تبليغاتX
MONJI

 

ضمیمه دو

نمایش خواهران یک

 

بسمه‌ي تعالي و بذكر الحجه المنتظر

 

صحنه ي دوم :

 

 

** نور صحنه كم است تا فضا بيشتر حالت قديمي پيدا كند و چراغ داخل تنور هم روشن مي شود و پس از چند لحظه خديجه كه نه ماهه باردار است و صورتش از گرماي هوا عرق كرده با يك ظرف گِلي  كه در آن خمير نان است همراه تكه اي پارچه كه زير ظرف قرار دارد ، وارد صحنه مي شود و به طرف ماكت تنور كه كنار صحنه است مي رود و كنار آن مي نشيند ظرف را زمين مي گذارد ودستمال را كنار ظرف پهن مي كند و شروع به حرف زدن با خود مي كند .  

  خديجه :

  

خديجه بايد قبول كني كه در اين ماه هاي آخر ، انجام كارهاي خانه برايت سخت شده آن هم در اين گرماي هوا   [ با حالت غر] دشوارتر از همه  نان پختن داخل اين تنور . گويي آتش است ، آخ ... كمرم [ بعد در حالي كه لبخند   مي زند فرزندي را كه در شكم دارد مخاطب قرار        مي دهد . ] اي كاش پدرت آنقدر داشت كه يك خدمت كار بياوريم ! [ كه ناگهان كودك لگد مي زند خديجه با شوخي در حالي كه خمير نان را داخل تنور مي گذارد ]  اوخ ...

باشد ، باشد ديگر پشت سر پدرت حرفي نمي زنم ولي به گمانم پسر باشي چون هم لگدهايت مردانه است و هم هواي پدرت را خوب داري ، بايد پس از تو براي خودم يك دختر بياورم كه هم هواي مرا داشته باشد و هم در كارهاي خانه به من كمك كند.  

 

* وقتي مي خواهد قسمتي ديگر از خمير را بردارد تا پهن كند ناگهان صداي كلون در شنيده مي شود .

  صدا :

صداي كلون در .

  خديجه :

آمدم ، آمدم .

 

* اين صداها از پشت صحنه شنيده مي شوند .

   صدا :

صداي باز شدن در .

 

  خديجه :

السلام عليكم .

 

  ام عبدا... :

و عليكم السلام .  

 

  حوريه :

و عليكم السلام همسايه .

 

* در حالي كه حوريه بقچه اي در دست دارد همراه ام عبدا... و خديجه با صورتي عرق كرده وارد صحنه مي شوند .

  حوريه :

همه ي محله را بوي نان تازه برداشته است .

 

  ام عبدا... :

[ با طعنه ] : بوي نان جو .

 

  خديجه :

[ با لبخند ] : چه فرق مي كند مادر ، مهم اين است كه هر دو شكم گرسنه را سير مي كند .

 

  حوريه :

[ با شيطنت ] : به شرط آن كه نسوخته باشد .

 

  خديجه :

آخ ديديد چه شد به كل فراموش كرده بودم كه نان در تنور دارم .

 

*  خديجه مي خواهد به طرف تنور بدود كه ام عبدا... جلويش را مي گيرد .

  ام عبدا... :

[ با لحني تلخ ولي دل سوزانه ] لازم نيست تو با اين وضعت كار كني .

 

* بعد به طرف تنور مي رود و نان جو را از تنور خارج مي كند .

  خديجه :

الحمدا... بركت خدا نسوخت ، بفرمائيد نان تازه الان دو پياله شير هم برايتان مي آورم .

 

  حوريه :

نمي خواهد [ بعد به بقچه اش اشاره مي كند ] ببين چه براي بچه ات آورده ايم .

 

  خديجه :

واي ...

 

*  با هيجان مي نشيند و شروع به باز كردن بقچه مي كند درون بقچه چند لباس نوزاد و قنداق وجود دارد خديجه هر كدام را با هيجان بيرون مي آورد و به سينه مي چسباند و حوريه نيز همراه او خوشحالي مي كند اما خديجه متوجه مي شود مادرش چندان توجهي به آنها نمي كند و تنهابا ديدن هر لباس لبخند كمرنگي بر لبانش نقش مي بندد .

  خديجه :

شما خوش حال نيستيد !؟

 

  ام عبدا... :

[ در حالي كه سعي مي كند ناراحتيش را پنهان كند ]   چرا ، چرا خوش حالم .

 

  خديجه :

تا آنجا كه من ام عبدا... را مي شناسم زن مومنه ايست كه دروغ را نمي شناسد . [ با تعجب ] مادر شما گريه         مي كنيد !؟

 

  ام عبدا... :

[ در حالي كه اشكانش را پاك  مي كند ] نه دخترم ، فقط از اين ناراحتم كه چه بي خود زندگي را بر خود سخت كردي .

 

  خديجه :

[ با عصبانيت ] نه مادر ، به خاطر خدا ديگر اين بحث را شروع نكن او ديگر پدر فرزند من است و مهم تر از آن شما خوب مي دانيد كه من يك تار موي بشير را با خروارها خروار ثروت ديگر خواستگارانم عوض نمي كنم .

 

  ام عبدا... :

[ با عصبانيت ] براي چه ؟

 

  خديجه :

شما خوب مي دانيد ، بارها گفته ام ...

 

  ام عبدا... :

[ با پوزخند ] معرفتش

 

  خديجه :

[ با تاكيد ] : آري معرفتش نسبت به مولايمان علي(ع ) .

 

  ام عبدا... :

[ عصبي ] معرفت ! معرفت ! پس اي كاش ديروز به مسجد مي آمدي تا با گوشهاي خود بشنوي كه مولايمان اميرالمومنين ( ع ) مي خواستند اين مردان با معرفت را به چه قيمتي با ياران معاويه ( لع ) تعويض كنند .

 

  خديجه :

[ با بهت زدگي ] تعويض كنند آن هم با ياران معاويه !؟

 

* حوريه كه تا آن زمان با نگراني به گفتگوي آنها نگاه مي كند ، و گرچه مي خواهد جلو برود و ميانشان را بگيرد ولي به احترام ام عبدا... سكوت كرده است ، وقتي حال پريشان خديجه را مي بيند سعي در آرام كردن ام عبدا... مي كند .

  حوريه :

به خاطر خدا بس كنيد او ديگر از بشير فرزند دارد ، چه فرق مي كند او يار اميرالمومنين ( ع ) است يا يار      معاويه ( لع ) .

 

  خديجه :

 چه فرق مي كند ! چه فرق مي كند ! به خدا تا نگوييد ديروز در مسجد چه اتفاقي افتاد و چرا مولايم              مي خواستند يارانشان را با ياران معاويه ( لع ) تعويض كنند نمي گذارم قدم از اين خانه بيرون بگذاريد .

 

  حوريه :

[ با بغض ] چه مي خواهي بداني جز آن كه پس از شنيدن آن ننگ داري به صورت شويت نگاه كني ، [ با تاكيد ] كاري از دستت ساخته نيست.

 

  خديجه :

به خاطر خدا تا بيش از اين ديوانه نشده ام ، بگوييد ، بگوييد .

 

  ام عبدا... :

[ گويي به خاطر مي آورد ] ديروز كه به مسجد رفتيم پس از اداي نماز اميرالمومنين ( ع ) خطبه خواندند .

 

  حوريه :

ولي گويي مردان مجسمه هايي از سنگ و چوب بيش نبودن.

 

  ام عبدا... :

و تنها در و ديوارها بر تنهايي و غربت مولايمان ناله       مي كردند .

 

  خديجه :

مگر مولايم در آن خطبه چه فرمودند .

 

  حوريه :

از بي وفايي و سستي يارانشان در برابر حقش .

 

  ام عبدا... :

از كوشايي سپاه دشمن در اطاعت فرمان زمامدارشان .

 

  حوريه :

از نا فرماني يارانشان در مقابل فرمان جهاد با دشمن .

 

  ام عبدا... :

 از بي فايده بودن پند و اندرز حضرتش [ با تاكيد و   تمسخر ]  در گوش يارانشان .

 

  حوريه :

حضرت فرمودند :

 

  صدا                         

    و

  نور   

در اينجا افكت صداي حضرت ( صداي مردي كه محكم ، آرام و با صلابت حرف مي زند ) با زمينه اي ناله گونه كه گويي ناله ي در و ديوار است در حالي كه فضا را نوري سبز فرا گرفته پخش مي شود .

 

 * در ميان بيان خطبه ، ام عبدا... و حوريه و خديجه با شنيدن آن آرام در حال گريه و ناله اند .

  افكت :

رهبر شما خداي را اطاعت مي كند و شما با او مخالفت   مي ورزيد ؛ اما زمامدار اهل شام خداي را معصيت مي كند و آن ها وي را اطاعت مي نمايند . به خدا سوگند دوست دارم معاويه شما را با نفرات خود مبادله كند ، همچون مبادله كردن دينار به درهم ، ده نفر از شما را بگيرد و يك نفر از آنها را بمن بدهد ! 

 

 صدا  و  نور

افكت صداي حضرت و نور سبز در اينجا قطع مي شود ولي افكت صداي ناله همچنان پخش مي شود .

 

* خديجه كه تا آن زمان به آرامي ناله مي كند در اينجا صداي ناله خويش را بلند مي كند

  خديجه :

واي بر ما ، خداوندا آيا مولايي مظلوم تر از مولاي ما   وجود دارد كه به امتي چنين نا اهل مبتلا گشته باشد ؟ به خدا قسم كه ما كوفيان به ظاهر گوش داريم ، اما          نمي شنويم . سخن مي گوييم ، اما گنگيم . چشم داريم ، اما كوريم. مردانمان نه به هنگام نبرد ، آزاد مردان صادقند. و نه به هنگام آزمايش ، برادران قابل اعتماد .

 

  حوريه :

مولايمان مردم را مخاطب قرار دادند و فرمودند : دستتان خاك آلود باد !

 

* در اينجا افكت صداي حضرت از ميان صداي حوريه كه مي گويد دستتان خاك      آلود باد پخش مي شود و صداي حوريه محو مي گردد . 

   نور و

    صدا

نور سبز روشن شده و افكت صداي اميرالمومنين ( ع ) پخش مي شود .

 

  افكت :

صداي حضرت همراه با ناله در و ديوار : دستتان خاك آلود باد ! اي مردم شما به شتران بي سارباني مي مانيد كه هرگاه از يك سو جمعشان كنند از طرف ديگر پراكنده     مي گردند . به خدا سوگند شما را چنين مي بينم كه اگر جنگ درگير شود وآتش آن زبانه كشد از گرد فرزند ابوطالب جدا مي شويد .

 

نور  و صدا          

افكت صداي حضرت ( ع ) و نور سبز قطع مي شوند .

 

  خديجه :

[ با اضطراب ] حال بشير با شنيدن اين خطبه چگونه بود ؟ آيا او نيز همچون سنگ و چوب بي صدا و بي تفاوت بود ؟

 

  حوريه :

نه ، او در ميان بت پرستان مجسم كه تنها منافع خود را    مي پرستند نشسته بود ، ولي همراه در و ديوار بر مظلوميت مولايمان مي گريست .

 

  خديجه :

[ با خوش حالي ] مي دانستم ! مي دانستم ، بشير سنگ و چوب نيست ، او به مولايمان اميرالمومنين ( ع ) محبت دارد تا آنجا كه به من مي گفت : اگر فرزندمان پسر باشد نام مولايمان علي ( ع ) را بر او مي گذاريم .

 

  ام عبدا... :

محبتي كه به واسطه ي ترس از دست دادن دنيا از بين برود چگونه محبتي است !؟

 

  خديجه :

ولي ما دنيايي نداريم كه از دست برود ، دنيا و آخرت ما ، تنها مولايمان است و بس .

 

  ام عبدا... :

ديشب كه شويت به منزل آمد او را چگونه يافتي ؟

 

  خديجه :

چگونه يافتمش ! او ... ، او وقتي به خانه آمد ، [ با     تعجب ] خوش حال بود ، حتي برايم  پارچه اي لباسي            هم خريده بود همراه با خرما ، [ با لبخند همراه با شرم ] آخر بشير مي گويد اين روزها خوب بايد خود را تقويت كنم .

 

  ام عبدا... :

حال محبي كه مولايش به او گفته باشد كه حاضر است او را با ياران دشمنش معاوضه كند بايد اينگونه باشد !؟

 

  خديجه :

[ با كلافگي ] شايد ، شايد مولايم پس از خطبه به او بشارت دادند كه او جزء مخاطبان اين خطبه نبوده است .

 

* ام عبدا... به گفته ي خديجه پوزخندي همراه با دلسوزي مي زند و وقتي خديجه پوزخند مادر را به عنوان عدم تاييد سخنانش مي بيند رو به سوي حوريه مي كند تا شايد نظر او متفاوت باشد كه حوريه نيز به تاييد از ام عبدا... با ناراحتي صورتش را بر          مي گرداند .

  خديجه :

نه ، چنين نبوده . [ با عصبانيت ]  اصلا شما از كجا        مي دانيد كه چنين نبوده ؟

 

  حوريه :

[ با دل سوزي ] ما مدتي بيشتر براي انجام مستحبات در مسجد مانديم كه چند نفر بشير را كه هنوز در حال گريه و انابه بود دوره كردند [ با تاكيد ] ما فقط صدايشان را      مي شنيديم .

 

  خديجه :

[ با اضطراب ] چه مي گفتند !؟

 

  ام عبدا... :

برايش از دنيا گفتند .

 

  حوريه :

از زن جوانش كه كودكي در راه دارد .

 

  ام عبدا... :

از پس از مرگش ، از فقر و تنگ دستي خانواده اش      پس از او .

 

  حوريه :

از خواستگاراني كه هنوز چشم بر تو دوخته اند و از  كوتاهي دست بشير از دنيا .

 

 ام عبدا... :

از فرزندش كه به كسي غير از او پدر خواهد گفت .

 

  حوريه :

از اينكه كسي غير از او به ثمر نشستن و داماديش را خواهد ديد .

 

  خديجه :

سبحان ا... ، سبحان ا... ، ديگر بس است ، بشير چگونه پاسخشان را داد [ با تاكيد ] با شمشير !

 

  ام عبدا... :

نه .

 

  خديجه :

[ با عصبانيت ] پس چه كرد ؟

 

  حوريه :

سخنان ايشان را تصديق نمود و به گريه و ‌‌‌‌ انابه اش پايان داد و براي اينكه از فرمان مولايمان سرپيچي كرده            [ با تاكيد ] و به جنگ نرفته است ، خداي را شكر كرد .

 

  خديجه :

[ با بغض و ناله ] وا محمدا ،  به خداي علي ، علي غريبه ، آقا غريبه ، مولا غريبه .

 

* ناگهان خديجه احساس درد مي كند و ام عبدا... حوريه را به دنبال قابله مي فرستد و خودش نيز در حالي كه زير بازوي خديجه را گرفته با گفتن اينكه بايد به اتاق برويم از صحنه خارج مي شوند .

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:12  توسط   | 

ضمیمه دو

نمایش خواهران یک

 

بسمه‌ي تعالي و بذكر الحجه المنتظر

 

نام نمايشنامه : آشناي غريب

هدف نمايشنامه : بيان لزوم شناخت هر چه بيشتر نسبت به امام عصر (عج ) .

*معرفي شخصيت ها :

ــ نرگس : دختري است بيست ، بيست و دو ساله با اخلاقي شاد و ساده كه زباني طنزگونه دارد او فردي است معتقد اما اعتقاداتش را بدون تحقيق و در اصل از طريق خانواده اش و به صورت سنتي كسب نموده است. 

ـ مهديه : دختري است بيست و پنج ، بيست و شش ساله ، او فردي است منطقي ،      خون سرد ، معتقد اما اعتقاداتش در چهار چوب منطقش مي باشد .    

ـ زينب : دختري است بيست و سه ، بيست و چهار ساله ، آرام ، ساده ،‌ مهربان ، معتقد ، كه محبتش به امام عصر (عج ) همراه با تفكر و تحقيق همراه بوده و از اين رو دل سوز و دل سوخته ي آن جناب مي باشد .

*معرفي شخصيت ها در صحنه يflash back   ، به زمان حكومت اميرالمومنين (ع) دركوفه :

ــ خديجه : دختري است تازه عروس كه نه ماهه باردار است ، فردي است معتقد به ولايت كه حتي بر اساس همين اعتقادش با وجود خواستگاران فراوان وثروتمندي كه داشته است با فردي كه از نظر مالي وضعي نداشته ولي از دوستاران اميرالمومنين (ع) بوده ازدواج كرده است .

ــ ام عبدا... : مادر خديجه است او زني است ميان سال ، معتقد و دل سوخته ولايت .

ــ حوريه : زني است جوان ،‌ معتقد به ولايت اما تابع زمانه ي خويش است و با وجود نارضايتي از وضع زمانه قصد در تغيير آن ندارد .

* مشخصات گروه مخاطبين : فاميلي ، مذهبي .

*‌ زمان داستان : داستان در زمان معاصر ، هنگامي كه چند نفر قبل از نيمه شعبان خود را براي گرفتن جشن نيمه شعبان آماده مي كنند اتفاق مي افتد كه البته در صحنه دوم يك flash back داريم به دوران حكومت اميرالمومنين (ع) در كوفه .  

 

صحنه ي اول :

 

* توصيف صحنه : صحنه يك اتاق ساده وكوچك را نشان مي دهد كه سه ديوار يونوليتي كه به صورت كاه گلي درآمده به ديوارها تكيه داده شده كه قسمتهايي از آن هنوز رنگ نشده در گوشه اي از صحنه ماكت تنوري وجود دارد كه داخل آن يك چراغ قرمز و زرد كار گذاشته شده و يك نان جو كوچك داخل تنور قرار دارد ، كنار تنور مقداري چوب نازك گذاشته شده و در قسمت جلوي صحنه مقداري مقوا ، چسب ، قيچي و وسايلي مانند اين ، براي درست كردن كارت قرار دارد . بازيگران صحنه ي اول : نرگس ، مهديه ، زينب .

* مهديه در حال رنگ كردن ديوار كاه گلي است و نرگس و زينب نشسته و در حال درست كردن كارت براي نيمه شعبان هستند .

شخصيت ها

         ديالوگ ها و توضيحات صحنه و نور و صدا

 توضيحات

  مهديه :

به نظر من بايد بالاي يونوليت ها را با كاتر ببريم تا حالت نامرتب داشته باشد ، اين طوري واقعي تر به نظر مي رسه .

 

  زينب :

خب آره ، خيلي بهتر ميشه ولي بعد از بريدن بايد دوباره قسمت بالاش رو رنگ بزنيم .

 

  نرگس :

بابا ! شماهام چه حالي دارين . [ بعد در حالي كه سعي  مي كند كارتي را كه از ابتداي شروع صحنه به آن مشغول است ، تمام كند مي گويد] اَه اينم كه درست    نمي شه ! [ و در حالي كه كارت را به زمين پرت  مي كند با حالت غر زدن ادامه مي دهد . ] اصلا انصاف نيست موقع كار كه مي شه هيچ كس وقت نداره ولي موقع اجرا دوازده نفر روي سن صف مي كشن جوري كه ديگه جا براي آدم باقي نمي ذارن !

 

   مهديه :

بميرم براي دل گنجيشكيت كه هيچ كسي توجهي به اون   نمي كنه !

 

   نرگس :

‍[ با لوسي همراه با مزاح ] هيچ كس !

 

   زينب :

[ با شوخي ] حالا نيس شمايي كه اومدين كارتون رو درست انجام مي دين ؟! نه ! خداييش اين چه وضع كارت درست كردنه ؟!

 

* همه از قيافه كارت به خنده مي افتند .

   نرگس :

نه ، ديگه  مطمئن شدم كه هيچ كس منو دوس نداره ! [ با حالت حق به جانب و شوخ ] اصلا خيلي دلتون بخواد كارت به اين قشنگي مگه نه مهديه ؟

 

* مهديه با حالت مسخره به كارت خيره مانده است كه دوباره همه به خنده مي افتند .

   نرگس :

[ با خنده ] بابا حالا كي دقت مي كنه اصلا كارت درست كردن وقت تلف كردنه . حالا دكور درست كردن رو بگي يك چيزي حداقل دو ساعت روي صحنه نمايش مي دن بعد هم همه مي گن واي چه دكوري ، كي درست كرده ؟ فلاني... .

 

* باز همه به او مي خندند .

  نرگس :

حالا كارت درست كردن ، دو ساعت سرشي ، بعد هم يك نگاه و خيلي لطف كنن دو روز روي تلويزيون و طاقچه و بعد هم فا...تحه .

 

  مهديه :

[ با خنده ] ديوونه مگه تو براي اينكه اين و اون از كارِت تعريف كنن داري كار مي كني .

 

  نرگس :

[ با حالت غر ] نه... ولي ، چمي دونم ، خوب آدم خوشش مي آد يكي به كارش توجه كنه .

 

  مهديه :

[ با شوخي ] آخه... ، چه حساس !

 

  زينب :

[با لبخند] مي دونين مشكل از كجا ناشي ميشه ، از اون جايي كه ما نسبت به كسي كه داريم براش كار مي كنيم معرفت نداريم .

 

  نرگس :

[ با اعتراض ] نه بابا مي دونم كه امام زمان مي بينن ولي ... ام م م .

 

  مهديه :

منظور زينب هم همين ترديدي است كه اينجا پيش مياد ، ما مي دونيم كارمون مورد توجه حضرته ، ولي به اون باور نداريم .            

 

  نرگس :

اين چه حرفيه ؟ اگر باور نداشتم كه امام زمان به ما توجه مي كنن بيكار كه نبودم كار و زندگيم رو ول كنم بيام اينجا .

 

  زينب :

[ با شوخي ] تو الان تو خونه كار خاصي داشتي كه به خاطرامام زمان ول كردي و اومدي اين جا يا قرار مهمونيت رو به خاطر انجام دادن كار حضرت كنسل كردي ؟ تازه   بي شك منتظر پاداشم هستي... ، چه حالا برآورده كردن حاجت هاي دنيوي باشه ، چه درخواست اجر معنوي . 

 

  نرگس :

خب ! مگه چه اشكالي داره ، تازه اين نشون ميده كه چقدر به وجود و حضور و قدرت حضرت باور دارم كه حوايجم رو از حضرت طلب مي كنم.

 

  زينب :

تا اينجاش اشكالي نداره ، ولي اگه بر فرض محال اومديم و امام زمان نه حاجت دنيويت رو دادن ، بعد از مرگ هم ديدي اجري براي كارات قايل نشدن صدات در مياد يا نه ؟

 

  نرگس:

خب آره....

 

 زينب :

همين ديگه !

 

  مهديه :

خوب قافيه رو باختي خوب.... ، ولي نه ، خوشم مي آد رو راستي .

 

  نرگس :

[ با اعتراض ] يعني تو بابت كاري كه مي كني نه حاجتي داري كه برآورده بشه نه اجر اخروي مي خواي ؟

 

  مهديه :

[ با تاكيد ] چرا !

 

  نرگس :

[ با اعتراض ] پس چي مي گي ؟

 

  مهديه :

جونم برات بگه [ با لحن شوخ و فلسفي ] چون من ذاتا موجود محتاجي هستم كه خداوند كليد برطرف كردن احتياجاتم رو به دست مبارك امام زمان (عج ) قرار داده بنابراين از او مي خوام كه چه در دنيا چه در آخرت من رو مورد لطف و رحمت خودشون قرار بدن ولي اگر ندن هم از ايشون طلب كار نيستم .

 

  نرگس :

چرا...؟

 

  مهديه :

چون عزيزم براي طلب كار بودن بايد طلبي موجود باشه يا نه ؟

 

  نرگس :

خب آره .

 

  مهديه :

خب ما چه طلبي از امام زمان داريم ؟

 

  نرگس :

همين كه اومديم اين جا و براي حضرت كارمي كنيم ، درسته كه حضرت به ما عنايت كردن كه بين اين همه آدم ما رو به خدمت گرفتن ولي همين كه مام حضرت رو اجابت كرديم مهمه .

 

  مهديه :

نرگس جون فدات شم كوتاه بپوش ، مده عزيزم .

 

  نرگس :

چرا ؟

 

  مهديه :

اِ ، بابا جون مگه حضرت محتاج خدمت بنده و         جناب عاليه ، ببينم اگه تو تشنه باشي و يك نفر بهت يك ليوان آب بده بعد از اينكه نوش جان كردي توقع داري كه اون بابت آبي كه خوردي ازت تشكرم بكنه ، بعد هم يه چيزي بهت بده .

 

  زينب :

نه اصلا بيايم فرض رو بر اين قرار بديم كه حضرت محتاج كارهاي ما هستن بازهم اگر حقيقتا باورمون اين باشه كه يك عمره كه از صدقه ي سر امام عصر ( عج ) داريم روزي مي خوريم و سر سلامت زمين مي ذاريم ، اون وقت بدون هيچ چشم داشتي به حضرت خدمتگذاري مي كرديم و خودمون رو هميشه بدهكار حضرت مي ديديم ، نه ،    طلب كار.

 

  نرگس :

باشه بابا تسليم ، چند نفر به يه نفر ، ولي خداييش كي رو پيدا مي كني [ با تاكيد ]  از همين كسايي كه سنگ امام زمان ( عج ) رو به سينه مي زنن كه به امام زمان (عج ) اين طور كه تو گفتي نگاه كنند، همه به ايشون ، به چشم يك برآورده كننده حاجات نگاه مي كنند تازه اگر هم ، اون چه رو كه مي خوان بهشون ندن بيا و ببين چه ها كه به حضرت نمي گن .

 

  مهديه :

پس با اين توصيفات بايد به خدا حق بديم كه ظهور حضرت اتفاق نمي افته چون ما هم مثل قوم بني اسرائيليم كه فقط براي رهايي از دست فرعون ، ظهور حضرت موسي (ع) رو طلب كردن وبعد هم همچين كه از رود نيل گذشتن و از شر فرعون خلاص شدن شروع به نافرماني كردند .

 

  نرگس :

بابا خداييش ديگه اين قسمت رو تند رفتي .

 

  زينب :

 چرا ، اتفاقا خيلي هم درست مي گه .

 

  نرگس :

ما فقط مي خوايم حضرت بيان كه زندگيمون رو به راه    بشه !؟           

 

  مهديه :

بله ، براي اين كه حضرت بيان و مشكل جوونا و مشكل بيكاري حل بشه و مريضامون شفا پيدا كنن و چمي دونم    [ با خنده در حالي كه به نرگس نگاه مي كند] كنكور برداشته بشه و...

 

* همه شروع به خنديدن مي كنند .

  نرگس :

آخ گفتي يا صاحب الزمان تو رو به خدا امسال بيا كه اگر امسالم قبول نشم از سال ديگه شرط معدلم مياد روشا...

 

* دوباره همه شروع به خنديدن مي كنند .

  نرگس : 

ولي بچه ها خداييش ما ، [ با  تاكيد ] امت پيامبر (ص) ، قوم بني اسرائيليم ؟! 

 

   زينب :

باورت نمي شه [ محزون ] اگر اين ديوارها حقيقتا ديوارهاي كوفه بودند چه حرف هايي كه در گلوشون تبديل به بغض نشده بود كه هرآن بخوان تبديل به فرياد بشه ، تا واقعيت وجودي اين مردم رو افشا كنن !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:9  توسط   | 

 

ضمیمه سه

نمایش خواهران دو

 

بسمه تعالي و بمدد مولانا المهدي عليه السلام

اصل داستان

( منبع کتاب برکات حضرت ولي عصر عليه السلام حکايات العبقري الحسان صفحه 122)

نائب معمر بن شمس در روستاي برس نزديک حله , به نام « ابن الخطيب » که مسئول جمع آوري غلات آنجا بود غلامي داشت به نام عثمان که فردي پيرو مذهب خلفا بود. ابن الخطيب که از اهل ايمان و شيعه بود دائما با غلامش عثمان بر سر دين بحث و مجادله داشت. تا اينکه روزي نزد مقام ابراهيم عليه السلام در برس , در حاليکه عده اي از رعيت و عوام هم در آنجا حضور داشتند ابن الخطيب به عثمان گفت: الان حق را واضح و آشکار مي نمايم . من در کف دست خود نام آنهائي را که دوست دارم مي نويسم (علي و حسن و حسين عليهم السلام ) و تو هم نام آنهايي را که دوست داري بنويس آنگاه دستهاي نوشته شده مان را باهم مي بنديم و در آتش مي کنيم دست هر که سوخت بر باطل است و هرکه سالم ماند بر حق است . عثمان نمي پذيرد و مادرش که آنجا حضور داشته با ناسزا گفتن و لعن و نفرين مردم و شيعيان از پسرش دفاع مي کند که در اين اثنا چشمش نابينا مي شود. اطباي بسياري براي او آوردند اما از دست کسي کاري ساخته نبود. در اين ميان زنان مؤمنه اي که او را مي شناختند به او گفتند که آن کسي که ترا کور کرد حضرت صاحب الامر عليه السلام بود اگر شيعه شوي و دوستي او را اختيار کني و از دشمنان او بيزاري جويي ما ضامن مي شويم که حق تعالي به برکت آن حضرت ترا شفا عنايت فرمايد و گرنه از اين بلا براي تو راه خلاصي وجود ندارد .

آن زن به اين امر راضي شد و شب جمعه به همراه عده اي از زنان به مقانم حضرت صاحب الامر در حله رفتند و ام عثمان داخل مقام شد و زنان در کناري خوابيدند. مدتي بعد ام عثمان با چشمهاي بينا از مقام خارج شد و به نزد زنان آمد در حاليکه آنها را تشخيص مي داد و رنگ لباسهاي آنها را هم مي گفت. از او کيفيت امر را جويا شدند در جواب گفت: وقتي شما مرا داخل مقام نموديد و از آنجا بيرون آمديد ديدم دستي بر دست من خورد و شخصي به من گفت: بيرون برو که خداي تعالي ترا شفا عنايت کرده است و از برکت اين دست کوري من رفع شد و مقام را ديدم که پر از نور شده بود. مردي را در آنجا ديدم گفتم: کيستي؟

گفت : من «محمد بن الحسن ( عليهما السلام )» هستم . و از نظرم غايب گرديد.

به واسطه همين واقعه هم پسرش و هم قبيله او شيعه شدند.

متن نمايشنامه

صحنه اول 

 

مکان: خارج شهر برس.زمان: گذشته .افکت همهمه مردم پخش مي شود. بعد از لحظاتي

ام عثمان در حالي که نور کم کم روشن مي شود با عصبانيت وارد صحنه مي شود.

 

ام عثمان    

خدا لعنتت کند ابن الخطيب. خدا ترا و همه کساني را که کور کورانه از تو تبعيت مي کنند بکشد. الهي به حق صحابه معظم سرت به سنگ بخورد الهي به زمين گرم ...

 

ام هاني       

)در حالي که با شتاب وارد صحنه

 مي شود و کمي هيجان زده به نظر مي آيد ) ام عثمان ! ام عثمان ! ... چه خبرت است چرا به زمين و زمان لعنت مي فرستي. استغفار کن. معصيت دارد به خدا. تف سر بالا است که به خودت بر مي گردد .

 

ام عثمان     

از کي تا حالا حق گوئي و نفرين دشمنان خدا تف سر بالا شده. من کجا به زمين و زمان بد گفته ام. من فقط اين از خدا بي خبران کافر را لعنت مي کنم, که چون بختک بر سر راه خداجويان و حق پرستان ظاهر شده اند و به نيرنگ و شعبده مي خواهند دين و اعتقاد آنها را به يغما ببرند. لا اله الا الله , پناه مي برم به خدا از اين دشمنان دين ...

 

ام هاني       

استغفرالله. از دست زبان تو

ام عثمان. خجالت نمي کشي به بندگان خدا تهمت مي زني.

 

ام‌رحمان    

( با ناراحتي وارد صحنه مي شود ) چه مي گوئي ام عثمان! فريادت تمام حله را بر داشته است. لحظه اي زبان به دهان بگير. اصلا متوجه هستي که چه مي گوئي؟

 

ام عثمان      

خوب هم می فهمم به مرديکه نعثلی نفرين مي فرستم که ان شاءالله چشمش هم مانند دلش کور شود تا مردمان از شر او و امثالش راحت شوند . حيا نمي کند. از خدا نمي ترسد که ائمه کفر و ضلالت را, به جاي امامان نور و هدايت بين مردم تبليغ مي کند. حقانيت و نورانيت ابوبکر صديق و سيد ما عمر را انکار می کند؟ (رو به سمتي که از آنجا وارد صحنه شدند ) از خدابترس مرد ! از صحابه بزرگوار رسول خدا شرم کن.

 

(در مدتي که ام هاني و ام رحمان سخن مي گويند ام عثمان همچنان زير لبي مشغول بد و بيراه گفتن است) 

 

ام‌رحمان      

بي خود شلوغش کرده اي. مگر آن بنده خدا حرف بدی زد. خوب اگر حق با پسرت بود بايد پيشنهاد او را عمل می کرد تا معلوم شود حق با کيست .

 

ام هاني        

ام رحمان درست مي گويد. همانجا هم همه به عثمان ,پسرت , گفتند که اگر اين همه مطمئن است  که حق با ابوبکر و عمر و عثمان  است, به پيشنهاد ابن الخطيب, که مردي متقي و پارسا است, عمل نمايد.

 

ام‌رحمان     

بله  نام آنها را کف دستش مي نوشت و با ابن الخطيب که نام علي و حسن و حسين ( عليهم السلام ) را کف دستش نوشته بود , دستانشان را در آتش مي کردند تا حق از باطل روشن شود.

 

ام هاني        

مگر با او قرار نگذاشته بود دست هر که سالم بماند نشان دهنده حقانيت اعتقادش باشد.

 

ام‌رحمان  

حال کجاي اين سخن ايراد داشته که ترا اينگونه از جا بدر برده و عنان اختيار از کفت  ربوده, الله اعلم .             

 

ام هاني    

 

مگر آنکه بگوئيم تو از رو شدن دست خود و پسرت هراسان بودي و هر دو شما از باطل بودن عقيده تان با اطلاع بوديد, که حاضر نشديد زير بار اين قضيه برويد .

 ( در حيني که ام هاني اين سخنان را مي گويد کم کم توجه ام عثمان که لحظه به لحظه با اين سخنان بيشتر خشمگين مي شود به او جلب مي شود )

 

ام‌رحمان  

چون مي دانستيد ابو بکر و عمر را که به حق و جانشين رسول الله صلي الله عليه و آله مي دانيد, فاصله اي از زمين تا ستاره ثريا با حق و وصايت دارند .

 

ام عثمان     

خاموش ! کافران بدبخت شما هم چون آن نَعثَل, گمراه هستيد. چشم دل شما هم کور شده و بر دلهايتان مهر خورده. الهي روز خوش نبينيد الهي چشم ظاهر شما هم چون چشم باطنتان کور شود, الهي... الهي (آنقدر ناسزا گفته که ديگر نمي داند چه بگويد)

 

همچنان که ام عثمان مي خواهد ناسزاي جديدي پيداکند و بگويد ناگهان حس مي کند که جائي را نمي بيند با سر گشتگي به اطراف نگاه مي کند و دستهايش را براي پيدا کردن موقعيتش به اطراف حرکت مي دهد.

 

ام عثمان

چرا همه جا تاريک شد. چه ظلمتی, جلوی پايم را هم نمی بينم.

 

ام‌رحمان     

انگار هر چه ما مي گوئيم نمي شنود يک گوشش در است و ديگري دروازه.

 

ام هاني       

خدا هدايتش کند نه منطق در او اثر دارد نه با ملايمت و نرمش به راه مي آيد .

 

ام عثمان  

ام هاني ! ام رحمان ! کسوف شده شما کجا هستيد چرا همه جا تاريک است. تا کنون چنين ظلمتي نديده بودم. عين قبر تاريک شده . ام هاني !

کجايي ؟ شما هم چيزي نمي بينيد.

 

ام رحمان و ام هاني  تازه متوجه

ام عثمان شده اند و با تعجب به او نگاه مي کنند و به يکديگر مي نگرند.

 

ام‌رحمان  

آنقدر حرفهاي پرت و پلا و بيراه گفته که عقلش هم آشفته شده است. چه مي گويي زن کدام ظلمت, کدام کسوف؟

 

ام هاني       

نکند ضعف کرده اي و چشمهايت سياهي مي رود چند لحظه اي بنشين .          

 

هر دو به سمت او مي روند و دستش را مي گيرند .

 

ام عثمان   

آه شما اينجا هستيد. ام هاني بگو چه شده چرا همه جا تاريک شده شما هم جايي را نمي بينيد ؟

 

ام هاني   

نه ما همه جا را مي بينيم و خبري از تاريکي و ظلمت نيست. همه جا روشن است و خورشيد وسط آسمان.

 

ام عثمان      

(در حالي که بيقرار شده) يعني چه؟ من خورشيدي نمي بينم. نور...ن ن نوري در کار  نيست.

 

ام‌رحمان 

( با تمسخر ) احتمالا چشمت به باطنت افتاده و ظلمت درونت ترا به وحشت انداخته .

 

ام عثمان   

من جايي را نمي بينم. ام هاني کمکم کن . ببين چه بلائي بر سر چشمانم آمده .

 

ام هاني   

چشمهايت سالم هستند. ام رحمان به نظرت اين چشمها مشکلي دارند ؟

 

ام‌رحمان 

( با تمسخر ) در چشمها که خير. اما در باطنش چرا .

 

ام هاني   

اکنون وقت گوشه و کنايه زدن نيست. اين بنده خدا به گمانم ناگهان نابينا شده بايد او را به خانه اش ببريم تا طبيبي به بالينش بيايد .

 

ام عثمان     

اي خدا چشمم! چه بلائي بر سرم آمده هيچ چيز نمي بينم. اي خدا ...

 

ام هاني    

آرام باش به خانه مي رويم ان شاء الله درست مي شود. بيا... بيا

 

 )در حال خروج از صحنه نور خاموش

 مي شود.  نور بر روي گروه سرود روشن مي شود و گروه سرودشان را مي خوانند (

 

صحنه دوم    

 

مکان: خوابگاه دانشجوئي. زمان: حال. نور صحنه روشن مي شود. هانيه و روناک در اتاقشان نشسته اند و مشغول کارهاي خود هستند که هستي به سرعت وارد اتاق مي شود.

 

هستي       

سلام بچه ها. ( هانيه و روناک به سمت او بر مي گردند ) آه نفسم گرفت.

 

هانيه       

سلام. چه خبرته مگه دنبالت کردن.

 

روناک     

نکنه تو قرعه کشي بانک بنز بردي که اينقدر هولي.

 

هستي      

اي بابا تو هم که دلت خوشِ ها. اما يک خبر خيلي هيجان انگيز براتون دارم. نمايش! قراره به مناسبت نيمه شعبان يک نمايش توي دانشگاه الزهراء اجرا بشه. عاليه مگه نه. تازه از اون بهتر اينه که کارگردانش دوستمه و چون کارهاي قبلي من و روناک را ديده و از طرفي تا روز اجرا فرصت کمي مونده ازم خواست تا با روناک هم صحبت کنم توش بازي کنيم. البته يک بازيگر کم داره بهش گفتم براش يک فکري مي کنم اگه هانيه تو هم دوست داشته  باشي ازت تست مي گيريم.  

 

روناک      

نيمه شعبان ديگه چيه ؟

 

هانيه        

منظورش روز ولادت منجی است .

 

روناک     

بابا جمعش کنين اين خرافات ديگه چيه! منجی يعني چي ؟... دور ما را خط بکش , نيستيم .

 

هانيه         

روناک باز هم که عجله کردي؟ هميشه بهت گفتم اول ببين قضيه چيه بعد در موردش قضاوت کن.

 

هستي       

غصه نخور نقشي که برات در نظر گرفتم مال خودت است . اتفاقا نقش هانيه  هم, اگه قبول بشه, بهش مي خوره. اصلا بابا خودتونين فقط چند سال مسنتر. مستند هم هست يعني قبلا واقعا اتفاق افتاده .

 

روناک             

گفته باشم رو من حساب نکن .

 

هستي

از تو ديگه انتظار نداشتم . کو پس اون همه عشق بازيگري و شم هنري. اين يک کار هنريه به اعتقاد و اين حرفها کاري نداره.

 

هانيه

چطور به اعتقاد ربط نداره مگر به مناسبت نيمه شعبان نيست . اين جور کارها هرچند که جنبه و ارزش هنري هم دارند اما بر مبناي واقعيات و بر پايه اصول اعتقادات بنا شده اند. مگه خودت نگفتي که داستانش واقعيه؟

 

هستي

من به اين استدلالهاي تو کاري ندارم اين را هم گفتم که روناک راضي بشه .

 

روناک

هانيه هر چند که من براي حرف تو ارزش زيادي قائلم اما نمي تونم به اين راحتي از اعتقاد خودم براي چيزي که هيچ استنادي نداره و کاملا با مذهب من متفاوتِ, بگذرم.

 

هانيه

روناک عزيزم اي کاش لااقل تو از مباني مذهب خودت خبر داشتي.

 

روناک

منظورت چيه؟

 

هانيه

عزيز من منجی ای که ازش صحبت مي کنيم همون مهدي موعودِ و اگر تو بجاي زود قضاوت کردن و سريع رد کردن کمي فکر کرده بودي و يا پيش از آن مطالعه داشتي...

 

روناک

خوب حالا مهدي يا هر کس ديگه چه ربطي به عجول بودن من داره ؟

 

هانيه

در کتب شما يعني اهل تسنن مثل کتب حديثي ما, روايات بسياري در مورد مهدي اومده که ايشان از اهل بيت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله هستند و نامشان نام رسول خدا است و زمين را از عدل و داد پر مي کنند همانطوريکه از ظلم و جور پر شده باشد. آنقدر اين  روايات زيادن که تمام علماي اهل سنت به صحت اين اعتقاد فتوا داده اند حتي متعصب ترين آنها.

 

روناک

(با تعجب) راست ميگي؟

 

هانيه

تا حالا مگه از خودم حرفي زده بودم.

 

هستي

نه بابا اين يکي را ديگه راست ميگي. هر وقت راجع به هر چي بحث کردي اينقدر سند و مدرک آوردي که همه را ساکت کردي. اما واقعا خيلي چيز باحالي را گفتي من نمي دانستم که سني ها هم امام مهدي را مي شناسند.

 

هانيه

تازه نکته جالب در همين است که بسياري از آنها اعتقاد دارند که ايشان از فرزندان فاطمه (سلام الله عليها) هستند.

 

روناک

(در حالي که هم تعجب کرده و هم کمي گيج و شرمنده شده) خوب من تا حالا ... يعني اصلا بابا اين حرفها را ولش کن من عاشق بازيگريم براي همين ه