تبليغاتX
MONJI

 

ضمیمه سه

نمایش خواهران دو

 

بسمه تعالي و بمدد مولانا المهدي عليه السلام

اصل داستان

( منبع کتاب برکات حضرت ولي عصر عليه السلام حکايات العبقري الحسان صفحه 122)

نائب معمر بن شمس در روستاي برس نزديک حله , به نام « ابن الخطيب » که مسئول جمع آوري غلات آنجا بود غلامي داشت به نام عثمان که فردي پيرو مذهب خلفا بود. ابن الخطيب که از اهل ايمان و شيعه بود دائما با غلامش عثمان بر سر دين بحث و مجادله داشت. تا اينکه روزي نزد مقام ابراهيم عليه السلام در برس , در حاليکه عده اي از رعيت و عوام هم در آنجا حضور داشتند ابن الخطيب به عثمان گفت: الان حق را واضح و آشکار مي نمايم . من در کف دست خود نام آنهائي را که دوست دارم مي نويسم (علي و حسن و حسين عليهم السلام ) و تو هم نام آنهايي را که دوست داري بنويس آنگاه دستهاي نوشته شده مان را باهم مي بنديم و در آتش مي کنيم دست هر که سوخت بر باطل است و هرکه سالم ماند بر حق است . عثمان نمي پذيرد و مادرش که آنجا حضور داشته با ناسزا گفتن و لعن و نفرين مردم و شيعيان از پسرش دفاع مي کند که در اين اثنا چشمش نابينا مي شود. اطباي بسياري براي او آوردند اما از دست کسي کاري ساخته نبود. در اين ميان زنان مؤمنه اي که او را مي شناختند به او گفتند که آن کسي که ترا کور کرد حضرت صاحب الامر عليه السلام بود اگر شيعه شوي و دوستي او را اختيار کني و از دشمنان او بيزاري جويي ما ضامن مي شويم که حق تعالي به برکت آن حضرت ترا شفا عنايت فرمايد و گرنه از اين بلا براي تو راه خلاصي وجود ندارد .

آن زن به اين امر راضي شد و شب جمعه به همراه عده اي از زنان به مقانم حضرت صاحب الامر در حله رفتند و ام عثمان داخل مقام شد و زنان در کناري خوابيدند. مدتي بعد ام عثمان با چشمهاي بينا از مقام خارج شد و به نزد زنان آمد در حاليکه آنها را تشخيص مي داد و رنگ لباسهاي آنها را هم مي گفت. از او کيفيت امر را جويا شدند در جواب گفت: وقتي شما مرا داخل مقام نموديد و از آنجا بيرون آمديد ديدم دستي بر دست من خورد و شخصي به من گفت: بيرون برو که خداي تعالي ترا شفا عنايت کرده است و از برکت اين دست کوري من رفع شد و مقام را ديدم که پر از نور شده بود. مردي را در آنجا ديدم گفتم: کيستي؟

گفت : من «محمد بن الحسن ( عليهما السلام )» هستم . و از نظرم غايب گرديد.

به واسطه همين واقعه هم پسرش و هم قبيله او شيعه شدند.

متن نمايشنامه

صحنه اول 

 

مکان: خارج شهر برس.زمان: گذشته .افکت همهمه مردم پخش مي شود. بعد از لحظاتي

ام عثمان در حالي که نور کم کم روشن مي شود با عصبانيت وارد صحنه مي شود.

 

ام عثمان    

خدا لعنتت کند ابن الخطيب. خدا ترا و همه کساني را که کور کورانه از تو تبعيت مي کنند بکشد. الهي به حق صحابه معظم سرت به سنگ بخورد الهي به زمين گرم ...

 

ام هاني       

)در حالي که با شتاب وارد صحنه

 مي شود و کمي هيجان زده به نظر مي آيد ) ام عثمان ! ام عثمان ! ... چه خبرت است چرا به زمين و زمان لعنت مي فرستي. استغفار کن. معصيت دارد به خدا. تف سر بالا است که به خودت بر مي گردد .

 

ام عثمان     

از کي تا حالا حق گوئي و نفرين دشمنان خدا تف سر بالا شده. من کجا به زمين و زمان بد گفته ام. من فقط اين از خدا بي خبران کافر را لعنت مي کنم, که چون بختک بر سر راه خداجويان و حق پرستان ظاهر شده اند و به نيرنگ و شعبده مي خواهند دين و اعتقاد آنها را به يغما ببرند. لا اله الا الله , پناه مي برم به خدا از اين دشمنان دين ...

 

ام هاني       

استغفرالله. از دست زبان تو

ام عثمان. خجالت نمي کشي به بندگان خدا تهمت مي زني.

 

ام‌رحمان    

( با ناراحتي وارد صحنه مي شود ) چه مي گوئي ام عثمان! فريادت تمام حله را بر داشته است. لحظه اي زبان به دهان بگير. اصلا متوجه هستي که چه مي گوئي؟

 

ام عثمان      

خوب هم می فهمم به مرديکه نعثلی نفرين مي فرستم که ان شاءالله چشمش هم مانند دلش کور شود تا مردمان از شر او و امثالش راحت شوند . حيا نمي کند. از خدا نمي ترسد که ائمه کفر و ضلالت را, به جاي امامان نور و هدايت بين مردم تبليغ مي کند. حقانيت و نورانيت ابوبکر صديق و سيد ما عمر را انکار می کند؟ (رو به سمتي که از آنجا وارد صحنه شدند ) از خدابترس مرد ! از صحابه بزرگوار رسول خدا شرم کن.

 

(در مدتي که ام هاني و ام رحمان سخن مي گويند ام عثمان همچنان زير لبي مشغول بد و بيراه گفتن است) 

 

ام‌رحمان      

بي خود شلوغش کرده اي. مگر آن بنده خدا حرف بدی زد. خوب اگر حق با پسرت بود بايد پيشنهاد او را عمل می کرد تا معلوم شود حق با کيست .

 

ام هاني        

ام رحمان درست مي گويد. همانجا هم همه به عثمان ,پسرت , گفتند که اگر اين همه مطمئن است  که حق با ابوبکر و عمر و عثمان  است, به پيشنهاد ابن الخطيب, که مردي متقي و پارسا است, عمل نمايد.

 

ام‌رحمان     

بله  نام آنها را کف دستش مي نوشت و با ابن الخطيب که نام علي و حسن و حسين ( عليهم السلام ) را کف دستش نوشته بود , دستانشان را در آتش مي کردند تا حق از باطل روشن شود.

 

ام هاني        

مگر با او قرار نگذاشته بود دست هر که سالم بماند نشان دهنده حقانيت اعتقادش باشد.

 

ام‌رحمان  

حال کجاي اين سخن ايراد داشته که ترا اينگونه از جا بدر برده و عنان اختيار از کفت  ربوده, الله اعلم .             

 

ام هاني    

 

مگر آنکه بگوئيم تو از رو شدن دست خود و پسرت هراسان بودي و هر دو شما از باطل بودن عقيده تان با اطلاع بوديد, که حاضر نشديد زير بار اين قضيه برويد .

 ( در حيني که ام هاني اين سخنان را مي گويد کم کم توجه ام عثمان که لحظه به لحظه با اين سخنان بيشتر خشمگين مي شود به او جلب مي شود )

 

ام‌رحمان  

چون مي دانستيد ابو بکر و عمر را که به حق و جانشين رسول الله صلي الله عليه و آله مي دانيد, فاصله اي از زمين تا ستاره ثريا با حق و وصايت دارند .

 

ام عثمان     

خاموش ! کافران بدبخت شما هم چون آن نَعثَل, گمراه هستيد. چشم دل شما هم کور شده و بر دلهايتان مهر خورده. الهي روز خوش نبينيد الهي چشم ظاهر شما هم چون چشم باطنتان کور شود, الهي... الهي (آنقدر ناسزا گفته که ديگر نمي داند چه بگويد)

 

همچنان که ام عثمان مي خواهد ناسزاي جديدي پيداکند و بگويد ناگهان حس مي کند که جائي را نمي بيند با سر گشتگي به اطراف نگاه مي کند و دستهايش را براي پيدا کردن موقعيتش به اطراف حرکت مي دهد.

 

ام عثمان

چرا همه جا تاريک شد. چه ظلمتی, جلوی پايم را هم نمی بينم.

 

ام‌رحمان     

انگار هر چه ما مي گوئيم نمي شنود يک گوشش در است و ديگري دروازه.

 

ام هاني       

خدا هدايتش کند نه منطق در او اثر دارد نه با ملايمت و نرمش به راه مي آيد .

 

ام عثمان  

ام هاني ! ام رحمان ! کسوف شده شما کجا هستيد چرا همه جا تاريک است. تا کنون چنين ظلمتي نديده بودم. عين قبر تاريک شده . ام هاني !

کجايي ؟ شما هم چيزي نمي بينيد.

 

ام رحمان و ام هاني  تازه متوجه

ام عثمان شده اند و با تعجب به او نگاه مي کنند و به يکديگر مي نگرند.

 

ام‌رحمان  

آنقدر حرفهاي پرت و پلا و بيراه گفته که عقلش هم آشفته شده است. چه مي گويي زن کدام ظلمت, کدام کسوف؟

 

ام هاني       

نکند ضعف کرده اي و چشمهايت سياهي مي رود چند لحظه اي بنشين .          

 

هر دو به سمت او مي روند و دستش را مي گيرند .

 

ام عثمان   

آه شما اينجا هستيد. ام هاني بگو چه شده چرا همه جا تاريک شده شما هم جايي را نمي بينيد ؟

 

ام هاني   

نه ما همه جا را مي بينيم و خبري از تاريکي و ظلمت نيست. همه جا روشن است و خورشيد وسط آسمان.

 

ام عثمان      

(در حالي که بيقرار شده) يعني چه؟ من خورشيدي نمي بينم. نور...ن ن نوري در کار  نيست.

 

ام‌رحمان 

( با تمسخر ) احتمالا چشمت به باطنت افتاده و ظلمت درونت ترا به وحشت انداخته .

 

ام عثمان   

من جايي را نمي بينم. ام هاني کمکم کن . ببين چه بلائي بر سر چشمانم آمده .

 

ام هاني   

چشمهايت سالم هستند. ام رحمان به نظرت اين چشمها مشکلي دارند ؟

 

ام‌رحمان 

( با تمسخر ) در چشمها که خير. اما در باطنش چرا .

 

ام هاني   

اکنون وقت گوشه و کنايه زدن نيست. اين بنده خدا به گمانم ناگهان نابينا شده بايد او را به خانه اش ببريم تا طبيبي به بالينش بيايد .

 

ام عثمان     

اي خدا چشمم! چه بلائي بر سرم آمده هيچ چيز نمي بينم. اي خدا ...

 

ام هاني    

آرام باش به خانه مي رويم ان شاء الله درست مي شود. بيا... بيا

 

 )در حال خروج از صحنه نور خاموش

 مي شود.  نور بر روي گروه سرود روشن مي شود و گروه سرودشان را مي خوانند (

 

صحنه دوم    

 

مکان: خوابگاه دانشجوئي. زمان: حال. نور صحنه روشن مي شود. هانيه و روناک در اتاقشان نشسته اند و مشغول کارهاي خود هستند که هستي به سرعت وارد اتاق مي شود.

 

هستي       

سلام بچه ها. ( هانيه و روناک به سمت او بر مي گردند ) آه نفسم گرفت.

 

هانيه       

سلام. چه خبرته مگه دنبالت کردن.

 

روناک     

نکنه تو قرعه کشي بانک بنز بردي که اينقدر هولي.

 

هستي      

اي بابا تو هم که دلت خوشِ ها. اما يک خبر خيلي هيجان انگيز براتون دارم. نمايش! قراره به مناسبت نيمه شعبان يک نمايش توي دانشگاه الزهراء اجرا بشه. عاليه مگه نه. تازه از اون بهتر اينه که کارگردانش دوستمه و چون کارهاي قبلي من و روناک را ديده و از طرفي تا روز اجرا فرصت کمي مونده ازم خواست تا با روناک هم صحبت کنم توش بازي کنيم. البته يک بازيگر کم داره بهش گفتم براش يک فکري مي کنم اگه هانيه تو هم دوست داشته  باشي ازت تست مي گيريم.  

 

روناک      

نيمه شعبان ديگه چيه ؟

 

هانيه        

منظورش روز ولادت منجی است .

 

روناک     

بابا جمعش کنين اين خرافات ديگه چيه! منجی يعني چي ؟... دور ما را خط بکش , نيستيم .

 

هانيه         

روناک باز هم که عجله کردي؟ هميشه بهت گفتم اول ببين قضيه چيه بعد در موردش قضاوت کن.

 

هستي       

غصه نخور نقشي که برات در نظر گرفتم مال خودت است . اتفاقا نقش هانيه  هم, اگه قبول بشه, بهش مي خوره. اصلا بابا خودتونين فقط چند سال مسنتر. مستند هم هست يعني قبلا واقعا اتفاق افتاده .

 

روناک             

گفته باشم رو من حساب نکن .

 

هستي

از تو ديگه انتظار نداشتم . کو پس اون همه عشق بازيگري و شم هنري. اين يک کار هنريه به اعتقاد و اين حرفها کاري نداره.

 

هانيه

چطور به اعتقاد ربط نداره مگر به مناسبت نيمه شعبان نيست . اين جور کارها هرچند که جنبه و ارزش هنري هم دارند اما بر مبناي واقعيات و بر پايه اصول اعتقادات بنا شده اند. مگه خودت نگفتي که داستانش واقعيه؟

 

هستي

من به اين استدلالهاي تو کاري ندارم اين را هم گفتم که روناک راضي بشه .

 

روناک

هانيه هر چند که من براي حرف تو ارزش زيادي قائلم اما نمي تونم به اين راحتي از اعتقاد خودم براي چيزي که هيچ استنادي نداره و کاملا با مذهب من متفاوتِ, بگذرم.

 

هانيه

روناک عزيزم اي کاش لااقل تو از مباني مذهب خودت خبر داشتي.

 

روناک

منظورت چيه؟

 

هانيه

عزيز من منجی ای که ازش صحبت مي کنيم همون مهدي موعودِ و اگر تو بجاي زود قضاوت کردن و سريع رد کردن کمي فکر کرده بودي و يا پيش از آن مطالعه داشتي...

 

روناک

خوب حالا مهدي يا هر کس ديگه چه ربطي به عجول بودن من داره ؟

 

هانيه

در کتب شما يعني اهل تسنن مثل کتب حديثي ما, روايات بسياري در مورد مهدي اومده که ايشان از اهل بيت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله هستند و نامشان نام رسول خدا است و زمين را از عدل و داد پر مي کنند همانطوريکه از ظلم و جور پر شده باشد. آنقدر اين  روايات زيادن که تمام علماي اهل سنت به صحت اين اعتقاد فتوا داده اند حتي متعصب ترين آنها.

 

روناک

(با تعجب) راست ميگي؟

 

هانيه

تا حالا مگه از خودم حرفي زده بودم.

 

هستي

نه بابا اين يکي را ديگه راست ميگي. هر وقت راجع به هر چي بحث کردي اينقدر سند و مدرک آوردي که همه را ساکت کردي. اما واقعا خيلي چيز باحالي را گفتي من نمي دانستم که سني ها هم امام مهدي را مي شناسند.

 

هانيه

تازه نکته جالب در همين است که بسياري از آنها اعتقاد دارند که ايشان از فرزندان فاطمه (سلام الله عليها) هستند.

 

روناک

(در حالي که هم تعجب کرده و هم کمي گيج و شرمنده شده) خوب من تا حالا ... يعني اصلا بابا اين حرفها را ولش کن من عاشق بازيگريم براي همين هم ... يعني ... راستي هستي  گفتي تمرين کي شروع ميشه؟

 

نور صحنه خاموش مي شود و بازيگرها خارج مي شوند و نور بر روي گروه سرود روشن مي شود و گروه سرودشان را مي خوانند.

 

صحنه سوم

 

ام عثمان در صحنه نشسته است و با خود سخن مي گويد.

 

ام عثمان

اي خدا اين چه درد بي درماني بود. چرا اين بلا را بر سر من آوردي... از اين درد و مرض بدتر هم نيش و کنايه هاي مردم است. مثل گاو پيشاني سفيد شده ام. هر جا مي روم پچ پچ و نيشخند مردم آزارم می دهد. مي گويند اين همان است که خدا چشمش را کور کرد تا عبرت همگان گردد. آن صفوراي گيس بريده را بگو که مي گفت بهتر بود زبانش از کار بيفتد تا از تيزي آن خلاص شويم. .. (روبه آسمان )حالا من يک حرفي زدم, ناراحت بودم مي خواستم از پسرم طرفداري کنم, اي خدا ! تو چرا اين بلا را بر سر من آوردي؟... خدا لعنتت کند عثمان , پسرک کم خرد, آخر تو چرا با اين مردم سر به سر گذاشتي تو به مذهبت بودي آنها به مذهبشان. به تو چه مربوط بود که با آن ابن الخطيبِ  ... لااله الا الله ... آخر چرا آنقدر بحث و جدل کردي که او آن پيشنهاد خطر ناک را به تو بدهد. يکي نبود بگويد حالا که اينقدر پر روئي کردي تا آخرش هم مي ايستادي و دستتت را در آتش مي کردي دنيا که به آخر نمي رسيد... اما نه اگر دستش مي سوخت چه؟ ... از ابن الخطيب در عجبم که آنقدر به خودش مطمئن بود وچنين شرطي کرد ... هِي هِي اصلا هر چه مي کشم از اين زبان سرخ می کشم. اي کاش لال شده بودم وکلامی نمی گفتم. هِی هِی ...  

 

(ام هاني وارد مي شود در حالي که کاسه اي در دستش است. ام عثمان که متوجه ورود کسي شده خاموش مي شود و سعي مي کند بفهمد چه کسي وارد شده است.)

 

ام هاني

( به سمت ام عثمان مي آيد ) بگذار تا ضماد چشمت را عوض کنم مي گويند...

 

ام عثمان

ام هاني تو هستي. خوب, چه شد طبيب چه گفت؟ گفته بودند بهتر از او طبيبي در حله و اطراف آن يافت نمي شود. چه چاره اي براي درد من انديشيده؟

 

ام هاني

(در حالي که سعي مي کند به او نگاه نکند و بحث را منحرف نمايد) ام عثمان توکل بر خدا کن. خدا بزرگ است ان شاء الله ...

 

ام عثمان

(در حالي که مأيوس شده است ) بايد مي دانستم. وقتي تمام اطبائي که بر بالينم آمدند نظر دادند که درد من بي علاج است ...نه, از کسي کاري بر نمي آيد .

 

ام هاني

( دست بر شانه ام عثمان  مي گذارد ) مأيوس نشو , 

خدا گر زحکمت ببندد دري    

ز رحمت گشايد در ديگري

 

ام رحمان با کاسه اي آش وارد مي شود. ام عثمان مغموم و ناراحت در حال خودش است.

 

ام هاني

چقدر طول کشيد ام رحمان . مگر چه کارت داشتند ؟

 

ام‌رحمان

حُسنيه مادر عبد الله براي نذرش آش پخته بود فرستاد دنبالم تا براي ام عثمان  هم کمي بياورم.

 

ام رحمان  آش را در کنار ام عثمان  مي گذارد.

 

ام‌رحمان

( در حالي که مي نشيند ) تا آش را در کاسه بريزد مدتي آنجا معطل شدم. ماجراي ام عثمان ورد زبان همه بود. صفيه خواهر حُسنيه مي گفت خدا چشم ام عثمان را کور کرده است چون به حضرات معصومين عليهم السلام توهين نموده. خود حسنيه هم مي گفت که ام عثمان بايد توبه کند و بداند که به خاطر اعتقادات منکر و سخنان زشتش به اين روز افتاده است.

 

ام عثمان

مي دانم مردم چه مي گويند اما من نمي توانم به اين راحتي اعتقادم را کنار بگذارم و چيزي را باور کنم که به حقانيت آن اطمينان ندارم.

 

ام هاني

آيا به حقانيت آنچه  اکنون باور داری, اطمينان داري؟

 

ام عثمان

اين اعتقادات با گوشت و خون من آميخته است چطور مي شود به آنها شک کنم ؟

 

ام‌رحمان

اگر شک نداشتي دستت را در آتش مي کردي, يا پسرت که اعتقاداتش را از تو آموخته است اين کار را مي کرد با همان يقين که  ابن الخطيب آماده بود اين کار را بکند.

 

ام عثمان

من نمي توانم استدلالات شما را ... يعني... اصلا ام هاني! تو در مورد مسائل زيادي پيش از اين واقعه براي من سخن گفته اي اما بعضی از اعتقادات شما برای من باور کردنی نيست, مثلا امام غايب شما. بر فرض که تمام سخنان شما را بپذيرم اما فلسفه امام غايب را نمي فهمم.

 

ام هاني

ديگر کار از استدلال و دليل و منطق گذشته است. تو که تمام راهها را رفته ای. هيچ طبيب و داروئي نبوده که امتحان نکرده باشی, حالا بيا به همين امام غائب که فکر مي کني فايده اي ندارد توسل کن و از او بخواه که ترا شفا دهد.

 

ام‌رحمان

حرف خوبي می زند اتفاقا در خانه حُسنيه صحبت از اين بود که افراد زيادي نزد مقام حضرت صاحب الامر در حلّه شفا گرفته اند و به حاجات خود رسيده اند اگر تو هم ...

 

ام هاني 

راست مي گويد آنجا بهترين جاست. اگر شب جمعه هم برويم که روز مخصوص امام عصر ( عليه السلام ) است و هنگام مناجات و استجابت دعا ست, خيلي بهتر است.

 

ام عثمان 

چه بگويم براي من که ديگر فرقي نمي کند. به هر کس و هر چيزي متوسل شدم از امام شما هم کمک مي خواهم.

 (ام هانی و ام رحمان مشغول صحبت کردن می شوند)

خدايا با آنکه اميد چندانی ندارم اما عصر جمعه با اينها می روم تا به امامشان متوسل شوم... نمی دانم شايد گره از کارم بگشايد و شايد هم ... اما تو می دانی که چاره ای برايم نمانده. خدايا تو می دانی که کوری و بی آبروئی بد دردی است. ( با بغض در گلو ) خدايا اين تنها اميد من است نا اميدم نکن...

 

نور صحنه خاموش مي شود. نور بر روي گروه سرود روشن مي شود و گروه سرودشان را مي خوانند.

 

صحنه چهارم

 

روناک سر در گريبان و متفکر لبه سن نشسته است و متني هم همراه اوست که گه گاهي به آن نگاه مي کند. هانيه وارد صحنه مي شود و متوجه روناک مي گردد .

 

هانيه

کجائي بابا لنگِ ظهرِه. بچه ها صبحانه درست کردن الآن تمام مي شه.

 

هانيه  به سمت گوشه اي از صحنه مي رود تا دفترش را بر دارد. روناک به او توجه چنداني ندارد.

 

هانيه

خانومم خوابگاه با خونه فرق داره. تا حضرت عالي تفکر مي کنيد همه چيز تموم شده... ببينم داري چکار مي کني ( به روناک نزديک مي شود) متن نمايشنامه را مي خواني ؟

 

روناک

داستان جالبيه . هستي گفته بود که مستندِه ؟

 

هانيه

آره اتفاقا من داستانش را تو يک کتاب قديمی به نام العبقري الحسان خوانده ام. آخرش را می دونی؟ اين قصه منجر به شيعه شدن عده زيادي از سني ها شده.

 

روناک

مي دوني هانيه من از همان روز اولي که همديگر را توي همين اتاق خوابگاه ديديم و بينمون جارو جنجال به راه افتاد يک حس عجيبي نسبت به تو پيدا کردم... انگار که با بقيه فرق داشتي. با اين که من بيخودی سر نصب يک پوستر به تو گير داده بودم و فقط مي خواستم ترا مغلوب کنم, اما تو خيلي آرام بودي. وقتي هم گرد وخاک من خوابيد به من شربت تعارف کردي و به همين راحتي هم تو دل من جا کردي. براي همين هميشه بهت اعتماد کردم و مي دانستم که حرف بي خود نمي زني و همين هم باعث شده که دوستت داشته باشم و هم اتاقی ات باقی بمانم.     

 

هانيه

( در حالي که کنار او مي نشيند و دستش را دور گردن او مي اندازد) اين فقط براي اين بود که فهميدم پشت تمام اين هاي و هويَت يک قلب پاک و مهربونه. به قول معروف: از آن نترس که های و هوی دارد...

 

روناک

( در حالي که به او لبخند مي زند) بخاطر همين اخلاقتِه که دوست دارم چيز هائي را که با هيچ کس ديگه در ميان نمي گذارم با تو درميان بگذارم. راستش بيشتر بخاطر تو هم بود که قبول کردم تو نمايش بازي کنم. با اينکه بعضی چيز هاش  برام نا مفهومه.

 

هانيه

خيلی چيزها هستند که ما ازشون سر در نمياريم و خوب نمي فهميم اما معمولا اين نفهميدن ما باعث ميشه که به دنبالشون بريم تا ازشون سر در بياريم. مثل بچه هاکه وقتی به دنيا ميان, چيزی از دنيا نمی دونن اما آنقدر کنجکاوی می کنن تا دنيا را بشناسن. به همه چيز دست می زنن به همه جا سرک می کشن. آدمهای موفق هم کسانی می شن که اين روحيه کنجکاوی را هميشه در خودشون دارن و به دنبال جواب تمام سؤالهاشون می رن.

 

روناک

ای کاش بتونم جواب سؤالهام رو پيدا کنم و بفهمم.

 

( نور صحنه خاموش مي شود. نور بر روي گروه سرود روشن مي شود و گروه سرودشان را مي خوانند)

 

صحنه پنجم

 

گوشه اي از صحنه نور سفيدي روشن است. ام عثمان که به کمک ام هاني و ام رحمان راه را تشخيص مي دهد وارد صحنه مي شود .

 

ام‌رحمان

اين هم مقام صاحب الامر (عليه السلام). ام عثمان ديگر رسيديم.

 

ام هاني

ما ترا مقابل مقام مي گذاريم خودمان هم بيرون اينجا استراحت مي کنيم.

 

ام عثمان

اين آخرين اميد من است اگر که ...

 

ام هاني

شايد تو هنوز باور نداشته باشي که تنها جائي که مي تواني به شفايت اميد داشته باشی همين جاست. اما ما ترا با اعتقاد کامل از شفا گرفتنت به اينجا آورده ايم.

 

ام‌رحمان

بيا, بيا همين جا بنشين. کسی که بايد او را صدا کنی و به او توسل نمائی « مهدی( عليه السلام)» خوانده می شود.

 

ام هانی

او را« ابا صالح» هم می خوانند. درماندگان و بيچارگان نيز او را با « يا فارس الحجاز » خطاب می کنند. در شرق و غرب عالم بيچاره ای نيست که او را بخواند و نام او را بر زبان جاری سازد مگر آنکه ندای او را جواب می‌دهد. او امام زمان ما و حجه خدا بر روی زمين است.

 

ام عثمان

چه بيچاره ای بيچاره تر از من؟ چه دردمندی دردمند تر از من؟ نمی دانم که آيا به امام شما اميدی هست يا نه؟ نمی دانم که اگر او, همانگونه است که شما می گوئيد, آيا به چون منی که تا کنون به او اعتقاد نداشته است هم عنايتی می نمايد يا نه؟

 

ام‌رحمان

تو تا کنون چيزی از محبت اهل بيت پيامبر خدا (صلی الله عليه و آله) شنيده ای؟

 

ام هانی

اين حرفها را رها کن. ما ترا اشتباه نياورده ايم. به زودی اگر در وجودت ذره ای نور باشد, خواهی فهميد.

 

ام عثمان مي نشيند و ام رحمان وام هاني گوشه ديگر صحنه مي نشينند و کم کم دراز مي کشند.

 

ام عثمان

(سرش را به سمت آسمان مي گيرد) نمي دانم چه بايد بگويم اگر تو واقعا هماني که به من گفته‌اند مي‌داني من چه مي خواهم و براي چه آمده ام. من با نا اميدي تمام بعد از آنکه هر طبيبي مرا جواب کرد به جائي آمده ام که وصفش را زياد شنيده ام اما خودم هنوز ... گفته اند تو پناه بيچاره گانی, يا بن الحسن من بيچاره ام. گفته اند شفای دردمندان بدست تو است, من دردمندی محتاج شفايم. گفته اند بيچارگان ترا يا فارس الحجاز خطاب می کنند ... يا فارس الحجاز يا فارس الحجاز يا مهدی ... ( در حالی که اين کلمات را تکرار می کند سرش را پائين می اندازد و می گريد)

 

نور سبزي بر قسمتي از صحنه مي تابد . ام عثمان  سرش را بلند مي کند و انگار که حضور کسي را حس کرده باشد به اطراف نگاه مي کند. ناگهان حس مي کند که مي تواند ببيند.

 

ام عثمان

آه خدايا ( به چشمهايش دست می کشد و به اطراف نگاه می کند و به سمت نور سبز خيره مي شود . انگار که از ديدن شخصي متعجب شده است ) آقا شما کيستيد؟

 

افکت پخش مي شود: «من حجه بن الحسن هستم.» ام عثمان مات و مبهوت به نور سبز خيره مي شود که محو مي شود. لحظه اي به اطراف نگاه مي کند و بعد لبه سن مي نشيند و می گريد . براي لحظاتي سکوت عميقي صحنه را فرا مي گيرد و بعد هستي کم کم از جايش بلند مي شود و بدنبال او هانيه هم بلند مي شود . هستي به سمت روناک که غمزده نشسته است مي رود .

 

هستي

حواست کجاست ؟ چرا بقيه ديالوگت را نگفتي ؟بابا پس فردا نمايشه هنوز يک دور کامل تمرين نکرده ايم.

 

روناک

( در حالي که حالش منقلب است) هانيه بگو چرا امام مهدي ( عليه السلام) به اون زن سني کمک کرد؟ مگه اون زن بهش توهين نکرده بود؟ مگه تا لحظه آخر هم نسبت به او در شک نبود؟

 

هانيه

خداي رحمان و رحيم براي بندگانش راههايي براي ارتباط با خودش قرار داده, که يکي از اين راهها, امام رئوفيِه که ريسمان متصل بين زمين و آسمان است . امام رئوفي که, هيچ سائلي دست خالي از نزدش خارج نمي شه, حتي اگه اونو تو اعتقاداتش قبول نداشته باشد. حتي اگر سني يا مسيحي و يا کافر باشه, چون امام درِ رحمت خداست. رحمت پهناور و بيکرانِ که محبت و رحمتش فراگير تر همه است. وجودِ او پناهگاهی برای هر بی پناهيِه. آغوش امن خودش را برای هر بی چاره ای گشوده و هر که به او رو بياره ايمنِه. امام مثل پدری دلسوزِ. يک پدرِ دلسوز تمام فرزندانش را, حتی آنهائی را که خطا کارن و يا از پيشش رفتن, دوست داره. و اگه روزی پيشش بيان و ازش کمک بخوان به اونها کمک می کنه. و آغوش پر مهر و محبتش هميشه بروی آنها باز است.

از مشرق نگاه تو جاريست بوی عشق

ای آفتاب عاطفه ! ای آبروی عشق

تو انعکاس آبی صبح و صداقتی

شفافتر  زآئينة  رو بروی  عشق

فردا بهار می دمد از نغمه ات زلال

فردا بهشت می وزد ازچارسوی عشق

موعود من که چشم به راهت نشسته ايم

آواز می دهيم ترا با گلوی عشق

آئينه می شويم به تکثير بامداد

آئينه طلوع تو ای آرزوی عشق!

 

نور صحنه خاموش می شود . دعای آخر خوانده می شود.

 

 

منابع

کتاب العبقری الحسان صفحه122

کتاب اشتياق اطلسيها صفحه91

 

 

شخصيتهاي اصلي :

هانيه : دانشجوي الهيات , متين , با معلومات بالا

روناک : دانشجوي هنر, سني

هستي : هم کلاسي روناک , نسبت به دين بي تفاوت

ام عثمان : (همان روناک است ) ميان سال , سني ,تند خو, دمدمي مزاج( همسرش از علماي سني بوده است )

ام هاني: همان هانيه است, شيعه , مهربان , با معلومات ديني بالا  

ام رحمان: همان هستي است , شيعه , يک فرد عامي و معمولي

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:41  توسط   | 

 

ضمیمه یک

نمایش برادران

 

 

 

(( نه آن سوی ابر))

جوانی مشغول خواندن دکلمه پشت تریبون است . فرد میان سالی بین مجلس می چرخد و به مردم شکلات تعارف می‌کند.

سلام برشما ای مولا و ای آقایم  .سلام بر شما آنهنگامی که نماز می خوانید

و آن هنگامی که به رکوع می روید وسجده می کنید و سلام برشما در جمیع حالات

سلام برشما  یابنَ الاَنوار الظّاهِرَه و الاَعلامِ الباهره سلام برشما ای سبیلُ الله و الی نورُ الله

قبل از هرچیز شهادت می دهم که :شما حجت الهید و امام و هادی من هستید هیچگاه غیر از شما را ولی برنمی گیرم .شهادت می دهم که وعده خدا درباره شما حق است و من از زیادتی دروان غیبتِ شما به شک نمی افتم .در این دورانِ دوری و فراق ,خدمتگذاری به آستان شما آرزوی امام صادق (ع) بود که فرمودند : لَو اَدرَکتُهُ  لَخَدمَتُهُ  اَیّامَ حَیاتی .اما چه کنم که نوکریت را کرده باشم شما هرچه بگویید من در تحت فرمان شما هستم .

شما همیشه به یاد شیعیانتان هستید و از آنها دستگیری می کنید و این سخنتان با واقعیت در می آمیزد که :

انا غیر مهملین لمراعاتکم  و لا ناسین لذکرکم و لو لا ذالک لنزل بکم اللاواء و اصطلمتکم  الاعداء

ای کاش شما را می دیدم و رو بروی شما می ایستادم و مستقیماً می گفتم :

شکراً  لک یا سیدی و مولای .

اما چه می گویم چطور چشمهای آلوده ام را بجمال شما بیندازم مگر به تفضل شما .

مولای من شما را از ته دل دوست می دارم و می دانم که ما باعث شده ایم که غیبت شما طولانی شود اما ما قصدی نداریم ، از غفلت و بی توجهی ماست که چنین شده .

جوان :

(خطاب به جوان) آقا ببخشید ، معذرت می خوام صحبت شما رو قطع می کنم . می خواستم بگم اینهمه که صحبت از امام زمون می کنید به چه کار مسلمانها میاد ؟امامی که خودش غایبه چه کاری ازش میاد؟ ارتباطی با مردم نداره. تازه اگر از وضع مردم مطلع هم باشه، براشون چی کار می کنه؟  چه گرهی از  کارهاشون باز می کنه ؟

میانسال:

 

(مجری برنامه و صاحبخانه سعی در نشاندن و آرام کردن میانسال می کنند )

اجازه بدهید آقا ، طوری نشده،  یک اشکالی گرفتن می خواهیم با هم راجع بهش صحبت کنیم . آقای عزیز اوّلاً شما خودتون  تو این مجلس مشغول خدمتگزاری هستید . اگر به این مراسم اعتقاد ندارید، پس چرا دارین شکلات پخش می کنید ؟

جوان :

آقا من همسایه این خونه هستم طبقه بالا / توی همین ساختمان زندگی می کنم . این شکلاتها را هم خانمم نذرکرده که توی مجلس پخش کند . خودش که نمی تونه از جاش تکون بخوره ما رو مأمور کرده بیاییم نذرایشون رو ادا کنیم

میانسال:

خدا انشاء ا... حاجتشون رو روا کنه

جوان :

همین دیگه اون هم مثل شما فکر می کنه . آخه آقا جون، مریضی که بیشتر از یک سالهِ گرفتار رختخوابه هرچی دکتر و بیمارستان و کلینیک تخصصّی و فوق تخصصّیه دور زده، اما نفهمیدن چشه ،پس فردا صبحم قراره ببرنش آلمان برای ادامه درمان، با این چهار تا شکلات چطوری خوب میشه ؟

میانسال:

خدا انشاء الله سلامتی بده ، خیلی متأسف شدیم به هر حال ما معتقدیم اما م عصر،باقیمانده خدا روی زمینه، پدر مهربونیه که بر حالات فرزندانش نظارت داره ، غم و شادی اونها رو می بینه .

جوان :

نظارت داره ؟ چطوری می بینه درحالی که ما بیشتر از یک ساله در مطب هردکتری رو زدیم نا امید برگشتیم . هر داروی گرون و ارزونی رو خریدیم هیچ اثری ندیدیم . ( در حالیکه بغض می کند )  هر روزمون دریغ از دیروزه و حالا هم با ناامیدی تمام، داریم می ریم که در خونه خارجی ها رو بزنیم .

میانسال:

همدردی ما رو بپذیریدآقا. ولی آقای محترم یه اشکالی اینجا هست . خیلی از ما ها امام زمان رو وقتی به یاد می آریم که همه درها به رومون بسته شده . وقتی از همه جا دل می بریم، یاد نذرکردن برای او می افتیم . متأسفانه بیشتر ما یادمون میره که امام علیه السلام پدر شفیق همه ماست .

 مشکلاتمون رو پیش هر غریبه و آشنایی می بریم جز اون پدر واقعی . تو مجلس او هستیم اما یادمون می ره راجع به دردها و مشکلاتمون با او صحبت کنیم . با سرو دل سیری می خواهیم نذرومون رو ادا کنیم و مجلس روترک کنیم . تو تاریخ هم از این نمونه ها زیاد اتفاق افتاده ، آدمهایی که از توجهات مولای خودشون غافل بودند.می خواهید یک نمونه‌اش رو ببینید  من و دوستم یکی ازاین داستان های واقعی رو براتون اجرا می کنیم تا ببینید .

جوان :

( صدای در زدن کسی از بیرون شنیده می شود. پدر حیدر علی است. )

حیدر علی ... حیدر علی ...

پدر :

( جوان در حالیکه لباسش را عوض می کند و یک کت بلند طلبگی می پوشد و یک عرق چین بر سر می گذارد)

آمدم ، آمدم(به سمت درخروجی می رود. فرد دیگری درحالیکه عبابردوش دارد،درآستانه در قرار می گیرد )

جوان :

سلام پدرجان خوش اومدید . منو سرافراز کردید . چه عجب که قدم رنجه فرمودید و به اصفهان اومدید

حیدرعلی:

( پس از سلام و احوالپرسی )  عجب هوای سردیه ! تا مغز استخوان نفوذ می کنه . همین سرما باعث شده که مادرت اصرار کنه بهت سر بزنم .

آخه پسر توی این زمهریر، که همه حجره های  مدرسه خالیه ، من نمی دونم تو چه اصراری داری که اینجا رو رها نکنی ( درحالیکه می لرزد و عبا را به خودش می پیچد ) وقتی داشتم می آمدم، خادم حوزه هم داشت در مدرسه را قفل می کرد و می رفت خونه... اون چراغ نفتی رو بیار نزدیک، خیلی سرده .

پدر :

شرمنده ام پدر ، نفت چراغ تازه تمام شده

حیدرعلی

عیبی نداره، شب زیر کرسی می خوابیم

پدر :

خجالت زده ام، مدتی است ذغال نداریم، کرسی هم سرد ه.

حیدرعلی:

چرا فکر زمستانت را نکردی پدر جون. خوب پیشتر تهیه می کردی . نکند پولش را نداشتی ...

 ( حیدر علی خجالت زده ایستاده ) ببینم مگر اینجا به شما شهریه ماهانه نمیدن ...؟

پدر :

( باخجالت و لبخند تلخ ) چرا، شهریه که میدن ... اما خیلی زود تموم میشه. آخه نزدیک پنجاه روزه ، که اصفهان به خودش  رنگ آفتاب ندیده . خاک زغال هم خیلی گرون شده . اجازه بدید یه کمی نفت از طلبه های دیگه قرض بگیرم .

حیدرعلی:

زحمت نکش ، جز من و تو هیچکس توی مدرسه نیست . خوب پسر تو که می گی وظیفه ات دفاع از دین خدا است، و موندی اینجا که معارف پیغمبر و امامها را یاد بگیری، بگو ببینم تو این سوز و سرما می خواهی امشب چطوری خودتو گرم کنی ؟ حرف من و مادرت هم که به خرجت نمی ره برگردی سده تا فصل سرما تموم بشه .

پدر :

شرمنده ام ... من ... من یک عبای پشمی خوب دارم می خواین بیاندازم روی شما ؟!

حیدرعلی:

( در حالیکه عبا را به سرش می کشد و روی صندلی یا گوشه صحنه چمباتمه می زند ) عبا را بکش به سرخودت که سرما استخوونت رو نسوزونه

پدر :

( بازیگر نقش حیدرعلی کت بلند را در می آورد و با حالت نقش جوان ادامه می دهد )

حیدر علی و پدرش، اون شب رو توی سرمای شدید حجره بدون هیچ وسیله گرمایی، به خواب رفتند . شمع سر طاقچه هم که با نور کم خودش حجره رو روشن کرده بود، تمام شد و همه جا تاریک شد . دو تا غصه بزرگ، اون شب حیدرعلی رو رها نمی کرد . سرمای بیرون و شرمندگی درون . شب از نیمه گذشته بود و توی سکوت فقط برف می بارید . ناگهان شنید که کسی به شدت در مدرسه را می کوبه و او را صدا می کند .

جوان :

         جوان عبایی را که به پدرش تعارف کرده بود را به خود می پیچد و به طرف در ورودی  می‌رود.

صدای کسی که پشت در است از بلند گو ها شنیده می شود

شیخ حیدر علی، با تو کار دارم، در را باز کن .

صدا :

این دیگر کیه که منو می شناسه .(بلندتر) این در قفله آقا، خادم مدرسه هم امشب رفته خونه اش، فرمایشی دارین بفرمائین ؟!

حیدرعلی:

(زیر لب)

این چاقو را ازشکاف در بگیر و در رو باز کن

صدا :

( در حالیکه مشغول بازکردن در می شود ) فکر می کردم باز کردن در با چاقو، رمزی است بین من و خادم. حالا معلوم شد شما هم از اون خبر دارید ( صدای باز کردن قفل و باز شدن در شنیده می شود )

حیدرعلی:

( با خجالت و دستپاچگی)  سلام آقا

حیدرعلی:

سلام بر تو شیخ ، دستانت را جلو بیاور ( صدای ریخته شدن چند سکه )

صدا :

...این همه سکه ... اینها برای چیست ؟

حیدرعلی:

اینها مال توست . بگیر حیدر علی

صدا :

مال من ؟

حیدرعلی:

بله مال توست ، مال تو برای خرج کردن .

صدا :

ببخشید من فراموش کردم تعارف کنم بیایید تو . پدرم هم دیروز از سده اومده اند

حیدرعلی:

نه ، باید بروم، شما باید اعتقادتان بیشتر از اینها باشد. به پدرت بگو این همه گلایه و شکایت نداشته باشد بگو شما صاحب دارید

صدا :

می دونید آقا پدرم تقصیری نداره، آخه سرما بی داد می کنه و، من هم هیچ وسیله گرم کننده ندارم . از این گذشته حجره هم دیشب تا حالا کاملاً تاریکه

حیدرعلی:

روی تاقچه، بالای صندوق خانه یک شمع گچی داری، که فراموشش کرده ای. امشب را تا صبح با آن سر کن . صبح فردا برایتان خاک زغال می آورند . در اصفهان بمان و درست را با جدیت ادامه بده

صدا :

 

 

چشم آقا ، زحمت کشیدین آمدین ، لطف کردین .

حیدرعلی:

( پدر حیدر علی که در اثنای جملات آخر از جا برخاسته به طرف در ورودی می رود و تعارفات آخر حیدر علی را می شنود . ) پسر جون، این موقع شب، توی این برف، لب و دهان آدم از سرما یخ می زنه داری با کی حرف می زنی؟ بذار ببینم .( به حالت وارسی این که چه کسی بیرون ایستاده از صحنه خارج می شود. بازیگر نقش حیدر علی هم لباسش را عوض می کند .)

پدر :

( حین تعویض لباس ) حیدر علی و پدرش، هر چه کوچه را وارسی کردند، هیچ ردپایی روی

 برف ها ندیدند، و تازه فهمیدند این وجود مقدّس امام عصر بودن که نیمه شب به اونها سر زده اند و بهشون رسیدگی کرده اند . صبح فرداش، وقتی داشتن نماز صبح می خوندن، کارگرها یک گاری، پراز  خاک زغال رو توی راهروی مدرسه خالی کردند . آقای عزیز ما وقتی چنین مولا و آقایی داریم چرا باید در خونه دیگرون رو بزنیم. برای چی باید با ناامیدی به هر کس و ناکسی روبیاندازیم؟ .

جوان :

فرمایش جنابعالی درست. خیلی هم ممنون که این قصّه تاریخی رو برای ما اجرا کردین. امّا حقیقتش من نمی تونم قبول کنم ، که وقتی همسرم مریضه، دست روی دست بگذارم و ...چه خبر شده؟

میانسال:

( در اثنای صحبت میانسال مداحی با کت بلند و کلاه فینه ای و عبا وارد مجلس می شود و به صاحبخانه و مجری برنامه اصرار می کند برنامه اش را اجرا کند و زودتر برود )  

 

( خطاب به جوان ) معذرت می خواهم آقا، من مجلس دارم باید بروم، این حاج آقای ...( صاحبخانه) از دوستان ماست. گفته چند دقیقه هم شده، باید بیایی بخوانی . ( در حالی که میکروفون را جلو دهان خودش می کشد ) خیلی مصدع آقایان نمی شوم ، به اندازه چند دقیقه و التماس دعا . از خانمها هم تقاضا دارم سکوت رو رعایت کنند و بچه ها شون ساکت نگه دارن انشاا ... همه به فیض برسیم.

پیرمرد :

آقا ... آقا ...

جوان :

چون ماه شعبان آمد و هلال نو پیدا شد. هم ماه شعبان آمد و هلال نو پیدا شد . خانوم اون بچت رو نگه دار . یه خورده خودته جمع و جور کن ها........ ها....

پیرمرد :

پیرمرد :

آقا آقا این کیه اومده .

جوان:

چیکار داری بابا جون .

پیرمرد :

مثل اینکه مجلس را عوضی اومدید .

جوان :

نه جانم . دل از تو غمین شد ای هلال باریک .

پیرمرد :

آقا جون آقا جون اشتباه اومدی آقا جون من، پدرمن، اشتباه اومدی .

جوان :

وایسا آقا جون ، من خودم می دونم . من خودم هزار تا مجلس گردوندم می دونم چی کار کنم .

پیرمرد :

آقا..... آقای ... (صاحبخانه) شما ایشون را دعوت کردید؟..... صاحبخونه کجاست ؟

جوان :

صاحب مجلس امام حسینه آقاجون. یعنی چی؟  ها... ها... خانوم اون بچت نگه دار سرو صدا نکنه  

پیرمرد :

پدر جون اینجا امروز جشنه . اینجا امروز برای عید ...

جوان :

عیب .... عیب اینه که مواظب بچه نباشن شلوغ کنه .

پیرمرد :

پدرم عیب نیست ، عیده .

جوان :

عیده... چی آهان خوب معلومه نیمه شعبونه من هم دارم شعرش رو می خونم دیگه .

 خانم ساکت باش .

پیرمرد :

ما اینجا زن نداریم آقا ( در صورت لزوم ) زن ها قسمت دیگه ای هستند

جوان :

پس بگو دردش چی یک ساعت اینجا وایساده ، بابا خیلی خوب الان می خواهی توی این مجلس برات زن جور کنم ؟

پیرمرد :

ای بابا، پدرجون من زن دارم.

جوان :

زن داری ؟

پیرمرد :

دارم به جان شما

جوان :

دومی اش را می خواهی بگیری ؟

پیرمرد :

نه والا یک دونه بسه

جوان :

تو این دوره زمونه جرات می خواد کسی دو تا زن بگیره ها ... های ( ادامه ی خواندن )

پیرمرد :

آقا آقای ... ( صاحبخانه ) ایشون از کجا اومدند

جوان :

اخ این چقدر آتیشش تنده . آخه الآن نمی توانم برات زن جور کنم برو بعداً بیا

پیرمرد :

پدر جون اصلاً این حرف ها چیه ؟ من گفتم اینجا زن نیست من کی گفتم ...

جوان :

این جا زن نیست ، نباشه ، جای دیگه، چیزی که فراوونه زنه، تو چرا انقدر حرص و جوش می خوری لا اله الا ا... زن نیست... زن نیست

پیرمرد :

اینجا نه زنی وجود داره نه کسی زنی می خواد

جوان :

لا اله الا ...، پس اینجا چی

پیرمرد :

بابا اینجا مجلس جشن و سرور

جوان :

جشنه ؟

پیرمرد :

بله آقا جشنه

جوان :

آقا خیلی معذرت می خواهم از حضار محترم این را زودتر می گفتی اول یک کف مرتب برای عروس و دوماد بزنید، محکم بزنید ماشاا... بزن، باریک ا... بگو بینم فامیلت چی ، یک کارت عروسی بده به من ، من از طرف خودم اصالتاً و وکالتاً همسایگان و بستگان و سایر آشنایان و فامیل و تمام کسانی که قدم رنجه فرمودند تشریف آوردند تبریک می گم ، یک کف مرتب برای عروس و دوماد بزنید بزن بزن زودتر محکمتر.

 عوض اینکه به کردار غلط دست بزنید                   برای عروس و دوماد کف کف... کف بزنید

پیرمرد :

آقا... آقا ببخشید داشتم برنامه اجرا می کردم ها...آقای...( صاحبخانهآقای مجری این چه وضعیته

جوان :

( میانسال که از وضع به وجود آمده به شدت عصبانی شده، با اعتراض به طرف صحنه می رود )

همین کارها را می کنید که جوانها از این مجلس ها فراری هستند دیگه ، آقا این بنده خدا زحمت کشیده مطلب آماده کرده، شما آمده اید وسط برنامه میکروفونش را می کشید ، آخه این چه وضعیه حاج آقای ... ( صاحبخانه ) این دوست شما که آبروتون را برد .

میانسال:

حالا مگه چطور شده آقا، ایشون مال همین مجلسه یک کمی دیرتر و زودتر فرقی به حالش نداره، من باید با این پا دردم تا آخر شب ده تا مجلس برم .

پیرمرد :

اون وقت شما با این رفتارتون توقع دارید همه پای منبرتون هم بنشینند و کیف هم بکنند. کدوم جوونی این رفتارها را قبول می کنه ؟

میانسال:

مگه خوندن من چشه آقا، اصلاً ما قدیمی ها یه جوری می خونیم همه پسنده. هیچ کس از خوندن ما بدش نمیاد. همین جوونها ، نه همین جوونها رو ببین خیلی هم خوب کف می زنند .یک کف به افتخار آقا بزنید... هان.. هان...  باریک ا...

پیرمرد :

همین دیگه، شما دل خوش کردین به چهار تا جوونی که شما بخونید یا نخونید، مشتری این مجلس ها هستند آخه این برخورد شما، کدوم دین کمرنگی رو پر رنگ می کنه ؟ هیچ کدوم از ماشین هایی که توی خیابون،  صدای نوارشون به آسمون بلنده را رو جلوی این مجلس وا می ایستاند ؟

میانسال:

خیلی خوب آقا جون، ترش نکن، مزاح کردم شب عیدی لب مردم خندون بشه . البته من مجلس دیگه هم باید برم، امّا شما صحبتتون رو تمام کنید، من بعدش می خونم . حقیقتش من یک ربعی هست که اومده ام دیدم اونقدر مجلس جدّی و خشکه که انگار یادتون رفته امشب شب عیده. آقای محترم اول اخم هاتون رو باز کنین بعدا حرفاتون را ادامه بدین. منم اگر چیزی بلد باشم عرض می کنم

پیرمرد :

می بخشید آقا، من واقعاً فکر کردم شما می خواهید مجلس رو بهم بریزید که خودتون بخونید و برید

میانسال:

نه جونم، شما فرمایشتون رو بفرمایید استفاده می کنیم. اگر به من هم یه صندلی بدن، منم اینجا می نشینم

پیرمرد :

( صندلی می آورند و پیرمرد می نشیند میانسال  حالا به صحنه نزدیک تر شده )

بله آقا، داشتم عرض می کردم که، وقتی همسر من مریضه ، هر عقل سلیمی می گه باید بردش دکتر و درمانش کرد . نمیشه دست روی دست گذاشت و نشست که امام زمان به فریادش برسه . مریض باید دارو بخوره ، پرهیز کند ، برای اینکه  سلامتی شو به دست بیاره باید مراقبت بشه. همین طوری که علاج نمیشه .

میانسال:

آقا جون من ، مگه کسی گفته مریض رو نباید دوادرمون کرد . امّا همیشه که دوا و درمون افاقه

نمی کنه. مگه نشنیدی که میگن امام غایب مثل خورشید پس ابر می مونه. خورشید وقتی پشت ابره ، نورش که کم نشده. ابر نمی گذاره به ما برسه . اون داره نور خودشو میده. اون طرف تر آفتابه . حالا آدم عاقل ابرها رو رد می کنه، یا این که می نشینه زیر ابر، چراغ سه فیتیله ای روشن می کنه  ؟

 گناه ها و معصیت های ما حکم همون ابرها رو دارن که  جلوی خورشید رو گرفتن. باید ابرها رو کنار زد تا نور خورشید بتابه و هر درد ناعلاجی درمون کنه .

پیرمرد :

باز هم همون شد که حاج آقا . ببینید اگر شما می فرمایید که ما به جای رفتن به آلمان و دیدن اون پزشک متخصّص، می تونیم با پخش کردن این چهار تا شکلات، منتظر شفای امام زمان بشینیم ، من نمی تونم قبول کنم.

میانسال:

حاج آقا، اجازه می فرمایید من  یه چیزی عرض کنم؟

جوان :

آره جونم بگو

پیرمرد :

آقای عزیز ما هرگز نگفتیم شما دست از درمان خانمتون بکشید . ما می گیم دل به این و اون نباید بست. توی قصه حیدر علی هم، دیدید که امام زمان علیه السّلام به حیدر علی فرمودند: توی اصفهان بمون و با جدّیّت درست رو ادامه بده .هرگز نفرمودند پات رو دراز کن و فقط منتظر کمک ما باش. حالا اگه من یه دکتر مجربی پیشنهاد کنم، که قبلا از کارش نتیجه گرفته باشم، به شما معرفی کنم ، شما خانمت رو نمی بری پیشش؟

جوان :

چرا می برمش

میانسال:

یعنی نمی خواهید به اندازه یک پزشک متخصص به امام زمان توجه کنید؟ بهشون متوسل بشید ، گرفتاری تون روبا ایشون در میون بذارید؟  این حداقل کاری است که از توسّل به ایشون غافل نشیم. امام هم رسم آقایی خودشون رو بلدن . به موقعش هم دست محبتشون رو به سر ما می کشن .حالا من با دوستانم یک واقعه دیگر رو براتون بازسازی می کنیم تا ببینید توی دوران غیبت وظیفه ما در برابر مشکلات چیه

جوان :

( دو صندلی را کنار هم و یک صندلی را کمی دورتر از آن رو به تماشاگران می گذارد یا در صورتی که صحنه از لحاظ ارتفاع اجازه بدهد از دو قطعه پشتی استفاده می شود . بازیگر نقش جوان خودش نقش میرزا ( پیشکار ) را بازی می کند و یک جلیقه می پوشد و عرق چین بر سرش می گذارد . از یک طرف صحنه دو بازیگر یکی به حالت پدر و دیگری به حالت فرزند آماده ی ورود به صحنه هستند و در می زنند )

( ضمن در زدن ) یا ا... آقا تشریف ندارن ؟

پدر :

( ضمن مرتب کردن صندلی ها یا پشتی ها ) بفرمائید ، بفرمائید ( تا نزدیک در ورودی صحنه

 می رود و آنها را به داخل تعارف می کند ) خوش آمدید، آقا الآن تشریف می آورند بفرمائید بنشینید ، بفرمائید .اجازه بدید، تا آقا تشریف میاورند ، من دو تا چای تازه دم برای شما بیاورم .

میرزا

(پیشکار)