تبليغاتX
MONJI

 

ضمیمه دو

نمایش خواهران یک

 

بسمه‌ي تعالي و بذكر الحجه المنتظر

 

صحنه ي دوم :

 

 

** نور صحنه كم است تا فضا بيشتر حالت قديمي پيدا كند و چراغ داخل تنور هم روشن مي شود و پس از چند لحظه خديجه كه نه ماهه باردار است و صورتش از گرماي هوا عرق كرده با يك ظرف گِلي  كه در آن خمير نان است همراه تكه اي پارچه كه زير ظرف قرار دارد ، وارد صحنه مي شود و به طرف ماكت تنور كه كنار صحنه است مي رود و كنار آن مي نشيند ظرف را زمين مي گذارد ودستمال را كنار ظرف پهن مي كند و شروع به حرف زدن با خود مي كند .  

  خديجه :

  

خديجه بايد قبول كني كه در اين ماه هاي آخر ، انجام كارهاي خانه برايت سخت شده آن هم در اين گرماي هوا   [ با حالت غر] دشوارتر از همه  نان پختن داخل اين تنور . گويي آتش است ، آخ ... كمرم [ بعد در حالي كه لبخند   مي زند فرزندي را كه در شكم دارد مخاطب قرار        مي دهد . ] اي كاش پدرت آنقدر داشت كه يك خدمت كار بياوريم ! [ كه ناگهان كودك لگد مي زند خديجه با شوخي در حالي كه خمير نان را داخل تنور مي گذارد ]  اوخ ...

باشد ، باشد ديگر پشت سر پدرت حرفي نمي زنم ولي به گمانم پسر باشي چون هم لگدهايت مردانه است و هم هواي پدرت را خوب داري ، بايد پس از تو براي خودم يك دختر بياورم كه هم هواي مرا داشته باشد و هم در كارهاي خانه به من كمك كند.  

 

* وقتي مي خواهد قسمتي ديگر از خمير را بردارد تا پهن كند ناگهان صداي كلون در شنيده مي شود .

  صدا :

صداي كلون در .

  خديجه :

آمدم ، آمدم .

 

* اين صداها از پشت صحنه شنيده مي شوند .

   صدا :

صداي باز شدن در .

 

  خديجه :

السلام عليكم .

 

  ام عبدا... :

و عليكم السلام .  

 

  حوريه :

و عليكم السلام همسايه .

 

* در حالي كه حوريه بقچه اي در دست دارد همراه ام عبدا... و خديجه با صورتي عرق كرده وارد صحنه مي شوند .

  حوريه :

همه ي محله را بوي نان تازه برداشته است .

 

  ام عبدا... :

[ با طعنه ] : بوي نان جو .

 

  خديجه :

[ با لبخند ] : چه فرق مي كند مادر ، مهم اين است كه هر دو شكم گرسنه را سير مي كند .

 

  حوريه :

[ با شيطنت ] : به شرط آن كه نسوخته باشد .

 

  خديجه :

آخ ديديد چه شد به كل فراموش كرده بودم كه نان در تنور دارم .

 

*  خديجه مي خواهد به طرف تنور بدود كه ام عبدا... جلويش را مي گيرد .

  ام عبدا... :

[ با لحني تلخ ولي دل سوزانه ] لازم نيست تو با اين وضعت كار كني .

 

* بعد به طرف تنور مي رود و نان جو را از تنور خارج مي كند .

  خديجه :

الحمدا... بركت خدا نسوخت ، بفرمائيد نان تازه الان دو پياله شير هم برايتان مي آورم .

 

  حوريه :

نمي خواهد [ بعد به بقچه اش اشاره مي كند ] ببين چه براي بچه ات آورده ايم .

 

  خديجه :

واي ...

 

*  با هيجان مي نشيند و شروع به باز كردن بقچه مي كند درون بقچه چند لباس نوزاد و قنداق وجود دارد خديجه هر كدام را با هيجان بيرون مي آورد و به سينه مي چسباند و حوريه نيز همراه او خوشحالي مي كند اما خديجه متوجه مي شود مادرش چندان توجهي به آنها نمي كند و تنهابا ديدن هر لباس لبخند كمرنگي بر لبانش نقش مي بندد .

  خديجه :

شما خوش حال نيستيد !؟

 

  ام عبدا... :

[ در حالي كه سعي مي كند ناراحتيش را پنهان كند ]   چرا ، چرا خوش حالم .

 

  خديجه :

تا آنجا كه من ام عبدا... را مي شناسم زن مومنه ايست كه دروغ را نمي شناسد . [ با تعجب ] مادر شما گريه         مي كنيد !؟

 

  ام عبدا... :

[ در حالي كه اشكانش را پاك  مي كند ] نه دخترم ، فقط از اين ناراحتم كه چه بي خود زندگي را بر خود سخت كردي .

 

  خديجه :

[ با عصبانيت ] نه مادر ، به خاطر خدا ديگر اين بحث را شروع نكن او ديگر پدر فرزند من است و مهم تر از آن شما خوب مي دانيد كه من يك تار موي بشير را با خروارها خروار ثروت ديگر خواستگارانم عوض نمي كنم .

 

  ام عبدا... :

[ با عصبانيت ] براي چه ؟

 

  خديجه :

شما خوب مي دانيد ، بارها گفته ام ...

 

  ام عبدا... :

[ با پوزخند ] معرفتش

 

  خديجه :

[ با تاكيد ] : آري معرفتش نسبت به مولايمان علي(ع ) .

 

  ام عبدا... :

[ عصبي ] معرفت ! معرفت ! پس اي كاش ديروز به مسجد مي آمدي تا با گوشهاي خود بشنوي كه مولايمان اميرالمومنين ( ع ) مي خواستند اين مردان با معرفت را به چه قيمتي با ياران معاويه ( لع ) تعويض كنند .

 

  خديجه :

[ با بهت زدگي ] تعويض كنند آن هم با ياران معاويه !؟

 

* حوريه كه تا آن زمان با نگراني به گفتگوي آنها نگاه مي كند ، و گرچه مي خواهد جلو برود و ميانشان را بگيرد ولي به احترام ام عبدا... سكوت كرده است ، وقتي حال پريشان خديجه را مي بيند سعي در آرام كردن ام عبدا... مي كند .

  حوريه :

به خاطر خدا بس كنيد او ديگر از بشير فرزند دارد ، چه فرق مي كند او يار اميرالمومنين ( ع ) است يا يار      معاويه ( لع ) .

 

  خديجه :

 چه فرق مي كند ! چه فرق مي كند ! به خدا تا نگوييد ديروز در مسجد چه اتفاقي افتاد و چرا مولايم              مي خواستند يارانشان را با ياران معاويه ( لع ) تعويض كنند نمي گذارم قدم از اين خانه بيرون بگذاريد .

 

  حوريه :

[ با بغض ] چه مي خواهي بداني جز آن كه پس از شنيدن آن ننگ داري به صورت شويت نگاه كني ، [ با تاكيد ] كاري از دستت ساخته نيست.

 

  خديجه :

به خاطر خدا تا بيش از اين ديوانه نشده ام ، بگوييد ، بگوييد .

 

  ام عبدا... :

[ گويي به خاطر مي آورد ] ديروز كه به مسجد رفتيم پس از اداي نماز اميرالمومنين ( ع ) خطبه خواندند .

 

  حوريه :

ولي گويي مردان مجسمه هايي از سنگ و چوب بيش نبودن.

 

  ام عبدا... :

و تنها در و ديوارها بر تنهايي و غربت مولايمان ناله       مي كردند .

 

  خديجه :

مگر مولايم در آن خطبه چه فرمودند .

 

  حوريه :

از بي وفايي و سستي يارانشان در برابر حقش .

 

  ام عبدا... :

از كوشايي سپاه دشمن در اطاعت فرمان زمامدارشان .

 

  حوريه :

از نا فرماني يارانشان در مقابل فرمان جهاد با دشمن .

 

  ام عبدا... :

 از بي فايده بودن پند و اندرز حضرتش [ با تاكيد و   تمسخر ]  در گوش يارانشان .

 

  حوريه :

حضرت فرمودند :

 

  صدا                         

    و

  نور   

در اينجا افكت صداي حضرت ( صداي مردي كه محكم ، آرام و با صلابت حرف مي زند ) با زمينه اي ناله گونه كه گويي ناله ي در و ديوار است در حالي كه فضا را نوري سبز فرا گرفته پخش مي شود .

 

 * در ميان بيان خطبه ، ام عبدا... و حوريه و خديجه با شنيدن آن آرام در حال گريه و ناله اند .

  افكت :

رهبر شما خداي را اطاعت مي كند و شما با او مخالفت   مي ورزيد ؛ اما زمامدار اهل شام خداي را معصيت مي كند و آن ها وي را اطاعت مي نمايند . به خدا سوگند دوست دارم معاويه شما را با نفرات خود مبادله كند ، همچون مبادله كردن دينار به درهم ، ده نفر از شما را بگيرد و يك نفر از آنها را بمن بدهد ! 

 

 صدا  و  نور

افكت صداي حضرت و نور سبز در اينجا قطع مي شود ولي افكت صداي ناله همچنان پخش مي شود .

 

* خديجه كه تا آن زمان به آرامي ناله مي كند در اينجا صداي ناله خويش را بلند مي كند

  خديجه :

واي بر ما ، خداوندا آيا مولايي مظلوم تر از مولاي ما   وجود دارد كه به امتي چنين نا اهل مبتلا گشته باشد ؟ به خدا قسم كه ما كوفيان به ظاهر گوش داريم ، اما          نمي شنويم . سخن مي گوييم ، اما گنگيم . چشم داريم ، اما كوريم. مردانمان نه به هنگام نبرد ، آزاد مردان صادقند. و نه به هنگام آزمايش ، برادران قابل اعتماد .

 

  حوريه :

مولايمان مردم را مخاطب قرار دادند و فرمودند : دستتان خاك آلود باد !

 

* در اينجا افكت صداي حضرت از ميان صداي حوريه كه مي گويد دستتان خاك      آلود باد پخش مي شود و صداي حوريه محو مي گردد . 

   نور و

    صدا

نور سبز روشن شده و افكت صداي اميرالمومنين ( ع ) پخش مي شود .

 

  افكت :

صداي حضرت همراه با ناله در و ديوار : دستتان خاك آلود باد ! اي مردم شما به شتران بي سارباني مي مانيد كه هرگاه از يك سو جمعشان كنند از طرف ديگر پراكنده     مي گردند . به خدا سوگند شما را چنين مي بينم كه اگر جنگ درگير شود وآتش آن زبانه كشد از گرد فرزند ابوطالب جدا مي شويد .

 

نور  و صدا          

افكت صداي حضرت ( ع ) و نور سبز قطع مي شوند .

 

  خديجه :

[ با اضطراب ] حال بشير با شنيدن اين خطبه چگونه بود ؟ آيا او نيز همچون سنگ و چوب بي صدا و بي تفاوت بود ؟

 

  حوريه :

نه ، او در ميان بت پرستان مجسم كه تنها منافع خود را    مي پرستند نشسته بود ، ولي همراه در و ديوار بر مظلوميت مولايمان مي گريست .

 

  خديجه :

[ با خوش حالي ] مي دانستم ! مي دانستم ، بشير سنگ و چوب نيست ، او به مولايمان اميرالمومنين ( ع ) محبت دارد تا آنجا كه به من مي گفت : اگر فرزندمان پسر باشد نام مولايمان علي ( ع ) را بر او مي گذاريم .

 

  ام عبدا... :

محبتي كه به واسطه ي ترس از دست دادن دنيا از بين برود چگونه محبتي است !؟

 

  خديجه :

ولي ما دنيايي نداريم كه از دست برود ، دنيا و آخرت ما ، تنها مولايمان است و بس .

 

  ام عبدا... :

ديشب كه شويت به منزل آمد او را چگونه يافتي ؟

 

  خديجه :

چگونه يافتمش ! او ... ، او وقتي به خانه آمد ، [ با     تعجب ] خوش حال بود ، حتي برايم  پارچه اي لباسي            هم خريده بود همراه با خرما ، [ با لبخند همراه با شرم ] آخر بشير مي گويد اين روزها خوب بايد خود را تقويت كنم .

 

  ام عبدا... :

حال محبي كه مولايش به او گفته باشد كه حاضر است او را با ياران دشمنش معاوضه كند بايد اينگونه باشد !؟

 

  خديجه :

[ با كلافگي ] شايد ، شايد مولايم پس از خطبه به او بشارت دادند كه او جزء مخاطبان اين خطبه نبوده است .

 

* ام عبدا... به گفته ي خديجه پوزخندي همراه با دلسوزي مي زند و وقتي خديجه پوزخند مادر را به عنوان عدم تاييد سخنانش مي بيند رو به سوي حوريه مي كند تا شايد نظر او متفاوت باشد كه حوريه نيز به تاييد از ام عبدا... با ناراحتي صورتش را بر          مي گرداند .

  خديجه :

نه ، چنين نبوده . [ با عصبانيت ]  اصلا شما از كجا        مي دانيد كه چنين نبوده ؟

 

  حوريه :

[ با دل سوزي ] ما مدتي بيشتر براي انجام مستحبات در مسجد مانديم كه چند نفر بشير را كه هنوز در حال گريه و انابه بود دوره كردند [ با تاكيد ] ما فقط صدايشان را      مي شنيديم .

 

  خديجه :

[ با اضطراب ] چه مي گفتند !؟

 

  ام عبدا... :

برايش از دنيا گفتند .

 

  حوريه :

از زن جوانش كه كودكي در راه دارد .

 

  ام عبدا... :

از پس از مرگش ، از فقر و تنگ دستي خانواده اش      پس از او .

 

  حوريه :

از خواستگاراني كه هنوز چشم بر تو دوخته اند و از  كوتاهي دست بشير از دنيا .

 

 ام عبدا... :

از فرزندش كه به كسي غير از او پدر خواهد گفت .

 

  حوريه :

از اينكه كسي غير از او به ثمر نشستن و داماديش را خواهد ديد .

 

  خديجه :

سبحان ا... ، سبحان ا... ، ديگر بس است ، بشير چگونه پاسخشان را داد [ با تاكيد ] با شمشير !

 

  ام عبدا... :

نه .

 

  خديجه :

[ با عصبانيت ] پس چه كرد ؟

 

  حوريه :

سخنان ايشان را تصديق نمود و به گريه و ‌‌‌‌ انابه اش پايان داد و براي اينكه از فرمان مولايمان سرپيچي كرده            [ با تاكيد ] و به جنگ نرفته است ، خداي را شكر كرد .

 

  خديجه :

[ با بغض و ناله ] وا محمدا ،  به خداي علي ، علي غريبه ، آقا غريبه ، مولا غريبه .

 

* ناگهان خديجه احساس درد مي كند و ام عبدا... حوريه را به دنبال قابله مي فرستد و خودش نيز در حالي كه زير بازوي خديجه را گرفته با گفتن اينكه بايد به اتاق برويم از صحنه خارج مي شوند .

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:12  توسط   | 

ضمیمه دو

نمایش خواهران یک

 

بسمه‌ي تعالي و بذكر الحجه المنتظر

 

نام نمايشنامه : آشناي غريب

هدف نمايشنامه : بيان لزوم شناخت هر چه بيشتر نسبت به امام عصر (عج ) .

*معرفي شخصيت ها :

ــ نرگس : دختري است بيست ، بيست و دو ساله با اخلاقي شاد و ساده كه زباني طنزگونه دارد او فردي است معتقد اما اعتقاداتش را بدون تحقيق و در اصل از طريق خانواده اش و به صورت سنتي كسب نموده است. 

ـ مهديه : دختري است بيست و پنج ، بيست و شش ساله ، او فردي است منطقي ،      خون سرد ، معتقد اما اعتقاداتش در چهار چوب منطقش مي باشد .    

ـ زينب : دختري است بيست و سه ، بيست و چهار ساله ، آرام ، ساده ،‌ مهربان ، معتقد ، كه محبتش به امام عصر (عج ) همراه با تفكر و تحقيق همراه بوده و از اين رو دل سوز و دل سوخته ي آن جناب مي باشد .

*معرفي شخصيت ها در صحنه يflash back   ، به زمان حكومت اميرالمومنين (ع) دركوفه :

ــ خديجه : دختري است تازه عروس كه نه ماهه باردار است ، فردي است معتقد به ولايت كه حتي بر اساس همين اعتقادش با وجود خواستگاران فراوان وثروتمندي كه داشته است با فردي كه از نظر مالي وضعي نداشته ولي از دوستاران اميرالمومنين (ع) بوده ازدواج كرده است .

ــ ام عبدا... : مادر خديجه است او زني است ميان سال ، معتقد و دل سوخته ولايت .

ــ حوريه : زني است جوان ،‌ معتقد به ولايت اما تابع زمانه ي خويش است و با وجود نارضايتي از وضع زمانه قصد در تغيير آن ندارد .

* مشخصات گروه مخاطبين : فاميلي ، مذهبي .

*‌ زمان داستان : داستان در زمان معاصر ، هنگامي كه چند نفر قبل از نيمه شعبان خود را براي گرفتن جشن نيمه شعبان آماده مي كنند اتفاق مي افتد كه البته در صحنه دوم يك flash back داريم به دوران حكومت اميرالمومنين (ع) در كوفه .  

 

صحنه ي اول :

 

* توصيف صحنه : صحنه يك اتاق ساده وكوچك را نشان مي دهد كه سه ديوار يونوليتي كه به صورت كاه گلي درآمده به ديوارها تكيه داده شده كه قسمتهايي از آن هنوز رنگ نشده در گوشه اي از صحنه ماكت تنوري وجود دارد كه داخل آن يك چراغ قرمز و زرد كار گذاشته شده و يك نان جو كوچك داخل تنور قرار دارد ، كنار تنور مقداري چوب نازك گذاشته شده و در قسمت جلوي صحنه مقداري مقوا ، چسب ، قيچي و وسايلي مانند اين ، براي درست كردن كارت قرار دارد . بازيگران صحنه ي اول : نرگس ، مهديه ، زينب .

* مهديه در حال رنگ كردن ديوار كاه گلي است و نرگس و زينب نشسته و در حال درست كردن كارت براي نيمه شعبان هستند .

شخصيت ها

         ديالوگ ها و توضيحات صحنه و نور و صدا

 توضيحات

  مهديه :

به نظر من بايد بالاي يونوليت ها را با كاتر ببريم تا حالت نامرتب داشته باشد ، اين طوري واقعي تر به نظر مي رسه .

 

  زينب :

خب آره ، خيلي بهتر ميشه ولي بعد از بريدن بايد دوباره قسمت بالاش رو رنگ بزنيم .

 

  نرگس :

بابا ! شماهام چه حالي دارين . [ بعد در حالي كه سعي  مي كند كارتي را كه از ابتداي شروع صحنه به آن مشغول است ، تمام كند مي گويد] اَه اينم كه درست    نمي شه ! [ و در حالي كه كارت را به زمين پرت  مي كند با حالت غر زدن ادامه مي دهد . ] اصلا انصاف نيست موقع كار كه مي شه هيچ كس وقت نداره ولي موقع اجرا دوازده نفر روي سن صف مي كشن جوري كه ديگه جا براي آدم باقي نمي ذارن !

 

   مهديه :

بميرم براي دل گنجيشكيت كه هيچ كسي توجهي به اون   نمي كنه !

 

   نرگس :

‍[ با لوسي همراه با مزاح ] هيچ كس !

 

   زينب :

[ با شوخي ] حالا نيس شمايي كه اومدين كارتون رو درست انجام مي دين ؟! نه ! خداييش اين چه وضع كارت درست كردنه ؟!

 

* همه از قيافه كارت به خنده مي افتند .

   نرگس :

نه ، ديگه  مطمئن شدم كه هيچ كس منو دوس نداره ! [ با حالت حق به جانب و شوخ ] اصلا خيلي دلتون بخواد كارت به اين قشنگي مگه نه مهديه ؟

 

* مهديه با حالت مسخره به كارت خيره مانده است كه دوباره همه به خنده مي افتند .

   نرگس :

[ با خنده ] بابا حالا كي دقت مي كنه اصلا كارت درست كردن وقت تلف كردنه . حالا دكور درست كردن رو بگي يك چيزي حداقل دو ساعت روي صحنه نمايش مي دن بعد هم همه مي گن واي چه دكوري ، كي درست كرده ؟ فلاني... .

 

* باز همه به او مي خندند .

  نرگس :

حالا كارت درست كردن ، دو ساعت سرشي ، بعد هم يك نگاه و خيلي لطف كنن دو روز روي تلويزيون و طاقچه و بعد هم فا...تحه .

 

  مهديه :

[ با خنده ] ديوونه مگه تو براي اينكه اين و اون از كارِت تعريف كنن داري كار مي كني .

 

  نرگس :

[ با حالت غر ] نه... ولي ، چمي دونم ، خوب آدم خوشش مي آد يكي به كارش توجه كنه .

 

  مهديه :

[ با شوخي ] آخه... ، چه حساس !

 

  زينب :

[با لبخند] مي دونين مشكل از كجا ناشي ميشه ، از اون جايي كه ما نسبت به كسي كه داريم براش كار مي كنيم معرفت نداريم .

 

  نرگس :

[ با اعتراض ] نه بابا مي دونم كه امام زمان مي بينن ولي ... ام م م .

 

  مهديه :

منظور زينب هم همين ترديدي است كه اينجا پيش مياد ، ما مي دونيم كارمون مورد توجه حضرته ، ولي به اون باور نداريم .            

 

  نرگس :

اين چه حرفيه ؟ اگر باور نداشتم كه امام زمان به ما توجه مي كنن بيكار كه نبودم كار و زندگيم رو ول كنم بيام اينجا .

 

  زينب :

[ با شوخي ] تو الان تو خونه كار خاصي داشتي كه به خاطرامام زمان ول كردي و اومدي اين جا يا قرار مهمونيت رو به خاطر انجام دادن كار حضرت كنسل كردي ؟ تازه   بي شك منتظر پاداشم هستي... ، چه حالا برآورده كردن حاجت هاي دنيوي باشه ، چه درخواست اجر معنوي . 

 

  نرگس :

خب ! مگه چه اشكالي داره ، تازه اين نشون ميده كه چقدر به وجود و حضور و قدرت حضرت باور دارم كه حوايجم رو از حضرت طلب مي كنم.

 

  زينب :

تا اينجاش اشكالي نداره ، ولي اگه بر فرض محال اومديم و امام زمان نه حاجت دنيويت رو دادن ، بعد از مرگ هم ديدي اجري براي كارات قايل نشدن صدات در مياد يا نه ؟

 

  نرگس:

خب آره....

 

 زينب :

همين ديگه !

 

  مهديه :

خوب قافيه رو باختي خوب.... ، ولي نه ، خوشم مي آد رو راستي .

 

  نرگس :

[ با اعتراض ] يعني تو بابت كاري كه مي كني نه حاجتي داري كه برآورده بشه نه اجر اخروي مي خواي ؟

 

  مهديه :

[ با تاكيد ] چرا !

 

  نرگس :

[ با اعتراض ] پس چي مي گي ؟

 

  مهديه :

جونم برات بگه [ با لحن شوخ و فلسفي ] چون من ذاتا موجود محتاجي هستم كه خداوند كليد برطرف كردن احتياجاتم رو به دست مبارك امام زمان (عج ) قرار داده بنابراين از او مي خوام كه چه در دنيا چه در آخرت من رو مورد لطف و رحمت خودشون قرار بدن ولي اگر ندن هم از ايشون طلب كار نيستم .

 

  نرگس :

چرا...؟

 

  مهديه :

چون عزيزم براي طلب كار بودن بايد طلبي موجود باشه يا نه ؟

 

  نرگس :

خب آره .

 

  مهديه :

خب ما چه طلبي از امام زمان داريم ؟

 

  نرگس :

همين كه اومديم اين جا و براي حضرت كارمي كنيم ، درسته كه حضرت به ما عنايت كردن كه بين اين همه آدم ما رو به خدمت گرفتن ولي همين كه مام حضرت رو اجابت كرديم مهمه .

 

  مهديه :

نرگس جون فدات شم كوتاه بپوش ، مده عزيزم .

 

  نرگس :

چرا ؟

 

  مهديه :

اِ ، بابا جون مگه حضرت محتاج خدمت بنده و         جناب عاليه ، ببينم اگه تو تشنه باشي و يك نفر بهت يك ليوان آب بده بعد از اينكه نوش جان كردي توقع داري كه اون بابت آبي كه خوردي ازت تشكرم بكنه ، بعد هم يه چيزي بهت بده .

 

  زينب :

نه اصلا بيايم فرض رو بر اين قرار بديم كه حضرت محتاج كارهاي ما هستن بازهم اگر حقيقتا باورمون اين باشه كه يك عمره كه از صدقه ي سر امام عصر ( عج ) داريم روزي مي خوريم و سر سلامت زمين مي ذاريم ، اون وقت بدون هيچ چشم داشتي به حضرت خدمتگذاري مي كرديم و خودمون رو هميشه بدهكار حضرت مي ديديم ، نه ،    طلب كار.

 

  نرگس :

باشه بابا تسليم ، چند نفر به يه نفر ، ولي خداييش كي رو پيدا مي كني [ با تاكيد ]  از همين كسايي كه سنگ امام زمان ( عج ) رو به سينه مي زنن كه به امام زمان (عج ) اين طور كه تو گفتي نگاه كنند، همه به ايشون ، به چشم يك برآورده كننده حاجات نگاه مي كنند تازه اگر هم ، اون چه رو كه مي خوان بهشون ندن بيا و ببين چه ها كه به حضرت نمي گن .

 

  مهديه :

پس با اين توصيفات بايد به خدا حق بديم كه ظهور حضرت اتفاق نمي افته چون ما هم مثل قوم بني اسرائيليم كه فقط براي رهايي از دست فرعون ، ظهور حضرت موسي (ع) رو طلب كردن وبعد هم همچين كه از رود نيل گذشتن و از شر فرعون خلاص شدن شروع به نافرماني كردند .

 

  نرگس :

بابا خداييش ديگه اين قسمت رو تند رفتي .

 

  زينب :

 چرا ، اتفاقا خيلي هم درست مي گه .

 

  نرگس :

ما فقط مي خوايم حضرت بيان كه زندگيمون رو به راه    بشه !؟           

 

  مهديه :

بله ، براي اين كه حضرت بيان و مشكل جوونا و مشكل بيكاري حل بشه و مريضامون شفا پيدا كنن و چمي دونم    [ با خنده در حالي كه به نرگس نگاه مي كند] كنكور برداشته بشه و...

 

* همه شروع به خنديدن مي كنند .

  نرگس :

آخ گفتي يا صاحب الزمان تو رو به خدا امسال بيا كه اگر امسالم قبول نشم از سال ديگه شرط معدلم مياد روشا...

 

* دوباره همه شروع به خنديدن مي كنند .

  نرگس : 

ولي بچه ها خداييش ما ، [ با  تاكيد ] امت پيامبر (ص) ، قوم بني اسرائيليم ؟! 

 

   زينب :

باورت نمي شه [ محزون ] اگر اين ديوارها حقيقتا ديوارهاي كوفه بودند چه حرف هايي كه در گلوشون تبديل به بغض نشده بود كه هرآن بخوان تبديل به فرياد بشه ، تا واقعيت وجودي اين مردم رو افشا كنن !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:9  توسط   | 

 

ضمیمه سه

نمایش خواهران دو

 

بسمه تعالي و بمدد مولانا المهدي عليه السلام

اصل داستان

( منبع کتاب برکات حضرت ولي عصر عليه السلام حکايات العبقري الحسان صفحه 122)

نائب معمر بن شمس در روستاي برس نزديک حله , به نام « ابن الخطيب » که مسئول جمع آوري غلات آنجا بود غلامي داشت به نام عثمان که فردي پيرو مذهب خلفا بود. ابن الخطيب که از اهل ايمان و شيعه بود دائما با غلامش عثمان بر سر دين بحث و مجادله داشت. تا اينکه روزي نزد مقام ابراهيم عليه السلام در برس , در حاليکه عده اي از رعيت و عوام هم در آنجا حضور داشتند ابن الخطيب به عثمان گفت: الان حق را واضح و آشکار مي نمايم . من در کف دست خود نام آنهائي را که دوست دارم مي نويسم (علي و حسن و حسين عليهم السلام ) و تو هم نام آنهايي را که دوست داري بنويس آنگاه دستهاي نوشته شده مان را باهم مي بنديم و در آتش مي کنيم دست هر که سوخت بر باطل است و هرکه سالم ماند بر حق است . عثمان نمي پذيرد و مادرش که آنجا حضور داشته با ناسزا گفتن و لعن و نفرين مردم و شيعيان از پسرش دفاع مي کند که در اين اثنا چشمش نابينا مي شود. اطباي بسياري براي او آوردند اما از دست کسي کاري ساخته نبود. در اين ميان زنان مؤمنه اي که او را مي شناختند به او گفتند که آن کسي که ترا کور کرد حضرت صاحب الامر عليه السلام بود اگر شيعه شوي و دوستي او را اختيار کني و از دشمنان او بيزاري جويي ما ضامن مي شويم که حق تعالي به برکت آن حضرت ترا شفا عنايت فرمايد و گرنه از اين بلا براي تو راه خلاصي وجود ندارد .

آن زن به اين امر راضي شد و شب جمعه به همراه عده اي از زنان به مقانم حضرت صاحب الامر در حله رفتند و ام عثمان داخل مقام شد و زنان در کناري خوابيدند. مدتي بعد ام عثمان با چشمهاي بينا از مقام خارج شد و به نزد زنان آمد در حاليکه آنها را تشخيص مي داد و رنگ لباسهاي آنها را هم مي گفت. از او کيفيت امر را جويا شدند در جواب گفت: وقتي شما مرا داخل مقام نموديد و از آنجا بيرون آمديد ديدم دستي بر دست من خورد و شخصي به من گفت: بيرون برو که خداي تعالي ترا شفا عنايت کرده است و از برکت اين دست کوري من رفع شد و مقام را ديدم که پر از نور شده بود. مردي را در آنجا ديدم گفتم: کيستي؟

گفت : من «محمد بن الحسن ( عليهما السلام )» هستم . و از نظرم غايب گرديد.

به واسطه همين واقعه هم پسرش و هم قبيله او شيعه شدند.

متن نمايشنامه

صحنه اول 

 

مکان: خارج شهر برس.زمان: گذشته .افکت همهمه مردم پخش مي شود. بعد از لحظاتي

ام عثمان در حالي که نور کم کم روشن مي شود با عصبانيت وارد صحنه مي شود.

 

ام عثمان    

خدا لعنتت کند ابن الخطيب. خدا ترا و همه کساني را که کور کورانه از تو تبعيت مي کنند بکشد. الهي به حق صحابه معظم سرت به سنگ بخورد الهي به زمين گرم ...

 

ام هاني       

)در حالي که با شتاب وارد صحنه

 مي شود و کمي هيجان زده به نظر مي آيد ) ام عثمان ! ام عثمان ! ... چه خبرت است چرا به زمين و زمان لعنت مي فرستي. استغفار کن. معصيت دارد به خدا. تف سر بالا است که به خودت بر مي گردد .

 

ام عثمان     

از کي تا حالا حق گوئي و نفرين دشمنان خدا تف سر بالا شده. من کجا به زمين و زمان بد گفته ام. من فقط اين از خدا بي خبران کافر را لعنت مي کنم, که چون بختک بر سر راه خداجويان و حق پرستان ظاهر شده اند و به نيرنگ و شعبده مي خواهند دين و اعتقاد آنها را به يغما ببرند. لا اله الا الله , پناه مي برم به خدا از اين دشمنان دين ...

 

ام هاني       

استغفرالله. از دست زبان تو

ام عثمان. خجالت نمي کشي به بندگان خدا تهمت مي زني.

 

ام‌رحمان    

( با ناراحتي وارد صحنه مي شود ) چه مي گوئي ام عثمان! فريادت تمام حله را بر داشته است. لحظه اي زبان به دهان بگير. اصلا متوجه هستي که چه مي گوئي؟

 

ام عثمان      

خوب هم می فهمم به مرديکه نعثلی نفرين مي فرستم که ان شاءالله چشمش هم مانند دلش کور شود تا مردمان از شر او و امثالش راحت شوند . حيا نمي کند. از خدا نمي ترسد که ائمه کفر و ضلالت را, به جاي امامان نور و هدايت بين مردم تبليغ مي کند. حقانيت و نورانيت ابوبکر صديق و سيد ما عمر را انکار می کند؟ (رو به سمتي که از آنجا وارد صحنه شدند ) از خدابترس مرد ! از صحابه بزرگوار رسول خدا شرم کن.

 

(در مدتي که ام هاني و ام رحمان سخن مي گويند ام عثمان همچنان زير لبي مشغول بد و بيراه گفتن است) 

 

ام‌رحمان      

بي خود شلوغش کرده اي. مگر آن بنده خدا حرف بدی زد. خوب اگر حق با پسرت بود بايد پيشنهاد او را عمل می کرد تا معلوم شود حق با کيست .

 

ام هاني        

ام رحمان درست مي گويد. همانجا هم همه به عثمان ,پسرت , گفتند که اگر اين همه مطمئن است  که حق با ابوبکر و عمر و عثمان  است, به پيشنهاد ابن الخطيب, که مردي متقي و پارسا است, عمل نمايد.

 

ام‌رحمان     

بله  نام آنها را کف دستش مي نوشت و با ابن الخطيب که نام علي و حسن و حسين ( عليهم السلام ) را کف دستش نوشته بود , دستانشان را در آتش مي کردند تا حق از باطل روشن شود.

 

ام هاني        

مگر با او قرار نگذاشته بود دست هر که سالم بماند نشان دهنده حقانيت اعتقادش باشد.

 

ام‌رحمان  

حال کجاي اين سخن ايراد داشته که ترا اينگونه از جا بدر برده و عنان اختيار از کفت  ربوده, الله اعلم .             

 

ام هاني    

 

مگر آنکه بگوئيم تو از رو شدن دست خود و پسرت هراسان بودي و هر دو شما از باطل بودن عقيده تان با اطلاع بوديد, که حاضر نشديد زير بار اين قضيه برويد .

 ( در حيني که ام هاني اين سخنان را مي گويد کم کم توجه ام عثمان که لحظه به لحظه با اين سخنان بيشتر خشمگين مي شود به او جلب مي شود )

 

ام‌رحمان  

چون مي دانستيد ابو بکر و عمر را که به حق و جانشين رسول الله صلي الله عليه و آله مي دانيد, فاصله اي از زمين تا ستاره ثريا با حق و وصايت دارند .

 

ام عثمان     

خاموش ! کافران بدبخت شما هم چون آن نَعثَل, گمراه هستيد. چشم دل شما هم کور شده و بر دلهايتان مهر خورده. الهي روز خوش نبينيد الهي چشم ظاهر شما هم چون چشم باطنتان کور شود, الهي... الهي (آنقدر ناسزا گفته که ديگر نمي داند چه بگويد)

 

همچنان که ام عثمان مي خواهد ناسزاي جديدي پيداکند و بگويد ناگهان حس مي کند که جائي را نمي بيند با سر گشتگي به اطراف نگاه مي کند و دستهايش را براي پيدا کردن موقعيتش به اطراف حرکت مي دهد.

 

ام عثمان

چرا همه جا تاريک شد. چه ظلمتی, جلوی پايم را هم نمی بينم.

 

ام‌رحمان     

انگار هر چه ما مي گوئيم نمي شنود يک گوشش در است و ديگري دروازه.

 

ام هاني       

خدا هدايتش کند نه منطق در او اثر دارد نه با ملايمت و نرمش به راه مي آيد .

 

ام عثمان  

ام هاني ! ام رحمان ! کسوف شده شما کجا هستيد چرا همه جا تاريک است. تا کنون چنين ظلمتي نديده بودم. عين قبر تاريک شده . ام هاني !

کجايي ؟ شما هم چيزي نمي بينيد.

 

ام رحمان و ام هاني  تازه متوجه

ام عثمان شده اند و با تعجب به او نگاه مي کنند و به يکديگر مي نگرند.

 

ام‌رحمان  

آنقدر حرفهاي پرت و پلا و بيراه گفته که عقلش هم آشفته شده است. چه مي گويي زن کدام ظلمت, کدام کسوف؟

 

ام هاني       

نکند ضعف کرده اي و چشمهايت سياهي مي رود چند لحظه اي بنشين .          

 

هر دو به سمت او مي روند و دستش را مي گيرند .

 

ام عثمان   

آه شما اينجا هستيد. ام هاني بگو چه شده چرا همه جا تاريک شده شما هم جايي را نمي بينيد ؟

 

ام هاني   

نه ما همه جا را مي بينيم و خبري از تاريکي و ظلمت نيست. همه جا روشن است و خورشيد وسط آسمان.

 

ام عثمان      

(در حالي که بيقرار شده) يعني چه؟ من خورشيدي نمي بينم. نور...ن ن نوري در کار  نيست.

 

ام‌رحمان 

( با تمسخر ) احتمالا چشمت به باطنت افتاده و ظلمت درونت ترا به وحشت انداخته .

 

ام عثمان   

من جايي را نمي بينم. ام هاني کمکم کن . ببين چه بلائي بر سر چشمانم آمده .

 

ام هاني   

چشمهايت سالم هستند. ام رحمان به نظرت اين چشمها مشکلي دارند ؟

 

ام‌رحمان 

( با تمسخر ) در چشمها که خير. اما در باطنش چرا .

 

ام هاني   

اکنون وقت گوشه و کنايه زدن نيست. اين بنده خدا به گمانم ناگهان نابينا شده بايد او را به خانه اش ببريم تا طبيبي به بالينش بيايد .

 

ام عثمان     

اي خدا چشمم! چه بلائي بر سرم آمده هيچ چيز نمي بينم. اي خدا ...

 

ام هاني    

آرام باش به خانه مي رويم ان شاء الله درست مي شود. بيا... بيا

 

 )در حال خروج از صحنه نور خاموش

 مي شود.  نور بر روي گروه سرود روشن مي شود و گروه سرودشان را مي خوانند (

 

صحنه دوم    

 

مکان: خوابگاه دانشجوئي. زمان: حال. نور صحنه روشن مي شود. هانيه و روناک در اتاقشان نشسته اند و مشغول کارهاي خود هستند که هستي به سرعت وارد اتاق مي شود.

 

هستي       

سلام بچه ها. ( هانيه و روناک به سمت او بر مي گردند ) آه نفسم گرفت.

 

هانيه       

سلام. چه خبرته مگه دنبالت کردن.

 

روناک     

نکنه تو قرعه کشي بانک بنز بردي که اينقدر هولي.

 

هستي      

اي بابا تو هم که دلت خوشِ ها. اما يک خبر خيلي هيجان انگيز براتون دارم. نمايش! قراره به مناسبت نيمه شعبان يک نمايش توي دانشگاه الزهراء اجرا بشه. عاليه مگه نه. تازه از اون بهتر اينه که کارگردانش دوستمه و چون کارهاي قبلي من و روناک را ديده و از طرفي تا روز اجرا فرصت کمي مونده ازم خواست تا با روناک هم صحبت کنم توش بازي کنيم. البته يک بازيگر کم داره بهش گفتم براش يک فکري مي کنم اگه هانيه تو هم دوست داشته  باشي ازت تست مي گيريم.  

 

روناک      

نيمه شعبان ديگه چيه ؟

 

هانيه        

منظورش روز ولادت منجی است .

 

روناک     

بابا جمعش کنين اين خرافات ديگه چيه! منجی يعني چي ؟... دور ما را خط بکش , نيستيم .

 

هانيه         

روناک باز هم که عجله کردي؟ هميشه بهت گفتم اول ببين قضيه چيه بعد در موردش قضاوت کن.

 

هستي       

غصه نخور نقشي که برات در نظر گرفتم مال خودت است . اتفاقا نقش هانيه  هم, اگه قبول بشه, بهش مي خوره. اصلا بابا خودتونين فقط چند سال مسنتر. مستند هم هست يعني قبلا واقعا اتفاق افتاده .

 

روناک             

گفته باشم رو من حساب نکن .

 

هستي

از تو ديگه انتظار نداشتم . کو پس اون همه عشق بازيگري و شم هنري. اين يک کار هنريه به اعتقاد و اين حرفها کاري نداره.

 

هانيه

چطور به اعتقاد ربط نداره مگر به مناسبت نيمه شعبان نيست . اين جور کارها هرچند که جنبه و ارزش هنري هم دارند اما بر مبناي واقعيات و بر پايه اصول اعتقادات بنا شده اند. مگه خودت نگفتي که داستانش واقعيه؟

 

هستي

من به اين استدلالهاي تو کاري ندارم اين را هم گفتم که روناک راضي بشه .

 

روناک

هانيه هر چند که من براي حرف تو ارزش زيادي قائلم اما نمي تونم به اين راحتي از اعتقاد خودم براي چيزي که هيچ استنادي نداره و کاملا با مذهب من متفاوتِ, بگذرم.

 

هانيه

روناک عزيزم اي کاش لااقل تو از مباني مذهب خودت خبر داشتي.

 

روناک

منظورت چيه؟

 

هانيه

عزيز من منجی ای که ازش صحبت مي کنيم همون مهدي موعودِ و اگر تو بجاي زود قضاوت کردن و سريع رد کردن کمي فکر کرده بودي و يا پيش از آن مطالعه داشتي...

 

روناک

خوب حالا مهدي يا هر کس ديگه چه ربطي به عجول بودن من داره ؟

 

هانيه

در کتب شما يعني اهل تسنن مثل کتب حديثي ما, روايات بسياري در مورد مهدي اومده که ايشان از اهل بيت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله هستند و نامشان نام رسول خدا است و زمين را از عدل و داد پر مي کنند همانطوريکه از ظلم و جور پر شده باشد. آنقدر اين  روايات زيادن که تمام علماي اهل سنت به صحت اين اعتقاد فتوا داده اند حتي متعصب ترين آنها.

 

روناک

(با تعجب) راست ميگي؟

 

هانيه

تا حالا مگه از خودم حرفي زده بودم.

 

هستي

نه بابا اين يکي را ديگه راست ميگي. هر وقت راجع به هر چي بحث کردي اينقدر سند و مدرک آوردي که همه را ساکت کردي. اما واقعا خيلي چيز باحالي را گفتي من نمي دانستم که سني ها هم امام مهدي را مي شناسند.

 

هانيه

تازه نکته جالب در همين است که بسياري از آنها اعتقاد دارند که ايشان از فرزندان فاطمه (سلام الله عليها) هستند.

 

روناک

(در حالي که هم تعجب کرده و هم کمي گيج و شرمنده شده) خوب من تا حالا ... يعني اصلا بابا اين حرفها را ولش کن من عاشق بازيگريم براي همين هم ... يعني ... راستي هستي  گفتي تمرين کي شروع ميشه؟

 

نور صحنه خاموش مي شود و بازيگرها خارج مي شوند و نور بر روي گروه سرود روشن مي شود و گروه سرودشان را مي خوانند.

 

صحنه سوم

 

ام عثمان در صحنه نشسته است و با خود سخن مي گويد.

 

ام عثمان

اي خدا اين چه درد بي درماني بود. چرا اين بلا را بر سر من آوردي... از اين درد و مرض بدتر هم نيش و کنايه هاي مردم است. مثل گاو پيشاني سفيد شده ام. هر جا مي روم پچ پچ و نيشخند مردم آزارم می دهد. مي گويند اين همان است که خدا چشمش را کور کرد تا عبرت همگان گردد. آن صفوراي گيس بريده را بگو که مي گفت بهتر بود زبانش از کار بيفتد تا از تيزي آن خلاص شويم. .. (روبه آسمان )حالا من يک حرفي زدم, ناراحت بودم مي خواستم از پسرم طرفداري کنم, اي خدا ! تو چرا اين بلا را بر سر من آوردي؟... خدا لعنتت کند عثمان , پسرک کم خرد, آخر تو چرا با اين مردم سر به سر گذاشتي تو به مذهبت بودي آنها به مذهبشان. به تو چه مربوط بود که با آن ابن الخطيبِ  ... لااله الا الله ... آخر چرا آنقدر بحث و جدل کردي که او آن پيشنهاد خطر ناک را به تو بدهد. يکي نبود بگويد حالا که اينقدر پر روئي کردي تا آخرش هم مي ايستادي و دستتت را در آتش مي کردي دنيا که به آخر نمي رسيد... اما نه اگر دستش مي سوخت چه؟ ... از ابن الخطيب در عجبم که آنقدر به خودش مطمئن بود وچنين شرطي کرد ... هِي هِي اصلا هر چه مي کشم از اين زبان سرخ می کشم. اي کاش لال شده بودم وکلامی نمی گفتم. هِی هِی ...  

 

(ام هاني وارد مي شود در حالي که کاسه اي در دستش است. ام عثمان که متوجه ورود کسي شده خاموش مي شود و سعي مي کند بفهمد چه کسي وارد شده است.)

 

ام هاني

( به سمت ام عثمان مي آيد ) بگذار تا ضماد چشمت را عوض کنم مي گويند...

 

ام عثمان

ام هاني تو هستي. خوب, چه شد طبيب چه گفت؟ گفته بودند بهتر از او طبيبي در حله و اطراف آن يافت نمي شود. چه چاره اي براي درد من انديشيده؟

 

ام هاني

(در حالي که سعي مي کند به او نگاه نکند و بحث را منحرف نمايد) ام عثمان توکل بر خدا کن. خدا بزرگ است ان شاء الله ...

 

ام عثمان

(در حالي که مأيوس شده است ) بايد مي دانستم. وقتي تمام اطبائي که بر بالينم آمدند نظر دادند که درد من بي علاج است ...نه, از کسي کاري بر نمي آيد .

 

ام هاني

( دست بر شانه ام عثمان  مي گذارد ) مأيوس نشو , 

خدا گر زحکمت ببندد دري    

ز رحمت گشايد در ديگري

 

ام رحمان با کاسه اي آش وارد مي شود. ام عثمان مغموم و ناراحت در حال خودش است.

 

ام هاني

چقدر طول کشيد ام رحمان . مگر چه کارت داشتند ؟

 

ام‌رحمان

حُسنيه مادر عبد الله براي نذرش آش پخته بود فرستاد دنبالم تا براي ام عثمان  هم کمي بياورم.

 

ام رحمان  آش را در کنار ام عثمان  مي گذارد.

 

ام‌رحمان

( در حالي که مي نشيند ) تا آش را در کاسه بريزد مدتي آنجا معطل شدم. ماجراي ام عثمان ورد زبان همه بود. صفيه خواهر حُسنيه مي گفت خدا چشم ام عثمان را کور کرده است چون به حضرات معصومين عليهم السلام توهين نموده. خود حسنيه هم مي گفت که ام عثمان بايد توبه کند و بداند که به خاطر اعتقادات منکر و سخنان زشتش به اين روز افتاده است.

 

ام عثمان

مي دانم مردم چه مي گويند اما من نمي توانم به اين راحتي اعتقادم را کنار بگذارم و چيزي را باور کنم که به حقانيت آن اطمينان ندارم.

 

ام هاني

آيا به حقانيت آنچه  اکنون باور داری, اطمينان داري؟

 

ام عثمان

اين اعتقادات با گوشت و خون من آميخته است چطور مي شود به آنها شک کنم ؟

 

ام‌رحمان

اگر شک نداشتي دستت را در آتش مي کردي, يا پسرت که اعتقاداتش را از تو آموخته است اين کار را مي کرد با همان يقين که  ابن الخطيب آماده بود اين کار را بکند.

 

ام عثمان

من نمي توانم استدلالات شما را ... يعني... اصلا ام هاني! تو در مورد مسائل زيادي پيش از اين واقعه براي من سخن گفته اي اما بعضی از اعتقادات شما برای من باور کردنی نيست, مثلا امام غايب شما. بر فرض که تمام سخنان شما را بپذيرم اما فلسفه امام غايب را نمي فهمم.

 

ام هاني

ديگر کار از استدلال و دليل و منطق گذشته است. تو که تمام راهها را رفته ای. هيچ طبيب و داروئي نبوده که امتحان نکرده باشی, حالا بيا به همين امام غائب که فکر مي کني فايده اي ندارد توسل کن و از او بخواه که ترا شفا دهد.

 

ام‌رحمان

حرف خوبي می زند اتفاقا در خانه حُسنيه صحبت از اين بود که افراد زيادي نزد مقام حضرت صاحب الامر در حلّه شفا گرفته اند و به حاجات خود رسيده اند اگر تو هم ...

 

ام هاني 

راست مي گويد آنجا بهترين جاست. اگر شب جمعه هم برويم که روز مخصوص امام عصر ( عليه السلام ) است و هنگام مناجات و استجابت دعا ست, خيلي بهتر است.

 

ام عثمان 

چه بگويم براي من که ديگر فرقي نمي کند. به هر کس و هر چيزي متوسل شدم از امام شما هم کمک مي خواهم.

 (ام هانی و ام رحمان مشغول صحبت کردن می شوند)

خدايا با آنکه اميد چندانی ندارم اما عصر جمعه با اينها می روم تا به امامشان متوسل شوم... نمی دانم شايد گره از کارم بگشايد و شايد هم ... اما تو می دانی که چاره ای برايم نمانده. خدايا تو می دانی که کوری و بی آبروئی بد دردی است. ( با بغض در گلو ) خدايا اين تنها اميد من است نا اميدم نکن...

 

نور صحنه خاموش مي شود. نور بر روي گروه سرود روشن مي شود و گروه سرودشان را مي خوانند.

 

صحنه چهارم

 

روناک سر در گريبان و متفکر لبه سن نشسته است و متني هم همراه اوست که گه گاهي به آن نگاه مي کند. هانيه وارد صحنه مي شود و متوجه روناک مي گردد .

 

هانيه

کجائي بابا لنگِ ظهرِه. بچه ها صبحانه درست کردن الآن تمام مي شه.

 

هانيه  به سمت گوشه اي از صحنه مي رود تا دفترش را بر دارد. روناک به او توجه چنداني ندارد.

 

هانيه

خانومم خوابگاه با خونه فرق داره. تا حضرت عالي تفکر مي کنيد همه چيز تموم شده... ببينم داري چکار مي کني ( به روناک نزديک مي شود) متن نمايشنامه را مي خواني ؟

 

روناک

داستان جالبيه . هستي گفته بود که مستندِه ؟

 

هانيه

آره اتفاقا من داستانش را تو يک کتاب قديمی به نام العبقري الحسان خوانده ام. آخرش را می دونی؟ اين قصه منجر به شيعه شدن عده زيادي از سني ها شده.

 

روناک

مي دوني هانيه من از همان روز اولي که همديگر را توي همين اتاق خوابگاه ديديم و بينمون جارو جنجال به راه افتاد يک حس عجيبي نسبت به تو پيدا کردم... انگار که با بقيه فرق داشتي. با اين که من بيخودی سر نصب يک پوستر به تو گير داده بودم و فقط مي خواستم ترا مغلوب کنم, اما تو خيلي آرام بودي. وقتي هم گرد وخاک من خوابيد به من شربت تعارف کردي و به همين راحتي هم تو دل من جا کردي. براي همين هميشه بهت اعتماد کردم و مي دانستم که حرف بي خود نمي زني و همين هم باعث شده که دوستت داشته باشم و هم اتاقی ات باقی بمانم.     

 

هانيه

( در حالي که کنار او مي نشيند و دستش را دور گردن او مي اندازد) اين فقط براي اين بود که فهميدم پشت تمام اين هاي و هويَت يک قلب پاک و مهربونه. به قول معروف: از آن نترس که های و هوی دارد...

 

روناک

( در حالي که به او لبخند مي زند) بخاطر همين اخلاقتِه که دوست دارم چيز هائي را که با هيچ کس ديگه در ميان نمي گذارم با تو درميان بگذارم. راستش بيشتر بخاطر تو هم بود که قبول کردم تو نمايش بازي کنم. با اينکه بعضی چيز هاش  برام نا مفهومه.

 

هانيه

خيلی چيزها هستند که ما ازشون سر در نمياريم و خوب نمي فهميم اما معمولا اين نفهميدن ما باعث ميشه که به دنبالشون بريم تا ازشون سر در بياريم. مثل بچه هاکه وقتی به دنيا ميان, چيزی از دنيا نمی دونن اما آنقدر کنجکاوی می کنن تا دنيا را بشناسن. به همه چيز دست می زنن به همه جا سرک می کشن. آدمهای موفق هم کسانی می شن که اين روحيه کنجکاوی را هميشه در خودشون دارن و به دنبال جواب تمام سؤالهاشون می رن.

 

روناک

ای کاش بتونم جواب سؤالهام رو پيدا کنم و بفهمم.

 

( نور صحنه خاموش مي شود. نور بر روي گروه سرود روشن مي شود و گروه سرودشان را مي خوانند)

 

صحنه پنجم

 

گوشه اي از صحنه نور سفيدي روشن است. ام عثمان که به کمک ام هاني و ام رحمان راه را تشخيص مي دهد وارد صحنه مي شود .

 

ام‌رحمان

اين هم مقام صاحب الامر (عليه السلام). ام عثمان ديگر رسيديم.

 

ام هاني

ما ترا مقابل مقام مي گذاريم خودمان هم بيرون اينجا استراحت مي کنيم.

 

ام عثمان

اين آخرين اميد من است اگر که ...

 

ام هاني

شايد تو هنوز باور نداشته باشي که تنها جائي که مي تواني به شفايت اميد داشته باشی همين جاست. اما ما ترا با اعتقاد کامل از شفا گرفتنت به اينجا آورده ايم.

 

ام‌رحمان

بيا, بيا همين جا بنشين. کسی که بايد او را صدا کنی و به او توسل نمائی « مهدی( عليه السلام)» خوانده می شود.

 

ام هانی

او را« ابا صالح» هم می خوانند. درماندگان و بيچارگان نيز او را با « يا فارس الحجاز » خطاب می کنند. در شرق و غرب عالم بيچاره ای نيست که او را بخواند و نام او را بر زبان جاری سازد مگر آنکه ندای او را جواب می‌دهد. او امام زمان ما و حجه خدا بر روی زمين است.

 

ام عثمان

چه بيچاره ای بيچاره تر از من؟ چه دردمندی دردمند تر از من؟ نمی دانم که آيا به امام شما اميدی هست يا نه؟ نمی دانم که اگر او, همانگونه است که شما می گوئيد, آيا به چون منی که تا کنون به او اعتقاد نداشته است هم عنايتی می نمايد يا نه؟

 

ام‌رحمان

تو تا کنون چيزی از محبت اهل بيت پيامبر خدا (صلی الله عليه و آله) شنيده ای؟

 

ام هانی

اين حرفها را رها کن. ما ترا اشتباه نياورده ايم. به زودی اگر در وجودت ذره ای نور باشد, خواهی فهميد.

 

ام عثمان مي نشيند و ام رحمان وام هاني گوشه ديگر صحنه مي نشينند و کم کم دراز مي کشند.

 

ام عثمان

(سرش را به سمت آسمان مي گيرد) نمي دانم چه بايد بگويم اگر تو واقعا هماني که به من گفته‌اند مي‌داني من چه مي خواهم و براي چه آمده ام. من با نا اميدي تمام بعد از آنکه هر طبيبي مرا جواب کرد به جائي آمده ام که وصفش را زياد شنيده ام اما خودم هنوز ... گفته اند تو پناه بيچاره گانی, يا بن الحسن من بيچاره ام. گفته اند شفای دردمندان بدست تو است, من دردمندی محتاج شفايم. گفته اند بيچارگان ترا يا فارس الحجاز خطاب می کنند ... يا فارس الحجاز يا فارس الحجاز يا مهدی ... ( در حالی که اين کلمات را تکرار می کند سرش را پائين می اندازد و می گريد)

 

نور سبزي بر قسمتي از صحنه مي تابد . ام عثمان  سرش را بلند مي کند و انگار که حضور کسي را حس کرده باشد به اطراف نگاه مي کند. ناگهان حس مي کند که مي تواند ببيند.

 

ام عثمان

آه خدايا ( به چشمهايش دست می کشد و به اطراف نگاه می کند و به سمت نور سبز خيره مي شود . انگار که از ديدن شخصي متعجب شده است ) آقا شما کيستيد؟

 

افکت پخش مي شود: «من حجه بن الحسن هستم.» ام عثمان مات و مبهوت به نور سبز خيره مي شود که محو مي شود. لحظه اي به اطراف نگاه مي کند و بعد لبه سن مي نشيند و می گريد . براي لحظاتي سکوت عميقي صحنه را فرا مي گيرد و بعد هستي کم کم از جايش بلند مي شود و بدنبال او هانيه هم بلند مي شود . هستي به سمت روناک که غمزده نشسته است مي رود .

 

هستي

حواست کجاست ؟ چرا بقيه ديالوگت را نگفتي ؟بابا پس فردا نمايشه هنوز يک دور کامل تمرين نکرده ايم.

 

روناک

( در حالي که حالش منقلب است) هانيه بگو چرا امام مهدي ( عليه السلام) به اون زن سني کمک کرد؟ مگه اون زن بهش توهين نکرده بود؟ مگه تا لحظه آخر هم نسبت به او در شک نبود؟

 

هانيه

خداي رحمان و رحيم براي بندگانش راههايي براي ارتباط با خودش قرار داده, که يکي از اين راهها, امام رئوفيِه که ريسمان متصل بين زمين و آسمان است . امام رئوفي که, هيچ سائلي دست خالي از نزدش خارج نمي شه, حتي اگه اونو تو اعتقاداتش قبول نداشته باشد. حتي اگر سني يا مسيحي و يا کافر باشه, چون امام درِ رحمت خداست. رحمت پهناور و بيکرانِ که محبت و رحمتش فراگير تر همه است. وجودِ او پناهگاهی برای هر بی پناهيِه. آغوش امن خودش را برای هر بی چاره ای گشوده و هر که به او رو بياره ايمنِه. امام مثل پدری دلسوزِ. يک پدرِ دلسوز تمام فرزندانش را, حتی آنهائی را که خطا کارن و يا از پيشش رفتن, دوست داره. و اگه روزی پيشش بيان و ازش کمک بخوان به اونها کمک می کنه. و آغوش پر مهر و محبتش هميشه بروی آنها باز است.

از مشرق نگاه تو جاريست بوی عشق

ای آفتاب عاطفه ! ای آبروی عشق

تو انعکاس آبی صبح و صداقتی

شفافتر  زآئينة  رو بروی  عشق

فردا بهار می دمد از نغمه ات زلال

فردا بهشت می وزد ازچارسوی عشق

موعود من که چشم به راهت نشسته ايم

آواز می دهيم ترا با گلوی عشق

آئينه می شويم به تکثير بامداد

آئينه طلوع تو ای آرزوی عشق!

 

نور صحنه خاموش می شود . دعای آخر خوانده می شود.

 

 

منابع

کتاب العبقری الحسان صفحه122

کتاب اشتياق اطلسيها صفحه91

 

 

شخصيتهاي اصلي :

هانيه : دانشجوي الهيات , متين , با معلومات بالا

روناک : دانشجوي هنر, سني

هستي : هم کلاسي روناک , نسبت به دين بي تفاوت

ام عثمان : (همان روناک است ) ميان سال , سني ,تند خو, دمدمي مزاج( همسرش از علماي سني بوده است )

ام هاني: همان هانيه است, شيعه , مهربان , با معلومات ديني بالا  

ام رحمان: همان هستي است , شيعه , يک فرد عامي و معمولي

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:41  توسط   | 

 

ضمیمه یک

نمایش برادران

 

 

 

(( نه آن سوی ابر))

جوانی مشغول خواندن دکلمه پشت تریبون است . فرد میان سالی بین مجلس می چرخد و به مردم شکلات تعارف می‌کند.

سلام برشما ای مولا و ای آقایم  .سلام بر شما آنهنگامی که نماز می خوانید

و آن هنگامی که به رکوع می روید وسجده می کنید و سلام برشما در جمیع حالات

سلام برشما  یابنَ الاَنوار الظّاهِرَه و الاَعلامِ الباهره سلام برشما ای سبیلُ الله و الی نورُ الله

قبل از هرچیز شهادت می دهم که :شما حجت الهید و امام و هادی من هستید هیچگاه غیر از شما را ولی برنمی گیرم .شهادت می دهم که وعده خدا درباره شما حق است و من از زیادتی دروان غیبتِ شما به شک نمی افتم .در این دورانِ دوری و فراق ,خدمتگذاری به آستان شما آرزوی امام صادق (ع) بود که فرمودند : لَو اَدرَکتُهُ  لَخَدمَتُهُ  اَیّامَ حَیاتی .اما چه کنم که نوکریت را کرده باشم شما هرچه بگویید من در تحت فرمان شما هستم .

شما همیشه به یاد شیعیانتان هستید و از آنها دستگیری می کنید و این سخنتان با واقعیت در می آمیزد که :

انا غیر مهملین لمراعاتکم  و لا ناسین لذکرکم و لو لا ذالک لنزل بکم اللاواء و اصطلمتکم  الاعداء

ای کاش شما را می دیدم و رو بروی شما می ایستادم و مستقیماً می گفتم :

شکراً  لک یا سیدی و مولای .

اما چه می گویم چطور چشمهای آلوده ام را بجمال شما بیندازم مگر به تفضل شما .

مولای من شما را از ته دل دوست می دارم و می دانم که ما باعث شده ایم که غیبت شما طولانی شود اما ما قصدی نداریم ، از غفلت و بی توجهی ماست که چنین شده .

جوان :

(خطاب به جوان) آقا ببخشید ، معذرت می خوام صحبت شما رو قطع می کنم . می خواستم بگم اینهمه که صحبت از امام زمون می کنید به چه کار مسلمانها میاد ؟امامی که خودش غایبه چه کاری ازش میاد؟ ارتباطی با مردم نداره. تازه اگر از وضع مردم مطلع هم باشه، براشون چی کار می کنه؟  چه گرهی از  کارهاشون باز می کنه ؟

میانسال:

 

(مجری برنامه و صاحبخانه سعی در نشاندن و آرام کردن میانسال می کنند )

اجازه بدهید آقا ، طوری نشده،  یک اشکالی گرفتن می خواهیم با هم راجع بهش صحبت کنیم . آقای عزیز اوّلاً شما خودتون  تو این مجلس مشغول خدمتگزاری هستید . اگر به این مراسم اعتقاد ندارید، پس چرا دارین شکلات پخش می کنید ؟

جوان :

آقا من همسایه این خونه هستم طبقه بالا / توی همین ساختمان زندگی می کنم . این شکلاتها را هم خانمم نذرکرده که توی مجلس پخش کند . خودش که نمی تونه از جاش تکون بخوره ما رو مأمور کرده بیاییم نذرایشون رو ادا کنیم

میانسال:

خدا انشاء ا... حاجتشون رو روا کنه

جوان :

همین دیگه اون هم مثل شما فکر می کنه . آخه آقا جون، مریضی که بیشتر از یک سالهِ گرفتار رختخوابه هرچی دکتر و بیمارستان و کلینیک تخصصّی و فوق تخصصّیه دور زده، اما نفهمیدن چشه ،پس فردا صبحم قراره ببرنش آلمان برای ادامه درمان، با این چهار تا شکلات چطوری خوب میشه ؟

میانسال:

خدا انشاء الله سلامتی بده ، خیلی متأسف شدیم به هر حال ما معتقدیم اما م عصر،باقیمانده خدا روی زمینه، پدر مهربونیه که بر حالات فرزندانش نظارت داره ، غم و شادی اونها رو می بینه .

جوان :

نظارت داره ؟ چطوری می بینه درحالی که ما بیشتر از یک ساله در مطب هردکتری رو زدیم نا امید برگشتیم . هر داروی گرون و ارزونی رو خریدیم هیچ اثری ندیدیم . ( در حالیکه بغض می کند )  هر روزمون دریغ از دیروزه و حالا هم با ناامیدی تمام، داریم می ریم که در خونه خارجی ها رو بزنیم .

میانسال:

همدردی ما رو بپذیریدآقا. ولی آقای محترم یه اشکالی اینجا هست . خیلی از ما ها امام زمان رو وقتی به یاد می آریم که همه درها به رومون بسته شده . وقتی از همه جا دل می بریم، یاد نذرکردن برای او می افتیم . متأسفانه بیشتر ما یادمون میره که امام علیه السلام پدر شفیق همه ماست .

 مشکلاتمون رو پیش هر غریبه و آشنایی می بریم جز اون پدر واقعی . تو مجلس او هستیم اما یادمون می ره راجع به دردها و مشکلاتمون با او صحبت کنیم . با سرو دل سیری می خواهیم نذرومون رو ادا کنیم و مجلس روترک کنیم . تو تاریخ هم از این نمونه ها زیاد اتفاق افتاده ، آدمهایی که از توجهات مولای خودشون غافل بودند.می خواهید یک نمونه‌اش رو ببینید  من و دوستم یکی ازاین داستان های واقعی رو براتون اجرا می کنیم تا ببینید .

جوان :

( صدای در زدن کسی از بیرون شنیده می شود. پدر حیدر علی است. )

حیدر علی ... حیدر علی ...

پدر :

( جوان در حالیکه لباسش را عوض می کند و یک کت بلند طلبگی می پوشد و یک عرق چین بر سر می گذارد)

آمدم ، آمدم(به سمت درخروجی می رود. فرد دیگری درحالیکه عبابردوش دارد،درآستانه در قرار می گیرد )

جوان :

سلام پدرجان خوش اومدید . منو سرافراز کردید . چه عجب که قدم رنجه فرمودید و به اصفهان اومدید

حیدرعلی:

( پس از سلام و احوالپرسی )  عجب هوای سردیه ! تا مغز استخوان نفوذ می کنه . همین سرما باعث شده که مادرت اصرار کنه بهت سر بزنم .

آخه پسر توی این زمهریر، که همه حجره های  مدرسه خالیه ، من نمی دونم تو چه اصراری داری که اینجا رو رها نکنی ( درحالیکه می لرزد و عبا را به خودش می پیچد ) وقتی داشتم می آمدم، خادم حوزه هم داشت در مدرسه را قفل می کرد و می رفت خونه... اون چراغ نفتی رو بیار نزدیک، خیلی سرده .

پدر :

شرمنده ام پدر ، نفت چراغ تازه تمام شده

حیدرعلی

عیبی نداره، شب زیر کرسی می خوابیم

پدر :

خجالت زده ام، مدتی است ذغال نداریم، کرسی هم سرد ه.

حیدرعلی:

چرا فکر زمستانت را نکردی پدر جون. خوب پیشتر تهیه می کردی . نکند پولش را نداشتی ...

 ( حیدر علی خجالت زده ایستاده ) ببینم مگر اینجا به شما شهریه ماهانه نمیدن ...؟

پدر :

( باخجالت و لبخند تلخ ) چرا، شهریه که میدن ... اما خیلی زود تموم میشه. آخه نزدیک پنجاه روزه ، که اصفهان به خودش  رنگ آفتاب ندیده . خاک زغال هم خیلی گرون شده . اجازه بدید یه کمی نفت از طلبه های دیگه قرض بگیرم .

حیدرعلی:

زحمت نکش ، جز من و تو هیچکس توی مدرسه نیست . خوب پسر تو که می گی وظیفه ات دفاع از دین خدا است، و موندی اینجا که معارف پیغمبر و امامها را یاد بگیری، بگو ببینم تو این سوز و سرما می خواهی امشب چطوری خودتو گرم کنی ؟ حرف من و مادرت هم که به خرجت نمی ره برگردی سده تا فصل سرما تموم بشه .

پدر :

شرمنده ام ... من ... من یک عبای پشمی خوب دارم می خواین بیاندازم روی شما ؟!

حیدرعلی:

( در حالیکه عبا را به سرش می کشد و روی صندلی یا گوشه صحنه چمباتمه می زند ) عبا را بکش به سرخودت که سرما استخوونت رو نسوزونه

پدر :

( بازیگر نقش حیدرعلی کت بلند را در می آورد و با حالت نقش جوان ادامه می دهد )

حیدر علی و پدرش، اون شب رو توی سرمای شدید حجره بدون هیچ وسیله گرمایی، به خواب رفتند . شمع سر طاقچه هم که با نور کم خودش حجره رو روشن کرده بود، تمام شد و همه جا تاریک شد . دو تا غصه بزرگ، اون شب حیدرعلی رو رها نمی کرد . سرمای بیرون و شرمندگی درون . شب از نیمه گذشته بود و توی سکوت فقط برف می بارید . ناگهان شنید که کسی به شدت در مدرسه را می کوبه و او را صدا می کند .

جوان :

         جوان عبایی را که به پدرش تعارف کرده بود را به خود می پیچد و به طرف در ورودی  می‌رود.

صدای کسی که پشت در است از بلند گو ها شنیده می شود

شیخ حیدر علی، با تو کار دارم، در را باز کن .

صدا :

این دیگر کیه که منو می شناسه .(بلندتر) این در قفله آقا، خادم مدرسه هم امشب رفته خونه اش، فرمایشی دارین بفرمائین ؟!

حیدرعلی:

(زیر لب)

این چاقو را ازشکاف در بگیر و در رو باز کن

صدا :

( در حالیکه مشغول بازکردن در می شود ) فکر می کردم باز کردن در با چاقو، رمزی است بین من و خادم. حالا معلوم شد شما هم از اون خبر دارید ( صدای باز کردن قفل و باز شدن در شنیده می شود )

حیدرعلی:

( با خجالت و دستپاچگی)  سلام آقا

حیدرعلی:

سلام بر تو شیخ ، دستانت را جلو بیاور ( صدای ریخته شدن چند سکه )

صدا :

...این همه سکه ... اینها برای چیست ؟

حیدرعلی:

اینها مال توست . بگیر حیدر علی

صدا :

مال من ؟

حیدرعلی:

بله مال توست ، مال تو برای خرج کردن .

صدا :

ببخشید من فراموش کردم تعارف کنم بیایید تو . پدرم هم دیروز از سده اومده اند

حیدرعلی:

نه ، باید بروم، شما باید اعتقادتان بیشتر از اینها باشد. به پدرت بگو این همه گلایه و شکایت نداشته باشد بگو شما صاحب دارید

صدا :

می دونید آقا پدرم تقصیری نداره، آخه سرما بی داد می کنه و، من هم هیچ وسیله گرم کننده ندارم . از این گذشته حجره هم دیشب تا حالا کاملاً تاریکه

حیدرعلی:

روی تاقچه، بالای صندوق خانه یک شمع گچی داری، که فراموشش کرده ای. امشب را تا صبح با آن سر کن . صبح فردا برایتان خاک زغال می آورند . در اصفهان بمان و درست را با جدیت ادامه بده

صدا :

 

 

چشم آقا ، زحمت کشیدین آمدین ، لطف کردین .

حیدرعلی:

( پدر حیدر علی که در اثنای جملات آخر از جا برخاسته به طرف در ورودی می رود و تعارفات آخر حیدر علی را می شنود . ) پسر جون، این موقع شب، توی این برف، لب و دهان آدم از سرما یخ می زنه داری با کی حرف می زنی؟ بذار ببینم .( به حالت وارسی این که چه کسی بیرون ایستاده از صحنه خارج می شود. بازیگر نقش حیدر علی هم لباسش را عوض می کند .)

پدر :

( حین تعویض لباس ) حیدر علی و پدرش، هر چه کوچه را وارسی کردند، هیچ ردپایی روی

 برف ها ندیدند، و تازه فهمیدند این وجود مقدّس امام عصر بودن که نیمه شب به اونها سر زده اند و بهشون رسیدگی کرده اند . صبح فرداش، وقتی داشتن نماز صبح می خوندن، کارگرها یک گاری، پراز  خاک زغال رو توی راهروی مدرسه خالی کردند . آقای عزیز ما وقتی چنین مولا و آقایی داریم چرا باید در خونه دیگرون رو بزنیم. برای چی باید با ناامیدی به هر کس و ناکسی روبیاندازیم؟ .

جوان :

فرمایش جنابعالی درست. خیلی هم ممنون که این قصّه تاریخی رو برای ما اجرا کردین. امّا حقیقتش من نمی تونم قبول کنم ، که وقتی همسرم مریضه، دست روی دست بگذارم و ...چه خبر شده؟

میانسال:

( در اثنای صحبت میانسال مداحی با کت بلند و کلاه فینه ای و عبا وارد مجلس می شود و به صاحبخانه و مجری برنامه اصرار می کند برنامه اش را اجرا کند و زودتر برود )  

 

( خطاب به جوان ) معذرت می خواهم آقا، من مجلس دارم باید بروم، این حاج آقای ...( صاحبخانه) از دوستان ماست. گفته چند دقیقه هم شده، باید بیایی بخوانی . ( در حالی که میکروفون را جلو دهان خودش می کشد ) خیلی مصدع آقایان نمی شوم ، به اندازه چند دقیقه و التماس دعا . از خانمها هم تقاضا دارم سکوت رو رعایت کنند و بچه ها شون ساکت نگه دارن انشاا ... همه به فیض برسیم.

پیرمرد :

آقا ... آقا ...

جوان :

چون ماه شعبان آمد و هلال نو پیدا شد. هم ماه شعبان آمد و هلال نو پیدا شد . خانوم اون بچت رو نگه دار . یه خورده خودته جمع و جور کن ها........ ها....

پیرمرد :

پیرمرد :

آقا آقا این کیه اومده .

جوان:

چیکار داری بابا جون .

پیرمرد :

مثل اینکه مجلس را عوضی اومدید .

جوان :

نه جانم . دل از تو غمین شد ای هلال باریک .

پیرمرد :

آقا جون آقا جون اشتباه اومدی آقا جون من، پدرمن، اشتباه اومدی .

جوان :

وایسا آقا جون ، من خودم می دونم . من خودم هزار تا مجلس گردوندم می دونم چی کار کنم .

پیرمرد :

آقا..... آقای ... (صاحبخانه) شما ایشون را دعوت کردید؟..... صاحبخونه کجاست ؟

جوان :

صاحب مجلس امام حسینه آقاجون. یعنی چی؟  ها... ها... خانوم اون بچت نگه دار سرو صدا نکنه  

پیرمرد :

پدر جون اینجا امروز جشنه . اینجا امروز برای عید ...

جوان :

عیب .... عیب اینه که مواظب بچه نباشن شلوغ کنه .

پیرمرد :

پدرم عیب نیست ، عیده .

جوان :

عیده... چی آهان خوب معلومه نیمه شعبونه من هم دارم شعرش رو می خونم دیگه .

 خانم ساکت باش .

پیرمرد :

ما اینجا زن نداریم آقا ( در صورت لزوم ) زن ها قسمت دیگه ای هستند

جوان :

پس بگو دردش چی یک ساعت اینجا وایساده ، بابا خیلی خوب الان می خواهی توی این مجلس برات زن جور کنم ؟

پیرمرد :

ای بابا، پدرجون من زن دارم.

جوان :

زن داری ؟

پیرمرد :

دارم به جان شما

جوان :

دومی اش را می خواهی بگیری ؟

پیرمرد :

نه والا یک دونه بسه

جوان :

تو این دوره زمونه جرات می خواد کسی دو تا زن بگیره ها ... های ( ادامه ی خواندن )

پیرمرد :

آقا آقای ... ( صاحبخانه ) ایشون از کجا اومدند

جوان :

اخ این چقدر آتیشش تنده . آخه الآن نمی توانم برات زن جور کنم برو بعداً بیا

پیرمرد :

پدر جون اصلاً این حرف ها چیه ؟ من گفتم اینجا زن نیست من کی گفتم ...

جوان :

این جا زن نیست ، نباشه ، جای دیگه، چیزی که فراوونه زنه، تو چرا انقدر حرص و جوش می خوری لا اله الا ا... زن نیست... زن نیست

پیرمرد :

اینجا نه زنی وجود داره نه کسی زنی می خواد

جوان :

لا اله الا ...، پس اینجا چی

پیرمرد :

بابا اینجا مجلس جشن و سرور

جوان :

جشنه ؟

پیرمرد :

بله آقا جشنه

جوان :

آقا خیلی معذرت می خواهم از حضار محترم این را زودتر می گفتی اول یک کف مرتب برای عروس و دوماد بزنید، محکم بزنید ماشاا... بزن، باریک ا... بگو بینم فامیلت چی ، یک کارت عروسی بده به من ، من از طرف خودم اصالتاً و وکالتاً همسایگان و بستگان و سایر آشنایان و فامیل و تمام کسانی که قدم رنجه فرمودند تشریف آوردند تبریک می گم ، یک کف مرتب برای عروس و دوماد بزنید بزن بزن زودتر محکمتر.

 عوض اینکه به کردار غلط دست بزنید                   برای عروس و دوماد کف کف... کف بزنید

پیرمرد :

آقا... آقا ببخشید داشتم برنامه اجرا می کردم ها...آقای...( صاحبخانهآقای مجری این چه وضعیته

جوان :

( میانسال که از وضع به وجود آمده به شدت عصبانی شده، با اعتراض به طرف صحنه می رود )

همین کارها را می کنید که جوانها از این مجلس ها فراری هستند دیگه ، آقا این بنده خدا زحمت کشیده مطلب آماده کرده، شما آمده اید وسط برنامه میکروفونش را می کشید ، آخه این چه وضعیه حاج آقای ... ( صاحبخانه ) این دوست شما که آبروتون را برد .

میانسال:

حالا مگه چطور شده آقا، ایشون مال همین مجلسه یک کمی دیرتر و زودتر فرقی به حالش نداره، من باید با این پا دردم تا آخر شب ده تا مجلس برم .

پیرمرد :

اون وقت شما با این رفتارتون توقع دارید همه پای منبرتون هم بنشینند و کیف هم بکنند. کدوم جوونی این رفتارها را قبول می کنه ؟

میانسال:

مگه خوندن من چشه آقا، اصلاً ما قدیمی ها یه جوری می خونیم همه پسنده. هیچ کس از خوندن ما بدش نمیاد. همین جوونها ، نه همین جوونها رو ببین خیلی هم خوب کف می زنند .یک کف به افتخار آقا بزنید... هان.. هان...  باریک ا...

پیرمرد :

همین دیگه، شما دل خوش کردین به چهار تا جوونی که شما بخونید یا نخونید، مشتری این مجلس ها هستند آخه این برخورد شما، کدوم دین کمرنگی رو پر رنگ می کنه ؟ هیچ کدوم از ماشین هایی که توی خیابون،  صدای نوارشون به آسمون بلنده را رو جلوی این مجلس وا می ایستاند ؟

میانسال:

خیلی خوب آقا جون، ترش نکن، مزاح کردم شب عیدی لب مردم خندون بشه . البته من مجلس دیگه هم باید برم، امّا شما صحبتتون رو تمام کنید، من بعدش می خونم . حقیقتش من یک ربعی هست که اومده ام دیدم اونقدر مجلس جدّی و خشکه که انگار یادتون رفته امشب شب عیده. آقای محترم اول اخم هاتون رو باز کنین بعدا حرفاتون را ادامه بدین. منم اگر چیزی بلد باشم عرض می کنم

پیرمرد :

می بخشید آقا، من واقعاً فکر کردم شما می خواهید مجلس رو بهم بریزید که خودتون بخونید و برید

میانسال:

نه جونم، شما فرمایشتون رو بفرمایید استفاده می کنیم. اگر به من هم یه صندلی بدن، منم اینجا می نشینم

پیرمرد :

( صندلی می آورند و پیرمرد می نشیند میانسال  حالا به صحنه نزدیک تر شده )

بله آقا، داشتم عرض می کردم که، وقتی همسر من مریضه ، هر عقل سلیمی می گه باید بردش دکتر و درمانش کرد . نمیشه دست روی دست گذاشت و نشست که امام زمان به فریادش برسه . مریض باید دارو بخوره ، پرهیز کند ، برای اینکه  سلامتی شو به دست بیاره باید مراقبت بشه. همین طوری که علاج نمیشه .

میانسال:

آقا جون من ، مگه کسی گفته مریض رو نباید دوادرمون کرد . امّا همیشه که دوا و درمون افاقه

نمی کنه. مگه نشنیدی که میگن امام غایب مثل خورشید پس ابر می مونه. خورشید وقتی پشت ابره ، نورش که کم نشده. ابر نمی گذاره به ما برسه . اون داره نور خودشو میده. اون طرف تر آفتابه . حالا آدم عاقل ابرها رو رد می کنه، یا این که می نشینه زیر ابر، چراغ سه فیتیله ای روشن می کنه  ؟

 گناه ها و معصیت های ما حکم همون ابرها رو دارن که  جلوی خورشید رو گرفتن. باید ابرها رو کنار زد تا نور خورشید بتابه و هر درد ناعلاجی درمون کنه .

پیرمرد :

باز هم همون شد که حاج آقا . ببینید اگر شما می فرمایید که ما به جای رفتن به آلمان و دیدن اون پزشک متخصّص، می تونیم با پخش کردن این چهار تا شکلات، منتظر شفای امام زمان بشینیم ، من نمی تونم قبول کنم.

میانسال:

حاج آقا، اجازه می فرمایید من  یه چیزی عرض کنم؟

جوان :

آره جونم بگو

پیرمرد :

آقای عزیز ما هرگز نگفتیم شما دست از درمان خانمتون بکشید . ما می گیم دل به این و اون نباید بست. توی قصه حیدر علی هم، دیدید که امام زمان علیه السّلام به حیدر علی فرمودند: توی اصفهان بمون و با جدّیّت درست رو ادامه بده .هرگز نفرمودند پات رو دراز کن و فقط منتظر کمک ما باش. حالا اگه من یه دکتر مجربی پیشنهاد کنم، که قبلا از کارش نتیجه گرفته باشم، به شما معرفی کنم ، شما خانمت رو نمی بری پیشش؟

جوان :

چرا می برمش

میانسال:

یعنی نمی خواهید به اندازه یک پزشک متخصص به امام زمان توجه کنید؟ بهشون متوسل بشید ، گرفتاری تون روبا ایشون در میون بذارید؟  این حداقل کاری است که از توسّل به ایشون غافل نشیم. امام هم رسم آقایی خودشون رو بلدن . به موقعش هم دست محبتشون رو به سر ما می کشن .حالا من با دوستانم یک واقعه دیگر رو براتون بازسازی می کنیم تا ببینید توی دوران غیبت وظیفه ما در برابر مشکلات چیه

جوان :

( دو صندلی را کنار هم و یک صندلی را کمی دورتر از آن رو به تماشاگران می گذارد یا در صورتی که صحنه از لحاظ ارتفاع اجازه بدهد از دو قطعه پشتی استفاده می شود . بازیگر نقش جوان خودش نقش میرزا ( پیشکار ) را بازی می کند و یک جلیقه می پوشد و عرق چین بر سرش می گذارد . از یک طرف صحنه دو بازیگر یکی به حالت پدر و دیگری به حالت فرزند آماده ی ورود به صحنه هستند و در می زنند )

( ضمن در زدن ) یا ا... آقا تشریف ندارن ؟

پدر :

( ضمن مرتب کردن صندلی ها یا پشتی ها ) بفرمائید ، بفرمائید ( تا نزدیک در ورودی صحنه

 می رود و آنها را به داخل تعارف می کند ) خوش آمدید، آقا الآن تشریف می آورند بفرمائید بنشینید ، بفرمائید .اجازه بدید، تا آقا تشریف میاورند ، من دو تا چای تازه دم برای شما بیاورم .

میرزا

(پیشکار)

زحمت نکشید ( پیشکار خارج می شود ) پسرم شیخ مفید از علمای بزرگ عصر ماست. شیخ الفقهاست. علما اگر توی مساله ای به مشکل بر بخورن، میان محضر ایشون زانوی ادب می زنن، سؤالشون رو از ایشون می پرسن . تو هم زندگی ات رو مدیون ایشون هستی. اگر دستور ایشون نبود، حالا با مادر خدابیامرزت، زیر خروارها خاک خوابیده بودی.این بزرگوار، حق به گردن تو داره. حالا که اولین باره می خواهی مشرف بشی مکّه، ادب کن و دستشون رو ببوس، قول بده میری اونجا، دعاشون کنی .

پدر :

بله ، چشم

پسر :

( سینی چای به دست ) یا ا... یا ا... بفرمایید حاج آقا، بفرمائید ( شیخ را تعارف می کند)

میرزا :

( عبا بر دوش ) سلام علیکم ، بفرمائید آقا ( پس از تعارفات معمول می نشیند )

شیخ :

اگر خدا بخواهد آقا ، قصد داریم با این پسرمان برویم به حج ، آمده ام خدمتتان، عرض ادب و خداحافظی .

پدر :

خدا به شما عوض خیر بدهد. انشاء ا... با حج مقبول برگردید

شیخ :

آقا این پسر من، همان است که فتوای شما نجاتش داد ، ها

پدر :

کدام فتوا ؟

شیخ :

بله، خوب خیلی از آن سال می گذرد. اگر خاطر شریفتان باشد، سالی که مادر خدابیامرزش به رحمت خدا رفت، این بچه تو شکم مادرش بود. آمدیم خدمتتان، سؤال کردیم که چه کنیم. مادر را با بچه خاک کنیم، یا بچه را بیرون بیاوریم و بعدش مادر را خاک کنیم. البته خیلی سال می گذرد.

 نمی دانم یادتان آمد یا خیر

پدر :

بله ... بله ... ( متوحش و ناراحت ) اما من ... فکر می کنم، گفتم مادر و بچه را با هم خاک کنید. نگفتم ؟

شیخ :

چرا فرمودید .

پدر :

( با ناراحتی بیشتر ، در حالی که به فرزند اشاره می کند ) اما شما ... !

شیخ :

بله ... وقتی خدمتتان آمدیم، فرمودید مادر و بچه را با هم دفن کنید. نمی دانید بر من چه گذشت ، دنیا بر سرم خراب شد روز واقعاً سختی بود. همسر و فرزند را با هم از دست داده بودم. به راهروی منزلتان که رسیدم، آرزو می کردم خودم هم با آن ها روانه گور شوم. سر به دیوار گذاشته بودم و گریه می کردم. ناگهان صدایی از داخل منزلتان شنیده شد. کسی با لحنی مهربان و صمیمی خطاب به من گفت : آقا می فرمایند پیش از این که مادر را دفن کنید، بچه را از شکم او خارج کنید. فقط روزنه امیدی گوشه دلم را روشن کرد، که شاید تو آن لحظات تاریک، بتوانم از همسرم تازه گذشته ام یادگاری داشته باشم. به سرعت رفتم قابله آوردم. شکم مادر مرده را شکافت و نوزاد زنده را به دنیا آورد. این جوان که امروز خدمت شما نشسته، همان نوزاد است.به  لطف فتوای به موقع شما، خدا پسرم را برای من حفظ کرد ( شیخ حال دگرگونی دارد گویا دهانش خشک شده نمی تواند سخن بگوید با آشفتگی کلمات متفرقی را برای تأیید و تعارف می گوید )

 

پدر :

بله ... که این طور ... خدا را شکر ... الحمد ... ( و از این دست واکنش ها )

شیخ :

پدر، ظاهراً حال جناب شیخ چندان خوب نیست. بهتره کم کم رفع زحمت کنیم .

پسر :

بله، مقصود خداحافظی بود و عرض ادب . با اجازه ما دیگه مرخص می شیم. می بخشید دیگه، اگر بدی و زشتی از ما دیدید، ما رو حلال کنید .

 

پدر :

( در اثنای جملات قبل، پدر و پسر برمی خیزند و با شیخ روبوسی می کنند و از صحنه خارج می شوند. اما حال شیخ دگرگون است. از خود بی خود و بی تاب است. پیش خدمت در آستانه در، با آنها روبه رو می شود. آنها را مشایعت می کند و برای بردن استکان های چای وارد صحنه می شود. در اثنای این اتفاقات، پیرمرد مدّاح که مشغول نوشتن چیزی بر روی یک قطعه کاغذ بوده، نوشته خود را تمام می کند، مجری برنامه را صدا می کند و کاغذ را به او می دهد. به شکلی که کمتر جلب توجه حضار را بکند، صحنه را ترک می نماید .

( با آشفتگی ) میرزا، از امروز دیگر کسی را به منزل راه نمی‌دهی. نه طلبه‌ها و نه مردم.

شیخ :

طوری شده آقا ؟

میرزا :

( در حالی که صحنه را ترک می کند ) غروب هم به مدرسه برو و اعلام کن از فردا درس خارج هم تعطیل است .

شیخ :

 

( با تعجب ) لا اله الا ا... ( ضمن برداشتن استکان ها و خروج از صحنه ) خدا عاقبتمان را به خیر کند.

میرزا :

( می تواند جلیقه را از تن درآورد و عرق چین را از سرش بردارد ) شیخ مفید، که متوجه اشتباهش در فتوا شده بود، در خانه خودش را بر روی عالم و عامی بست، تا مبادا دوباره چنین اشتباهی را مرتکب بشه. اشتباهی در فتوا که اگر به اون عمل کرده بودند، یک نوزاد نزدیک تولد صاحب روح، را با مادرش به خاک سپرده بودند. و جوان برومندی که اون روز دیده بود، چیزی جز چند استخوان پوسیده نبود. مردم، علما و طلاب، هر چه به منزل شیخ مراجعه می کردند، درهای خانه به روشون بسته بود و جواب رد می شنیدند. اما پس از مدتی، مردم یک روز شیخ مفید را دیدند، که از خانه خارج شد و درس و بحث را ، دوباره از سر گرفت و در خانه اش هم مثل گذشته به روی مردم باز شد. همه متعجب بودند، آن همه احتیاط که باعث شده بود شیخ در خانه اش را به روی همه ببنده، چطوری رفع شد، که امروز مثل گذشته به درس و مدرسه بازگشته ( پدر وپسر در حالی که بغچه بسته ای در دست پسر است، وارد صحنه می شوند ) 

جوان :

بغچه را درست ببند که باز نشه، میرزا که آمد دم در، بغچه را بده و برویم ( به حالتی که در خانه را می زنند، به گوشه ای از صحنه می کوبند ) 

پدر :

( از پشت صحنه ) کیه آمدم ... سلام علیکم حاج آقا ( با پدر روبوسی می کند ) به به  سلام علیکم حاج آقای جوان. حجکم مقبول سعیکم مشکور. بفرمائید، بفرمائید تو .

میرزا :

نه مزاحم نمی شیم.  پسرم برای شما و آقا، سوغات ناقابلی خریده، آورده تقدیم کنه.

پدر :

از آب گذشته است، قابلی نداره ( بغچه را به میرزا می دهد )

پسر :

صاحبش قابله ( بغچه را می گیرد ) همین مهمه، که اونجا به فکر من و آقا بوده اید. دست شما درد نکنه. راستش ما هم اینجا خیلی به فکر شما بودیم .

میرزا :

چطور ؟

پدر :

می‌دونید، آخه از روزی که شما خداحافظی کردید و رفتید، آقا در خونه رو به روی همه بستند. خونه‌نشین شدند. تا مدتی نه به مدرسه می‌رفتند و نه جواب سؤالات مردم رو می‌دادند.

میرزا :

آخه چرا ؟

پسر :

برای این که آقا می گفتند، اگر بنا باشد ما توی فتوا دادن اینقدر اشتباه داشته باشیم، همان بهتر که دیگه فتوا ندهیم و کسی را به خطا و اشتباه نیندازیم .

میرزا :

مگه آقا چه فتوای اشتباهی دادن؟

پدر :

یعنی شما نمی دو نید ؟

میرزا :

چی رو؟

پدر :

آقا فرمودند، موقع تولد این آقا زاده، کسی را دنبال شما نفرستادند. فتوای ایشان همان بوده که به شما گفته اند. این حضرت ولی عصر بوده اند، که شما را موقع رفتن راهنمایی کرده‌اند تا بچه را از شکم میت خارج کنید .

میرزا :

عجب، که این طور. لابد آقا به خاطر همین هم دست از فتوا برداشتند !

پدر :

خوب بعدش چی شد ، حالا چه می کنند ؟

پسر :

بله، چند وقتی در خانه آقا به همین دلیل بسته بود. تا این که حضرت ولی عصر طی نامه‌ای به آقا، امر فرمودند، بر شماست که فتوا بدهید و مشکلات مردم را پاسخگو باشید. و بر ماست که شما را در خطاها و اشتباهات دستگیری کنیم . شیخ، در خانه ات را به روی مردم باز کن و وظیفه ات را انجام بده .

میرزا :

حالا کار آقا مثل گذشته است ، مردم را به خانه راه می دهند ؟

پسر :

بله پسرم .

میرزا :

الحمد ... ، خدا را شکر ، آقا میرزا، این ناقابل را برای آقا ببرید. ما مرخص می شویم خداحافظ شما ( میرزا بغچه را می گیرد . خداحافظی آنها را پاسخ می دهد و هر کدام از سویی خارج می شوند )

پدر :

این همان آقایی ست که حدیث مشهور امام عصر را نقل کرده : انا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم و لو لا ذلک لنزل بکم اللاواء و اصطلمکم الاعداء  یعنی ما در توجه و رسیدگی به شما از چیزی فرو گذار نمی کنیم. و شما را از یاد نمی بریم. اگر غیر از این بود سختی ها به شما هجوم می آوردند. و دشمنان شما را نابود می کردند .

جوان :

( خطاب به میانسال ) می دونید معنی این حدیث چیه آقا . معنیش اینه که وقتی شما یک پدر عالم توانای بصیر به همه چیز و همه کس داشته باشید، که هیچ وقت مهربانی اش رو از شما دریغ نکنه، طبیعیه که قبل از همه مشکلاتتون رو با او درمیون می گذارید . چنین ارتباطی به این معنا نیست که دست از درمان همسرتون می کشید و فقط منتظر می نشینید که پدرتون مریض رو خوب کنه . هم درمان رو انجام می دید و هم ارتباط عاطفی و کلامی تون رو با اون پدر مهربون قطع نمی کنید . اون پدر مهربون هم با قدرت ولایت خودش، هرچی که صلاح فرزندانش باشد از اونها مضایقه نمی کنه.

می خواهد شیخ مفید باشه، یا اون طلبة روستایی مبتدی . پدر مهربون شیعه ، به ما نزدیک تر از اونه، که ما رو نبینه و از وضع ما مطّلع نباشه. فقط کافیه ما از او غافل نباشیم و درست به دامنش چنگ بزنیم 

جوان :

البته ...می بخشید آقا. بین صحبت های شما، پسرم یه برگه کاغذ برای من آورده .گفتم شاید در موردش اینجا صحبت کنم بد نباشه . این یک پرینت از یک ای میله ،که امروز برای من فرستادن، الان به دست من رسید . اون پزشک معالجی که قرار بود ما برای درمان خانم برویم آلمان پیشش، برای من ای میل فرستاده،  که هفتة بعد خودش داره میاد تهران . از من خواسته منتظر باشیم مریض رو همین جا ویزیت می کنه .

میانسال:

خوب خدا را شکر . الحمد... که راه شما نزدیک شد و دکتر خودش داره میاد سراغ مریض . حالا همگی برای سلامتی مریض های اسلام یه صلوات بفرستید .

جوان :

ببخشید می خواستم بپرسم اون آقایی که اومده بودند بخونند رو نمی بینم . تشریف بردند ؟

میانسال:

بله عجله داشتند ، به مجلس بعدی شون برسند . این ورقه رو نوشتند گفتند بدهم به شما ( خطاب به جوان )

مجری برنامه :

نوشته اند که ، دوست عزیز، از آنجایی که بحث شما خیلی جالب است و استفاده اش بیشتر از خوندن منه. و من عجله دارم به برنامه های بعدی ام برسم . با این بیت شعر تو بحثتون شریک   می شوم و شما را به خدای بزرگ می سپارم .

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد کن               که خواجه خود روش بنده پروری داند      

جوان :

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:39  توسط   | 

 

غـرفـه كـودكـان

 

 

الف : شرايط مكاني :

v جايگيري غرفه از لحاظ ورود و خروج : مكان غرفه از لحاظ در ورود و خروج بايد تنها داراي يك در باشد تا به اين ترتيب كنترل ورود و خروج كودكان به سهولت صورت پذيرد و داراي امنيت بيشتري باشد. در ضمن حداقل يك نفر بايد مسئول كنترل و ثبت نمودن نام كودكان در هنگام ورود و خط زدن اسم كودكان در هنگام خروج آنها باشد و تحويل آنها به والدينشان را به دقت تحت كنترل داشته باشد.

v تزئينات محيطي بايد كاملاً براي كودكان به صورت چشمگير باشد و داراي رنگ‌هاي شاد بوده و از ماكت شخصيت‌هاي كارتوني آشنا نيز مي‌توان استفاده نمود.

v نور پردازي به صورت زيادي جهت نماياندن تزئينات و جلوه بخشيدن به آنها موثر است.

v صدا بايد به صورت كامل محيط غرفه كودكان را احاطه نمايد تا در هنگام اجراي برنامه صداي مجري را همه بشنوند، زيرا كودكان سروصداي زيادي ايجاد مي‌نمايند.

v مدت زمان اجرا بسته به شرايط برنامه ريزي و مدت مجموعه ساير غرفه‌ها به گونه‌اي بوده كه خسته كننده نباشد.

v امكانات رفاهي در مواقع حساس از قبيل : سرويس بهداشتي در دسرس كودكان قرارگرفتن مكان غرفه در جايي كه در مواقع ضروري بتوان به والدين كودكان دسترسي داشت وجود جعبه كمك‌هاي اوليه وجود خوراكي‌هايي كه كودكان نوعاً علاقه دارند تا در مواقعي كه بيتابي مي‌كنند آنها را بشود آرام كرد.

 

 ب : شرايط اجرا كننده :

v لباس افراد اجرا كننده اعم از مجري، مسئول غرفه و اجراكنندگان برنامه قطعاً متفاوت خواهد بود. اما افرادي كه مسئول خنداندن و سرگرم كردن كودكان هستند بايد از لباس‌هايي با رنگ‌هاي شاد استفاده كنند‌.

v از وجود افرادي كه در نگهداري كودك داراي تجربه بوده و افرادي كه داراي صبر و حوصله زيادي مي‌باشند مي‌بايست استفاده نمود. در غير اين صورت با مشكل مواجه خواهند شد و خاطره بدي در ذهن كودكان باقي می‌ماند. رعايت ادب و احترام و مشورت با يك روانشناس كودك نيز پيشنهاد مي‌گردد.

v نحوه بيان اجرا كنندگان كاملاً مودبانه و با حوصله و در حد سن كودكان باشد.

 

پ : وسايل كمك آموزشي :

v بهتر است از انواع وسایل کمک آموزشی به صورتی که کاملاً ساده باشند و به شکل انواع بازیهای مهیج و دوست داشتنی برای کودکان باشد استفاده شود و در زمانی که قرار است کودکان باید به داستان‌گویی و نمایش توجه کنند وسایل بازی جمع شود و دور از دید کودکان قرار گیرد.

 

ت : نمونه های اجرا شده :

نمونه‌های اجرا شده این نوع برنامه‌ها، استفاده از فیلم جشن بچه‌های پیش‌دبستانی و دبستانی غیر کلاسی می‌باشد.

 

ث : محتوای مطالب :

محتوای مطالب باید ساده و کاملاً قابل فهم برای کودکان بوده و بهتر است از نمایش خنده‌دار و داستان‌گویی به صورت جذاب و شیرین استفاده شود.

 

ج : پذیرایی :

استفاده از خوراکیها در ظروف یکبار مصرف و سالم و عدم استفاده از ابزار تیز در ظرف غذا و یا در محیط. نوع خوراکیهایی که به کودکان داده می‌شود باید خوردن آنها سهل و راحت باشد و نیز بهداشتی بوده و ریخت و پاش زیادی نداشته باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:37  توسط   | 

 

 

 

فهرست کتاب های غرفه سوم :

وظایف شیعیان

 

 

 

1- آیین انتظار

نویسنده : علی اکبر تلافی

انتشارات : نباء

خلاصه : در این کتاب با استناد به روایت های شیعی معنی انتظار و برخی از وظایف مهم منتظران را تذکر داده

 

2- به پای محور هستی

نویسنده : حسین فریدونی

انتشارات : نباء

خلاصه : موضوعاتی مانند نقش امام در هستی و رابطه شب قدر با امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و برخی از وظایف ما در قبال آن حضرت مورد بررسی قرار گرفته است

 

3- بیایید او را یاری کنیم ...

نویسنده : مهدی قندی

انتشارات : بهار افشان

خلاصه : گرفتاری های امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و رهنمود هایی برای یاری آن بزرگوار در روزگار غیبت

 

4- تمنای ظهور

نویسنده : احمد قندی

انتشارات : دیار

خلاصه : خلاصه ای از سه باب از ابواب هشتادگانه مکیال المکارم است. و خواننده را نسبت به انجام و ظایفش نسبت به آن حضرت تشویق و ترغیب می کند

 

5- شیوه های یاری قائم آل محمد (علیه السلام)

نویسنده : محمد باقر فقیه ایمانی

انتشارات : عطر عطرت

خلاصه : راه های یاری و نصرت امام زمان (علیه السلام) بطور مفصل و مستند بیان شده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:36  توسط   | 

غرفه سه

دعا برای امید

 

جایگاه امام عصر (عج) در زندگی ما ؛

از وقتی که مسجد النبی ساخته شد، پیامبر اکرم (ص) در موقع ایراد خطبه و سخنرانی برای مسلمانان، بر تنه‌ی درخت خرمایی که در مسجد باقی مانده بود تکیه می‌دادند؛ منتها وقتی جمعیت زیاد شد اصحاب پیشنهاد کردند که منبری برای رسول خدا ساخته شود تا همگان به آسانی بتوانند آن حضرت را ببینند.

اولین جمعه‌ای که پیش آمد رسول اکرم جمعیت را شکافتند و با پشت سر گذاشتن آن ستون نخل به طرف منبر رهسپار شدند. همین که بر عرشه‌ی منبر قرار گرفتند یک باره صدای ناله ستون خشکیده بلند شد. رسول خدا از  منبر به زیر آمده و ستون را در بغل گرفتند و دست مبارک بر آن کشیدند و فرمودند: آرام باش! سپس به طرف منبر برگشته خطاب به مردم فرمودند:

«ای مردم! این چوب خشک نسبت به رسول خدا اظهار علاقه و اشتیاق می‌کند و از دوری وی محزون می‌گردد؛ ولی برخی از مردمان باکشان نیست که به من نزدیک شوند یا از من دور گردند! اگر من او را در بغل نگرفته و بر آن دست نکشیده بودم تا روز قیامت از ناله خاموش نمی‌شد.»

آری درختی خشک لحظه‌ای از پیامبر (ص) دور شد و صدای ناله بلند کرد با اینکه آن حضرت را می‌دید. ما را چه شده است که امام زمان خویش را نمی‌بینیم و از او دوریم اما به زندگی عادی خویش سرگرمیم؟ به یاد همه کس و همه چیز هستیم جز امام زمانمان!  

 

سید کریم پینه‌دوز از بخت یارانی بود که توفیق سعادت دیدار ولی غایب خدا، امام زمان (علیه السلام) را در کلبه محقر خود داشت. نوشته‌اند که روزی امام ارواحنافداء از آن مرد سعادتمند پرسیدند:

    «سید کریم! اگر هفته‌ای بگذرد و ما را نبینی، چه خواهی کرد؟»

سید کریم پاسخ داده بود: آقا جان، می‌میرم! حضرت ولی عصر ارواحنافداء نیز فرموده بودند:

    «اگر این گونه نبود به سراغت نمی‌آمدیم.»

 

تعارف را کنار بگذاریم؛ اگر به راستی چنین حالتی به برخی شیعیان (نه همه آنها) دست بدهد و فراق و هجران آن حضرت دست‌کم گروهی از دوستان را اندوهگین و بیقرار سازد، به سعادت وصال و حضور ایشان نخواهیم رسید؟

داستان ما داستان صغیری است که پدر خویش را از دست می‌دهد. او به دلیل عدم بلوغ فکری، نمی‌داند به چه بلا و محرومیتی گرفتار شده است؛ اما بزرگترها که عمق مصیبت را می‌فهمند- برای وی اظهار دلسوزی می‌کنند. به بیان امام عسکری(علیه السلام) :

«سخت‌تر از یتیمی که پدرش را از دست داده، آن یتیمی است که از امامش بریده شده است و نمی‌تواند به او برسد (و بدو دست‌رسی ندارد).»

 

در برخی روزنامه‌ها ستونی به نام «جویندگان عاطفه» وجود دارد. بارها دیده شده