|
به نام خدا السلام علیک یا صاحب الزمان (عج) به هرسبو جرعه نوشی كردم من درپی ساغر مستانه ی عالم زمن گذرکردم من ماه رویی بود به روزعدم دیده دروی کردم مست گشتم و ساغر پیمانه شکستم من به جرم عشق به تبعیدم سپردند مرا که به لیلای مجنون چوفرهاد شیرینم من پرده ها در کشیدند در عالم معنا که عاشق لیلا رخ پرده نشینم من بنده ی شرق وغرب عالم نیم که حلقه در گوش ارباب زمانم من مست خرامیدن پیشه ام باشد که عبد صاحب میخانه ام من پرده از رخ درکش ای سلطان خوبان که گدای , نه محرم رازم من گر قلم در دستان من لرزید امید که مرا می بخشید
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 13:8  توسط
|
به نام خدا سلام بر سلطان خوبان عنوان: وجدان یعنی نیمی از یک اسکناس دویست تومانی
گرد و خاک بر روی کفش های پدر لبخند می زد و بی چارگان از سر شکوه دهن باز کرده بودند. تازه به خانه رسیده بودم که پدر از من خواست که کفش هایش را جهت تعمیر به کفّاشی ببرم. درست سر کوچه ی ما مرد میان سالی که پیشه اش کفاشی است. زیر آسمان خدا در کنار مغازه ها زیر نور تیر چراغ برق منتظر می نشیند تا کسی کفشی را برای تعمیر بیاورد. دوازده سالی هست که در این محل هستیم اما تا کنون به یاد ندارم که صدای وی را شنیده باشم. کفش ها را بردم و از اشارات وی دریافتم که باید ساعتی دیگر برای پس گرفتن کفش ها برگردم . به خانه بازگشتم و ساعتی بعد برای گرفتن کفش ها از خانه خارج شدم. برای دستمزد به آن کفاش یک اسکناس هزار تومانی دادم که وی چهارصد تومان آنرا بازگرداند. کفش ها را گرفتم و به خانه بازگشتم. ساعت ده شب بود و درگیرودار انتخاب یک عنوان مناسب برای نوشتن یک داستان بودم که آنرا در دانشگاه ارائه کنم که نابهنگام صدای زنگ آیفن بلند شد. گوشی را برداشتم اما صدایی نیامد مادرم پرسید: کی بود؟ گفتم: کسی جواب نداد. شاید دوباره بچه های بازی گوش محل بودند و گوشی را گذاشتم اما چند لحظه بعد دوباره صدای زنگ بلند شد دوباره گفتم: کیه؟ کیه؟ بازهم صدایی نیامد. دفعه ی سومی که زنگ در به صدا درآمد دیگر عصبانی شده بودم. از پشت پنجره به بیرون نگاه کردم اما سپیدی زمین و باد سردی که می وزید مانع از این بود تا من بتوانم چیزی را ببینم. به ناچار رفتم تا به بیرون خانه سری بزنم. وقتی در خانه را باز کردم مرد کفاش مقابل در خانه ی ما ایستاده بود و دستهای یخ زده اش را با بخار دهانش گرم می کرد. تا مرا دید نیمه ی یک اسکناس دویست تومانی را که در دست داشت به من داد در آن وقت بود که دلیل این زنگ ها ی پیاپی را که هر بار بی پاسخ می ماند یافتم. از قضا یکی از آن دو دویست تومانی ای که وی به من داده بود، نصفه بود. در حالی که اشک در چشمانم موج می زد و غرورم مانع بود و دلم به حال خودم می سوخت از وی تشکر کردم و به خانه برگشتم و عنوان داستان خود را چنین نوشتم: وجدان یعنی نیمی از یک اسکناس دویست تومانی
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 13:5  توسط
|
به نام خدا السلام علیک یا صاحب الزمان (عج) عنوان: درخت در کوچه باغ سرنوشت , روزگاری می زدم قدم صدای خنده های کودکان , آشنای لحظه هایم شُرشُر باران غم از جان من می شست باد بهاری , گیسوانم شانه می زد شاخسارم در آسمان ها , سایه بانم در زمین در سایه ام می خوابید , آنکه خسته از راه می رسید میوه ام هم ترش و شیرین , سرخ و رنگین مزد من این بود خنده ی یک کودک غمگین کودک و هم بزرگ آشنای روزگارم همّت من این بود به عشق دلی به دست آرم در کوچه مان آبرویی داشتم سرو نبودم , قامت به غیرت راست داشتم چرخ گردون چرخید و آبرویم را گرفت کهن گشتم و ریش احوال دوستان , آشنایان آن دیار رفتند و از من کس نپرسد یک سوال از تولد تا سرانجام , این بود کار قصه ی ِ غصه ی تک درخت غم غُسار
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 12:56  توسط
|
به نام خدا السلام علیک یا مهدی (عج) عنوان: روز الست در روز الست , من می پرستیدم هر چه هست در دمی خواندند ما را که ببینید زان پس بگویید , قالوا بلا دیده ام به چشمانت افتاد ندانستم که چه بلاها در کامَم فِتاد از یادم برفت هرآنچه که در یادم بود گویی خدای را هرگز نکرده بودم من سُجود عشقت آخر آبرویم را برد ما را گفتند از این بی آبرویی آخر چه سود چشمانمان را دوختیم بر راهت تا بگویی راز این پنهانی ها چه بود
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 13:54  توسط
|
عنوان : درخت
در کوچه باغ سرنوشت , روزگاري مي زدم قدم صداي خنده هاي کودکان , آشناي لحظه هايم شُرشُر باران غم از جان من مي شست باد بهاري , گيسوانم شانه مي زد شاخسارم در آسمان ها , سايه بانم در زمين در سايه ام مي خوابيد , آنکه خسته از راه مي رسيد ميوه ام هم ترش و شيرين , سرخ و رنگين مزد من اين بود خنده ي يک کودک غمگين کودک وهم بزرگ آشناي روزگارم همّت من اين بود به عشق دلي بدست آرم در کوچه مان آبرويي داشتم سرو نبودم , قامت به غيرت راست داشتم چرخ گردون چرخيد و آبرويم را گرفت کهن گشتم و ريش احوال دوستان , آشنايان آن ديار رفتند و از من کس نپرسد يک سوال از تولد تا سرانجام , اين بود کار قصه ي ِ غصه ي تک درخت غم غُسار
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 13:48  توسط
|
عنوان: آخرين آغوش ِ پُر مهر قالب: داستان هنوز شش سالم نشده بود که پدرم مُرد و من و مادرم را در يک شهر غريب دور از دوستان وآشنايان , تنها گذاشت و فانوس هر چند کم نور خانه يمان را خاموش کرد . مادرم مجبور شد براي امرار معاش و پرداخت انبوهي از بدهکاري ها ي پدرم در يک کارگاه قالي بافي مشغول به کار شد . روزگارمان هر چند بسختي , اما به هر حال مي گذشت . ديگرهشت ساله بودم . اين سال اصلا ً برايم ياد آورخاطرات خوبي نيست . شب عيد بود و همه خوشحالي مي کردند و من ومادرم هم در کنار سفره ي محقرمان , زيرسقف خانه يمان که جاي جاي آن با آسمان پيوند خورده بود , نشسته بوديم . صداي در خانه بلند شد و رنگ سفيد شادي مرا با سياهي لباس عزا پوشاند و شيريني شکلات هاي طلايي رنگ را در کام من تلخ کرد. ديگر لب هايم نمي خنديد . در دار دنيا جر مادرم فقط يک پدربزرگ و مادربزرگ داشتم که حال لباس عزايشان را بر تن کرده بودم . نمي دانم چگونه . فقط اينرا شنيدم که در يک تصادف اتومبيل از اين دنيا رفته اند . آن شب مادرم بسيار گريه کرد , من هم خيلي دلم گرفته بود , امّا بيشتر دلم به حال خودمان مي سوخت . چرا که ديگر در اين دنيا کسي را جز هم نداشتيم . بعد از اين ماجرا ديگر کسي نبود که به ما براي اداره ي زندگي يمان کمک کند. مادر روز و شب قالي بافي مي کرد و من هم با اينکه 8 سال بيشتر نداشتم , پا به پاي او کار مي کردم , تا بتوانيم سرمان را بالا بگيريم و دستمان را مقابل کسي دراز نکنيم . با اين حال درآمد قالي بافي کفاف زندگي يمان را نمي داد. از اين رو از قبول شست و شوي فرش هاي ديگران هم امتناع نمي کرديم . يک روز به همراه مادرم دو سه تا از قاليچه ها را شسته بر روي ديوارهاي خانه يمان پهن کرديم , تا زودتر خشک شوند و آنها را به صاحبانشان پس دهيم. آن روز مادرم براي تهيه نخ به بازار رفت و من در خانه تنها ماندم . از شانس بدِ من آسمان گرفت و شروع به باريدن کرد . با عجله به حياط دويدم تا فرش ها را جمع کنم , امّا زورم به فرش ها نمي رسيد . به خاطر از بين رفتن آن همه تلاش و زحمت براي شستن قالي ها چشم هايم پُر شده بود . آسمان هم با ديدن چشم ها ي من دلش بيشتر گرفت و به باريدن بيشتر ادامه داد . هر چه اشک هاي من زودتر به زمين مي رسيد , قطره هاي باران هم سريع تر از هم سبقت مي گرفتند . يک ساعتي در حياط با قالي ها دست و پنجه نرم کردم امّا کاري از پيش نبردم. ديگر از سرما دندان ها يم به هم مي خورد . بالاخره مادرم رسيد و من را که از سرما به خود مي لرزيدم به خانه برد. زود مرا خشک کرد ولي فايده اي نداشت . بيچاره دست پاچه شده بود , آخر با اين وضع بد مالي مريض شدن و خرج دوا و درمان کمرشکن بود . بنده خدا خودش بر اثر کار زياد در کارگاه قالي بافي , سرفه هاي شديدي مي کرد و هر از چند گاهي خون بالا مي آورد . امّا اوضاع نا بسامان مالي امان استراحتي وَلو کوتاه را از او گرفته بود . شب تب و لرض شديدي کردم و بخاطر ضعف جسماني اصلاً وضع خوبي نداشتم . مادرم به همراه احمد آقا يکي از دَلّالان فرش که مادرم قالي هايي را که مي بافت به او مي فروخت مرا به بيمارستان بردند . دو هفته اي در بيمارستان بستري شدم . از آن رو که بيمارستان شخصي بود , خرج زيادي را روي دست ها ي مادرم گذاشت . در آن دوران مادرم صبح تا شب و شب تا صبح در کنار من حضور داشت و هر گاه چشمانم را باز مي کردم , نگاهم به چشمان نگران او مي افتاد و تنها صداي آشناي گوش هايم , ذمذمه ها و راز و نيازهاي او با خدا بود . بعد از مرخّص شدن از بيمارستان متوچه شدم که مادرم براي پرداخت هزينه هاي بيمارستان ناچار به ازدواج با احمد آقا شده است . از اين اتفاق بسيار دلم شکست و دو روز با مادرم صحبت نکردم . سرفه هاي شديد مادرم دلم را به درد مي آورد ولي غرورم به من اجازه نمي داد که با او صحبت بکنم . تا يک روز آنقدر سرفه کرد و خون بالا آورد که از حال رفت . از خانه با عجله به سمت بازار دويدم تا نا پدري ام را از موضوع آگاه کنم. در حالي که خيس عرق بودم و صدايم مي لرزيد موضوع را به او گفتم . نا پدري ام با تلفن شماره اي را گرفت و آدرس خانه يمان را داد و بعد به همراه او درحاليکه چشمانم را مرواريد هاي اشک پوشانده بود به سمت خانه حرکت کرديم . احمد آقا و من درحاليکه سر از پا نمي شناختيم به درون خانه دويديم . صداي آژير آمبولانس که وارد کوچه يمان شده بود به گوش رسيد , ناپدري ام به بيرون رفت تا آمبولانس را به جلوي در خانه يمان بياورد . از پله ها بالا رفتم , چشمانم غرق در اشک بود با همان حال مادرم را که بر روي زمين افتاده بود , در آغوش کشيدم . مادرم به صداي گريه ي من چشمانش را باز کرد و آن دست هاي پينه بسته اش را بر روي صورتم کشيد . بردستانش مدام بوسه مي زدم که ناگاه دستانش از لب هايم جدا شد و بر زمين افتاد . احمد آقا به درون خانه دويد امّا همان جا , جلوي در خانه خشکش زد و من درحاليکه دستان مادرم را گرفته بودم , مدام اشک مي ريختم . نفس کشيدن برايم سخت بود و بغز گلويم را مدام فشار مي داد . در آن زمان ناپدري ام جلو آمد تا مرا از مادرم جدا کند . امّا دستان من از دستان او جدا نمي شد . او مرا مي کشيد و من درحاليکه مادرم را صدا مي زدم اشک مي ريختم . نمي دانم شايد ديگر مادرم نمي خواست که در اين دنيا بماند , که دست هايش مرا رها کرد .
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 13:45  توسط
|
از زمین و سماء
بشنو تو این نـوا * رمز خلقت را ببین کرده جلوه در منا * تا بـبـیـنـم تــورا دل پر ز شور و نوا * نو گل فاطـمه قـائــم آل آبــا * گفتند و رفتند مرا که خواهی آیی کنون * دردم دوایش تویی از پرده آیی بـرون؟ * بردرت ماند دلم من گدا و سائلم * کـوبــم در اهــل ولا تا ببینم صاحب خانه را
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 10:28  توسط
|
|
|