص) براى جبران رنج‏ها و ناراحتى‏هاى‏صفيه، با او ازدواج كرد، سپس او را آزاد، و بار ديگر باپيش ‏نهاد صفيه با او ازدواج نمود و به اين ترتيب، ناراحتى‏هاى اورا به طور كلى از قلبش زدود. 3- در ماجراى جنگ حنين كه در سال هشتم هجرت رخ داد، شيماءدختر حليمه كه خواهر رضاعى پيامبر (ص) بود، با جمعى از دودمانش‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، پيامبر (ص) هنگامى كه شيماء را درميان اسيران ديد، به ياد محبت‏هاى او و مادرش در دوران‏شيرخوارگى، احترام و محبت‏شايانى به شيماء كرد. پيش روى اوبرخاست و عباى خود را بر زمين گستراند، و شيماء را روى آن‏نشانيد، و با مهربانى مخصوصى از او احوال‏پرسى كرد، و به اوامر فرمود: «تو همان هستى كه در روزگار شيرخوارگى به من محبت‏كردى...» (با اين كه از آن زمان حدود شصت‏سال گذشته بود). شيماء از پيامبر (ص) تقاضا كرد، تا اسيران طايفه‏اش را آزادسازد، يامبر (ص) به او فرمود:«من سهميه خودمرا بخشيدم،و در مورد سهميه ساير مسلمانان،به تو پيشنهاد مى‏كنم كه بعد از نماز ظهر برخيز و در حضورمسلمانان، بخشش مرا وسيله خود قرار بده تا آنها نيز سهميه خودرا ببخشند.شيماء همين كار را انجام داد، مسلمانان گفتند: «ما نيز به‏پيروى از پيامبر (ص) سهميه خود را بخشيديم.»سيره‏نويس معروف‏ابن هشام مى‏نويسد: «پيامبر (ص) به شيماء فرمود: اگر بخواهى باكمال محبت و احترام، در نزد ما بمان و زندگى كن، و اگر دوست‏دارى تو را از نعمت‏ها بهره‏مند مى‏سازم و به سلامتى به سوى قوم‏خود بازگرد؟» شيماء گفت: مى‏خواهم به سوى قوم خود بازگردم.پيامبر (ص) يك غلام و يك كنيز به او بخشيد و اين دو با هم‏ازدواج كردند، و به عنوان خدمتكار خانه شيماء به زندگى خودادامه دادند. 4- مهربانى و اخلاق نيكوى پيامبر (ص) در حدى بود كه امام صادق (ع)فرمود:روزى رسول خدا (ص) نماز ظهر را با جماعت‏خواند، مردم بسيارى به‏او اقتدا كردند، ولى آن‏ها ناگاه ديدند آن حضرت بر خلاف معمول‏دو ركعت آخر نماز را با شتاب تمام كرد (مردم از خودمى‏پرسيدند، به راستى چه حادثه مهمى رخ داده كه پيامبر (ص)نمازش را با شتاب تمام كرد؟!) پس از نماز از پيامبر (ص)پرسيدند: «مگر چه شده؟ كه شما اين گونه نماز را (با حذف‏مستحبات) به پايان بردى؟» پيامبر (ص) در پاسخ فرمود:«اما سمعتم صراخ الصبى; آيا شما صداى گريه كودك رانشنيديد؟» معلوم شد كه كودكى در چند قدمى محل نمازگزاران‏گريه مى‏كرده، و كسى نبود كه او را آرام كند، صداى گريه او دل‏مهربان پيامبر (ص) را به درد آورد، از اين رو نماز را با شتاب‏تمام كرد، تا كودك را از آن وضع بيرون آورده، و نوازش نمايد. 5- عبد الله بن سلام از يهوديان عصر پيامبر (ص) بود، عواملى ازجمله جاذبه‏هاى اخلاق پيامبر (ص) موجب شد كه اسلام را پذيرفت ورسما در صف مسلمانان قرار گرفت، او دوستى از يهوديان به نام‏«زيد بن شعبه‏» داشت، عبدالله پس از پذيرش اسلام همواره زيدرا به اسلام دعوت مى‏كرد، و عظمت محتواى اسلام را براى او شرح‏مى‏داد بلكه به اسلام گرويده شود، ولى زيد هم چنان بر يهودى‏بودن خود پافشارى مى‏كرد و مسلمان نمى‏شد.
عبدالله مى‏گويد: روزى‏به مسجدالنبى رفتم ناگاه ديدم، زيد در صف نماز مسلمانان نشسته‏و مسلمان شده است، بسيار خرسند شدم، نزدش رفتم و پرسيدم «علت‏مسلمان شدنت چه بوده است؟» زيد گفت: تنها در خانه‏ام نشسته‏بودم و كتاب آسمانى تورات را مى‏خواندم، وقتى كه به آياتى كه‏در مورد اوصاف محمد (ص) بود رسيدم، با ژرف‏انديشى آن را خواندم‏و ويژگى هاى محمد (ص) را كه در تورات آمده بود به خاطر سپردم،با خود گفتم بهتر آن است كه نزد محمد (ص) روم و او رابيازمايم، و بنگرم كه آيا او داراى آن ويژگى‏ها كه يكى از آنها«حلم و خويشتن‏دارى‏» بود هست‏يا نه؟ چند روز به محضرش رفتم،و همه حركات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقيق خود قراردادم، همه آن ويژگى‏ها را در وجود او يافتم، با خود گفتم تنهايك ويژگى مانده است، بايد در اين مورد نيز به كند و كاو خودادامه دهم، آن ويژگى حلم و خويشتن‏دارى او بود، چرا كه درتورات خوانده بودم: «حلم محمد (ص) بر خشم او غالب است، جاهلان‏هرچه به او جفا كنند، از او جز حلم و خويشتن‏دارى نبينند.»روزى براى يافتن اين نشانه از وجود آن حضرت، روانه مسجد شدم،ديدم عرب باديه‏نشينى سوار بر شتر به آنجا آمد، وقتى كه‏محمد (ص) را ديد، پياده شد و گفت: «من از ميان فلان قبيله به‏اينجا آمده‏ام، خشكسالى و قحطى باعث‏شده كه همه گرفتار فقر ونادارى شده‏ايم، مردم آن قبيله مسلمان هستند، و آهى در بساطندارند، وضع ناهنجار خود را به شما عرضه مى‏كنند، و اميد آن رادارند كه به آنها احسان كنى.»محمد (ص) به حضرت على (ع)فرمود:آيا از فلان وجوه چيزى نزد تومانده است؟ حضرت على (ع) گفت: نه،پيامبر (ص) حيران و غمگين شد، همان دم من به محضرش رفتم عرض‏كردم اى رسول خدا! اگر بخواهى با تو خريد و فروش سلف كنم،اكنون فلان مبلغ به تو مى‏دهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدارخرما به من بدهى، آن حضرت پيشنهاد مرا پذيرفت، و معامله راانجام داد، پول را از من گرفت و به آن عرب باديه‏نشين داد.من‏هم چنان در انتظار بودم تا اين كه هفت روز به فصل چيدن خرمامانده بود، در اين ايام روزى به صحرا رفتم، در آنجا محمد (ص)را ديدم كه در مراسم تشييع جنازه شخصى حركت مى‏كرد، سپس درسايه درختى نشست و هر كدام از يارانش در گوشه‏اى نشستند، من‏گستاخانه نزد آن حضرت رفتم، و گريبانش را گرفتم و گفتم:«اى پسر ابو طالب! من شما را خوب مى‏شناسم كه مال مردم رامى‏گيريد و در بازگرداندن آن كوتاهى و سستى مى‏كنيد، آيا مى‏دانى‏كه چند روزى به آخر مدت مهلت ‏بيشتر نمانده است؟» من با كمال‏بى‏پروايى اين گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار كردم (با اين كه‏چند روزى به آخر مدت مهلت‏باقىمانده بود) ناگاه از پشت‏سر آن‏حضرت، صداى خشنى شنيدم، عمر بن خطاب را ديدم كه شمشيرش را ازنيام بركشيده ، به من رو كرد و گفت: «اى سگ! دور باش.» عمرخواست ‏باشمشير به من حمله كند، محمد (ص) از او جلوگيرى كرد وفرمود:«نيازى به اين گونه پرخاش‏گرى نيست، بايد او (زيد) را به حلم‏و حوصله سفارش كرد، آن گاه به عمر فرمود:«برو از فلان خرمافلان مقدار به زيد بده.» عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد،به علاوه بيست پيمانه ديگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: اين زيادى چيست؟ گفت:چه كنم حلم محمد (ص) موجب آن شده است، چون تو از نهيب وفرياد خشن من آزرده شدى،محمد (ص) به من دستور داد اين زيادى‏را به تو دهم، تا از تو دلجويى شود، و خوشنودى تو به دست آيد.هنگامى كه آن اخلاق نيك و حلم عظيم محمد (ص) را ديدم مجذوب اسلام‏و اخلاق زيباى محمد (ص) شدم، و گواهى به يكتايى خدا، و رسالت ‏محمد (ص) دادم و در صف مسلمانان درآمدم. اين‏ها چند نمونه از سلوك اخلاقى پيامبر اسلام (ص) بود، كه هركدام چون آيينه اى شفاف ما را به تماشاى جمال زيباى اخلاق نيك‏آن حضرت دعوت مى‏كند، و يكى از راز و رمزهاى مهم پيشرفت اسلام‏در صدر اسلام را كه بسيار چشمگير بود، به ما نشان مى‏دهد. در فرازى از گفتار حضرت على (ع) در شان اخلاق پيامبر (ص) چنين‏آمده:«رفتار پيامبر (ص) با همنشينانش چنين بود كه دائما خوش‏رو ،خندان، نرم و ملايم بود، هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بدزبان،عيبجو و مديحه‏گر نبود، هيچ كس از او مايوس نمى‏شد، و هر كس به‏در خانه او مى‏آمد، نوميد باز نمى‏گشت، سه چيز را از خود دوركرده بود; مجادله در سخن، پرگويى، و دخالت در كارى كه به اومربوط نبود، او كسى را مذمت نمى‏كرد، و از لغزش ‏هاى پنهانى مردم‏جستجو نمى‏نمود، جز در مواردى كه ثواب الهى دارد سخن نمى‏گفت،در موقع سخن گفتن به قدرى گفتارش نفوذ داشت كه همه سكوت نموده‏و سراپا گوش مى‏شدند... .» فرا رسيدن ماتم جانسوز رحلت كامل‏ترين انسان، حضرت ختمى مرتبت‏و شهادت سبط اكبرش حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام را در اين‏روز و هم چنين شهادت امام على بن موسى الرضا عليه السلام را درآخر اين ماه به فرزند دلبندش حضرت ولى الله الاعظم ارواحنافداه، مقام معظم رهبرى و به جهان بشريت، و مسلمانان دنيا وشيعيان و به ويژه امت پاسدار اسلام و پيروان اهل بيت عصمت وطهارت تسليت عرض مى‏كنيم به اين اميد كه ان شاء الله پيروى ازثقلين را سرلوحه اعمال خود قرار دهيم تا پيامبر و خداى پيامبراز ما خشنود و به شفاعت آن ذوات پاك در روز «وا نفسا» نايل‏آييم.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:34  توسط   | 

 

گوشه‏اى ازاخلاق عظيم پيامبر (ص)


روزهايى بس شيرين و به‏يادماندنى و تاريخ ساز پيامبر را نمى‏توان با الفاظ و سخنان ناقص انسانهاى ناقص‏توصيف و تعريف كرد. او هرگز در اين واژه‏ها نمى‏گنجد و فراتر از آن است. انسان‏كاملى كه تمام افلاك و موجودات را خدا به خاطر او آفريد واگر او نبود، هيچ چيز نبود. «لولاك لما خلقت الافلاك‏» و الاانسانى كه تا قاب قوسين او ادنى بالا رفت و به جايى رسيد كه‏جبرئيل آن ملك مقرب و واسطه وحى الهى به آنجا هرگز نرسد وبا صراحت‏به او عرض كرد: اگر يك مو بالاتر روم به نور تجلى‏بسوزد پرم. ولى رسول الله رفت و به جايى رفت كه نه در خرد آيدو نه بر ورق نگاشته شود و نه حتى در وهم وخيال! اوست كسى كه‏خدايش درباره‏اش فرمود: «و انك لعلى خلق عظيم‏» پس مابه جاى‏اينكه حرفى بزنيم كه نه آغازش و نه انجامش ما را به جايى‏مى‏رساند چرا كه جز آفريده‏اش و برادرش كسى او را نخواهد شناخت‏«يا على ما عرف الله الا انا و انت و ما عرفنى الا الله وانت و ما عرفك الا الله و انا» پس روا است كه لب فرو بنديم وسخن كمتر گوئيم. بيائيم در اين سخن ربانى كه پيامبر را داراى منشى سترگ واخلاقى عظيم معرفى مى‏كند بيانديشيم و از زبان روايت نمى از اين‏اقيانوس پرفيض برگيريم، شايد برخى عزيزان به كار بندند و ازرسول الله الگوى زندگى بگيرند كه قرآن فرمود: «و لكم فى رسول‏الله اسوه حسنه‏» . جمله‏هايى كوتاه در منش و روش زندگى حضرت بيان مى‏شود كه هم‏بركت است و پر مايه بركتى است و هم برنامه به زيستى وخداپسندانه:  آن قدر حضرت متواضع و فروتن بود كه متن روايت او را«خاضع الطرف‏» مى‏نامد يعنى به زمين نگاه مى‏كرد و سر را كمتربالا مى‏برد، اين چنين با وقار و متين... با ادب و فروتن. چنان‏در برابر خالقش خاضع و خاشع بود كه بيشتر سرفرود مى‏آورد و كمترسر را بلند مى‏كرد چه پيوسته خدا را حاضر و ناظر مى‏ديد و لحظه‏اى‏بلكه كمتر از لحظه‏اى هم از ياد و ذكر خدا غافل نبود.  يكى ديگر از نشانه‏هاى بارز تواضع و خوى نيكويش اين بود كه‏به هر كه مى‏رسيد، پيشقدم در سلام كردن بر او بود، سلام كه خودتحيت اسلامى است و پيامبر آن را به ما ياد داده، خود نيز بيش ازهمه و پيش از همه به آن عمل مى‏كرد و قبل از آنكه ديگرى بر اوسلام كند، او خود سلام مى‏كرد. هرگز پيامبر ملاحظه نمى‏كرد كه آن‏فرد بزرگ است‏يا كوچك، دانشمند است‏يا بى‏سواد، ثروتمند است‏يافقير. آرى حضرت آنقدر عظمت داشت كه بر همه افراد بدون ملاحظه‏هاى‏ايسمى، شغلى، خطى، مسئوليتى، مالى و... سلام مى‏كرد و او بااينكه بزرگترين از هر نظر بود بر كوچكترين انسانها از هرنظر سلام مى‏كرد و بيشتربراى اينكه ما را به اين سنت‏حسنه‏تشويق كند مى‏فرمود: سلام را نود و نه حسنه است و جوابش يك حسنه.  پيامبر هرگز بدون جهت‏سخن نمى‏گفت، و اگر سخنى مى‏گفت‏بيشترجنبه موعظه و پند داشت، يا مطلبى را مى‏آموخت و يا به معروف وخيرى امر مى‏كرد و يا از شر و منكرى مردم را باز مى‏داشت، تمام‏سخنانش سودمند و يك كلمه، نه بلكه يك حرف، پوچ و بى‏ارزش نبود،زيرا خوب مى‏دانست كه: «و ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد»وانگهى پيامبر اسوه است و الگو و اوست انسان كامل. پيامبر كسى‏است كه نخستين آفريده پروردگار، نور مباركش است: «اول ما خلق‏الله نورى‏» پس، از اين نور كامل چيزى تراوش نمى‏كند جز نور، وهرچه مى‏گويد گفته خدا است «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى‏يوحى‏» .  و پيامبر هرگز از ذكر خدا غافل نمى‏شد. در روايت است: «ولايجلس و لايقوم الا على ذكر» او نمى‏نشست و برنمى‏خاست جز با ذكرو ياد خدا. پيامبر در هر آن قرين و همنشين ذكر خدا بود چه برزبان آورد و چه در دل گويد. او خود ذكر خدا را كفاره مجلس‏مى‏دانست و اعلام مى‏داشت كه اگر در مجلسى ياد خدا نباشد يا ذكرى‏از اهل بيت كه آن نيز ياد خدا است، پس آن مجلس بر اهلش وزر ووبال است و نحس است و شوم. و اگر حضرت مى‏خنديد از تبسم تجاوزنمى‏كرد «جل ضحكه التبسم‏» زيرا قهقهه و خنده با صدا با شئون‏انسان مودب منافات دارد چه رسد به انسان كامل و چه رسد به اشرف‏مخلوقات.  يكى ديگر از موارد تواضع و فروتنى حضرت اين بود كه هر وقت‏وارد مجلس مى‏شد، هر جا كه جاى خالى بود مى‏نشست، مانند ماخودخواهان يا نادانان نبود كه دنبال صدر مجلس هستيم، و خيال‏مى‏كنيم كه بايد بالا و بالاتر نشست. اصلا آن جا كه انسان والامى‏نشيند والا است نه آنكه انسان والا بايد در جاى والا نشيند.  پيامبر آرام و آهسته سخن مى‏گفت و هيچ گاه فرياد نمى‏زد وصدا را بلند نمى‏كرد. و مجلس آن حضرت نيز از چنان آرامشى‏برخوردار بود كه عين ادب و تواضع است و كسى در مجلس پيامبربلند سخن نمى‏گفت «و اغضض من صوتك‏» و دستور هم همين بود كه‏كسى صدايش را بالاتر از صداى رسول الله نكند «لاترفعوا اصواتكم‏فوق صوت النبى‏» و چون خود حضرت آهسته و آرام سخن مى‏گفت لذامجلسش بسيار آرام و باوقار بود كه حتى صداى به هم زدن بال‏پرنده به گوش مى‏رسيد.  «لايقطع على احد كلامه‏» هرگز سخن كسى را قطع نمى‏كرد و تاشخصى مشغول سخن گفتن بود، به او خوب گوش مى‏داد و پس از تمام‏شدن سخنش آرام پاسخش را مى‏گفت. و چنان اصحابش را تربيت كرده‏بود كه هرگاه لب مباركش به سخن وا مى‏شد، تمام حاضران ساكت‏مى‏شده و سراپا گوش مى‏شدند «كان على رووسهم الطير» و هرگاه‏سخن حضرت تمام مى‏شد بدون آنكه سخنانشان با هم تزاحم كند، با هريك به نوبت‏حرف مى‏زد.
 نكته ديگرى كه بسيار جالب و ارزنده است و بايد مدنظر قرارگيرد اين است كه حضرت در هنگام سخن گفتن، به افراد يكسان نگاه‏مى‏كرد «و كان يساوى فى النظر والاستماع للناس‏» و بايدسخنگويان محترم اين مطلب را دقت كنند كه يكسان و مساوى درحال حرف زدن به اين طرف و آن طرف نگاه كنند زيرا اين نكته‏ظريف اخلاقى است كه در نگريستن به افراد(هنگام صحبت كردن)انسان‏فرق بين اين و آن نگذارد و همه را به يك ديد بنگرد كه‏اميدواريم در موارد ديگر نيز اين تساوى و يكسان‏نگرى حفظشود.راستى چه زيبا است تربيت رسول الله! بنابراين، هر كه‏بخواهد بيشتر به پيامبر نزديك گردد، بايد رفتار و اخلاقش را باآن حضرت نزديكتر كند.  «و كان يجالس الفقراء و يواكل المساكين‏» او نه تنها بامالداران و دارايان مجالست مى‏كرد بلكه با فقرا و مستمندان نيزهمنشين بود. بلكه قطعا حضرت از نشستن با فقرا بيشتر لذت مى‏بردو اگر با ثروتمندان مى‏نشست‏به خاطر هدايت كردن آنان بود نه چيزديگر.  هرگاه پيامبر مى‏خواست‏به مجلس وارد شود و با مردم‏برخورد كند، خود را طبق موازين اسلامى آرايش مى‏داد يعنى درآينه مى‏نگريست و موهاى خود را شانه مى‏زد و چنين در روايت آمده‏است «و كان ينظر فى المرآه و يتمشط‏» و نه تنها حضرت لباس‏تميز و مرتب مى‏پوشيد و محاسن مبارك را شانه مى‏زد بلكه پيوسته‏بوى خوش عطر از حضرت از مسافتى دور استشمام مى‏شد. بگذريم‏كه خود حضرت خوشبو بود و بوى خوشش دوست و دشمن را جذب مى‏كرد،كه همواره از عطر نيز استفاده مى‏نمود. راوى مى‏گويد: قبل ازآنكه حضرت به مسجد وارد شود، ما خبردار مى‏شديم زيرا بوى عطرش‏از مسافتى به مشاممان مى‏خورد و متوجه ورود حضرت مى‏شديم. خودحضرت نيز مى‏فرمايد: «ان الله يحب من عبده اذا خرج الى اخوانه‏ان يتهيا لهم و يتجمل‏» خداوند دوست دارد كه بنده‏اش هرگاه‏مى‏خواهد با برادرانش ملاقات كند، خود را آماده كند و براى آنهاآرايش نمايد. اسلام دستور آراستن داده است نه مانند برخى ساده لوحان كه باموهاى ژوليده و لباس نامرتب مى‏آيند و خيال مى‏كنند اين از زهداست. نه! اين از زهد اسلامى كاملا به دور است. زهد اين است كه به‏دنيا و ملذاتش دل نبنديم نه اينكه صوفى منشانه زندگى كنيم وژوليده سيما در ميان مردم حاضر شويم!  پيامبر اگر سواره بود هرگز نمى‏پذيرفت كه شخصى همراه وهمگام او پياده راه رود. از او مى‏خواست كه بر مركبش در كنارش‏سوار شود و اگر قبول نمى‏كرد يا امكان نداشت، به او مى‏فرمود: از من جلوتر برو تا من در پس تو آيم و به تو برسم. اين چه عظمت‏و بزرگوارى است انسان‏ها را سرگردان مى‏كندو به حيرت وامى‏دارد.  اگر سه روز مى‏گذشت و دوستش يا برادر دينى‏اش را نمى‏ديد ازاو سؤال مى‏كرد، پس اگر به مسافرت رفته بود برايش دعا مى‏كردواگر در شهر بود حتما از احوالش تفقد مى‏نمود و به زيارتش مى‏رفت‏واگر بيمار بود به عيادتش مى‏شتافت.  پيامبر آنقدر مهمان نواز بود و مهمانش را احترام و تقديرمى‏كرد كه هرگاه كسى بر او وارد مى‏شد، حضرت متكا و مسند خود رابه او مى‏داد و اگر نمى‏پذيرفت آنقدر اصرار مى‏كرد تا قبول كند.  حضرت ضمن اينكه بسيار هيبت داشت، براى اينكه حاضرين ازديدارش هراس نكنند و ديدارش آنان را نرنجاند، گاهى شوخى مى‏كردو لطيفه‏اى در حد ميزان شرعى مى‏گفت كه هيبتش حاضران را به‏وحشت نياندازد و جرات سخن گفتن را از آنان سلب نكند. بويژه‏اگر مى‏يافت كه يكى از يارانش ناراحت و غمگين است‏با او شوخى‏مى‏كرد تا غمش را بزدايد. و اصلا پيامبر آن گونه با افراد سخن‏مى‏گفت كه مناسب با وضعيت علمى و حالت روانى آنان بود. در روايت‏آمده است: «و كان يخاطب جلساءه بما يناسب‏» و به اندازه عقل ودركشان با آنان سخن مى‏گفت و مى‏فرمود: «ما پيامبران ماموريت‏داريم كه با مردم به اندازه عقولشان سخن بگوئيم‏» .  مى‏فرمود: «اكرم اخلاق النبيين و الصديقين البشاشه اذاتراووا و المصافحه اذا تلاقوا» برترين اخلاق پيامبران ورادمردان خوشروئى است هنگامى كه به هم مى‏رسند و مصافحه و دست‏دادن به يكديگر است هنگامى كه با هم ملاقات مى‏كنند و لذا هر وقت‏پيامبر مسلمانى را مى‏ديد فورا با او مصافحه مى‏كرد وبه او دست‏مى‏داد و بر اين امر بسيار تاكيد مى‏نمود. در روايت است كه‏هرگاه دو مؤمن به هم مى‏رسند و مصافحه كنند گناهانشان مى‏ريزدمانند برگ درختان(در فصل خزان).

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:33  توسط   | 

 

نقش اخلاق در سيره عملى پيامبر اسلام (ص)

يكى از شاخصه هاى پر اهميت در پيشرفت اسلام اخلاق نيك و كلام‏دلاويز و پرجاذبه پيامبر اكرم (ص) با انسان‏ها بود، اين خلق نيكوتا بدان حدى بود كه معروف شد سه چيز در پيشرفت اسلام نقش به‏سزايى داشت: 1- اخلاق پيامبر (ص) 2- شمشير و مجاهدات حضرت على (ع) 3- انفاق ثروت حضرت خديجه (س) در قرآن مجيد، به نقش اخلاق پيامبر (ص) در پيشرفت اسلام و جذب‏دل‏ها تصريح شده است، آن جا كه مى‏خوانيم: «فبما رحمة من الله‏لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم‏و استغفر لهم و شاورهم فى الامر; اى رسول ما! به خاطر لطف ورحمتى كه از جانب خدا، شامل حال تو شده، با مردم مهربان‏گشته‏اى، و اگر خشن و سنگدل بودى، مردم از دور تو پراكنده‏مى‏شدند، پس آن‏ها را ببخش، و براى آن‏ها طلب آمرزش كن، و دركارها با آن‏ها مشورت فرما.» از اين آيه استفاده مى‏شود كه : 1- نرمش و اخلاق نيك، يك هديه الهى است، كسانى كه نرمش ندارند،از اين موهبت الهى محرومند; 2- افراد سنگ‏دل و سخت‏گير نمى‏توانند مردم‏دارى كنند، و به جذب‏نيروهاى انسانى بپردازند; 3- رهبرى و مديريت صحيح با جذب و عطوفت همراه است; 4- بايد دست‏شكست‏خوردگان در جنگ و گنهكاران شرمنده را گرفت وجذب كرد (با توجه به اين كه شان نزول آيه مذكور در موردندامت فراريان مسلمان در جنگ احد نازل شده است); 5- مشورت با مردم از خصلت‏هاى نيك و پيوند دهنده است كه موجب‏انسجام مى‏گردد.
پيامبر اسلام (ص) علاوه بر اين كه ارزش‏هاى اخلاقى را بسيار ارج‏مى‏نهاد، خود در سيره عملى‏اش مجسمه فضايل اخلاقى و ارزش‏هاى والاى‏انسانى بود، او در همه ابعاد زندگى با چهره‏اى شادان و كلامى‏دلاويز با حوادث برخورد مى‏كرد. به عنوان مثال، در تاريخ آمده‏است:در سال نهم هجرت هنگامى كه قبيله سركش طى بر اثر حمله‏قهرمانانه سپاه اسلام شكست‏خوردند، عدى بن حاتم كه از سرشناسان‏اين قبيله بود به شام گريخت، ولى خواهر او كه «سفانه‏» نام‏داشت‏به اسارت سپاه اسلام درآمد. سفانه را همراه ساير اسيران به مدينه آوردند و آنان را درنزديك در مسجد در خانه‏اى جاى دادند، روزى رسول خدا (ص) از آن‏اسيران ديدن كرد، سفانه از موقعيت استفاده كرده و گفت: «يامحمد هلك الوالد و غاب الوافد فان رايت ان تخلى عنى، و لا تشمت‏بى احياء العرب، فان ابى كان يفك العانى، و يحفظ الجار، و يطعم‏الطعام، و يفشى السلام، و يعين على نوائب الدهر; اى محمد!پدرم (حاتم) از دنيا رفت، و نگهبان و سرپرستم (عدى) ناپديد شدو فرار كرد، اگر صلاح بدانى مرا آزاد كن، و شماتت و بدگويى‏قبيله‏هاى عرب‏ها را از من دور ساز، همانا پدرم (حاتم) بردگان‏را آزاد مى‏ساخت، از همسايگان نگهبانى مى‏نمود، و به مردم غذامى‏رسانيد، و آشكارا سلام مى‏كرد، و در حوادث تلخ روزگار، مردم‏را يارى مى‏نمود.» پيامبر اكرم (ص) كه به ارزش‏هاى اخلاقى، احترام شايان مى‏نمود، به‏سفانه فرمود: «يا جارية هذه صفة المؤمنين حقا، لو كان ابوك مسلما لترحمناعليه; اى دختر! اين ويژگى‏هايى كه برشمردى، از صفات مؤمنان‏راستين است، اگر پدرت مسلمان بود، ما او را مورد لطف و رحمت‏قرار مى‏داديم.» آنگاه پيامبر (ص) به مسؤولين امر فرمود:«خلوا عنها فان اباها كان يحب مكارم الاخلاق; اين دختر را به‏پاس احترامى كه پدرش به ارزش‏هاى اخلاقى مى‏نمود، آزاد سازيد.» آن گاه پيامبر (ص) لباس نو به او پوشانيد، و هزينه سفر به شام‏را در اختيار او گذاشت، و او را همراه افراد مورد اطمينان به‏شام نزد برادرش رهسپار كرد. نمونه‏هايى از اخلاق پيامبر (ص) در سيره عملى پيامبر (ص) صدها نمونه از اخلاق نيك و زيبا وجوددارد كه هر كدام نشانگر قطره‏اى از اقيانوس عظيم حسن خلق آن‏حضرت است، همان گونه كه خداوند با تعبير «و انك لعلى خلق‏عظيم; و همانا تو اخلاق عظيم و برجسته‏اى دارى‏» به اين مطلب‏اشاره فرموده است، نظر شما را به چند نمونه از آن‏ها جلب‏مى‏كنيم: 1- عدى بن حاتم مى‏گويد: «هنگامى كه خواهرم سفانه به اسارت‏سپاه اسلام درآمد و من به سوى شام گريختم، پس از مدتى خواهرم‏با كمال وقار و متانت‏به شام آمد و مرا در مورد اين كه‏گريخته‏ام و او را تنها گذاشتم سرزنش كرد، عذرخواهى كردم، پس‏از چند روزى از او كه بانويى خردمند و هوشيار بود، پرسيدم:«اين مرد (پيامبر اسلام) را چگونه ديدى؟» گفت: «سوگند به‏خدا او را رادمردى شكوهمند يافتم، سزاوار است كه به اوبپيوندى كه در اين صورت به جهانى از عزت و عظمت پيوسته‏اى‏». با خود گفتم به راستى كه نظريه صحيح همين است، به عنوان پذيرش‏اسلام، به مدينه سفر كردم، پيامبر (ص) در مسجد بود، در آن جا به‏محضرش رسيدم، سلام كردم، جواب سلامم را داد و پرسيد:كيستى؟ عرض كردم عدى بن حاتم هستم، آن حضرت برخاست و مرا به‏سوى خانه‏اش برد، در مسير راه با اين كه مرا به خانه مى‏برد،بانويى سالخورده و مستضعف با او ديدار كرد، اظهار نياز نمود،پيامبر (ص) به مدتى طولانى در آنجا توقف كرد و آن بانو را درمورد تامين نيازهايش راهنمايى فرمود. با خود گفتم:«سوگند به خدا اين شخص پادشاه نيست.» سپس از آن جا گذشتيم وبه خانه رسول خدا (ص) وارد شدم، پيامبر (ص) از من استقبال وپذيرايى گرمى نمود، زيراندازى كه از ليف خرما بود، نزدم آوردو به من فرمود: بر روى آن بنشين. گفتم: بلكه شما بر آن‏بنشينيد. فرمود: نه، شما بر آن بنشين، خود آن حضرت بر روى‏زمين نشست، با خود گفتم: اين نيز نشانه ديگر كه آن حضرت،پادشاه نيست. سپس مطلبى از دينم را كه راز پوشيده بود بيان‏فرمود، دريافتم كه او بر رازها آگاهى دارد، و فهميدم كه‏پيامبر مرسل مى‏باشد، بيانات و پيشگوييها و مهربانى‏هايش مراشيفته‏اش كرده و همانجا مسلمان شدم.»2- در جنگ خيبر كه با حضور شخص پيامبر (ص) در سال هفتم هجرت‏رخ داد، پس از پيروزى سپاه اسلام بر سپاه كفر، جمعى از يهوديان‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، يكى از اسيران، صفيه دختر حى بن‏اخطب (دانشمند سرشناس يهود) بود.بلال حبشى، صفيه را به همراه زنى ديگر به اسارت گرفت و آن‏ها رابه حضور پيامبر (ص) آورد، ولى هنگام آوردن آن‏ها اصول اخلاقى رارعايت نكرد، و آن‏ها را از كنار جنازه‏هاى كشته‏شدگان يهود حركت‏داد، صفيه وقتى كه پيكرهاى پاره پاره يهوديان را ديد بسيارناراحت‏شد و صورتش را خراشيد، و خاك بر سر خود ريخت، و سخت‏گريه كرد. هنگامى كه بلال آنها را نزد پيامبر (ص) آورد،پيامبر (ص) از صفيه پرسيد: «چرا صورتت را خراشيده‏اى و اين‏گونه خاك‏آلود و افسرده هستى؟! » صفيه ماجراى عبورش از كنارجنازه‏ها را بيان كرد، رسول اكرم (ص) از رفتار غير انسانى و خلاف‏اخلاق اسلامى بلال حبشى ناراحت‏شده و بلال را سرزنش كرده و فرمود:«ا نزعت منك الرحمة يا بلال حيث تمر بامراتين على قتلى‏رجالهما; اى بلال! آيا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رخت‏بربسته كه آن‏ها را از كنار كشته‏شدگانشان عبور مى‏دهى؟! چرابى‏رحمى كردى؟» جالب اين كه پيامبر اكرم (ص) براى جبران رنج‏ها و ناراحتى‏هاى‏صفيه، با او ازدواج كرد، سپس او را آزاد، و بار ديگر باپيش‏نهاد صفيه با او ازدواج نمود و به اين ترتيب، ناراحتى‏هاى اورا به طور كلى از قلبش زدود. 3- در ماجراى جنگ حنين كه در سال هشتم هجرت رخ داد، شيماءدختر حليمه كه خواهر رضاعى پيامبر (ص) بود، با جمعى از دودمانش‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، پيامبر (ص) هنگامى كه شيماء را درميان اسيران ديد، به ياد محبت‏هاى او و مادرش در دوران‏شيرخوارگى، احترام و محبت‏شايانى به شيماء كرد. پيش روى اوبرخاست و عباى خود را بر زمين گستراند، و شيماء را روى آن‏نشانيد، و با مهربانى مخصوصى از او احوال‏پرسى كرد، و به اوامر فرمود: «تو همان هستى كه در روزگار شيرخوارگى به من محبت‏كردى...» (با اين كه از آن زمان حدود شصت‏سال گذشته بود)شيماء از پيامبر (ص) تقاضا كرد، تا اسيران طايفه‏اش را آزادسازد، پيامبر (ص) به او فرمود:«من سهميه خودم را بخشيدم، و در مورد سهميه ساير مسلمانان،به تو پيشنهاد مى‏كنم كه بعد از نماز ظهر برخيز و در حضورمسلمانان، بخشش مرا وسيله خود قرار بده تا آنها نيز سهميه خودرا ببخشند. شيماء همين كار را انجام داد، مسلمانان گفتند: «ما نيز به‏پيروى از پيامبر (ص) سهميه خود را بخشيديم.» سيره‏نويس معروف‏ابن هشام مى‏نويسد: «پيامبر (ص) به شيماء فرمود: اگر بخواهى باكمال محبت و احترام، در نزد ما بمان و زندگى كن، و اگر دوست‏دارى تو را از نعمت‏ها بهره‏مند مى‏سازم و به سلامتى به سوى قوم‏خود بازگرد؟» شيماء گفت: مى‏خواهم به سوى قوم خود بازگردم.پيامبر (ص) يك غلام و يك كنيز به او بخشيد و اين دو با هم‏ازدواج كردند، و به عنوان خدمتكار خانه شيماء به زندگى خودادامه دادند. 4- مهربانى و اخلاق نيكوى پيامبر (ص) در حدى بود كه امام صادق (ع)فرمود:روزى رسول خدا (ص) نماز ظهر را با جماعت‏خواند، مردم بسيارى به‏او اقتدا كردند، ولى آن‏ها ناگاه ديدند آن حضرت بر خلاف معمول‏دو ركعت آخر نماز را با شتاب تمام كرد (مردم از خودمى‏پرسيدند، به راستى چه حادثه مهمى رخ داده كه پيامبر (ص)نمازش را با شتاب تمام كرد؟!) پس از نماز از پيامبر (ص)پرسيدند: «مگر چه شده؟ كه شما اين گونه نماز را (با حذف‏مستحبات) به پايان بردى؟» پيامبر (ص) در پاسخ فرمود:«اما سمعتم صراخ الصبى; آيا شما صداى گريه كودك رانشنيديد؟» معلوم شد كه كودكى در چند قدمى محل نمازگزاران‏گريه مى‏كرده، و كسى نبود كه او را آرام كند، صداى گريه او دل‏مهربان پيامبر (ص) را به درد آورد، از اين رو نماز را با شتاب‏تمام كرد، تا كودك را از آن وضع بيرون آورده، و نوازش نمايد. 5- عبد الله بن سلام از يهوديان عصر پيامبر (ص) بود، عواملى ازجمله جاذبه‏هاى اخلاق پيامبر (ص) موجب شد كه اسلام را پذيرفت ورسما در صف مسلمانان قرار گرفت، او دوستى از يهوديان به نام‏«زيد بن شعبه‏» داشت، عبدالله پس از پذيرش اسلام همواره زيدرا به اسلام دعوت مى‏كرد، و عظمت محتواى اسلام را براى او شرح‏مى‏داد بلكه به اسلام گرويده شود، ولى زيد هم چنان بر يهودى‏بودن خود پافشارى مى‏كرد و مسلمان نمى‏شد، عبدالله مى‏گويد: روزى‏به مسجدالنبى رفتم ناگاه ديدم، زيد در صف نماز مسلمانان نشسته‏و مسلمان شده است، بسيار خرسند شدم، نزدش رفتم و پرسيدم «علت‏مسلمان شدنت چه بوده است؟» زيد گفت: تنها در خانه‏ام نشسته‏بودم و كتاب آسمانى تورات را مى‏خواندم، وقتى كه به آياتى كه‏در مورد اوصاف محمد (ص) بود رسيدم، با ژرف‏انديشى آن را خواندم‏و ويژگى هاى محمد (ص) را كه در تورات آمده بود به خاطر سپردم،با خود گفتم بهتر آن است كه نزد محمد (ص) روم و او رابيازمايم، و بنگرم كه آيا او داراى آن ويژگى‏ها كه يكى از آنها«حلم و خويشتن‏دارى‏» بود هست‏يا نه؟ چند روز به محضرش رفتم،و همه حركات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقيق خود قراردادم، همه آن ويژگى‏ها را در وجود او يافتم، با خود گفتم تنهايك ويژگى مانده است، بايد در اين مورد نيز به كند و كاو خودادامه دهم، آن ويژگى حلم و خويشتن‏دارى او بود، چرا كه درتورات خوانده بودم: «حلم محمد (ص) بر خشم او غالب است، جاهلان‏هرچه به او جفا كنند، از او جز حلم و خويشتن‏دارى نبينند.» روزى براى يافتن اين نشانه از وجود آن حضرت، روانه مسجد شدم،ديدم عرب باديه‏نشينى سوار بر شتر به آنجا آمد، وقتى كه‏محمد (ص) را ديد، پياده شد و گفت: «من از ميان فلان قبيله به‏اينجا آمده‏ام، خشكسالى و قحطى باعث‏شده كه همه گرفتار فقر ونادارى شده‏ايم، مردم آن قبيله مسلمان هستند، و آهى در بساطندارند، وضع ناهنجار خود را به شما عرضه مى‏كنند، و اميد آن رادارند كه به آنها احسان كنى.» محمد (ص) به حضرت على (ع)فرمود:آيا از فلان وجوه چيزى نزد تو مانده است؟ حضرت على (ع) گفت: نه،پيامبر (ص) حيران و غمگين شد، همان دم من به محضرش رفتم عرض‏كردم اى رسول خدا! اگر بخواهى با تو خريد و فروش سلف كنم،اكنون فلان مبلغ به تو مى‏دهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدارخرما به من بدهى، آن حضرت پيشنهاد مرا پذيرفت، و معامله راانجام داد، پول را از من گرفت و به آن عرب باديه‏نشين داد، من‏هم چنان در انتظار بودم تا اين كه هفت روز به فصل چيدن خرمامانده بود، در اين ايام روزى به صحرا رفتم، در آنجا محمد (ص)را ديدم كه در مراسم تشييع جنازه شخصى حركت مى‏كرد، سپس درسايه درختى نشست و هر كدام از يارانش در گوشه‏اى نشستند، من‏گستاخانه نزد آن حضرت رفتم، و گريبانش را گرفتم و گفتم:«اى پسر ابو طالب! من شما را خوب مى‏شناسم كه مال مردم رامى‏گيريد و در بازگرداندن آن كوتاهى و سستى مى‏كنيد، آيا مى‏دانى‏كه چند روزى به آخر مدت مهلت‏بيشتر نمانده است؟» من با كمال‏بى‏پروايى اين گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار كردم (با اين كه‏چند روزى به آخر مدت مهلت‏باقى مانده بود) ناگاه از پشت‏سر آن‏حضرت، صداى خشنى شنيدم، عمر بن خطاب را ديدم كه شمشيرش را ازنيام بركشيده ، به من رو كرد و گفت: «اى سگ! دور باش.» عمرخواست‏با شمشير به من حمله كند، محمد (ص) از او جلوگيرى كرد وفرمود:«نيازى به اين گونه پرخاش‏گرى نيست، بايد او (زيد) را به حلم‏و حوصله سفارش كرد، آن گاه به عمر فرمود: «برو از فلان خرمافلان مقدار به زيد بده.» عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد،به علاوه بيست پيمانه ديگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: اين زيادى چيست؟ گفت: چه كنم حلم محمد (ص) موجب آن شده است، چون تو از نهيب وفرياد خشن من آزرده شدى، محمد (ص) به من دستور داد اين زيادى‏را به تو دهم، تا از تو دلجويى شود، و خوشنودى تو به دست آيد. هنگامى كه آن اخلاق نيك و حلم عظيم محمد (ص) را ديدم مجذوب اسلام‏و اخلاق زيباى محمد (ص) شدم، و گواهى به يكتايى خدا، و رسالت‏محمد (ص) دادم و در صف مسلمانان درآمدم.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:32  توسط   | 

 

صورت و سيرت پيامبر صلى اللّه عليه و اله با همنشينان به روايت حسنين عليهماالسلام


(مرحوم فيض مى گويد:) اين بخش را ما افزوديمدر (( مكارم الاخلاق ع((از كتاب محمّد بن ابراهيم بن اسحاق طالقانى به نقل از حسن بن على عليه السلام آمده است كه فرمود: از دايى خود هند بن ابى هاله تميمى  كه مردى آگاه به اوصاف بود، از سيماى پيامبر صلى اللّه عليه و اله پرسيدم و من مشتاق بودم كه مقدارى از آن را برايم توصيف كند تا دلبستگى پيدا كنم . او گفت : رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بسى بزرگ و در خور تعظيم بود، چهره اش چون ماه شب چهارده مى درخشيد. بلندتر از ميان بالا و كوتاهتر از دراز قامت ، سر بزرگ ، موها صاف ؛ هرگاه گيسوان آن حضرت تارتار مى شد بهم مى پيوست ، اگر نه ، وقتى كه تمام موها را رها مى كرد از نرمه گوشهايش تجاوز نمى كرد. رنگ چهره صاف ، پيشانى پهن ، ابروان باريك ، پرپشت ، بدون پيوستگى بلكه در ميان ابروانش رگى بود كه حالت خشم آن را به حركت در مى آورد، وسط استخوان بينى اش برجستگى داشت ، نورى بر آن مستولى بود كه هر كس ‍ دقت نمى كرد آن را برآمدگى روى بينى مى پنداشت . محاسنش پرپشت ، گونه ها هموار، چشمها سياه ، فراخ دهان ، دندانها سفيد و گشاده ، باريكه اى از مو از وسط سينه تا شكم داشت ، گويى گردنش همچون تصويرى آراسته به رنگ سرخ بود كه در ظرف نقره صاف منعكس گردد. با اندامى معتدل ، تنومند منسجم ، با شكم و سينه اى هموار، ستبر سينه ، ميان شانه ها با فاصله زياد، دست و پا قوى و نورانى ترين فرد بود گودى گلو تا سر نافش به باريكه مويى مربوط مى شد كه همچون خطى كشيده شده بود، دو سوى سينه و شكمش جز آن مو چيزى نداشت ، دو ساق دست و دو شانه و بالاى سينه اش موى بيشتر داشت ، مچهاى دست بلند، كف دست گشاده ، استخوان جمجمه از دو طرف كشيده ، دو دست و دو پا ستبر، ميانه اندام بود، وسط كف پايش به زمين نمى رسيد، اول و آخر پاها برابر، بگونه اى كه آب روى آنها نمى ماند، در وقت حركت از جا كنده مى شد، بى شتاب گام بر مى داشت و به آرامى راه مى رفت ، به گونه اى كه گويى در سرازيرى حركت مى كند و هرگاه به سمتى رو مى كرد با تمام بدن رو مى آورد، چشم به سمت پايين ؛ نگاهش بيش از آن كه به سمت آسمان باشد به سوى زمين بود، تمام نگاههايش ملاحظه بود. اصحاب را در راه رفتن جلو مى انداخت و هر كه را مى ديد در سلام به او پيشى مى گرفت .امام مجتبى عليه السلام مى فرمايد: به دايى خود گفتم : سخن گفتنش را برايم تعريف كن . گفت : رسول خدا صلى اللّه عليه و اله همواره غمين بود و دايم در انديشه ؛ آسودگى نداشت .تا ضرورت نداشت سخن نمى گفت ، سكوتش طولانى بود و با فصاحت سخن را آغاز مى كرد و به پايان مى رساند و سخن جامع كم لفظ و پر معنى ، بدون زياد و كم مى گفت ، نرمخو بود، تندخويى نمى كرد به ديگران بى اعتنا نبود. نعمت را هر چند اندك بود، بزرگ مى شمرد، هيچ نعمتى را نكوهش ‍ نمى كرد و از طعم غذا بد نمى گفت و يا آن را ستايش نمى كرد، دنيا و آنچه مربوط به دنيا بود او را خشمناك نمى ساخت ولى اگر به حريم حق تجاوز مى شد كسى را نمى شناخت  و چيزى جلوى خشمش را نمى گرفت تا انتقام آن را مى گرفت . نه براى خودش خشمگين مى شد و نه براى خود انتقام مى گرفت و اگر مى خواست اشاره كند، با تمام دست اشاره مى فرمود و هرگاه تعجب مى كرد دگرگون مى شد و هرگاه سخن مى گفت به خود اشاره مى كرد و كف دست راستش را به داخل شست چپش مى زد و چون خشم مى گرفت رو بر مى گرداند و اظهار نفرت مى كرد و در وقت خوشحالى به پايين نگاه مى كرد. همه خنده هايش لبخند بود، و نرم و سرد مى شد مانند قطرات بارانى كه از ابر مى چكد.
امام حسن عليه السلام مى گويد: من مدتى اين مطلب را به حسين عليه السلام نگفتم ، بعد كه گفتم ، معلوم شد او جلوتر از من آنچه را كه من از هند بن ابى هاله پرسيده ام ، پرسيده است و راجع به ورود و خروج و از كيفيت مجلس و شكل و شمايل آن حضرت آنچه لازم ديده از پدرم پرسيده و چيزى را فروگذار نكرده است .امام حسين عليه السلام مى گويد: از پدرم راجع به ورود پيامبر صلى اللّه عليه و اله پرسيدم ، فرمود: ورودش به منزل خود برايش مجاز بود و وقتى كه وارد مى شد ساعتهايى را كه در منزل بود سه قسمت مى كرد: يك قسمت براى خداى تعالى و يك قسمت براى خانواده و يك قسمت براى خودش ، سپس قسمت خود را بين خود و مردم تقسيم مى كرد و بر توده مردم و خواص مى رسيد (و چيزى را از ايشان مضايقه نمى كرد) روش آن حضرت در بخش مربوط به امت آن بود كه دستور مى داد براى صاحبان فضيلت رجحان قائل شوند و آنان را به قدر فضيلت دينيشان بهره مند سازند. بعضى از آنان يك حاجت و بعضى دو، و برخى چندين حاجت داشتند، آن حضرت به آنها مى پرداخت و از طريق سؤ ال و جواب و خبر دادن از پاداش ‍ عملشان آنان را بدانچه بيشتر به صلاح ايشان و صلاح امت بود مشغول مى ساخت و مى فرمود: ((حاضران به غايبان برسانند، شما حاجت كسى را كه نمى تواند حاجتش را ابلاغ كند، به من برسانيد زيرا هر كه حاجت كسى را كه قادر بر ابلاغ حاجت خود به حاكم نيست ، به او برساند خداوند او را در روز قيامت ثابت قدم بدارد)) در حضور پيامبر صلى اللّه عليه و اله چيزى جز اين ها گفته نمى شد. و از كسى جز آن پذيرفته نبود. گروه هاى پيشقراول قبيله ها وارد مى شدند و از حلاوت علوم و معارف در محضر پيامبر صلى اللّه عليه و اله برخوردار مى شدند و با كسب بصيرت هدايت به راه خبر پراكنده مى شدند و بيرون مى رفتند. امام حسين عليه السلام مى فرمايد: از پدرم درباره بيرون رفتن پيامبر صلى اللّه عليه و اله از منزل ، پرسيدم و اينكه در بيرون از منزل چه مى كرد؟ فرمود: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله جز به گفتن سخنى كه به او مربوط بود، زبان نمى گشود. با مردم انس داشت و از مردم جدا نبود - به عبارت ديگر از مردم دورى نمى كرد - بزرگ هر قومى را گرامى مى داشت او را به سرپرستى ايشان مى گمارد. مردم را از آشوب بر حذر مى داشت و بدون اين كه كسى را از خوشرويى و خوشخوئى اش محروم سازد حريم حرمت خويش را نگه مى داشت ، از اصحابش دلجويى مى كرد و از خود مردم آنچه را كه در بين آنها بود مى پرسيد، در نتيجه خوب را تحسين و تقويت و بد را نكوهش ‍ مى كرد و حقير مى شمرد. كارش بر اساس اعتدال بود نه زياد و نه كم . از ترس ‍ اين كه مبادا آنها غفلت ورزند و يا افسرده شوند، خود غفلت نمى ورزيد. براى هر حالتى ، آمادگى خاصى داشت ، از حق كوتاه نمى آمد و تجاوز هم نمى كرد. هر كه از مردم جانشين او مى شد، بهترين مردمان بود. برترين مردم در نزد آن حضرت كسى بود كه خيرخواه همگان باشد و ارجمندتر از همه در نزد او كسى بود كه بهتر با مردم مواسات و با ايشان هميارى كند.امام حسين عليه السلام مى فرمايد: از پدرم راجع به نشست آن حضرت پرسيدم . فرمود: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله نمى نشست و از جا بر نمى خاست مگر به ياد خداى تعالى . در چند جا سكنا نمى گرفت و از ساكن شدن در چند جا نهى مى كرد و هر گاه به انجمنى مى رسيد هر جاى مجلس ‍ كه بود مى نشست و به اين عمل ديگران را امر، مى فرمود. به هر يك از همنشينان بهره اش را مى داد (به طورى كه ) همنشينش تصور نمى كرد كه كسى به نزد پيامبر گرامى تر از اوست . هر كه با آن حضرت همنشين يا در مورد حاجتى هم سنخ مى شد، با او درنگ مى كرد تا آن شخص انصراف پيدا كند، و هر كه حاجتى از آن حضرت داشت دست رد به سينه اش نمى زد يا حاجتش را برآورده مى ساخت و يا با سخنى ملايم او را پاسخ مى داد با همه مردم با روى گشاده و حسن خلق برخورد داشت و براى همگان پدرى بود كه همگى در نزد آن حضرت از حقى مساوى برخوردار بودند. در مجلسش مجلس بردبارى ، حيا، صبر و امانت بود، در محضر آن حضرت كسى صدايش را بلند نمى كرد، به كسى بى حرمتى نمى شد و لغزشهاى كسى آشكارا گفته نمى شد. همگى در برابر هم به عدالت رفتار مى كردند و امتيازشان به تقوا بود. نسبت به هم فروتن بودند، بزرگسال را تعظيم مى كردند و خردسال را مورد شفقت قرار مى دادند، حاجتمند را بر خود ترجيح مى دادند، غريب را حمايت مى كردند، - به قولى : در ميان مى گرفتند.حضرتش نه از كسى بد مى گفت و نه از كسى عيبجويى مى كرد و هرگز در صدد كشف راز كسى بر نمى آمد. جز در موردى كه اميد ثواب مى رفت سخن نمى گفت ، وقتى كه سخن مى گفت همنشينانش سكوت مى كردند، گويى پرنده روى سرشان نشسته است و چون ساكت مى شد آنها سخن مى گفتند و در خدمت آن حضرت مشاجره نمى كردند، هركه صحبت مى كرد گوش مى دادند تا حرفش تمام مى شد، سخن همه ايشان در نزد آن حضرت سخن نخستين فرد آنها بود، پيامبر صلى اللّه عليه و اله به خاطر آنچه آنها مى خنديدند، مى خنديد و از آنچه در شگفت مى شدند در شگفت مى شد در برابر تندى گفتار و درخواست شخص ناشناس بقدرى صبر مى كرد، كه اصحاب او را جذب مى كردند. مى فرمود: هرگاه نيازمندى را ديديد كه در پى حاجتى است به او كمك كنيد، ثناى كسى را نمى پذيرفت مگر آنكه ثناگو، مسلمان واقعى بود. سخن كسى را قطع نمى كرد تا پايان يابد يا گوينده از جا بلند شود.
امام حسين عليه السلام مى فرمايد: عرض كردم : سكوت پيامبر صلى اللّه عليه و اله چگونه بود؟ فرمود: سكوت رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بر اساس چهار چيز بود: بردبارى ، هشدار، سنجش و تفكر، اما سنجيدن و اندازه گيرى آن حضرت در نگريستن و گوش دادن به سخن همه مردم يكسان بود و اما تفكرش در اين بود كه چه مى ماند و چه از بين مى رود. و حلم و صبر در آن حضرت جمع بود از اين رو هيچ چيز او را خشمناك و ناراحت نمى كرد و هشدار آن حضرت به چهار چيز بود: هشدار به كار نيك تا از آن پيروى كنند و ترك كار بد تا از آن خوددارى كنند و كوشش براى نظرى كه باعث صلاح امتش باشد و اقدام به آنچه براى آنان جامع خير دنيا و آخرت است .در (( مكارم الاخلاق )) از امام صادق عليه السلام است كه فرمود: ((من نمى پسندم كه كسى از دنيا برود، و خصلتى از خصلتهاى رسول خدا صلى اللّه عليه و اله باقى بماند كه او انجام نداده باشد.))

 

گوشه‏اى ازاخلاق عظيم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم


پيامبر را نمى‏توان با الفاظ و سخنان ناقص انسانهاى ناقص‏توصيف و تعريف كرد. او هرگز در اين واژه‏ها نمى‏گنجد و فراتر از آن است. انسان‏كاملى كه تمام افلاك و موجودات را خدا به خاطر او آفريد واگر او نبود، هيچ چيز نبود. «لولاك لما خلقت الافلاك‏» و الاانسانى كه تا قاب قوسين او ادنى بالا رفت و به جايى رسيد كه‏جبرئيل آن ملك مقرب و واسطه وحى الهى به آنجا هرگز نرسد وبا صراحت‏به او عرض كرد: اگر يك مو بالاتر روم به نور تجلى‏بسوزد پرم. ولى رسول الله رفت و به جايى رفت كه نه در خرد آيدو نه بر ورق نگاشته شود و نه حتى در وهم وخيال! اوست كسى كه‏خدايش درباره‏اش فرمود: «و انك لعلى خلق عظيم‏» پس مابه جاى‏اينكه حرفى بزنيم كه نه آغازش و نه انجامش ما را به جايى‏مى‏رساند چرا كه جز آفريده‏اش و برادرش كسى او را نخواهد شناخت‏«يا على ما عرف الله الا انا و انت و ما عرفنى الا الله وانت و ما عرفك الا الله و انا» پس روا است كه لب فرو بنديم وسخن كمتر گوئيم. بيائيم در اين سخن ربانى كه پيامبر را داراى منشى سترگ واخلاقى عظيم معرفى مى‏كند بيانديشيم و از زبان روايت نمى از اين‏اقيانوس پرفيض برگيريم، شايد برخى عزيزان به كار بندند و ازرسول الله الگوى زندگى بگيرند كه قرآن فرمود: «و لكم فى رسول‏الله اسوه حسنه‏» . جمله‏هايى كوتاه در منش و روش زندگى حضرت بيان مى‏شود كه هم‏بركت است و پر مايه بركتى است و هم برنامه به زيستى وخداپسندانه:
1 آن قدر حضرت متواضع و فروتن بود كه متن روايت او را«خاضع الطرف‏» مى‏نامد يعنى به زمين نگاه مى‏كرد و سر را كمتربالا مى‏برد، اين چنين با وقار و متين... با ادب و فروتن. چنان‏در برابر خالقش خاضع و خاشع بود كه بيشتر سرفرود مى‏آورد و كمترسر را بلند مى‏كرد چه پيوسته خدا را حاضر و ناظر مى‏ديد و لحظه‏اى‏بلكه كمتر از لحظه‏اى هم از ياد و ذكر خدا غافل نبود.
2 يكى ديگر از نشانه‏هاى بارز تواضع و خوى نيكويش اين بود كه‏به هر كه مى‏رسيد، پيشقدم در سلام كردن بر او بود، سلام كه خودتحيت اسلامى است و پيامبر آن را به ما ياد داده، خود نيز بيش ازهمه و پيش از همه به آن عمل مى‏كرد و قبل از آنكه ديگرى بر اوسلام كند، او خود سلام مى‏كرد. هرگز پيامبر ملاحظه نمى‏كرد كه آن‏فرد بزرگ است‏يا كوچك، دانشمند است‏يا بى‏سواد، ثروتمند است‏يافقير. آرى حضرت آنقدر عظمت داشت كه بر همه افراد بدون ملاحظه‏هاى‏ايسمى، شغلى، خطى، مسئوليتى، مالى و... سلام مى‏كرد و او بااينكه بزرگترين از هر نظر بود بر كوچكترين انسانها از هرنظر سلام مى‏كرد و بيشتربراى اينكه ما را به اين سنت‏حسنه‏تشويق كند مى‏فرمود: سلام را نود و نه حسنه است و جوابش يك حسنه.
3 پيامبر هرگز بدون جهت‏سخن نمى‏گفت، و اگر سخنى مى‏گفت‏بيشترجنبه موعظه و پند داشت، يا مطلبى را مى‏آموخت و يا به معروف وخيرى امر مى‏كرد و يا از شر و منكرى مردم را باز مى‏داشت، تمام‏سخنانش سودمند و يك كلمه، نه بلكه يك حرف، پوچ و بى‏ارزش نبود،زيرا خوب مى‏دانست كه: «و ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد»وانگهى پيامبر اسوه است و الگو و اوست انسان كامل. پيامبر كسى‏است كه نخستين آفريده پروردگار، نور مباركش است: «اول ما خلق‏الله نورى‏» پس، از اين نور كامل چيزى تراوش نمى‏كند جز نور، وهرچه مى‏گويد گفته خدا است «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى‏يوحى‏» .
4 و پيامبر هرگز از ذكر خدا غافل نمى‏شد. در روايت است: «ولايجلس و لايقوم الا على ذكر» او نمى‏نشست و برنمى‏خاست جز با ذكرو ياد خدا. پيامبر در هر آن قرين و همنشين ذكر خدا بود چه برزبان آورد و چه در دل گويد. او خود ذكر خدا را كفاره مجلس‏مى‏دانست و اعلام مى‏داشت كه اگر در مجلسى ياد خدا نباشد يا ذكرى‏از اهل بيت كه آن نيز ياد خدا است، پس آن مجلس بر اهلش وزر ووبال است و نحس است و شوم. و اگر حضرت مى‏خنديد از تبسم تجاوزنمى‏كرد «جل ضحكه التبسم‏» زيرا قهقهه و خنده با صدا با شئون‏انسان مودب منافات دارد چه رسد به انسان كامل و چه رسد به اشرف‏مخلوقات.
5 يكى ديگر از موارد تواضع و فروتنى حضرت اين بود كه هر وقت‏وارد مجلس مى‏شد، هر جا كه جاى خالى بود مى‏نشست، مانند ماخودخواهان يا نادانان نبود كه دنبال صدر مجلس هستيم، و خيال‏مى‏كنيم كه بايد بالا و بالاتر نشست. اصلا آن جا كه انسان والامى‏نشيند والا است نه آنكه انسان والا بايد در جاى والا نشيند.
عزيزانم! قطعا اين از تواضع است كه انسان در جايى كه خالى‏است‏بنشيند و هرگز منتظر نباشد كه ديگران در برابرش قد علم‏كنند و برخيزند تا آن جناب را در صدر مجلس بنشانند. اين حالت‏بدون ترديد برخاسته از هواى نفس است و تكبر كه بايد زدوده شودو گاهى بلكه بيشتر به خاطر عقده‏هاى درونى و محروميت‏هاى ديرينه‏است كه شخص مى‏خواهد از اين راه خودى را نشان دهد!!
6 پيامبر آرام و آهسته سخن مى‏گفت و هيچ گاه فرياد نمى‏زد وصدا را بلند نمى‏كرد. و مجلس آن حضرت نيز از چنان آرامشى‏برخوردار بود كه عين ادب و تواضع است و كسى در مجلس پيامبربلند سخن نمى‏گفت «و اغضض من صوتك‏» و دستور هم همين بود كه‏كسى صدايش را بالاتر از صداى رسول الله نكند «لاترفعوا اصواتكم‏فوق صوت النبى‏» و چون خود حضرت آهسته و آرام سخن مى‏گفت لذامجلسش بسيار آرام و باوقار بود كه حتى صداى به هم زدن بال‏پرنده به گوش مى‏رسيد.
7 «لايقطع على احد كلامه‏» هرگز سخن كسى را قطع نمى‏كرد و تاشخصى مشغول سخن گفتن بود، به او خوب گوش مى‏داد و پس از تمام‏شدن سخنش آرام پاسخش را مى‏گفت. و چنان اصحابش را تربيت كرده‏بود كه هرگاه لب مباركش به سخن وا مى‏شد، تمام حاضران ساكت‏مى‏شده و سراپا گوش مى‏شدند «كان على رووسهم الطير» و هرگاه‏سخن حضرت تمام مى‏شد بدون آنكه سخنانشان با هم تزاحم كند، با هريك به نوبت‏حرف مى‏زد.
8 نكته ديگرى كه بسيار جالب و ارزنده است و بايد مدنظر قرارگيرد اين است كه حضرت در هنگام سخن گفتن، به افراد يكسان نگاه‏مى‏كرد «و كان يساوى فى النظر والاستماع للناس‏» و بايدسخنگويان محترم اين مطلب را دقت كنند كه يكسان و مساوى درحال حرف زدن به اين طرف و آن طرف نگاه كنند زيرا اين نكته‏ظريف اخلاقى است كه در نگريستن به افراد(هنگام صحبت كردن)انسان‏فرق بين اين و آن نگذارد و همه را به يك ديد بنگرد كه‏اميدواريم در موارد ديگر نيز اين تساوى و يكسان‏نگرى حفظشود.راستى چه زيبا است تربيت رسول الله! بنابراين، هر كه‏بخواهد بيشتر به پيامبر نزديك گردد، بايد رفتار و اخلاقش را باآن حضرت نزديكتر كند.
9 «و كان يجالس الفقراء و يواكل المساكين‏» او نه تنها بامالداران و دارايان مجالست مى‏كرد بلكه با فقرا و مستمندان نيزهمنشين بود. بلكه قطعا حضرت از نشستن با فقرا بيشتر لذت مى‏بردو اگر با ثروتمندان مى‏نشست‏به خاطر هدايت كردن آنان بود نه چيزديگر.
10 هرگاه پيامبر مى‏خواست‏به مجلس وارد شود و با مردم‏برخورد كند، خود را طبق موازين اسلامى آرايش مى‏داد يعنى درآينه مى‏نگريست و موهاى خود را شانه مى‏زد و چنين در روايت آمده‏است «و كان ينظر فى المرآه و يتمشط‏» و نه تنها حضرت لباس‏تميز و مرتب مى‏پوشيد و محاسن مبارك را شانه مى‏زد بلكه پيوسته‏بوى خوش عطر از حضرت از مسافتى دور استشمام مى‏شد. بگذريم‏كه خود حضرت خوشبو بود و بوى خوشش دوست و دشمن را جذب مى‏كرد،كه همواره از عطر نيز استفاده مى‏نمود. راوى مى‏گويد: قبل ازآنكه حضرت به مسجد وارد شود، ما خبردار مى‏شديم زيرا بوى عطرش‏از مسافتى به مشاممان مى‏خورد و متوجه ورود حضرت مى‏شديم. خودحضرت نيز مى‏فرمايد: «ان الله يحب من عبده اذا خرج الى اخوانه‏ان يتهيا لهم و يتجمل‏» خداوند دوست دارد كه بنده‏اش هرگاه‏مى‏خواهد با برادرانش ملاقات كند، خود را آماده كند و براى آنهاآرايش نمايد. اسلام دستور آراستن داده است نه مانند برخى ساده لوحان كه باموهاى ژوليده و لباس نامرتب مى‏آيند و خيال مى‏كنند اين از زهداست. نه! اين از زهد اسلامى كاملا به دور است. زهد اين است كه به‏دنيا و ملذاتش دل نبنديم نه اينكه صوفى منشانه زندگى كنيم وژوليده سيما در ميان مردم حاضر شويم!
11 پيامبر اگر سواره بود هرگز نمى‏پذيرفت كه شخصى همراه وهمگام او پياده راه رود. از او مى‏خواست كه بر مركبش در كنارش‏سوار شود و اگر قبول نمى‏كرد يا امكان نداشت، به او مى‏فرمود: از من جلوتر برو تا من در پس تو آيم و به تو برسم. اين چه عظمت‏و بزرگوارى است انسان‏ها را سرگردان مى‏كندو به حيرت وامى‏دارد.
12 اگر سه روز مى‏گذشت و دوستش يا برادر دينى‏اش را نمى‏ديد ازاو سؤال مى‏كرد، پس اگر به مسافرت رفته بود برايش دعا مى‏كردواگر در شهر بود حتما از احوالش تفقد مى‏نمود و به زيارتش مى‏رفت‏واگر بيمار بود به عيادتش مى‏شتافت.
13 پيامبر آنقدر مهمان نواز بود و مهمانش را احترام و تقديرمى‏كرد كه هرگاه كسى بر او وارد مى‏شد، حضرت متكا و مسند خود رابه او مى‏داد و اگر نمى‏پذيرفت آنقدر اصرار مى‏كرد تا قبول كند.
14 حضرت ضمن اينكه بسيار هيبت داشت، براى اينكه حاضرين ازديدارش هراس نكنند و ديدارش آنان را نرنجاند، گاهى شوخى مى‏كردو لطيفه‏اى در حد ميزان شرعى مى‏گفت كه هيبتش حاضران را به‏وحشت نياندازد و جرات سخن گفتن را از آنان سلب نكند. بويژه‏اگر مى‏يافت كه يكى از يارانش ناراحت و غمگين است‏با او شوخى‏مى‏كرد تا غمش را بزدايد. و اصلا پيامبر آن گونه با افراد سخن‏مى‏گفت كه مناسب با وضعيت علمى و حالت روانى آنان بود. در روايت‏آمده است: «و كان يخاطب جلساءه بما يناسب‏» و به اندازه عقل ودركشان با آنان سخن مى‏گفت و مى‏فرمود: «ما پيامبران ماموريت‏داريم كه با مردم به اندازه عقولشان سخن بگوئيم‏» .
15 مى‏فرمود: «اكرم اخلاق النبيين و الصديقين البشاشه اذاتراووا و المصافحه اذا تلاقوا» برترين اخلاق پيامبران ورادمردان خوشروئى است هنگامى كه به هم مى‏رسند و مصافحه و دست‏دادن به يكديگر است هنگامى كه با هم ملاقات مى‏كنند و لذا هر وقت‏پيامبر مسلمانى را مى‏ديد فورا با او مصافحه مى‏كرد وبه او دست‏مى‏داد و بر اين امر بسيار تاكيد مى‏نمود. در روايت است كه‏هرگاه دو مؤمن به هم مى‏رسند و مصافحه كنند گناهانشان مى‏ريزدمانند برگ درختان(در فصل خزان).


+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:32  توسط   | 

 

سخن و خنده پيامبر صلى اللّه عليه و اله


از همه مردم گشاده زبان تر  و شيرين سخن تر بود و خود مى فرمود: ((من فصيحترين عربم و اهل بهشت به زبان محمّد صلى اللّه عليه و اله سخن مى گويند.)) آن حضرت كم حرف و نرم گفتار بود و در وقت گفتن سخن بيهوده نمى گفت و سخنش مانند جواهر به رشته كشيده بود. عايشه مى گويد: مانند حرف زدن شما تند حرف نمى زد، سخنش آرام و منظم بود در حالى كه شما پراكنده سخن مى گوييد.گويند: سخن پيامبر صلى اللّه عليه و اله از سخن همه مردم موجزتر بود و جبرئيل سخن موجز بر او نازل مى كرد و هر چه مى خواست در كلام موجز جمع مى كرد و به كلمات جامع تكلم مى فرمود: نه زياد و نه كم ، سخنانى در پى هم و مرتبط. بين دو جمله توقفى داشت تا شنونده بفهمد و درك كند و صدايش رسا و از همه مردم خوش نواتر بود. بيشتر سكوت مى كرد و جز به هنگام نياز سخن نمى گفت . حرف ناروا نمى زد و در وقت خشم و خشنودى جز سخن دل بر زبان نمى آورد. و از كسى كه سخن ناپسند مى گفت ، روى بر مى گرداند. اگر مطلب ناپسندى را ناگزير بود كه بگويد، آن را در قالب كنايه مى فرمود. و چون ساكت مى شد همنشينانش سخن مى گفتند و كسى در خدمت آن حضرت مشاجره نمى كرد  و از روى حقيقت و خيرخواهى نصيحت مى فرمود،  و مى گفت : ((قسمتى از قرآن را با قسمت ديگر مخلوط نكنيد؛ زيرا قرآن به چند گونه نازل شده است .)) پيامبر صلى اللّه عليه و اله به روى اصحابش بيش از همه تبسم داشت و مى خنديد و به گفته آنان به ديده اصحاب مى نگريست و با آنها معاشرت داشت و چه بسيار اتفاق مى افتاد كه آنقدر مى خنديد تا دندانهاى آسيايش ديده مى شد. ولى خنده اصحاب در خدمت ايشان به پيروى از آن حضرت و براى احترام او، تبسم بود. گويند: روزى مردم بيابان نشينى خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و اله رسيد در حالى كه آن حضرت برآشفته بود و به يارانش اعتراض مى كرد. آن مرد خواست چيزى بپرسد. اصحاب گفتند: اى مرد، چيزى نگو كه ما او را دگرگون مى بينيم ، گفت : مرا واگذاريد به خدايى كه او را به حق پيامبر قرار داده است ، من تا او لبخند نزند دست بر نمى دارم . آنگاه عرض كرد: يا رسول اللّه ! شنيده ام كه دجال در حالى كه مردم از گرسنگى مرده اند براى آنها آبگوشت مى آورد. پدر و مادرم فدايت ، آيا شما صلاح مى دانيد من از آبگوشت او به دليل حفظ آبرو و پاكى پرهيز كنم تا از لاغرى بميرم يا از آن بخورم تا فربه شوم ؛ آنگاه به خدا ايمان آورم و او را انكار كنم ؟ مى گويند: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله به قدرى خنديد كه دندانهاى آسيايش ‍ نمايان شد. سپس فرمود: نه ، خداوند با آنچه مؤ منان را بى نياز مى سازد تو را نيز بى نياز مى كند. گويند: پيامبر صلى اللّه عليه و اله از همه مردم لبخندش بيشتر و خوشخوتر بود مگر آيه قرآنى نازل مى شد و به ياد قيامت مى افتاد و يا مشغول موعظه مى شد. و چون مسرور و خشنود بود، از همه مردم خشنودتر بود و اگر موعظه مى كرد به حقيقت موعظه مى كرد و جز براى خدا خشمگين نمى شد،  و در اين حال چيزى جلوى خشم او را نمى گرفت . و در تمام كارهايش همين طور بود. و هرگاه مشكلى پيش مى آمد حل آن را به خدا واگذار مى كرد، و از نيرو و توان خود تبرى و از خداوند هدايت مى طلبيد و مى گفت : (( اللهم ارنى الحق حقا فاتبعه و اءرنى منكرا و ارزقنى اجتنابه و اءعذنى من اءن يشتبه على فاتبع هواى بغير هدى منك و اجعل هواى تبعا لطاعتك ، و خذ رضا نفسك من نفسى فى عافية و اهدنى لما اختلف فيه من الحق باذنك انك تهدى (من تشاء) الى صراط مستقيم . ))

سيما و شمايل پيامبر صلى اللّه عليه و اله


از جمله اوصاف پيامبر صلى اللّه عليه و اله اين بود كه قامتش نه زياد بلند بود و نه كوتاه بلكه چون تنها راه مى رفت ، ميان بالا به نظر مى آمد. با وجود اين ، ممكن نبود يك فرد نسبتا بلند قامت با آن حضرت راه برود مگر اين كه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله برازنده تر از او به نظر مى رسيد و چه بسا دو مرد بلند قامت دو طرفش بودند ولى باز هم از آنها برجسته تر مى نمود و چون از او جدا مى شدند، آنها بلند قامت مى نمودند، و آن حضرت ميان بالا، آن حضرت مى فرمود: همه نيكى در بلند بالايى قرار گرفته است .
اما رنگ چهره آن حضرت ، بسيار دلپذير بود، نه گندم گون و نه خيلى سفيد و روشن ، بلكه سفيدى يكدستى بود كه به زردى ، سرخى و رنگهاى ديگر آميخته نبود. عموى پيامبر صلى اللّه عليه و اله ابوطالب او را ستوده ، مى گويد:(( و ابيض يستسقى الغمام بوجهه ثمال اليتامى عصمة للا رامل )) برخى كه آن حضرت را توصيف كرده اند، رنگ پوست حضرتش را آميخته به سرخى ذكر كرده ، گويند: آنچه از صورت آن بزرگوار آشكار و در معرض ‍ آفتاب و باد بود، به رنگ سرخ آميخته بود، و آنچه از بدن شريفش زير لباس ‍ بود به رنگ روشن خالص و بدون سرخى بود.قطرات عرق در چهره آن حضرت همانند دانه هاى مرواريد و خوشبوتر از مشك بود. اما موى پيامبر صلى اللّه عليه و اله ، موهاى نيكو صافى داشت ، نه زياد نرم و نه زياد پيچ در پيچ ،  چنان بود كه وقتى شانه مى كرد، گويى راه هاى شنى است . بعضى گفته اند: موهايش تا شانه ها مى رسيد اما بيشتر روايات بر آنند كه تا نرمه گوشش مى رسيد و گاه موها را چهار رشته مى كرد كه هر گوشش را ميان دو رشته قرار مى داد و گاه موهايش را روى گوشها قرار مى داد، پايين موها مى درخشيد و موهاى سفيد سر و ريشش هفده مو بو و چيزى بر آن افزون نگشت . از همه كس خوش صورت و نورانى تر بود، هيچ وصف كننده اى او را توصيف نمى كرد مگر اين كه به ماه شب چهارده تشبيه مى كرد،  خشنودى و خشمش به دليل درخشندگى سيمايش در چهره نمودار بود. پيامبر صلى اللّه عليه و اله پيشانى گشاده اى داشت . ابروانش ‍ باريك و پرپشت بود،  ميان دو ابرويش باز و چنان بود كه گويى ، نقره خالص است و چشمانش فراخ و سيه فام بود و در چشمانش رنگى آميخته به سرخى بود و مژگان بلندى داشت كه از فزونى نزديك بود به هم بپيوندند،  استوار بنى  و گشاده دندان بود، به طورى كه به هنگام خنديدن همچون برق در وقت درخشندگى مى درخشيدند و لبهايش از همه بندگان خدا نيكوتر و انتهاى دهانش از همه لطيف تر بودو برآمدگى گونه هايش كوتاه و نرم و هموار بود، نه صورتش دراز و نه گرد كم گوشت ،  و محاسنش كوتاه و پرپشت بود. محاسن را به حال خود مى گذاشت و شارب را مى گرفت . گردنش از همه بندگان خدا بهتر بود، نه دراز و نه كوتاه ، آنچه از گردن وى در برابر آفتاب و باد پيدا بود، گويى گلابپاش نقره اى است كه مايع نوشيدنى درون آن به رنگ طلا باشد در سفيدى چون نفره و در سرخى چون طلا مى درخشيد. فراخ سينه بود، گوشتهاى پيكر مباركش به روى هم چين نخورده بود بلكه چون آينه صاف و چون ماه سفيد بود، باريكه اى از مو، از گودى گلو تا سر نافش همچون تركه اى كشيده بود كه جز آن در سينه و شكمش موى ديگرى نبود. سطح شكمش سه قسمت بود كه شلوار يك قسمت آن را مى پوشاند و دو قسمت ديگر بيرون بود.شانه هاى سترگ و پر مو داشت ، سر استخوانهاى شانه ها، آرنجها و كفلهايش
درشت بود. پشتش پهن و مابين دو كتفش مهر نبوت بود يعنى پشت شانه راستش ‍ برآمدگى سياه مايل به زردى بود كه اطراف آن را موهايى در پى هم همچون يال اسبان پوشانده بود. بازوها و دو ساق دستش ستبر و مچهايش دراز و دستها باز و اندامش معتدل و انگشتانش چون شاخه هايى نقره فام بود، كف دستش نرمتر از ابريشم و چنان بود كه گويى دست عطر فروش است - چه عطر زده باشد يا نه - خوش بو، بوده است هر كه با او مصافحه مى كرد، تمام آن روز بوى آن را استشمام مى كرده دست بر سر كودكى كه مى كشيد، ميان كودكان بوى خوش از سر وى به مشام مى رسيد. اندامهاى پوشيده اش همچون رانها و ساقها، زيبا  و در چاقى ميانه اندام بود، در آخر زندگى تنومند شد ولى عضلات گونه هايش نظير آغاز زندگى محكم بود، بدون آن كه چاقى به او زيانى رسانده باشد.اما راه رفتنش ، چنان راه مى رفت كه گويى از سنگى جدا مى شود و در سرازيرى حركت مى كند، بدون شتابزدگى و آرام راه مى رفت ، نه از روى تكبر. پيامبر مى فرمود: ((من از همه كس بيشتر به حضرت آدم شباهت دارم و پدرم ابراهيم از نظر سيما و خلق و خو، بيش از همه مردم به من شباهت داشت .)) بارها مى فرمود: ((من در نزد خدا ده نام دارم : من محمّد، احمد و آن ماحى هستم كه خداوند به وسيله من كفر را نابود مى كند و من آن عاقبت هستم كه پس از او كسى نيست و من آن (( حاشرم )) كه بندگان خدا با آمدن من (با يكديگر) محشور مى شوند، و منم پيام آور توبه ، پيام آور اخبار غيبى و آن شخص در پى آمده اى كه تمام مردم در پى او بيايند و منم (( قثم )) ابوالبحترى مى گويد: (( قثم )) يعنى كامل و جامع .

 

شجاعت آن حضرت


پيامبر صلى اللّه عليه و اله دليرترين و شجاعترين مردم بود،  على عليه السلام مى گويد: روز جنگ بدر ما به پيامبر صلى اللّه عليه و اله پناه مى برديم در حالى كه او از ما به دشمن نزديكتر بود و در آن روز از همه كسى نيرومندتر بود.و نيز فرمود: هرگاه كار بر ما دشوار مى شد و مردم با دشمن رو به رو مى شدند به رسول خدا صلى اللّه عليه و اله پناه مى برديم و هيچ كس به دشمن نزديكتر از آن حضرت نبود. گويند: پيامبر صلى اللّه عليه و اله كم سخن و كم گفتار بود و هرگاه به مردم دستور پيكار مى داد خود نيز دامن به كمر مى زد. از همه كس دليرتر بود و آن كس شجاع بود كه در جنگ نزديك پيامبر صلى اللّه عليه و اله باشد، چون آن حضرت نزديك دشمن بود. عمران بن حصين مى گويد: هيچ وقت رسول خدا صلى اللّه عليه و اله گروه سربازى را نديد مگر نخستين كسى بود كه حمله مى برد. گفته اند: پيامبر صلى اللّه عليه و اله در حمله تيز رو بود و چون مشركان با او درگير مى شدند از استرش پياده مى شد و مى فرمود:من پيامبرم ، اهل دروغ نيستم من پسر عبدالمطلبم هيچ كس در آن روز استوارتر از او نبود.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:31  توسط   | 

 

در بيان ادب آموزى خداوند، برگزيده و حبيبش محمّد صلى اللّه عليه و اله را به وسيله قرآن


پيامبر در پيشگاه خداى تعالى بسيار فروتن و متواضع بود و همواره از درگاه حق تعالى درخواست داشت كه او را به آداب نيكو و اخلاق پسنديده بيارايد، از اين رو در دعايش چنين مى گفت :(( ((اللهم حسن خلقى و خلقى )) )) و مى گفت : (( ((اللهم جنبنى منكرات الاخلاق )) )) خداى تعالى نيز دعاى آن حضرت را مستجاب كرد، و در وفاى به وعده اى كه فرموده و گفته است : (( ((ادعونى استجب لكم )) )) قرآن را بر او نازل كرد و بدان وسيله او را ادب آموخت . پس معيار خلق و خوى آن حضرت ، قرآن است .سعد بن هشام مى گويد: بر عايشه وارد شدم و از اخلاق رسول خدا صلى اللّه عليه و اله پرسيدم . گفت : مگر قرآن را نمى خوانى ؟ گفتم : چرا. گفت : خلق رسول خدا صلى اللّه عليه و اله قرآن است . خداوند آن حضرت را به وسيله قرآن ادب آموخت همانند اين آيات :(( خذ العفو و امر بالمعروف و اعرض عن الجاهلين . )) و قول خداى تعالى : (( ان اللّه ياءمر بالعدل و الاحسان ...)) و قول خداى تعالى : (( واصبر و ما صبرك الا باللّه . ))
و قول خداى تعالى : (( واصبر على ما اصابك ان ذلك من عزم الامور. )) و قول خداى تعالى : (( لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور. )) و قول خداى تعالى : (( فاعف عنهم واصفح ان اللّه يحب المحسنين . )) و قول خداى تعالى : ععع و ليعفوا و ليصفحوا اءلا تحبون ان يغفر اللّه لكم ... )) و قول خداى تعالى : (( ادفع بالتى هى احسن فاذالذى بينك و بينه عداوة كانه ولى حميم . )) و به وسيله قول خداى تعالى : (( والكاظمين الغيظ والعافين عن الناس . )) و با اين قول خداى تعالى : (( اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم و لا تجسسوا و لا يغتب بعضكم بعضا. )) و چون روز جنگ احد دندان پيشين پيامبر صلى اللّه عليه و اله شكست و خون بر روى مباركش جارى شد، آن حضرت خونها را پاك مى كرد و مى گفت : ((چگونه چنين جمعيتى رستگار خواهند شد كه چهره پيامبرشان را با خون رنگين كردند در حالى كه وى ايشان را به سوى پروردگارشان دعوت مى كرد؛ پس خداوند اين آيه را براى تاءديب آن حضرت نازل كرد: (( ليس لك من الامر شيى ء... )) ؛ امثال اين تاءديب در قرآن بى حد و حصر آمده است ، و مقصود نخستين از تاءديب و تهذيب ، وجود مقدس آن حضرت است و بعد از او، نور بر همه خلايق مى تابد؛ زيرا او به وسيله قرآن و مردم به وسيله او تاءديب شده اند، از اين رو فرموده است : ((برانگيخته شدم تا مكارم اخلاق را به كمال و تمام برسانم .))آنگاه مردم را به اخلاق نيكو ترغيب فرمود. و چون ما آن مكارم اخلاقى را در بخش رياضت نفس و تهذيب خلق نقل كرديم دوباره تكرار نمى كنيم . سپس هنگامى كه خداوند خلق شريف آن حضرت را كامل ساخت ، او را ثنا گفت و فرمود: (( ((و انك لعلى خلق عظيم )) )) ، به لطف گسترده خداوند سبحان بنگر كه تا چه حد بلند مرتبه و بزرگ نعمت است ، در حالى كه به پيامبرش مرحمت فرموده و به او اخلاق كامل ارزانى داشته است ، او را ثنا گفته گرچه اوست كه پيامبر را به خلق كرديم آراسته اما اين را به او نسبت داده مى گويد: (( ((و انك لعلى خلق عظيم )) )) خداوند خلق را براى رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بيان كرده و سپس ‍ رسول خدا صلى اللّه عليه و اله خلق را چنين بيان مى كند: ((خداوند مكارم اخلاق را دوست دارد و رذايل اخلاقى را دشمن مى دارد.)) از على عليه السلام نقل شده است : ((شگفتا از مرد مسلمانى كه برادر مسلمانش براى حاجتى نزد او مى آيد ولى او خود را شايسته كار خير نمى بيند، در صورتى كه اگر او اميد ثواب ندارد و از عذاب و مجازات نيز نمى هراسد، شايسته است كه به سوى مكارم اخلاق بشتابد، زيرا مكارم اخلاق هدايت كننده به سوى راه نجات است . مردى عرض كرد: آيا شما خود اين سخن را از پيامبر صلى اللّه عليه و اله شنيده اى ؟ فرمود: آرى ، چيزى بهتر از آن را هم شنيده ام : وقتى كه اسيران قبيله طىّ را آوردند، دختركى ميان اسيران بود، عرض كرد: يا محمّد! اگر مصلحت بدانى ، مرا از قيد اسارت آزاد فرما تا مورد ملامت مردم عرب واقع نشوم ؛ زيرا من دختر بزرگ قوم خود هستم ، پدرم از كسانى كه حمايتشان لازم بود، حمايت مى كرد و افراد گرفتار و در بند را آزاد مى ساخت ، گرسنه را سير و به او اطعام مى كرد و با صداى بلند سلام مى نمود و دست حاجتمندى را هرگز رد نمى كرد، من دختر حاتم طايى هستم پيامبر صلى اللّه عليه و اله - پس از شنيدن سخنان او - فرمود: اى دختر! اين صفاتى كه تو گفتى ، صفت مؤ من واقعى است ، اگر پدر تو مسلمان بود هر آينه براى او طلب آمرزش مى كردم ، آنگاه رو به يارانش كرد و فرمود: او را آزاد كنيد كه پدرش مكارم اخلاق را دوست مى داشت و همانا خداى تعالى مكارم اخلاق را دوست مى دارد. پس ابوبردة بن دينار از جا برخاست ، عرض كرد: يا رسول اللّه ، آيا خدا مكارم اخلاق را دوست مى دارد؟ فرمود: به خدايى كه جان من در دست قدرت اوست ، جز افراد خوش خلق ، كسى وارد بهشت نمى شود.)) از آن حضرت است : ((همانا خداى تعالى اسلام را به مكارم اخلاق و اعمال نيك آميخته است )) و از جمله مكارم اخلاق است ، حسن معاشرت ، خوش برخوردى ، نرمخويى ، انجام كار نيك ، اطعام ديگران ، سلام كردن بر همگان ، عيادت بيمار مسلمان - خوب باشد يا بد - تشييع جنازه مسلمان ، حسن جوار با همسايگان - مسلمان باشد يا كافر - بزرگداشت پيرمرد مسلمان ، قبول دعوت به مهمانى و دعا كردن به ميزبان ، گذشت و اصلاح بين مردم ، جود و بخشش ، آغاز به سلام ، فرو خوردن خشم و چشم پوشى از لغزش مرم . دين اسلام ، هرزگى ، بيهوده كارى ، آوازخوانى ، هر نوع نوازندگى و هر نوع تار تنبور و تبهكارى ، دروغ ، غيبت ، بخل ، حرص ، ستمكارى ، نيرنگ ، سخن چينى ، برهم زدن بين مردم ، قطع رحم ، بدخلقى ، خود بزرگ بينى ، فخر فروشى ، و خودبينى ، دست درازى ، چاپلوسى ، كينه و حسد، فال بد،، سركشى ، تجاوز و ظلم را از ميان برده است .انس مى گويد: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله هيچ نصيحت خوبى را فروگذار نكرد مگر آن كه ما را به سوى آن فرا خواند و ما را به انجام آن ماءمور ساخت و هيچ دغلبازى - و يا گفت : هيچ عيبى - و هيچ صفت زشتى نبود مرگ آن كه ما را بر حذر داشت و از آن نهى كرد و اين آيه شريفه مشتمل بر همه آنها است : (( ان اللّه ياءمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى ... )) معاذ مى گويد: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله مرا سفارش كرد و فرمود: ((اى معاذ! تو را سفارش مى كنم به تقواى الهى ، راستگويى ، وفاى به عهد، اداى امانت ، ترك خيانت ، رعايت همسايه ، مهربانى نسبت به يتيم ، نرمش ‍ در گفتار، سلام دادن ، خوش رفتارى ، كوتاهى آرزوها، ايمان مداوم ، ژرف بينى در قرآن ، دوستى آخرت ، ترس از حساب ، فروتنى ، و زنهار كه دانايى را دشنام دهى با راستگويى را تكذيب كنى ، يا از گنهكارى ، پيروى و يا از رهبرى عادل ، نافرمانى كنى و يا در زمين فساد كنى ، و سفارش مى كنم تو را به تقواى الهى در همه جا و توبه از هر گناه نهانى را در نهان و از گناه آشكار را آشكارا به عمل آورى )) پيامبر صلى اللّه عليه و اله بندگان خدا را اين چنين ادب آموخت و آنان را به مكارم اخلاق و آداب نيك فرا خواند.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:29  توسط   | 

 

k

نام كتاب: مظهرصفات حق

[38]      نام نويسنده: سيد محمد ضياء آبادی

    اين كتاب درمجموعه كتاب های « صفيرولايت » به كوشش آقای ضياءآبادی دردفترامورفرهنگی بنياد خيريۀ الزّهرا(سلام الله عليها) ونشربهاران به تحريردرآمده است. اين مجموعه كه اقتباس شده از"زيارت جامعۀ كبيره" هم هست، درقالب "سلسله مباحث امام شناسی" گرد آوری شده ودارای عناوين زير می باشد:

    حق چيست؟[ حق: موجودی كه واقعيت و ثبات دارد. درمقابلش كلمۀ باطل است كه واقعيت و ثبات ندارد و درمعرض زوال و فناست ...]. آنچه ماندنی است حقايق آسمانی است. دراين بخش آياتی ازقرآن كريم آمده كه حقانيت حقايق آسمانی را ثابت می كند.

    حق با شما اهل بيت (عليهِمُ السلام) همراه است و بركات عالم از طريق مقام اعظم ايشان دو عنوانی است كه بخشهای بعدی را تشكيل می دهند. در بخشی ديگر رسول خدا(صلی الله عليه وآله وسلم) برمحوربودن حق علی(عليه السلام) را بيان می دارند. پيامبر(صلی الله عليه وآله وسلم) می فرمايند: " حق با علی و علی با حق است، حق با علی می چرخد آنگونه كه علی بچرخد."

    درادامۀ حقانيت علی(عليه السلام)، اعتراف امام فخررازی به اين مهم آمده كه درتفسيركبيرخود، ج 1، ص 207 می گويد: هركه دردينش علی را امام و پيشوای خود برگزيند، به ريسمان محكم الهی چنگ زده كه گسستن ندارد.

    شناسايی اهل حق بعد از شناختن حق. درقرآن به نمونه هايی هم اشاره شده است. اهل بيت اطهار(عليهِمُ السلام) قائم مقام خدا درعالم هستند كه عنوان پايانی اين كتاب است
+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:28  توسط   | 

 

چشم پوشى پيامبر صلى اللّه عليه و اله از ناپسنديها


پيامبر صلى اللّه عليه و اله نرمخو، خوش ظاهر و خوش باطن بود و خشم و رضايتش در چهره اش پيدا بود. وقتى كه زياد خوشحال بود بيشتر دست به محاسن مى كشيد. آنچه را نمى پسنديد، به كسى رو در رو به زبان نمى آورد. مردى بر آن حضرت وارد شد كه لباس سياهى بر تن داشت ، پيامبر صلى اللّه عليه و اله از ديدن او ناراحت شد ولى چيزى نگفت . وقتى كه از خانه بيرون رفت ، به يكى از افراد فرمود: ((خوب بود شما به اين مرد مى گفتيد اين لباس را از تن بيرون كند.)) مرد بيابان نشينى در حضور پيامبر صلى اللّه عليه و اله ميان مسجد، بول مى كرد، اصحاب به او اعتراض ‍ كردند، فرمود: بولش را قطع نكنيد، سپس گفت : ((اين مسجدها جاى نجاست و بول و ادرار كردن نيست .)) و در روايتى آمده است كه فرمود: ((نزديكش برويد اما از جا بلندش نكنيد.))  روزى مرد بيابان نشينى نزد آن حضرت آمد و چيزى خواست او مرحمت كرد و سپس فرمود: به تو احسان كردم ؟ آن مرد عرب گفت : نه ، هيچ خوبى نكردى ! راوى مى گويد: مسلمانان خشمگين شدند و به او حمله بردند، پيامبر صلى اللّه عليه و اله به ايشان اشاره كرد كه متعرضش نشويد سپس جا برخاست و وارد منزل شد و دنبال آن مرد فرستاد و كمك بيشترى كرد، آنگاه فرمود: آيا به تو احسان كردم ؟ مرد بيابان نشين گفت : آرى ، خداوند از خانواده و قبيله ات به تو جزاى خير دهد، پس پيامبر صلى اللّه عليه و اله به آن مرد گفت : تو آنچه را خواستى گفتى ولى در دل ياران من كدورتى پيدا شده است حال اگر مايلى چيزى را كه نزد من گفتى ، در حضور ايشان بگو تا كدورت از دل آنها بيرون رود، گفت : مى گويم ، همين كه فردا شد و با شامگاه ، آن مرد آمد؛ پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: اين مرد صحرانشين گفت آنچه گفت ولى بعد كه ما بيشتر به او عطا كرديم راضى شد. مرد بيابانى گفت : آرى ، خداوند از خانواده و قبيله ات به تو جزاى خير دهد. آنگاه پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: ((مثل من و اين مرد صحرانشين بمانند آن مردى است كه شترى داشت كه رم كرد و مردم به دنبال شتر مى دويدند و اين عمل جز اين كه شتر را بيشتر فرارى كند، فايده ديگرى نداشت . از اين رو صاحب شتر صدا زد: اى مردم ، بين من و شترم فاصله نشويد، چون من به حال شتر خود واردتر و آشناترم ، آنگاه صاحب شتر از مقابل ، رو به شتر رفت ، مقدارى خار و خاشاك از زمين برداشت و آرام ، آرام او را بازگرداند، تا آن جا كه شتر آمد و زانو زد و باربر روى آن بست و خود هم بر آن سوار شد، و من اگر شما را به حال خود گذاشته بودم - وقتى كه آن مرد گفت آنچه گفت - شما او را مى كشتيد و او داخل آتش دوزخ مى شد.))

 

 

 

در بيان اخلاق و آداب غذا خوردن آن حضرت


پيامبر صلى اللّه عليه و اله هر غذايى را كه فراهم بود ميل مى كرد. بهترين غذا آن بود كه دستهاى زياد به طرف آن دراز شود. و چون سفره گسترده مى شد، مى گفت : (( ((بسم اللّه الرحمن الرحيم ؛ اللهم اجعلها نعمة مشكورة تصل بها نعمة الجنة .)) )) بيشتر اوقات كه براى غذاى خوردن مى نشست دو زانو و دو پايش را جمع مى كرد همان طورى كه نمازگزار مى نشيند، جز اين كه زالو روى زانو و يا روى (يك پهلو) مى نشست و مى گفت : همانا من بنده ام و همچون بنده مى نشينم و چون بنده غذا مى خورم .غذاى داغ نمى خورد و مى گفت : غذاى داغ بى بركت است و خداوند آتش ‍ را غذاى ما قرار نداده است ، غذا را سرد كنيد. و از آنچه در دسترس داشت ميل مى كرد و با سه انگشتش غذا مى خورد و گاهى از انگشت چهارم كمكمى گرفت و هيچ وقت با دو انگشت غذا نمى خورد و مى فرمود: با دو انگشت خوردن كار شياطين است . عثمان بن عفان پالوده اى براى آن حضرت آورد، مقدارى ميل فرمود، گفت : بنده خدا اين چيست ؟ عرض كرد: پدر و مادرم فدايت ، اين روغن و عسل را در ديگ سنگى مى ريزيم و آن را روى آتش قرار مى دهيم و مى جوشانيم و بعد مغز گندم آسيا شده را روى روغن و عسل مى ريزيم و به هم مى زنيم تا بپزد، سرانجام اين طور مى شود كه ملاحظه مى فرماييد. پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: اين خوراك خوشمزه اى است . پيامبر صلى اللّه عليه و اله نان جو سبوس نگرفته ميل مى كرد و خيار را با خرما و نمك مى خورد و بهترين ميوه ها در نظر آن حضرت خرماى تازه و خربزه و انگور بود. و خربزه با نان و شكر ميل مى فرمود و بسا آن را با خرما مى خورد  و از هر دو دستش كمك مى گرفت ، روزى خرمايى را كه در طرف راستش بود مى خورد و دانه ها را از طرف چپ جمع آورى مى كرد. گوسفندى از كنارش ‍ گذشت ، پيامبر صلى اللّه عليه و اله دانه هاى خرما را به او اشاره كرد، گوسفند شروع كرد به خوردن دانه هاى دست چپ . آن حضرت ، در همان حال با دست راستش خرما مى خورد تا فارغ شد و گوسفند به راه خود مى رفت . و چه بسيار انگور را با خوشه مى خورد،  در حالى كه آب انگور مثل رشته مرواريد روى محاسنش ديده مى شد،  يعنى آبى كه مى چكيد. و بيشتر خوراكش آب و خرما بود،  و شير و خرما را با هم مخلوط مى كرد و آنها را دو پاكيزه مى ناميد. بهترين خوراك در نزد آن حضرت گوشت بود و مى فرمود: گوشت بر شنوايى مى افزايد و در دنيا و آخرت بالاترين خوراك است و اگر از پروردگارم بخواهم تا هر روز بر من گوشت بخوراند، اجابت مى فرمايد. و آبگوشت را با گوشت و كدو ميل مى كرد  و كدو را دوست مى داشت و مى فرمود: بوته كدو، درخت برادرم يونس ‍ است . عايشه مى گويد: پيامبر صلى اللّه عليه و اله همواره مى فرمود: عايشه ! هرگاه خواستى غذايى بپزى كدوى حلوايى بيشتر بريز؛ زيرا دل غمگين را شاد مى سازد. آن حضرت گوشت پرنده شكارى را ميل مى كرد،  وى خود به دنبال آن نمى رفت و شكار نمى كرد و دوست داشت برايش شكار كنند و بياورند تا او ميل كند،  چون گوشت تناول مى كرد سرش را به سوى آن خم نمى كرد بلكه گوشت را به سمت دهانش مى برد و آنگاه با دندانهاى مباركش به شدت آن را جدا مى ساخت . نان و روغن ميل مى كرد و از گوسفند، ذراع و شانه اش و از غذاى ديگ ، كدوى حلوايى و از خورش ، سركه و از خرما، (نوعى از خرما به نام ) عجوه را دوست مى داشت . و درباره عجوه دعا فرمود كه با بركت گردد و فرمود: عجوه از بهشت است و شفابخش از زهر و جادو است و از سبزيجات ، كاسنى و باذروج (گياهى معطر) و گياهى به نام خرفه را دوست مى داشت  و از گوسفند هفت عضو را ميل نمى كرد: آلت تناسلى بيضه ها، مثانه ، كيسه صفرا، غده ها، فرج و خون و اينها را دوست نداشت  و سير و پياز و تره نمى خورد  و هرگز از غذايى نكوهش ‍ مى كرد.اگر خوشش مى آمد، ميل مى كرد وگرنه ميل نمى فرمود، و اگر خود نمى خواست به ديگرى بدگويى نمى فرمود  و ظرف غذا را مى ليسيد و مى گفت : پايان غذا پر بركت تر استو به قدرى انگشتانش را پس از غذا مى ليسيد كه قرمز مى شدو تا انگشتانش را يكى يكى نمى ليسيد آنها را با حوله پاك نمى كرد. و مى گفت : خورنده غذا نمى داند كه در كدام غذا بركت است  و چون فارغ مى شد، مى گفت : (( ((اللهم لك الحمد اطعمت و اشبعث و سقيت و اءرويت ، لك الحمد غير مكفور و لا مودع و لا مستغنى عنه )) ((و چون بخصوص نان و گوشت ميل مى كرد، دستهايش را خوب مى شست و آنگاه زيادى آب را به صورتش ‍ مى كشيد  و در سه نوبت آب را مى نوشيد، و در آن سه نوبت سه (( بسم اللّه )) و در آخر آنها سه (( الحمدللّه )) مى فرمود  و آب را به نوعى مى مكيد و سر نمى كشيد و چه بسيار كه يك نفس مى نوشيد تا فارغ مى شد ولى داخل ظرف نفس نمى كشيد، بلكه دهانش را به سويى مى گرداند. و باقيمانده آب را به كسى كه طرف راستش بود مى داد؛هر چند كه شخص سمت چپش ‍ مهمتر بود و به آن كه طرف راستش بود، مى فرمود: سنت بر اين است كه به تو بدهم ، اگر تو خواستى به ايشان ايثار مى كنى . ظرفى خدمتش آوردند كه عسل و شير داشت نخواست كه بنوشد و فرمود: دو نوشيدنى در يك جا و دو خورش در يك ظرف است و بعد گفت : ((من حرامش نمى دانم ولى افتخار به فزونيهاى دنيوى و حساب فرداى قيامت را نمى پسندم و تواضع را دوست دارم ؛ زيرا هر كه براى خدا تواضع كند خداوند او را بلند گرداند.)) در خانه خودش از دختر بالغ با حياتر بود. از اهل خانه غذا نمى خواست و اظهار تمايل هم نمى كرد. اگر غذا مى آوردند، مى خورد و آنچه مى دادند قبول مى كرد و هر نوشيدنى كه بود مى نوشيد  و چه بسا خود بلند مى شد و خوردنى و يا نوشيدنى اش را مى گرفت .
+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:24  توسط   | 

 

بخشى از اخلاق نيكوى پيامبر صلى اللّه عليه و اله

اخلاقياتى كه بعضى از دانشمندان و فقها آنها را گرد آورده اند و از بعضى اخبار آنها را برگزيده اند غزالى گويد: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بردبارترين ، شجاعترين ، عادلترين ، و پاكدامن ترين مردم بوده است . با هيچ زنى كه او را در ملكيت خود نداشت و يا به همسرى خود درنياورده بود و يا از خويشاوندان محرم او نبود، تماس نداشت . از همه مردم بخشنده تر بود، هيچ دينار و درهمى شب در نزد او نمى ماند و اگر وجهى زياد مى آمد و كسى را پيدا نمى كرد كه به او بدهد و شب ناگهان مى رسيد به خانه نمى رفت تا آن را به نيازمندش مى رساند  و از آنچه خدا به او داده بود تنها به مقدار قوت سالانه خود از ساده ترين چيزى كه در دسترس بود از خرما و جو برداشت مى كرد و بقيه آن را در راه خدا مى داد. كسى از او چيزى نمى خواست مگر اين كه به او مى داد. آنگاه به قوت سالانه خود مى پرداخت و از آن هم ايثار مى كرد، و چه بسا كه خود پيش از پايان سال ، اگر چيزى به او نمى رسيد محتاج مى شد. به دست خويش كفشش را وصله مى زد و جامه اش را مى دوخت و در امور خانه به خانواده خود خدمت مى كرد  و با همسران گوشت خرد مى كرد. از همه كس با حياتر بود، به چهره كسى خيره نمى شد  و دعوت آزاده و برده را مى پذيرفت .و هديه را قبول مى كرد اگر چه يك جرعه شير بود و در برابر آن هديه مى داد.
مال صدقه را نمى خورد. و در پاسخ دادن به سخن كنيز و فرد تهى دست تكبر نمى ورزيد. براى پروردگار خشمگين مى شد، نه براى خود. حق را اجرا مى كرد اگر چه به زيان خود يا اصحابش تمام مى شد. از طرف گروهى از مشركين پيشنهاد كمك در مقابل گروه ديگرى از مشركين به آن حضرت شد در حالى كه او كم باور بود و حتى به يك فرد نيازمند بود تا بر يارانش بيفزايد اما نپذيرفت و فرمود: ((من از مشرك كمك نمى طلبم .)) جنازه يكى از فضلاى اصحاب و نيكانشان كه در بين يهوديان كشته شده بود پيدا شد، بر ايشان از راه ظلم وارد نشد و علاوه بر حق از آنها نخواست و صد شتر ديه پرداخت كرد در حالى كه اصحاب آن حضرت به يك شتر نيازمند بودند تا باعث تقويت آنها شود،  و از گرسنگى سنگ به شكم مباركش مى بست ، هر خوراكى را كه حاضر بود ميل مى كرد، درباره آنچه موجود بود نمى پرسيد و آن را رد نمى كرد و از خوردن غذاى حلال خوددارى نمى فرمود. اگر خرمايى بدون نان به دستش ‍ مى رسيد ميل مى كرد و اگر كبابى پيدا مى كرد مى خورد و اگر نان گندم يا جو موجود بود مى خورد و اگر حلوا و يا عسلى بود مى خورد و اگر شير بدون نانى مى يافت به آن اكتفا مى كرد و اگر خربزه تازه اى بود، مى خورد. در وقت غذا خوردن تكيه نمى داد و روى سفره نمى نشست بلكه حوله اى زير پاهايش مى انداخت .
از نان گندم سه روز متوالى سير نخورد تا به ديدار خدا شتافت و اين اعمال را از باب ايثار و به خاطر كمك به ديگران مى كرد نه به دليل فقر و نه به سبب بخل. دعوت به مهمانى را قبول مى كرد  و به عيادت بيماران مى رفت ، و تشييع جنازه مى كرد. در بين دشمنانش تنها و بدون پاسدار راه مى رفت ،  از همه مردم متواضع تر بود و از همه ساكت تر اما نه از راه كبر و سخنش رساتر از همه بود بدون كلام زايد  و خوشروتر از همه مردم بود؛  هيچ امرى از امور دنيا او را وحشت زده نمى ساخت . هر لباسى كه ممكن بود مى پوشيد؛ گاهى پارچه اى به دور خود مى پيچيد و گاهى برد مخصوص يمنى و گاهى جبه پشمى ، هر پوشيدنى اى را كه از راه مباح در اختيار داشت مى پوشيد. انگشترى اش نقره بود،  كه به انگشت كوچك دست راست و چپش مى كرد بر پشت مركب خود، برده و غير برده را سوار مى كرد. بر هر چه ممكنش بود، از قبيل اسب ، شتر، استر شهبا و الاغ ، سوار مى شد و گاهى پياده و با پاى برهنه بدون ردا و عمامه و كلاه راه مى رفت . از بيماران در دورترين نقطه شهر عبادت مى كرد. بوى خوش را دوست مى داشت و از بوهاى بد ناراحت مى شد. با تهيدستان همنشين و با مستمندان هم خوراك مى شد،  و صاحبان فضيلت را براى اخلاق خوبشان گرامى مى داشت و با شرافتمندان به نيكوكارى برخورد مى كرد با خويشاوندان صله رحم مى كرد بدون اين كه ديگران را بر ايشان مقدم بدارد. بر كسى ستم روا نمى داشت . هر كه از او معذرت مى خواست ، عذرش را مى پذيرفت . شوخى مى كرد ولى جز سخن حق نمى گفت . مى خنديد اما نه با صداى بلند. بازى مباح و مجاز را مى ديد و نهى نمى فرمود. كسى با صداى بلند با آن حضرت صحبت مى كرد، تحمل مى فرمود. يك ماده شتر و گوسفندى داشت كه خود و اعضاى خانواده اش از شير آنها تغذيه مى كردند. غلامان و كنيزانى داشت ، از نظر خوراك و پوشاك بر آنها برترى نداشت ، جز در كار خدايى و يا كارى كه ناگزير بر صلاح خودش بود، وقت را نمى گذراند به باغهاى اصحابش تشريف مى برد.
هيچ مستمندى را به سبب بى چيزى و درماندگى اش تحقير نمى كرد، و هيچ شاهى را به سبب سلطنتش اهميت نمى داد، براى هر دو، در پيشگاه خدا يك نوع دعا مى كرد.
خداوند اخلاق خوب و سياست كامل را در آن حضرت با وجود اين كه بى سواد بود جمع كرد، نه مى توانست بنويسد و نه بخواند، در مناطق كوهستانى و بيابانهاى خشك ، در حال گوسفند چرانى و يتيمى كه نه پدر داشت و نه مادر، بزرگ شد. پس خداوند تمام اخلاق نيك و راه و رسم پسنديده و شرح حال گذشتگان و آيندگان ، و آنچه را كه باعث نجات و رستگارى در آخرت و غبطه در امر خير و موفقيت در دنيا بود و با واجب و ترك امور زايد ارتباط داشت به آن حضرت آموخت ، خداوند ما را به اطلاعت از دستور او و پيروى از رفتار او، موفق بدارد. (( آمين رب العالمين . ))

 

بخشى از آداب و اخلاق ارزنده پيامبر صلى اللّه عليه و اله به روايت ابوالبحترى


گويند: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله كسى از مؤ منان را ناسزا نگفت مگر آن كه برايش كفاره و رحمتى قرار داد  و هرگز زن يا خدمتگزارى را نفرين نكرد. حتى پيامبر صلى اللّه عليه و اله در حال كارزار بود، عرض كردند: يا رسول اللّه ! چرا آنها را نفرين نمى فرماييد؟ فرمود: همانا من براى رحمت و هدايت مبعوث شده ام نه براى نفرين . و چنان بود كه هرگاه مى خواستند بر كسى ، مسلمان يا كافر به طور عام يا خاص نفرين كنند، بجاى نفرين دعا مى كرد. و با دست خود كسى را نزد مگر آن كه در راه خدا باشد. و از كسى كه نسبت به آن حضرت تعدى كرده باشد هرگز انتقام نگرفت مگر آن كه نسبت به حريم الهى تجاوز كرده باشد. و بين دو عمل هرگز انتقام نگرفت مگر آن كه نسبت به حريم الهى تجاوز كرده باشد. و بين دو عمل هرگز مختار نشد مگر آن كه آسانترين آنها را برگزيد، جز در مواردى كه باعث گناه يا قطع رحم مى شد كه در آن صورت از همه كس بيشتر اجتناب مى فرمود  و كسى چه آزاد و چه بنده و كنيز، خدمت ايشان نيامد مگر آن كه با او در پى حاجتش حركت كرد. انس مى گويد: به خدايى كه او را به حق فرستاده است ، هرگز در مورد چيزى كه نمى پسنديد به من نفرمود: چرا آن كارى را كردى ؟ و كسى از اعضاى خانواده اش مرا ملامت نكرد مگر اين كه فرمود: ((او را به حال خود واگذاريد كه اين عملش حتمى و مقدر بوده است .)) گويند: هيچ گاه پيامبر صلى اللّه عليه و اله از بسترى ايراد نگرفت . اگر فرشى مى انداختند، مى خوابيد و اگر نمى انداختند، روى زمين مى خوابيد. خداى متعال در سفر اول تورات آن حضرت را توصيف كرده ، مى فرمايد: محمّد رسول خدا، بنده برگزيده ام ، بداخلاق و درشتخو و اهل غوغا و فرياد ميان كوچه و بازار نمى باشد. بدى را با بدى مجازات نمى كند بلكه عفو مى كند و مى بخشد زادگاهاش مكه و هجرتش به مدينه است و شام را مالك مى شود. او و يارانش بر سراسر اين قلمرو سيطره خواهند يافت و ايشان حاملان قرآن و دانش اند و او بر اطراف خود پرتو افكن است . و در انجيل نيز وصفش چنين است . از جمله خلق و خوى آن حضرت آن بود كه به هر كس مى رسيد، ابتدا سلام مى داد. و هر كه درباره حاجتى حرف مى زد، با او مى ايستاد تا اين كه طرف منصرف مى شد. دست خود را از كسى كه دستش را مى گرفت رها نمى كرد تا وقتى كه طرف دستش را مى كشيد. و چون يكى از صحابه را مى ديد آغاز به مصافحه مى كرد، سپس دست او را مى گرفت و انگشتهايش را داخل انگشتان او مى كرد و آنگاه مشتش را محكم مى بست ،  جز به ياد خداى تعالى بر نمى خاست و نمى نشست و كسى رو به او نمى نشست در وقتى كه او نماز مى خواند، مگر آن كه نمازش را سبك مى كرد و رو به او مى آورد و مى گفت : نيازى دارى ؟ و چون حاجت او را بر مى آورد، دوباره به نماز مى ايستاد و بيشتر اوقات به هنگام نشستن ، هر دو زانويش را از جا بر مى داشت ، و نظير كسى كه لباسش را به خود پيچيده باشد، با دستها زانوهايش را مى گرفت . و كسى جاى او را از جاى نشستن اصحابش تميز نمى داد؛ زيرا آن حضرت هر جا جاى نشستن بود، مى نشست ، هيچگاه كسى نديد كه در نزد اصحاب پاهايش را دراز كند تا جا را بر كسى تنگ كند مگر اين كه جا زياد مى بود و كسى در تنگنا قرار نمى گرفت . و بيشتر اوقات رو به قبله مى نشست  و به هر كسى كه بر او وارد مى شد احترام مى كرد و حتى براى كسى كه نه با وى خويشاوندى داشت و نه وابسته رضاعى اش بود، جامه اش را پهن مى كرد و او را بر روى آن مى نشاند. زيراندازى كه در اختيار داشت به هر كه وارد مى شد، ايثار مى كرد و اگر او نمى پذيرفت اصرار مى ورزيد تا او بپذيرد. و كسى با او صميمى نمى شد مگر اين كه تصور مى كرد از همه كس نزد آن حضرت گرامى تر است ، به گونه اى كه هر كس همنشين آن حضرت مى شد، بهره خويش را از سيماى وى مى برد، تا آن جا كه نشست آن حضرت ، شنيدن ، سخن گفتن و جاذبه مجلس و تمام توجهش به هم نشين بود و با تمام اينها محفلش حيا، تواضع و امانت بود. خداى تعالى فرمود: (( فبما رحمة من اللّه لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لا نفضوا من حولك . )) هر گاه مى خواست ، اصحابش را صدا بزند براى احترام و دلجويى ايشان به كنيه صدا مى زد و حتى به آنهايى كه كنيه نداشتند، كنيه مى داد و به همان كنيه اى كه داده بود، آنها را صدا مى زد،  و همچنين زنانى كه فرزندانى داشتند كنيه اى مى داد و نيز نام زنانى را كه فرزند نزاده بودند، با كنيه آغاز مى كرد  و كودكان را كنيه مى نهاد تا بدان وسيله دلهاى ايشان را نرم سازد. از همه كس زودتر خشمگين مى شد و زودتر از همه خشنود مى گشت و مهربانتر و بهتر از همه مردم به مردم و از همه كس سودمندتر به حال آنان بود و چنان بود كه در مجلس آن حضرت صداها بلند نمى شد. و چون از مجلس برمى خاست مى گفت : (( ((سبحانك اللهم و بحمدك اشهد ان لا اله الا انت استغفرك و اتوب اليك )).)) آنگاه مى فرمود: ((اينها را جبرئيل به من آموخت .))

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:19  توسط   | 

يتيم نوازي پيامبر (ص)

كودك يتيمي به حضوررسول خدا(ص) آمدوچنين عرض كردپدرم ازدنيارفته ،مادرم ،بينواو بي بضاعت است ،خواهرم ،شوهروسرپرست ندارد،ازچيزهائي كه خدابه توعنايت فرموده به من اطعام كن ،تاخداوندخشنودگردد .پيامبرص تحت تاثيرقرارگرفت به اوفرمودچقدرنيكوسخن مي گوئي سپس به بلال حبشي فرمود باشتاب به حجره هاي همسران من برو،وجستجوكن ،اگرچيزي ازطعام هست بياور .بلال رفت و به جستجوپرداخت ومشتي خرماكه پعددبود،يافت وبه حضورپيامبرص آورد . پيامبرمهربان اسلام ص خرماهارابه سه قسمت كرد،هفت عددآن رابه آن كودك يتيم داد،وفرمودبقيه رابگير،هفت عددآن رابه مادرت بده وهفت عددديگر رابه خواهرت بده .كودك يتيم درحالي كه خوشحال بودازنزدرسول خداص رفت ، دراين هنگام ،معاذيكي ازاصحاب برخاست ودست نوازش برسرآن كودك يتيم كشيدوباگفتاري مهرانگيز،كودك راتسلي خاطرداد .پيامبرص به معاذفرمود اي معاذ!توواين كارتوراديدم ،همين قدربدان ،هركس سرپرستي يتيمي كند، ودست نوازش برسراوبكشد،خداوندبهرموئي كه اززيردستش مي گذرد،حسنه و پاداش خوبي به اومي دهد،وگناهي ازگناهان اورامحومي كند،وبردرجه ومقام معنوي اومي افزايد

 

آداب لباس پوشيدن پيامبر صلى اللّه عليه و اله


پيامبر صلى اللّه عليه و اله هر چه از انواع جامه در اختيار داشت از رو انداز، ردا، پيراهن ، جبه و يا چيز ديگر مى پوشيد و از جامه سبز خوشش مى آمد و بيشتر جامه هايش سفيد بود و مى فرمود: به زنده هاتان جامه سفيد بپوشانيد و مرده هايتان را در آن كفن كنيد. قباى حاشيه دار مربوط به جنگ و بدون حاشيه مى پوشيد و قباى ديبايى داشت كه مى پوشيد و سبزى آن سفيدى رويش را زيبا مى نمود. تمام جامه هاى پيامبر صلى اللّه عليه و اله روى كعبين (استخوان برآمده پشت پاها قرار داشت و روپوشش در بالاى آن تا نيمه ساق  و بند پيراهنش بسته بود، بسا در حال نماز و ديگر اوقات بندها را مى گشود  و ملافه اى داشت كه با زعفران رنگ آميزى شده و چه بسا تنها با آن ملافه با مردم نماز به جا مى آورد  و بسا اتفاق مى افتد كه عبا مى پوشيد و بدون چيز ديگرى تنها با همان عبا بود عباى وصله دارى مى پوشيد و مى فرمود: ((من بنده اى هستم و همان را مى پوشم كه بندگان مى پوشند جز جامه هايى كه غير از جمعه مى پوشيد، دو جامه مخصوص جمعه داشت . و چه بسا يك روپوش تنها مى پوشيد و جز آن چيزى در بر نداشت . دو طرف آن را بين شانه هايش مى انداخت  و چه بسا براى مردم نماز بر جنازه ها را با همان روپوش امامت مى كرد  و چه بسيار در خانه اش در يك روپوش كه به طور مخالف دو طرف آن را به خود پيچيده بود، نماز مى خواند و همان روپوشى بود كه در آن روز (با همسرش ) در آن همبستر بوده است . و چه بسا شب هنگام با روانداز نماز مى خواند در حالى كه بخشى از جامه را به قسمتى از بدنش داشت ، بقيه همان روانداز را روى يكى از زنانش افكنده بود و با آن حال نماز مى خواند. پيامبر صلى اللّه عليه و اله عباى سياهى داشت كه آن را به كسى بخشيد، امّ سلمه عرض كرد: پدر و مادرم فدايت ، آن عباى سياه چه شد؟
فرمود: آن را پوشيدم ، ام سلمه گفت : هرگز چيزى را بهتر از سفيدى شما در كنار سياهى آن نديده ام  و انس مى گويد: چه بسيار ديدم كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله نماز ظهر را در عبايى كه از دو طرف به هم گرده زده بود، به جا مى آورد. و انگشترى به انگشت مى كرد. و چه بسا بيرون مى شد و در انگشترى اش نخى بود كه چيزى را به يادش مى آورد. و به وسيله آن زير نامه ها را مهر مى كرد. و مى فرمود: مهر كردن نامه بهتر از تهمت است . و عرقچينها (كلاه ) را زير عمامه ها و بدون عمامه بر سر مى كرد و چه بسا عرقچين را از سر بر مى داشت و آن را در مقابلش حايل قرار مى داد و بعد به سمت آن نماز مى خواند  و چه بسا اگر عمامه به سر نداشت دستمالى به سر و پيشانى مى بست . پيامبر صلى اللّه عليه و اله عمامه اى داشت به نام سحابه آن را به على عليه السلام بخشيد. بسيارى اوقات كه على عليه السلام با آن عمامه مى آمد، پيامبر صلى اللّه عليه و اله مى فرمود: على با سحاب آمد. و هرگاه مى خواست جامه اى را بپوشد از طرف راستش مى پوشيد  و مى گفت : (( الحمدللّه الذى كسانى ما اوارى به عورتى و اءتجمل به فى الناس )) و چون مى خواست آن را از تنش بيرون كند از سمت چپ بيرون مى كرد. و هرگاه لباس نوى مى پوشيد، لباس كهنه اش را به مستمندى مى داد و بعد مى فرمود: ((هيچ مسلمانى نيست كه با جامه اش مسلمانى را بپوشاند مگر اين كه تا آن جامه تن پوش است ، در حيات و ممات در كنف ضمانت و نگهدارى خداوند خواهد بود.)) پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرشى است از پوست ، درونش از ليف خرما بود، طولش دو ذراع يا در اين حدود و پهنايش يك ذراع و يك وجب و يا در اين حدود  و عبايى داشت كه هر جا مى رفت دولا مى كرد و رويش مى نشست . گاهى روى حصير بدون اين كه چيز ديگرى زيرش باشد، مى خوابيد.
از جمله روش پيامبر صلى اللّه عليه و اله اين بود كه براى مركب ، اسلحه و اشيايى كه داشت ، نامى تعيين مى فرمود: نام پرچمش ، عقاب و نام شمشيرى كه در جنگها همراه داشت ، ذوالفقار و شمشيرى داشت به نام مخذم و شمشير ديگرى به نام رسوب و ديگرى به نام قضيب . قبضه شمشيرى آراسته به نقره بود. كمربندى از چرم داشت كه داراى سه حلقه از نقره بود و نام كمانش ، كتوم و نام جعبه اش ‍ كافور و اسم شترش قصوا بود كه به آن عضبا مى گفتند و نام استرش دلدل و الاغش يعفور و نام گوسفندى كه شيرش را مى دوشيد عينه بود. ابريقى سفالى داشت كه با آب آن وضو مى ساخت و مى آشاميد، مردم بچه هاى خردسالشان را كه عقل و فهمى داشتند، مى فرستادند و آنها بر رسول خدا صلى اللّه عليه و اله وارد مى شدند و كسى آنها را مانع نمى شد و آنها هر مقدار آب در ابريق مى يافتند، مى نوشيدند و به صورت و بدنشان مى كشيدند و بدان وسيله بركت و تبرك مى جستند.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:18  توسط   | 
متن خطبه غدير
بخش اول: حمد و ثناي الهي
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي عَلا في تَوَحُّدِهِ وَ دَنا في تَفَرُّدِهِ وَجَلَّ في سُلْطانِهِ وَعَظُمَ في اَرْكانِهِ، وَاَحاطَ بِكُلِّ شَيءٍ عِلْماً وَ هُوَ في مَكانِهِ وَ قَهَرَ جَميعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ،
حَميداً لَمْ يَزَلْ، مَحْموداً لايَزالُ (وَ مَجيداً لايَزولُ، وَمُبْدِئاً وَمُعيداً وَ كُلُّ أَمْرٍ إِلَيْهِ يَعُودُ .(

بارِئُ الْمَسْمُوكاتِ وَداحِي الْمَدْحُوّاتِ وَجَبّارُ الْأَرَضينَ وَ السّماواتِ، قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ، رَبُّ الْمَلائكَةِ وَالرُّوحِ، مُتَفَضِّلٌ عَلي جَميعِ مَنْ بَرَأَهُ، مُتَطَوِّلٌ عَلي جَميعِ مَنْ أَنْشَأَهُ.
يَلْحَظُ كُلَّ عَيْنٍ وَالْعُيُونُ لاتَراهُ.

كَريمٌ حَليمٌ ذُوأَناتٍ، قَدْ وَسِعَ كُلَّ شَيءٍ رَحْمَتُهُ وَ مَنَّ عَلَيْهِمْ بِنِعْمَتِهِ. لا يَعْجَلُ بِانْتِقامِهِ، وَلايُبادِرُ إِلَيْهِمْ بِمَا اسْتَحَقُّوا مِنْ عَذابِهِ. قَدْفَهِمَ السَّرائِرَ وَ عَلِمَ الضَّمائِرَ، وَلَمْ تَخْفَ عَلَيْهِ اَلْمَكْنوناتُ ولا اشْتَبَهَتْ عَلَيْهِ الْخَفِيّاتُ. لَهُ الْإِحاطَةُ بِكُلِّ شَيءٍ، والغَلَبَةُ علي كُلِّ شَيءٍ والقُوَّةُ في كُلِّ شَئٍ والقُدْرَةُ عَلي كُلِّ شَئٍ وَلَيْسَ مِثْلَهُ شَيءٌ. وَ هُوَ مُنْشِئُ الشَّيءِ حينَ لاشَيءَ دائمٌ حَي وَقائمٌ بِالْقِسْطِ، لاإِلاهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزيزُالْحَكيمُ.

جَلَّ عَنْ أَنْ تُدْرِكَهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَاللَّطيفُ الْخَبيرُ. لايَلْحَقُ أَحَدٌ وَصْفَهُ مِنْ مُعايَنَةٍ، وَلايَجِدُ أَحَدٌ كَيْفَ هُوَمِنْ سِرٍ وَ عَلانِيَةٍ إِلاّ بِمادَلَّ عَزَّوَجَلَّ عَلي نَفْسِهِ.
وَأَشْهَدُ أَنَّهُ الله ألَّذي مَلَأَ الدَّهْرَ قُدْسُهُ، وَالَّذي يَغْشَي الْأَبَدَ نُورُهُ، وَالَّذي يُنْفِذُ أَمْرَهُ بِلامُشاوَرَةِ مُشيرٍ وَلامَعَهُ شَريكٌ في تَقْديرِهِ وَلايُعاوَنُ في تَدْبيرِهِ. صَوَّرَ مَا ابْتَدَعَ عَلي غَيْرِ مِثالٍ، وَ خَلَقَ ما خَلَقَ بِلامَعُونَةٍ مِنْ أَحَدٍ وَلا تَكَلُّفٍ وَلاَ احْتِيالٍ. أَنْشَأَها فَكانَتْ وَ بَرَأَها فَبانَتْ.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:44  توسط   | 

k

نام كتاب: ايمان به رجعت اهل بيت (عليهِمُ السلام)

[44]        نام نويسنده: سيد محمد ضياء آبادی

 

    اين كتاب درمجموعه كتاب های « صفيرولايت » به كوشش آقای ضياءآبادی دردفترامورفرهنگی بنياد خيريۀ الزّهرا(سلام الله عليها) ونشربهاران به تحريردرآمده است. اين مجموعه كه اقتباس شده از"زيارت جامعۀ كبيره" هم هست، درقالب "سلسله مباحث امام شناسی" گرد آوری شده ودارای عناوين زير می باشد:

    تعريف ايمان كامل[ آنست كه انسان عقايد حقّه را هم قلباً باوركند و هم به زبان اقرارنمايد]. خوی استكبار، عنوانی است كه نشان می دهد مستكبران براثرخود خواهی خود و نفس خبيثشان به آنچه می بينند اعتراف هم می كنند ولی ايمان نمی آورند.

    عنوان بعدی تحقق رجعت را نشان می دهد كه اعتقاد برقطعی بودن رجعت و بازگشت به اين دنيا را بازگو می كند. برای اثبات اين مطلب به تحقق رجعت درامم پيشين اشاره می كند. ماجرايی هم دالّ بر رجعت بيان می كند. همچنين آيات قرآنی هم برحقيقت رجعت آورده شده است (آيات 80 سورۀ نمل و 47 سورۀ كهف). همينطور رجعت دردعای عهد هم آمده است[مراجعه شود به مفاتيح الجنان]

    دربخشهای ديگر اين كتاب اعتقاد شيعيان به رجعت امامان معصوم(عليهِمُ السلام) و متقنِ مؤمنِ طاق به ابوحنيفه آمده است. عنوان پايانی اين كتاب مربوط به آرامش واقعی دنيا فقط با حكومت حق و عدل می باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:56  توسط   |