تبليغاتX
MONJI

ضمیمه دو

نمایش خواهران یک

 

بسمه‌ي تعالي و بذكر الحجه المنتظر

 

 

صحنه ي سوم :  

 

 

** دوباره صحنه به حالت صحنه ي اول در مي آيد . بازيگران صحنه : نرگس ، مهديه ، زينب .

  نرگس :

زينب تو واقعا فكر مي كني اگر حضرت ظهور كنن و از ما بخوان كه به ياريشون بريم مثل مردم زمان اميرالمومنين ( ع ) با مولامون رفتار مي كنيم ؟

 

  مهديه :

چرا مي گي اگر امام زمان ( عج ) بيان ؟ نداي هل مِن ناصر امام زمان ( عج ) بيشتر از هزار ساله كه در گوش تاريخ مي پيچه و هنوز بعد از گذشت اين همه سال سيصد و سيزده نفر كه يار حقيقي حضرت باشن به ايشون لبيك نگفتن [ با حزين ] كه اگر گفته بودن امروز پس از گذشت اين همه سال همچنان در زندان غيبت گرفتار و اسير نبودن .

 

  نرگس :

 ما كه هر كاري مي تونيم داريم انجام مي ديم ، به ما گفتن در شادي هاي ما خوش حال باشيد و در ناراحتي هاي ما غمگين ، مام همين طور هستيم .گفتن براي تعجيل در ظهور ما بسيار دعا كنيد ، كه مي كنيم . گفتن دشمناي ما رو دشمن بداريد ودوستانمون رو دوست بداريد ، مام همين طور رفتار مي كنيم گفتن هميشه منتظر ظهور ما باشيد ، مام منتظر هستيم .

 

  مهديه :

ما حقيقتا منتظر مولامون هستيم ؟

 

  نرگس :

[ با تاكيد ] تو رو نمي دونم ولي من هستم .

 

  زينب :

[ پوزخندي همراه با تاسف مي زند و مي گويد : ]

اي دعوي عشق كرده آئين تو كو ؟ 

                       قطع نظر از عقل ، دل و دين تو كو ؟

اي دم زده از داغ وفا لاله صفت     

                          پيراهن چاك چاك خونين تو كو ؟

 

  نرگس :

منظورت رو نمي فهمم ! ميشه واضح تر صحبت كني .

 

  زينب :

ناراحت نشو منظور من هممون بوديم همه اون هايي كه از محبت فقط ادعاش رو داريم .

 

  نرگس :

ولي من ادعا نمي كنم !

 

  زينب :

ببينم تو داستان سهل بن حسن خراساني كه نزد امام صادق ( ع ) رسيده رو شنيدي ؟

 

  نرگس :

[  با ناراحتي ] نه !

 

*زينب بي توجه به ناراحتي او همين سوال را از مهديه مي كند او هم جواب منفي        مي دهند .

  زينب :

پس لازمه حتما براتون تعريف كنم .

 

* بعد شروع به تعريف كردن داستان مي كند در حالي كه گويي خودش با حركات ، نقش سهل بن حسن خراساني را بازي مي كند و بقيه به كناري مي روند و او را تماشا مي كنند ( در اينجا حركات بازيگر براي نشان دادن وقايع و ساكن نبودن صحنه در هنگام بيان داستان به وسيله ي يك شخص بسيار مهم است . )

  زينب :

 

[ رو به تماشاچيان ] روزي سهل بن حسن خراساني به ديدار امام صادق ( ع ) شرفياب مي شود .

 

  نور :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در گوشه اي از صحنه نوري سبز روشن مي شود .

 [ زينب به سوي آن نور مي رود و ادامه مي دهد ] و به حضرت عرض مي كند : [ در حالي كه به سوي نور سبز نگاه مي كند ] يابن رسول الله براي چه قيام نمي كنيد در حالي كه صد هزار نفر از شيعيانتان آماده اند تا در ركاب شما بجنگند . [ زينب در حالي كه رو به تماشاچيان و بچه هاي صحنه مي كند پس از چند لحظه مكث ادامه مي دهد ]  حضرت فرمودند : بنشين اي خراساني خدا حقت را رعايت كند . سپس به كنيزشان حنيفه فرمودند : تنور را گرم كن ، آن كنيز تنور را گرم كرد . [ در اينجا زينب به طرف تنور مي رود و از چوب هايي كه كنار تنور قرار دارد داخل تنور  مي گذارد و شروع به فوت كردن آن مي كند و چراغ داخل تنور كم كم نورش زياد مي شود . ]

 

 نور و صدا :

چراغ داخل تنور روشن شده و صداي گرگر آتش پخش مي شود .

 

  زينب :

[ زينب در حالي كه گويي به شعله هاي تنور خيره شده ادامه مي دهد ] آنچنان كه آتش سرخ شد وبالاي آن سفيد گرديد  [ سپس در حالي كه از جايش بلند          مي شود ] آنگاه حضرت به آن خراساني فرمودند : برخيز و در تنور بنشين . مرد خراساني عرض كرد : [ زينب به سمت نور سبز مي رود و در حالي كه در مقابش زانو   مي زند ادامه مي دهد ] اي آقاي من يابن رسول الله مرا به آتش عذاب نكن و از من بگذر ، خدا از تو بگذرد .    [ زينب پس از چند لحظه سكوت در حالي كه بر        مي خيزد و رويش را به طرف تماشاچيان مي كند ادامه مي دهد ] حضرت فرمودند : از تو گذشتم . در اين بين هارون مكي در حالي كه كفشهايش را به دست گرفته بود وارد مي شود و به حضرت سلام مي كند ، حضرت به او مي فرمايند كفشهايت را بينداز و در تنور بنشين . هارون كفشش را مي اندازد  [ زينب در حالي كه به طرف تنور مي رود ادامه مي دهد ] و داخل تنور مي شود سپس حضرت با مرد خراساني  از خراسان صحبت كردند گويي كه آنجا را به عينه مي بينند سپس فرمودند : برخيز       اي خراساني و به داخل تنور نظر كن . [ در حالي كه زينب بلند مي شود و به طرف تنور مي رود . ] خراساني بر مي خيزد و به داخل تنور نگاه مي كند [ زينب نيز به داخل تنور نگاه مي كند و با هيجان سرش را به سوي مردم بر  مي گرداند و مي گويد : ] ومي بيند كه هارون مكي چهار زانو در تنور نشسته است . هارون بيرون      مي آيد و به حضرت و آن خراساني سلام مي كند . حضرت رو به خراساني مي كنند و مي گويند : در خراسان چند نفر مثل اين مرد مي بيني . خراساني پاسخ مي دهد : به خدا يك نفر نيست ، به خدا يك نفر نيست . حضرت فرمودند : ما خروج نمي كنيم در زماني كه     نمي بيني در آن پنج نفر كه ياري كننده باشند از براي ما ، ما داناتريم به وقت خروج . [ وپس از مقداري مكث ادامه مي دهد ]

 عاشقي را شرط تنها ناله و فرياد نيست

                  تا كسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست

 

* سپس زينب رو به دوستانش مي كند و مي گويد .

  زينب :

شما چطور ، آيا حاضر بوديد بدون اين كه چون و چرايي بگيد داخل تنور بشين ؟ [ با سرافكندگي ] شما رو      نمي دونم ولي من كه اين كار رو نمي كردم . [ با تاكيد ] اگر هم مي كردم بدون چون و چرا گفتن نبود .

 

  نرگس :

واقعا چه تفاوتي بين ما و هارون مكيه ؟

 

  زينب :

ساده است ، تفاوتمون در ميزان معرفتمون نسبت به امام زمانمونه . هارون مكي به اين كه امام نسبت به مردم اولي به انفسشونه ، يعني صلاح اونها رو بهتر از خودشون      مي دونه ، فقط علم نداشت ، باور داشت [ با تاكيد ]     يقين داشت ، اطمينان داشت ، مثل ما كه باور داريم ، مطمئنيم كه بدون اكسيژن بيشتر از چند لحظه دوام       نمي آريم .

 

  مهديه :

[ با عصبانيت و اعتراض ] بس كن ديگه زينب تو اينطوري داري همه رو نا اميد مي كني اينطوري كه تو    مي گي پس همه ي ما بايد سر بذاريمو بميريم چون هيچ كس هارون مكي نمي شه .

 

  زينب :

نه ، چرا نا اميدي ، چرا سر بذاريمو بميرم ، چرا ما هميشه آسون ترين راه رو انتخاب مي كنيم تا كي مي خوايم بنشينيم تا سايه خودش بياد روي سرمون ، چرا معرفتمون رو نسبت به امام عصرمون زياد نكنيم ، چرا هارون مكي نشيم ، مگه هارون مكي و امثال اون از كره ي ديگه اي اومده بودن يا موجودي فراي ما بودن ؟ اگه قرار بود    همه فكر تو رو بكنن ، هرگز سيد رضي و سيد مرتضي و كافي و كليني ها سر بلند نمي كردند .

 

  مهديه :

زمونه با زمونه فرق مي كنه .

 

  زينب :

آره ، زمونه با زمونه فرق مي كنه در زمونه ي اون ها هر كسي در هر جايي جرات آوردن نام امير المومنين ( ع ) رو نداشت ، براي به دست آوردن يك كتاب خطي بايد صدها فرسنگ مسافرت مي كردند و در آخر اگر شانس         مي آوردن و اون رو پيدا مي كردن بايد از نون شبشون    مي گذشتن تا بتونن بهاي اون رو بپردازن ، آره راس     مي گي ، زمونه ي اونها بايد دود چراغ مي خوردي و با گرما و سرما كنار مي اومدي ، زمونه ي اون ها از كولر و   بخاري ، آرامش و آسايش امروز خبري نبود ، تو زمونه اون ها با يك ديسكت فشرده بيشتر احاديث شيعه كه به خون دل جمع آوري شدن يك جا در اختيارت نبودن ،    [ پس از چند لحظه مكث ]‍‍‍ تا كي مي خوايم به نماينده ي خدا روي زمين پشت كنيم ؟! تا كي مي خوايم گوشهامون رو با بهانه هاي مختلف پر كنيم تا صداي هل من ناصر امام زمانمون رو نشنويم [ با بغض و فرياد ] مردم ، به خداي مهدي ، مهدي غريبه ، آقا غريبه ، مولا غريبه .

 

بعد از اينكه زينب آخرين جمله ي خود را مي گويد گروه هم خوان شروع به خواندن مناجات مي كنند .

 

 

پي نوشت :

ـ نهج البلاغه ، خطبه ي 97.

ـ داستان سهل بن خراساني :

1ـ بحار ، جلد 47 ، صفحه ي 124 .

2ـ منتهي الامال ، بخش معجزات امام صادق ( ع ) ، صحفه ي 161.

 

 

 

 

 

 

مناجات :

 

دل بي شكيبه ... مولا غريبه ...  

                                           يابن الحسن ... يابن الحسن ... ( 2 )

دل بي شكيبه ... مولا غريبه ...

                                           يابن الحسن ... يابن الحسن ... ( 2 ) 

من مهدي فاطمه ام ، پشتم خميد از بار غم

                                  با اين هزاران انتظار ، ياران ولي ناچيز و كم

دل بي شكيبه ... مهدي غريبه ...   

                                           يابن الحسن ... يابن الحسن .... ( 2 )

دل بي شكيبه ... مهدي غريبه ...

                                           يابن الحسن ... يابن الحسن ... ( 2 )

 

هستم ميان قتلگاه ، هر روز و شب هر صبح و شام

                         خون مي چكد از چشم من ، چون اشك چشمم شد تمام

 

بسته دو دستم

       بسته دو دستم

              زنداني هستم

                      زنداني هستم               زندان غيبت تا به كي ؟ ( 2 )

شيعه دعا كن ، من را رها كن                  زندان غيبت تا به كي ؟ ( 2 )

دعا كنيدش

     دعا كنيدش

           رها كنيدش

                 رها كنيدش                     زندان غيبت تا به كي ؟ ( 2 )

بر هم زنيد ياران اين بزم بي صفا را          

                                           مجلس صفا ندارد بي يار مجلس آرا

شيعه دعا كن ، او را رها كن                   زندان غيبت تا به كي ؟ ( 4 )

      

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:14  توسط   | 

 

ضمیمه دو

نمایش خواهران یک

 

بسمه‌ي تعالي و بذكر الحجه المنتظر

 

صحنه ي دوم :

 

 

** نور صحنه كم است تا فضا بيشتر حالت قديمي پيدا كند و چراغ داخل تنور هم روشن مي شود و پس از چند لحظه خديجه كه نه ماهه باردار است و صورتش از گرماي هوا عرق كرده با يك ظرف گِلي  كه در آن خمير نان است همراه تكه اي پارچه كه زير ظرف قرار دارد ، وارد صحنه مي شود و به طرف ماكت تنور كه كنار صحنه است مي رود و كنار آن مي نشيند ظرف را زمين مي گذارد ودستمال را كنار ظرف پهن مي كند و شروع به حرف زدن با خود مي كند .  

  خديجه :

  

خديجه بايد قبول كني كه در اين ماه هاي آخر ، انجام كارهاي خانه برايت سخت شده آن هم در اين گرماي هوا   [ با حالت غر] دشوارتر از همه  نان پختن داخل اين تنور . گويي آتش است ، آخ ... كمرم [ بعد در حالي كه لبخند   مي زند فرزندي را كه در شكم دارد مخاطب قرار        مي دهد . ] اي كاش پدرت آنقدر داشت كه يك خدمت كار بياوريم ! [ كه ناگهان كودك لگد مي زند خديجه با شوخي در حالي كه خمير نان را داخل تنور مي گذارد ]  اوخ ...

باشد ، باشد ديگر پشت سر پدرت حرفي نمي زنم ولي به گمانم پسر باشي چون هم لگدهايت مردانه است و هم هواي پدرت را خوب داري ، بايد پس از تو براي خودم يك دختر بياورم كه هم هواي مرا داشته باشد و هم در كارهاي خانه به من كمك كند.  

 

* وقتي مي خواهد قسمتي ديگر از خمير را بردارد تا پهن كند ناگهان صداي كلون در شنيده مي شود .

  صدا :

صداي كلون در .

  خديجه :

آمدم ، آمدم .

 

* اين صداها از پشت صحنه شنيده مي شوند .

   صدا :

صداي باز شدن در .

 

  خديجه :

السلام عليكم .

 

  ام عبدا... :

و عليكم السلام .  

 

  حوريه :

و عليكم السلام همسايه .

 

* در حالي كه حوريه بقچه اي در دست دارد همراه ام عبدا... و خديجه با صورتي عرق كرده وارد صحنه مي شوند .

  حوريه :

همه ي محله را بوي نان تازه برداشته است .

 

  ام عبدا... :

[ با طعنه ] : بوي نان جو .

 

  خديجه :

[ با لبخند ] : چه فرق مي كند مادر ، مهم اين است كه هر دو شكم گرسنه را سير مي كند .

 

  حوريه :

[ با شيطنت ] : به شرط آن كه نسوخته باشد .

 

  خديجه :

آخ ديديد چه شد به كل فراموش كرده بودم كه نان در تنور دارم .

 

*  خديجه مي خواهد به طرف تنور بدود كه ام عبدا... جلويش را مي گيرد .

  ام عبدا... :

[ با لحني تلخ ولي دل سوزانه ] لازم نيست تو با اين وضعت كار كني .

 

* بعد به طرف تنور مي رود و نان جو را از تنور خارج مي كند .

  خديجه :

الحمدا... بركت خدا نسوخت ، بفرمائيد نان تازه الان دو پياله شير هم برايتان مي آورم .

 

  حوريه :

نمي خواهد [ بعد به بقچه اش اشاره مي كند ] ببين چه براي بچه ات آورده ايم .

 

  خديجه :

واي ...

 

*  با هيجان مي نشيند و شروع به باز كردن بقچه مي كند درون بقچه چند لباس نوزاد و قنداق وجود دارد خديجه هر كدام را با هيجان بيرون مي آورد و به سينه مي چسباند و حوريه نيز همراه او خوشحالي مي كند اما خديجه متوجه مي شود مادرش چندان توجهي به آنها نمي كند و تنهابا ديدن هر لباس لبخند كمرنگي بر لبانش نقش مي بندد .

  خديجه :

شما خوش حال نيستيد !؟

 

  ام عبدا... :

[ در حالي كه سعي مي كند ناراحتيش را پنهان كند ]   چرا ، چرا خوش حالم .

 

  خديجه :

تا آنجا كه من ام عبدا... را مي شناسم زن مومنه ايست كه دروغ را نمي شناسد . [ با تعجب ] مادر شما گريه         مي كنيد !؟

 

  ام عبدا... :

[ در حالي كه اشكانش را پاك  مي كند ] نه دخترم ، فقط از اين ناراحتم كه چه بي خود زندگي را بر خود سخت كردي .

 

  خديجه :

[ با عصبانيت ] نه مادر ، به خاطر خدا ديگر اين بحث را شروع نكن او ديگر پدر فرزند من است و مهم تر از آن شما خوب مي دانيد كه من يك تار موي بشير را با خروارها خروار ثروت ديگر خواستگارانم عوض نمي كنم .

 

  ام عبدا... :

[ با عصبانيت ] براي چه ؟

 

  خديجه :

شما خوب مي دانيد ، بارها گفته ام ...

 

  ام عبدا... :

[ با پوزخند ] معرفتش

 

  خديجه :

[ با تاكيد ] : آري معرفتش نسبت به مولايمان علي(ع ) .

 

  ام عبدا... :

[ عصبي ] معرفت ! معرفت ! پس اي كاش ديروز به مسجد مي آمدي تا با گوشهاي خود بشنوي كه مولايمان اميرالمومنين ( ع ) مي خواستند اين مردان با معرفت را به چه قيمتي با ياران معاويه ( لع ) تعويض كنند .

 

  خديجه :

[ با بهت زدگي ] تعويض كنند آن هم با ياران معاويه !؟

 

* حوريه كه تا آن زمان با نگراني به گفتگوي آنها نگاه مي كند ، و گرچه مي خواهد جلو برود و ميانشان را بگيرد ولي به احترام ام عبدا... سكوت كرده است ، وقتي حال پريشان خديجه را مي بيند سعي در آرام كردن ام عبدا... مي كند .

  حوريه :

به خاطر خدا بس كنيد او ديگر از بشير فرزند دارد ، چه فرق مي كند او يار اميرالمومنين ( ع ) است يا يار      معاويه ( لع ) .

 

  خديجه :

 چه فرق مي كند ! چه فرق مي كند ! به خدا تا نگوييد ديروز در مسجد چه اتفاقي افتاد و چرا مولايم              مي خواستند يارانشان را با ياران معاويه ( لع ) تعويض كنند نمي گذارم قدم از اين خانه بيرون بگذاريد .

 

  حوريه :

[ با بغض ] چه مي خواهي بداني جز آن كه پس از شنيدن آن ننگ داري به صورت شويت نگاه كني ، [ با تاكيد ] كاري از دستت ساخته نيست.

 

  خديجه :

به خاطر خدا تا بيش از اين ديوانه نشده ام ، بگوييد ، بگوييد .

 

  ام عبدا... :

[ گويي به خاطر مي آورد ] ديروز كه به مسجد رفتيم پس از اداي نماز اميرالمومنين ( ع ) خطبه خواندند .

 

  حوريه :

ولي گويي مردان مجسمه هايي از سنگ و چوب بيش نبودن.

 

  ام عبدا... :

و تنها در و ديوارها بر تنهايي و غربت مولايمان ناله       مي كردند .

 

  خديجه :

مگر مولايم در آن خطبه چه فرمودند .

 

  حوريه :

از بي وفايي و سستي يارانشان در برابر حقش .

 

  ام عبدا... :

از كوشايي سپاه دشمن در اطاعت فرمان زمامدارشان .

 

  حوريه :

از نا فرماني يارانشان در مقابل فرمان جهاد با دشمن .

 

  ام عبدا... :

 از بي فايده بودن پند و اندرز حضرتش [ با تاكيد و   تمسخر ]  در گوش يارانشان .

 

  حوريه :

حضرت فرمودند :

 

  صدا                         

    و

  نور   

در اينجا افكت صداي حضرت ( صداي مردي كه محكم ، آرام و با صلابت حرف مي زند ) با زمينه اي ناله گونه كه گويي ناله ي در و ديوار است در حالي كه فضا را نوري سبز فرا گرفته پخش مي شود .

 

 * در ميان بيان خطبه ، ام عبدا... و حوريه و خديجه با شنيدن آن آرام در حال گريه و ناله اند .

  افكت :

رهبر شما خداي را اطاعت مي كند و شما با او مخالفت   مي ورزيد ؛ اما زمامدار اهل شام خداي را معصيت مي كند و آن ها وي را اطاعت مي نمايند . به خدا سوگند دوست دارم معاويه شما را با نفرات خود مبادله كند ، همچون مبادله كردن دينار به درهم ، ده نفر از شما را بگيرد و يك نفر از آنها را بمن بدهد ! 

 

 صدا  و  نور

افكت صداي حضرت و نور سبز در اينجا قطع مي شود ولي افكت صداي ناله همچنان پخش مي شود .

 

* خديجه كه تا آن زمان به آرامي ناله مي كند در اينجا صداي ناله خويش را بلند مي كند

  خديجه :

واي بر ما ، خداوندا آيا مولايي مظلوم تر از مولاي ما   وجود دارد كه به امتي چنين نا اهل مبتلا گشته باشد ؟ به خدا قسم كه ما كوفيان به ظاهر گوش داريم ، اما          نمي شنويم . سخن مي گوييم ، اما گنگيم . چشم داريم ، اما كوريم. مردانمان نه به هنگام نبرد ، آزاد مردان صادقند. و نه به هنگام آزمايش ، برادران قابل اعتماد .

 

  حوريه :

مولايمان مردم را مخاطب قرار دادند و فرمودند : دستتان خاك آلود باد !

 

* در اينجا افكت صداي حضرت از ميان صداي حوريه كه مي گويد دستتان خاك      آلود باد پخش مي شود و صداي حوريه محو مي گردد . 

   نور و

    صدا

نور سبز روشن شده و افكت صداي اميرالمومنين ( ع ) پخش مي شود .

 

  افكت :

صداي حضرت همراه با ناله در و ديوار : دستتان خاك آلود باد ! اي مردم شما به شتران بي سارباني مي مانيد كه هرگاه از يك سو جمعشان كنند از طرف ديگر پراكنده     مي گردند . به خدا سوگند شما را چنين مي بينم كه اگر جنگ درگير شود وآتش آن زبانه كشد از گرد فرزند ابوطالب جدا مي شويد .

 

نور  و صدا          

افكت صداي حضرت ( ع ) و نور سبز قطع مي شوند .

 

  خديجه :

[ با اضطراب ] حال بشير با شنيدن اين خطبه چگونه بود ؟ آيا او نيز همچون سنگ و چوب بي صدا و بي تفاوت بود ؟

 

  حوريه :

نه ، او در ميان بت پرستان مجسم كه تنها منافع خود را    مي پرستند نشسته بود ، ولي همراه در و ديوار بر مظلوميت مولايمان مي گريست .

 

  خديجه :

[ با خوش حالي ] مي دانستم ! مي دانستم ، بشير سنگ و چوب نيست ، او به مولايمان اميرالمومنين ( ع ) محبت دارد تا آنجا كه به من مي گفت : اگر فرزندمان پسر باشد نام مولايمان علي ( ع ) را بر او مي گذاريم .

 

  ام عبدا... :

محبتي كه به واسطه ي ترس از دست دادن دنيا از بين برود چگونه محبتي است !؟

 

  خديجه :

ولي ما دنيايي نداريم كه از دست برود ، دنيا و آخرت ما ، تنها مولايمان است و بس .

 

  ام عبدا... :

ديشب كه شويت به منزل آمد او را چگونه يافتي ؟

 

  خديجه :

چگونه يافتمش ! او ... ، او وقتي به خانه آمد ، [ با     تعجب ] خوش حال بود ، حتي برايم  پارچه اي لباسي            هم خريده بود همراه با خرما ، [ با لبخند همراه با شرم ] آخر بشير مي گويد اين روزها خوب بايد خود را تقويت كنم .

 

  ام عبدا... :

حال محبي كه مولايش به او گفته باشد كه حاضر است او را با ياران دشمنش معاوضه كند بايد اينگونه باشد !؟

 

  خديجه :

[ با كلافگي ] شايد ، شايد مولايم پس از خطبه به او بشارت دادند كه او جزء مخاطبان اين خطبه نبوده است .

 

* ام عبدا... به گفته ي خديجه پوزخندي همراه با دلسوزي مي زند و وقتي خديجه پوزخند مادر را به عنوان عدم تاييد سخنانش مي بيند رو به سوي حوريه مي كند تا شايد نظر او متفاوت باشد كه حوريه نيز به تاييد از ام عبدا... با ناراحتي صورتش را بر          مي گرداند .

  خديجه :

نه ، چنين نبوده . [ با عصبانيت ]  اصلا شما از كجا        مي دانيد كه چنين نبوده ؟

 

  حوريه :

[ با دل سوزي ] ما مدتي بيشتر براي انجام مستحبات در مسجد مانديم كه چند نفر بشير را كه هنوز در حال گريه و انابه بود دوره كردند [ با تاكيد ] ما فقط صدايشان را      مي شنيديم .

 

  خديجه :

[ با اضطراب ] چه مي گفتند !؟

 

  ام عبدا... :

برايش از دنيا گفتند .

 

  حوريه :

از زن جوانش كه كودكي در راه دارد .

 

  ام عبدا... :

از پس از مرگش ، از فقر و تنگ دستي خانواده اش      پس از او .

 

  حوريه :

از خواستگاراني كه هنوز چشم بر تو دوخته اند و از  كوتاهي دست بشير از دنيا .

 

 ام عبدا... :

از فرزندش كه به كسي غير از او پدر خواهد گفت .

 

  حوريه :

از اينكه كسي غير از او به ثمر نشستن و داماديش را خواهد ديد .

 

  خديجه :

سبحان ا... ، سبحان ا... ، ديگر بس است ، بشير چگونه پاسخشان را داد [ با تاكيد ] با شمشير !

 

  ام عبدا... :

نه .

 

  خديجه :

[ با عصبانيت ] پس چه كرد ؟

 

  حوريه :

سخنان ايشان را تصديق نمود و به گريه و ‌‌‌‌ انابه اش پايان داد و براي اينكه از فرمان مولايمان سرپيچي كرده            [ با تاكيد ] و به جنگ نرفته است ، خداي را شكر كرد .

 

  خديجه :

[ با بغض و ناله ] وا محمدا ،  به خداي علي ، علي غريبه ، آقا غريبه ، مولا غريبه .

 

* ناگهان خديجه احساس درد مي كند و ام عبدا... حوريه را به دنبال قابله مي فرستد و خودش نيز در حالي كه زير بازوي خديجه را گرفته با گفتن اينكه بايد به اتاق برويم از صحنه خارج مي شوند .

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:12  توسط   | 

ضمیمه دو

نمایش خواهران یک

 

بسمه‌ي تعالي و بذكر الحجه المنتظر

 

نام نمايشنامه : آشناي غريب

هدف نمايشنامه : بيان لزوم شناخت هر چه بيشتر نسبت به امام عصر (عج ) .

*معرفي شخصيت ها :

ــ نرگس : دختري است بيست ، بيست و دو ساله با اخلاقي شاد و ساده كه زباني طنزگونه دارد او فردي است معتقد اما اعتقاداتش را بدون تحقيق و در اصل از طريق خانواده اش و به صورت سنتي كسب نموده است. 

ـ مهديه : دختري است بيست و پنج ، بيست و شش ساله ، او فردي است منطقي ،      خون سرد ، معتقد اما اعتقاداتش در چهار چوب منطقش مي باشد .    

ـ زينب : دختري است بيست و سه ، بيست و چهار ساله ، آرام ، ساده ،‌ مهربان ، معتقد ، كه محبتش به امام عصر (عج ) همراه با تفكر و تحقيق همراه بوده و از اين رو دل سوز و دل سوخته ي آن جناب مي باشد .

*معرفي شخصيت ها در صحنه يflash back   ، به زمان حكومت اميرالمومنين (ع) دركوفه :

ــ خديجه : دختري است تازه عروس كه نه ماهه باردار است ، فردي است معتقد به ولايت كه حتي بر اساس همين اعتقادش با وجود خواستگاران فراوان وثروتمندي كه داشته است با فردي كه از نظر مالي وضعي نداشته ولي از دوستاران اميرالمومنين (ع) بوده ازدواج كرده است .

ــ ام عبدا... : مادر خديجه است او زني است ميان سال ، معتقد و دل سوخته ولايت .

ــ حوريه : زني است جوان ،‌ معتقد به ولايت اما تابع زمانه ي خويش است و با وجود نارضايتي از وضع زمانه قصد در تغيير آن ندارد .

* مشخصات گروه مخاطبين : فاميلي ، مذهبي .

*‌ زمان داستان : داستان در زمان معاصر ، هنگامي كه چند نفر قبل از نيمه شعبان خود را براي گرفتن جشن نيمه شعبان آماده مي كنند اتفاق مي افتد كه البته در صحنه دوم يك flash back داريم به دوران حكومت اميرالمومنين (ع) در كوفه .  

 

صحنه ي اول :

 

* توصيف صحنه : صحنه يك اتاق ساده وكوچك را نشان مي دهد كه سه ديوار يونوليتي كه به صورت كاه گلي درآمده به ديوارها تكيه داده شده كه قسمتهايي از آن هنوز رنگ نشده در گوشه اي از صحنه ماكت تنوري وجود دارد كه داخل آن يك چراغ قرمز و زرد كار گذاشته شده و يك نان جو كوچك داخل تنور قرار دارد ، كنار تنور مقداري چوب نازك گذاشته شده و در قسمت جلوي صحنه مقداري مقوا ، چسب ، قيچي و وسايلي مانند اين ، براي درست كردن كارت قرار دارد . بازيگران صحنه ي اول : نرگس ، مهديه ، زينب .

* مهديه در حال رنگ كردن ديوار كاه گلي است و نرگس و زينب نشسته و در حال درست كردن كارت براي نيمه شعبان هستند .

شخصيت ها

         ديالوگ ها و توضيحات صحنه و نور و صدا

 توضيحات

  مهديه :

به نظر من بايد بالاي يونوليت ها را با كاتر ببريم تا حالت نامرتب داشته باشد ، اين طوري واقعي تر به نظر مي رسه .

 

  زينب :

خب آره ، خيلي بهتر ميشه ولي بعد از بريدن بايد دوباره قسمت بالاش رو رنگ بزنيم .

 

  نرگس :

بابا ! شماهام چه حالي دارين . [ بعد در حالي كه سعي  مي كند كارتي را كه از ابتداي شروع صحنه به آن مشغول است ، تمام كند مي گويد] اَه اينم كه درست    نمي شه ! [ و در حالي كه كارت را به زمين پرت  مي كند با حالت غر زدن ادامه مي دهد . ] اصلا انصاف نيست موقع كار كه مي شه هيچ كس وقت نداره ولي موقع اجرا دوازده نفر روي سن صف مي كشن جوري كه ديگه جا براي آدم باقي نمي ذارن !

 

   مهديه :

بميرم براي دل گنجيشكيت كه هيچ كسي توجهي به اون   نمي كنه !

 

   نرگس :

‍[ با لوسي همراه با مزاح ] هيچ كس !

 

   زينب :

[ با شوخي ] حالا نيس شمايي كه اومدين كارتون رو درست انجام مي دين ؟! نه ! خداييش اين چه وضع كارت درست كردنه ؟!

 

* همه از قيافه كارت به خنده مي افتند .

   نرگس :

نه ، ديگه  مطمئن شدم كه هيچ كس منو دوس نداره ! [ با حالت حق به جانب و شوخ ] اصلا خيلي دلتون بخواد كارت به اين قشنگي مگه نه مهديه ؟

 

* مهديه با حالت مسخره به كارت خيره مانده است كه دوباره همه به خنده مي افتند .

   نرگس :

[ با خنده ] بابا حالا كي دقت مي كنه اصلا كارت درست كردن وقت تلف كردنه . حالا دكور درست كردن رو بگي يك چيزي حداقل دو ساعت روي صحنه نمايش مي دن بعد هم همه مي گن واي چه دكوري ، كي درست كرده ؟ فلاني... .

 

* باز همه به او مي خندند .

  نرگس :

حالا كارت درست كردن ، دو ساعت سرشي ، بعد هم يك نگاه و خيلي لطف كنن دو روز روي تلويزيون و طاقچه و بعد هم فا...تحه .

 

  مهديه :

[ با خنده ] ديوونه مگه تو براي اينكه اين و اون از كارِت تعريف كنن داري كار مي كني .

 

  نرگس :

[ با حالت غر ] نه... ولي ، چمي دونم ، خوب آدم خوشش مي آد يكي به كارش توجه كنه .

 

  مهديه :

[ با شوخي ] آخه... ، چه حساس !

 

  زينب :

[با لبخند] مي دونين مشكل از كجا ناشي ميشه ، از اون جايي كه ما نسبت به كسي كه داريم براش كار مي كنيم معرفت نداريم .

 

  نرگس :

[ با اعتراض ] نه بابا مي دونم كه امام زمان مي بينن ولي ... ام م م .

 

  مهديه :

منظور زينب هم همين ترديدي است كه اينجا پيش مياد ، ما مي دونيم كارمون مورد توجه حضرته ، ولي به اون باور نداريم .            

 

  نرگس :

اين چه حرفيه ؟ اگر باور نداشتم كه امام زمان به ما توجه مي كنن بيكار كه نبودم كار و زندگيم رو ول كنم بيام اينجا .

 

  زينب :

[ با شوخي ] تو الان تو خونه كار خاصي داشتي كه به خاطرامام زمان ول كردي و اومدي اين جا يا قرار مهمونيت رو به خاطر انجام دادن كار حضرت كنسل كردي ؟ تازه   بي شك منتظر پاداشم هستي... ، چه حالا برآورده كردن حاجت هاي دنيوي باشه ، چه درخواست اجر معنوي . 

 

  نرگس :

خب ! مگه چه اشكالي داره ، تازه اين نشون ميده كه چقدر به وجود و حضور و قدرت حضرت باور دارم كه حوايجم رو از حضرت طلب مي كنم.

 

  زينب :

تا اينجاش اشكالي نداره ، ولي اگه بر فرض محال اومديم و امام زمان نه حاجت دنيويت رو دادن ، بعد از مرگ هم ديدي اجري براي كارات قايل نشدن صدات در مياد يا نه ؟

 

  نرگس:

خب آره....

 

 زينب :

همين ديگه !

 

  مهديه :

خوب قافيه رو باختي خوب.... ، ولي نه ، خوشم مي آد رو راستي .

 

  نرگس :

[ با اعتراض ] يعني تو بابت كاري كه مي كني نه حاجتي داري كه برآورده بشه نه اجر اخروي مي خواي ؟

 

  مهديه :

[ با تاكيد ] چرا !

 

  نرگس :

[ با اعتراض ] پس چي مي گي ؟

 

  مهديه :

جونم برات بگه [ با لحن شوخ و فلسفي ] چون من ذاتا موجود محتاجي هستم كه خداوند كليد برطرف كردن احتياجاتم رو به دست مبارك امام زمان (عج ) قرار داده بنابراين از او مي خوام كه چه در دنيا چه در آخرت من رو مورد لطف و رحمت خودشون قرار بدن ولي اگر ندن هم از ايشون طلب كار نيستم .

 

  نرگس :

چرا...؟

 

  مهديه :

چون عزيزم براي طلب كار بودن بايد طلبي موجود باشه يا نه ؟

 

  نرگس :

خب آره .

 

  مهديه :

خب ما چه طلبي از امام زمان داريم ؟

 

  نرگس :

همين كه اومديم اين جا و براي حضرت كارمي كنيم ، درسته كه حضرت به ما عنايت كردن كه بين اين همه آدم ما رو به خدمت گرفتن ولي همين كه مام حضرت رو اجابت كرديم مهمه .

 

  مهديه :

نرگس جون فدات شم كوتاه بپوش ، مده عزيزم .

 

  نرگس :

چرا ؟

 

  مهديه :

اِ ، بابا جون مگه حضرت محتاج خدمت بنده و         جناب عاليه ، ببينم اگه تو تشنه باشي و يك نفر بهت يك ليوان آب بده بعد از اينكه نوش جان كردي توقع داري كه اون بابت آبي كه خوردي ازت تشكرم بكنه ، بعد هم يه چيزي بهت بده .

 

  زينب :

نه اصلا بيايم فرض رو بر اين قرار بديم كه حضرت محتاج كارهاي ما هستن بازهم اگر حقيقتا باورمون اين باشه كه يك عمره كه از صدقه ي سر امام عصر ( عج ) داريم روزي مي خوريم و سر سلامت زمين مي ذاريم ، اون وقت بدون هيچ چشم داشتي به حضرت خدمتگذاري مي كرديم و خودمون رو هميشه بدهكار حضرت مي ديديم ، نه ،    طلب كار.

 

  نرگس :

باشه بابا تسليم ، چند نفر به يه نفر ، ولي خداييش كي رو پيدا مي كني [ با تاكيد ]  از همين كسايي كه سنگ امام زمان ( عج ) رو به سينه مي زنن كه به امام زمان (عج ) اين طور كه تو گفتي نگاه كنند، همه به ايشون ، به چشم يك برآورده كننده حاجات نگاه مي كنند تازه اگر هم ، اون چه رو كه مي خوان بهشون ندن بيا و ببين چه ها كه به حضرت نمي گن .

 

  مهديه :

پس با اين توصيفات بايد به خدا حق بديم كه ظهور حضرت اتفاق نمي افته چون ما هم مثل قوم بني اسرائيليم كه فقط براي رهايي از دست فرعون ، ظهور حضرت موسي (ع) رو طلب كردن وبعد هم همچين كه از رود نيل گذشتن و از شر فرعون خلاص شدن شروع به نافرماني كردند .

 

  نرگس :

بابا خداييش ديگه اين قسمت رو تند رفتي .

 

  زينب :

 چرا ، اتفاقا خيلي هم درست مي گه .

 

  نرگس :

ما فقط مي خوايم حضرت بيان كه زندگيمون رو به راه    بشه !؟           

 

  مهديه :

بله ، براي اين كه حضرت بيان و مشكل جوونا و مشكل بيكاري حل بشه و مريضامون شفا پيدا كنن و چمي دونم    [ با خنده در حالي كه به نرگس نگاه مي كند] كنكور برداشته بشه و...

 

* همه شروع به خنديدن مي كنند .

  نرگس :

آخ گفتي يا صاحب الزمان تو رو به خدا امسال بيا كه اگر امسالم قبول نشم از سال ديگه شرط معدلم مياد روشا...

 

* دوباره همه شروع به خنديدن مي كنند .

  نرگس : 

ولي بچه ها خداييش ما ، [ با  تاكيد ] امت پيامبر (ص) ، قوم بني اسرائيليم ؟! 

 

   زينب :

باورت نمي شه [ محزون ] اگر اين ديوارها حقيقتا ديوارهاي كوفه بودند چه حرف هايي كه در گلوشون تبديل به بغض نشده بود كه هرآن بخوان تبديل به فرياد بشه ، تا واقعيت وجودي اين مردم رو افشا كنن !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:9  توسط   |