متن نمايشنامه |
صحنه اول |
|
|
مکان: خارج شهر برس.زمان: گذشته .افکت همهمه مردم پخش مي شود. بعد از لحظاتي
ام عثمان در حالي که نور کم کم روشن مي شود با عصبانيت وارد صحنه مي شود. |
|
|
ام عثمان |
خدا لعنتت کند ابن الخطيب. خدا ترا و همه کساني را که کور کورانه از تو تبعيت مي کنند بکشد. الهي به حق صحابه معظم سرت به سنگ بخورد الهي به زمين گرم ... |
|
|
ام هاني |
)در حالي که با شتاب وارد صحنه
مي شود و کمي هيجان زده به نظر مي آيد ) ام عثمان ! ام عثمان ! ... چه خبرت است چرا به زمين و زمان لعنت مي فرستي. استغفار کن. معصيت دارد به خدا. تف سر بالا است که به خودت بر مي گردد . |
|
|
ام عثمان |
از کي تا حالا حق گوئي و نفرين دشمنان خدا تف سر بالا شده. من کجا به زمين و زمان بد گفته ام. من فقط اين از خدا بي خبران کافر را لعنت مي کنم, که چون بختک بر سر راه خداجويان و حق پرستان ظاهر شده اند و به نيرنگ و شعبده مي خواهند دين و اعتقاد آنها را به يغما ببرند. لا اله الا الله , پناه مي برم به خدا از اين دشمنان دين ... |
|
|
ام هاني |
استغفرالله. از دست زبان تو
ام عثمان. خجالت نمي کشي به بندگان خدا تهمت مي زني. |
|
|
امرحمان |
( با ناراحتي وارد صحنه مي شود ) چه مي گوئي ام عثمان! فريادت تمام حله را بر داشته است. لحظه اي زبان به دهان بگير. اصلا متوجه هستي که چه مي گوئي؟ |
|
|
ام عثمان |
خوب هم می فهمم به مرديکه نعثلی نفرين مي فرستم که ان شاءالله چشمش هم مانند دلش کور شود تا مردمان از شر او و امثالش راحت شوند . حيا نمي کند. از خدا نمي ترسد که ائمه کفر و ضلالت را, به جاي امامان نور و هدايت بين مردم تبليغ مي کند. حقانيت و نورانيت ابوبکر صديق و سيد ما عمر را انکار می کند؟ (رو به سمتي که از آنجا وارد صحنه شدند ) از خدابترس مرد ! از صحابه بزرگوار رسول خدا شرم کن. |
|
|
(در مدتي که ام هاني و ام رحمان سخن مي گويند ام عثمان همچنان زير لبي مشغول بد و بيراه گفتن است) |
|
|
امرحمان |
بي خود شلوغش کرده اي. مگر آن بنده خدا حرف بدی زد. خوب اگر حق با پسرت بود بايد پيشنهاد او را عمل می کرد تا معلوم شود حق با کيست . |
|
|
ام هاني |
ام رحمان درست مي گويد. همانجا هم همه به عثمان ,پسرت , گفتند که اگر اين همه مطمئن است که حق با ابوبکر و عمر و عثمان است, به پيشنهاد ابن الخطيب, که مردي متقي و پارسا است, عمل نمايد. |
|
|
امرحمان |
بله نام آنها را کف دستش مي نوشت و با ابن الخطيب که نام علي و حسن و حسين ( عليهم السلام ) را کف دستش نوشته بود , دستانشان را در آتش مي کردند تا حق از باطل روشن شود. |
|
|
ام هاني |
مگر با او قرار نگذاشته بود دست هر که سالم بماند نشان دهنده حقانيت اعتقادش باشد. |
|
|
امرحمان |
حال کجاي اين سخن ايراد داشته که ترا اينگونه از جا بدر برده و عنان اختيار از کفت ربوده, الله اعلم . |
|
|
ام هاني
|
مگر آنکه بگوئيم تو از رو شدن دست خود و پسرت هراسان بودي و هر دو شما از باطل بودن عقيده تان با اطلاع بوديد, که حاضر نشديد زير بار اين قضيه برويد .
( در حيني که ام هاني اين سخنان را مي گويد کم کم توجه ام عثمان که لحظه به لحظه با اين سخنان بيشتر خشمگين مي شود به او جلب مي شود ) |
|
|
امرحمان |
چون مي دانستيد ابو بکر و عمر را که به حق و جانشين رسول الله صلي الله عليه و آله مي دانيد, فاصله اي از زمين تا ستاره ثريا با حق و وصايت دارند . |
|
|
ام عثمان |
خاموش ! کافران بدبخت شما هم چون آن نَعثَل, گمراه هستيد. چشم دل شما هم کور شده و بر دلهايتان مهر خورده. الهي روز خوش نبينيد الهي چشم ظاهر شما هم چون چشم باطنتان کور شود, الهي... الهي (آنقدر ناسزا گفته که ديگر نمي داند چه بگويد) |
|
|
همچنان که ام عثمان مي خواهد ناسزاي جديدي پيداکند و بگويد ناگهان حس مي کند که جائي را نمي بيند با سر گشتگي به اطراف نگاه مي کند و دستهايش را براي پيدا کردن موقعيتش به اطراف حرکت مي دهد. |
|
|
ام عثمان |
چرا همه جا تاريک شد. چه ظلمتی, جلوی پايم را هم نمی بينم. |
|
|
امرحمان |
انگار هر چه ما مي گوئيم نمي شنود يک گوشش در است و ديگري دروازه. |
|
|
ام هاني |
خدا هدايتش کند نه منطق در او اثر دارد نه با ملايمت و نرمش به راه مي آيد . |
|
|
ام عثمان |
ام هاني ! ام رحمان ! کسوف شده شما کجا هستيد چرا همه جا تاريک است. تا کنون چنين ظلمتي نديده بودم. عين قبر تاريک شده . ام هاني !
کجايي ؟ شما هم چيزي نمي بينيد. |
|
|
ام رحمان و ام هاني تازه متوجه
ام عثمان شده اند و با تعجب به او نگاه مي کنند و به يکديگر مي نگرند. |
|
|
امرحمان |
آنقدر حرفهاي پرت و پلا و بيراه گفته که عقلش هم آشفته شده است. چه مي گويي زن کدام ظلمت, کدام کسوف؟ |
|
|
ام هاني |
نکند ضعف کرده اي و چشمهايت سياهي مي رود چند لحظه اي بنشين . |
|
|
هر دو به سمت او مي روند و دستش را مي گيرند . |
|
|
ام عثمان |
آه شما اينجا هستيد. ام هاني بگو چه شده چرا همه جا تاريک شده شما هم جايي را نمي بينيد ؟ |
|
|
ام هاني |
نه ما همه جا را مي بينيم و خبري از تاريکي و ظلمت نيست. همه جا روشن است و خورشيد وسط آسمان. |
|
|
ام عثمان |
(در حالي که بيقرار شده) يعني چه؟ من خورشيدي نمي بينم. نور...ن ن نوري در کار نيست. |
|
|
امرحمان |
( با تمسخر ) احتمالا چشمت به باطنت افتاده و ظلمت درونت ترا به وحشت انداخته . |
|
|
ام عثمان |
من جايي را نمي بينم. ام هاني کمکم کن . ببين چه بلائي بر سر چشمانم آمده . |
|
|
ام هاني |
چشمهايت سالم هستند. ام رحمان به نظرت اين چشمها مشکلي دارند ؟ |
|
|
امرحمان |
( با تمسخر ) در چشمها که خير. اما در باطنش چرا . |
|
|
ام هاني |
اکنون وقت گوشه و کنايه زدن نيست. اين بنده خدا به گمانم ناگهان نابينا شده بايد او را به خانه اش ببريم تا طبيبي به بالينش بيايد . |
|
|
ام عثمان |
اي خدا چشمم! چه بلائي بر سرم آمده هيچ چيز نمي بينم. اي خدا ... |
|
|
ام هاني |
آرام باش به خانه مي رويم ان شاء الله درست مي شود. بيا... بيا |
|
|
)در حال خروج از صحنه نور خاموش
مي شود. نور بر روي گروه سرود روشن مي شود و گروه سرودشان را مي خوانند ( |
|
صحنه دوم |
|
|
مکان: خوابگاه دانشجوئي. زمان: حال. نور صحنه روشن مي شود. هانيه و روناک در اتاقشان نشسته اند و مشغول کارهاي خود هستند که هستي به سرعت وارد اتاق مي شود. |
|
|
هستي |
سلام بچه ها. ( هانيه و روناک به سمت او بر مي گردند ) آه نفسم گرفت. |
|
|
هانيه |
سلام. چه خبرته مگه دنبالت کردن. |
|
|
روناک |
نکنه تو قرعه کشي بانک بنز بردي که اينقدر هولي. |
|
|
هستي |
اي بابا تو هم که دلت خوشِ ها. اما يک خبر خيلي هيجان انگيز براتون دارم. نمايش! قراره به مناسبت نيمه شعبان يک نمايش توي دانشگاه الزهراء اجرا بشه. عاليه مگه نه. تازه از اون بهتر اينه که کارگردانش دوستمه و چون کارهاي قبلي من و روناک را ديده و از طرفي تا روز اجرا فرصت کمي مونده ازم خواست تا با روناک هم صحبت کنم توش بازي کنيم. البته يک بازيگر کم داره بهش گفتم براش يک فکري مي کنم اگه هانيه تو هم دوست داشته باشي ازت تست مي گيريم. |
|
|
روناک |
نيمه شعبان ديگه چيه ؟ |
|
|
هانيه |
منظورش روز ولادت منجی است . |
|
|
روناک |
بابا جمعش کنين اين خرافات ديگه چيه! منجی يعني چي ؟... دور ما را خط بکش , نيستيم . |
|
|
هانيه |
روناک باز هم که عجله کردي؟ هميشه بهت گفتم اول ببين قضيه چيه بعد در موردش قضاوت کن. |
|
|
هستي |
غصه نخور نقشي که برات در نظر گرفتم مال خودت است . اتفاقا نقش هانيه هم, اگه قبول بشه, بهش مي خوره. اصلا بابا خودتونين فقط چند سال مسنتر. مستند هم هست يعني قبلا واقعا اتفاق افتاده . |
|
|
روناک |
گفته باشم رو من حساب نکن . |
|
|
هستي |
از تو ديگه انتظار نداشتم . کو پس اون همه عشق بازيگري و شم هنري. اين يک کار هنريه به اعتقاد و اين حرفها کاري نداره. |
|
|
هانيه |
چطور به اعتقاد ربط نداره مگر به مناسبت نيمه شعبان نيست . اين جور کارها هرچند که جنبه و ارزش هنري هم دارند اما بر مبناي واقعيات و بر پايه اصول اعتقادات بنا شده اند. مگه خودت نگفتي که داستانش واقعيه؟ |
|
|
هستي |
من به اين استدلالهاي تو کاري ندارم اين را هم گفتم که روناک راضي بشه . |
|
|
روناک |
هانيه هر چند که من براي حرف تو ارزش زيادي قائلم اما نمي تونم به اين راحتي از اعتقاد خودم براي چيزي که هيچ استنادي نداره و کاملا با مذهب من متفاوتِ, بگذرم. |
|
|
هانيه |
روناک عزيزم اي کاش لااقل تو از مباني مذهب خودت خبر داشتي. |
|
|
روناک |
منظورت چيه؟ |
|
|
هانيه |
عزيز من منجی ای که ازش صحبت مي کنيم همون مهدي موعودِ و اگر تو بجاي زود قضاوت کردن و سريع رد کردن کمي فکر کرده بودي و يا پيش از آن مطالعه داشتي... |
|
|
روناک |
خوب حالا مهدي يا هر کس ديگه چه ربطي به عجول بودن من داره ؟ |
|
|
هانيه |
در کتب شما يعني اهل تسنن مثل کتب حديثي ما, روايات بسياري در مورد مهدي اومده که ايشان از اهل بيت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله هستند و نامشان نام رسول خدا است و زمين را از عدل و داد پر مي کنند همانطوريکه از ظلم و جور پر شده باشد. آنقدر اين روايات زيادن که تمام علماي اهل سنت به صحت اين اعتقاد فتوا داده اند حتي متعصب ترين آنها. |
|
|
روناک |
(با تعجب) راست ميگي؟ |
|
|
هانيه |
تا حالا مگه از خودم حرفي زده بودم. |
|
|
هستي |
نه بابا اين يکي را ديگه راست ميگي. هر وقت راجع به هر چي بحث کردي اينقدر سند و مدرک آوردي که همه را ساکت کردي. اما واقعا خيلي چيز باحالي را گفتي من نمي دانستم که سني ها هم امام مهدي را مي شناسند. |
|
|
هانيه |
تازه نکته جالب در همين است که بسياري از آنها اعتقاد دارند که ايشان از فرزندان فاطمه (سلام الله عليها) هستند. |
|
|
روناک |
(در حالي که هم تعجب کرده و هم کمي گيج و شرمنده شده) خوب من تا حالا ... يعني اصلا بابا اين حرفها را ولش کن من عاشق بازيگريم براي همين هم ... يعني ... راستي هستي گفتي تمرين کي شروع ميشه؟ |
|
|
نور صحنه خاموش مي شود و بازيگرها خارج مي شوند و نور بر روي گروه سرود روشن مي شود و گروه سرودشان را مي خوانند. |
|
صحنه سوم |
|
|
ام عثمان در صحنه نشسته است و با خود سخن مي گويد. |
|
|
ام عثمان |
اي خدا اين چه درد بي درماني بود. چرا اين بلا را بر سر من آوردي... از اين درد و مرض بدتر هم نيش و کنايه هاي مردم است. مثل گاو پيشاني سفيد شده ام. هر جا مي روم پچ پچ و نيشخند مردم آزارم می دهد. مي گويند اين همان است که خدا چشمش را کور کرد تا عبرت همگان گردد. آن صفوراي گيس بريده را بگو که مي گفت بهتر بود زبانش از کار بيفتد تا از تيزي آن خلاص شويم. .. (روبه آسمان )حالا من يک حرفي زدم, ناراحت بودم مي خواستم از پسرم طرفداري کنم, اي خدا ! تو چرا اين بلا را بر سر من آوردي؟... خدا لعنتت کند عثمان , پسرک کم خرد, آخر تو چرا با اين مردم سر به سر گذاشتي تو به مذهبت بودي آنها به مذهبشان. به تو چه مربوط بود که با آن ابن الخطيبِ ... لااله الا الله ... آخر چرا آنقدر بحث و جدل کردي که او آن پيشنهاد خطر ناک را به تو بدهد. يکي نبود بگويد حالا که اينقدر پر روئي کردي تا آخرش هم مي ايستادي و دستتت را در آتش مي کردي دنيا که به آخر نمي رسيد... اما نه اگر دستش مي سوخت چه؟ ... از ابن الخطيب در عجبم که آنقدر به خودش مطمئن بود وچنين شرطي کرد ... هِي هِي اصلا هر چه مي کشم از اين زبان سرخ می کشم. اي کاش لال شده بودم وکلامی نمی گفتم. هِی هِی ... |
|
|
(ام هاني وارد مي شود در حالي که کاسه اي در دستش است. ام عثمان که متوجه ورود کسي شده خاموش مي شود و سعي مي کند بفهمد چه کسي وارد شده است.) |
|
|
ام هاني |
( به سمت ام عثمان مي آيد ) بگذار تا ضماد چشمت را عوض کنم مي گويند... |
|
|
ام عثمان |
ام هاني تو هستي. خوب, چه شد طبيب چه گفت؟ گفته بودند بهتر از او طبيبي در حله و اطراف آن يافت نمي شود. چه چاره اي براي درد من انديشيده؟ |
|
|
ام هاني |
(در حالي که سعي مي کند به او نگاه نکند و بحث را منحرف نمايد) ام عثمان توکل بر خدا کن. خدا بزرگ است ان شاء الله ... |
|
|
ام عثمان |
(در حالي که مأيوس شده است ) بايد مي دانستم. وقتي تمام اطبائي که بر بالينم آمدند نظر دادند که درد من بي علاج است ...نه, از کسي کاري بر نمي آيد . |
|
|
ام هاني |
( دست بر شانه ام عثمان مي گذارد ) مأيوس نشو ,
خدا گر زحکمت ببندد دري
ز رحمت گشايد در ديگري |
|
|
ام رحمان با کاسه اي آش وارد مي شود. ام عثمان مغموم و ناراحت در حال خودش است. |
|
|
ام هاني |
چقدر طول کشيد ام رحمان . مگر چه کارت داشتند ؟ |
|
|
امرحمان |
حُسنيه مادر عبد الله براي نذرش آش پخته بود فرستاد دنبالم تا براي ام عثمان هم کمي بياورم. |
|
|
ام رحمان آش را در کنار ام عثمان مي گذارد. |
|
|
امرحمان |
( در حالي که مي نشيند ) تا آش را در کاسه بريزد مدتي آنجا معطل شدم. ماجراي ام عثمان ورد زبان همه بود. صفيه خواهر حُسنيه مي گفت خدا چشم ام عثمان را کور کرده است چون به حضرات معصومين عليهم السلام توهين نموده. خود حسنيه هم مي گفت که ام عثمان بايد توبه کند و بداند که به خاطر اعتقادات منکر و سخنان زشتش به اين روز افتاده است. |
|
|
ام عثمان |
مي دانم مردم چه مي گويند اما من نمي توانم به اين راحتي اعتقادم را کنار بگذارم و چيزي را باور کنم که به حقانيت آن اطمينان ندارم. |
|
|
ام هاني |
آيا به حقانيت آنچه اکنون باور داری, اطمينان داري؟ |
|
|
ام عثمان |
اين اعتقادات با گوشت و خون من آميخته است چطور مي شود به آنها شک کنم ؟ |
|
|
امرحمان |
اگر شک نداشتي دستت را در آتش مي کردي, يا پسرت که اعتقاداتش را از تو آموخته است اين کار را مي کرد با همان يقين که ابن الخطيب آماده بود اين کار را بکند. |
|
|
ام عثمان |
من نمي توانم استدلالات شما را ... يعني... اصلا ام هاني! تو در مورد مسائل زيادي پيش از اين واقعه براي من سخن گفته اي اما بعضی از اعتقادات شما برای من باور کردنی نيست, مثلا امام غايب شما. بر فرض که تمام سخنان شما را بپذيرم اما فلسفه امام غايب را نمي فهمم. |
|
|
ام هاني |
ديگر کار از استدلال و دليل و منطق گذشته است. تو که تمام راهها را رفته ای. هيچ طبيب و داروئي نبوده که امتحان نکرده باشی, حالا بيا به همين امام غائب که فکر مي کني فايده اي ندارد توسل کن و از او بخواه که ترا شفا دهد. |
|
|
امرحمان |
حرف خوبي می زند اتفاقا در خانه حُسنيه صحبت از اين بود که افراد زيادي نزد مقام حضرت صاحب الامر در حلّه شفا گرفته اند و به حاجات خود رسيده اند اگر تو هم ... |
|
|
ام هاني |
راست مي گويد آنجا بهترين جاست. اگر شب جمعه هم برويم که روز مخصوص امام عصر ( عليه السلام ) است و هنگام مناجات و استجابت دعا ست, خيلي بهتر است. |
|
|
ام عثمان |
چه بگويم براي من که ديگر فرقي نمي کند. به هر کس و هر چيزي متوسل شدم از امام شما هم کمک مي خواهم.
(ام هانی و ام رحمان مشغول صحبت کردن می شوند)
خدايا با آنکه اميد چندانی ندارم اما عصر جمعه با اينها می روم تا به امامشان متوسل شوم... نمی دانم شايد گره از کارم بگشايد و شايد هم ... اما تو می دانی که چاره ای برايم نمانده. خدايا تو می دانی که کوری و بی آبروئی بد دردی است. ( با بغض در گلو ) خدايا اين تنها اميد من است نا اميدم نکن... |
|
|
نور صحنه خاموش مي شود. نور بر روي گروه سرود روشن مي شود و گروه سرودشان را مي خوانند. |
|
صحنه چهارم |
|
|
روناک سر در گريبان و متفکر لبه سن نشسته است و متني هم همراه اوست که گه گاهي به آن نگاه مي کند. هانيه وارد صحنه مي شود و متوجه روناک مي گردد . |
|
|
هانيه |
کجائي بابا لنگِ ظهرِه. بچه ها صبحانه درست کردن الآن تمام مي شه. |
|
|
هانيه به سمت گوشه اي از صحنه مي رود تا دفترش را بر دارد. روناک به او توجه چنداني ندارد. |
|
|
هانيه |
خانومم خوابگاه با خونه فرق داره. تا حضرت عالي تفکر مي کنيد همه چيز تموم شده... ببينم داري چکار مي کني ( به روناک نزديک مي شود) متن نمايشنامه را مي خواني ؟ |
|
|
روناک |
داستان جالبيه . هستي گفته بود که مستندِه ؟ |
|
|
هانيه |
آره اتفاقا من داستانش را تو يک کتاب قديمی به نام العبقري الحسان خوانده ام. آخرش را می دونی؟ اين قصه منجر به شيعه شدن عده زيادي از سني ها شده. |
|
|
روناک |
مي دوني هانيه من از همان روز اولي که همديگر را توي همين اتاق خوابگاه ديديم و بينمون جارو جنجال به راه افتاد يک حس عجيبي نسبت به تو پيدا کردم... انگار که با بقيه فرق داشتي. با اين که من بيخودی سر نصب يک پوستر به تو گير داده بودم و فقط مي خواستم ترا مغلوب کنم, اما تو خيلي آرام بودي. وقتي هم گرد وخاک من خوابيد به من شربت تعارف کردي و به همين راحتي هم تو دل من جا کردي. براي همين هميشه بهت اعتماد کردم و مي دانستم که حرف بي خود نمي زني و همين هم باعث شده که دوستت داشته باشم و هم اتاقی ات باقی بمانم. |
|
|
هانيه |
( در حالي که کنار او مي نشيند و دستش را دور گردن او مي اندازد) اين فقط براي اين بود که فهميدم پشت تمام اين هاي و هويَت يک قلب پاک و مهربونه. به قول معروف: از آن نترس که های و هوی دارد... |
|
|
روناک |
( در حالي که به او لبخند مي زند) بخاطر همين اخلاقتِه که دوست دارم چيز هائي را که با هيچ کس ديگه در ميان نمي گذارم با تو درميان بگذارم. راستش بيشتر بخاطر تو هم بود که قبول کردم تو نمايش بازي کنم. با اينکه بعضی چيز هاش برام نا مفهومه. |
|
|
هانيه |
خيلی چيزها هستند که ما ازشون سر در نمياريم و خوب نمي فهميم اما معمولا اين نفهميدن ما باعث ميشه که به دنبالشون بريم تا ازشون سر در بياريم. مثل بچه هاکه وقتی به دنيا ميان, چيزی از دنيا نمی دونن اما آنقدر کنجکاوی می کنن تا دنيا را بشناسن. به همه چيز دست می زنن به همه جا سرک می کشن. آدمهای موفق هم کسانی می شن که اين روحيه کنجکاوی را هميشه در خودشون دارن و به دنبال جواب تمام سؤالهاشون می رن. |
|
|
روناک |
ای کاش بتونم جواب سؤالهام رو پيدا کنم و بفهمم. |
|
|
( نور صحنه خاموش مي شود. نور بر روي گروه سرود روشن مي شود و گروه سرودشان را مي خوانند) |
|
صحنه پنجم |
|
|
گوشه اي از صحنه نور سفيدي روشن است. ام عثمان که به کمک ام هاني و ام رحمان راه را تشخيص مي دهد وارد صحنه مي شود . |
|
|
امرحمان |
اين هم مقام صاحب الامر (عليه السلام). ام عثمان ديگر رسيديم. |
|
|
ام هاني |
ما ترا مقابل مقام مي گذاريم خودمان هم بيرون اينجا استراحت مي کنيم. |
|
|
ام عثمان |
اين آخرين اميد من است اگر که ... |
|
|
ام هاني |
شايد تو هنوز باور نداشته باشي که تنها جائي که مي تواني به شفايت اميد داشته باشی همين جاست. اما ما ترا با اعتقاد کامل از شفا گرفتنت به اينجا آورده ايم. |
|
|
امرحمان |
بيا, بيا همين جا بنشين. کسی که بايد او را صدا کنی و به او توسل نمائی « مهدی( عليه السلام)» خوانده می شود. |
|
|
ام هانی |
او را« ابا صالح» هم می خوانند. درماندگان و بيچارگان نيز او را با « يا فارس الحجاز » خطاب می کنند. در شرق و غرب عالم بيچاره ای نيست که او را بخواند و نام او را بر زبان جاری سازد مگر آنکه ندای او را جواب میدهد. او امام زمان ما و حجه خدا بر روی زمين است. |
|
|
ام عثمان |
چه بيچاره ای بيچاره تر از من؟ چه دردمندی دردمند تر از من؟ نمی دانم که آيا به امام شما اميدی هست يا نه؟ نمی دانم که اگر او, همانگونه است که شما می گوئيد, آيا به چون منی که تا کنون به او اعتقاد نداشته است هم عنايتی می نمايد يا نه؟ |
|
|
امرحمان |
تو تا کنون چيزی از محبت اهل بيت پيامبر خدا (صلی الله عليه و آله) شنيده ای؟ |
|
|
ام هانی |
اين حرفها را رها کن. ما ترا اشتباه نياورده ايم. به زودی اگر در وجودت ذره ای نور باشد, خواهی فهميد. |
|
|
ام عثمان مي نشيند و ام رحمان وام هاني گوشه ديگر صحنه مي نشينند و کم کم دراز مي کشند. |
|
|
ام عثمان |
(سرش را به سمت آسمان مي گيرد) نمي دانم چه بايد بگويم اگر تو واقعا هماني که به من گفتهاند ميداني من چه مي خواهم و براي چه آمده ام. من با نا اميدي تمام بعد از آنکه هر طبيبي مرا جواب کرد به جائي آمده ام که وصفش را زياد شنيده ام اما خودم هنوز ... گفته اند تو پناه بيچاره گانی, يا بن الحسن من بيچاره ام. گفته اند شفای دردمندان بدست تو است, من دردمندی محتاج شفايم. گفته اند بيچارگان ترا يا فارس الحجاز خطاب می کنند ... يا فارس الحجاز يا فارس الحجاز يا مهدی ... ( در حالی که اين کلمات را تکرار می کند سرش را پائين می اندازد و می گريد) |
|
|
نور سبزي بر قسمتي از صحنه مي تابد . ام عثمان سرش را بلند مي کند و انگار که حضور کسي را حس کرده باشد به اطراف نگاه مي کند. ناگهان حس مي کند که مي تواند ببيند. |
|
|
ام عثمان |
آه خدايا ( به چشمهايش دست می کشد و به اطراف نگاه می کند و به سمت نور سبز خيره مي شود . انگار که از ديدن شخصي متعجب شده است ) آقا شما کيستيد؟ |
|
|
افکت پخش مي شود: «من حجه بن الحسن هستم.» ام عثمان مات و مبهوت به نور سبز خيره مي شود که محو مي شود. لحظه اي به اطراف نگاه مي کند و بعد لبه سن مي نشيند و می گريد . براي لحظاتي سکوت عميقي صحنه را فرا مي گيرد و بعد هستي کم کم از جايش بلند مي شود و بدنبال او هانيه هم بلند مي شود . هستي به سمت روناک که غمزده نشسته است مي رود . |
|
|
هستي |
حواست کجاست ؟ چرا بقيه ديالوگت را نگفتي ؟بابا پس فردا نمايشه هنوز يک دور کامل تمرين نکرده ايم. |
|
|
روناک |
( در حالي که حالش منقلب است) هانيه بگو چرا امام مهدي ( عليه السلام) به اون زن سني کمک کرد؟ مگه اون زن بهش توهين نکرده بود؟ مگه تا لحظه آخر هم نسبت به او در شک نبود؟ |
|
|
هانيه |
خداي رحمان و رحيم براي بندگانش راههايي براي ارتباط با خودش قرار داده, که يکي از اين راهها, امام رئوفيِه که ريسمان متصل بين زمين و آسمان است . امام رئوفي که, هيچ سائلي دست خالي از نزدش خارج نمي شه, حتي اگه اونو تو اعتقاداتش قبول نداشته باشد. حتي اگر سني يا مسيحي و يا کافر باشه, چون امام درِ رحمت خداست. رحمت پهناور و بيکرانِ که محبت و رحمتش فراگير تر همه است. وجودِ او پناهگاهی برای هر بی پناهيِه. آغوش امن خودش را برای هر بی چاره ای گشوده و هر که به او رو بياره ايمنِه. امام مثل پدری دلسوزِ. يک پدرِ دلسوز تمام فرزندانش را, حتی آنهائی را که خطا کارن و يا از پيشش رفتن, دوست داره. و اگه روزی پيشش بيان و ازش کمک بخوان به اونها کمک می کنه. و آغوش پر مهر و محبتش هميشه بروی آنها باز است.
از مشرق نگاه تو جاريست بوی عشق
ای آفتاب عاطفه ! ای آبروی عشق
تو انعکاس آبی صبح و صداقتی
شفافتر زآئينة رو بروی عشق
فردا بهار می دمد از نغمه ات زلال
فردا بهشت می وزد ازچارسوی عشق
موعود من که چشم به راهت نشسته ايم
آواز می دهيم ترا با گلوی عشق
آئينه می شويم به تکثير بامداد
آئينه طلوع تو ای آرزوی عشق! |
|
|
نور صحنه خاموش می شود . دعای آخر خوانده می شود. |
|