متن نمايشنامه |
صحنه اول |
|
|
مکان: خارج شهر برس.زمان: گذشته .افکت همهمه مردم پخش مي شود. بعد از لحظاتي
ام عثمان در حالي که نور کم کم روشن مي شود با عصبانيت وارد صحنه مي شود. |
|
|
ام عثمان |
خدا لعنتت کند ابن الخطيب. خدا ترا و همه کساني را که کور کورانه از تو تبعيت مي کنند بکشد. الهي به حق صحابه معظم سرت به سنگ بخورد الهي به زمين گرم ... |
|
|
ام هاني |
)در حالي که با شتاب وارد صحنه
مي شود و کمي هيجان زده به نظر مي آيد ) ام عثمان ! ام عثمان ! ... چه خبرت است چرا به زمين و زمان لعنت مي فرستي. استغفار کن. معصيت دارد به خدا. تف سر بالا است که به خودت بر مي گردد . |
|
|
ام عثمان |
از کي تا حالا حق گوئي و نفرين دشمنان خدا تف سر بالا شده. من کجا به زمين و زمان بد گفته ام. من فقط اين از خدا بي خبران کافر را لعنت مي کنم, که چون بختک بر سر راه خداجويان و حق پرستان ظاهر شده اند و به نيرنگ و شعبده مي خواهند دين و اعتقاد آنها را به يغما ببرند. لا اله الا الله , پناه مي برم به خدا از اين دشمنان دين ... |
|
|
ام هاني |
استغفرالله. از دست زبان تو
ام عثمان. خجالت نمي کشي به بندگان خدا تهمت مي زني. |
|
|
امرحمان |
( با ناراحتي وارد صحنه مي شود ) چه مي گوئي ام عثمان! فريادت تمام حله را بر داشته است. لحظه اي زبان به دهان بگير. اصلا متوجه هستي که چه مي گوئي؟ |
|
|
ام عثمان |
خوب هم می فهمم به مرديکه نعثلی نفرين مي فرستم که ان شاءالله چشمش هم مانند دلش کور شود تا مردمان از شر او و امثالش راحت شوند . حيا نمي کند. از خدا نمي ترسد که ائمه کفر و ضلالت را, به جاي امامان نور و هدايت بين مردم تبليغ مي کند. حقانيت و نورانيت ابوبکر صديق و سيد ما عمر را انکار می کند؟ (رو به سمتي که از آنجا وارد صحنه شدند ) از خدابترس مرد ! از صحابه بزرگوار رسول خدا شرم کن. |
|
|
(در مدتي که ام هاني و ام رحمان سخن مي گويند ام عثمان همچنان زير لبي مشغول بد و بيراه گفتن است) |
|
|
امرحمان |
بي خود شلوغش کرده اي. مگر آن بنده خدا حرف بدی زد. خوب اگر حق با پسرت بود بايد پيشنهاد او را عمل می کرد تا معلوم شود حق با کيست . |
|
|
ام هاني |
ام رحمان درست مي گويد. همانجا هم همه به عثمان ,پسرت , گفتند که اگر اين همه مطمئن است که حق با ابوبکر و عمر و عثمان است, به پيشنهاد ابن الخطيب, که مردي متقي و پارسا است, عمل نمايد. |
|
|
امرحمان |
بله نام آنها را کف دستش مي نوشت و با ابن الخطيب که نام علي و حسن و حسين ( عليهم السلام ) را کف دستش نوشته بود , دستانشان را در آتش مي کردند تا حق از باطل روشن شود. |
|
|
ام هاني |
مگر با او قرار نگذاشته بود دست هر که سالم بماند نشان دهنده حقانيت اعتقادش باشد. |
|
|
امرحمان |
حال کجاي اين سخن ايراد داشته که ترا اينگونه از جا بدر برده و عنان اختيار از کفت ربوده, الله اعلم . |
|
|
ام هاني
|
مگر آنکه بگوئيم تو از رو شدن دست خود و پسرت هراسان بودي و هر دو شما از باطل بودن عقيده تان با اطلاع بوديد, که حاضر نشديد زير بار اين قضيه برويد .
( در حيني که ام هاني اين سخنان را مي گويد کم کم توجه ام عثمان که لحظه به لحظه با اين سخنان بيشتر خشمگين مي شود به او جلب مي شود ) |
|
|
امرحمان |
چون مي دانستيد ابو بکر و عمر را که به حق و جانشين رسول الله صلي الله عليه و آله مي دانيد, فاصله اي از زمين تا ستاره ثريا با حق و وصايت دارند . |
|
|
ام عثمان |
خاموش ! کافران بدبخت شما هم چون آن نَعثَل, گمراه هستيد. چشم دل شما هم کور شده و بر دلهايتان مهر خورده. الهي روز خوش نبينيد الهي چشم ظاهر شما هم چون چشم باطنتان کور شود, الهي... الهي (آنقدر ناسزا گفته که ديگر نمي داند چه بگويد) |
|
|
همچنان که ام عثمان مي خواهد ناسزاي جديدي پيداکند و بگويد ناگهان حس مي کند که جائي را نمي بيند با سر گشتگي به اطراف نگاه مي کند و دستهايش را براي پيدا کردن موقعيتش به اطراف حرکت مي دهد. |
|
|
ام عثمان |
چرا همه جا تاريک شد. چه ظلمتی, جلوی پايم را هم نمی بينم. |
|
|
امرحمان |
انگار هر چه ما مي گوئيم نمي شنود يک گوشش در است و ديگري دروازه. |
|
|
ام هاني |
خدا هدايتش کند نه منطق در او اثر دارد نه با ملايمت و نرمش به راه مي آيد . |
|
|
ام عثمان |
ام هاني ! ام رحمان ! کسوف شده شما کجا هستيد چرا همه جا تاريک است. تا کنون چنين ظلمتي نديده بودم. عين قبر تاريک شده . ام هاني !
کجايي ؟ شما هم چيزي نمي بينيد. |
|
|
ام رحمان و ام هاني تازه متوجه
ام عثمان شده اند و با تعجب به او نگاه مي کنند و به يکديگر مي نگرند. |
|
|
امرحمان |
آنقدر حرفهاي پرت و پلا و بيراه گفته که عقلش هم آشفته شده است. چه مي گويي زن کدام ظلمت, کدام کسوف؟ |
|
|
ام هاني |
نکند ضعف کرده اي و چشمهايت سياهي مي رود چند لحظه اي بنشين . |
|
|
هر دو به سمت او مي روند و دستش را مي گيرند . |
|
|
ام عثمان |
آه شما اينجا هستيد. ام هاني بگو چه شده چرا همه جا تاريک شده شما هم جايي را نمي بينيد ؟ |
|
|
ام هاني |
نه ما همه جا را مي بينيم و خبري از تاريکي و ظلمت نيست. همه جا روشن است و خورشيد وسط آسمان. |
|
|
ام عثمان |
(در حالي که بيقرار شده) يعني چه؟ من خورشيدي نمي بينم. نور...ن ن نوري در کار نيست. |
|
|
امرحمان |
( با تمسخر ) احتمالا چشمت به باطنت افتاده و ظلمت درونت ترا به وحشت انداخته . |
|
|
ام عثمان |
من جايي را نمي بينم. ام هاني کمکم کن . ببين چه بلائي بر سر چشمانم آمده . |
|
|
ام هاني |
چشمهايت سالم هستند. ام رحمان به نظرت اين چشمها مشکلي دارند ؟ |
|
|
امرحمان |
( با تمسخر ) در چشمها که خير. اما در باطنش چرا . |
|
|
ام هاني |
اکنون وقت گوشه و کنايه زدن نيست. اين بنده خدا به گمانم ناگهان نابينا شده بايد او را به خانه اش ببريم تا طبيبي به بالينش بيايد . |
|
|
ام عثمان |
اي خدا چشمم! چه بلائي بر سرم آمده هيچ چيز نمي بينم. اي خدا ... |
|
|
ام هاني |
آرام باش به خانه مي رويم ان شاء الله درست مي شود. بيا... بيا |
|
|
)در حال خروج از صحنه نور خاموش
مي شود. نور بر روي گروه سرود روشن مي شود و گروه سرودشان را مي خوانند ( |
|
صحنه دوم |
|
|
مکان: خوابگاه دانشجوئي. زمان: حال. نور صحنه روشن مي شود. هانيه و روناک در اتاقشان نشسته اند و مشغول کارهاي خود هستند که هستي به سرعت وارد اتاق مي شود. |
|
|
هستي |
سلام بچه ها. ( هانيه و روناک به سمت او بر مي گردند ) آه نفسم گرفت. |
|
|
هانيه |
سلام. چه خبرته مگه دنبالت کردن. |
|
|
روناک |
نکنه تو قرعه کشي بانک بنز بردي که اينقدر هولي. |
|
|
هستي |
اي بابا تو هم که دلت خوشِ ها. اما يک خبر خيلي هيجان انگيز براتون دارم. نمايش! قراره به مناسبت نيمه شعبان يک نمايش توي دانشگاه الزهراء اجرا بشه. عاليه مگه نه. تازه از اون بهتر اينه که کارگردانش دوستمه و چون کارهاي قبلي من و روناک را ديده و از طرفي تا روز اجرا فرصت کمي مونده ازم خواست تا با روناک هم صحبت کنم توش بازي کنيم. البته يک بازيگر کم داره بهش گفتم براش يک فکري مي کنم اگه هانيه تو هم دوست داشته باشي ازت تست مي گيريم. |
|
|
روناک |
نيمه شعبان ديگه چيه ؟ |
|
|
هانيه |
منظورش روز ولادت منجی است . |
|
|
روناک |
بابا جمعش کنين اين خرافات ديگه چيه! منجی يعني چي ؟... دور ما را خط بکش , نيستيم . |
|
|
هانيه |
روناک باز هم که عجله کردي؟ هميشه بهت گفتم اول ببين قضيه چيه بعد در موردش قضاوت کن. |
|
|
هستي |
غصه نخور نقشي که برات در نظر گرفتم مال خودت است . اتفاقا نقش هانيه هم, اگه قبول بشه, بهش مي خوره. اصلا بابا خودتونين فقط چند سال مسنتر. مستند هم هست يعني قبلا واقعا اتفاق افتاده . |
|
|
روناک |
گفته باشم رو من حساب نکن . |
|
|
هستي |
از تو ديگه انتظار نداشتم . کو پس اون همه عشق بازيگري و شم هنري. اين يک کار هنريه به اعتقاد و اين حرفها کاري نداره. |
|
|
هانيه |
چطور به اعتقاد ربط نداره مگر به مناسبت نيمه شعبان نيست . اين جور کارها هرچند که جنبه و ارزش هنري هم دارند اما بر مبناي واقعيات و بر پايه اصول اعتقادات بنا شده اند. مگه خودت نگفتي که داستانش واقعيه؟ |
|
|
هستي |
من به اين استدلالهاي تو کاري ندارم اين را هم گفتم که روناک راضي بشه . |
|
|
روناک |
هانيه هر چند که من براي حرف تو ارزش زيادي قائلم اما نمي تونم به اين راحتي از اعتقاد خودم براي چيزي که هيچ استنادي نداره و کاملا با مذهب من متفاوتِ, بگذرم. |
|
|
هانيه |
روناک عزيزم اي کاش لااقل تو از مباني مذهب خودت خبر داشتي. |
|
|
روناک |
منظورت چيه؟ |
|
|
هانيه |
عزيز من منجی ای که ازش صحبت مي کنيم همون مهدي موعودِ و اگر تو بجاي زود قضاوت کردن و سريع رد کردن کمي فکر کرده بودي و يا پيش از آن مطالعه داشتي... |
|
|
روناک |
خوب حالا مهدي يا هر کس ديگه چه ربطي به عجول بودن من داره ؟ |
|
|
هانيه |
در کتب شما يعني اهل تسنن مثل کتب حديثي ما, روايات بسياري در مورد مهدي اومده که ايشان از اهل بيت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله هستند و نامشان نام رسول خدا است و زمين را از عدل و داد پر مي کنند همانطوريکه از ظلم و جور پر شده باشد. آنقدر اين روايات زيادن که تمام علماي اهل سنت به صحت اين اعتقاد فتوا داده اند حتي متعصب ترين آنها. |
|
|
روناک |
(با تعجب) راست ميگي؟ |
|
|
هانيه |
تا حالا مگه از خودم حرفي زده بودم. |
|
|
هستي |
نه بابا اين يکي را ديگه راست ميگي. هر وقت راجع به هر چي بحث کردي اينقدر سند و مدرک آوردي که همه را ساکت کردي. اما واقعا خيلي چيز باحالي را گفتي من نمي دانستم که سني ها هم امام مهدي را مي شناسند. |
|
|
هانيه |
تازه نکته جالب در همين است که بسياري از آنها اعتقاد دارند که ايشان از فرزندان فاطمه (سلام الله عليها) هستند. |
|
|
روناک |
(در حالي که هم تعجب کرده و هم کمي گيج و شرمنده شده) خوب من تا حالا ... يعني اصلا بابا اين حرفها را ولش کن من عاشق بازيگريم براي همين ه |