تبليغاتX
MONJI

 

ضمیمه سه

نمایش خواهران دو

 

بسمه تعالي و بمدد مولانا المهدي عليه السلام

اصل داستان

( منبع کتاب برکات حضرت ولي عصر عليه السلام حکايات العبقري الحسان صفحه 122)

نائب معمر بن شمس در روستاي برس نزديک حله , به نام « ابن الخطيب » که مسئول جمع آوري غلات آنجا بود غلامي داشت به نام عثمان که فردي پيرو مذهب خلفا بود. ابن الخطيب که از اهل ايمان و شيعه بود دائما با غلامش عثمان بر سر دين بحث و مجادله داشت. تا اينکه روزي نزد مقام ابراهيم عليه السلام در برس , در حاليکه عده اي از رعيت و عوام هم در آنجا حضور داشتند ابن الخطيب به عثمان گفت: الان حق را واضح و آشکار مي نمايم . من در کف دست خود نام آنهائي را که دوست دارم مي نويسم (علي و حسن و حسين عليهم السلام ) و تو هم نام آنهايي را که دوست داري بنويس آنگاه دستهاي نوشته شده مان را باهم مي بنديم و در آتش مي کنيم دست هر که سوخت بر باطل است و هرکه سالم ماند بر حق است . عثمان نمي پذيرد و مادرش که آنجا حضور داشته با ناسزا گفتن و لعن و نفرين مردم و شيعيان از پسرش دفاع مي کند که در اين اثنا چشمش نابينا مي شود. اطباي بسياري براي او آوردند اما از دست کسي کاري ساخته نبود. در اين ميان زنان مؤمنه اي که او را مي شناختند به او گفتند که آن کسي که ترا کور کرد حضرت صاحب الامر عليه السلام بود اگر شيعه شوي و دوستي او را اختيار کني و از دشمنان او بيزاري جويي ما ضامن مي شويم که حق تعالي به برکت آن حضرت ترا شفا عنايت فرمايد و گرنه از اين بلا براي تو راه خلاصي وجود ندارد .

آن زن به اين امر راضي شد و شب جمعه به همراه عده اي از زنان به مقانم حضرت صاحب الامر در حله رفتند و ام عثمان داخل مقام شد و زنان در کناري خوابيدند. مدتي بعد ام عثمان با چشمهاي بينا از مقام خارج شد و به نزد زنان آمد در حاليکه آنها را تشخيص مي داد و رنگ لباسهاي آنها را هم مي گفت. از او کيفيت امر را جويا شدند در جواب گفت: وقتي شما مرا داخل مقام نموديد و از آنجا بيرون آمديد ديدم دستي بر دست من خورد و شخصي به من گفت: بيرون برو که خداي تعالي ترا شفا عنايت کرده است و از برکت اين دست کوري من رفع شد و مقام را ديدم که پر از نور شده بود. مردي را در آنجا ديدم گفتم: کيستي؟

گفت : من «محمد بن الحسن ( عليهما السلام )» هستم . و از نظرم غايب گرديد.

به واسطه همين واقعه هم پسرش و هم قبيله او شيعه شدند.

متن نمايشنامه

صحنه اول 

 

مکان: خارج شهر برس.زمان: گذشته .افکت همهمه مردم پخش مي شود. بعد از لحظاتي

ام عثمان در حالي که نور کم کم روشن مي شود با عصبانيت وارد صحنه مي شود.

 

ام عثمان    

خدا لعنتت کند ابن الخطيب. خدا ترا و همه کساني را که کور کورانه از تو تبعيت مي کنند بکشد. الهي به حق صحابه معظم سرت به سنگ بخورد الهي به زمين گرم ...

 

ام هاني       

)در حالي که با شتاب وارد صحنه

 مي شود و کمي هيجان زده به نظر مي آيد ) ام عثمان ! ام عثمان ! ... چه خبرت است چرا به زمين و زمان لعنت مي فرستي. استغفار کن. معصيت دارد به خدا. تف سر بالا است که به خودت بر مي گردد .

 

ام عثمان     

از کي تا حالا حق گوئي و نفرين دشمنان خدا تف سر بالا شده. من کجا به زمين و زمان بد گفته ام. من فقط اين از خدا بي خبران کافر را لعنت مي کنم, که چون بختک بر سر راه خداجويان و حق پرستان ظاهر شده اند و به نيرنگ و شعبده مي خواهند دين و اعتقاد آنها را به يغما ببرند. لا اله الا الله , پناه مي برم به خدا از اين دشمنان دين ...

 

ام هاني       

استغفرالله. از دست زبان تو

ام عثمان. خجالت نمي کشي به بندگان خدا تهمت مي زني.

 

ام‌رحمان    

( با ناراحتي وارد صحنه مي شود ) چه مي گوئي ام عثمان! فريادت تمام حله را بر داشته است. لحظه اي زبان به دهان بگير. اصلا متوجه هستي که چه مي گوئي؟

 

ام عثمان      

خوب هم می فهمم به مرديکه نعثلی نفرين مي فرستم که ان شاءالله چشمش هم مانند دلش کور شود تا مردمان از شر او و امثالش راحت شوند . حيا نمي کند. از خدا نمي ترسد که ائمه کفر و ضلالت را, به جاي امامان نور و هدايت بين مردم تبليغ مي کند. حقانيت و نورانيت ابوبکر صديق و سيد ما عمر را انکار می کند؟ (رو به سمتي که از آنجا وارد صحنه شدند ) از خدابترس مرد ! از صحابه بزرگوار رسول خدا شرم کن.

 

(در مدتي که ام هاني و ام رحمان سخن مي گويند ام عثمان همچنان زير لبي مشغول بد و بيراه گفتن است) 

 

ام‌رحمان      

بي خود شلوغش کرده اي. مگر آن بنده خدا حرف بدی زد. خوب اگر حق با پسرت بود بايد پيشنهاد او را عمل می کرد تا معلوم شود حق با کيست .

 

ام هاني        

ام رحمان درست مي گويد. همانجا هم همه به عثمان ,پسرت , گفتند که اگر اين همه مطمئن است  که حق با ابوبکر و عمر و عثمان  است, به پيشنهاد ابن الخطيب, که مردي متقي و پارسا است, عمل نمايد.

 

ام‌رحمان     

بله  نام آنها را کف دستش مي نوشت و با ابن الخطيب که نام علي و حسن و حسين ( عليهم السلام ) را کف دستش نوشته بود , دستانشان را در آتش مي کردند تا حق از باطل روشن شود.

 

ام هاني        

مگر با او قرار نگذاشته بود دست هر که سالم بماند نشان دهنده حقانيت اعتقادش باشد.

 

ام‌رحمان  

حال کجاي اين سخن ايراد داشته که ترا اينگونه از جا بدر برده و عنان اختيار از کفت  ربوده, الله اعلم .             

 

ام هاني    

 

مگر آنکه بگوئيم تو از رو شدن دست خود و پسرت هراسان بودي و هر دو شما از باطل بودن عقيده تان با اطلاع بوديد, که حاضر نشديد زير بار اين قضيه برويد .

 ( در حيني که ام هاني اين سخنان را مي گويد کم کم توجه ام عثمان که لحظه به لحظه با اين سخنان بيشتر خشمگين مي شود به او جلب مي شود )

 

ام‌رحمان  

چون مي دانستيد ابو بکر و عمر را که به حق و جانشين رسول الله صلي الله عليه و آله مي دانيد, فاصله اي از زمين تا ستاره ثريا با حق و وصايت دارند .

 

ام عثمان     

خاموش ! کافران بدبخت شما هم چون آن نَعثَل, گمراه هستيد. چشم دل شما هم کور شده و بر دلهايتان مهر خورده. الهي روز خوش نبينيد الهي چشم ظاهر شما هم چون چشم باطنتان کور شود, الهي... الهي (آنقدر ناسزا گفته که ديگر نمي داند چه بگويد)

 

همچنان که ام عثمان مي خواهد ناسزاي جديدي پيداکند و بگويد ناگهان حس مي کند که جائي را نمي بيند با سر گشتگي به اطراف نگاه مي کند و دستهايش را براي پيدا کردن موقعيتش به اطراف حرکت مي دهد.

 

ام عثمان

چرا همه جا تاريک شد. چه ظلمتی, جلوی پايم را هم نمی بينم.

 

ام‌رحمان     

انگار هر چه ما مي گوئيم نمي شنود يک گوشش در است و ديگري دروازه.

 

ام هاني       

خدا هدايتش کند نه منطق در او اثر دارد نه با ملايمت و نرمش به راه مي آيد .

 

ام عثمان  

ام هاني ! ام رحمان ! کسوف شده شما کجا هستيد چرا همه جا تاريک است. تا کنون چنين ظلمتي نديده بودم. عين قبر تاريک شده . ام هاني !

کجايي ؟ شما هم چيزي نمي بينيد.

 

ام رحمان و ام هاني  تازه متوجه

ام عثمان شده اند و با تعجب به او نگاه مي کنند و به يکديگر مي نگرند.

 

ام‌رحمان  

آنقدر حرفهاي پرت و پلا و بيراه گفته که عقلش هم آشفته شده است. چه مي گويي زن کدام ظلمت, کدام کسوف؟

 

ام هاني       

نکند ضعف کرده اي و چشمهايت سياهي مي رود چند لحظه اي بنشين .          

 

هر دو به سمت او مي روند و دستش را مي گيرند .

 

ام عثمان   

آه شما اينجا هستيد. ام هاني بگو چه شده چرا همه جا تاريک شده شما هم جايي را نمي بينيد ؟

 

ام هاني   

نه ما همه جا را مي بينيم و خبري از تاريکي و ظلمت نيست. همه جا روشن است و خورشيد وسط آسمان.

 

ام عثمان      

(در حالي که بيقرار شده) يعني چه؟ من خورشيدي نمي بينم. نور...ن ن نوري در کار  نيست.

 

ام‌رحمان 

( با تمسخر ) احتمالا چشمت به باطنت افتاده و ظلمت درونت ترا به وحشت انداخته .

 

ام عثمان   

من جايي را نمي بينم. ام هاني کمکم کن . ببين چه بلائي بر سر چشمانم آمده .

 

ام هاني   

چشمهايت سالم هستند. ام رحمان به نظرت اين چشمها مشکلي دارند ؟

 

ام‌رحمان 

( با تمسخر ) در چشمها که خير. اما در باطنش چرا .

 

ام هاني   

اکنون وقت گوشه و کنايه زدن نيست. اين بنده خدا به گمانم ناگهان نابينا شده بايد او را به خانه اش ببريم تا طبيبي به بالينش بيايد .

 

ام عثمان     

اي خدا چشمم! چه بلائي بر سرم آمده هيچ چيز نمي بينم. اي خدا ...

 

ام هاني    

آرام باش به خانه مي رويم ان شاء الله درست مي شود. بيا... بيا

 

 )در حال خروج از صحنه نور خاموش

 مي شود.  نور بر روي گروه سرود روشن مي شود و گروه سرودشان را مي خوانند (

 

صحنه دوم    

 

مکان: خوابگاه دانشجوئي. زمان: حال. نور صحنه روشن مي شود. هانيه و روناک در اتاقشان نشسته اند و مشغول کارهاي خود هستند که هستي به سرعت وارد اتاق مي شود.

 

هستي       

سلام بچه ها. ( هانيه و روناک به سمت او بر مي گردند ) آه نفسم گرفت.

 

هانيه       

سلام. چه خبرته مگه دنبالت کردن.

 

روناک     

نکنه تو قرعه کشي بانک بنز بردي که اينقدر هولي.

 

هستي      

اي بابا تو هم که دلت خوشِ ها. اما يک خبر خيلي هيجان انگيز براتون دارم. نمايش! قراره به مناسبت نيمه شعبان يک نمايش توي دانشگاه الزهراء اجرا بشه. عاليه مگه نه. تازه از اون بهتر اينه که کارگردانش دوستمه و چون کارهاي قبلي من و روناک را ديده و از طرفي تا روز اجرا فرصت کمي مونده ازم خواست تا با روناک هم صحبت کنم توش بازي کنيم. البته يک بازيگر کم داره بهش گفتم براش يک فکري مي کنم اگه هانيه تو هم دوست داشته  باشي ازت تست مي گيريم.  

 

روناک      

نيمه شعبان ديگه چيه ؟

 

هانيه        

منظورش روز ولادت منجی است .

 

روناک     

بابا جمعش کنين اين خرافات ديگه چيه! منجی يعني چي ؟... دور ما را خط بکش , نيستيم .

 

هانيه         

روناک باز هم که عجله کردي؟ هميشه بهت گفتم اول ببين قضيه چيه بعد در موردش قضاوت کن.

 

هستي       

غصه نخور نقشي که برات در نظر گرفتم مال خودت است . اتفاقا نقش هانيه  هم, اگه قبول بشه, بهش مي خوره. اصلا بابا خودتونين فقط چند سال مسنتر. مستند هم هست يعني قبلا واقعا اتفاق افتاده .

 

روناک             

گفته باشم رو من حساب نکن .

 

هستي

از تو ديگه انتظار نداشتم . کو پس اون همه عشق بازيگري و شم هنري. اين يک کار هنريه به اعتقاد و اين حرفها کاري نداره.

 

هانيه

چطور به اعتقاد ربط نداره مگر به مناسبت نيمه شعبان نيست . اين جور کارها هرچند که جنبه و ارزش هنري هم دارند اما بر مبناي واقعيات و بر پايه اصول اعتقادات بنا شده اند. مگه خودت نگفتي که داستانش واقعيه؟

 

هستي

من به اين استدلالهاي تو کاري ندارم اين را هم گفتم که روناک راضي بشه .

 

روناک

هانيه هر چند که من براي حرف تو ارزش زيادي قائلم اما نمي تونم به اين راحتي از اعتقاد خودم براي چيزي که هيچ استنادي نداره و کاملا با مذهب من متفاوتِ, بگذرم.

 

هانيه

روناک عزيزم اي کاش لااقل تو از مباني مذهب خودت خبر داشتي.

 

روناک

منظورت چيه؟

 

هانيه

عزيز من منجی ای که ازش صحبت مي کنيم همون مهدي موعودِ و اگر تو بجاي زود قضاوت کردن و سريع رد کردن کمي فکر کرده بودي و يا پيش از آن مطالعه داشتي...

 

روناک

خوب حالا مهدي يا هر کس ديگه چه ربطي به عجول بودن من داره ؟

 

هانيه

در کتب شما يعني اهل تسنن مثل کتب حديثي ما, روايات بسياري در مورد مهدي اومده که ايشان از اهل بيت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله هستند و نامشان نام رسول خدا است و زمين را از عدل و داد پر مي کنند همانطوريکه از ظلم و جور پر شده باشد. آنقدر اين  روايات زيادن که تمام علماي اهل سنت به صحت اين اعتقاد فتوا داده اند حتي متعصب ترين آنها.

 

روناک

(با تعجب) راست ميگي؟

 

هانيه

تا حالا مگه از خودم حرفي زده بودم.

 

هستي

نه بابا اين يکي را ديگه راست ميگي. هر وقت راجع به هر چي بحث کردي اينقدر سند و مدرک آوردي که همه را ساکت کردي. اما واقعا خيلي چيز باحالي را گفتي من نمي دانستم که سني ها هم امام مهدي را مي شناسند.

 

هانيه

تازه نکته جالب در همين است که بسياري از آنها اعتقاد دارند که ايشان از فرزندان فاطمه (سلام الله عليها) هستند.

 

روناک

(در حالي که هم تعجب کرده و هم کمي گيج و شرمنده شده) خوب من تا حالا ... يعني اصلا بابا اين حرفها را ولش کن من عاشق بازيگريم براي همين هم ... يعني ... راستي هستي  گفتي تمرين کي شروع ميشه؟

 

نور صحنه خاموش مي شود و بازيگرها خارج مي شوند و نور بر روي گروه سرود روشن مي شود و گروه سرودشان را مي خوانند.

 

صحنه سوم

 

ام عثمان در صحنه نشسته است و با خود سخن مي گويد.

 

ام عثمان

اي خدا اين چه درد بي درماني بود. چرا اين بلا را بر سر من آوردي... از اين درد و مرض بدتر هم نيش و کنايه هاي مردم است. مثل گاو پيشاني سفيد شده ام. هر جا مي روم پچ پچ و نيشخند مردم آزارم می دهد. مي گويند اين همان است که خدا چشمش را کور کرد تا عبرت همگان گردد. آن صفوراي گيس بريده را بگو که مي گفت بهتر بود زبانش از کار بيفتد تا از تيزي آن خلاص شويم. .. (روبه آسمان )حالا من يک حرفي زدم, ناراحت بودم مي خواستم از پسرم طرفداري کنم, اي خدا ! تو چرا اين بلا را بر سر من آوردي؟... خدا لعنتت کند عثمان , پسرک کم خرد, آخر تو چرا با اين مردم سر به سر گذاشتي تو به مذهبت بودي آنها به مذهبشان. به تو چه مربوط بود که با آن ابن الخطيبِ  ... لااله الا الله ... آخر چرا آنقدر بحث و جدل کردي که او آن پيشنهاد خطر ناک را به تو بدهد. يکي نبود بگويد حالا که اينقدر پر روئي کردي تا آخرش هم مي ايستادي و دستتت را در آتش مي کردي دنيا که به آخر نمي رسيد... اما نه اگر دستش مي سوخت چه؟ ... از ابن الخطيب در عجبم که آنقدر به خودش مطمئن بود وچنين شرطي کرد ... هِي هِي اصلا هر چه مي کشم از اين زبان سرخ می کشم. اي کاش لال شده بودم وکلامی نمی گفتم. هِی هِی ...  

 

(ام هاني وارد مي شود در حالي که کاسه اي در دستش است. ام عثمان که متوجه ورود کسي شده خاموش مي شود و سعي مي کند بفهمد چه کسي وارد شده است.)

 

ام هاني

( به سمت ام عثمان مي آيد ) بگذار تا ضماد چشمت را عوض کنم مي گويند...

 

ام عثمان

ام هاني تو هستي. خوب, چه شد طبيب چه گفت؟ گفته بودند بهتر از او طبيبي در حله و اطراف آن يافت نمي شود. چه چاره اي براي درد من انديشيده؟

 

ام هاني

(در حالي که سعي مي کند به او نگاه نکند و بحث را منحرف نمايد) ام عثمان توکل بر خدا کن. خدا بزرگ است ان شاء الله ...

 

ام عثمان

(در حالي که مأيوس شده است ) بايد مي دانستم. وقتي تمام اطبائي که بر بالينم آمدند نظر دادند که درد من بي علاج است ...نه, از کسي کاري بر نمي آيد .

 

ام هاني

( دست بر شانه ام عثمان  مي گذارد ) مأيوس نشو , 

خدا گر زحکمت ببندد دري    

ز رحمت گشايد در ديگري

 

ام رحمان با کاسه اي آش وارد مي شود. ام عثمان مغموم و ناراحت در حال خودش است.

 

ام هاني

چقدر طول کشيد ام رحمان . مگر چه کارت داشتند ؟

 

ام‌رحمان

حُسنيه مادر عبد الله براي نذرش آش پخته بود فرستاد دنبالم تا براي ام عثمان  هم کمي بياورم.

 

ام رحمان  آش را در کنار ام عثمان  مي گذارد.

 

ام‌رحمان

( در حالي که مي نشيند ) تا آش را در کاسه بريزد مدتي آنجا معطل شدم. ماجراي ام عثمان ورد زبان همه بود. صفيه خواهر حُسنيه مي گفت خدا چشم ام عثمان را کور کرده است چون به حضرات معصومين عليهم السلام توهين نموده. خود حسنيه هم مي گفت که ام عثمان بايد توبه کند و بداند که به خاطر اعتقادات منکر و سخنان زشتش به اين روز افتاده است.

 

ام عثمان

مي دانم مردم چه مي گويند اما من نمي توانم به اين راحتي اعتقادم را کنار بگذارم و چيزي را باور کنم که به حقانيت آن اطمينان ندارم.

 

ام هاني

آيا به حقانيت آنچه  اکنون باور داری, اطمينان داري؟

 

ام عثمان

اين اعتقادات با گوشت و خون من آميخته است چطور مي شود به آنها شک کنم ؟

 

ام‌رحمان

اگر شک نداشتي دستت را در آتش مي کردي, يا پسرت که اعتقاداتش را از تو آموخته است اين کار را مي کرد با همان يقين که  ابن الخطيب آماده بود اين کار را بکند.

 

ام عثمان

من نمي توانم استدلالات شما را ... يعني... اصلا ام هاني! تو در مورد مسائل زيادي پيش از اين واقعه براي من سخن گفته اي اما بعضی از اعتقادات شما برای من باور کردنی نيست, مثلا امام غايب شما. بر فرض که تمام سخنان شما را بپذيرم اما فلسفه امام غايب را نمي فهمم.

 

ام هاني

ديگر کار از استدلال و دليل و منطق گذشته است. تو که تمام راهها را رفته ای. هيچ طبيب و داروئي نبوده که امتحان نکرده باشی, حالا بيا به همين امام غائب که فکر مي کني فايده اي ندارد توسل کن و از او بخواه که ترا شفا دهد.

 

ام‌رحمان

حرف خوبي می زند اتفاقا در خانه حُسنيه صحبت از اين بود که افراد زيادي نزد مقام حضرت صاحب الامر در حلّه شفا گرفته اند و به حاجات خود رسيده اند اگر تو هم ...

 

ام هاني 

راست مي گويد آنجا بهترين جاست. اگر شب جمعه هم برويم که روز مخصوص امام عصر ( عليه السلام ) است و هنگام مناجات و استجابت دعا ست, خيلي بهتر است.

 

ام عثمان 

چه بگويم براي من که ديگر فرقي نمي کند. به هر کس و هر چيزي متوسل شدم از امام شما هم کمک مي خواهم.

 (ام هانی و ام رحمان مشغول صحبت کردن می شوند)

خدايا با آنکه اميد چندانی ندارم اما عصر جمعه با اينها می روم تا به امامشان متوسل شوم... نمی دانم شايد گره از کارم بگشايد و شايد هم ... اما تو می دانی که چاره ای برايم نمانده. خدايا تو می دانی که کوری و بی آبروئی بد دردی است. ( با بغض در گلو ) خدايا اين تنها اميد من است نا اميدم نکن...

 

نور صحنه خاموش مي شود. نور بر روي گروه سرود روشن مي شود و گروه سرودشان را مي خوانند.

 

صحنه چهارم

 

روناک سر در گريبان و متفکر لبه سن نشسته است و متني هم همراه اوست که گه گاهي به آن نگاه مي کند. هانيه وارد صحنه مي شود و متوجه روناک مي گردد .

 

هانيه

کجائي بابا لنگِ ظهرِه. بچه ها صبحانه درست کردن الآن تمام مي شه.

 

هانيه  به سمت گوشه اي از صحنه مي رود تا دفترش را بر دارد. روناک به او توجه چنداني ندارد.

 

هانيه

خانومم خوابگاه با خونه فرق داره. تا حضرت عالي تفکر مي کنيد همه چيز تموم شده... ببينم داري چکار مي کني ( به روناک نزديک مي شود) متن نمايشنامه را مي خواني ؟

 

روناک

داستان جالبيه . هستي گفته بود که مستندِه ؟

 

هانيه

آره اتفاقا من داستانش را تو يک کتاب قديمی به نام العبقري الحسان خوانده ام. آخرش را می دونی؟ اين قصه منجر به شيعه شدن عده زيادي از سني ها شده.

 

روناک

مي دوني هانيه من از همان روز اولي که همديگر را توي همين اتاق خوابگاه ديديم و بينمون جارو جنجال به راه افتاد يک حس عجيبي نسبت به تو پيدا کردم... انگار که با بقيه فرق داشتي. با اين که من بيخودی سر نصب يک پوستر به تو گير داده بودم و فقط مي خواستم ترا مغلوب کنم, اما تو خيلي آرام بودي. وقتي هم گرد وخاک من خوابيد به من شربت تعارف کردي و به همين راحتي هم تو دل من جا کردي. براي همين هميشه بهت اعتماد کردم و مي دانستم که حرف بي خود نمي زني و همين هم باعث شده که دوستت داشته باشم و هم اتاقی ات باقی بمانم.     

 

هانيه

( در حالي که کنار او مي نشيند و دستش را دور گردن او مي اندازد) اين فقط براي اين بود که فهميدم پشت تمام اين هاي و هويَت يک قلب پاک و مهربونه. به قول معروف: از آن نترس که های و هوی دارد...

 

روناک

( در حالي که به او لبخند مي زند) بخاطر همين اخلاقتِه که دوست دارم چيز هائي را که با هيچ کس ديگه در ميان نمي گذارم با تو درميان بگذارم. راستش بيشتر بخاطر تو هم بود که قبول کردم تو نمايش بازي کنم. با اينکه بعضی چيز هاش  برام نا مفهومه.

 

هانيه

خيلی چيزها هستند که ما ازشون سر در نمياريم و خوب نمي فهميم اما معمولا اين نفهميدن ما باعث ميشه که به دنبالشون بريم تا ازشون سر در بياريم. مثل بچه هاکه وقتی به دنيا ميان, چيزی از دنيا نمی دونن اما آنقدر کنجکاوی می کنن تا دنيا را بشناسن. به همه چيز دست می زنن به همه جا سرک می کشن. آدمهای موفق هم کسانی می شن که اين روحيه کنجکاوی را هميشه در خودشون دارن و به دنبال جواب تمام سؤالهاشون می رن.

 

روناک

ای کاش بتونم جواب سؤالهام رو پيدا کنم و بفهمم.

 

( نور صحنه خاموش مي شود. نور بر روي گروه سرود روشن مي شود و گروه سرودشان را مي خوانند)

 

صحنه پنجم

 

گوشه اي از صحنه نور سفيدي روشن است. ام عثمان که به کمک ام هاني و ام رحمان راه را تشخيص مي دهد وارد صحنه مي شود .

 

ام‌رحمان

اين هم مقام صاحب الامر (عليه السلام). ام عثمان ديگر رسيديم.

 

ام هاني

ما ترا مقابل مقام مي گذاريم خودمان هم بيرون اينجا استراحت مي کنيم.

 

ام عثمان

اين آخرين اميد من است اگر که ...

 

ام هاني

شايد تو هنوز باور نداشته باشي که تنها جائي که مي تواني به شفايت اميد داشته باشی همين جاست. اما ما ترا با اعتقاد کامل از شفا گرفتنت به اينجا آورده ايم.

 

ام‌رحمان

بيا, بيا همين جا بنشين. کسی که بايد او را صدا کنی و به او توسل نمائی « مهدی( عليه السلام)» خوانده می شود.

 

ام هانی

او را« ابا صالح» هم می خوانند. درماندگان و بيچارگان نيز او را با « يا فارس الحجاز » خطاب می کنند. در شرق و غرب عالم بيچاره ای نيست که او را بخواند و نام او را بر زبان جاری سازد مگر آنکه ندای او را جواب می‌دهد. او امام زمان ما و حجه خدا بر روی زمين است.

 

ام عثمان

چه بيچاره ای بيچاره تر از من؟ چه دردمندی دردمند تر از من؟ نمی دانم که آيا به امام شما اميدی هست يا نه؟ نمی دانم که اگر او, همانگونه است که شما می گوئيد, آيا به چون منی که تا کنون به او اعتقاد نداشته است هم عنايتی می نمايد يا نه؟

 

ام‌رحمان

تو تا کنون چيزی از محبت اهل بيت پيامبر خدا (صلی الله عليه و آله) شنيده ای؟

 

ام هانی

اين حرفها را رها کن. ما ترا اشتباه نياورده ايم. به زودی اگر در وجودت ذره ای نور باشد, خواهی فهميد.

 

ام عثمان مي نشيند و ام رحمان وام هاني گوشه ديگر صحنه مي نشينند و کم کم دراز مي کشند.

 

ام عثمان

(سرش را به سمت آسمان مي گيرد) نمي دانم چه بايد بگويم اگر تو واقعا هماني که به من گفته‌اند مي‌داني من چه مي خواهم و براي چه آمده ام. من با نا اميدي تمام بعد از آنکه هر طبيبي مرا جواب کرد به جائي آمده ام که وصفش را زياد شنيده ام اما خودم هنوز ... گفته اند تو پناه بيچاره گانی, يا بن الحسن من بيچاره ام. گفته اند شفای دردمندان بدست تو است, من دردمندی محتاج شفايم. گفته اند بيچارگان ترا يا فارس الحجاز خطاب می کنند ... يا فارس الحجاز يا فارس الحجاز يا مهدی ... ( در حالی که اين کلمات را تکرار می کند سرش را پائين می اندازد و می گريد)

 

نور سبزي بر قسمتي از صحنه مي تابد . ام عثمان  سرش را بلند مي کند و انگار که حضور کسي را حس کرده باشد به اطراف نگاه مي کند. ناگهان حس مي کند که مي تواند ببيند.

 

ام عثمان

آه خدايا ( به چشمهايش دست می کشد و به اطراف نگاه می کند و به سمت نور سبز خيره مي شود . انگار که از ديدن شخصي متعجب شده است ) آقا شما کيستيد؟

 

افکت پخش مي شود: «من حجه بن الحسن هستم.» ام عثمان مات و مبهوت به نور سبز خيره مي شود که محو مي شود. لحظه اي به اطراف نگاه مي کند و بعد لبه سن مي نشيند و می گريد . براي لحظاتي سکوت عميقي صحنه را فرا مي گيرد و بعد هستي کم کم از جايش بلند مي شود و بدنبال او هانيه هم بلند مي شود . هستي به سمت روناک که غمزده نشسته است مي رود .

 

هستي

حواست کجاست ؟ چرا بقيه ديالوگت را نگفتي ؟بابا پس فردا نمايشه هنوز يک دور کامل تمرين نکرده ايم.

 

روناک

( در حالي که حالش منقلب است) هانيه بگو چرا امام مهدي ( عليه السلام) به اون زن سني کمک کرد؟ مگه اون زن بهش توهين نکرده بود؟ مگه تا لحظه آخر هم نسبت به او در شک نبود؟

 

هانيه

خداي رحمان و رحيم براي بندگانش راههايي براي ارتباط با خودش قرار داده, که يکي از اين راهها, امام رئوفيِه که ريسمان متصل بين زمين و آسمان است . امام رئوفي که, هيچ سائلي دست خالي از نزدش خارج نمي شه, حتي اگه اونو تو اعتقاداتش قبول نداشته باشد. حتي اگر سني يا مسيحي و يا کافر باشه, چون امام درِ رحمت خداست. رحمت پهناور و بيکرانِ که محبت و رحمتش فراگير تر همه است. وجودِ او پناهگاهی برای هر بی پناهيِه. آغوش امن خودش را برای هر بی چاره ای گشوده و هر که به او رو بياره ايمنِه. امام مثل پدری دلسوزِ. يک پدرِ دلسوز تمام فرزندانش را, حتی آنهائی را که خطا کارن و يا از پيشش رفتن, دوست داره. و اگه روزی پيشش بيان و ازش کمک بخوان به اونها کمک می کنه. و آغوش پر مهر و محبتش هميشه بروی آنها باز است.

از مشرق نگاه تو جاريست بوی عشق

ای آفتاب عاطفه ! ای آبروی عشق

تو انعکاس آبی صبح و صداقتی

شفافتر  زآئينة  رو بروی  عشق

فردا بهار می دمد از نغمه ات زلال

فردا بهشت می وزد ازچارسوی عشق

موعود من که چشم به راهت نشسته ايم

آواز می دهيم ترا با گلوی عشق

آئينه می شويم به تکثير بامداد

آئينه طلوع تو ای آرزوی عشق!

 

نور صحنه خاموش می شود . دعای آخر خوانده می شود.

 

 

منابع

کتاب العبقری الحسان صفحه122

کتاب اشتياق اطلسيها صفحه91

 

 

شخصيتهاي اصلي :

هانيه : دانشجوي الهيات , متين , با معلومات بالا

روناک : دانشجوي هنر, سني

هستي : هم کلاسي روناک , نسبت به دين بي تفاوت

ام عثمان : (همان روناک است ) ميان سال , سني ,تند خو, دمدمي مزاج( همسرش از علماي سني بوده است )

ام هاني: همان هانيه است, شيعه , مهربان , با معلومات ديني بالا  

ام رحمان: همان هستي است , شيعه , يک فرد عامي و معمولي

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:41  توسط   | 

 

ضمیمه یک

نمایش برادران

 

 

 

(( نه آن سوی ابر))

جوانی مشغول خواندن دکلمه پشت تریبون است . فرد میان سالی بین مجلس می چرخد و به مردم شکلات تعارف می‌کند.

سلام برشما ای مولا و ای آقایم  .سلام بر شما آنهنگامی که نماز می خوانید

و آن هنگامی که به رکوع می روید وسجده می کنید و سلام برشما در جمیع حالات

سلام برشما  یابنَ الاَنوار الظّاهِرَه و الاَعلامِ الباهره سلام برشما ای سبیلُ الله و الی نورُ الله

قبل از هرچیز شهادت می دهم که :شما حجت الهید و امام و هادی من هستید هیچگاه غیر از شما را ولی برنمی گیرم .شهادت می دهم که وعده خدا درباره شما حق است و من از زیادتی دروان غیبتِ شما به شک نمی افتم .در این دورانِ دوری و فراق ,خدمتگذاری به آستان شما آرزوی امام صادق (ع) بود که فرمودند : لَو اَدرَکتُهُ  لَخَدمَتُهُ  اَیّامَ حَیاتی .اما چه کنم که نوکریت را کرده باشم شما هرچه بگویید من در تحت فرمان شما هستم .

شما همیشه به یاد شیعیانتان هستید و از آنها دستگیری می کنید و این سخنتان با واقعیت در می آمیزد که :

انا غیر مهملین لمراعاتکم  و لا ناسین لذکرکم و لو لا ذالک لنزل بکم اللاواء و اصطلمتکم  الاعداء

ای کاش شما را می دیدم و رو بروی شما می ایستادم و مستقیماً می گفتم :

شکراً  لک یا سیدی و مولای .

اما چه می گویم چطور چشمهای آلوده ام را بجمال شما بیندازم مگر به تفضل شما .

مولای من شما را از ته دل دوست می دارم و می دانم که ما باعث شده ایم که غیبت شما طولانی شود اما ما قصدی نداریم ، از غفلت و بی توجهی ماست که چنین شده .

جوان :

(خطاب به جوان) آقا ببخشید ، معذرت می خوام صحبت شما رو قطع می کنم . می خواستم بگم اینهمه که صحبت از امام زمون می کنید به چه کار مسلمانها میاد ؟امامی که خودش غایبه چه کاری ازش میاد؟ ارتباطی با مردم نداره. تازه اگر از وضع مردم مطلع هم باشه، براشون چی کار می کنه؟  چه گرهی از  کارهاشون باز می کنه ؟

میانسال:

 

(مجری برنامه و صاحبخانه سعی در نشاندن و آرام کردن میانسال می کنند )

اجازه بدهید آقا ، طوری نشده،  یک اشکالی گرفتن می خواهیم با هم راجع بهش صحبت کنیم . آقای عزیز اوّلاً شما خودتون  تو این مجلس مشغول خدمتگزاری هستید . اگر به این مراسم اعتقاد ندارید، پس چرا دارین شکلات پخش می کنید ؟

جوان :

آقا من همسایه این خونه هستم طبقه بالا / توی همین ساختمان زندگی می کنم . این شکلاتها را هم خانمم نذرکرده که توی مجلس پخش کند . خودش که نمی تونه از جاش تکون بخوره ما رو مأمور کرده بیاییم نذرایشون رو ادا کنیم

میانسال:

خدا انشاء ا... حاجتشون رو روا کنه

جوان :

همین دیگه اون هم مثل شما فکر می کنه . آخه آقا جون، مریضی که بیشتر از یک سالهِ گرفتار رختخوابه هرچی دکتر و بیمارستان و کلینیک تخصصّی و فوق تخصصّیه دور زده، اما نفهمیدن چشه ،پس فردا صبحم قراره ببرنش آلمان برای ادامه درمان، با این چهار تا شکلات چطوری خوب میشه ؟

میانسال:

خدا انشاء الله سلامتی بده ، خیلی متأسف شدیم به هر حال ما معتقدیم اما م عصر،باقیمانده خدا روی زمینه، پدر مهربونیه که بر حالات فرزندانش نظارت داره ، غم و شادی اونها رو می بینه .

جوان :

نظارت داره ؟ چطوری می بینه درحالی که ما بیشتر از یک ساله در مطب هردکتری رو زدیم نا امید برگشتیم . هر داروی گرون و ارزونی رو خریدیم هیچ اثری ندیدیم . ( در حالیکه بغض می کند )  هر روزمون دریغ از دیروزه و حالا هم با ناامیدی تمام، داریم می ریم که در خونه خارجی ها رو بزنیم .

میانسال:

همدردی ما رو بپذیریدآقا. ولی آقای محترم یه اشکالی اینجا هست . خیلی از ما ها امام زمان رو وقتی به یاد می آریم که همه درها به رومون بسته شده . وقتی از همه جا دل می بریم، یاد نذرکردن برای او می افتیم . متأسفانه بیشتر ما یادمون میره که امام علیه السلام پدر شفیق همه ماست .

 مشکلاتمون رو پیش هر غریبه و آشنایی می بریم جز اون پدر واقعی . تو مجلس او هستیم اما یادمون می ره راجع به دردها و مشکلاتمون با او صحبت کنیم . با سرو دل سیری می خواهیم نذرومون رو ادا کنیم و مجلس روترک کنیم . تو تاریخ هم از این نمونه ها زیاد اتفاق افتاده ، آدمهایی که از توجهات مولای خودشون غافل بودند.می خواهید یک نمونه‌اش رو ببینید  من و دوستم یکی ازاین داستان های واقعی رو براتون اجرا می کنیم تا ببینید .

جوان :

( صدای در زدن کسی از بیرون شنیده می شود. پدر حیدر علی است. )

حیدر علی ... حیدر علی ...

پدر :

( جوان در حالیکه لباسش را عوض می کند و یک کت بلند طلبگی می پوشد و یک عرق چین بر سر می گذارد)

آمدم ، آمدم(به سمت درخروجی می رود. فرد دیگری درحالیکه عبابردوش دارد،درآستانه در قرار می گیرد )

جوان :

سلام پدرجان خوش اومدید . منو سرافراز کردید . چه عجب که قدم رنجه فرمودید و به اصفهان اومدید

حیدرعلی:

( پس از سلام و احوالپرسی )  عجب هوای سردیه ! تا مغز استخوان نفوذ می کنه . همین سرما باعث شده که مادرت اصرار کنه بهت سر بزنم .

آخه پسر توی این زمهریر، که همه حجره های  مدرسه خالیه ، من نمی دونم تو چه اصراری داری که اینجا رو رها نکنی ( درحالیکه می لرزد و عبا را به خودش می پیچد ) وقتی داشتم می آمدم، خادم حوزه هم داشت در مدرسه را قفل می کرد و می رفت خونه... اون چراغ نفتی رو بیار نزدیک، خیلی سرده .

پدر :

شرمنده ام پدر ، نفت چراغ تازه تمام شده

حیدرعلی

عیبی نداره، شب زیر کرسی می خوابیم

پدر :

خجالت زده ام، مدتی است ذغال نداریم، کرسی هم سرد ه.

حیدرعلی:

چرا فکر زمستانت را نکردی پدر جون. خوب پیشتر تهیه می کردی . نکند پولش را نداشتی ...

 ( حیدر علی خجالت زده ایستاده ) ببینم مگر اینجا به شما شهریه ماهانه نمیدن ...؟

پدر :

( باخجالت و لبخند تلخ ) چرا، شهریه که میدن ... اما خیلی زود تموم میشه. آخه نزدیک پنجاه روزه ، که اصفهان به خودش  رنگ آفتاب ندیده . خاک زغال هم خیلی گرون شده . اجازه بدید یه کمی نفت از طلبه های دیگه قرض بگیرم .

حیدرعلی:

زحمت نکش ، جز من و تو هیچکس توی مدرسه نیست . خوب پسر تو که می گی وظیفه ات دفاع از دین خدا است، و موندی اینجا که معارف پیغمبر و امامها را یاد بگیری، بگو ببینم تو این سوز و سرما می خواهی امشب چطوری خودتو گرم کنی ؟ حرف من و مادرت هم که به خرجت نمی ره برگردی سده تا فصل سرما تموم بشه .

پدر :

شرمنده ام ... من ... من یک عبای پشمی خوب دارم می خواین بیاندازم روی شما ؟!

حیدرعلی:

( در حالیکه عبا را به سرش می کشد و روی صندلی یا گوشه صحنه چمباتمه می زند ) عبا را بکش به سرخودت که سرما استخوونت رو نسوزونه

پدر :

( بازیگر نقش حیدرعلی کت بلند را در می آورد و با حالت نقش جوان ادامه می دهد )

حیدر علی و پدرش، اون شب رو توی سرمای شدید حجره بدون هیچ وسیله گرمایی، به خواب رفتند . شمع سر طاقچه هم که با نور کم خودش حجره رو روشن کرده بود، تمام شد و همه جا تاریک شد . دو تا غصه بزرگ، اون شب حیدرعلی رو رها نمی کرد . سرمای بیرون و شرمندگی درون . شب از نیمه گذشته بود و توی سکوت فقط برف می بارید . ناگهان شنید که کسی به شدت در مدرسه را می کوبه و او را صدا می کند .

جوان :

         جوان عبایی را که به پدرش تعارف کرده بود را به خود می پیچد و به طرف در ورودی  می‌رود.

صدای کسی که پشت در است از بلند گو ها شنیده می شود

شیخ حیدر علی، با تو کار دارم، در را باز کن .

صدا :

این دیگر کیه که منو می شناسه .(بلندتر) این در قفله آقا، خادم مدرسه هم امشب رفته خونه اش، فرمایشی دارین بفرمائین ؟!

حیدرعلی:

(زیر لب)

این چاقو را ازشکاف در بگیر و در رو باز کن

صدا :

( در حالیکه مشغول بازکردن در می شود ) فکر می کردم باز کردن در با چاقو، رمزی است بین من و خادم. حالا معلوم شد شما هم از اون خبر دارید ( صدای باز کردن قفل و باز شدن در شنیده می شود )

حیدرعلی:

( با خجالت و دستپاچگی)  سلام آقا

حیدرعلی:

سلام بر تو شیخ ، دستانت را جلو بیاور ( صدای ریخته شدن چند سکه )

صدا :

...این همه سکه ... اینها برای چیست ؟

حیدرعلی:

اینها مال توست . بگیر حیدر علی

صدا :

مال من ؟

حیدرعلی:

بله مال توست ، مال تو برای خرج کردن .

صدا :

ببخشید من فراموش کردم تعارف کنم بیایید تو . پدرم هم دیروز از سده اومده اند

حیدرعلی:

نه ، باید بروم، شما باید اعتقادتان بیشتر از اینها باشد. به پدرت بگو این همه گلایه و شکایت نداشته باشد بگو شما صاحب دارید

صدا :

می دونید آقا پدرم تقصیری نداره، آخه سرما بی داد می کنه و، من هم هیچ وسیله گرم کننده ندارم . از این گذشته حجره هم دیشب تا حالا کاملاً تاریکه

حیدرعلی:

روی تاقچه، بالای صندوق خانه یک شمع گچی داری، که فراموشش کرده ای. امشب را تا صبح با آن سر کن . صبح فردا برایتان خاک زغال می آورند . در اصفهان بمان و درست را با جدیت ادامه بده

صدا :

 

 

چشم آقا ، زحمت کشیدین آمدین ، لطف کردین .

حیدرعلی:

( پدر حیدر علی که در اثنای جملات آخر از جا برخاسته به طرف در ورودی می رود و تعارفات آخر حیدر علی را می شنود . ) پسر جون، این موقع شب، توی این برف، لب و دهان آدم از سرما یخ می زنه داری با کی حرف می زنی؟ بذار ببینم .( به حالت وارسی این که چه کسی بیرون ایستاده از صحنه خارج می شود. بازیگر نقش حیدر علی هم لباسش را عوض می کند .)

پدر :

( حین تعویض لباس ) حیدر علی و پدرش، هر چه کوچه را وارسی کردند، هیچ ردپایی روی

 برف ها ندیدند، و تازه فهمیدند این وجود مقدّس امام عصر بودن که نیمه شب به اونها سر زده اند و بهشون رسیدگی کرده اند . صبح فرداش، وقتی داشتن نماز صبح می خوندن، کارگرها یک گاری، پراز  خاک زغال رو توی راهروی مدرسه خالی کردند . آقای عزیز ما وقتی چنین مولا و آقایی داریم چرا باید در خونه دیگرون رو بزنیم. برای چی باید با ناامیدی به هر کس و ناکسی روبیاندازیم؟ .

جوان :

فرمایش جنابعالی درست. خیلی هم ممنون که این قصّه تاریخی رو برای ما اجرا کردین. امّا حقیقتش من نمی تونم قبول کنم ، که وقتی همسرم مریضه، دست روی دست بگذارم و ...چه خبر شده؟

میانسال:

( در اثنای صحبت میانسال مداحی با کت بلند و کلاه فینه ای و عبا وارد مجلس می شود و به صاحبخانه و مجری برنامه اصرار می کند برنامه اش را اجرا کند و زودتر برود )  

 

( خطاب به جوان ) معذرت می خواهم آقا، من مجلس دارم باید بروم، این حاج آقای ...( صاحبخانه) از دوستان ماست. گفته چند دقیقه هم شده، باید بیایی بخوانی . ( در حالی که میکروفون را جلو دهان خودش می کشد ) خیلی مصدع آقایان نمی شوم ، به اندازه چند دقیقه و التماس دعا . از خانمها هم تقاضا دارم سکوت رو رعایت کنند و بچه ها شون ساکت نگه دارن انشاا ... همه به فیض برسیم.

پیرمرد :

آقا ... آقا ...

جوان :

چون ماه شعبان آمد و هلال نو پیدا شد. هم ماه شعبان آمد و هلال نو پیدا شد . خانوم اون بچت رو نگه دار . یه خورده خودته جمع و جور کن ها........ ها....

پیرمرد :

پیرمرد :

آقا آقا این کیه اومده .

جوان:

چیکار داری بابا جون .

پیرمرد :

مثل اینکه مجلس را عوضی اومدید .

جوان :

نه جانم . دل از تو غمین شد ای هلال باریک .

پیرمرد :

آقا جون آقا جون اشتباه اومدی آقا جون من، پدرمن، اشتباه اومدی .

جوان :

وایسا آقا جون ، من خودم می دونم . من خودم هزار تا مجلس گردوندم می دونم چی کار کنم .

پیرمرد :

آقا..... آقای ... (صاحبخانه) شما ایشون را دعوت کردید؟..... صاحبخونه کجاست ؟

جوان :

صاحب مجلس امام حسینه آقاجون. یعنی چی؟  ها... ها... خانوم اون بچت نگه دار سرو صدا نکنه  

پیرمرد :

پدر جون اینجا امروز جشنه . اینجا امروز برای عید ...

جوان :

عیب .... عیب اینه که مواظب بچه نباشن شلوغ کنه .

پیرمرد :

پدرم عیب نیست ، عیده .

جوان :

عیده... چی آهان خوب معلومه نیمه شعبونه من هم دارم شعرش رو می خونم دیگه .

 خانم ساکت باش .

پیرمرد :

ما اینجا زن نداریم آقا ( در صورت لزوم ) زن ها قسمت دیگه ای هستند

جوان :

پس بگو دردش چی یک ساعت اینجا وایساده ، بابا خیلی خوب الان می خواهی توی این مجلس برات زن جور کنم ؟

پیرمرد :

ای بابا، پدرجون من زن دارم.

جوان :

زن داری ؟

پیرمرد :

دارم به جان شما

جوان :

دومی اش را می خواهی بگیری ؟

پیرمرد :

نه والا یک دونه بسه

جوان :

تو این دوره زمونه جرات می خواد کسی دو تا زن بگیره ها ... های ( ادامه ی خواندن )

پیرمرد :

آقا آقای ... ( صاحبخانه ) ایشون از کجا اومدند

جوان :

اخ این چقدر آتیشش تنده . آخه الآن نمی توانم برات زن جور کنم برو بعداً بیا

پیرمرد :

پدر جون اصلاً این حرف ها چیه ؟ من گفتم اینجا زن نیست من کی گفتم ...

جوان :

این جا زن نیست ، نباشه ، جای دیگه، چیزی که فراوونه زنه، تو چرا انقدر حرص و جوش می خوری لا اله الا ا... زن نیست... زن نیست

پیرمرد :

اینجا نه زنی وجود داره نه کسی زنی می خواد

جوان :

لا اله الا ...، پس اینجا چی

پیرمرد :

بابا اینجا مجلس جشن و سرور

جوان :

جشنه ؟

پیرمرد :

بله آقا جشنه

جوان :

آقا خیلی معذرت می خواهم از حضار محترم این را زودتر می گفتی اول یک کف مرتب برای عروس و دوماد بزنید، محکم بزنید ماشاا... بزن، باریک ا... بگو بینم فامیلت چی ، یک کارت عروسی بده به من ، من از طرف خودم اصالتاً و وکالتاً همسایگان و بستگان و سایر آشنایان و فامیل و تمام کسانی که قدم رنجه فرمودند تشریف آوردند تبریک می گم ، یک کف مرتب برای عروس و دوماد بزنید بزن بزن زودتر محکمتر.

 عوض اینکه به کردار غلط دست بزنید                   برای عروس و دوماد کف کف... کف بزنید

پیرمرد :

آقا... آقا ببخشید داشتم برنامه اجرا می کردم ها...آقای...( صاحبخانهآقای مجری این چه وضعیته

جوان :

( میانسال که از وضع به وجود آمده به شدت عصبانی شده، با اعتراض به طرف صحنه می رود )

همین کارها را می کنید که جوانها از این مجلس ها فراری هستند دیگه ، آقا این بنده خدا زحمت کشیده مطلب آماده کرده، شما آمده اید وسط برنامه میکروفونش را می کشید ، آخه این چه وضعیه حاج آقای ... ( صاحبخانه ) این دوست شما که آبروتون را برد .

میانسال:

حالا مگه چطور شده آقا، ایشون مال همین مجلسه یک کمی دیرتر و زودتر فرقی به حالش نداره، من باید با این پا دردم تا آخر شب ده تا مجلس برم .

پیرمرد :

اون وقت شما با این رفتارتون توقع دارید همه پای منبرتون هم بنشینند و کیف هم بکنند. کدوم جوونی این رفتارها را قبول می کنه ؟

میانسال:

مگه خوندن من چشه آقا، اصلاً ما قدیمی ها یه جوری می خونیم همه پسنده. هیچ کس از خوندن ما بدش نمیاد. همین جوونها ، نه همین جوونها رو ببین خیلی هم خوب کف می زنند .یک کف به افتخار آقا بزنید... هان.. هان...  باریک ا...

پیرمرد :

همین دیگه، شما دل خوش کردین به چهار تا جوونی که شما بخونید یا نخونید، مشتری این مجلس ها هستند آخه این برخورد شما، کدوم دین کمرنگی رو پر رنگ می کنه ؟ هیچ کدوم از ماشین هایی که توی خیابون،  صدای نوارشون به آسمون بلنده را رو جلوی این مجلس وا می ایستاند ؟

میانسال:

خیلی خوب آقا جون، ترش نکن، مزاح کردم شب عیدی لب مردم خندون بشه . البته من مجلس دیگه هم باید برم، امّا شما صحبتتون رو تمام کنید، من بعدش می خونم . حقیقتش من یک ربعی هست که اومده ام دیدم اونقدر مجلس جدّی و خشکه که انگار یادتون رفته امشب شب عیده. آقای محترم اول اخم هاتون رو باز کنین بعدا حرفاتون را ادامه بدین. منم اگر چیزی بلد باشم عرض می کنم

پیرمرد :

می بخشید آقا، من واقعاً فکر کردم شما می خواهید مجلس رو بهم بریزید که خودتون بخونید و برید

میانسال:

نه جونم، شما فرمایشتون رو بفرمایید استفاده می کنیم. اگر به من هم یه صندلی بدن، منم اینجا می نشینم

پیرمرد :

( صندلی می آورند و پیرمرد می نشیند میانسال  حالا به صحنه نزدیک تر شده )

بله آقا، داشتم عرض می کردم که، وقتی همسر من مریضه ، هر عقل سلیمی می گه باید بردش دکتر و درمانش کرد . نمیشه دست روی دست گذاشت و نشست که امام زمان به فریادش برسه . مریض باید دارو بخوره ، پرهیز کند ، برای اینکه  سلامتی شو به دست بیاره باید مراقبت بشه. همین طوری که علاج نمیشه .

میانسال:

آقا جون من ، مگه کسی گفته مریض رو نباید دوادرمون کرد . امّا همیشه که دوا و درمون افاقه

نمی کنه. مگه نشنیدی که میگن امام غایب مثل خورشید پس ابر می مونه. خورشید وقتی پشت ابره ، نورش که کم نشده. ابر نمی گذاره به ما برسه . اون داره نور خودشو میده. اون طرف تر آفتابه . حالا آدم عاقل ابرها رو رد می کنه، یا این که می نشینه زیر ابر، چراغ سه فیتیله ای روشن می کنه  ؟

 گناه ها و معصیت های ما حکم همون ابرها رو دارن که  جلوی خورشید رو گرفتن. باید ابرها رو کنار زد تا نور خورشید بتابه و هر درد ناعلاجی درمون کنه .

پیرمرد :

باز هم همون شد که حاج آقا . ببینید اگر شما می فرمایید که ما به جای رفتن به آلمان و دیدن اون پزشک متخصّص، می تونیم با پخش کردن این چهار تا شکلات، منتظر شفای امام زمان بشینیم ، من نمی تونم قبول کنم.

میانسال:

حاج آقا، اجازه می فرمایید من  یه چیزی عرض کنم؟

جوان :

آره جونم بگو

پیرمرد :

آقای عزیز ما هرگز نگفتیم شما دست از درمان خانمتون بکشید . ما می گیم دل به این و اون نباید بست. توی قصه حیدر علی هم، دیدید که امام زمان علیه السّلام به حیدر علی فرمودند: توی اصفهان بمون و با جدّیّت درست رو ادامه بده .هرگز نفرمودند پات رو دراز کن و فقط منتظر کمک ما باش. حالا اگه من یه دکتر مجربی پیشنهاد کنم، که قبلا از کارش نتیجه گرفته باشم، به شما معرفی کنم ، شما خانمت رو نمی بری پیشش؟

جوان :

چرا می برمش

میانسال:

یعنی نمی خواهید به اندازه یک پزشک متخصص به امام زمان توجه کنید؟ بهشون متوسل بشید ، گرفتاری تون روبا ایشون در میون بذارید؟  این حداقل کاری است که از توسّل به ایشون غافل نشیم. امام هم رسم آقایی خودشون رو بلدن . به موقعش هم دست محبتشون رو به سر ما می کشن .حالا من با دوستانم یک واقعه دیگر رو براتون بازسازی می کنیم تا ببینید توی دوران غیبت وظیفه ما در برابر مشکلات چیه

جوان :

( دو صندلی را کنار هم و یک صندلی را کمی دورتر از آن رو به تماشاگران می گذارد یا در صورتی که صحنه از لحاظ ارتفاع اجازه بدهد از دو قطعه پشتی استفاده می شود . بازیگر نقش جوان خودش نقش میرزا ( پیشکار ) را بازی می کند و یک جلیقه می پوشد و عرق چین بر سرش می گذارد . از یک طرف صحنه دو بازیگر یکی به حالت پدر و دیگری به حالت فرزند آماده ی ورود به صحنه هستند و در می زنند )

( ضمن در زدن ) یا ا... آقا تشریف ندارن ؟

پدر :

( ضمن مرتب کردن صندلی ها یا پشتی ها ) بفرمائید ، بفرمائید ( تا نزدیک در ورودی صحنه

 می رود و آنها را به داخل تعارف می کند ) خوش آمدید، آقا الآن تشریف می آورند بفرمائید بنشینید ، بفرمائید .اجازه بدید، تا آقا تشریف میاورند ، من دو تا چای تازه دم برای شما بیاورم .

میرزا

(پیشکار)

زحمت نکشید ( پیشکار خارج می شود ) پسرم شیخ مفید از علمای بزرگ عصر ماست. شیخ الفقهاست. علما اگر توی مساله ای به مشکل بر بخورن، میان محضر ایشون زانوی ادب می زنن، سؤالشون رو از ایشون می پرسن . تو هم زندگی ات رو مدیون ایشون هستی. اگر دستور ایشون نبود، حالا با مادر خدابیامرزت، زیر خروارها خاک خوابیده بودی.این بزرگوار، حق به گردن تو داره. حالا که اولین باره می خواهی مشرف بشی مکّه، ادب کن و دستشون رو ببوس، قول بده میری اونجا، دعاشون کنی .

پدر :

بله ، چشم

پسر :

( سینی چای به دست ) یا ا... یا ا... بفرمایید حاج آقا، بفرمائید ( شیخ را تعارف می کند)

میرزا :

( عبا بر دوش ) سلام علیکم ، بفرمائید آقا ( پس از تعارفات معمول می نشیند )

شیخ :

اگر خدا بخواهد آقا ، قصد داریم با این پسرمان برویم به حج ، آمده ام خدمتتان، عرض ادب و خداحافظی .

پدر :

خدا به شما عوض خیر بدهد. انشاء ا... با حج مقبول برگردید

شیخ :

آقا این پسر من، همان است که فتوای شما نجاتش داد ، ها

پدر :

کدام فتوا ؟

شیخ :

بله، خوب خیلی از آن سال می گذرد. اگر خاطر شریفتان باشد، سالی که مادر خدابیامرزش به رحمت خدا رفت، این بچه تو شکم مادرش بود. آمدیم خدمتتان، سؤال کردیم که چه کنیم. مادر را با بچه خاک کنیم، یا بچه را بیرون بیاوریم و بعدش مادر را خاک کنیم. البته خیلی سال می گذرد.

 نمی دانم یادتان آمد یا خیر

پدر :

بله ... بله ... ( متوحش و ناراحت ) اما من ... فکر می کنم، گفتم مادر و بچه را با هم خاک کنید. نگفتم ؟

شیخ :

چرا فرمودید .

پدر :

( با ناراحتی بیشتر ، در حالی که به فرزند اشاره می کند ) اما شما ... !

شیخ :

بله ... وقتی خدمتتان آمدیم، فرمودید مادر و بچه را با هم دفن کنید. نمی دانید بر من چه گذشت ، دنیا بر سرم خراب شد روز واقعاً سختی بود. همسر و فرزند را با هم از دست داده بودم. به راهروی منزلتان که رسیدم، آرزو می کردم خودم هم با آن ها روانه گور شوم. سر به دیوار گذاشته بودم و گریه می کردم. ناگهان صدایی از داخل منزلتان شنیده شد. کسی با لحنی مهربان و صمیمی خطاب به من گفت : آقا می فرمایند پیش از این که مادر را دفن کنید، بچه را از شکم او خارج کنید. فقط روزنه امیدی گوشه دلم را روشن کرد، که شاید تو آن لحظات تاریک، بتوانم از همسرم تازه گذشته ام یادگاری داشته باشم. به سرعت رفتم قابله آوردم. شکم مادر مرده را شکافت و نوزاد زنده را به دنیا آورد. این جوان که امروز خدمت شما نشسته، همان نوزاد است.به  لطف فتوای به موقع شما، خدا پسرم را برای من حفظ کرد ( شیخ حال دگرگونی دارد گویا دهانش خشک شده نمی تواند سخن بگوید با آشفتگی کلمات متفرقی را برای تأیید و تعارف می گوید )

 

پدر :

بله ... که این طور ... خدا را شکر ... الحمد ... ( و از این دست واکنش ها )

شیخ :

پدر، ظاهراً حال جناب شیخ چندان خوب نیست. بهتره کم کم رفع زحمت کنیم .

پسر :

بله، مقصود خداحافظی بود و عرض ادب . با اجازه ما دیگه مرخص می شیم. می بخشید دیگه، اگر بدی و زشتی از ما دیدید، ما رو حلال کنید .

 

پدر :

( در اثنای جملات قبل، پدر و پسر برمی خیزند و با شیخ روبوسی می کنند و از صحنه خارج می شوند. اما حال شیخ دگرگون است. از خود بی خود و بی تاب است. پیش خدمت در آستانه در، با آنها روبه رو می شود. آنها را مشایعت می کند و برای بردن استکان های چای وارد صحنه می شود. در اثنای این اتفاقات، پیرمرد مدّاح که مشغول نوشتن چیزی بر روی یک قطعه کاغذ بوده، نوشته خود را تمام می کند، مجری برنامه را صدا می کند و کاغذ را به او می دهد. به شکلی که کمتر جلب توجه حضار را بکند، صحنه را ترک می نماید .

( با آشفتگی ) میرزا، از امروز دیگر کسی را به منزل راه نمی‌دهی. نه طلبه‌ها و نه مردم.

شیخ :

طوری شده آقا ؟

میرزا :

( در حالی که صحنه را ترک می کند ) غروب هم به مدرسه برو و اعلام کن از فردا درس خارج هم تعطیل است .

شیخ :

 

( با تعجب ) لا اله الا ا... ( ضمن برداشتن استکان ها و خروج از صحنه ) خدا عاقبتمان را به خیر کند.

میرزا :

( می تواند جلیقه را از تن درآورد و عرق چین را از سرش بردارد ) شیخ مفید، که متوجه اشتباهش در فتوا شده بود، در خانه خودش را بر روی عالم و عامی بست، تا مبادا دوباره چنین اشتباهی را مرتکب بشه. اشتباهی در فتوا که اگر به اون عمل کرده بودند، یک نوزاد نزدیک تولد صاحب روح، را با مادرش به خاک سپرده بودند. و جوان برومندی که اون روز دیده بود، چیزی جز چند استخوان پوسیده نبود. مردم، علما و طلاب، هر چه به منزل شیخ مراجعه می کردند، درهای خانه به روشون بسته بود و جواب رد می شنیدند. اما پس از مدتی، مردم یک روز شیخ مفید را دیدند، که از خانه خارج شد و درس و بحث را ، دوباره از سر گرفت و در خانه اش هم مثل گذشته به روی مردم باز شد. همه متعجب بودند، آن همه احتیاط که باعث شده بود شیخ در خانه اش را به روی همه ببنده، چطوری رفع شد، که امروز مثل گذشته به درس و مدرسه بازگشته ( پدر وپسر در حالی که بغچه بسته ای در دست پسر است، وارد صحنه می شوند ) 

جوان :

بغچه را درست ببند که باز نشه، میرزا که آمد دم در، بغچه را بده و برویم ( به حالتی که در خانه را می زنند، به گوشه ای از صحنه می کوبند ) 

پدر :

( از پشت صحنه ) کیه آمدم ... سلام علیکم حاج آقا ( با پدر روبوسی می کند ) به به  سلام علیکم حاج آقای جوان. حجکم مقبول سعیکم مشکور. بفرمائید، بفرمائید تو .

میرزا :

نه مزاحم نمی شیم.  پسرم برای شما و آقا، سوغات ناقابلی خریده، آورده تقدیم کنه.

پدر :

از آب گذشته است، قابلی نداره ( بغچه را به میرزا می دهد )

پسر :

صاحبش قابله ( بغچه را می گیرد ) همین مهمه، که اونجا به فکر من و آقا بوده اید. دست شما درد نکنه. راستش ما هم اینجا خیلی به فکر شما بودیم .

میرزا :

چطور ؟

پدر :

می‌دونید، آخه از روزی که شما خداحافظی کردید و رفتید، آقا در خونه رو به روی همه بستند. خونه‌نشین شدند. تا مدتی نه به مدرسه می‌رفتند و نه جواب سؤالات مردم رو می‌دادند.

میرزا :

آخه چرا ؟

پسر :

برای این که آقا می گفتند، اگر بنا باشد ما توی فتوا دادن اینقدر اشتباه داشته باشیم، همان بهتر که دیگه فتوا ندهیم و کسی را به خطا و اشتباه نیندازیم .

میرزا :

مگه آقا چه فتوای اشتباهی دادن؟

پدر :

یعنی شما نمی دو نید ؟

میرزا :

چی رو؟

پدر :

آقا فرمودند، موقع تولد این آقا زاده، کسی را دنبال شما نفرستادند. فتوای ایشان همان بوده که به شما گفته اند. این حضرت ولی عصر بوده اند، که شما را موقع رفتن راهنمایی کرده‌اند تا بچه را از شکم میت خارج کنید .

میرزا :

عجب، که این طور. لابد آقا به خاطر همین هم دست از فتوا برداشتند !

پدر :

خوب بعدش چی شد ، حالا چه می کنند ؟

پسر :

بله، چند وقتی در خانه آقا به همین دلیل بسته بود. تا این که حضرت ولی عصر طی نامه‌ای به آقا، امر فرمودند، بر شماست که فتوا بدهید و مشکلات مردم را پاسخگو باشید. و بر ماست که شما را در خطاها و اشتباهات دستگیری کنیم . شیخ، در خانه ات را به روی مردم باز کن و وظیفه ات را انجام بده .

میرزا :

حالا کار آقا مثل گذشته است ، مردم را به خانه راه می دهند ؟

پسر :

بله پسرم .

میرزا :

الحمد ... ، خدا را شکر ، آقا میرزا، این ناقابل را برای آقا ببرید. ما مرخص می شویم خداحافظ شما ( میرزا بغچه را می گیرد . خداحافظی آنها را پاسخ می دهد و هر کدام از سویی خارج می شوند )

پدر :

این همان آقایی ست که حدیث مشهور امام عصر را نقل کرده : انا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم و لو لا ذلک لنزل بکم اللاواء و اصطلمکم الاعداء  یعنی ما در توجه و رسیدگی به شما از چیزی فرو گذار نمی کنیم. و شما را از یاد نمی بریم. اگر غیر از این بود سختی ها به شما هجوم می آوردند. و دشمنان شما را نابود می کردند .

جوان :

( خطاب به میانسال ) می دونید معنی این حدیث چیه آقا . معنیش اینه که وقتی شما یک پدر عالم توانای بصیر به همه چیز و همه کس داشته باشید، که هیچ وقت مهربانی اش رو از شما دریغ نکنه، طبیعیه که قبل از همه مشکلاتتون رو با او درمیون می گذارید . چنین ارتباطی به این معنا نیست که دست از درمان همسرتون می کشید و فقط منتظر می نشینید که پدرتون مریض رو خوب کنه . هم درمان رو انجام می دید و هم ارتباط عاطفی و کلامی تون رو با اون پدر مهربون قطع نمی کنید . اون پدر مهربون هم با قدرت ولایت خودش، هرچی که صلاح فرزندانش باشد از اونها مضایقه نمی کنه.

می خواهد شیخ مفید باشه، یا اون طلبة روستایی مبتدی . پدر مهربون شیعه ، به ما نزدیک تر از اونه، که ما رو نبینه و از وضع ما مطّلع نباشه. فقط کافیه ما از او غافل نباشیم و درست به دامنش چنگ بزنیم 

جوان :

البته ...می بخشید آقا. بین صحبت های شما، پسرم یه برگه کاغذ برای من آورده .گفتم شاید در موردش اینجا صحبت کنم بد نباشه . این یک پرینت از یک ای میله ،که امروز برای من فرستادن، الان به دست من رسید . اون پزشک معالجی که قرار بود ما برای درمان خانم برویم آلمان پیشش، برای من ای میل فرستاده،  که هفتة بعد خودش داره میاد تهران . از من خواسته منتظر باشیم مریض رو همین جا ویزیت می کنه .

میانسال:

خوب خدا را شکر . الحمد... که راه شما نزدیک شد و دکتر خودش داره میاد سراغ مریض . حالا همگی برای سلامتی مریض های اسلام یه صلوات بفرستید .

جوان :

ببخشید می خواستم بپرسم اون آقایی که اومده بودند بخونند رو نمی بینم . تشریف بردند ؟

میانسال:

بله عجله داشتند ، به مجلس بعدی شون برسند . این ورقه رو نوشتند گفتند بدهم به شما ( خطاب به جوان )

مجری برنامه :

نوشته اند که ، دوست عزیز، از آنجایی که بحث شما خیلی جالب است و استفاده اش بیشتر از خوندن منه. و من عجله دارم به برنامه های بعدی ام برسم . با این بیت شعر تو بحثتون شریک   می شوم و شما را به خدای بزرگ می سپارم .

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد کن               که خواجه خود روش بنده پروری داند      

جوان :

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:39  توسط   | 

 

غـرفـه كـودكـان

 

 

الف : شرايط مكاني :

v جايگيري غرفه از لحاظ ورود و خروج : مكان غرفه از لحاظ در ورود و خروج بايد تنها داراي يك در باشد تا به اين ترتيب كنترل ورود و خروج كودكان به سهولت صورت پذيرد و داراي امنيت بيشتري باشد. در ضمن حداقل يك نفر بايد مسئول كنترل و ثبت نمودن نام كودكان در هنگام ورود و خط زدن اسم كودكان در هنگام خروج آنها باشد و تحويل آنها به والدينشان را به دقت تحت كنترل داشته باشد.

v تزئينات محيطي بايد كاملاً براي كودكان به صورت چشمگير باشد و داراي رنگ‌هاي شاد بوده و از ماكت شخصيت‌هاي كارتوني آشنا نيز مي‌توان استفاده نمود.

v نور پردازي به صورت زيادي جهت نماياندن تزئينات و جلوه بخشيدن به آنها موثر است.

v صدا بايد به صورت كامل محيط غرفه كودكان را احاطه نمايد تا در هنگام اجراي برنامه صداي مجري را همه بشنوند، زيرا كودكان سروصداي زيادي ايجاد مي‌نمايند.

v مدت زمان اجرا بسته به شرايط برنامه ريزي و مدت مجموعه ساير غرفه‌ها به گونه‌اي بوده كه خسته كننده نباشد.

v امكانات رفاهي در مواقع حساس از قبيل : سرويس بهداشتي در دسرس كودكان قرارگرفتن مكان غرفه در جايي كه در مواقع ضروري بتوان به والدين كودكان دسترسي داشت وجود جعبه كمك‌هاي اوليه وجود خوراكي‌هايي كه كودكان نوعاً علاقه دارند تا در مواقعي كه بيتابي مي‌كنند آنها را بشود آرام كرد.

 

 ب : شرايط اجرا كننده :

v لباس افراد اجرا كننده اعم از مجري، مسئول غرفه و اجراكنندگان برنامه قطعاً متفاوت خواهد بود. اما افرادي كه مسئول خنداندن و سرگرم كردن كودكان هستند بايد از لباس‌هايي با رنگ‌هاي شاد استفاده كنند‌.

v از وجود افرادي كه در نگهداري كودك داراي تجربه بوده و افرادي كه داراي صبر و حوصله زيادي مي‌باشند مي‌بايست استفاده نمود. در غير اين صورت با مشكل مواجه خواهند شد و خاطره بدي در ذهن كودكان باقي می‌ماند. رعايت ادب و احترام و مشورت با يك روانشناس كودك نيز پيشنهاد مي‌گردد.

v نحوه بيان اجرا كنندگان كاملاً مودبانه و با حوصله و در حد سن كودكان باشد.

 

پ : وسايل كمك آموزشي :

v بهتر است از انواع وسایل کمک آموزشی به صورتی که کاملاً ساده باشند و به شکل انواع بازیهای مهیج و دوست داشتنی برای کودکان باشد استفاده شود و در زمانی که قرار است کودکان باید به داستان‌گویی و نمایش توجه کنند وسایل بازی جمع شود و دور از دید کودکان قرار گیرد.

 

ت : نمونه های اجرا شده :

نمونه‌های اجرا شده این نوع برنامه‌ها، استفاده از فیلم جشن بچه‌های پیش‌دبستانی و دبستانی غیر کلاسی می‌باشد.

 

ث : محتوای مطالب :

محتوای مطالب باید ساده و کاملاً قابل فهم برای کودکان بوده و بهتر است از نمایش خنده‌دار و داستان‌گویی به صورت جذاب و شیرین استفاده شود.

 

ج : پذیرایی :

استفاده از خوراکیها در ظروف یکبار مصرف و سالم و عدم استفاده از ابزار تیز در ظرف غذا و یا در محیط. نوع خوراکیهایی که به کودکان داده می‌شود باید خوردن آنها سهل و راحت باشد و نیز بهداشتی بوده و ریخت و پاش زیادی نداشته باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:37  توسط   | 

 

 

 

فهرست کتاب های غرفه سوم :

وظایف شیعیان

 

 

 

1- آیین انتظار

نویسنده : علی اکبر تلافی

انتشارات : نباء

خلاصه : در این کتاب با استناد به روایت های شیعی معنی انتظار و برخی از وظایف مهم منتظران را تذکر داده

 

2- به پای محور هستی

نویسنده : حسین فریدونی

انتشارات : نباء

خلاصه : موضوعاتی مانند نقش امام در هستی و رابطه شب قدر با امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و برخی از وظایف ما در قبال آن حضرت مورد بررسی قرار گرفته است

 

3- بیایید او را یاری کنیم ...

نویسنده : مهدی قندی

انتشارات : بهار افشان

خلاصه : گرفتاری های امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و رهنمود هایی برای یاری آن بزرگوار در روزگار غیبت

 

4- تمنای ظهور

نویسنده : احمد قندی

انتشارات : دیار

خلاصه : خلاصه ای از سه باب از ابواب هشتادگانه مکیال المکارم است. و خواننده را نسبت به انجام و ظایفش نسبت به آن حضرت تشویق و ترغیب می کند

 

5- شیوه های یاری قائم آل محمد (علیه السلام)

نویسنده : محمد باقر فقیه ایمانی

انتشارات : عطر عطرت

خلاصه : راه های یاری و نصرت امام زمان (علیه السلام) بطور مفصل و مستند بیان شده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:36  توسط   | 

غرفه سه

دعا برای امید

 

جایگاه امام عصر (عج) در زندگی ما ؛

از وقتی که مسجد النبی ساخته شد، پیامبر اکرم (ص) در موقع ایراد خطبه و سخنرانی برای مسلمانان، بر تنه‌ی درخت خرمایی که در مسجد باقی مانده بود تکیه می‌دادند؛ منتها وقتی جمعیت زیاد شد اصحاب پیشنهاد کردند که منبری برای رسول خدا ساخته شود تا همگان به آسانی بتوانند آن حضرت را ببینند.

اولین جمعه‌ای که پیش آمد رسول اکرم جمعیت را شکافتند و با پشت سر گذاشتن آن ستون نخل به طرف منبر رهسپار شدند. همین که بر عرشه‌ی منبر قرار گرفتند یک باره صدای ناله ستون خشکیده بلند شد. رسول خدا از  منبر به زیر آمده و ستون را در بغل گرفتند و دست مبارک بر آن کشیدند و فرمودند: آرام باش! سپس به طرف منبر برگشته خطاب به مردم فرمودند:

«ای مردم! این چوب خشک نسبت به رسول خدا اظهار علاقه و اشتیاق می‌کند و از دوری وی محزون می‌گردد؛ ولی برخی از مردمان باکشان نیست که به من نزدیک شوند یا از من دور گردند! اگر من او را در بغل نگرفته و بر آن دست نکشیده بودم تا روز قیامت از ناله خاموش نمی‌شد.»

آری درختی خشک لحظه‌ای از پیامبر (ص) دور شد و صدای ناله بلند کرد با اینکه آن حضرت را می‌دید. ما را چه شده است که امام زمان خویش را نمی‌بینیم و از او دوریم اما به زندگی عادی خویش سرگرمیم؟ به یاد همه کس و همه چیز هستیم جز امام زمانمان!  

 

سید کریم پینه‌دوز از بخت یارانی بود که توفیق سعادت دیدار ولی غایب خدا، امام زمان (علیه السلام) را در کلبه محقر خود داشت. نوشته‌اند که روزی امام ارواحنافداء از آن مرد سعادتمند پرسیدند:

    «سید کریم! اگر هفته‌ای بگذرد و ما را نبینی، چه خواهی کرد؟»

سید کریم پاسخ داده بود: آقا جان، می‌میرم! حضرت ولی عصر ارواحنافداء نیز فرموده بودند:

    «اگر این گونه نبود به سراغت نمی‌آمدیم.»

 

تعارف را کنار بگذاریم؛ اگر به راستی چنین حالتی به برخی شیعیان (نه همه آنها) دست بدهد و فراق و هجران آن حضرت دست‌کم گروهی از دوستان را اندوهگین و بیقرار سازد، به سعادت وصال و حضور ایشان نخواهیم رسید؟

داستان ما داستان صغیری است که پدر خویش را از دست می‌دهد. او به دلیل عدم بلوغ فکری، نمی‌داند به چه بلا و محرومیتی گرفتار شده است؛ اما بزرگترها که عمق مصیبت را می‌فهمند- برای وی اظهار دلسوزی می‌کنند. به بیان امام عسکری(علیه السلام) :

«سخت‌تر از یتیمی که پدرش را از دست داده، آن یتیمی است که از امامش بریده شده است و نمی‌تواند به او برسد (و بدو دست‌رسی ندارد).»

 

در برخی روزنامه‌ها ستونی به نام «جویندگان عاطفه» وجود دارد. بارها دیده شده است که فردی مثلاً سی سال پیش طی حادثه‌ای، پدر و مادر یا نزدیکان خویش را گم کرده است. او آگهی می‌دهد؛ سرگذشت خود را می‌نویسد؛ عکس و پیام خود را به چاپ می‌رساند؛ مژدگانی هم تعیین و تلفن تماس اعلام می‌کند و عاجزانه از خوانندگان روزنامه تقاضا می‌کند که اگر رد و نشانه‌ای از بستگان او دارند، وی را مطلع سازند. کدامین ما تا به حال این حد عاشق دیدن امام زمان خویش هستیم؟ به چه میزان برای دیدن او و درک محضر مقدسش تلاش کرده‌ایم؟ پیامبر خدا (ص) فرمودند:

«هیچ بنده‌ای ایمان به خداوند ندارد مگر این‌که من در نزد او از خودش محبوب‌تر باشم و عترت مرا بیش از عترت خود و خانواده‌ام را بیش از خانواده خود و جان مرا بیش از جان خود دوست داشته باشد.»

اگر فرزند ما در بازگشت از مدرسه اندکی تأخیر کند، چه می‌کنیم؟ خون سرد و آرام در جای خویش می‌نشینیم یا از ترس این‌که مبادا برای وی اتفاقی افتاده باشد- سراسیمه به کوچه و خیابان می‌رویم؟

کدام‌یک از ما تأخیر در ظهور امام را جدی گرفته‌ایم؟ دوری از امام چه تعداد از شیعیان را دردمند و دل‌نگران ساخته است؟ اصلاً چند درصد جامعه‌ی شیعه غیبت امام را مصیبت و درد می‌دانند که بخواهند به دنبال درمان و دوای آن باشند؟ چند نفر را دیده‌اید که در این مصیبت، آسایش خویش را، اگرچه موقت و محدود، از دست داده باشند؟ سراغ دارید کسی را که هر چند وقت یک‌بار، خواب و خوراکش مختل شده باشد؟!

اگر پرسشنامه‌ای را در اختیار ما بگذارند و از ما بخواهند گرفتاری‌های خود را به ترتیب اولویت فهرست کنیم، چند درصد، نخستین گرفتاری خود را غیبت امام زمان(علیه السلام) خواهیم دانست؟

اگر هم‌اکنون فرشته‌ای از آسمان نازل شود و بگوید: من مأموریت دارم فقط یک حاجت و خواسته تو را حتماً برآورده سازم، کدام‌یک از ما مهم‌ترین حاجت و خواسته خود را فرج امام عصر (علیه السلام) ذکر خواهیم کرد؟

در سفرهای زیارتی، در اوقات استجابت دعا، در آن لحظه‌هایی که دل می‌شکند و اشک جاری می‌شود، چه تعدادی از ما، درخاست فرج را در اولویت دعاهایمان قرار می‌دهیم؟

تأسف‌آور است که بگویم یکی از هم‌کاران فرهنگی -که سال‌ها معلم دینی و عربی بوده و اخیراً بازنشسته شده است- پس از مطالعه‌ی این سطور، به نویسنده گفت:

 من تا به حال، نمی‌دانستم علت غیبت امام عصر (علیه السلام)، بی‌وفایی و بی‌معرفتی ما شیعیان است!!

به راستی، امام عصر (علیه السلام) در کجای زندگی ما قرار دارد؟ متن یا حاشیه؟ متأسفم که بگویم که حتی در حاشیه‌ی زندگی برخی از ما نیز حضور آقا لمس نمی‌شود. اگر یک بار کسی من و شما را به خانه خویش دعوت کند و بر سفره خود بنشاند و به اصطلاح نمک‌گیرمان کند، سعی می‌کنیم به هر نحو ممکن، این محبت او را تلافی کنیم. چگونه است که عمری، خود، به همراه خانواده و بستگان و هم‌وطنان و هم‌نوعان و... همه‌ی مخلوقات  خدا، مهمان خوان کرم امام عصر (علیه السلام) ایم؛ ولی حق نمک را ادا نمی‌کنیم؟!

متأسفانه آگاهی برخی نوجوانان و جوانان شیعه از زندگی ورزشکاران و چهره‌های به اصطلاح هنری و گاه علمی داخلی و خارجی بیشتر از اطلاعات عمومی آن‌ها راجع به پیشوایان دین است. واقعاً جای امام عصر (علیه السلام) در زندگی فردی و اجتماعی ما خالی است!

آشنایی اکثر شیعیان با ابعاد زندگی امام دوازدهم (علیه السلام) ناچیز و مبهم است و فلسفه‌ی غیبت امام و ظهور آن حضرت برای آن‌ها به خوبی تبیین شده نیست... مگر از یازده امام پیشین چه‌قدر می‌دانند؟!

اگر چند سال باران نبارد و خشک‌سالی مزارع و کشتزارها و دام ما را تهدید کند، حاضریم سر و پا برهنه، به بیابان رویم و با دل شکستگی، نماز استسقا بخوانیم؛ هر چند با اندک احتمالی به آمدن باران. آیا شایسته نیست دوازده قرن غیبت که خوشکسالی معنوی و قحطی دیانت را به دنبال داشته و سعادت دنیا و آخرت ما را تهدید کرده و دین نگه‌داشتن (یعنی از جهنم رستن) را هم‌چون گرفتن آتش در کف دست مشکل ساخته است- ما را برای نماز جهت طلب ظهور و تعجیل فرج، به دشت‌ها و صحراها بکشاند؟ این کاری بود که بنی اسرائیل کردند و جواب گرفتند. پیر و جوان و زن و بچه به بیابان رفتند و یک‌پارچه خلاصی خود را از ستم فرعونیان طلب کردند و خداوند متعال نیز صد و هفتاد سال از باقی مانده عذاب آن‌ها را بخشید.

آری، برای امور شخصی و دنیوی اگرچه احتمال اجابت ضعیف باشد- دست به دعا می‌شویم؛ اما برای رسیدن وقت ظهور و تسریع امر فرج با آن همه سفارش‌ها که ائمه معصومین (علیهم السلام) راجع به تأثیر دعا در جلو افتادن زمان ظهور به ما کرده‌اند- کم‌تر دعا می‌کنیم!

در توسلات و سفرهای زیارتی ما نیز اماممان غریب است. شده است تا به حال مفاتیح‌الجنان را باز کرده زیارت حضرت صاحب‌الامر (علیه السلام) را بخوانیم و در بخش بخش آن تعمق کنیم؟ اگر به سفر عتبات عالیات برویم، چند روز در سامرا توقف خواهیم کرد؟

مردم باید برای رسیدن به مقام مقرب خداوند تعالی-، کسب سعادت دنیا و آخرت و نجات از عذاب جاودان الاهی، به در خانه‌ی اهل بیت (علیهم السلام) مراجعه کنند و اگر سر برتافتند، به خویشتن ظلم و با دست خود موجبات هلاکت و خواری دنیا و آخرت خود را فراهم کرده‌اند.

 

توبه، ضرورت امروز

بشر باید توبه کند به عمق تاریخ... و شیعیان در این میان، باید توبه‌ای کنند عمیق‌تر؛ چرا که نقشه‌ی سعادت بشریت در دست آن‌هاست. در یک سخن، کلید قفل غیبت به دستان شیعه است.

در روایات مرتبط با «ظهور امام عصر» ارواحنافداء آمده است:

«آن هنگامی که برای امام، (یارانی) به تعداد بدر (313 تن) گرد هم آیند بر آن حضرت قیام و تغییر واجب می‌شود.)

آیا در حال حاضر، در میان جمعیت بیش از شش میلیارد نفری کره‌ی زمین، سیصد و سیزده واجد شرایط فوق یافت نمی‌شوند؟

به راستی، آیا در طول این هزار و یکصد و شصت و هفت سالی که از شروع غیبت می‌گذرد، نبایستی حداقل در یک مقطع از تاریخ شیعه، گروهی از شیعیان به فکر چاره می‌افتادند و با عزم راسخ و ایجاد معیارهای مورد نظر این روایت در خود، ظهور مبارک امام عصر (علیه السلام) را زمینه‌سازی می‌کردند تا این‌که عمر دوران غیبت به این درازا نمی‌کشید و دوازده قرن غربت آن امام عزیزتر از جان به پایان می‌رسید و روزگار مردم دنیا و به ویژه شیعیان این نمی‌بود که اکنون شاهد آن‌ایم؟

البته مخاطب این سؤال، نسل کنونی جامعه‌ی شیعه نیز هست و شایسته است هر یک از ما به تفکر و تأمل راجع به این حقیقت تلخ پرداخته از خویشتن بپرسیم:

نقش من در طولانی شدن غیبت امام زمان (علیه السلام) یا به عکس، در نزدیک شدن ظهور آن بزرگوار چیست؟ مولای من چه انتظاراتی از من دارد؟ چگونه می‌توانم امام زمان خویش را در این عصر و زمانه یاری کنم؟

در شرمساری ما همین بس که امام زمانمان همواره به یاد ماست و ما از آن وجود مقدس غافل‌ایم. ما چشم به ظهور آن راهبر آسمانی‌ایم و آن بزرگوار نیز چشم انتظار بیداری ما از خواب غفلت.

آیا وقت آن نرسیده است که باور کنیم پیشوای نجات بخش ما زنده است؟ آیا هنگام آن نیست که خود باور کنیم و این باور را به دیگران عرضه بداریم که چاره‌ای جز پناه بردن به آستان محبوب نداریم؟

    سر ارادت ما و آستان حضرت دوست      که هرچه بر سر ما می‌رود ارادت اوست

آری، باور کنیم همه و همه در آن محضریم و آن پیشوای مهربان از ما به ما نزدیکتر است.

    دوست نزدیک‌تر از من به من است       وین عجب بین که من از وی دورم!

یقین داشته باشیم که امام عصر (علیه السلام) ما را از خود ما بهتر می‌شناسد. هر عملی که از ما سر می‌زند در معرض نگاه اوست. هر سخنی که بر زبان جاری می‌کنیم پیش از آن‌که خود بشنویم- به سمع مبارک حضرت او می‌رسد. مگر پدران بزرگوارش نفرمودند که:‌

    «اگر لبانتان را در خانه‌هاتان تکان دهید، منظورتان را می‌فهمیم.»

 

چگونه است که معتقدیم صحیفه‌ی اعمالمان هر هفته به آن عزیز عرضه می‌شود و ما را می‌بیند؛ اما این باور ما را از ارتکاب لغزش‌ها باز نمی‌دارد؟! شما را به خدا سوگند! اگر کودکی شاهد اعمال ما باشد،‌ آیا در نوع رفتار و کردارمان پروا نمی‌کنیم و حتی تغییر نمی‌دهیم؟ این چه جسارتی است که در محضر شاهد و ناظر الاهی از خود نشان می‌دهیم؟! ما او را نمی‌بینیم و اگر ببینیم، نمی‌شناسیم؛ اما او که ما را می‌بیند و می‌شناسد و بر اعمال ما اشراف دارد. راستی، اگر به حضور امام زمان (علیه السلام) در این دنیا یقین کنیم و در همه‌ی آنات خود را در حضور او ببینیم و وی را آگاه بر اعمالمان بدانیم، آیا باز هم قصور و کوتاهی و لغزش خواهیم داشت؟

باور کنیم هر فضیلت و کمال و نعمتی در عالم هست، به میمنت ولیّ الله الاعظم ارواحنافداه است؛ چه او واسطه‌ی فیض است در عالم وجود.

باری، شیطان در کمین شیعیان آخر الزمان نشسته است تا آن‌ها را نیز، چون آدم و حوا از بهشت براند. مبادا به کید ابلیس، ما را از بهشت امامت برانند! ... مؤمن که از یک سوراخ دوبار گزیده نمی‌شود!

 

دعا برای تعجیل فرج ؛

در میان جامعه شیعه و معتقدان به آن بزرگوار باید غفلت‌زدایی کرد و «اعتیاد به غیبت امام زمان ارواحنافداه و خوگرفتن به غفلت از وجود امام زنده و حاضر و شاهد و ناظر» را هشدار داد و لزوم درمان این اعتیاد را گوش‌زد کرد.

اگر دوران غیبت را برای امام زمان ارواحنافداه زندان و برای قاطبه شیعه نیز-که از درک آن حضور آسمانی محروم‌غاند- محرومیت خود ساخته از بزرگترین نعمت الاهی بدانیم و زندگی بی امام را «زندگانی» ندانیم، آن‌گاه از صمیم قلب و سوز سینه، ظهور آن حضرت را از خداوند طلب خواهیم کرد؛ زیرا مانع اصلی ظهور آماده نبودن مردم است.

شاید نیز ویژگی پرشدن دنیا از ظلم و جور از آن رو باشد که با کثرت ستم و بیداد، مردم جهان به وضوح که حقوقشان چگونه پای مال می‌شود و اصلاح امورشان نیز از توان و عهده بشر عادی خارج است و این خود زمینه ساز پناه بردن آنان به دامن پر مهر و عدالت گستر امام عصر ارواحنافداه خواهد شد. البته این آگاهی و طلب و در خواست در قالب «دعا» به درگاه خداوند متجلی می‌شود و عینیت می‌یابد.

دعا اظهار عجز و ناتوانی مطلق بندگان ناچیز در برابر پروردگار است و درخواست گشایش و اجابت از آستان اوست. هر کجا سخن از ظهور و تعجیل فرج است، سخن از دعاست. دعا برای تعجیل فرج در ظهور آن حضرت اثر قطعی دارد و اگر جز این بود، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و ائمه معصومین (علیهم السلام) از طریق روایات بسیار، ما را به آن امر نمی‌کردند. پس بر ماست که برای ظهور، دست به دعا برداریم و لحظه‌ای از رحمت واسعه‌ی پروردگار مأیوس نشویم و به همان صورت که در امور فردی و حوایج و گرفتاری‌های شخصی و خانوادگی تا به اجابت رسیدن دعا و گشایش، مضطرانه از طلب و خواهش و تمنا و التماس به درگاه خدا و توسل به حضرات معصومین (علیهم السلام) دست بر نمی‌داریم، در این امر حیاتی نیز که کلید حل تمام مشکلات معنوی و مادی ما و همه جهانیان است- همت فرو نگذاریم و اگر تاکنون سهل‌انگاری و کوتاهی نموده‌ایم، فرصت برای جبران باقی است. آری،

    دست از طلب ندارم تا کام من برآید        یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

 

سیدابن طاووس (رحمت الله) که از بزرگان علمای شیعه است و بارها و بارها توفیق تشرف به محضر مقدس امام عصر ارواحنافداه را پیدا کرده و از ناحیه آن عزیز، به دریافت خطاب «فرزندم» مفتخر گردیده و بر اسم اعظم واقف و بر اسرار آگاه بوده است- هشت سده پیش، خطاب به فرزندش می‌نویسد:

... بدان که اهم حوایج، خواسته‌های آن کس است که تو در پناه هدایت و حمایت او به به سر می‌بری و آن امام زمان توست. پس باید نماز و روزه و دعای تو اول جهت قضای حوایج آن حضرت باشد و بعد خواسته‌های خودت... این‌که گفتم حاجات امام زمان ارواحنافداه را بر خود مقدم بدار، به جهت آن است که بقای دنیا و اهل آن به واسطه‌ی وجود مبارک اوست... آن‌چه را به تو گفتم عمل کن که حقیقتی است روشن و کسی که در مورد مولا سهل‌انگاری کند و در آن سستی ورزد و از آن‌چه بیان کردم غافل شود به خدا سوگند- در اشتباه است؛ اشتباهی که مایه ننگ و عار است!

آیا تا به حال اندیشیده‌ای که امامان پاک و هدایتگر ما چگونه به این موضوع اهمیت داده‌اند؟ آیا تاکنون نسبت به این امر مهم، اعتنایی کرده‌ای؟ باز تکرار می‌کنم؛ با توجه به آن‌چه بیان کردم، عذری برای تو در اهمیت ندادن به دعا برای تعجیل ظهور باقی نمی‌ماند.

 

در مجموع باید گفت: دعا برای تعجیل فرج در پیش افتادن ظهور حضرت ولی‌عصر (علیه السلام) اثر قطعی دارد و شرط وفاداری، محبت، معرفت و دیانت آن است که هر شیعه‌ای برای تعجیل در فرج امام زمان خویش دعا کند.

 

ای نهان گشته در آفاق بیا        چشم عالم به تو مشتاق بیا

کز دم گرم تو و فیض حضور        عالم تیره شود آیت نور

ای جمال ملکوتی به در آی         یوسف مصر بسوی پدر آی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:35  توسط   | 

غرفه سه

یاری امید

گرفتاریهای امام عصر ( ع )

خیلی ها تصور درستی از گرفتاریها و غصه های امام زمان ندارند. آنها با خودشان می گویند : امام زمان که گرفتاری ندارد تا برای رفع مشکلات او دعا کنیم. آنها می گویند ایشان که نیازی به مردم ندارند تا بی توجهی به او ، مایه غربتش شود. آنها می گویند امام زمان آداب درست زندگی کردن و درست غذا خوردن و درست خوابیدن را هم می داند ، پس مریض هم نمی شود. البته این تصورات ، ناقص و نادرست است .برای اینکه قدری با مشکلات آن حضرت آشنا شویم باید توضیحاتی در رابطه با کلمه فرج و چگونگی آن ارائه دهیم:

اساساً تعبیر فرج که برای آن حضرت بکار می رود به معنای رفع گرفتاری است . تا گرفتاری نباشد فرج معنایی ندارد. اینکه به ما گفته شده از تسریع و تعجیل فرج ایشان را بخواهیم ، حاکی از این است که آن حضرت گرفتار است و برای رفع گرفتاری او نیاز به کمک الهی است.

بزرگان گفته اند که فرج امام زمان ( عج ) 2 گونه است یکی فرج کلی است که با ظهور ایشان صورت می پذیرد و دیگر ، فرجهایی جزئی است که در برهه های مختلف پیش از ظهور ایشان می تواند اتفاق بیفتد. فرج های جزئی به این معنی است که بدون وقوع آن ظهور مظفر ، برخی از گرفتاریهای آن حضرت و شیعیان ایشان بصورت مقطعی بر طرف گردد.

گاهی اوقات ما برای فرج حضرت دعا می کنیم اما خداوند هنوز مصلحت نمی داند که ظهور ایشان واقع شود و گرفتاریهای حضرتش به یمن آن ظهور بطور کلی رفع گردد. با این حال خداوند به برکت همین دعا ما از گرفتاری های فعلی امام عصر ( عج ) می کاهد و در زندگی ایشان فرج و گشایش جزئی ایجاد می کند. پس مبادا پنداریم که دعاهای ما و پیشنیان ، بر فرج آن حضرت    بی تاثر بوده و مبادا از دعا بر فرج نا امید شویم. به علاوه چه بسا خداوند به جهت دعاهای ما ، فرج کلی را نرساند ولی آنر نزدیک سازد. و چه بسا به برکت یک دعا خاص اذن فرج کلی نیز به طور ناگهانی صادر شود.

این را هم باید دانست که گرفتاریهای آن حضرت 2 گونه است ، گروهی از آنها در تاثیر آسیب هایی است که متوجه شخص ایشان است ، اما بخش بزرگ از این گرفتاری‌ها ، در حقیقت گرفتاری های کسانی است که بستگان و وابستگان امام عصر ( عج ) به شمار می آیند و غم آنها است که به امام زمان ( عج ) سرایت می کند.

دررابطه با گرفتاری های نوع اول که متوجه شخص ایشان است می توان به این نکته اشاره کرد که در برخی از روایات ذکر شده که امام عصر ( عج ) غیبت خواهد گزید ، زیرا اگر جز این باشد کشته خواهد شد و با کشته شدن او سلسله امامت گسیخته خواهد شد . شدت غربت آن حضرت تا بدین حد است که اگر ایشان پیش از فرا رسیدن فرج کلی از حال غیبت به در آید و خود را معرفی کند ، دشمنان بر او خواهند تاخت ، او را خواهند کشت و با او شبیه همان رفتاری را خواهند کرد که با اجدادش کردند.

آیا این زندگی آمیخته به نا امن و خفا ، نوعی گرفتاری به شمار نمی آید! آیا این رواست که همه ما بتوانیم شناسنامه داشته باشم و نام و نشان خود را در جامعه مطرح کنیم ، اما برای آن حضرت این امکان  وجود نداشته باشد که حتی خود را به نام معرفی نمایند؟

اگر کسی این را گرفتاری نمی داند پس گرفتاری را در چه چیز می بیند؟

آیا شما گمان می کنید که امام زمان ( عج ) دوست ندارد در جمع دوستان خود بنشیند و با آنها در شرایط امن و امان سخن بگوید؟ یا امام زمان ( عج ) دوست ندارد با خویشاوندان خویش یعنی سادات که عموزاده های او به شمار می آیند ، مانند دیگر مردم که با خویشاوندان رفت و آمد دارند ، ارتباط داشته و علناً صله رحم به جای آورد؟

ناشناس زندگی کردن نوعی غربت و گرفتاری است ، به خصوص اگر این ناشناسی به واسطه نا امنی و چیرگی ظم بر انسان تحمیل شده باشد.

اما بعد دیگری از گرفتاری های حضرت که از نوع اول بوده و متوجه شخص ایشان می باشد در خطر بودن سلامت ایشان و بیمار گشتن آن بزرگوار می باشد.

درست است که امام عصر دانش خوب زیستن را دارد و حتی به اذن الهی قدرت شفا دادن را نیز داراست ، لیکن اگر بخواهد به روال عادی زندگی کند ، چه بسا دستخوش بیماری هم می شود و شفای بیماری اش منوط به طول زمان و مداوا می گردد.

اما نوع دوم از گرفتار های حضرت گرفتاری های یک پدر است که محدود به مشکلات شخصی او نیست ، بلکه گرفتاری و بیماری فرزندان نیز از مشکلات پدر به شمار می آید ، برای پدر نزول بلا بر فرزندان از نزول بلا بر خود او جانکاه تر است زیرا پدر می تواند بر بلا صبر کند اما فرزندان صبر کمتری دارند.

به علاوه امام پدر است آگاه که از احوال یک یک فرزندان خویش با خبر است ، پس قلب او مجمع رنج های تمام شیعیان یعنی تمام فرزندان است. هر گاه در گوشه ای از این دنیا خاری به پای یکی از فرزندانش می رود قلب او زخم بر می دارد.

پیوند روحی امام با فرزندان معنوی اش بسیار شدیدتر از پیوند یک پدر معمولی با فرزندانش است و بخش عمده ای از دل مشغولی ها ، دوندگی ها ، خستگی ها ، و دعاهای امام ( عج ) به رفع گرفتاری فرزندانش بازگشت می کند.

کسی چه می داند در آلودگی شیعه به گناه ، فساد ، دوری از خدا و به بطالت گذراندن عمر با دریای دل امام چه می کند و کسی چه می داند که ظلم و ستم مداران به شیعیان ضعیف و گرفتار چه شرری را در دل آن حضرت می افکند و از این دست غصه ها و قصه ها چه فراوان و نا شمردنی وجود دارد.

و چه بسا که روح آزرده و قلب مجروح حضرتش آزردگی ها را به جسم شریف او انتقال می دهم و جسم او نیز در تب و تاب بیماری افتد و با شیعیان رنجورش همدرد گردد.

هیچ بعید هم نیست وقتی برای فرج او دعا می کنیم ، خداوند گرفتاری شیعیانش را بر طرف سازد و این امر به طور غیر مستقیم گشایش و آرامشی برای او پدید آورد.

شخصی به نام رمیله می گوید : در زمان امیرالمومنین علی ( ع ) سخت بیمار شدم تا آنکه در روز جمعه قدری احساس سبکی کردم . با خودم گفتم : بهتر از هر چیز این است که آب بر روی خود بربزم و بروم پشت سر امیر المومنین نماز بخوانم .همین کار را کردم ، آنگاه به مسجد رفتم. وقتی آن حضرت بالای منبر رفتند حال من دوباره بد شد. وقتی امیرالمومنین از مسجد بر گشتند و داخل دارالحکومه شدند ، من هم همراه ایشان داخل شدم. ایشان به من فرمودند : ای رمیله ، دیدم به خودت می پیچیدی! عرض کردم: بلی.جریان بیماری خود را برای ایشان تعریف کردم و انگیزه حضور خود را در نماز بیان داشتم ، ایشان فرمودند: ای رمیله ، هیچ مومنی بیمار نمی شود، مگر اینکه ما هم بخاطر بیماری او بیمار شویم ، وغمگین نمی شود مگر اینکه ما هم در غم او غمگین شویم  ، و هیچ دعایی نمی کند مگر آنکه به دعای او آمین گوئیم ، و سکوت نمی کند مگر آنکه ما برایش دعا کنیم.

عرض کردم: ای امیرمومنان ، فدایت گردم این گفته شما مربوط به کسانی است که با شما در اینجا ( دارالحکومه ) هستند پس در مورد آن کسانی که در دیگر جاهای زمین هستند چطور؟ امام در جواب فرمودند: ای رمیله ، هیچ مومنی در شرق و غرب زمین از ما پنهان نیست.

او را یاری کنیم!؟

اما حالا این سوال پیش می آید که چگونه می توان امام زمان ( عج ) را یاری کرد و باری از دوش ایشان برداشت و غمی از غمهای ایشان زایل ساخت؟

این سوالی است که خیلی ها با آن مواجه اند ، اما چون پاسخش را نمی دانند ، نمی توانند به اقدامی عملی در این راه دست بزند. در مسیر دستیابی به مقام نصرت دو نکته بسیار مهم است و توجه به آن بسیار ضروری اول اینکه بدانیم نصرت و یاری امام عصر ( عج ) در دین اسلام چه جایگاهی رسمی و بلند مرتبه ای دارد و دوم اینکه شخص بداند چگونه می توانند امام را یاری کند.

در ارتباط با بحث اول که یاری به امام ( عج ) چه جایگاه ویژه ای دارد. به بیان 2 حدیث بسنده می کنیم :

اول: در کتاب شاهد از امام حسین ( ع ) نقل کرده است که در کربلا به یاران خود فرمود:

هر کس ما را به جان خود یاری نماید ، درجات عالی بهشت جایگاه او خواهد بود ، و جد بزرگوارم خبر داده اند که : فرزندم حسین ( ع ) در سرزمین کربلا در حالی که بی یار و یاور و تنها و تشنه باشد شهید می شود ، پس هر کس او را یاری کند همانا مرا و فرزند او قائم (عج ) را یاری کرده است.

دوم: در حدیث قدسی است که :

محبوبترین افراد نزد من کسان هستند که حق مرا بر پا دارند ، و افضل و گرامی ترین آنها محمد ( ص ) است که سرور خلایق است و بعد از او افضل و گرامی ترین آنها نزد من علی مرتضی ( ع ) برادر اوست و بعد از او دیگر امامان بر حق هستند که بر پا دارنده قسط می باشند و بعد از ایشان کسانی هستند که آنها را در مورد حقشان یاری کنند و محبوبترین خلق نزد من بعد از این گروه کسانی هستند که آنها را دوست دارند و با دشمنان آنها دشمن اند ، هر چند توان یاری آنها را ندارند.

از این گفتار خدای بلند مرتبه در می یابیم که بالاترین درجه ای که یک شعه می تواند بدان دست یابد « رتبه یاری اهل بیت ( ع ) » است و رتبه « محبت اهل بیت و بغض دشمنان ایشان » رتبه ای پایین تر از مرتبه « نصرت و یاری گری » است.  

ما در این فرصت کوتاه 5 شیوه یاری امام عصر ( عج ) را بصورت مختصر بیان می داریم که همه عزیزان توان بر انجام و عمل به آن را دارند:

1- دعوت از دیگران جهت بهره مند شدن از برکات امام زمان (عج )

 هرشیعه ای که نعمت وجود امام عصر ( عج ) را درک کرده و حلاوت عنایات او را چشیده باشد می تواند وجود این نعمت را به دیگران خبر دهد و از آنها دعوت کند با توسل به امام زمان ( عج ) از عنایات او بهره مند گردند. ارجاع دیگران به امام زمان ( عج ) برای رفع نیازهای مادی و معنویشان کاری بسیار ساده است . این کار زمینه قدر شناسی امت از امام ( عج ) را فراهم می آورد و در غربت زدایی از مولای کریم بسیار موثر است.از این رو به نوبه خود نوعی یاری امام عصر بشمار می آید.

2- تجلیل از امام زمان ( عج )

 در جامعه هر شیعه ای می تواند در تجلیل و بزرگداشت از امام زمان خود در جامعه بکوشد. این کار از غربت آن مولا می کاهد و توجه همگانی را به ایشان بیشتر می کند. همه ما می توانیم تابلویی از نام امام خود را به جهت ابراز ارادت به امام عصر و تجلیل از ایشان در خانه یا محل کار خود نصب کنیم. همه ما می توانیم به هنگام ذکر نام ایشان با احترام از آن حضرت یاد نماییم و بر او درود و صلوات بفرستیم. همه ما می توانیم به هنگام بردن نام خاص ایشان یعنی لقب قائم بر خیزیم، دست بر هم نهیم ادای احترام کنیم و برای فرج ایشان دعا کنیم. .همه می توانیم در روزهای منسوب به ایشان همچون نیمه شعبان، روزهای جمعه و عید غدیر با برگزاری مراسم ویژه برای آن حضرت، ولایت و امامت او را برای یکدیگر یادآور شویم. حتی اگر نتوانیم برگزار کننده چنین مراسمی باشیم می توانیم در آن خدمت کنیم یا لااقل با حضور خالصانه خود به آن رونق بخشیم. همه این کارها تجلیل و بزرگداشت از امام عصر ( عج ) به شمار می آید و شیوه ای از شیوه های یار آن حضرت است.

3- یاری شیعیان امام زمان ( عج )

بخش مهمی از دغدغه های امام زمان ( عج ) به گرفتاری شیعیان ایشان مربوط می شود. شیعیان خانواده امام زمان ( عج ) به شمار می آیند. آن حضرت ایشان را مانند فرزندان خود دوست می دارد. به واسطه گرفتاری آنها اندوهگین می شود و از بابت پیروزی و نجات آنان شاد می گردد. در تعالیم اهل بیت بیان شده که خوشحال کردن شیعیان ائمه در حکم خوشحال کردن خود آنهاست. دیدار و عیادت از شیعیان در حکم دیدار و عیادت از خود اهل بیت است و کمک مالی به شیعیان گرفتار به منزله کمک مالی به خود امام زمان ( عج ) است. بر این مبنا است اگر کسی نسبت به شیعیان امام عصر احساس غیرت و وظیفه کند گویی نسبت به پاسداشت حریم خود امام عصر ( عج ) غیرت ورزیده و به شخص ایشان یاری رسانیده است.                                                

    بیائید به نیت یاری امام زمان ( عج ) به یاری شیعیان گرفتار آن حضرت بشتابیم و به نیت خدمت به امام زمان در عزت بخشیدن به جامعه شیعه کوشاتر از پیش گام نهیم.

   4- زینت بودن برای صاحب الزمان ( عج ) به وسیله جدیت در درستکاری و پرهیز از رفتارهای زشت، گناهان بخصوص گناهان بزرگ و زشتکاری های فاحش اگر از ناحیه کسانی سر بزند که منتسب به امام زمان ( عج ) هستند و شیعه آن حضرت به شمار می روند ، آبروی آن بزرگوار را در نزد بیگانگان به مخاطره می افکند و دل آن عزیز را آزرده می سازد.

  در مقابل درستکاری ، خویشتنداری و پرهیزکاری شیعیان به عزت امام عصر ( عج ) در جامعه می افزاید و قلب آن مولا را شاد می سازد .همه ما می توانیم برای حفظ آبروی امام عصر ( عج ) و مکتب تربیتی ایشان نسبت به درستکاری و پرهیز از کارهای زشت ، دقت و تلاش دو چندان داشته باشیم و بدین گونه ، امام وقت خود را یاری می کنیم ، چنانکه امیرالمومنین به یاران خویش فرمود: ( مرا با خویشتنداری و تلاش یاری کنید )

5- جلب یاری های آسمانی برای امام زمان ( عج )

همه ما می دانیم کمک به فقرا یا همان صدقه دفع بلا می کند ، پس می توانیم با دادن صدقه از طرف امام عصر در دفع بلا از وجود شریفش گام برداریم.

و نیز همه ما می دانیم که دعا ، در تعجیل فرج امام عصر و ایجاد گشایش در کار ایشان موثر است، پس می توانیم به دعا و نیایش در درگاه الهی روی آوریم و مرتباً از خدا بخواهیم که فرج ایشان را به پیش اندازد و هم و غم و گرفتاری از وجود شریفش به کلی زایل سازد.

دعا برای حضرتش و جلب توجه آن بزرگوار :

و در پایان بحث یکی از حکایات شیرینی که نشانگر عنایت این بزرگواران به دوستداران خویش می باشد حکایت عبدالرحمن اصفهانی است.

در زمان متوکل عباسی شخصی بنام عبدالرحمن در اصفهان سکونت داشت که شیعه بود .از او پرسیدند: چطور به امامت امام هادی ( ع ) معتقد شدی؟

گفت: جریانی را مشاهده کردم که سبب شیعه شدن من گردید . من مرد فقیر ولی زباندار و پر جرات  بودم. به همین جهت در یکی از سالها اهل اصفهان مرا برگزیدند تا با گروهی برای داد خواهی نزد متوکل برویم. وقتی به آستانه دربار رسیدیم ، دستوری از جانب متوکل برای احضار علی ابن محمد ( ع ) (امام هادی ) صادر شده بود. به یکی از حاضران گفتم: این مرد که دستور احضارش صادر شده کیست؟ گفت: او یکی از سادات علوی می باشد که رافضی ها به امامتش معتقد هستند. سپس آن شخص گفت من مطمئن هستم متوکل او را برای کشتن احضار کرده است.

عبدالرحمن می گوید : گفتم از اینجا نمی روم تا آنکه ببینم این مرد چگونه شخصی است. پس از مدتی دیدم که علی ابن محمد آمد در حالی که سوار بر اسب بود مردم طرف راست و چپ صف کشیده و به او می نگریستند. همین که او را دیدم محبتش در دلم افتاد و دلم برایش سوخت.شروع کردم در دل برای او دعا کردن که خدا شر متوکل را از او دفع کند. او در میان مردم پیش می آمد در حالی که به یال اسبش نظر داشت و به چپ و راست نگاه نمی کرد و من در دل به دعای خود مشغول بودم. همین که ایشان مقابل من رسید ، سرش را بلند کرد رو به من نمود گفت:خدا دعایت را مستجاب کند ، عمرت را طولانی نماید و مال و فرزندانت را زیاد سازد.از هیبت او به خود لرزیدم و در میان همراهانم به زمین افتادم. پرسیدند: چه شد؟ گفتم: خیر است و به کسی چیزی نگفتم. پس از این ماجرا به اصفهان برگشتم و خداوند به برکت دعای آن حضرت راههای در آمدی بر من گشود که امروز فقط دارایی منزل من نیم میلیون درهم است که غیر از آن دارایی فراوانی خارج از منزل دارم و خداوند ده فرزند به من داد و اکنون از عمرم هفتاد و چند سال می گذرد و من به امامت آن شخص والا مقام معتقدم که از آنچه در دلم می گذشت آگاه بود و خداوند دعای او را در حق من مستجاب کرد.

و عزیزان بدانیم که خدمت به حضرت توجه آن بزرگوار را به ما معطوف می سازد همچون توجهی که امام هادی ( ع ) به عبدالرحمن کرد.

آنکه منزلگه او دور ز چشم بشر است                   اوست در جمع و ما را همه ضعف بصر است

بس که در یاری او سست غنودیم مدام                 باغ و بستان زمین ، ز آتش ما پر شرر است

پرتو فیض وجود تو رسد تا ملکوت                      پاس این نعمت عظمی فن اهل نظر است

حلقه بر در گهت امروز ، بکوبیم ز نیاز                   حرم امن تو جویم که دل آسوده تر است   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:34  توسط   | 

 

 

 

فهرست کتاب های غرفه دوم :

توسل و تمسک به امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

 

 

 

1- آشتی با امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

نویسنده : علی هراتیان

انتشارات : آفاق

خلاصه : بیان سال های غیبت، و چگونگی سپری گشتن این دوران بر حضرت حجه (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و تمسک و توسل به حضرتش و ضرورت تنها نگذاردن آن بزرگوار و دعای بر تعجیل فرج ایشان

 

2- تماشای آفتاب

نویسنده : محمد تقی اختیاری

انتشارات : مدرسه

خلاصه : مجموعه حکایت حضور (6-1)

مجراهای تشرفات به محضر پر نور امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) با قلمی روان نگارش یافته است

 

3- داستان هایی از امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

نویسنده : حسن ارشاد

انتشارات : مسجد مقدس جمکران

خلاصه : نویسنده با هدف ترویج فرهنگ مهدویت و نشر معارف امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) اقدام به گرد آوری و ترجمه 139 داستان مرتبط با آن حضرت از جلد های 51 ، 52 ، 53 بحار الانوار نموده است

 

4- راز دل با امام

نویسنده : احمد قندی

انتشارات : دیار

خلاصه : سفرنامه نویسنده به شهر های نجف، کربلا، کوفه و سامرا را با نثری ساده و روان نگاشته و به مخاطبان تذکر داده است که در حرم های مقدس برای سلامت و فرج امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) دعا کنند

 

5- گفتار هایی پیرامون امام زمان (علیه السلام)

نویسنده : سید حسن افتخار زاده

انتشارات : نیک معارف

خلاصه : درباره ی آینده جهان، معنای غیبت، کمالات امام عصر (علیه السلام)، طول عمر از نظر علوم طبیعی، فلسفه و قرآن و ... می باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:33  توسط   | 

غرفه دو

توسل و رهایی

(مجری)

تمسک ، عامل سعادت

روایات رسیده از پیشوایان ما ، امام را به منزله کعبه معرفی کرده است. مردم اند که باید برای زیارت بیت الاهی ، رنج سفر بر خویش هموار کنند و با جان و دل به گرد خانه ی حق جل جلاله طواف کنند ، هیچ گاه کعبه برای زیارت کسی از جای خویش حرکت نمی کند!

اگر خداوند تبارک و تعالی و پیشوایان معصوم ما به عنوان مثال ، از به شهادت رسیدن حضرت سید الشهدا ( عليه السلام ) یا غیبت امام عصر ( عليه السلام ) پیش از تولد آن بزرگواران سخن گفته اند ، در واقع از آن چه مردم خواهند کرد و به وقوع خواهد پیوست خبر داده اند و این هرگز به معنای آن نیست که ما جبر باور شویم و تصور کنیم که حتماً باید چنین وقایعی اتفاق می افتاد. شاید هم می خواسته اند با بیان این مطلب ، مردم را از خواب غفلت بیدار گردانند و پیش از رخ داد این حوادث ، متوجه اشتباه خود و تبعات انتخاب های خویش کنند ، درست مانند پدر مهربانی که ضمن نصیحت فرزند خویش ، او را از عواقب هم نشینی با دوستان منحرف یا انتخاب راه های انحرافی و مکاتب الحادی آگاه می سازد.        

متاسفانه برخی می پندارند امام عصر ( عليه السلام ) بنا به تقدیر حتمی الاهی از دیدگان غایب شده است و تا هر زمانی که خداوند بخواهد ، در پس پرده غیبت خواهد ماند و ما باید به وظایف فردی خود عمل کنیم ، آقا هر وقت که خدا بخواهد- می آید و جهان را اصلاح می کند! برخی نیز می گویند : هنوز جهان آماده نیست و معلوم هم نیست آن حضرت چه وقت خواهد آمد.

به این دو گروه باید گفت : اگر بنا بود ظهور با تقاضا و درخواست ک پارچه ی مردم بی ارتباط باشد ، پس چرا در روایات رسیده از حضرات معصومین ( عليهم السلام ) و فرموده های منجی عالم بشریت ، این قدر به دعا برای فرج تاکید و سفارش شده است ؟ مگر نه این است که قرآن کریم به عنوان یک سنت الاهی تاکید فرموده است :

( خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر آنکه خود چنین تغییری را در درونشان انجام دهند.)؟


(بازیگر)

هادی طریقت

 

غوغایی در گاراژ شهر به پا بود، آن روز، روز حرکت حجاج به سمت خانه خدا بود جلوی شیشه اتوبوس روی کاغذی نوشته بود (کاروان 32) (مسئول کاروان: اسماعیل نمازی).

من آن سفر، چندمین باری بود که به عنوان حمله دار از مشهد کاروان به حج می بردم حاجی های کاروان من از اطراف شهر آمده بودند زن و مرد، پیر و جوان.

مشایعت کنندگان دور تا دور اتوبوس را پر کرده بودند، بازار دیده بوسی و التماس دعا داغ بود و یکی قرآن بر سر مسافرش می گرفت و دیگری اشک دوری می ریخت، دو راننده ی اتوبوس ما و شاگرد شوفر مشغول جاسازی و قرار دادن چمدان ها در صندوق های اتوبوس بودند، البته قبل از چمدان ها گالن های آب و بنزین که مایحتاج اصلی سفر های آن زمان بود در اتوبوس قرار داده شده بود.

تجربه سفر های قبلی به من یادداده بود که برای عبور از بیابان بی آب و علف بین عراق تا عربستان وجود آب و بنزین کافی، حیاتی است. پس از بازدید برگه های سفر مسافرانم، صدا زدم: زائران محترم آماده حرکت هستیم، لطفاً زودتر سوار شوید تا از برنامه عقب نیافتیم، بسم الله ، بفرمائید؛ همه روی صندلی هایشان مستقر شدند. صدای روشن شدن موتور، همراهان را از اتوبوس دور کرد.

( برای سلامتی همه حجاج و مسافران اسلام صلوات ) الهم صل ... با این جمله ی یکی از مسافران اتوبوس به راه افتاد و من که برای اطمینان از جابجا شدن همه هنوز وسط راهرو اتوبوس بودم مورد سئولات زیادی قرار می گرفتم؛

حاج اسماعیل این راننده را می شناسی؟ با احتیاط می رونه یا نه؟

حاج اسماعیل انشاء الله بی حرف و پیش چقدر توراهیم؟

حاج اسماعیل، برای نماز و ناهار کجا می ایستیم؟

من که می دونستم اوضاع از چه قراره و چه راه طولانی را در پیش داریم، با لبخندی اونها رو دعوت به صبر می کردم و می گفتم نگران نباشید انشاء الله با توکل به خدا به سلامت می رسیم و امیدوترم سفر خوشی برایتان باشد.

احمد آقا راننده ی با تجربه و باخدایی بود و انصافاً هم رانندگی با احتیاطی داشت. ولی آقا مراد راننده دوم جوانتر بود و غرور جوانی باعث می شد که جاهایی اصرار بر به کرسی نشاندن حرف خودش داشته باشد. یادم هست یکی دو باری سر نگه داشتن اتوبوس برای نماز با جر و بحث کردیم و بالاخره با غرولند مقداری دور تر از جای مقرر توقف می کرد.

روز دوم یاسوم حرکتمان بود که از سمت نجف اشرف به طرف عربستان به راه افتادیم. مسیر، مسیر بیابان بی آب و علف و پر از شن بود. جاده های آن زمان نه فقط آسفالته نبود بلکه حتی شن ریزی هم نشده بود. مسیر حدودی معلوم بود و از اثر ماشین های قبلی به پیش می رفتیم، آن روز اتفاقاً آقا مراد پشت رول بود، نزدیک های غروب بود که من به اوگفتم آقا مراد همین جا نگه دار تا بیتوته کنیم و صبح با خیال راحت به راه بیفتیم. اما جواب داد:

آق نمازی، هنوز هوا روشنه ، بذار یه خورده دیگه هم بریم جلو، بعد!

ادامه دادیم ... یکی دو بار دیگر هم از او خواستیم که بایستد اما اعتنایی نکرد. دیگر کاملاً شب بود که یکوقت دیدیم زد روی ترمز و ایستاد و گفت: دیگر راه معلوم نیست. همه پیاده شدیم و شب را همان جا بیتوته کردیم. صبح علی الطلوع آماده حرکت شدیم، احمد آقا به من اطلاع داد که راه به کلی کور شده.

گفتم: از روی جای چرخ خودمان نمی شود حدود مسیر را پیدا کرد؟

گفت: حاج آقا تشریف بیاورید، باد دیشب شن ها را روی رد لاستیک ها ریخته و اصلاً نمی دونیم از کدوم طرف آمدیم، حاجی چکار کنیم؟

فکری کردم و گفتم: مسافرا سریع تر سوار شن! احمد آقا ماشین و آتیش کن. یه ده (10) فرسخ برو سمت شرق اگر جاده رو پیدا کردیم که فبها و اگر نشد، بر گردیم و ده فرسخ بریم سمت غرب و همین طور شمال و جنوب انشاء الله که راه رو پیدا می کنیم.

به راه افتادیم، تو اتوبوس همه دست به دعا بودن، یکی نذر صلوات کرده بود، یکی ختم امّ یجیب گرفته بود، یکی پول نذر می کرد، چندین باری هم دعا های دسته جمعی مثل دعای توسل و ... را خواندیم، اما راهی پیدا نشد، به هر چهار طرف رفتیم و شب به همان جای قبلی برگشتیم و خوابیدیم ولی لحظه لحظه بر پریشانی من افزوده می شد. روز دوم هم به همین منوال گذشت از صبح تا غروب کارمان همین بود ولی اثری از راه پیدا نشد که نشد. حدود غروب آفتاب اتوبوس از کار افتاد دیگر قطره ای بنزین نداشتیم، ضمناً آب رو هم جیره بندی کردیم و دیگر نزدیک به اتمام بود، آن شب همه تا به صبح در خانه خدا عجز و ناله کردیم در چهره ها پریشانی و اضطراب موج می زد. دیگر حتی آقا مراد هم دست به دعا شده بود ولی پریشانی من از همه بیشتر بود، احساس مسئولیت می کردم و هیچ کاری از دستم بر نمی آمد. با نزدیک شدن صبح از یک سو امید به فرجی داشتیم و از سوی دیگر نگران گرمای بیابان و نبود آب و غذا بودیم. دیگر نه امید داشتیم، نه سوخت و نه آذوقه، همه را جمع کردم و برای روحیه دادن و ایجاد امید جدید گفتم: دوستان در حاجتهای بزرگ بایستی نذرهای بزرگ هم کرد. بیایید همه با هم نذر کنیم که اگر خدا ما را از این بیابان نجات دهد در بازگشت هر چی که داریم در راه خدا بدهیم. همه قبول کردند و دیگر همگی خودمان را به دست تقدیر الهی سپردیم. ساعت حدودنه صبح بود و من با دیدن گرم شدن تدریجی هوا تعیین کردم که در اوج گرما چند نفری از گروه هلاک می شوند. دیگر نتوانستم یکجا بنشینم، کمی از قافله دور شدم، چشمم به تپه شنی افتاد. که در آن حوالی بود پشت آن تپه خودم را از دید سایرین مخفی کردم با سر برهمنه دست هایم را به طرف آسمان بلند کردم با اشک و آه زیاد چندین بار فریاد زدم:

« یا اباصالح المهدی ادرکنی، یا صاحب الزمان ادرکنی، یا حجته ابن الحسن ادرکنی »

از شدت گریه سرم را پایین آوردم تو حال خودم بودم که یک دفعه احساس کردم صدای پایی به من نزدیک می شود، سرم را بالا کردم ، مرد عربی را دیدم که درحالیکه افسار یک قطار شتر را در دست دارد به من نزدیک می شود. بی اختیار صدا زدم :

آقا، آقا ما این جا گم شدیم. شما راه رو بلدین؟

به طرفم آمد، سلام کرد جوابش را دادم. ادامه داد:

« حاج اسماعیل نگران نباش ! بیا تا من راه را به شما نشان بدهم، از این طرف می روی به دو کوه می رسید وقتی از بین دو کوه رد شدید به طرف راست به پیچید و مستقیم ادامه بدید، حدود غروب آفتاب به راه اصلی خواهید رسید.»

گفتم: من می ترسم دوباره راه را گم کنیم خواهش می کنم خودتان لطفی کنید ( قرآن را از جیبم بیرون آوردم ) شما را به این قرآن قسم می دهم که خودتان ما را به راه برسانید.

از شدت اضطراب حواسم نبود که این مسیری که به گفته ی او ده ساعت راه است! شترهایش را در این بیابان چه می کند؟ به اصرار خودم ادامه دادم اورا قسم می دادم که خودش با ما بیاید.

او گفت: « بسیار خوب برو و بگو همه مسافران سوار شوند. »

کمی بعد از من به کنار ماشین آمد و رو به احمد آقا کرد و گفت: که او پشت فرمان بنشیند، خودش و من هم روی دوصندلی کنار راننده نشستیم. نمی دانم از شدت خوشحالی بود یا تصرفی در ذهن ما شده بود که هیچ کس از ما حتی راننده ها توجه نداشتند که ما شب قبل سوختمان تمام شده و ماشین از حرکت ایستاده بود.

آن روز با اولین استارت ماشین روشن شد اوضاع داخل ماشین کم کم عادی شد یکی دو ساعتی که راه رفتیم آن مرد به راننده دستور داد که:

« نگهدار، ظهر است نماز بخوانیم بعد حرکت کنیم »

همه پیاده شدیم در آنجا چشمه آبی بود خنک و گوارا، از آن سیراب شدیم و ابتدا او، بعد بقیه ما از آن آب وضو گرفتیم. او در کناری مشغول نماز شد. سایر مسافرین هم در جا های مختلف صحرا به نماز ایستادند من خواستم به او اقتدا کنم اما اجازه نداد و گفت: « تو هم با مسافرین نماز بخوان »

پس از نماز فرمودند: « سوار شوید که راه زیادی در پیش داریم »

حرکت کردیم ، همانطور که قبلاً گفته بود به دو کوه رسیدیم از میان آن ها عبور کردیم بعد فرمودند: « به طرف دست راست حرکت کن »

در بین راه به فارسی سلیس با ما صحبت می کرد، احوال برخی از علماء مشهد را از من می پرسید، از بعضی شان تعریف می کردند و می فرمودند: « فلانی آینده خوبی دارد» در بین صحبت بر ایشان قضیه نذرمان را که اگر نجات پیدا مردیم همه اموالمان را در راه خدا انفاق کنیم، عرض کردم. فرمودند: « عمل به این نذر لازم نیست »

هول هوش غروب بود که به جاده اصلی رسیدیم. همه با خوشحالی زیاد از ماشین پیاده شدیم. صدای صلوات و شکر وحمد فضا را پر کرده.

من همه را جمع کردم و گفتم: هرچه پول دارید بدهید تا به این مرد عرب بدهیم، چون بنده خدا خیلی زحمت کشیده و شتر هایش را در بیابان رها کرد و با ما آمد.

بعد از این جمله من سکوت سنگینی بین ما برقرار شد، همه به فکر فرورفتیم، انگار از خواب پریده باشیم، سئولات یکی پس از دیگری به سرغمان آمد:

-       راستی این آقاهه کی هست؟ چه جوری برمی گرده؟

-       گفتی شتر داشت؟ شتر هایش را توی بیابون به کی سپرده ؟

-       توی این سرزمین این مرد عرب، چطوری به این خوبی فارسی حرف می زد؟

-  از همه مهم تر ما که بنزین نداشتیم، چطوری این مدت این راه را طی کردیم؟

-       و ...  

کسی منظر جواب نماند، همه سراسیمه به طرف آن مرد عرب دویدیم ولی اثری از او نبود، حالا اشک حسرت رهایمان نمی کرد باورمان نمی شد که یک روز را در خدمت موالایمان صاحب الزمان بوده ایم و او را نشناختیم.

البته دانستیم که به خواست او، ما متوجه این معنا نبودیم.

ولی از یک سو این بی لیاقتی ما و از سوی دیگر حسرت دوری از او قلب مان را فشار می داد و حال عجیبی داشتیم.

 

گوشه چشمی نشان دادی و رخ بر تافتی

    از غم هجران تو ای دوست بیمارم بیا !

         چون گدایان بر سر راه تو باشم منتظر

             ای عزیز روزگارم، آخر مکن خوارم بیا !

                 نیست در من صبر ایوب و ندارم عمر نوح

                      ای طبیبا، رحم کن بر درد بسیارم بیا !

 

 


(مجری)

نامه حضرت بقيه الله ارواحنافداه خطاب به شيخ مفيد

اين نامه در اوايل دوران غيبت كبري براي شيخ ابو عبدالله محمد بن محمد بن نعمان مفيد (ره) كه از بزرگترين فقهاي تاريخ شيعه به شمار مي رود- شرف صدور يافته است. جالب توجه است كه آن حضرت در اين نامه همان مقدار از غيبت (يعني 90 سال تا زمان شيخ مفيد) را تاخير نام نهاده اند و براي بيدار شدن مردم از غفلت، نكات تكان دهنده اي را تذكر داده اند. كه بخشي از آن اين چنين است:

«... اگر شيعيان ما -كه خداوند متعال ايشان را به اطاعت خويش موفق بدارد- با دل هاي متحد و يك پارچه بر وفا به عهد و پيمان خويش اجتماع مي كردند، ملاقات ما از آن ها به تاخير نمي افتاد و سعادت ديدار و مشاهده ي با معرفت براي آن ها حاصل مي شد و زود تر از اين به دايدار ما نايل مي شدند. آن چيزي كه ما را از آنان دور كرده (و باعث طولاني شدن غيبت شده) است گناهان و خطاهايي است كه مرتكب مي شوند و ما چنين انتظاري از آنان نداشتيم...» (بحارالانوار جلد 53 صفحه 176)

در اين بخش نامه، دو نكته ي مهم جلب توجه مي كند:

1- نا هم دلي در وفاداري نسبت به فرمان برداري از امام زمان (عليه السلام).

2- مرتكب گناه شدن شيعيان. 

تذكر بسيار مهم اين كه در راس همه گناهان، گناه عدم انجام وظيفه نسبت به آستان مقدس امام عصر ارواحنافداه است.

اين نامه در اواخر 412 هجري صادر شده و هم اكنون بيش از هزار سال از صدور آن مي گذرد. به راستي كدامين اجتماع و كدام اتحاد براي وفا به عهدي كه شيعه با پيشواي خويش بسته است صورت گرفته است؟

آري، كوتاهي و عدم وفا به پيمان الاهي، موجب محروميت شيعه و جهان بشريت از اين بزرگ ترين نعمت الاهي شده و اين جريان غفلت تا هم اكنون نيز امتداد يافته است.

از سخنان آن حضرت است كه:

«چگونگي بهره مندي از من در دوران غيبتم چونان بهره بردن از خورشيد است؛ زماني كه ابرها آن را از ديدگان مستور مي دارند.»

 

ما بی تو تا دنیاست، دنیایی نداریم      چون سنگ خاموشیم و، غوغایی نداریم

ای سـایه سار ظهر گرم بی ترحم !     جز سایه دستـان  تـو ،  جایـی  نداریم

تو آبـروی خاکــی  و  حیثیت  آب         دریا  تویی ، ما جز تـو دریایی  نداریم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:32  توسط   | 

غرفه دو

ارتباط با امام زمان(عج)

 

بر اساسِ آنچه در منابعِ دين ذكر شده، اعتقاد راسخ شيعه بر آن است كه تمام بركات هستي و ادامة حيات عالَم و آدم و ساير موجودات در سايه وجود مقدّس و با بركت ولي و خليفة خدا بر روي زمين مي باشد و اگر آن وجود گرامي نباشد تمام هستي نابود گشته و از بين خواهد رفت.«لَوبَقَيتِ الاَرضُ بغيرِ امامٍ لَساخَت» «اگر امام بر روي زمين نباشد، اهلش را فرو خواهد برد.» «امام صادق(ع)». و مصداق ولي خدا در زمان ما حضرت ولي الله الاعظم، حجة بن الحسن المهدي (عج) مي باشد، كسي كه ذخيرة پروردگار براي اقامة حكومت حقّ در عالم است. «وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ لَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ» «و اراده كردهايم بر مستعضعفين زمين منّت نهاده و آنها را امام بر روي زمين و وارث گذشتگان بگردانيم». به بركتِ وجودِ ايشان رزق نازل گرديده و فيضِ مادي و معنوي خداوند بر بشر جاري است و تنها و با تَمسّك و تَوسل به آن بزرگوار است كه وصول به درجات بالاي كمال و قرب حضرت حق(جل و اعلي) ميّسر مي گردد. امام صادق (ع) فرمودند: «اوصياء پيغمبر درهاي توجه مردم به سوي خداوند مي باشند .»


در زمان غيبت كبري، اگر چه آن وجود مقدّس به ظاهر در ميان مردم نيستند امّا طبق فرمايش پيامبر اكرم(ص) مردم همچون خورشيد پشت ابر از وجودشان بهره
مند مي گردد.و خود آن بزرگوار نيز در توقيع به شيخ مفيد (ره) فرمودند: «انّا غير مهملين لمراعاتكم ولا ناسين لذكرِكُم...» «ما هرگز شمارا به حال خود وا نميگذاريم و فراموشتان نميكنيم و اگر اينچنين نبود بلاها بر شما نازل مي گشت و دشمنان بر شما مسلط ميشدند.»


از همين رو شيعيان و ارادتمندان آن حضرت و به خصوص عالمان دين ـ كه به فرمودة آن حضرت نائب ايشان در ميان مردم هستند ـ پيوسته در مشكلات خويش متوسّل به وجود مقدّس آن حضرت شده و هر لحظه خود را در محضر آن حضرت حاضر مي دانند و مورد توجّه و عنايات خاصّ آن وجود مقدّس قرار داشته اند . شبستانهاي مسا جد سهله، كوفه و جمكران با صداي ناله
هاي اين عاشقان اُنس گرفته و حكاياتي از ارتباط نزديك عشّاق با معشوق خويش دارد.


سؤالي كه در اين ميان مطرح است اينكه، آيا ملاقات با آن وجودِ نازنين در زمان غيبت كبري ميسّر است، در حالي كه در توقيع مبارك حضرت به «علي بن محمد سمري» نائب چهارم از نوّاب اربعه آمده است: «وسيأتي لشيعتي من يدّعي المشاهدة قبلَ خروج السفياني و الصيحة فهو كذّابٌ مفتر «قبل از خروج سفياني و صيحة آسماني برخي از شيعيان ادعاي مشاهدة امامشان را دارند و آنها دروغگويند.»


در پاسخ به اين سوال بايد گفت كه: اولاً: با توجّه به اتمام نيابت خاصّه، مراد از ادعاي مشاهده، همراه با ادعاي نيابت است و اينكه هر وقت بخواهد مي تواند امام را زيارت كند و چنين شخصي كذّاب است. ثانياً: مراد كساني هستند كه ادعا دارند حضرت را ديده و شناخته اند بدون اينكه حضرت ، خود را معرّفي نمايد. ثالثاً: بهترين دليل برامكان چيزي وقوع آن است و در حالي كه بسياري از بزرگان كه در وثاقت آنها شك نيست به محضرشان شرفياب شده
اند، پس راه ملاقات با حضرت مفتوح است. علاوه بر اينكه يك جهت اين بيان مبارك براي اين است كه راه سؤاستفاده براي افراد فرصت طلب مسدود شود و ادعاي هر كسي به راحتي پذيرفته نشود.


در هر حال راه ارتباط با ولي
عصر (عج) ـ بر فرض كه راه ملاقات هم بسته باشد ـ به هيچ وجه مسدود نيست و با توجه به اشراف حضرت به اعمال شيعيان و عنايت به آنها، مي توان براي محكم تر نمودن اين ارتباط در جهت رضايت آن وجود مقدّس تلاش نمود.



شيخ صدوق(ره): شيخ طوسي و ديگران روايت كرده
اند كه: علي بن بابويه (ره) كه پدر شيخ صدوق (ره) و از علماء بود، عريضه اي خدمت حضرت ولي عصر (عج) نوشت و در آن از حضرت خواهش كرده بود كه دعا كنند خداوند فرزندي به ايشان عطا نمايد. و اين عريضه را توسط حسين بن روح (ره) ـ نائب خاص حضرت ـ خدمت آن وجود مقدس فرستاد. جواب آن را حضرت اينگونه مرقوم فرمودند: «براي تو دعا كرديم و خداوند به زودي دو فرزند نيكو كرامت فرمايد». خداوند دو فرزند به نامهاي «محمّد و حسين» به ايشان عنايت كرد كه«محمّد» معروف به شيخ صدوق و صاحب كتابهاي بسياري از جمله «من لا يحضره الفقيه» است. و «حسين» نيز بسياري از فضلاء و محدثين از نسل ايشان بوجود آمدهاند. و شيخ صدوق پيوسته افتخار مي كرد كه من به دعاي حضرت مهدي (ع) متولد شدهام.




پس حال ما چگونه منتظر باشيم ؟

بشر بحران زده امروز منتظر يك منجى است تا او را از بحران و پريشان حالى نجات دهد و به آرامشى مطلوب برساند. اين آرامش را بشر خود از خويشتن دريغ كرده است و بشر خود به وجود آورنده اين ناآرامى است كه امروز ديگر از آن به تنگ آمده، ظهور منجى را انتظار مى‏كشد و امّا او خواهد آمد و جهان را نجات خواهد داد. او همين الان مهمان دلهاى ماست و به ما وعده داده شده است. آرى او خواهد آمد و با ظهورش عشق و آرزوهاى ما تجسّم عينى خواهند يافت. او مظهر تمام صفات پسنديده‏اى است كه مى‏توان متصور شد. او حجت خدا بر خلق است و با آمدنش تاريكى‏ها روشن مى‏شوند و ظلم و نابرابرى‏ها رفع و دفع خواهند شد. او خليفة ا... به تمام معناست و مظهر عباد صالح خداست. او الگوى كمال انسانى و جانشين شايسته پدرش و اجدادش و رسول خداست. او منتهاى آرزوى ماست.


آرى با ظهور حضرت قائم، عجّل‏اللَّه‏تعالى‏فرجه، انسان، انسان بودنش را و شايستگى‏هايش را و جامعه، جامعه بودنش را به تمام معنا درك خواهند كرد. انسان و جامعه همانى خواهد بود كه ولى خدا از او مى‏خواهد. امّا آنانى كه منتظر اويند بايد شايسته منتَظر باشند بايد خانه دل بيارايند و بعد به انتظار بنشينند. او بهترين و برترين در عصر خويش است. بنابراين با بهترين حالات شخصى و اجتماعى بايد به استقبال ظهورش شتافت. وقتى قرار است يك ميهمان معمولى به خانه‏مان بيايد خانه را پاك ساخته، مى‏آرائيم تا رضايت خاطر ميهمان را به دست آوريم. حال كه او (حضرت قائم، عجّل‏اللَّه‏تعالى‏فرجه) بهترين و برترين ميهمان ما و بشر خواهد بود چگونه مى‏توانيم خانه‏هاى دلمان را و جامعه‏مان را پاك نسازيم و نيارائيم؟ براى درك حضورش بايد با ناپاكى‏ها و پليدى‏ها جنگيد و محيط را براى حضورش مهيا ساخت. قبل از هر چيز بايد بر خود بشوريم و نفس آلوده خويش را به دار تقوى بكشيم. پس آنگه كه خود پاك شديم جامعه نيز پاك خواهد بود و پاكان در مقابل ظلم و جور خواهند ايستاد و نبرد را به تمكين ترجيح خواهند داد. آنگاه كه مژده ايستادگى در برابر ظالمان به گوش مظلومان برسد به ظهور منجى مشتاقتر و مايلتر خواهند بود و خود به قيام خواهند برخاست و همانا كه ظهور حضرتش قيام مظلومان خواهد بود. اميد به ظهور منجى ما را بر آن مى‏دارد كه در تاريكى‏ها ننشينيم به سمت نور و روشنايى رهسپاريم تا صبح دولت اميد بدمد و با انوار وجودش رستگار شويم. نشستن و دست روى دست گذاشتن ما را جاودانه نخواهد ساخت درچنين حالتى تباهى‏ها روز به روز گسترش خواهند يافت و ما در گوشه‏هاى تاريك زمان گم خواهيم شد. راز جاودانگى در پويايى است نه در منفعل بودن. راز جاودانگى ما در با او بودن است چرا كه او حجت خداست براى با او بودن بايد خالص بود و با عشق در اين راه گام نهاد و همينطور بايد براى مبارزه‏ائى بى‏امان با ظلم و جور و هرچه پليدى‏هاست آماده بود.


انتظار يك بن‏بست اجتماعى نيست بلكه يك رودخانه جارى از حقايق اجتماعى است. انتظار ديدن روزنه اميد براى رهايى است. انتظار ديدن افق فردا و فرداهاست. اميد به آينده است. اشتياق رسيدن به بهترين وضع است و نه تنها تلاش براى تثبيت وضع موجود نيست بلكه تلاشى است براى بهتر شدن، تكامل يافتن و هميشه پويا زيستن. بنابراين جامعه منتظر، جامعه‏اى است پويا، رو به تكامل و متمايل به بهتر و انسانى زيستن و فرد منتظر بايد هميشه در حال گريز از وضع موجود و تلاش براى فردايى بهتر از امروز باشد بايد بر عليه هرچه شرّ است بشورد تا جامعه براى ظهور و حضور آن انسان كامل آماده باشد. جاى بسى تأسف است كه در جامعه‏اى آلوده، ناپاك، نامناسب و آلوده به پلشتى‏ها منتظر چنين انسان والا و وارسته‏اى باشيم كه اين نه شرط ادب است، نه شرط ميهماندارى و نه شرط انسانى الهى. پس بايد به‏پاخيزيم و با ادب حضور، جامعه را براى ظهور آماده سازيم.

 

 

و امّا تکلیف عاشقان چیست ؟

از جمله تكاليف مردمان در غيبت امام زمان، عجل‏الله‏تعالى‏فرجه، دعا كردن است كه خداى تعالى تو را از جمله دوستان و شيعيان و ملتزمان ركاب آن حضرت، ارواحنافداه، در زمان رجعت و ظهور قرار بدهد، چنان كه در دعاى عهد بعد از نماز صبح بر آن تاكيد گرديده است.

و بايد در اين دعا صادق باشى نه كاذب، و به مجرد زبان و عبارت‏پردازى نباشد و همانند كسانى نباشى كه سيد بن طاووس، رحمة‏الله‏عليه، درباره آنان مى‏گويد: «من به برخى از مدعيان عشق و محبت والاى امام عصر، عليه‏السلام، گفتم: اگر روزى هزار اشرفى مستمرى داشته باشى و بگويند امام زمانت قرار است ظاهر شود و اين پول از تو خواهد شد; در اين صورت تو خواستار چه خواهى بود؟

امام زمانت ظاهر شود يا مستمرى‏ات ادامه يابد؟»اگر احساس مى‏كنى آن اخلاص و اعتقاد و محبت لازم را ندارى كه از عاشقان راستين مولايت‏باشى و ظهور امام خويش را در هر حال واقعا از خداوند متعال با تمام وجود درخواست كنى، حتى اگر به زيانت نيز تمام شود، باز هم نبايد مايوس شوى و ترك اين آداب و اعمال نمايى و از دعاى ظهور و فرج مولايت غفلت ورزى.

بلكه بايد همواره از خداى تعالى مسئلت كنى كه تو را در زمره آنان قرار دهد كه در برابر مولاى خويش صاحب رضا و تسليم‏اند.

آرى حتى اگر فقط به زبان نيز بتوانى در مقام دعا و ثنا و اظهار بندگى و چاكرى برآيى - كه در دل دوست‏به صد حيله رهى بايد كرد - شايد نورانيت اين كلمات و توسلات برايت رهى بگشايد و روزنه‏اى به سوى دوست‏باز نمايد و تو را كم كم به كويش كشاند. ان‏شاءالله
از ديگر مواردى كه به عنوان تكليف (عاطفى و اخلاقى) منتظران و دوستداران امام عصر، عليه‏السلام، در زمان غيبت،برآن تاكيد گرديده است صدقه دادن براى حفظ و سلامتى آن وجود مقدس و مبارك است.

انگيزه انسان در صدقه دادن براى خود و عزيزانش، بى ترديد از محبت و دوستى او نسبت‏به آنان سرچشمه مى‏گيردو هرچه اين دوستى بيشتر باشد، اعمال عاطفى او نسبت‏به آن عزيز از جمله صدقه دادن نيز، فزونتر خواهد بود.

اكنون تو خود بينديش در اين زمان چه كس براى ما عزيزتر است؟ جز مولا و سرورمان، امام عصر، حضرت صاحب‏زمان؟

از رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله روايت‏شده كه فرمود:

«ايمان نياورده احدى از شما تا آن گاه كه من و اهل بيتم نزد او از جان و فرزند وى و تمامى مردم محبوتر باشم‏».

و چگونه چنين نباشد و حال آن كه همه نعمتهاى ظاهرى و باطنى مانند اصل وجود من و تو، زندگى، دين، عقل، صحت‏و عافيت و ديگر نعمتها همه از پرتو وجود مقدس امام زمان و عنايت اوست. وجود عزيزان و نزديكان من و تو نيز كه براى‏سلامتى آنان صدقه مى‏دهيم، آن هم به بركت وجود مقدس آن يگانه عزيز دوران است.

پس هم ايمان آدمى اقتضا مى‏كند و هم محبت او كه به ياد مولا و امام زمانش صدقه دهد; حتى بر آنان هم كه براى خودو عزيزانشان صدقه مى‏دهند سزاوار است كه ابتدا براى آن حضرت صدقه دهند; زيرا وجود و سلامتى آنان نيز از عنايت‏آن عزيز و به طفيل وجود و سلامتى حضرتش تامين مى‏گردد.

و اما حال آنان كه همواره آتش محبت و عشق نسبت‏به مولايشان در دل شعله ور دارند و جز آن وجود مقدس كسى‏را لايق هستى و سزاوار عافيت و تندرستى نمى‏دانند، به خوبى روشن است. انگيزه آنان نه ثواب صدقه است، و نه حتى‏حفظ عزيزان خويش در پرتو سلامتى مولايشان; بل فقط و فقط براى او صدقه مى‏دهند و بس; و تو ترديد مكن كه عنايت وگوشه چشمى از آن سرور كائنات، هماره به سوى اينان و عزيزانشان سرازير است.



 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:31  توسط   | 

راهنمای اجرای غرفه 2 ( توسل و رهایی )

 

این غرفه 2 نفره اجرا می گردد:

1-      مجری

2-      بازیگر

سیر و نحوه اجرا :

1- ابتدا متن اول توسط مجری ارائه می گردد و سپس مقدمه ای جهت آماده سازی مدعوین برای دیدن نمایش و آوردن ایشان به فضای نمایش باید گفته شود.

2- سپس بازیگر وارد صحنه ده و متن را اجرا می نماید.

3- و در انتها با بیانی که اشاره به بازیگر و مطالب ارائه شده توسط بازیگر دارد مقدمه ای ساخته و سپس متن دوم خویش را اجرا می نماید.

نکات مهمی که می بایست مورد توجه مجری و بازیگر قرار گیرد :

1- حتماً شروع صحبت به گونه ای باشد که مدعوین آرام گردند ، تا این آرامش باعث بهتر اجرا شدن نمایش شود.

2- نحوه اجرای مجری حتماً بر پایه های احساسی بنا شود ، زیرا که تاثیر نمایش را بالا برده و در نهایت در غرفه 3 به نتیجه مطلوب خواهیم رسید.

3- انتهای متن اول مجری به آسانی با آغاز نمودن متن بازیگر هماهنگ باشد ، یعنی هیچگونه فاصله ای نباشد ، تا فرصتی جهت به هم ریختگی و بلوای مدعوین پیش آید.

4- و نیز انتهای نمایش ، هماهنگ با آغاز متن دوم مجری باشد ، به گونه ای که افکار آماده شده مدعوین توسط بازیگر ، مورد استفاده بهینه مجری قرار گیرد و بتواند سریع آنها را به سمت دلخواه هدایت کند. و هر گونه تاخیر باعث فوت این فرصت طلایی خواهد شد.

5- انتهای متن اول مجری ، حتماً باید مقدمه ای خود ساخته بر نمایش باشد.

6- ابتدای متن دوم مجری حتماً باید نتیجه اولیه ( سطحی ارتباطی ) از نمایش بوده و آغازی بر متن اصلی که نتیجه گیری کلی است باشد و این نیز خود ساخته است.

7- اشاره به دکور و استفاده صحیح از لوازم صحنه باعث جدی تر شدن نمایش ، اجرای تاثیر گذارتر بازیگر و همراهی مدعوین با بازیگر می شود.

8- تغییر صدای بازیگر در آنجایی که صدای خودش است و یا جاهایی که صدای راوی و یا حضرت (عليه السلام) می باشد ، الزامی بوده و هر کدام بسته به شرایط متن نحوه بیان خود را می خواهد که به اختصار:

راوی : فن بیان بالا شیوه ای شبیه به قصه گویی- اشاره به دکور- نگاههای مستقیم به مدعوین و .....

نقش اصلی بازیگر ( خودش ) : حسن کاروان دار در آن صحنه بازیگری کامل و توجه به نکات بازیگری

حضرت (عليه السلام) : صدای پر جدی خارج شدن سریع و جلب توجه کننده از نقش قبلی (راوی یا بازیگر )

و بیان دقیق و صحیح کلمات

9- تنظیم ورود و خروجهای مجری و بازیگر و هماهنگی جمله ای و کلمه ای آنها با  یکدیگر بی نهایت مهم و تاثیر گذار است.

لوازم اجرای نمایش :

1- چند صندلی که به حالت یک اتوبوس چیده شود ( 2 یا 3 صندلی )

2- قرآن توجیبی ( حدود 60 سال پیش ) نو نباشد.

3- لباس کامل یک روحانی ( شیخ )

عبا ردا قبا نعلین عمامه  ( کوچک و کم حجم )

4- دکور ( پشت صحنه بازیگر ) تصاویری از قبیل :

کویر

  دو تپه ای که در میان کویر باشند

تصویری از بدرقه کنندگان که با قرآن، اسفند جهت بدرقه مسافران حج آمده‌اند.

چشمه ( برکه )

تصویری از کعبه یا گنبد و بارگاه پیامبر اکرم ( صلي الله عليه و آله و سلم )

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:30  توسط   | 

 

 

 

فهرست کتاب های غرفه اول :

اُمـیـــد

 

 

 

1-آینده جهان

نویسنده : جلال برنجیان

انتشارات : طور

خلاصه : اشارتی به بشارات باقی مانده از پیامبران پیشین و ترسیم آرمان مهدویت در آیین اسلام

 

2-امام مهدی امید ملت ها

نویسنده : حسن موسی صفار

انتشارات : آفاق

خلاصه : آشنایی با پیشوای موعود و نگاهی به چشم انداز زیبای آینده جهان با ظهور آن حضرت و در پایان، راز و نیاز با آن امید ملت ها

 

3-خاطره آن شب

نویسنده : جمال الدین حجازی

انتشارات : نیک معارف

خلاصه : داستان ورود حضرت نرجس خاتون (علیها سلام) به سامرا و چگونگی ازدواج ایشان با امام حسن عسکری (علیه سلام) و تولد حضرت مهدی (علیه سلام) و آشنایی با نایبان چهارگانه و فایده امام غایب و ویژگی های منتظر  

 

4-رهایی بخش

نویسنده : مسعود شریعت پناه

انتشارات : آفاق

خلاصه : آشنایی با حضرت مهدی (علیه سلام) از دیدگاه رهبری اجتماعی و نقش آفرینی آن امام همام در عرصه ی حیات جامعه

 

5-نوید رستگاری

نویسنده : علی کرباسی زاده

انتشارات : حق یاوران

خلاصه : نوید سعادت، رهایی و رستگاری در کلام معصومین و پیامبران و کتب باقی مانده از ایشان

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:29  توسط   | 

غرفه یک

داستان میلاد امید

شاهزاده خانم رومی

سامرا یکی از شهرهای عراق است که در منطقه ای نسبتاً خوش آب و هوا کنار رود دجله قرار دارد. هنگامی که افراد ارتش ، در بغداد زیاد شدند و زندگی در آنجا دشوار گردید ، به دستور « معتصم » که از زمامداران عباسی بود در سال 221 بعد از هجرت ، به بازسازی و عمران این شهر پرداختند و آنجا را مرکز حکومت قرار دادند. بعد هم بزرگان دولت به سامرا منتقل شدند ، و این سامان به صورت یک «منطقه نظامی» در آمد. متوکل عباسی نیز بر عمارت آن افزود و کوشک جعفریه را که کاخی عالی و با عظمت بود ، به نام خود بنا کرد.

کنترل شدید

امام دهم و امام یازدهم ( ع ) را نیز « عسکری » نامند. این به خاطر آن است که طبق دستور متوکل ، این دو امام بزرگوار شیعه را به این منطقه نظامی آوردند و در میان عسکر یعنی ارتش جا دادند تا  از نزدیک مراقب آنها باشند و زندگیشان را کنترل کنند.                                                            

ولی چرا زمامداران عباسی ، از امام یازدهم ( ع )که هنوز در سن کودکی بود ، این همه وحشت داشتند؟

چرا او را به همراه پدر بزرگوارش به سامرا آوردند و در یک منطقه نظامی ، تحت کنترل شدید قرار دادند؟

چون حکام عباسی ، خبرهای گوناگونی درباره فرزند امام حسن عسکری ( ع ) شنیده بودند و به وسیله افراد راستگو ، از قول پیامبر اکرم ( ص ) ، مطالبی فهمیده بودند که خلاصه آن چنین است:

1- پیامبر اکرم بارها فرموده اند : بعد از من « دوازده نفر » جانشین من هستند.

2- تمام این دوازده نفر ، از دودمان خودم ، یعنی از « قریش » هستند که نخستین آنها ، حضرت علی بن ابی طالب ( ع ) است.

3- دوازدهمین جانشین من ، فرزند حضرت عسکری ( ع ) است که همنام من می باشد.                  

4- او نهمین فرزند امام حسین ( ع ) است که اسم دیگرش « مهدی » است.                                

5- حضرت مهدی ( ع ) روزی متولد می شود . او همه دولتها و زمامداران ستمگر را نابود می نماید ، بر سراسر جهان حکومت می کند و عدالت و یکتا پرستی را جایگزین ظلم و بیدادگری می سازد.           

زمامداران خونخوار عباسی ، این خبر ها را شنیده بودند و می دانستند حضرت مهدی ( ع ) هنوز بدنیا نیامده است. از این رو تمام نیروهایشان را بکار انداختند و ماموران پنهان و آشکار خود را گماشتند تا زندگی امام یازدهم ( ع ) را کنترل کنند و فرزندش را نابود سازند.                                              

فرمانروایان آن عصر ، با همه قدرتشان تلاش می کردند تا از ولادت حضرت مهدی ( ع ) جلوگیری کنند و نگذارند او بدنیا بیاید. به همین خاطر متوکل ، در سال 232 هجری ، امام دهم ( ع ) و فرزندش را به سامرا آورد تا وقتی امام یازدهم ، یعنی حضرت عسکری ( ع ) بزرگ شد و خواست ازدواج کند ، او را بکشد و نگذارد فرزندش مهدی ( ع ) متولد شود.

سالها گذشت. پس از متوکل فرزندش « منتصر » در سال 247 هجری به حکومت رسید. و ده سال بعد  پسر عمویش « معتصم » بر مسند قدرت و ریاست نشست. او در سال 252 هجری از حکومت استعفا داد و پسر عمویش « معتز » را زمامدار مردم ساخت. در طول این سالها ، حضرت هادی و امام عسکری همچنان تحت مراقبت طاغوتیان قرار داشتند و در شهر سامرا در آن شرایط پر خفقان و دشوار ، زندگی می کردند.

امام در زندان

تمام حکومتهای طاغوتی و دولتهای ستمگر ، در طول این سالها ، کوشیدند تا زندگی حضرت عسکری را دقیقاً کنترل کنند. مدتی آن حضرت را در زندان نگهداشتند. بعد هم رفت و آمد زنان و مردان را بخانه او ، زیر نظر داشتند ، و مراقب بودند که اگر امام یازدهم ازدواج کرد ، همسر آن حضرت را شناسایی کنند و اگر فرزندی به دنیا آورد ، فوری نابودش سازند تا مبادا حضرت « مهدی » (ع) که آخرین جاشین پیامبر اکرم و دوازدهمین امام شیعیان است متولد شود و حکومتهای ستمگر را از صفحه زمین بر چیند.

ولی آیا این قدرتمندان ظالم ، با همه نیرو و تلاششان موفق شدند از ولادت « حضرت مهدی » ( ع ) جلوگیری کنند یا نه ؟

پیک امام ( ع )

بشر بن سلیمان گوید : منزل من در سامرا ، نزدیک خانه حضرت هادی ( ع ) قرار داشت.

پاسی از شب گذشته بود که با صدای در حیاط ، از جا برخاستم . با عجله به طرف در رفتم و پرسیدم : کیست؟

گفت : باز کن.

وقتی در را گشودم ، دیدم خدمتگزار امام دهم ( ع ) است.

پرسیدم : کافور ، چه خبر شده ؟

گفت : فوراً نزد امام بیا که تو را به حضور طلبیده اند.

گفتم : الان حاضر می شوم.

به اطاق برگشتم ، آماده شدم ، لباسم را پوشیده و به سوی منزل حضرت حرکت کردم. وقتی به حضور امام شرفیاب شدم ، به من فرمودند:

« ای بشر ، تو از فرزندان انصار هستی ، دوستی و مودتی که نسبت به ما اهل بیت دارید ، پیوسته در خاندان شما بوده ، به همین خاطر ، شما مورد اعتماد ما می باشید.                                            

اکنون می خواهم تو را به فضیلت مخصوصی ، شرافت دهم که بدان امتیاز ، بر سایر شیعیان برتری یابی و در محبت و ولایت ما ، بر آنها سبقت گیری. اینک بطور محرمانه ، تو را از آن مطلع می سازم.»

پس از بیان این مطالب ، حضرت هادی ( ع ) نامه ای به زبان و خط رومی نوشتند ، سپس با انگشترشان آنرا مهر و امضاء نمودند. آنگاه کیسه زرد رنگی که در آن دویست و بیست اشرفی بود ، بیرون آوردند. نامه و کیسه پولها را به من دادند و فرموند:

« اینها را بگیر ، به سوی بغداد حرکت کن. وقتی آنجا رسیدی در صبح فلان روز ، هنگام طلوع آفتاب ، کنار پل رودخانه فرات برو. همانجا باش تا قایقهائی که اسیران را می آورند ، به ساحل برسند.            

زمانی که زنان اسیر را از قایقها پیاده کردند ، می بینی جمعی از خریداران کنیزان که نمایندگان سران ارتش وبرخی از جوانان عراق هستند ، اطراف آنان را گرفتند. در این هنگام مشاهده می کنی مردی را به نام « عمربن یزید نخاس » که مسئول فروش بردگان است ، صدا می زنند. تو از دور کاملاً مراقب باش و پیوسته او را زیر نظر بگیر تا وقتی که خانم اسیری را برای فروش ، به مشتریان پیشنهاد کند. آن دوشیزه دو لباس حریر پوشیده است و به شدت از نامحرمان پرهیز دارد ، حتی اجازه نمی دهد آنان که برای خرید کنیزان آمده اند ، به وی نزدیک شوند یا چهره اش را بنگرند.

وقتی آن دختر ، به متصدی فروش بردگان گفت : شتاب مکن. من باید شخصی را انتخاب کنم که دلم با اطمینان به صداقت و دیانت او آرامش پذیرد. تو نزد « نخاس » برو و بگو: من نامه ای که یکی از بزرگان به زبان و خط رومی نوشته ، همراه دارم. وی در این نامه بزرگواری ، وفاداری  ، سخاوت و روح انعطاف پذیر خود را توصیف نموده است. اکنون نامه را بگیر و به نظر این خانم برسان تا از اخلاق و صفات نفسانی صاحب نامه آگاه گردد ، اگر قلبش به او مایل شد من از طرف نویسنده نامه وکالت دارم او را برای ایشان خریداری نمایم»

من کیسه اشرفی و نامه مبارک را  از حضرت گرفتم و به سوی بغداد حرکت کردم.

شاهزاده خانم رومی ، در میان اسیران

بامداد روز معین ، هنگام طلوع خورشید ، کنار پل فرات رفتم و به انتظار ایستادم تا قایقهای اسیران جنگی برسند و شخص مورد نظر را بیابم.

برخی از جوانان عرب و گروهی از نمایندگان فرماندهان ارتش نیز آمده بودند تا از بین زنان اسیر کنیزانی انتخاب کنند و برای خود یا اربابانشان خریداری کنند. دقایقی بعد ، قایقهای حامل اسیران رسیدند و کنار ساحل ایستادند. چیزی نگذشت که اسرا پیاده شدند و به ساحل آمدند. سر و صدا بلند شد و هیاهوی کسانی که برای خریدن کنیزان با« نخاس » صحبت می کردند ، فضای ساحل را پر کرد.

در این هنگام متصدی فروش بردگان کنیزی را که دوجامه حریر پوشیده بود برای فروش آورد. اما آن  خانم ، در نهایت پاکدامنی و عظمت ، خود را از چشم مشتریان دور می داشت ، و از اینکه مرد برده فروش ، وی را به خریداران نشان دهد ، خودداری می نمود.                                                     

یکی از مشتریان که از پاکدامی آن دوشیزه ، تعجب کرده بود نزد نخاس رفت و گفت: او را به سیصد دینار می خرم ، زیرا عفت و حجابش ، او را در نظرم گرامی داشته است. اما آن دوشیزه بزرگوار به زبان عربی سخن گفت و فرمود:

اگر در شوکت و جلال سلیمان بن داود هم ظاهر شوی و قدرت و سلطنت او را بدست آوری هرگز به تو رغبتی ندارم ، بیهوده پولهایت را تلف نکن.

مرد برده فروش ، که خود را از فروختن آن زن اسیر ناچار می دید به او گفت:                               

چه باید کرد؟ من ناگزیرم شما را بفروشم ، راهی جز این نیست. دوشیزه خانم جواب داد : عجله نکن. من باید شخصی را انتخاب کنم که قلبم آرام گیرد و به وفاداری و درستکاری او اعتماد داشته باشم.    

در این هنگام جلو رفتم و به « نخاس » گفتم :

من نامه ای از بعضی بزرگان به همراه دارم که به زبان و خط رومی نوشته و در آن بزرگواری ، وفاداری  سخاوت ، نجابت و روح مداری خود را شرح داده است. این نوشته را بگیر ، به این خانم بده تا بخواند و  از روحیات و صفات نویسنده آن آگاه گردد ، اگر به او تمایل پیدا کرد و تو هم به فروش او راضی بودی ، من از سوی نویسنده نامه وکالت دارم که این خانم را خریداری کنم و نزد وی ببرم.                      

مرد برده فروش پیشنهادم را قبول کرد. نامه را گرفت و به او داد تا بخواند و نظر خود را اظهار نماید. وقتی نگاه دوشیزه به نامه افتاد و نویسنده آنرا شناخت ، چنان از شدت خوشحالی گریست که بهت آور بود. نامه را خواند و به نخاس گفت:

حتماً باد مرا به صاحب این نامه بسپاری. بعد با قسم های شدید تاکید کرد که اگر مرا به نویسنده نامه تحویل ندهی ، هلاک خواهم شد و تو مسئول من خواهی بود.                                                  

وقتی کار به اینجا رسید ، نخاس با من به گفتگو پرداخت و درباره فروش او صحبت کرد. من قدری درباره قیمت او بحث کردم تا آنکه به همان قیمتی که از سوی مولایم دستور داشتم به توافق رسیدیم. 

متصدی بردگان پولها را از من گرفت و آن خانم را که بسیار خوشحال شده بود ، به من سپرد. من به همراه آن دوشیزه ، به سمت منزلی که در بغداد اجاره کرده بودم ، راه افتادیم. اما وی از شدت خوشحالی آرام نداشت ، پیوسته نامه حضرت هادی ( ع ) را از گریبان بیرون می آورد ، آن را می بوسید ، روی دیدگانش می نهاد ، بر گونه هایش می گذارد و با قلبی سرشار از محبت ، خطوط و نقوش آن را بر بدنش می کشید.

من که فکر می کردم نویسنده نامه را نمی شناسد ، از رفتارش متحیر شدم و با تعجب پرسیدم : چطور شما نامه ای را می بوسید که هنوز صاحب آن را نمی شناسید؟!

وی پاسخ داد: ای ناتوان که به مقام فرزندان پیامبران نا آشنایی ، خوب گوش کن تا حقیقت را بدانی.   

 

سر گذشت عجیب من

نام من « ملیکه » است. دختر « یشوعا » هستم که پسر قیصر و فرمانروای کشور مقتدر روم می باشد. مادرم از فرزندان « شمعون » است که جانشین حضرت مسیح بوده و از یاران آن پیامبر عالی مقام به شمار می آید.

سر گذشت عجیب و بهت انگیزی دارم. اکنون توجه کن تا داستان پر حیرت زندگی ام را برایت شرح دهم:

بیش از سیزده بهار از عمرم نگذشته بود ، پدر بزرگم قیصر روم ، تصمیم گرفت فرزند برادرش را به همسری من در آورد و از من خواست با پسر عموی پدرم ، ازدواج کنم.                                       

به دستور فرمانروای بزرگ روم ، جشن باشکوهی ترتیب داده شد. سالن تشریفات قصر ، برای انجام مراسم ازدواج من ، مهیا گردید. تخت بزرگ جواهر نشان دربار را که به انواع جواهرات گرانبها آراسته شده بود ، روی چهل پایه قرار دادند. بزرگان لشکری و کشوری که برای شرکت در این مراسم دعوت شده بودند ، در سالن با شکوه قصر ، حضور یافتند.                                                                

سیصد نفر از راهبان و قسیس ها ، که از نسل یاران و حواریین حضرت مسیح بودند ، و همگی از مقامات برجسته مذهبی به شمار می آمدند ، حاضر شدند.                                                       

هفتصد نفر از کسانی که منسوب به دودمان حواریین حضرت عیسی بودند ، و قدر و منزلت خاصی داشتند ، نیز شرکت نمودند.

چهار هزار نفر از فرماندهان ارتش و سر لشکران و برگزیدگان سپاه و بزرگان قبایل ، با لباسهای رسمی ، حضور یافتند.

با ورود امپراطور مقتدر روم ، که پدر بزرگ من بود ، مجلس جشن ، رسمیت یافت و مراسم ازدواج من آغاز شد.

 

جشن ادواج

داماد را با تشریفات خاصی ، روی تخت جواهرنشان ، که بر چهل پایه قرار داشت نشاندند. صلیب ها را برافراشتند ، اسقف ها برخاستند ، گرداگرد تخت داماد ، حلقه وار ایستادند ، کتابهای مقدس را بدست گرفتن ، انجیل ها را گشودند تا عقد ازدواج و پیوند همسری مرا با فرزند برادر جدم ، فرمانروای روم ، بر اساس آیین مسیحیت ، انجام دهند.

اما در همین لحظه حساس ، حادثه عجیبی رخ داد.  

همین که بزرگان کلیسا خواستند مرا به عقد پسر عموی پدرم در آورند ، ناگهان صلیب های نصب شده بر جایگاههای بلند ، واژگون گردید و بر زمین فروریخت. پایه های تخت ، شکست و تخت داماد ، سقوط کرد. صدای هولناکی ، فضای قصر را گرفت و یکباره همه چیز دگرگون گردید.

داماد بیچاره از تخت ، بر زمین غلطید و بیهوش شد. رنگ از رخسار اسقف ها پرید و اندامشان به لرزه افتاد. وضع عجیب و بی سابقه ای پیش آمد ، هراس و وحشت همه را گرفته بود.

اسقف بزرگ ، که پیمان زناشویی ما را شوم تلقی کرده و این حوادث را نشانه نا مبارکی این ازدواج می دانست ، پیش آمد ، در برابر پدربزرگم ایستاد و گفت:

ای پادشاه روم ، ما را از انجام مراسم این پیوند شوم ، که نشانگر نابود شدن آیین مسیحی و مذهب شاهنشاهی است معاف نما.

پدربزرگم نیز این حادثه ناگهانی را به فال بد گرفت و پیش آمدن این اوضاع عجیب را ، دلیل نافرخندگی این ازدواج دانست.

اما به اسقف ها گفت: بار دیگر مراسم عقد مرا با برادر داماد قبلی برگزار کنند و دستور داد:               

پایه های تخت را استوار نمایید. صلیب ها را بر فرازید. برادر این بر گشته روزگار بدبخت و نگونسار را بیاورید و بر تخت بنشانید ، تا دخترم را به عقد ازدواج او در آورم. امیدوارم بخاطر سعادت و فرخندگی وی ، نحوست و شومی برادرش دامنگیر ما نشود.

 

باز هم صلیب ها فرو ریخت

به دستور فرمانروای روم ، بار دیگر ، مجلس را آراستند. صلیب ها را افراشتند. تخت جواهرنشان گرانبها را به روی چهل پایه محکم قرار دادند. داماد جدید را بر تخت نشاندند. بزرگان لشکری و کشوری برای انجام مراسم این ازدواج سلطنتی آماده شدند.

اما همین که اسقف ها پیش آمدند و انجیل ها را گشودند تا عقد ازدواج ما را طبق آیین مسیحی انجام دهند ، ناگهان همان حوادث تکرار شد و آنچه بر سر داماد نخستن آمده بود ، برادر ناکامش را در بر گرفت.

صلیب ها فرو ریخت. پایه های تخت شکست. داماد بدبخت از تخت ، به زمین افتاد و از هوش رفت. هیاهو عجیبی بر پا شد. مهمانها وحشت زده متفرق شدند و مجلس بهم ریخت.                              

پدر بزرگم با اندوه فراوان ، از جای برخاست و به حرم سرا رفت. پرده ها را انداختند و بدون آنکه پیوند ازدواج ، صورت گیرد ، مجلس جشن ، با این حادثه بهت آور پایان یافت.                                     

 

رویای آن شب                                                                                                                        

من به اطاق خود برگشتم و در بستر آرمیدم. اما آن شب ، خواب عجیبی دیدم ، رویایی که مرا به عالمی دیگر برد و سرنوشت زندگی ام را به کلی تغییر داد.

آن شب ، در خواب دیدم:

در میان قصر پدر بزرگم هستم. گویا حضرت مسیح و جناب شمعون و گروهی از حواریین ، در آ«جا گرد آمده اند. در جایگاهی که پدربزرگم ، تخت خود را قرار داده بود ، به جای آن تخت جواهر نشان ، منبری از نور به بلندای آسمان نصب شده بود که درخشش آن همه جا را روشن ساخته بود.             

در این هنگام ، پیامبر خاتم ( ص ) ، به همراه حضرت علی ( ع ) که داماد و جانشینش می باشد و جمعی از فرزندانش ( ع ) وارد شدند.

حضرت مسیح ، به استقبال رسول اکرم شتافت و آن حضرت را در آغوش گرفت. آنگاه خاتم الانبیاء به او فرمودند:

ای روح خدا من آمده ام تا ملیکه ، دختر وصی و جانشینت شمعون را برای این فرزندم خواستگاری کنم.

بدین ترتیب ، رسول گرامی اسلام ، به فرزندشان امام حسن عسکری ( ع ) اشاره نمودند و با نشان دادن آن حضرت که پسر نویسنده این نامه است ، مرا برای آن بزرگوار ، خواستگاری نمودند. در این هنگام ، حضرت مسیح نگاهی به شمعون کرده گفت:

شرافت و عظمت به تو روی آورده ، نسل خود را با نسل دودمان حضرت محمد ( ص ) پیوند ده.         

شمعون نیز ، با این ازدواج فرخنده موافقت نموده و اظهار داشت ، این وصلت را پذیرفتم.                

سپس پیامبر اکرم ، بر آن منبر نور بالا رفتند. خطبه ای خواندند و مرا به عقد و ازدواج فرزندشان در آوردند.

حضرت مسیح و حواریین و فرزندان بزرگوار رسول اکرم نیز همگی بر این پیوند مقدس گواه بودند.      

ناگهان از خواب بیدار شدم. رویای عجیبی بود. خواستگاری رسول خاتم از من ! و پیوند همسری من با فرزند بزرگوارش امام حسن ! ! اما ترسیدم آنچه در خواب دیده ام ، برای پدرم و پدر بزرگم تعریف کنم ، زیرا بیم آن می رفت که اگر از حقیقت رویای من باخبر شوند ، دستور کشتن مرا صادر کنند.             

از این رو ، ماجرای خوابم را به هیچ کس نگفتم و پیوسته آن را ، چون رازی پنهان داشتم. اما روز به روز ، محبت و علاقه ام به « ابی محمد » امام حسن عسکری بیشتر می شد ، همواره دلم در یاد آن بزرگوار می تپید و مهر آن حضرت ، جانم را تسخیر کرده بود.                                                  

 

آزادی اسیران

روز ها گذشت ، من بقدری دلباخته امام حسن ( ع ) شده بودم که در اثر شدت علاقه و سختی جدایی از آن حضرت نه می توانستم غذا بخورم و نه شربتی بیاشامم. به کلی اشتهایم کور شده بود ، بی میلی به غذا و امساک از خوردن و نوشیدن ، کم کم ضعفی در من پدید آورد که بیمار و رنجورم ساخت.       

بیماری من هر روز شدیدتر شد تا آنجا که اندامم ناتوان و فرسوده ساخت. پدر بزرگم دستور داد پزشکان را برای معالجه ام احضار کنند. اما معاینات و معالجات آنان نیز سودی نبخشید. هیچ دکتر و متخصصی در شهرهای روم نمانده بود که پدربزرگم برای درمان بیماری من ، از او استمداد نکرده باشد و دارویی برای دردم نخواسته باشد ، ولی تمام آن کوشش ها بی نتیجه ماند ، نه تنها حال من بهبود نیافت ، بلکه هر روز ، ضعف و بیماریم افزون گشت.

سر انجام پدربزرگم از درمان مرض و ناراحتی من ، مایوس گردید، از این رو کنار بسترم آمد ، بر بالینم نشست ، نگاهی پرمهر به چهره ام انداخت و گفت:

ای نور چشمم ، آیا در قلبت ، آرزویی داری تا در این جهان بر آورده سازم؟                                  

گفتم: پدربزرگ عزیزم ، تمام درهای نجات را به روی خود بسته می بینم. اما اگر آزار و شکنجه را از اسیران مسلمان برداری ، غل و زنجیرها را از دست و پایشان بگشایی ، با آنها به نیکی رفتار نمایی ، در زندانها را به رویشان بازکنی و آنان را رها سازی ، امید دارم حضرت مسیح و مادرش مریم مقدس ، سلامتم را برگردانند و به من تندرستی و عافیت ، موهبت نمایند.                                               

پدربزرگم ، قیصر روم ، خواهش مرا پذیرفت. دستور داد اسیران مسلمان را که در زندانهای روم ، زیر شکنجه و در غل و زنجیر بودند ، آزاد کنند.

من نیز به ظاهر ، اندکی اظهار بهبودی نمودم ، کمی غذا خوردم و چنین وانمود کردم که به خاطر رفتار نیک امپراطور روم ، مورد شفای حضرت مسیح قرار گرفته ام.                                                   

پدربزرگم که از اندک اظهار بهبودی من ، به شدت خشنود شده بود ، دستور داد اسیران مسلمان را احترام نمایند و با کمال عزت آنها را آزاد سازند.

 

رویای دوم و مژده دیدار

چهارده شب از این ماجرا گذشت ، آن شب نیز خواب عجیبی دیدم که مسیر فکری و ایمان و اعتقاد قلبی مرا دگرگون ساخت.

آن شب در عالم رویا دیدم بانوی بانوان جهانها ، حضرت فاطمه زهرا ( ع ) با هزاران نفر از حوریان بهشتی به عیادت من آمدند و دختر عمران نیز همراه آنان است.

 مریم مقدس ، حضرت فاطمه ( ع ) را به من نشان داد و گفت: ایشان بزرگ بانوی بانوان جهانها و مادر شوهر تو می باشد.

من با شنیدن این جمله دامن حضرت زهرا را گرفتم ، خود را به روی قدمهای مبارکشان افکندم ، به شدت گریستم ، گریه کنان از دوری فرزندشان امام حسن ( ع )  شکایت نمودم و از اینکه آن بزرگوار ، به دیدارم نیامده و افتخار ملاقاتش را از من سلب کرده ، عرض حال نمودم.                                  

بانوی بانوان ، حضرت فاطمه به من فرمودند:

تا وقتی تو در آیین مسیحی و دین نصارا هستی ، فرزندم ابا محمد ، به دیدارت نخواهد آمد. این خواهرم مریم ، دخت عمران است که از دین تو به سوی خدای تعالی بیزاری می‌جوید. حال اگر مایلی خدا و مسیح و مریم از تو خشنود شوند و به دیدار فرزندم « ابی محمد » نائل گردی بگو:                         

« اشهد ان لا اله الا الله و ان- ابی- محمداً رسول الله »                           

گواهی می دهم خدایی جز خدای یکتا نیست و پدر فاطمه ، حضرت محمد پیامبر الهی است.            

وقتی این جملات را گفتم و به یکتایی خدا و رسالت خاتم الانبیاء شهادت دادم بانوی بانوان، حضرت زهرا ( ع ) مرا در آغوش گرفتند و به خود چسباندند.. در آن حال جانم پاکیزه شد و حالم بهبود یافت. 

سپس فرمودند: اکنون منتظر دیدار فرزندم « ابی محمد » باش که خودم او را به نزدت خواهم فرستاد. 

در این هنگام از خواب بیدار شدم ، با خودم گفتم : در انتظار دیدار ابی محمد خواهم ماند ، و امیدوارم هر چه زودتر ، به ملاقات آن بزرگوار نائل گردم.

 

سومین رویا

آن روز به پایان رسید ، من که بی تابانه در انتظار دیدار امام حسن ( ع ) بسر می بردم ، با فرا رسیدن شب ، به خواب رفتم تا شاید محبوبم را در عالم رویا ببینم.

خوشبختانه آن شب ، به دیدار آن حضرت رسیدم و چنانکه فاطمه زهرا ( س ) وعده داده بودند ، امام عسکری به ملاقاتم آمدند.

وقتی حضرت را در خواب دیدم ، گویا با شکوه از اندوه فراق ، عرضه داشتم: ای محبوبم ، چه بر من جفا کردی ، من که جانم را در راه محبت تو تلف کردم و در سوز مهر و غم جانکاه فراقت نابود شدم.

امام حسن ( ع ) فرمودند: تاخیر من از دیدار تو ، هیچ علتی نداشت جز آنکه در آیین مسیحیت بودی و در کیش مشرکان به سر می بردی ، اکنون که مسلمان شدی و به دین اسلام گرویدی ، من هر شب به ملاقاتت خواهم آمد.

از خواب بیدار شدم ، اما از آن شب تا الان همه شب حضرتش به خواب آمده و پیوسته در عالم رویا ،  به دیدار آن محبوب بزرگوار نائل آمده ام.

وقتی آن دوشیزه ، سرگذشت عجیب و بهت آورش را برایم شرح داد و دانستم او ، دختر امپراطور روم و از نواده های شمعون ، جانشین حضرت مسیح ( ع ) است ، و دارای شخصیت و شرافت خانوادگی و کمالات معنوی می باشد ، پرسیدم:

چه شد که شما در بین اسیران قرار گرفتید؟ چگونه از میان قصر پادشاه به گروه اسرا پیوستید؟

دخت قیصر روم ، ماجرای اسارت خویش را چنین تعریف کرد:

یکی از شبها که « ابو محمد » امام حسن عسکری ( ع ) به خوابم آمدند ، در عالم رویا به من فرمودند: 

به زودی پدربزرگت پادشاه روم ، لشکری به جنگ مسلمین می فرستد و نبردی میان این دو کشور آغاز می شود. خود را به لباس خدمتکاران در آور ، و بطور ناشناس همراه سایر زنان و پرستاران ، به سوی جبهه حرکت کن.

 

جنگ و اسارت

همانگونه که امام فرموده بودند ، اعلام جنگ شد. نظامیان رومی به دستور پادشاه ، برای سرکوبی مسلمان حمله کردند. من نیز با تغییر لباس ، سر و وضع خدمتکاران جبهه را به خود گرفتم و میان زنان پرستار ، تا نزدیک خط مقدم رفتم. در این هنگام پیشاهنگان و نظامیان مسلمان پیش تاختند. عده ای را کشته و گروهی را اسیر نمودند. من هم میان اسیران قرار گرفتم. آنگاه ما را با قایقها ، به سوی بغداد آوردند و چنانکه مشاهده کردی در ساحل پیاده کردند.

اما یادت باشد که تا الان به هیچ کس نگفته ام که پدربزرگم پادشاه روم است. این بود سر گذشت من و قصه اسارتم.

« بشر بن سلیمان » گوید: وقتی ماجرای عجیب زندگی او را شنیدم به وی گفتم:

عجیب است که تو از سرزمین روم هستی و به زبان عربی صحبت می کنی !

او گفت : پدربزرگم در پرورش و آموزش من خیلی کوشید. از این رو خانمی را که زبان عربی و رومی می دانست استخدام کرده بود ، او روزی دو بار ، صبح و شب نزد من می آمد و زبان عربی را به من یاد می داد.به همین خاطر است که می توانم به زبان عربی صحبت کنم.

 

هدیه امام

از بغداد حرکت کردیم تا به سامرا برگردیم و به حضور امام هادی ( ع ) برسیم.

راه بین بغداد و سامرا را پشت سر گذاشتیم. وارد شهر شدیم. یکسره به طرف منزل امام هادی ( ع ) رفتیم. وقتی به محضر امام رسیدیم ، سلام کرده و نشستیم. حضرت رو به ملیکه نموده ، پرسیدند: خداوند چگونه به تو عزت و سربلندی اسلام و ذلت و خواری مسیحیت را نمایاند ، و چطور شرافت حضرت محمد ( ص ) و خاندانش را برايت نمايان ساخت ؟

 مليكه ـ در كمال ادب ـ گفت :

 اي فرزند پيامبر ، چه عرض كنم درباره مسئله اي كه شما نسبت به آن از من داناتر و آگاهتر مي باشيد.

امام هادي ( ع ) فرمودند : مي خواهم تورا گرامي دارم و هديه اي تقديمت كنم ، ده هزار دينار پول ، يا يك نويد و مژده اي بسيار جالب ، كه سبب افتخار و شرافت جاودانت باشد ؟ كدام را دوست داري ؟

 

نويد بزرگ

دخت قيصر روم گفت : مژده فرزندي به من دهيد .

حضرت فرمودند : تو را به فرزندي نويد مي دهم كه تمام جهان را از مشرق تا مغرب به تصرف خويش درآورد . بر همه عالم فرمانروا گردد و جهان را سرشار از عدالت و فضيلت سازد ، بعد از آنكه پر از ظلم و ستم شده باشد .

 دختر جوان پرسيد : پدر اين فرزند كيست ؟

 امام هادي ( ع ) پاسخ دادند :

پدرش همان كسي است كه پيامبر اسلام ( ص ) ، در فلان شب ، تورا براي او خواستگاري نمودند .

آيا در آن شب ، حضرت عيسي و جانشين او تو را به همسري چه كسي در آوردند ؟

 گفت : فرزند ارجمند شما حضرت امام حسن ( ع ).

حضرت پرسيدند : آيا او را مي شنا سي ؟

 مليكه جواب داد : مگر از آن شبي كه بوسيله حضرت زهرا ( ع ) مسلمان شدم ، هيچ شبي بوده كه او به ديدارم نيامده باشد ؟ من هر شب او را ملاقات كرده ام .

 در اين هنگام ، امام هادي (ع) به خدمتكارشان فرمودند :

 كافور ، نزد خواهرم برو و بگو زود به اينجا بيايد .

كافور اطاعت كرد . از اتاق بيرون رفت . در پي خواهر حضرت هادي ( ع ) شتافت . چند دقيقه اي بيش نگذشته بود كه در اتاق باز شد ، خواهر ارجمند امام كه نامش « حكيمه » بود وارد شد و سلام كرد . حضرت در حالي كه به آن دختر ميهمان و تازه وارد اشاره مي كردند فرمودند : خواهر ، اين زن ، همان كسي است كه به تو گفته بودم و منتظرش بودي .

 همين كه حكيمه اين جمله را شنيد ؛ نزد آن دختر آمد ؛ احترامش كرد ؛ او را در آغوش گرفت و از ديدارش بسيار خوشحال و شادمان گرديد .

 آنگاه حضرت هادي ( ع ) به حكيمه خانم فرمودند :

 اينك اين بانو را به خانه ات ببر ؛ مسائل مذهبي ، دستورات ديني ، واجبات و مستحبات اسلام را به وي ياد بده ، او همسر فرزندم حسن و مادر حضرت قائم است .

 

در خانه حكيمه

حكيمه خواهر امام هادي ( ع ) ، به فرمان آن حضرت ، ميهمان تازه وارد را به خانه خود برد . احكام و عبادتهاي اسلامي را به او ياد داد. از وي به گرمي و محبت فراوان پذيرايي نمود و او را به نام « نرگس » صدا زد .

 همه سعي مي كردند كسي از وجود اين بانوي تازه وارد خبر دار نشود تا مبادا مأ موران مخفي گزارش دهند و زمامداران خون آشام عباسي ، فرمان دستگيري و قتل نرگس را صادر كنند.

 يكي از روزها كه فرزند جوان حضرت هادي ( ع ) يعني امام حسن ، به خانه عمه اش حكيمه خانم آمده بود ، نگاهش به نرگس افتاد و با تعجب به او نگريست . وقتي حكيمه نگاه حيرت انگيز امام حسن ( ع ) را ديد ، رو به آن حضرت كرد و پرسيد :

 چه شده ؟ از چه چيز تعجب مي كنيد ؟

حضرت فرمودند : به همين زودي او داراي فرزندي مي شود كه مقام والايي نزد پروردگار دارد ؛ و خداوند ، به وسيله او زمين را از عدل و فضيلت سرشار سازد ، چنانكه پر از ظلم و جنايت شده باشد . حكيمه گفت : خوب است اورا به همسري انتخاب كنيد .

 حضرت فرمودند : در اين باره از پدرم اجازه بگير .

خواهر امام هادي ( ع ) گويد :

 در پي اين حادثه ، لباس پوشيدم ، به خانه حضرت هادي ( ع ) رفتم . وارد اتاق شدم ، سلام كردم و نشستم . ولي قبل از آنكه حرفي بزنم و چيزي بپرسم حضرت رو به من كردند و فرمودند :

 حكيمه ، وسائل ازدواج نرگس را با فرزندم فراهم كن .

 زود برخاستم ، خداحافظي كردم وبه منزلم برگشتم . نرگس نيز از اينكه پس از آن همه حوادث تلخ و شيرين ، به آرزوي خود مي رسيد خيلي خوشحال بود .

 

ازدواجي فرخنده 

مراسم ازدواج امام حسن عسكري ( ع ) با مليكه انجام گرفت . چند روز بعد هم آن حضرت با همسر نو عروسش به خانه امام هادي ( ع ) آمدند ؛ و بدين ترتيب زن و شوهر جوان ، به حضور امام دهم رسيدند و اظهار ادب نمودند .

از آن پس زندگي مشترك و پر سعادت امام يازدهم ( ع ) با آن بانوي با فضيلت ادامه يافت . دوستان خيلي نزديك و بسيار صميمي حضرت هادي نيز كم و بيش از اين ازدواج فرخنده اطلاع داشتند .

 اما همه آنها سخت مي كوشيدند تا اين خبر همچنان مخفي بماند و هيچ كس از اين راز مهم و سرنوشت ساز آگاه نگردد.

 به همين خاطر ، همسر بزرگوار امام يازدهم ( ع ) را به نامهاي گوناگون صدا مي زدند و تلاش مي كردند شخصيت واقعي او شناسايي نشود گاهي اورا نرگس مي خواندند ؛ بعضي وقتها به اسم « سوسن » صدايش مي زدند ؛ گاهي هم « صيقل » مي ناميدند تا كارآگاهان دولت نتوانند آن حضرت را بشناسند و گزارش دهند . زيرا اگر مراقبت نمي شد و مأ موران جلاد حكومت عباسي از اين حادثه مهم اطلاع مي يافتند ، قطعا ً به دستگيري آن بانو منجر مي گرديد و سرانجام او را به قتل مي رساندند تا از تولد حضرت مهدي ( ع ) جلوگيري كنند .

 ولي آيا زندگي مخفيانه امام حسن عسكري با نرگس تا كي ادامه يافت ؟ آيا مأموران رژيم توانستند از ولادت امام زمان ( ع ) با خبر شوند يا نه ؟

امام زمان ( ع ) متولد شدند ، در سن پنج سالگی بودند که پدر بزرگوارشان به شهادت رسیدند و غیبت صغری آغاز گردید. ایشان در مدت 69 سال غیبت صغری 4 نایب خاص داشتند که نامهای ایشان :

1- عثمان بن سعید                                      2- محمد بن عثمان

3- حسین بن روح نوبختی                              4- محمد سمری  یا سیمری

که با حضرت ارتباط داشتند و پس از 69 سال ، در سن 74 سالگی غیبت کبری حضرت مهدی ( ع ) آغاز گردید و ایشان مردم را در مسائل دینی به فقها ارجا داده اند.

این سرگذشت استثنایی مقدمه ای بر ولادت حضرت مهدی ( ع ) بود و تمامی این نکات نشان دهنده اهمیت این موضوع است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:28  توسط   | 

 

 

مقدمه :

 

 

 

به نام حضرت دوست

 

اي حجت حق ، مظهر ذات ، ادركني       اي ذات تو مظهر صفات ، ادركني

اي نقطه مركز ، اي ولايت ، واجب      اي دايره دار ممكنات ، ادركني

 

با سلام ؛

مجموعه اي كه در پيش رو داريد؛ حاصل تلاش چهل روزه ي خدمتگزاران به آستان مقدس امام عصر ارواحنا فداه در آموزشگاه مهدويت واحد جنوب مي با شد. كه با توجه به فشرده بودن زمان به جهت نگارش، تأليف و تدوين آن، در اين اندك زمان، سعي و كوشش وافري به خرج رفته است.

اما اين نكته قابل تأمل است كه اين مجموعه خالي از ايراد نيست، بلكه انتقادات سازنده (طرح ايراد به همراه پيشنهاد جايگزين) شما عزيزاني كه از اين مجموعه در جهت برگزاري مراسم ايام نيمه شعبان استفاده مي نمايند، مي تواند بسيار مفيد و در راستاي ارتقاي سطح كيفي و كمي اين دست مجموعه‌ها كه همانا بهتر خدمتگزاري كردن به ساحت مقدس امام زمان (عجل الله تعالي فرجه) مي باشد كمك شاياني رساند.

عزيزاني كه ما را در تأليف، نگارش و تدوين اين مجموعه ياري نمودند، به ترتيب حروف الفبا عبارت اند از:

 

1. بهروز اميري            ناظر و مشاور پروژه

2. محسن پورمندي      مشاور انتخاب كتاب

3. محمد مهدي شعار         تدوين DVD هاي ضميمه

4. حامد عبادي           چاپ و صحافي

5. محمد جواد علي اكبريان   غرفه 2 ارتباط با امام زمان (عليه السلام)

6. علي رضا عمراني        نمايش غرفه 2 توسل و رهايي

7. سيد امير لاجوردي        غرفه 1 ميلاد اميد

8. سيد علي هاشميان        طليعه و طراحي جلد

9. سيد محمد سجاد هاشميان   غرفه 3 دعا براي اميد، تايپ، صفحه بندي،

ويرايش و مشاور اصلي پروژه

10.    سيد مهدي هاشميان       غرفه 1 اميد جهانيان، متن مجري غرفه 2 توسل

و رهايي، غرفه 3 ياري اميد، راهنماي استفاده، مقدمه و ...

11.                    محمد مهدي هوشيار      غرفه كودكان

12.    و ديگر عزيزاني كه در تايپ و موارد ديگر، در تكميل و به اتمام رسانيدن پروژه شركت داشتند.

 

و در پايان ذكر اين نكته خالي از لطف نيست كه؛

 

اي مخزن سر كردگار ، ادركني       اي هم تو نهان و آشكار ، ادركني

بگزيده ، براي خويش ، هركس ياري     اي در دو جهان مرا تو يار ، ادركني

 

 

آموزشگاه مهدويت واحد جنوب

شعبان 1428      

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:27  توسط   | 

خورشیدا!

نور وجود توست که آتش شوق را در دل تاریک ما بر می فروزد و گرمای حضور توست که گوهر وجود را در میان کوران و سرمای دوران به زیر کوه های یخین زنده نگاه می دارد.

 

عزیزا!

بس طولانی است که این نگاه های منتظر، به راه آمدنت دوخته مانده است و اندوهبار که دیده هایمان به راهت سپید گشت و هنوز سپیده دمان طلوع تورا نظاره نکرده است.

 

موعودا!

وعدهء دیدار تو و نیوشیدن صدای پر مهرت خواب را از زبانمان می زداید و ذکر نامت را بر زبانمان روشن نگاه می دارد.

 

افسوس!

چه باغبانانی که از بین ما رفنتند و زمان ظهور تورا درک نکردند.

 

امید!

که پرچم اندیشه شان را بدست ما سپردند و نوید دیدارت را به گوش ما امانت نهادند.

در راه تو ای یوسف مصر وجود...! چه گام ها که نرفتیم و چه رنج ها که نبردیم...

خورشید گرم تابستان را به خنکای طراوت کلامت سرد کردیم و یخ و برف زمستانی را به گرمای نگاهت آب نمودیم.

 

ای کلامت آب گوارای لب های خشکیده دل های بندگان!

ای نگاهت کیمیای قلب های یخ بسته در اوج سرمای زمان!

ای آسمان پر ستاره، ای بیکران آبی...

 

تو امید هر مأیوسی!

تو اوج آرزوی پرنده های محبوسی!

تو منتهای آمال ماهی های حوضی!

 

تو کیستی که خورشید خجل از نور توست و روی ماه کم شده از روی توست.

تو آنی که یوسف پیمبر خادم درگاه توست و خضر نبی ملازم درگاهت.

هم آنی که... آدم تا خاتم...، عیسا و موسای کلیم...، نوح نبی و ابراهیم خلیل...،

در اوج خستگی و ترس، در تمام لحظه های سخت،

چشم امید به روزگار حضور تو سپردند!

 

ای زیباترین گل بوستان خدا در زمین!

ای جانشین انبیاء و اولیاء!

 

به کدامین گناه روسیاهان، نگاه را دریغ می داری؟

و به کدامین دعای مشتاق نظر مهربارت خواهد افتاد؟

 

بر ما هم ببار! ای طراوت باران بهاری از تو.

برما هم بتاب! ای انرژی بخش گرمای خورشید.

 

ای منتها آرزوی آرزومندان! آرزوی تو همه آمال ماست نه بالاترین آن‌ها.

خواسته ما از خدا ظهور توست که همه چیز در ظهور توست.

و خواسته ما از تو نیم نگاهی است به ما که رنج و درد و غم دوری تو را از یاد بریم.

ای نگاهت کیمیا، ای کلامت کیمیا!

 

در پس کدامین ابر غیبت مانده ای که گرمایت جان را می نوازد و چهره نمی نمایی!

ای دوای دردهای کهنه تاریخ...! ای داروی زخم ستمدیدگان...!

در کجای این هستی نظاره گر ظلم نشسته ای و چشم به فرمان خدا دوخته ای؟

ای صبر بی پایان خدا در وجود تو آکنده!

ای چشم بینا و ای گوش شنوای خدایی!

ای که به اشارتی بنای ظلم در هم افکنی و کارنامه ننگینشان به هم پیچی! ای دست قدرت خدا در زمین! ای نور هدایت خدا!

 

ای سبزی هر باغ و چمن!

ای سپیدی نیلوفری!

ای مهدی!

آقای من! مولای من! ای جان جهان!

امسال هماسان سالهای پیش و اینبار بیشتر و مشتاق تر...

میلاد پر شکوهت را گل می افشانیم و جشن به دنیا پا نهادنت را به پا می داریم باشد که به گوشه چشمت این تحفه در نظر آید و قبول درگه ایزدی افتد.

و این بار در این بزم پر شکوه شمع روشن می داریم!... به پاس میراث پدران و مادران عزیزمان که پیام رسان حقیقت وجود تو شدند.

ما و دوستان...، خویشان و رفتتگان...

همه و همه باهم یک صدا! با نیتی پاک و دلی سرشار از امید...

تمنای ظهورت را ای رحمت للعالمین از درگاه ارحم اراحمین فریاد می داریم.

باشد که امسال....           « انشاءالله »

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:25  توسط   | 

غرفه یک

امید جهانیان

اوراق تاریخ کهن :

هنگامی‌که تاریخ کهن را ورق می‌زنیم به صحنه هایی از درد و رنج و بدبختی بر می‌خوریم و در یکی از این صفحات ، صحنه‌های زیر را مشاهده می‌کنیم :

گروه کثیری از مردم که از زندگی برده‌وار و استثمار زده به ستوه آمده‌اند و درباره‌ی باورها و عقاید خود نسبت به هستی و حیات تجدید نظر می‌کنند تا به یک باور درست و سالم دست یابند و آن همان ایمان به وجود خداوند متعال و نفی زمامدارانی است که خود را به عنوان معبودی حاکم و فاعلی قادر به برده نمودن مردم تحمیل می‌کنند.

پس می‌بینیم که سرنوشت این گروه از مردم چه شد؟!

زمامداران یاد شده برای این گروه یک خندق بزرگ کندند و آن را از هیزم پر کرده و شعله‌ور ساختند و افراد آن گروه با ایمان را روانه‌ی آن خندق فروزان کردند تا بدن‌هایشان خاکستر آن آتش گردد!! و این عمل دلیلی ندارد مگر آن که این گروه از یک عقیده معینی پیروی می‌کنند و آن ایمان به خداست!!

منظره بسیار دردناکی است. چه بسا مردم خوب و بی‌گناهی در شعله‌های آتش می‌سوزند در حالی‌که جنایتکاران لبخند زنان و با خیال آسوده نظاره‌گر آنان‌اند!!

در صفحه‌ی دیگر تاریخ باستان می‌خوانیم که :

پادشاهی جبار و ستمگر به نام فرعون شبی در خواب رویایی دید و برآشفت. دستور داد که صدها کودک بی‌گناه را به خاطر حفظ تخت و تاج خویش به قتل برساند.

پرونده‌های تاریخ جدید :

آن چه گذشت راجع به تاریخ کهن بود، اما راجع به پرونده‌های تاریخ نو

آیا این پرونده‌ها پیام آور شادی و خوشبختی است و ما را از این که انسان دوران بدبختی و رنج را پشت سر گذارده است خوشحال می‌کند؟ آیا دست کم به ما مژده کاهش درجه‌ی عذاب و درد و بدبختی می‌دهد؟ یا ...؟