تبليغاتX
MONJI - سوگنامه حضرت زهرا سلام الله علیها 3

شبی پیش از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم)

     پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) شب قبل از وفات خود امیر مومنان و فاطمۀ زهرا وامام حسن وامام حسین (علیهم السلام) را نزد خویش خواند ودور از چشم نامحرمان آنان را از نقشه ها وتوطعه هایی که درپیش است خبردار نمود. سپس به امیر مومنان(علیه السلام) فرمود:

     اینک زمان جدایی فرا رسیده است تورا به خدا می سپارم گریه واندوه من تنها برای تو وفاطمه (علیها سلام)است؛ اینان همگی عزم آن دارند تا بر شما ستم کنند.

     پس آنگاه فاطمه(علیها سلام) را دربر گرفت و سر او را بوسید وفرمود:

پدرت فدایت باد . سپس صدای گریۀ فاطمه (علیها سلام(بلند شد. و دیگربار پیامبر(صلی الله علیه وآله) او را در آغوش کشید وفرمود: به خدا سوگند خدا انتقام تورا خواهد گرفت وبرای خشم تو غضب خواهد نمود .

     وای، وای، وای بر آنها که برتو ستم می کنند .

     سپس پیامبر(صلی الله علیه وآله) خود نیز گریست.

     بعد از وفات پیامبر(صلی الله علیه وآله) ماجرای سقیفه پیش آمد . سقیفه محلی بود که مهاجرین و انصار و آنانی که کلام پیامبر برایشان اهمیتی نداشت و حق اهل بیت (علیهم السلام) را که خدا برایشان قرار داده بود، از یاد برده بودند، دورهم جمع شدند وهنوز بدن مبارک پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) کفن و دفن نشده بود، برای خود خلیفه انتخاب کردند. با اینکه پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به غیر ازحجَّة الوداع (که امام علی(علیه السلام) را علنی جانشین خود معرفی کرده بودند) چندین وچند بار امیرالمومنین(علیه السلام) رابرای جانشینی خودانتخاب کرده بودند.      

بنا به روایت بخاری که یکی از شش عالم بزرگ اهل سنت می باشد، عمر بن خطاب داستان سقیفه را چنین بیان کرد:

     وقتی که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) از دنیا رفت، ازخبرهایی که به ما رسید، یکی این بود که انصاردرسقیفۀ بنی ساعده اجتماع کردند.من هم به ابوبکر پیشنهاد کردم که بیا تا ما هم به برادران انصار خود بپیوندیم. ابوبکرموافقت کرد وما، همراه یکدیگر، خود را به سقیفه رساندیم. علی(علیه السلام) و زبیرو همراهان ایشان با ما نبودند. هنگامی که به سقیفه رسیدیم متوجه شدیم که طایفۀ انصار مردی را که در گلیمی پیچیده  بودند ومی گفتند سعدابن عباده است و تب دارد، با خود به آنجا آورده بودند. ما درکنارایشان نشستیم وسخنران آنها برخاست، وپس از حمد وسپاس خدا، گفت: ما یاران خداییم ونیروی رزمنده وبه هم فشردۀ اسلام؛ اما شما گروه مهاجران، مردمی به شمارۀ اندک هستید و... .

     من(عمر) خواستم درپاسخ او چیزی بگویم که ابوبکر آستینم را کشید وگفت: خونسرد باش. پس خودش ازجای برخاست وبه سخن پرداخت. به خدا قسم که او درسخن خویش هیچ نکته ای را که من می خواستم بر زبان بیاورم فروگذارنکرد؛ یا همان را گفت، یا بهتراز آن را برزبان آورد. او گفت: ای گروه انصار، آنچه را ازخوبی وامتیازات خود برشمردید، بی گمان، اهل وبرازندۀ آن هستید. اما خلافت و فرمانروایی، تنها، درخورقبیلۀ قریش است، زیرا که آنها از لحاظ شرافت وحسَب و نسَب مشهورند ودرمیان قبایل عرب ممتاز. اینست که من، به خیرخواهی شما، یکی از دو تن را پیشنهاد می کنم تا هریک را که بخواهید به خلافت انتخاب وبا او بیعت کنید.

     این بگفت ودست من وابوعبیده را گرفت وبه آنان معرفی کرد. تنها این سخن آخر او بود که از آن خوشم نیامد. دراین هنگام، یکی ازانصاربرخاست وگفت: من درمیان شما گروه انصار به منزلۀ آن چوبی هستم که پشت شتران را با آن می خارانند ودرختی که به زیر سایه اش پناه می برند. حال که چنین است، شما مهاجران برای خود فرمانروایی برگزینید وما هم برای خود زمامداری انتخاب می کنیم.

     درپی این سخن، بگومگو وسروصدا ازهرطرف برخاست وچند دستگی و اختلاف به شدت ظاهرگردید. من ازاین موقعیت استفاده کردم وبه ابوبکر گفتم که دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم. اوهم دستش را پیش آورد ومن با او بیعت کردم. پس از اینکه ازکاربیعت با ابوبکر فراغت یافتم، به سوی سعدبن عباده هجوم بردیم... .

بعداز همۀ این حرف ها، اگرکسی بدون کسب نظر ومشورت با مسلمانان، با مردی به خلافت بیعت کند، نه از او پیروی کنید ونه ازبیعت گیرنده؛ که هردو مستحق کشته شدن اند.

     بالاخره اهل سقیفه که منصب جانشینی پیامبر را که منصبی بود الهی، چون گوشت غربانی به هر که می خواستند می سپردند، تا سر انجام ابوبکر را برای خلافت انتخاب کردند. بعداز این ماجرا دنیا پرستانی که منصب جانشینی رسول الله را چون پادشاهی یافته بودند از هیچ کاری برای بیعت گرفتن فرو گذاری ننمودند و زر و سیم و یا زور و شمشیر کار خوش را سامان دادند اما هر چه کوشیدند تا امام علی(علیه السلام) با ابوبکر بیعت کند موفق به انجام این عمل نشدند؛ تا اینکه ماجرای غم انگیز حمله به خانۀ حضرت زهرا(علیها سلام) و به آتش کشیدن در خانۀ ایشان و ... را سبب گشتند.

 

اولین یورش به خانۀ وحی

     بنا بر سفارش پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)، امیرالمومنین (علیه السلام) مامور به انجام سه کار گردید: 1- کفن و دفن بدن مبارک پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)، 2- جمع آوری قرآن، 3- مراقبت از جان امام حسن و امام حسین علیهم السلام. لذا در همان زمان بود که نامحرمان به اسلام فرصت را غنیمت شمرده و به صقیفه رفتند، و کردند آنچه را که می خواستند انجام دهند. لذا امیرالمومنین (علیه السلام)  تنها ماند. گروهی ازبنی هاشم ومهاجرین وانصاربه همراه عباس و زبیر و مقداد و... - که ازبیعت با ابوبکر ناراضی بودند – به منظور مخالفت باوی نزد آن امام جمع شدند. آنان می خواستند با امیرالمومنین(علیه السلام) بیعت کنند.

    عمر همراه گروهی نزد آنان رفت وگفت:

    می بایست با ابوبکر بیعت کنید؛ زیرا مردم با او بیعت کرده اند. وی سپس این افراد را به اجبار نزد ابوبکر برد وپس از تهدید به قتل از آنان به اکراه بیعت گرفت (گرچه دربسیاری از روایات چنین آمده است که بنی هاشم ویاران باوفای امیرمومنان(علیه السلام) نیز هنگامی بیعت نمودند که آن حضرت مجبور به بیعت شد)

یورش دوم هنگام جمع آوری قرآن   

    امیرمومنان علی (علیه السلام) پس ازبازگشت به خانه بنابر توصیۀ پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) درخانه نشست وبه جمع آوری قرآن مشغول گردید.

    بنا به گفتۀ نویسندگان اهل سنت گروهی از مخالفان خلافت ابوبکر نزد آن حضرت رفت وآمد می کردند؛ عمر نزد زهرا(علیها سلام) رفت وهشدار داد:

    اگراینان بار دیگر در اینجا جمع شوند دستور می دهم خانه را همراه آنان به آتش کشند.

     فاطمه(علیها سلام) کنار درب منزل ایستاد وفرمود:

.... و بدتراز شما اجتماعی سراغ ندارم؛ بدن پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را نزد ما وانهادید و از پیش خود تصمیم گرفتید؛ بدون آنکه با ما مشورت کنید، حق ما را نادیده انگاشتید. گویی نمی دانید پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) درغدیرخم چه فرمود! به خدا سوگند! آن روز پیمان ولایت را بست تا امیدتان را قطع کند؛ لیکن شما واسطۀ بین خود و پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را قطع کردید. کافی است که خدا بین ما وشما دردنیا وآخرت حاکم باشد.

    امیرمومنان(علیه السلام) وقتی موقعیت بعد از پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را اینطور دید ، شبانه به در خانۀ یاران پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) رفت و آنان را قسم داد تا حق او را رعایت کرده و او را یاری نمایند. ولی هیهات و صد افسوس که تنها چهار نفر (سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر) اورا اجابت نمودند.

 

خدایا رها کن آنانی را که علی علیه السلام را رها کردند

 

وحشیانه ترین هجوم

     عمر و همراهیانش به دستور ابوبکر به درخانۀ وحی رفته و دستور داد تا هیزم جمع آوری کنند وسپس گفت: قسم به آنکه جانم دردست اوست! ازخانه خارج شوید وگرنه خانه را به آتش خواهم کشید.

     درخانه عده ای از بنی هاشم ویاران امام و همچنین زهرا، حسن، حسین(علیهم السلام) حضور داشتند. ضمن اینکه حضرت زهرا(علیها سلام) به حضرت محسن(علیه السلام) باردار بودند.

     جمعیت با هیزم وآتش به قصد سوزاندن خانۀ امیرمومنان (علیه السلام) به راه افتادند. عمر شعله ای آتشین به دست گرفت و می گفت: اگربیعت نکنند خانه را برسرآنها به آتش می کشم.

گفتند: فاطمه(علیها سلام) دراین خانه است، اورا نیز می سوزانی ؟!!

گفت: من با فاطمه برخورد خواهم کرد . همچنین گفت: پسر ابوطالب! درب را باز کن. بیرون بیا وآنچه مسلمانان بدان اتفاق کرده اند، پذیرا باش وگرنه تورا می کشیم! فاطمه(علیها سلام) پشت درآمد وفرمود: ای گمراهان! ای منکران خدا و پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) چه می گویید وازجان ما چه می طلبید؟

     پس از لحظاتی عمردستورداد تا خانه را به آتش بکشند.

     فاطمه(علیها سلام) با صدای بلند فرمود:

« ای پدر! ای رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم)! پس ازتوچه بلاها از عمر و ابوبکرکشیدیم؟!

     در می سوخت و دود خانه را فرا گرفته بود. فاطمه (علیها سلام) پشت در ایستاده بود و مانع ورود آنها به خانه می شد. عمر با تازیانه بربازوی فاطمه(علیها سلام) زد؛ تازیانه دوربازوی او پیچید وجای آن چون بازوبندی سیاه شد؛ سپس با لگد به درخانه زد و در را شکست. فاطمه (علیها سلام) در را سپر خود قرار داده بدان چسبیده بود. عمر با لگد بدان زد و فاطمه (علیها سلام) را بین در و دیوار با نفرت و خشم فشرد. میخ در به سینه اش فرو رفت وخون ازآن جاری شد. او با صورت برزمین افتاد؛ زبانه های آتش نیز او را می آزرد؛ و فریاد زد:

 پدر! ای پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله وسلم)! آیا می بایست با حبیبه ودختر تو چنین رفتار کنند؟

آه فضه! مرا دریاب، به خدا فرزندم را کشتند...

     دراین هنگام درد زایمان اورا گرفت و او به دیوار تکیه داد و بچۀ شش ماهه اش محسن را- که در رحم داشت- سقط نمود.

     عمر داخل خانه شد و چنان سیلی به صورت فاطمه (علیها سلام) زد که گوشوارۀ او پاره شد واز زیر مقنعۀ او بر زمین افتاد.

کودکان در زیر تازیانه ها فریاد بر می آوردند و نا مسلمانان آنان را به سیلی امان می دادند.

 

     دیدگان علی(علیه السلام) گویی در کاسه ای از خون غوطه می خورد وبا سر برهنه بیرون دوید وفریاد بر آورد:

فضه! بانوی خود را فریاد رس! او را کمک کن، او در حال سقط فرزند خویش است.

     سپس امیر مومنان (علیه السلام) به سوی عمر شتافت و گریبان اورا گرفت و تکانی داد و اورا برزمین کوبید وخواست او را به قتل رساند در این حال به یاد سفارش پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) - که  در راه خدا صبر کند و با آنان مقابله نکند- افتادند و او را رها کردند.

    آنان گریبان علی (علیه السلام) را گرفتند  و لباس های  آن حضرت را می کشیدند تا به مسجد ببرند... .

 

واین بود رسم ناجوانمردانه ای که باعثِ شاید تمامی اختلافات درتمامی اجتماعات شد.

و بزرگ بانوی عالم به پیشگاه خداوند متعال و پدر بزرگوار خویش پیوست.

و درهمین جا همگی ما دست به دعا برداشته و ازخدای منان فرج مولا و صاحب اختیارمان حضرت حجةابن الحسن العسکری (عجل الله تعالی فرجه) را خواستاریم تا ایشان هم از پس پردۀ غیبت بیرون آیند و انتقام اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) و تمامی کسانی را که خونشان به نا حق ریخته شده را بگیرند.  

                                                                                        ان شاء الله.

دیگر منابع:

اصول کافی نوشته ثقة الاسلام کلینی

احتجاج نوشته شیخ طبرسی

دلائل الامامه نوشته طبری امامی

شرح التجرید نوشته علامه حلی

تلخیص الشافی نوشتهشیخ طوسی

دعائم الاسلام نوشته قاضی نعمان مغربی

مناقب آل ابی طالب نوشته ابن شهر آشوب

أمالی نوشته شیخ مفید

فرائد السمطین نوشته جوینی شافعی

و بسیاری دیگر که در اینجا برای کوتاهی نوشتار از آوردن آنها خودداری می کنیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 17:24  توسط   |