حسین، گنجینه‌دار وحی

حسین علیه السلام، سومین هدایتگر و جانشین پس از رسول خاتم است.

او که خدایش وی را گنجینه دار وحی خود نامید[1]، در سوم شعبان سال چهارم هجری، زمین را به نور وجودش منوّر ساخت[2]  .

پیامبر رحمت، به امر حق، او را «حسین» نامید.[3]  در خانه‌ی وحی به دنیا آمد و در مکتب توحید، در دامان برترین مخلوقات پرودگار، رشد نمود:

پدر بزرگش: حبیب خدا، محمد مصطفی؛

پدرش: ولی خدا، علی مرتضی؛

مادرش: محبوبه‌ی خدا، فاطمه‌ی زهرا؛

و برادرش: معدن علم خدا[4] ، حسن مجتبی.

کُنیه‌اش «ابا عبدالله» - به معنای پدر بنده‌ی خدا - بود تا مایه‌ی مُباهات بندگانی باشد که بندگیِ خدا به جا می آورند؛

و از القاب شریفش، الشهید السعید، رشید، طیّب، مبارک، سبط، وفیّ، زکیّ، تابع لمرضاه الله (پیرو خشنودی خدا) و الدلیل علی ذات الله (راهنما به ذات خدا)[5]  بود تا حجت بر همه‌ی جویندگان هدایت تمام شود؛

و خداوند او را «کلمه‌ی باقیه[6] »ی خود خواند تا همگان بدانند هدایتگران الهی تا قیام قیامت از نسل اویند. [7]

و بدانند چرا مردم بر اساس تبار پاک‏ او نزد خداوند سبحان پاداش و کیفر می‏بینند‏.[8]

و بدانند چرا حبیب خدا  محمد مصطفی  او را دری از درهای بهشت خواند؛ [9]

و بدانند چرا هر که با حسین عناد ورزید، رایحه‌ی بهشت بر او حرام گردید؛ [10]

و بدانند چرا حسین، سرور جوانان بهشت است؛ [11]

و بدانند چرا هر که حسین را دوست بدارد، خداوند او را دوست می دارد. [12]

ادامه نوشته

از خود گذشتگی

از خود گذشتگی

 

از خود گذشتگی


بسم الله الرحمن الرحیم
اجازه بدید که گفتگومون رو با یک سوال آغاز کنیم:
فرض کنید یه غول چراغ جادو دارید که می گه شما می تونید فقط و فقط سه آرزو بکنید و حتما اونها برآورده می¬شن. شما اگر در چنین شرایطی باشید چه آرزویی میکنید؟
(جواب های مختلف را میشنویم)
ما همه این آرزوی خیالی رو دوست داريم ، همه يه وقتايي شايد چنين خيال پردازي اي رو كرده باشيم كه چقدر خوب بود اگه آرزوهام اينجوري برآورده مي شد، چه حس خوبیه که آدم مطمئن باشه آرزوهاش برآورده می شن.
سوال اینجاست که تو یک چنین موقعیتی حاضریم این فرصت رو خرج دیگری کنیم؟

ادامه نوشته

شب تغسیل ماه

شب تغسیل ماه

گزیده ای از کتاب "خدا کند تو بیایی"؛ نوشته‌ی: سید مهدی شجاعی

  

***

آسمان، این‌ شبها كه می‌رسد، عجیب بی‌قراری می‌كند و زمین، داغ دلش تازه می‌شود و زخم شرمش، سر باز می‌كند.

ملكوتیان حق دارند سر بر دیوار عرش بگذارند و های‌های گریه كنند.

و تنها خداست كه می‌تواند، تسلای دل علی باشد.

ماه حق دارد كه گوشه اختفا را بر گریه اختیار كند و ستارگان چه كنند اگر سر بر شانه یكدیگر نگذارند و مصیبت را زبان نگیرند.

آن خانه نمی‌دانم آن شب به چه قدرتی بر پای ایستاده بود، آن مدینه چه مدینه‌ای بود كه چنین مصیبتی را تاب آورد و در هم نشكست، آن چه قبرستانی بود كه سرچشمه عصمت را در خویش فرو برد و دم بر نیاورد، آن چه خاكی بود كه به خود جرأت داد فاطمه را از علی جدا كند؟

چرا آن خانه بر جای ماند؟ چرا مدینه ویران نشد؟ چرا آسمان در خود نپیچید؟ چرا بغض زمین نتركید؟ چرا عالم فرو نریخت؟

چه رازی بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نریخت، مدینه زیر و زبر نشد، عمود خیمه آسمان نشكست و زمین، متلاشی نگشت؟ آفرینش این تحمل را از كجا آورده بود؟

مگر نه زهرا، والاترین محبوبه خداوند بود؟

مگر نه فاطمه، محور كسا بود و بقیه وابستگان او؟ پیامبر پدر او بود و علی همسر او و حسنین فرزندان او ـ سلام‌الله علیهم اجمعین ـ ؟

مگر نه رضای خداوند در گرو رضایت مرضیه بود و غضب خداوند در گرو خشم او؟

مگر نه صدیقه كبری راز آفرینش زن بود، بهانه خلقت نسوان؟

مگر نه پس از خداوند والاترین مقام و عظمت از آن زهرا بود و برترین نوال و بخشش نیز از آن او؟

مگر نه خداوند به فرشتگان فرموده بود: این نوری از نور من است که در آسمانم منزلش بخشیده‌ام و از عظمتم او را آفریده‌ام؟

مگر نه فاطمه شبیه‌ترین بود به رسول خدا؟

مگر نه فاطمه، پاره جگر پیامبر بود و عزیز مسلم خداوند جل و علا؟ مگر نه ...

چه رازی بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نریخت، مدینه زیر و زبر نشد، عمود خیمه آسمان نشكست و زمین متلاشی نگشت؟

آفرینش این تحمل را از كجا آورده بود؟

كسی هست در خانه فاطمه پس از او كه شاید این راز سر به مهر، به دست‌های او گشوده شود. او اسماء است.  محرم اسرار فاطمه است. از او بپرسید، شاید پاسخ بگوید.

بگوید كه: «آری حسنین سر به پای مادر نهاده بودند و پایه‌های عرش را به ضجه‌های خویش می‌لرزاندند. زینب و ام‌كلثوم، كائنات را با موهای خویش پریشان می‌كردند. چروك بر پیشانی آسمان افتاده بود، زمین از درد به خود می‌پیچید، ناله‌های فرشتگان، داغ پیامبر را دوچندان می‌كرد. ولی چه بود آنچه آفرینش را بر پای نگاه می‌داشت؟

در آن شب تغسیل ماه، من دیدم كه علی در مأمن تاریكی، سر بر دیوار خانه فاطمه، سر بر محور آفرینش، سر بر عمود آسمان نهاده بود و زار زار می‌گریست.»

اگر در عاشورا، سجاد ـ علیه‌السلام ـ مشت بر زمین كوفت و آسمان را به آرامش خواند در آن شب علی سر بر دیوار كائنات، ملتقای زمین و آسمان، محور آفرینش می‌سایید و با وجود بی‌قرار خویش، همه را به آرامش می‌خواند.

  

www.mohammadivu.org.MOHR

 

 

متون ادبی تذکری ویژه ماه محرم

متون ادبی تذکری

 
عنواننویسندهکلیکها
حضور بچه‌‌‌ها در مجالس عزاداری امام حسین (ع) عاطفه آذرنوش؛ زهرا مرادی 53
ای چرخ، غافلی که چه بیداد کرده‌ای! (بند 12 از ترکیب بند محتشم کاشانی)   320
بزرگ‌ترین حرکت زائرانه‌ی جهان؛ متنی از روزنامه‌ی انگلیسی «هافینگتون پست» هافینگتون پست 2522
همنشین جانشین خدا آذر طاهری 1961
دو ماهی بر خاک سید مهدی شجاعی 2532
یک نگاه دیگر! سید مهدی شجاعی 1978
سلام بر «ذبح عظیم» مسعود بسیطی 2261
انتخاب با من و توست آذر طاهری 4229
غریب تر از غریب مسعود بسیطی 3093
مروری بر عوامل شکل گیری حادثه عاشورا آفاق ذاكر 4450
نمایشگاه انتخاب مسعود بسيطي 3850
ندای یاری خدا مسعود بسيطي 3353

حسین(ع) از منظر اندیشمندان غیر مسلمان

عنواننویسندهکلیکها
«سلیمان کِتّانی»: محبت و رحمت حسین با کمالات بینهایت اجدادش در کربلا جمع بود. آذر طاهری 1775
«ریمون قسّیس»: جانم به فدای حسین آذر طاهری 1936
«رشاد سلامه»: در مقابل عظمت حرکت حسین (ع) سر تعظیم فرود می‌آورم. آذر طاهری 1544
«جوزف هاشم»: حسین، پیشوای همه انسان‌ها آذر طاهری 1574
«حماسه حسین» اثر شاعر مسیحی، «جرج شکّور» آذر طاهری 1729
«جرج زکی حاج »: یاد حسین، جاودانه چون آیات الهی آذر طاهری 1798
امام حسین در کلام شاعر زرتشتی توران شهریاری 1654
«نصری سلهب»: حسین، قهرمان همه روزگاران آذر طاهری 1769
دهه اول محرم به روایت شاعر مسیحی «بولس سلامه» آذر طاهری 1489
«أنطوان بارا»: شخصیتی مثل امام حسین را نمی‌توان دوست نداشت آذر طاهری 1537
«إدمون رزق»: ایمان حسین و وفاداریِ یارانش الگویی شکوهمند برای همگان در همه اعصار آذر طاهری 1315

ماه محرم

پیشوای رئوف، امام رئوف، امام رضا علیه السلام

تجلّی مهربانیِ ایزد سبحان-هشتمین هدایتگر پس از رسول رحمت-  در یازدهم ذی القعده سال یکصد و پنجاه و سه قمری، زمین را به قدوم نورانی‌اش منور گردانید.[1]

پدرش موسی بن جعفر- هفتمین هدایتگر پس از رسول رحمت- و مادرش نیکوترین زنانِ زمان، ام البنین نجمه نام داشت.

او را «علی» نام نهادند تا کرامت و صبر و رأفتِ امیر نیکان را بار دیگر به یاد زمینیان بیاورد؛ و پروردگارش وی را به لقب «رضا»  آراست چرا که پسندیده خدا در آسمان و زمین بود.[2]

وسعت بی‌کران خُلق نیکویش سبب شد تا به صفات دیگری همچون صابر، فاضل، رضی، وفی، قره العین المومنین[3] ملقّب گردد.هرچند که حُسن و کمال او را نمی‌توان در القاب و اوصاف گنجاند؛ بلکه این القاب هستند که نیکویی و شرافت خویش را از او وام گرفته‌اند.

خورشید وجودش در مدینه نور گستراند و جانهای مومنان را به کلام نورانی‌اش جانی تازه بخشید. مهربانی‌هایش زبان زد دوست و دشمن بود تا آن حد که دشمنان نیز برای عرض حاجت به دامان رئوفش پناه برده، حاجت روا میگردیدند[4].

وجود سراسر رحمتش آنچنان آشکارا از نور علم ایزدی لبریز بود که به عالم آل محمد شهرت یافت.[5] مناظرات حیرت انگیزش با علمای ادیان دیگر سبب شد تا هر مدعای علمی در محضرش کرنش کرده به علم او اعتراف کند. و برخی همچون عمران صائبی زرتشتی را به اسلام رهنمون ساخت.[6]

او که وارث رأفت و سخاوت اجداد پاکش بود، نه تنها در زمان حیات، بلکه پس از شهادتش نیز مأمن حاجتمندان و دلشکستگان بوده و هست.

به بهانه زاد روز نورانی‌اش کلامی چند از سخنان شیرینش را به تشنگان هدایت و معرفت هدیه می‌کنیم:

 

Bullets˜دوستی با مردم، نیمی از عقل است.[7]

˜Bullets پاکیزگی از اخلاق انبیاء است.[8]

˜Bullets سکوت، یکی از درهای حکمت است.[9]

˜Bullets دوست هر کس، عقل او و دشمنش جهل اوست.[10]

˜Bullets بهترین بندگان خدا آنان هستند که: هرگاه نیکی می‌کنند، شاد می‌شوند؛ و هر گاه مرتکب امر ناپسندی می‌شوند، طلب بخشش می‌کنند؛ و هرگاه به آنها چیزی عطا می‌گردد، شکرگزاری می‌نمایند؛ و هر گاه بلایی می‌بینند، صبر پیشه می‌کنند؛ و در هنگام خشم عفو می‌نمایند.[11]

˜Bullets به راستی کسی که در پی افزایش رزق و روزی[حلال] است تا با آن خانواده خود را اداره کند، پاداشش از مجاهد در راه خدا بیشتر است.[12]

˜Bulletsصله رحم را به جا آور گرچه با نوشیدن جرعه‎ای آب باشد.[13]

˜Bullets کمک تو به ناتوان بهتر از صدقه دادن است.[14]

Bullets˜سخاوتمند، از طعام مردم می‌خورد تا آنها نیز از طعامش بخورند و بخیل از طعام مردم نمی‌خورد تا کسی از طعام او نخورد.[15]

˜Bullets برای بخیل، آسایشی نیست؛ و برای حسود، لذت و خوشی نیست.[16]
www.mohammadivu.org.MOHR



[1] - در ولادت ایشان یازدهم ذی الحجه و یازده ربیع الاول نیز ذکر شده است.

[2] - " ... بَلِ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى سَمَّاهُ الرِّضَا لِأَنَّهُ كَانَ رِضًى لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي سَمَائِهِ وَ رِضًى لِرَسُولِهِ وَ الْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ فِي أَرْضِه‏...":عیون الاخبار، ج 1، ص 13.

[3] -  عیون الاخبار، ج2، ص 250.

[4] - منتهی الامال، ج 2، تاریخ حضرت رضا، بخش کرامات حضرت رضا.

[5] - بحارالانوار، ج 49، ص 100.

[6] - عیون الاخبار، ج 1، ص 177، باب ذكر مجلس الرضا ع مع أهل الأديان و أصحاب المقالات في التوحيد عند المأمون‏.

[7]- "التَّوَدُّدُ إِلَى النَّاسِ نِصْفُ‏ الْعَقْل‏": تحف العقول، ص 443.

[8] - "مِنْ أَخْلَاقِ الْأَنْبِيَاءِ التَّنَظُّفُ": همان.

[9] - "الصَّمْتُ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْحِكْمَة": همان.

[10] - صَدِيقُ كُلِّ امْرِئٍ عَقْلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهْلُهُ. همان.

[11] - "وَ سُئِلَ عَنْ خِيَارِ الْعِبَادِ فَقَالَ ع الَّذِينَ إِذَا أَحْسَنُوا اسْتَبْشَرُوا وَ إِذَا أَسَاءُوا اسْتَغْفَرُوا وَ إِذَا أُعْطُوا شَكَرُوا وَ إِذَا ابْتُلُوا صَبَرُوا وَ إِذَا غَضِبُوا عَفَوْا":تحف العقول، ص 445.

[12] -"إِنَّ الَّذِي يَطْلُبُ مِنْ فَضْلٍ يَكُفُّ بِهِ عِيَالَهُ أَعْظَمُ أَجْراً مِنَ الْمُجَاهِدِ فِي سَبِيلِ اللَّه": همان.

[13] - "صِلْ رَحِمَكَ وَ لَوْ بِشَرْبَةٍ مِنْ مَاءٍ": تحف العقول، ص 445.

[14] - "عَوْنُكَ لِلضَّعِيفِ مِنْ أَفْضَلِ الصَّدَقَة": تحف العقول، ص 446.

[15] - "السَّخِيُّ يَأْكُلُ مِنْ طَعَامِ النَّاسِ لِيَأْكُلُوا مِنْ طَعَامِهِ وَ الْبَخِيلُ لَا يَأْكُلُ مِنْ طَعَامِ النَّاسِ لِئَلَّا يَأْكُلُوا مِنْ طَعَامِه": همان.

[16] -" لَيْسَ لِبَخِيلٍ رَاحَةٌ وَ لَا لِحَسُودٍ لَذَّةٌ وَ لَا لِمَلُولٍ وَفَاءٌ وَ لَا لِكَذُوبٍ مُرُوَّةٌ": تحف العقول، ص450.

خورشید در بیان خورشید - امام رضا (ع)

 خورشید هدایت که «امام» و مقتدای مردمان است، کیست؟ چه صفات و ویژگی‌‌هایی دارد؟

شاید پاسخ‌های متعدد و بسیاری در پاسخ به این سوال شنیده و خوانده باشیم. اما به راستی «امام» چگونه شخصیتی است؟

بیاییم این بار، پاسخ این سوال را از زبان جانشینان خدا که زبان خدا (لسان الله) هستند، بشنویم.

 

چه کسی بهتر از امام، امام را می‌شناسد؟

 

در سالروز میلاد علی بن موسی الرضا (ع)، به سخن او دل می‌سپاریم. او که هشتمین جانشین رسول خداست و هشتمین «امام». او که آسمانیان  وی را «رضا» نامیدند از آنرو که مورد رضایت خالق بود؛ و زمینیان نیز او را «رضا» خواندند از آن رو که حتی مخالفان و دشمنانش هم مانند دوستان و موافقان ایشان، از وی راضی بودند.[1]

امام رضا – که درود خدا بر او و خاندان پاکش باد - در کلامی نسبتا مفصل و البته گویا به معرفی شخصیت امام پرداخته‌ و صفات و ویژگی‌های او را بر شمرده‌اند. در ادامه به گوشه‌ای از این معرفی اشاره می‌کنیم.

هدایتگر هشتم در قسمتی از سخنانش، امام را چنین معرفی می‌کنند:

ادامه نوشته

توسل فضل الله بن روزبهان (اندیشمند اهل تسنن) به امام رضا (ع)

فضل اللَّه بن روزبهان خُنْجى[1] از بزرگان اهل تسنّن در قرن نه و ده هجری قمری بود که در جهت نشر تفکرات سنّیان تلاش بسیاری نمود. آثار متعددی از او در حوزه‌هاى مختلف كلام، تاریخ، فقه و عرفان به جای مانده که از جمله‌ی آنها می‌توان به کتاب قابل تأمل «وسیلة الخادم الى المخدوم» اشاره داشت. این کتاب با موضوع صلوات بر چهارده معصوم آغاز شده و در مباحث بعدی شرح حال هر یک از این چهارده بزرگوار به قلم نویسنده بیان گردیده است.

فضل الله بن روزبهان، انگیزه‌ی تالیف کتابش را رهایی از مشکلات و سختی های زندگی به مدد توسل به اهل بیت پیامبر بیان نموده و در این مسیر، صلواتی را در مدح و استعانت جویی به ایشان انشاء کرده است.[2]

به عنوان نمونه در قسمت مربوط به امام رضا علیه السلام، آن حضرت را چنین می‌ستاید:

«اللّهم و صلّ و سلّم على الإمام الثّامن‏

و درود و صلوات دِه و سلام فرست بر امام هشتم ...

مناقب و فضایل آن حضرت را نهایتى نیست ...

السّید الحسان السّند البرهان حجّة اللّه على الإنس و الجانّ‏؛ آن حضرت مهتر نیکو خصال نیکوکار نیکو سیرت است.

و این اشارت است بدان که آن حضرت جامع انواع محاسن صورى و معنوى و مکارم خُلقى و خَلقى بود و گویا نیکویى، صفت ذات او است و احسان، صناعت و پیشه‌ی او. و آن حضرت سند و برهان است که بر مردمان قائم گشته جهت اظهار حق.

و آن حضرت حجّت خداى تعالى است بر انس و جن …».[3]

ابن روزبهان در همین کتاب ضمن بیان ارادت و محبتش نسبت به علی بن موسی الرضا، زیارت مرقد مقدس ایشان را آرزو می‌کند و می‌گوید در هر اتفاق ناگواری که برایش پیش بیاید، راه نجات را توسل به امام رضا و استمداد از ایشان می‌داند:

«... آن حضرت را در آن روضه مقدسه و مرقد منور و مشهد معطر دفن کردند و آن روضه بهشت، کعبه حاجات و مقاصد جمیع حاجت خواهان شد تا روز قیامت. صلوات الله و سلام علیه و تحیاته و رضوانه على تلک الروضة المقدسة و رَزَقَنا زیارتها و عَمّر بالانوار الالهیة و القنوض القدسیة عمارتها.

رجاى کمترین بندگان، فضل اللَّه بن روزبهان الامین واثق است به الطاف الهى که این فقیر حقیر را امثال زیارت مرقد مطهر و مشهد منور آن حضرت بخیر و عافیت روزى گردد و قرائت این کتاب «وسیلة الخادم الى المخدوم» در آستانه آن مرقد مطهر جهت دوستان و محبان و موالیان اهل البیت نموده شود؛ چه ولا و تولاى آن حضرت، شیمه‌ی دیرینه‌ی این فقیر و محبت و استمداد از آن حضرت نقد خزینه‌ی سینه‌ی این حقیر است.

در هر واقعه که این فقیر را پیش آید، استمداد از باطن اقدس آن حضرت را طریق نجات مى دانم و در هر هائله و داهیه روح مقدس آن حضرت را عون و مددکار می خواهم ...»[4]

او در یکی از اشعارش امام هشتمِ شیعیان - علی بن موسی الرضا - را اینگونه وصف می‌کند:

«سلامٌ علی روضة للامام

علی بن موسی علیه السلام

سلامٌ من العاشق المنتظر

سلامٌ من الواله المستهام

...

ز خلد برین مشهدش روضه‌ای

خراسان از او گشته دارالسلام

از آن خوانمش جنّت هشتمین

که شد منزل پاک هشتم امام»[5]

ابن روزبهان در کتاب دیگرش به نام «مهمان خانه بخارا» می‌نویسد:

«و اما زیارت قبر مکرّم و مرقد معظّم حضرت امام ائمة الهدى، سلطان الانس و الجن، امام على بن موسى الرضا الکاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن على زین العابدین بن الحسین الشهید بن على المرتضى صلوات اللَّه و سلامه على سیدنا محمد و آله الکرام سیما الآیة النظام ستة آبائه کلّهم افضل من یشرب صوب الغمام، تریاق أکبر محبانست و موجب حیات دل و جانست.

مرادات همه عالم از آن درگاه با برکات حاصل و فى الواقع ربع میمونش توان گفت که از اشرف منازل است. آن مقام مبارک تمامى اوقات مقرون به تلاوت کلام مجید است و توان گفت که معبدى است از معابد اسلام، هرگز آن مرقد عالى از طاعت نیازمندان خالى نیست و چگونه چنین نباشد و حال آنکه تربت حضرت امامى است که اوست مظهر علوم نبوى و وارث صفات مصطفوى و امام بر حق و رهنماى مطلق و صاحب زمان امامت خود و وارث نبوت و حق استقامت خود.

هزار دفتر اگر در مناقبش گویند                    هنوز ره به کمال على نشاید برد»[6]

و در ادامه، قصیده‌اى می‌آورد با این عنوان: «قصیده‌اى در منقبت امام ثامن، ولىّ ضامن، امام ابوالحسن على بن موسى الرضا (صلوات اللَّه علیه و سلامه)»:

 

«ز گل نسیم تو جوید دل چو غنچه من               که یوسف است مرادم ز بوی پیراهن

تو نوگلی و منم جانگداز کوره غم                       تو یوسفی و منم مبتلای چاه حزن ...

امام روضه رضوان علیّ بن موسی                    رضا و راضی و مرضیّ و مرتضای زمن 

همام و هادی و مهدی و هاشمی هیأت             امام و آمر و مشکور و مکهی مسکن

بزرگ اهل هدایت به علم و حلم و کرم               حبیب اهل روایت به اتفاق حسن

مرا دلی است به سوی وصال او مایل                مرا رخی است به خاک رهش نهاده ذقن ...

کسی که میل بهشتش بود درین عالم               بگو که بوسه ده این خاک را به روی و دهن ...

فدای خاک رضا باد صد روان امین                      که اوست چاره درد و شفیع زلّت من»[7]   

www.mohammadivu.org.MOHR

 














[1] متولد «خُنج» از توابع استان فارس و متوفای سال 927 قمری در بخارا.

[2] فضل الله بن روزبهان. وسیلة الخادم الى المخدوم در شرح صلوات چهارده معصوم، مترجم: نثار احمد زین پوری؛ به کوشش رسول جعفریان، قم: انصاریان، 1417 ق. ص 55.

[3] همان، ص 223 و 224.

[4] همان، ص 242.

[5] همان، ص 243.

[6] فضل الله بن روزبهان. مهمان نامه بخارا، به اهتمام دکتر منوچهر ستوده، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1355 شمسی. ص 336.

[7] همان، ص 336 تا 338.

طبیب دوار

کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست     

                                          که تر کنم سر انگشت و صفحه بشمارم

 خداوند تو را رحمتی برای عالمیان قرار داد. تو طبیبی بودی دَوّار بِطِبِّه.

همه‌ی علم طبابت را در سینه داشتی و خانه به خانه به دنبال بیماران می‌گشتی تا شفای دردهای شان باشی.

و ما هم بیمارانی که قرن‌ها در برابر تو ناز و کرشمه کرده‌ایم و خود را غنی از طبیب پنداشته‌ایم.

تو را نشناختیم و قَدرت ندانستیم. اما دوستت داریم ای طبیب جسم و روح مان! ای پیامبر رحمت، محمد.


www.mohammadivu.org.MOHR

 

رحمت عالمیان

رحمت،  جمع رحمانيت و رحيميت خداي مهربان است.

رحمان ، همان خالق مهرباني است که حيات و رزق و روزي مادي مخلوقات را مي دهد، حتي اگر همه ي آنها پشت به پشت هم دهند تا با او بجنگند! 

رحيم ،  وجودي است که اگر رحيميتش را صد قسمت در نظر گيري تنها يک بخشِ آن در ميان همه ي مخلوقات تقسيم شده و مهر و عاطفه ي مادران نسبت به فرزندان شان  چه در ميان انسان ها و چه بين ساير جانوران  نمونه اي از همان يک جزء است.

و خداوند، محمد را رحمت عالميان قرار داد. رحمتي براي من، براي تو و براي هر که مخلوق است.

عاشق و حریص بر هدایت خلق

ای مصطفای خاتم، ای رحمت مجسّم و ای رسول مکرّم!

خداوند تو را از آن جهت شبیه ما آدمیان خلق کرد که بتوانیم با تو انس بگیریم و ترنّم هدایتت را با گوش جان پذیرا شویم.

تو آنقدر در هدایت و سعادت ما تقلّا کردی که خداوند رحمان درباره‌ات فرمود: «حَرِیصٌ عَلَیْكُم»!

و آنقدر پدرانه محبت ورزیدی که دادارِ دارای رأفت و رحمت، تو را رئوف و رحیم نامید.

به راستی چه کسی حریص‌تر و دلسوز‌تر از رحمت عالمیان برای هدایت آدمیان؟!

بار الها

اِلاها! به راستی که محمد(ص)، عبدِ تو بود پیش از آنکه رسولت باشد. محمد(ص) به حق و در حد کمال، عبودیتِ تو را به جای آورد و بدین جهت تو او را برترین رسول و ختم کننده نبوت قرار دادی. او دفع کننده اباطیل و نابود کننده صولت گمراه‌کنندگان بود.با شتاب به فرمانت قیام کرد و با همه توان درراه رضایت تو گام برداشت. حتی قدمی از حق عدول نکرد و اراده‌اش کند نشد.   

معبودا! مرا هم توفیق ده تا او را الگو و اسوه خود سازم و چون محمد تو را عبد باشم.

رحمت بیکران، خدای مهربان، پیامبر خاتم

معبودا ! محمد صلی الله علیه و آله و سلم همه رحمت توست. قلبش جایگاه وحی تو و حافظ و نگاهبان عهد توست.

محمد صلی الله علیه و آله و سلم آنقدر برای تربیت مردمان تلاش کرد تا نور حق آشکار شد و راه را بر جاهلان روشن ساخت.

 به واسطه او قلب‌های فرو رفته درگناه  هدایت شد.

 برافرازنده پرچم حق بود و احکام نور را در دنیا برپا کرد. امین خدا در زمین بود و گنجینه دار اسرار او.

اوست شاهد روز رستاخیز. اوست مبعوث تو برای بیان حق . اوست رسول تو به سوی همه مخلوقات.

بار الاها مرا از عارفان حق او قرار ده. یاریم فرما تا او را اسوه عملی خویش سازم و از امت اوباشم، تا مورد رحمت بی کرانت قرار گیرم.

به نام خدای محمد (ص) - منادی پرستش

خداوند محمد صلی الله علیه و آله را به حق مبعوث کرد تا بندگانش را از پرستش بتهای فکری و جسمی به پرستش خدای واقعی - خارج از فکر و ذهن - بخواند؛ و از طاعت شیطان به اطاعت خدا دعوت کند.

محمد (ص) کلام خدا – قرآن  را برای مردمان تبیین فرمود تا غبار جهل و غفلت از روح‌شان زدوده شود. بندگان را به معبود خویش متذکر و منکران را به وجود خالق، معترف ساخت تا خدای حقیقی شناخته و پرستش شود.

بارالها مرا هم از آن دسته قرار ده که دعوت رسولت را شنیده و او را تبعیت کردند.

طلیعه الفت - پیامبر رحمت

آنگاه که رسول خاتم به فرمان پروردگارش به هدایت مردمان مبعوث شد، جهل بیداد می‌کرد: توحّش، خرافات، خیانت، غارت، قساوت، ... .

محمد (ص) عقل‌ها را بیدار نمود و فاصله‌ها را پیوند داد؛ شکاف‌های اجتماع را با وحدت، اصلاح کرد و آتش کینه و حسد را فرونشاند؛ و از سوی خداوند رحمان، رسول رحمت نام گرفت.

بار خدایا! مرا هم در ایجاد همدلی، وحدت، الفت و رحمت میان بندگانت توفیق ده. یاریم کن تا پیام‌آور رحمتت را اسوه و الگوی خود سازم و در میان بندگانت چونان او مایه الفت و رحمت تو باشم.

برترین مخلوق خدا

خداوند برترین بنده اش  محمد (ص) - را با برهانی آشکار، راهی روشن و کتابی هدایتگر مبعوث نمود. خانواده او برترین خاندان و درخت وجودش برترین شجره خلقت است. درختی که میوه‌های آن سر به زیر و در دسترس همگان است.

آنان که از میوه‌های عقل و هدایت این درخت استفاده کنند، سعادت و خوشبختی را از آنِ خویش ساخته‌اند و آنها که خوراک دیگری برگزینند، خُسران و اندوه را برای خود رقم زده‌اند.

پروردگارا! مرا در زمره هدایت شدگان توسط محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم قرار ده

اسوه حسنه

خداوند، درباره‌ تو ای رسول رحمت شهادت داد: تمام شئون زندگی و حتی مرگت همگی برای پروردگار جهانیان است.[1]

و بندگانش را امر فرمود: آنها نیز همچون تو در رضایتش بکوشند و در این راه، تو را اسوه‌ای حسنه قرار دهند.[2] اما افسوس که روزمرگی‌ها، ما را از تو و خدای تو غافل کرد.

تو را که برترین بندگان و شایسته‌ترین مربیان هستی، به یاری می‌طلبیم تا ما را آنچنان تربیت کنی که همواره با یاد خدا و در راه رضای او گام برداریم.


www.mohammadivu.org.MOHR


[1] - قرآن کریم، سوره انعام، آیه 162.

[2] - قرآن کریم، سوره احزاب، آیه 21.

آمده‌ام تا جهل را بزدایم

آمده بود تا جهالت را از جان‌ها بزداید. وارد مسجد که شد عده‌ای را در حال دعا و عبادت دید؛ و گروهی را در حال یاد گرفتن و یاد دادن. لبخندی زد و فرمود:

"هر دو گروه به کار نیکویی مشغولند. آنان خدا را می‌خوانند و اینان به علم آموزی مشغولند و به آنها که نمی‌دانند یاد می‌دهند. البته که گروه دوم برترند. من نیز برای یاد دادن علم فرستاده شده‌ام."

رسول رحمت این را فرمود و به جمع جویندگان علم پیوست.[1]

www.mohammadivu.org.MOHR


[1] - "وَ خَرَجَ ص فَإِذَا فِی الْمَسْجِدِ مَجْلِسَانِ مَجْلِسٌ یتَفَقَّهُونَ وَ مَجْلِسٌ یدْعُونَ اللَّهَ وَ یسْأَلُونَهُ فَقَالَ كِلَا الْمَجْلِسَینِ إِلَى خَیرٍ أَمَّا هَؤُلَاءِ فَیدْعُونَ اللَّهَ وَ أَمَّا هَؤُلَاءِ فَیتَعَلَّمُونَ وَ یفَقِّهُونَ‏ الْجَاهِلَ‏ هَؤُلَاءِ أَفْضَلُ بِالتَّعْلِیمِ أُرْسِلْتُ ثُمَّ قَعَدَ مَعَهُم‏": بحارالانوار، ج 1، ص 206.

تشرفات محبین خدمت صاحب الزمان علیه السلام

تشرفات محبین خدمت صاحب الزمان علیه السلام

 

تشرفات محبین خدمت صاحب الزمان علیه السلام


مجموعه ای کامل از تشرفات شیعیان و محبین صاحب الزمان خدمت ناحیه ی مقدسه آن بزرگوار را در این مجموعه مشاهده می نمایید .
این مجموعه جهت استفاده در سخنرانی ها و گفتگو های تبلیغی می تواند مورد استفاده قرار گیرد . 




آية اللّه سيّد ابوالحسن اصفهاني

 

فردى بنام سيّد بحرالعلوم يمنى كه زيدى مذهب بود، وجود مقدس حضرت مهدى (عليه السلام) را انكار مى نمود و مكاتبات زيادى با علماء و مراجع شيعه داشت و بر اثبات وجود و حيات امام زمان (عليه السلام) دليل مى خواست.
ليكن وقتى آن بزرگان از كتابهاى تاريخى و روايى شيعه و سنّى براى او دليل مى آوردند قانع نمى شد، سرانجام به مرحوم سيّد ابوالحسن نامه نوشت.
ايشان در جواب نوشتند كه بايستى به نجف بياييد تا جواب را شفاهاً بدهم. وى همراه فرزندش سيّد ابراهيم به نجف مشرف گرديد. حضرت آية اللّه اصفهانى ايشان و پسرش را به قبرستان وادى السلام برد و در ميان آن قبرستان در مقام حضرت مهدى (عليه السلام) 4 ركعت نماز خواند و سپس اذكارى را بر زبان جارى كرد. تا اينكه امام زمان (عليه السلام) تشريف آوردند و سيّد بحرالعلوم گريه كرد و صيحه اى زد و بيهوش بر زمين افتاد و هنگاميكه بهوش آمد، خودش اقرار كرد كه حضرت را زيارت نموده است، و بعد هم كه به يمن برگشت، 4 هزار نفر از مريدان خود را شيعه نمود.(4)

 

احوال ايت الله ابوالحسن اصفهانى

 

يكى از علماء بزرگ كه بارها امام مهدى (عليه السلام) را ملاقات نموده، حضرت آية اللّه سيّد ابوالحسن اصفهانى (1365 1284 ه.ق) مى باشد.
مهاجرت سيد ابوالحسن اصفهانى به ايران
وى پس از فوت آية اللّه حاج سيّد محمّد كاظم يزدى به مقام مرجعيّت رسيد.
در سال (1341 ه.ق) به دليل مخالفت با سياستهاى دولت استعمارگر انگليس، از طرف دولت عراق به همراه عده اى از علماى بر جسته ديگر تدريجاً به ايران تبعيد گرديدند. عظمت و محبت ايشان در قلوب مردم به اندازه اى بود كه علاوه بر استقبالى باشكوه از ايشان، در روز دوم اقامتشان، شاه وقت ايران شخصاً به همراه جماعتى از اعضاء هيئت دولت و نمايندگان مجلس به محضر ايشان شرفياب گرديده و اظهار علاقه و ارادت نمودند. هم چنين به مدت 8 ماه سكونت در شهر مقدس قم، مردم از دور و نزديك براى زيارت ايشان به خدمتشان مشرف مى شدند.(1)

مقام مرجعيت و معنوى سيد ابوالحسن اصفهانى
گرچه آية اللّه اصفهانى ملاقاتهايى با امام عصر (عليه السلام) داشته اند لكن ما در اينجا به ذكر تشرف يكى از علماء كه بسى بيشتر از ملاقات مستقيم خود ايشان با حضرت، درجه و مقام يشان رامشخص مى كند اكتفاء مى نماييم.
جناب حجة الاسلام و المسلمين حاج سيّد محمّد مهدى مرتضوى لنگرودى كه از علماء و نويسنده گان مشهور مى باشد، اين واقعه را بدون واسطه از مرحوم آية اللّه شيخ عبدالنبى اراكى شنيده اند و چنين نقل مى نمايد: «روزى آية اللّه اراكى براى ديدن مرحوم پدرم به منزل ما آمدند، در ضمن ملاقات، آقاى اراكى به پدرم گفت: شما از طرز تفكر ما نسبت به آيةاللّه سيّد ابوالحسن اصفهانى تا اندازه اى با اطلاع بوديد و مى دانستيد كه ما نه تنها براى ايشان ترويج نمى كرديم بلكه در مجامع علماء و فضلاء درباره ايشان مى گفتيم كه ما از آية اللّه اصفهانى آنقدر كمتر نيستيم كه ترويج مرجعيّت شان را بنماييم.
پدرم گفتار ايشان را تصديق نموده و گفتند: بله، شما چنين ادعايى مى كرديد، ولى در واقع به مراتب از ايشان كمتر بوديد حتّى مى توانم بگويم قابل مقايسه با ايشان نبوديد».
آية اللّه اراكى گفتند: به هر حال امروز مى خواهم عظمت و شخصيّت آية اللّه اصفهانى را براى شما بيان نمايم: يك روز در نجف اشرف مشهور شد كه يك نفر مرتاض هندى كه از راه حق، رياضت كشيده و به مقاماتى رسيده، به نجف اشرف آمده است. فضلاء و علماء به ديدار او مى رفتند؛ از جمله من هم رفتم و به وى گفتم: آيا در مدت رياضت خود دستورى به دست آورده ايد كه بوسيله آن بتوان به محضر امام زمان (عليه السلام) شرفياب شد. او گفت: بله، من يك دستور كه تجربه هم شده دارم و آن چنين است كه: شخص بايستى با طهارت بدن و لباس به بيابانى برود و جايى را انتخاب نمايد كه محل رفت و آمد نباشد، بعد با حالت وضوء رو به قبله بنشيند و خطى دور خود بكشد و اذكارى را بگويد پس از اتمام اين اذكار، هر كس نزد اين شخص بيايد خود آقا امام زمان (عليه السلام) است. من هم به بيابان سهله رفتم و همان اعمال را انجام دادم. همين كه تمام شد، سيدى را كه عمامّه سبزى داشت، ديدم به من فرمود:بمن چه نياز داريد؟ من فوراً در جواب گفتم: به شما نيازى نيست. آن آقا فرمودند: شما ما را خواستيد كه به اينجا بياييم. من گفتم: شما اشتباه مى كنيد، من شما را نخواستم. آقا فرمودند: ما هرگز اشتباه نمى كنيم. حتماً شما ما را خواسته ايد كه به اينجا آمده ايم وگرنه ما در اقطار دنيا كسانى را داريم كه در انتظار ما بسر مى برند، ولى چون شما زودتر اين درخواست را كرده ايد اول به ديدار شما آمده ايم ؛ تا حاجت شما را بر آورده، آنگاه به جاى ديگر برويم.
گفتم: اى آقاى سيّد، من هر چه فكر مى كنم، مى بينم با شما كارى ندارم شما مى توانيد به نزد آن كسانى كه شما را مى خواهند برويد من در انتطار شخص بزرگى بسر مى برم آن آقا لبخندى بر لبانش نقش بست و از كنار من دور شد، چند قدمى بيش دور نشده بود كه اين مطلب در خاطرم خطور كرد كه نكند اين آقا حضرت مهدى (عليه السلام) باشند، به خودم گفتم: شيخ عبد النبى! مگر آن مرتاض نگفت، هر كس بعد از انجام اعمال نزد تو آمد خود حضرت است، تو هم كه غير از اين سيّد كسى را نديده اى حتماً خود حضرت هستند. فوراً به دنبالش روان شدم امّا هر چه تلاش كردم، نرسيدم، ناچار عبا را تا كردم و زير بغل قرار دادم و نعلين را هم به دستم گرفتم و با پاى برهنه دوان دوان مى رفتم ولى با آنكه سيّد آهسته مى رفت من به ايشان نمى رسيدم. در اينجا يقين كردم كه آن سيّد بزرگوار آقا امام زمان (عليه السلام) مى باشند.
بعلت دويدن زياد خسته شدم مقدارى استراحت كردم ولى چشمانم را از حضرت برنداشتم تا ببينم آقا به كداميك از خانه ها كه از دور نمايان شده بود مى روند تا من هم همانجا بروم و از همان دور ديدم كه وارد يكى از خانه ها شدند پس از رفع خستگى به آنجا رفتم، درب منزل را زدم، شخصى آمد و گفت: چكار داريد؟ گفتم: سيّد را مى خواهم گفت: سيّد نياز به اذن دخول دارد، صبر كن بروم تا براى شما اجازه بگيرم رفت و پس از چند لحظه آمد و گفت: آقا اجازه فرمودند، وارد شدم ديدم همان سيّد روى تخت كوچكى نشسته، سلام كردم و حضرت جواب مرحمت كردند و فرمودند بياييد روى تخت بنشينيد، من اطاعت كردم و روبروى حضرت نشستم.
بعد از احوالپرسى مى خواستم مسائلى را كه برايم مشكل بود سئوال كنم، هر چه فكر كردم يادم نيامد بعد از مدتى ديدم آقا در حال انتظار هستند خجالت كشيدم و با شرمندگى تمام عرض كردم: آقا اجازه مرخصى مى فرماييد، فرمود: بفرماييد، از آنجا خارج شدم.
هنوز چند قدمى راه نرفته بودم كه آن مسائل به يادم آمد به خود گفتم من با اين همه زحمت به اينجا رسيده ام و نتوانسته ام از آقا استفاده اى بنماايم بايد خجالت را كنار گذاشته و مجدداً درب خانه را بزنم، درب را كوبيدم همان شخص آمد به او گفتم: مى خواهم دوباره خدمت آقا برسم، وى گفت: آقا نيست. گفتم: دروغ نگو، من براى كلاّشى نيامده ام، مسائل مشكلى دارم مى خواهم بوسيله پرسش از آقا برايم حل گردد. او گفت: چگونه نسبت دروغ به من مى دهى؟ استغفار كن من اگر قصد دروغ كنم هرگز جايم در اينجا نخواهد بود ولى اين مطلب را اجمالاً بدان كه اين آقا مثل افراد ديگر نيستند، اين امام والا مقام كه در مدت 20 سال افتخار نوكرى ايشان را دارم، براى يك مرتبه هم زحمت درب بازكردن را به من نداده اند.
گاهى مشاهده مى كنم بر روى تخت نشسته اند و مشغول عبادت يا ذكر و گاهى مشاهده مى نمايم كه تشريف ندارند ولى صداى مباركشان به گوش مى رسد و گاهى ابداً، در خانه نيستند و برخى اوقات پس از گذشت چند لحظه مجدداً مى بينم كه برروى تخت مى باشند و گاهى سه روز يا ده روز و يا تا چهل روز مى بينم كه تشريف ندارند، كارهاى اين آقاى بزرگوار با ديگران فرق دارد.
گفتم: معذرت مى خواهم، از اين نسبتى كه دادم استغفار مى كنم اميد است كه مرا ببخشيد،
گفت: بخشيدم.
گفتم: آيا راهى هست براى اين كه مسائل من حل شود؟ گفت: آرى، هر وقت آقا امام زمان (عليه السلام) در اينجا تشريف ندارند، نائبشان در اينجا ظاهر مى گردد و براى حل جميع مشكلات آمادگى دارد.
گفتم مى شود خدمتشان رسيد؟ گفت: بله وارد شدم ديدم جاى آقا امام زمان (عليه السلام) آيةاللّه سيّد ابوالحسن اصفهانى نشسته است، سلام كردم و ايشان جواب دادند.
بعد لبخندى زد و با لهجه اصفهانى گفت: حالت چطور است؟ گفتم الحمد للّه.
سپس مسائل خود را يكى پس از ديگرى مطرح كردم و ايشام بدون تأمل جواب آنها را با آدرس بيان مى كرد و جوابها كاملاً قانع كننده بود.
بعد از تمام شدن سؤال و جوابها دستش را بوسيدم و از خدمتش مرخص گرديدم.
همينكه بيرون آمدم با خود گفتم: آيا اين آقا سيّد ابوالحسن اصفهانى بود يا شخص ديگر ى به شكل و قيافه ايشان؟ لذا شك داشتم و با خود گقتم: براى بر طرف شدن شك بايستى به منزل ايشان در نجف بروم و همان سؤالها را بپرسم، اگر غير از آن جوابها را داد معلوم مى شود كه ايشان سيّد ابو الحسن نبوده و الّا خودشان بوده اند. به نجف كه رسيدم سريعاً به منزل ايشان رفتم پس از سلام و جواب سلام، همانگونه كه آنجا لبخندى زده بود، لبخندى زد و با لهجه اصفهانى گفت: حالت چطور است؟ و سپس سؤالها را مطرح كردم و ايشان به همان صورت بدون كم و زياد جواب دادند، بعد فرمودند: حالا يقين كردى و ترديدت بر طرف شد؟ گفتم: اى آقاى بزرگوار بله.
وقتى كه پس از بوسيدن دستش خواستم خارج شوم به من فرمود: در حال حياتم راضى نيستم اين جريان را براى كسى نقل كنى امّا پس از مرگ مانعى ندارد.(2)

نمونه ديگر از مقامات معنوى ايشان
آرى! مرحوم سيّد ابوالحسن اصفهانى از چنان تقوا و وارستگى برخوردار بود كه وقتى فرزند برومندش سيّد حسن شهيد شد، نه تنها صبر نمود بلكه به قاتل وى عفو و ترحّم روا داشت، سپس وقتى خواست از امر زعامت مسلمين كناره گيرى كند و درب منزب خويش را ببندد نامه اى (توقيع) از ناحيه حضرت مهدى (عليه السلام) توسط يكى از افراد موثّق بنام شيخ محمّد كوفى شوشترى كه مكرراً مفتخر به ملاقات حضرت گرديده است، به دستشان رسيد كه حضرت به او فرموده بودند: «ارخص نفسك و اجعل مجلسك فى الدهليز ... نحن ننضرك» يعنى «از اتاق خصوصى بيرون بيا و در راهرو منزل بنشين تا به آسانى در دسترس عموم مردم باشى و به حل مشكلات و دستگيرى از آنان بپرداز (و در مقابل مسائل و خطرات احتمالى نگران نباش زيرا) ما تو را يارى مى كنيم».(3)

 

...................................................................

 

1) محمّد شريف رازى، گنجينه دانشمندان، اسلاميه تهران، 1352 (ه.ش)، ج 1، ص 216، ج 3، ص 81.
2) احمد قاضى زاهدى، شيفتگان حضرت مهدى (عليه السلام) مؤسسه نشر و حاذق، قم، (1373 ه.ش)، ج 1،ص 115.
3) محمّد شريف رازى، گنجينه دانشمندان، اسلاميه تهران، 1352 (ه.ش)، ج 1، ص 218.
4) احمد قاضى زاهدى، شيفتگان حضرت مهدى (عليه السلام) مؤسسه نشر و حاذق، قم، 1373 ه.ش، ج 1، ص 122

 

 

 

 

 

 

 

اباصالح! بيا درمانده ام من

 

علامه مجلسي (ع) مي فرمايد:

مرد شريف و صالحي را مي شناسم به نام امير اسحاق استرآبادي او چهل بار با پاي پياده به حجّ مشرف شده است، و در ميان مردم مشهور است كه طي الارض دارد. او يك سال به اصفهان آمد، من حضوراً با او ملاقات كردم تا حقيقت موضوع را از او جويا شوم.

او گفت: يك سال با كارواني به طرف مكه به راه افتادم. حدود هفت يا نه منزل بيش تر به مكه نمانده بود كه براي انجام كاري تعلل كرده ، از قافله عقب افتادم. وقتي به خود آمدم، ديدم كاروان حركت كرده و هيچ اثري از آن ديده نمي شد، راه را گم كردم، حيران و سرگردان وامانده بودم، از طرفي تشنگي آن چنان بر من غالب شد كه از زندگي نااميد شده آماده مرگ بودم.

[ ناگهان به ياد منجي بشريت امام زمان (ع) افتادم و] فرياد زدم: يا ابا صالح! يا ابا صالح! راه را به من نشان بده! خدا تو را رحمت كند!

درهمين حال، از دور شبحي به نظرم رسيد، به او خيره شدم و با كمال ناباوري ديدم كه آن مسير طولاني را در يك چشم به هم زدن پيمود و در كنارم ايستاد، جواني بود گندم گون و زيبا با لباسي پاكيزه بر شتري سوار بود و مشك آبي با خود داشت.

سلام كردم. او نيز پاسخ مرا به نيكي ادا نمود.

فرمود: تشنه اي؟

گفتم: آري. اگر امكان دارد، كمي آب از آن مشك مرحمت بفرماييد!

او مشك آب را به من داد و من آب نوشيدم.

آنگاه فرمود: مي خواهي به قافله برسي؟

گفتم: آري.

او نيز مرا بر ترك شتر خويش سوار نمود و به طرف مكه به راه افتاد. من عادت داشتم كه هر روز دعاي" حرز يماني" را قرائت كنم. مشغول قرائت دعا شدم. در حين دعا گاهي به طرف من بر مي گشت و مي فرمود: اين طور بخوان!

چيزي نگذشت كه به من فرمود: اين جا را مي شناسي؟

نگاه كردم، ديدم در حومه شهر مكه هستم، گفتم: آري مي شناسم.

فرمود : پس پياده شو!

من پياده شدم برگشتم او را ببينم ناگاه از نظرم ناپديد شد، متوجه شدم كه او قائم آل محمد(ص) است. از گذشته خود پشيمان شدم، و از اينكه او را نشناختم و از او جدا شده بودم، بسيار متاسف و ناراحت بودم.

پس از هفت روز، كاروان ما به مكه رسيد، وقتي مرا ديدند، تعجب نمودند. زيرا يقين كرده بودند كه من جان سالم به در نخواهم برد. به همين خاطر بين مردم مشهور شد كه من طي الارض دارم.

منبع:

بحار الانوار، ج 52، صص 175 و 176

 

 

 

 تشرف آخوند ملا محمود عراقي


عالم معاصر, آخوند ملا محمود عراقى (ره ), فرمود: مـن در اوايـل جـوانـى , در بروجرد در مدرسه شاهزاده , مشغول تحصيل علم بودم .
هواى آن شهر مـعتدل است و در ايام نوروز باغات و اراضى آن سبز و خرم مى شود وآثار زمستان و برف و سرماى هـوا از بـين مى رود ولى دو فرسخ از شهر كه به سمت اراك برويم بلكه كمتر از دو فرسخ , زمستان غالبا تا اول خرداد ثابت و برقراراست .
اوايـل فـروردين چون هوا را معتدل ديدم و درسها هم به خاطر رسومات نوروزتعطيل بود, با خود گـفـتـم قـبـر امـامزاده سهل بن على (ع ) را كه در روستاى آستانه است , زيارت كنم .
(آستانه از روسـتـاهـاى كزاز است و كزاز از بخشهاى اراك مى باشدو اين امامزاده در هشت فرسخى بروجرد واقع شده است .
) جمعى از طلاب هم بعد از اطلاع از قصد من , همراه من شدند و با لباس و كفشى كه مناسب هواى بـروجـرد بـود پـيـاده بـيرون آمديم و تا پايه گردنه , كه تقريبا در يك فرسخى شهر واقع است راه پيموديم .
در مـيـان گـردنـه بـرف ديـده مى شد, ولى به خاطر آن كه در كوهستان تا ايام تابستان هم برف مى ماند, اعتنايى نكرديم .
وقتى از گردنه بالا رفتيم , صحرا را هم پر از برف ديديم , ولى چون جاده كـوبـيده بود و آفتاب مى تابيد و تا رسيدن به مقصد بيش از شش فرسخ باقى نمانده بود, براه خود ادامـه داديـم .
بـا خـود حـسـاب كرديم كه دو فرسخ ديگررا در آن روز مى رويم و شب را كه شب چـهـارشـنـبـه بود, در يكى از روستاهاى بين راه مى خوابيم .
فقط يك نفر از همراهان از همان جا بـرگـشـت .
عصر به روستايى رسيديم و در آن جا توقف كرديم و شب را همان جا خوابيديم .
صبح وقـتـى بـرخـاستيم , ديديم برف باريده و راه را بسته و مخفى نموده است .
با وجود اين وقتى نماز خوانديم وآفتاب طلوع كرد, آماده رفتن شديم .
صـاحـب مـنزل مطلع شد و ممانعت نمود و گفت : جاده اى نيست كه از آن برويد و اين برف تازه , همه راهها را بسته است .
گفتيم : باكى نيست , زيرا هوا خوب است و روستاها به يكديگر متصل هستند ومى توانيم راه را پيدا كنيم , لذا اعتنايى نكرده و براه افتاديم .
آن روز را هم با سختى تمام رفتيم .
عـصـر وارد روسـتـايى شديم كه از آن جا تا مقصد, تقريبا كمتر از دو فرسخ مسافت بود.
شب را در خانه شخصى از خوبان , به نام حاجى مراد خوابيديم .
صبح وقتى برخاستيم هوا به شدت سرد شده و برف هم بيشتر از شب گذشته باريده بود, اما ابرى ديده نمى شد.
نـمـاز صبح را خوانديم و چون مقصد نزديك و شب آينده , شب جمعه و مناسب بازيارت و عبادت بود و در وقت خروج , هدف ما درك زيارت اين شب بود, بازبراه افتاديم , به اين حساب كه بين ما و مـقـصد روستايى است كه متعلق به بعضى ازبستگان من مى باشد, اگر هم نتوانستيم به امامزاده بـرسـيـم , مـى توانيم در آن روستاتوقف كنيم و من صله رحم كنم .
وقتى صاحب منزل قصد ما را فـهـمـيـد, مـا را از حركت باز داشت و گفت : احتمال از بين رفتن شما وجود دارد, بنابراين جايز نيست برويد.
گـفـتـيـم : از ايـن جا تا روستاى بستگان ما مسافت چندانى نيست و بيشتر از يك گردنه فاصله نـداريم و هواى آن طرف هم كه مثل اين طرف نيست , بنابراين فقط يك فرسخ از راه برفى است و در يك فرسخ راه هم ترس از بين رفتن نمى باشد.
بـه هـر حال از او اصرار و از ما انكار و بالاخره وقتى اصرار كردن را بى فايده ديد, گفت :پس كمى صبر كنيد تا برگردم .
اين را گفت و رفت و در اتاق را بست .
وقـتى رفت , به يكديگر گفتيم مصلحت در اين است كه تا نيامده برخيزيم و برويم ,زيرا اگر بيايد باز هم ممانعت مى كند, لذا برخاستيم تا خارج شويم , اما ديديم در بسته است .
فهميديم كه آن مرد مـؤمـن بـراى آن كـه از رفتن ما جلوگيرى كند, حيله اى بكاربرده و در را بسته است , لذا مجبور شديم همان جا بنشينيم .
در همين لحظات طفلى راميان ايوان ديديم كه كاسه اى در دست دارد و مى خواهد از كوزه اى كه آن جا بود, آب ببرد به او گفتيم : در را باز كن .
او هـم بـى خبر از موضوع در را باز كرد.
به سرعت بيرون آمديم و براه افتاديم .
بعد ازآن كه از اتاق و حياط, كه بالاى تلى قرار داشت , خارج شديم , صاحب منزل , كه براى انداختن برف بالاى بام رفته بود, ما را ديد و صدا زد: آقايان عزيز, نرويد كه تلف مى شويد.
بيچاره هر قدر اصرار كرد كه حالا كجا مى رويد؟ فايده اى نداشت و ما اعتنانمى كرديم .
وقـتـى اصـرار را بـى فايده ديد, دويد و صدا زد راه بسته و ناپيدا است و شروع به نشان دادن مسير نـمـود كه از فلان مكان و فلان طرف برويد و تا جايى كه صدايش مى رسيد,راهنمايى مى كرد و ما راه مى رفتيم .
مـسـافتى كه از آن روستا دور شديم , راه را كه كاملا بسته بود, نيافتيم و بيخود مى رفتيم .
گاه تا كـمر يا سينه به گودالهايى كه برف آنها را هموار كرده بود فرو مى رفتيم و گاه مى افتاديم و بدتر از هـمـه آن كـه , رشته قنات آبى در آن جا بود كه برف و بوران اثرچاههاى آن را بسته بود و ترس افـتـادن در آن چـاهـهـا را هـم داشـتـيـم .
بـعلاوه آن كه , راه نامشخص و برف هم غالبا از زانوها مى گذشت كفش و لباس هم مناسب با هواى تابستان بود.
گاهى بعضى از رفقا چنان در برف فرو مـى رفـتـند كه نمى توانستند خارج بشوند, مگر اين كه بقيه او را بيرون بكشند.
با وجود اين حالت چون هوا آفتابى وروشن بود, مى رفتيم .
در بين راه , ناگاه ابرها به يكديگر پيوسته و هوا تاريك شد, بـرف و بـوران هم شروع شد و سر تا پاى ما را خيس نمود, اعضاى بدنمان , از وزيدن بادهاى سرد و وجـود بـرف و بـوران از كار افتاد, به همين جهت همگى از زندگى خودنااميد شديم و به هلاكت خـود يـقـين پيدا كرديم .
با پيش آمدن اين حالت انابه و استغفاركرده و شروع به وصيت كردن به همديگر نموديم .
بعد از وصيتها و آمادگى براى مردن , من گفتم : نبايد از فضل و كرم خداوند مايوس شدما بزرگ و ملجا و پناهى داريم كه در هر حال و زمانى قدرت يارى و كمك ما را دارد,بهتر آن است كه به او استغاثه كنيم .
دوستان گفتند: اين شخصى كه مى گويى , كيست ؟ گـفـتـم : امـام عـصـر و صـاحـب امر, حضرت قائم عجل اللّه تعالى فرجه الشريف را مى گويم .
تا ايـن سـخن را از من شنيدند, همگى به گريه افتادند و ضجه زدند و صداها را به واغوثاه وادركنا يا صاحب الزمان , بلند نمودند.
ناگاه باد, آرام و ابرها پراكنده و آفتاب ظاهر شد.
وقتى اين وضع را ديديم بسيارخوشحال و مسرور شـديـم , اما همين كه اطراف را نگاه كرديم , ديديم در چهار طرف غير از كوه و تپه چيزى مشاهده نـمى شود و آن راهى كه بايد مى رفتيم , مشخص نبود.
از ترس آن كه اگر برويم شايد راه را اشتباه كنيم و طعمه درندگان شويم , متحيرمانديم .
در هـمـيـن حـال ناگهان ديديم كه از طرف مقابل بر بالاى بلندى , شخصى پياده ظاهر شدو به طرف ما آمد.
همه خوشحال شده و به يكديگر گفتيم : اين همان گردنه اى است كه بين ما و منزل باقى مانده است و اين شخص هم از آن جا مى آيد.
او بـه طرف ما و ما به سمت او روانه شديم تا آن كه به يكديگر رسيديم .
شخصى بود به لباس مردم آن نواحى كه ما تصور كرديم از اهالى آن جا است و از او راه راپرسيديم .
گـفـت : راه همين است كه من آمدم و با دست اشاره به آن جايى كه اول ديده شد, نمود وگفت : آن هم اول گردنه است .
بعد از اين صحبتها از ما گذشت و رفت .
ما هم از محل عبور و جاى پاى او رفتيم تا به اول گردنه رسيديم و نفس راحتى كشيديم , اما اثر قدم او را از آن مكان به بعد نديديم , با آن كه از زمان ديدن او و رسيدن ما به آن جا, هواكاملا صاف و آفتاب نمايان و برف تازه اى غير از بـرف قـبـلى نباريده بود و عبور از ميان گردنه هم بدون آن كه قدم در برف اثر كند, ممكن نبود.
ضمن اين كه از بلندى , تمام آن صحرا نمايان بود, و ما هر چه نگاه كرديم آن شخص را در آن بيابان هموار نديديم .
تمام همراهان از اين موضوع تعجب كردند! هر قدر در اطراف نظر انداختيم كه شايدجاى پايى پيدا كـنـيم , ديده نشد.
حتى از بالاى گردنه تا ورود به روستاى خودمان كه نزديك به نيم فرسخ بود, همت را بر آن گماشتيم كه اثر پايى پيدا كنيم , ولى با كمال تعجب پيدا نكرديم و نديديم .
پس از ورود به آن روستا پرسيديم : امروز اين جا و اين طرف گردنه , برف تازه باريده ؟ گـفـتند: نه , بلكه از اول روز تا به حال هوا همين طور صاف و آفتاب نمايان بوده است ,جز آن كه شب گذشته برف كمى باريد.
از ديـدن ايـن امـور غـيـر طبيعى و آن اجابت و دستگيرى بعد از استغاثه ما, براى من وبلكه همه هـمراهان هيچ شكى در اين كه آن شخص , آقا و مولا حضرت ولى عصرارواحنافداه , يا آن كه مامور خاصى از آن درگاه بوده است , نماند

 

 

 

 

 

 

 

تشرف آقا سيد جواد خراساني در تخت فولاد


مـرحـوم آقاى سيد جواد خراسانى , كه مورد اعتمادترين ائمه جماعت اصفهان بود ومقاماتى عالى داشت , فرمود: از طرف حكومت , خيال داشتند, صالح آباد اصفهان را غصب نمايند در حالى كه ملك من و ديگران بـود, لـذا افـرادى را براى تصرف آن جا فرستادند.
ما هرچه درخواست نموديم , مذاكرات نتيجه اى نـداد.
عـريـضه اى به حضور مقدس امام عصرارواحنافداه نوشتم و در رودخانه انداختم و به تخت فـولاد (قـبرستان مهمى در اصفهان است كه قبور بسيارى از اولياء خدا در آن جا مى باشد) رفتم و در خـرابـه اى بـا تـضرع مشغول خواندن دعاى ندبه شدم و مكرر مى گفتم : هل اليك يا بن احمد سبيل فتلقى (آيا راهى براى رسيدن به شما هست تا حضرتت را ملاقات نماييم ؟) ناگاه صداى سم اسبى را شنيدم و ديدم عربى سوار اسب ابلقى (اسبى كه سفيد است ,ولى با رنگ ديگرى مخلوط باشد) رو به قبله مى رود.
نگاهى به من كرد و غايب شد.
از مـشـاهـده او قلبم راحت و به اصلاح كارها اطمينان پيدا كردم .
شب بعد مشكلم كاملاحل شد.
ضمنا در خواب مكررا حضرتش را مى ديدم كه به همين شمايل بودند

 

نمایشنامه آشنای غریب - ویژه نیمه شعبان

آشنای غریب

 

آشنای غریب

باسمه ی تعالی و بذکر الحجه المنتظر
نام نمایشنامه : آشنای غریب
هدف نمایشنامه : بیان لزوم شناخت هر چه بیشتر نسبت به امام عصر )عج ( .
*معرفی شخصیت‌ها :
نرگس : دختری است بیست ، بیست و دو ساله با اخلاقی شاد و ساده که زباانی طنزگوناه
دارد او فردی است معتقد اما اعتقاداتش را بدون تحقیق و در اصل از طریق خانواده اش و باه
صورت سنتی کسب نموده است.
مهدیه : دختری است بیست و پنج ، بیست و شش ساله ، او فاردی رسات منققای ، خاون
سرد ، معتقد اما اعتقاداتش در چهار چوب منققش می‌باشد .

زینب : دختری است بیست‌وسه ، بیست‌وچهارساله ، آرام ، ساده ، مهربان ، معتقد ، کاه محبتش به امام عصر )عج ( همراه با تفکر و تحقیق همراه بوده و از ایان رو دل سوز و دل‌سوخته‌ی آن جناب می‌باشد .
*معرفی شخصیت‌ها درصحنه‌ی flash back ، به زمان حکومت امیرالمؤمنین )ع(
در کوفه :
خدیجه : دختری است تازه‌عروس که نه‌ماهه باردار است ، فردی است معتقد به روایات که وی بر اساس همین اعتقادش باوجود خواستگاران فراوان و ثروتمندی که داشته رسات با فردی که ازنظر مالی وضعی نداشته ولی از دوستداران امیرالمؤمنین )ع( بوده ازدواج‌کرده است .
ام عبدا... : مادر خدیجه است او زنی است میان‌سال ، معتقد و دل‌سوخته است.

 وریه : زنی است جوان ، معتقد به روایات اما تابع زمان‌های خویش است و باوجود نارضایتی از وضع زمانه قصد در تغییر آن ندارد .
* مشخصات گروه مخاطبین : فامیلی ، مذهبی .
2
* زمان داستان : داستان در زمان معاصر ، هنگامی‌که چند نفر از قبال از نیمه شعبان خود را برای گرفتن جشن نیمه شعبان آماده می‌کنند اتفاق مای افتاد کاه البته درصحنه دوم یا flash back داریم به دوران حکومت امیرالمؤمنین )ع( در کوفه .
صحنه‌ی اول :

* توصیف صحنه : صحنه‌ی اتاق ساده و کوچ را نشان می‌دهد که سه دیوار یونولیتی که به‌صورت کاه‌گلی درآمده به دیوارها تکیه داده‌شده کاه قسمت‌هایی از آن هنوز رنا نشده در گوشه‌ای از صحنه ماکت تنوری وجود دارد که داخل آن یا چارت قرمز و زرد کار گذاشته‌شده و ی نان جو کوچ داخل تنور قرار دارد ، کنار تنور مقداری چوب نازک گذاشته‌شده و در قسمت جلوی صحنه مقداری مقوا ، چسب ، قیچی و وسایلی مانند این ، برای درست کردن کارت قرار دارد . بازیگران صحنه‌ی اول : نرگس ، مهدیه ، زینب . * مهدیه در ال رن کردن دیاوار کااه گلای رسات و نارگس و زیناب نشساته و در اال درست کردن کارت برای نیمه شعبان هستند .
شخصیت‌ها
دیالوگ ها و توضیحات صحنه و نور و صدا
توضیحات
مهدیه :
به نظر من باید باای یونولیت هاا را باا کااتر بباریم تاا الات
نامرتب داشته باشد ، این طوری واقعی تر به نظر می رسه .
زینب :
خب آره ، خیلی بهتر میشاه ولای بعاد از بریادن بایاد دوبااره
قسمت بااش رو رن بزنیم .
نرگس :
بابا ! شماهام چه الی دارین . ] بعد در الی که ساعی مای کناد کارتی را که از ابتدای شروع صحنه به آن مشغول است ، تمام کناد می گوید[ اَه اینم که درست نمی شه ! ] و در الی که کارت را به زمین پرت مای کناد باا الات غار زدن اداماه مای دهاد . [ اصالا انصاف نیست موقز کار که می شاه هایچ کاس وقات ناداره ولی موقز اجرا دوازده نفر روی سن صف می کشان جاوری
3
که دیگه جا برای آدم باقی نمی ذارن !
مهدیه :
بمیرم برای دل گنجیشکیت که هایچ کسای تاوجهی باه اون
نمی کنه !
نرگس :
] با لوسی همراه با مزاح [ هیچ کس !
زینب :
] با شوخی [ اا نیس شمایی که اومدین کارتون رو درسات
انجام می دین ؟! نه ! خداییش این چاه وضاز کاارت درسات
کردنه ؟!
* همه از قیافه کارت به خنده می افتند .
نرگس :
نه ، دیگه مقمئن شدم کاه هایچ کاس مناو دوس ناداره ! ] باا
الت ق به جانب و شوخ [ اصلا خیلی دلتون بخواد کاارت باه
این قشنگی مگه نه مهدیه ؟
* مهدیه با الت مسخره به کارت خیره مانده است که دوباره همه به خنده می افتند .
نرگس :
] با خنده [ بابا اا کای دقات مای کناه اصالا کاارت درسات کردن وقت تلف کردنه . اا دکور درسات کاردن رو بگای ی چیزی داقل دو ساعت روی صحنه نمایش می دن بعد هام هماه مای گان وای چاه دکاوری ، کای درسات کرده ؟
فلانی... .
* باز همه به او می خندند .
نرگس :
اا کارت درست کردن ، دو ساعت سرشی ، بعد هام یا
نگاه و خیلی لقاف کانن دو روز روی تلویزیاون و طاقچاه و
بعد هم فا...تحه .
مهدیه :
] با خنده [ دیووناه مگاه تاو بارای اینکاه ایان و اون از کاارِت
تعریف کنن داری کار می کنی .
نرگس :
] با الت غر [ نه... ولی ، چمی دونم ، خوب آدم خوشش مای
آد یکی به کارش توجه کنه .
4
مهدیه :
] با شوخی [ آخه... ، چه ساس !
زینب :
]با لبخند[ می دونین مشکل از کجا ناشی میشاه ، از اون جاایی
که ما نسبت به کسی که داریم براش کار مای کنایم معرفات
نداریم .
نرگس :
] با اعتراض [ نه بابا می دونم که امام زمان می بینن ولای ... ام م
م .
مهدیه :
منظور زینب هم همین تردیدی است که اینجا پیش میااد ، ماا
می دونیم کاارمون ماورد توجاه تارته ، ولای باه اون بااور
نداریم .
نرگس :
این چه رفیه ؟ اگر باور نداشتم که امام زمان به ما توجه مای
کنن بیکار که نبودم کار و زندگیم رو ول کنم بیام اینجا .
زینب :
] باا شاوخی [ تاو اان تاو خوناه کاار خاصای داشاتی کاه باه خاطرامام زمان ول کردی و اومدی این جا یا قارار مهمونیات رو به خاطر انجام دادن کار ترت کنسل کردی ؟ تازه بای ش منتظر پاداشم هستی... ، چه اا برآورده کردن اجت های دنیوی باشه ، چه درخواست اجر معنوی .
نرگس :
خب ! مگه چه اشکالی داره ، تازه این نشون میده که چقدر به
وجود و تور و قدرت ترت باور دارم کاه اوایجم رو
از ترت طلب می کنم.
زینب :تا اینجاش اشکالی نداره ، ولی اگه بر فرض محاال اومادیم و امام زمان نه اجت دنیویت رو دادن ، بعد از مرگ هم دیادی اجری برای کارات قایل نشدن صدات در میاد یا نه ؟
نرگس:
خب آره....
زینب :
همین دیگه !
مهدیه :
خوب قافیه رو باختی خوب.... ، ولای ناه ، خوشام مای آد رو
5
راستی .
نرگس :
] با اعتراض [ یعنی تو بابت کاری که می کنی نه اجتی داری
که برآورده بشه نه اجر اخروی می خوای ؟
مهدیه :
] با تاکید [ چرا !
نرگس :
] با اعتراض [ پس چی می گی ؟
مهدیه :
جونم برات بگه ] با لحن شوخ و فلسفی [ چون من ذاتاا موجاود محتاجی هستم که خداوند کلید برطرف کردن ا تیاجاتم رو به دست مبارک امام زمان )عج ( قارار داده بناابراین از او مای خوام کاه چاه در دنیاا چاه در آخارت مان رو ماورد لقاف و ر مت خودشون قرار بدن ولی اگر ندن هم از ایشاون طلاب کار نیستم .
نرگس :
چرا...؟
مهدیه :
چون عزیزم برای طلب کار بودن باید طلبی موجود باشه یا ناه
؟
نرگس :
خب آره .
مهدیه :
خب ما چه طلبی از امام زمان داریم ؟
نرگس :
همین که اومادیم ایان جاا و بارای تارت کاارمی کنایم ،
درسته که ترت به ما عنایت کردن که بین این همه آدم ماا
رو به خدمت گرفتن ولی همین کاه ماام تارت رو اجابات
کردیم مهمه .
مهدیه :
نرگس جون فدات شم کوتاه بپوش ، مده عزیزم .
نرگس :
چرا ؟
مهدیه :
اِ ، بابا جون مگه تارت محتااج خادمت بناده و جنااب
عالیه ، ببینم اگه تو تشنه باشی و ی نفر بهت ی لیاوان آب
6
بده بعد از اینکه نوش جان کاردی توقاز داری کاه اون بابات
آبی که خوردی ازت تشکرم بکنه ، بعد هام یاه چیازی بهات
بده .
زینب :
نه اصلا بیایم فرض رو بر این قرار بدیم کاه تارت محتااج کارهای ما هستن بازهم اگار قیقتاا بااورمون ایان باشاه کاه ی عمره که از صدقه ی سر امام عصر ) عاج ( داریام روزی می خوریم و سر سلامت زمین مای ذاریام ، اون وقات بادون هیچ چشام داشاتی باه تارت خدمتگاذاری مای کاردیم و خودمون رو همیشه بدهکار ترت می دیدیم ، ناه ، طلاب
کار.
نرگس :
باشه بابا تسلیم ، چند نفر به یه نفر ، ولی خداییش کی رو پیادا می کنی ] با تاکید [ از همین کسایی که سن امام زمان ) عج ( رو به سینه می زنن که به امام زمان )عج ( ایان طاور کاه تاو گفتی نگاه کنند، همه به ایشون ، به چشم ی برآورده کننده اجات نگاه می‌کنند تازه اگر هم ، اون چه رو که می خاوان بهشون ندن بیا و ببین چه ها که به ترت نمی گن .
مهدیه :
پس با این توصیفات باید به خدا ق بدیم که ظهور تارت اتفاق نمی افته چون ما هم مثل قاوم بنای اسارا یلیم کاه فقا برای رهایی از دست فرعون ، ظهور تارت موسای )ع( رو طلب کردن وبعد هم همچین که از رود نیل گذشتن و از شار فرعون خلاص شدن شروع به نافرمانی کردند .
نرگس :
بابا خداییش دیگه این قسمت رو تند رفتی .
زینب :
چرا ، اتفاقا خیلی هم درست می گه .
نرگس :
ما فق می خوایم ترت بیان که زندگیمون رو به راه بشه
؟!
7
مهدیه :
بله ، برای این کاه تارت بیاان و مشاکل جووناا و مشاکل
بیکاری ل بشه و مریتامون شفا پیدا کنن و چمی دونام ]
با خنده در الی که به نرگس نگاه می کند[ کنکور برداشاته بشاه
و...
* همه شروع به خندیدن می‌کنند .
نرگس :
آخ گفتی یا صا ب الزمان تو رو به خادا امساال بیاا کاه اگار
امسالم قبول نشم از سال دیگه شرط معدلم میاد روشا...
* دوباره همه شروع به خندیدن می‌کنند .
نرگس :
ولی بچه ها خداییش ما ، ] با تاکیاد [ امات پیاامبر )ص( ، قاوم
بنی اسرا یلیم ؟!
زینب :
باورت نمی شه ] محزون [ اگر این دیوارها قیقتاا دیوارهاای کوفه بودند چه رف هایی که در گلوشون تبدیل باه بغا نشده بود که هرآن بخوان تبدیل باه فریااد بشاه ، تاا واقعیات وجودی این مردم رو افشا کنن !
صحنه‌ی دوم :
8

** نور صحنه کم است تا فتا بیشتر الت قدیمی پیدا کند و چرا داخل تنور هم روشن می شود و پس از چند لحظه خدیجه که نه ماهاه بااردار رسات و صاورتش از گرماای هاوا عرق کرده با ی ظرف گِلی که در آن خمیر نان است همراه تکه ای پارچه که زیر ظارف قرار دارد ، وارد صحنه می شود و به طرف ماکت تنور که کنار صحنه است می رود و کنار آن می نشیند ظرف را زمین می گذارد ودستمال را کنار ظارف پهان مای کناد و شاروع باه رف زدن با خود می کند .
خدیجه :
خدیجه بایاد قباول کنای کاه در ایان مااه هاای آخار ، انجاام کارهای خانه برایت سخت شده آن هم در این گرمای هوا ] با حالت زار[ دشوارتر از همه نان پختن داخل این تنور . گویی آتاش رسات ، آخ ... کمارم ] بعاد در االی کاه لبخناد مای زناد فرزندی را که در شکم دارد مخاطب قرار می دهاد . [ ای کااش پدرت آنقدر داشت که ی خدمت کار بیاوریم ! ] که ناگهان کودک لگد می زند خدیجه با شوخی در الی که خمیر نان را داخل تنور می گذارد [ اوخ ...باشد ، باشد دیگر پشت سر پدرت رفای نمای زنام ولای باه گمانم پسر باشی چون هم لگدهایت مردانه است و هم هوای پدرت را خوب داری ، باید پس از تو برای خودم یا دختار بیاورم که هم هوای مرا داشته باشد و هم در کارهای خانه باه من کم کند.
* وقتی می خواهد قسمتی دیگر از خمیر را باردارد تاا پهان کناد ناگهاان صادای کلاون در
شنیده می شود .
صدا :
صدای کلون در .
خدیجه :
آمدم ، آمدم .
* این صداها از پشت صحنه شنیده می شوند .
صدا :
صدای باز شدن در .
9
خدیجه :
السلام علیکم .
ام عبدا... :
و علیکم السلام .
وریه :
و علیکم السلام همسایه .
* در الی که وریه بقچه ای در دست دارد همراه ام عبادا... و خدیجاه باا صاورتی عارق
کرده وارد صحنه می شوند .
وریه :
همه ی محله را بوی نان تازه برداشته است .
ام عبدا... :
] با طعنه [ : بوی نان جو .
خدیجه :
] با لبخند [ : چه فرق می کند مادر ، مهم این رسات کاه هار دو
شکم گرسنه را سیر می کند .
وریه :
] با شیقنت [ : به شرط آن که نسوخته باشد .
خدیجه :
آخ دیدید چه شد به کل فراموش کرده بودم که ناان در تناور
دارم .
* خدیجه می خواهد به طرف تنور بدود که ام عبدا... جلویش را می گیرد .
ام عبدا... :
] با لحنی تلخ ولی دل سوزانه [ ازم نیست تو با این وضعت کاار
کنی .
* بعد به طرف تنور می رود و نان جو را از تنور خارج می کند .
خدیجه :
الحمدا... برکت خدا نسوخت ، بفرما ید نان تازه اان دو پیالاه
شیر هم برایتان می آورم .
وریه :
نمی خواهد ] بعد به بقچه اش اشاره می کند [ ببین چه برای بچاه
ات آورده ایم .
خدیجه :
وای ...
11
* با هیجان می نشیند و شروع به باز کردن بقچه مای کناد درون بقچاه چند لبااس نوزاد و قنداق وجود دارد خدیجه هر کدام را با هیجاان بیارون مای آورد و باه ساینه مای چساباند و وریه نیز همراه او خوشحالی می کند اما خدیجه متوجه می شود مادرش چندان توجهی به آنها نمی کند و تنهابا دیدن هر لباس لبخند کمرنگی بر لبانش نقش می بندد .
خدیجه :
شما خوش ال نیستید !؟
ام عبدا... :
] در الی که سعی می کند نارا تیش را پنهاان کناد [ چارت ، چارت
خوش الم .
خدیجه :
تا آنجا که من ام عبدا... را مای شناسام زن مومناه ایسات کاه درو را نمی شناسد . ] با تعجب [ مادر شما گریه می کنید
؟!
ام عبدا... :
] در الی که اشکانش را پاک می کند [ نه دختارم ، فقا از ایان
نارا تم که چه بی خود زندگی را بر خود سخت کردی .
خدیجه :
] با عصبانیت [ نه مادر ، به خاطر خدا دیگر این بحث را شاروع نکن او دیگر پدر فرزند من است و مهم تر از آن شاما خاوب می دانید که من یا تاار ماوی بشایر را باا خروارهاا خاروار ثروت دیگر خواستگارانم عوض نمی کنم .
ام عبدا... :
] با عصبانیت [ برای چه ؟
خدیجه :
شما خوب می دانید ، بارها گفته ام ...
ام عبدا... :
] با پوزخند [ معرفتش !؟
خدیجه :
] با تاکید [ : آری معرفتش نسبت به موایمان علی)ع ( .
ام عبدا... :
] عصبی [ معرفت ! معرفت ! پس ای کاش دیروز به مسجد می آمدی تا با گوشهای خود بشنوی که موایمان امیرالمؤمنین ) ع ( می خواستند این مردان با معرفت را به چه قیمتی باا یااران معاویه ) لز ( تعوی کنند .
خدیجه :
] با بهت زدگی [ تعوی کنند آن هم با یاران معاویه !؟
11
* وریه که تا آن زمان با نگرانی به گفتگوی آنها نگاه می کند ، و گرچه می خواهد جلاو برود و میانشان را بگیرد ولی به احترام ام عبدا... سکوت کرده است ، وقتی حال پریشاان خدیجه را می بیند سعی در آرام کردن ام عبدا... می کند .
وریه :
به خاطر خدا بس کنید او دیگر از بشیر فرزند دارد ، چه فارق
می کند او یار امیرالمؤمنین ) ع ( است یا یار معاویه ) لز ( .
خدیجه :
چه فرق می کند ! چه فرق می کند ! به خدا تا نگویید دیاروز در مسجد چه اتفاقی افتاد و چرا ماوایم مای خواساتند یارانشان را با یاران معاویه ) لز ( تعاوی کنناد نمای گاذارم قدم از این خانه بیرون بگذارید .
وریه :
] با بغا [ چه می خواهی بدانی جز آن که پس از شانیدن آن
نن داری به‌صورت شویت نگاه کنی ، ] با تاکیاد [ کااری از
دستت ساخته نیست.
خدیجه :
به خاطر خدا تا بیش از این دیوانه نشده ام ، بگویید ، بگویید .
ام عبدا... :
] گویی به خاطر می آورد [ دیروز کاه باه مساجد رفتایم پاس از
ادای نماز امیرالمؤمنین ) ع ( خقبه خواندند .
وریه :
ولی گویی مردان مجسمه هایی از سن و چوب بیش نبودن.
ام عبدا... :
و تنها در و دیوارها بر تنهاایی و غربات موایماان نالاه مای
کردند .
خدیجه :
مگر موایم در آن خقبه چه فرمودند .
وریه :
از بی وفایی و سستی یارانشان در برابر قش .
ام عبدا... :
از کوشایی سپاه دشمن در اطاعت فرمان زمامدارشان .
وریه :
از نا فرمانی یارانشان در مقابل فرمان جهاد با دشمن .
ام عبدا... :
از بی فایده بودن پند و اندرز ترتش ] باا تاکیاد و تمساخر [
12
در گوش یارانشان .
وریه :
ترت فرمودند :
صدا
و
نور
در اینجا افکت صدای ترت ) صدای ماردی کاه محکام ، آرام و با صلابت رف می زند ( باا زمیناه ای نالاه گوناه کاه گویی ناله ی در و دیوار است در الی که فتا را ناوری سابز فرا گرفته پخش می شود .
* در میان بیان خقبه ، ام عبدا... و وریه و خدیجه با شنیدن آن آرام در ال گریه و ناله اند
.
افکت :
رهبر شما خدای را اطاعت می کند و شما با او مخالفات مای ورزید ؛ اما زمامدار اهل شام خدای را معصیت می کناد و آن ها وی را اطاعت مای نمایناد . باه خادا ساوگند دوسات دارم معاویه شما را باا نفارات خود مبادلاه کناد ، همچاون مبادلاه کردن دینار به درهم ، ده نفر از شما را بگیرد و ی نفر از آنها را بمن بدهد !
صدا و نور
افکت صدای ترت و نور سبز در اینجا ققز می شاود ولای
افکت صدای ناله همچنان پخش می شود .
* خدیجه که تا آن زمان به آرامی ناله می کند در اینجا صدای ناله خویش را بلند می کند
خدیجه :
وای بر ما ، خداوندا آیا موایی مظلوم تر از موای ماا وجاود
دارد که به امتی چنین نا اهل مبتلا گشته باشد ؟ باه خادا قسام که ما کوفیان به ظااهر گاوش داریام ، اما نمای شانویم . سخن مای گاوییم ، اما گنگایم . چشام داریام ، اما کاوریم. مردانمان نه به هنگام نبرد ، آزاد مردان صادقند. و نه به هنگاام آزمایش ، برادران قابل اعتماد .
وریه :
موایمان ماردم را مخاطاب قارار دادناد و فرمودناد : دساتتان
خاک آلود باد !
13
* در اینجا افکت صدای ترت از میان صدای وریه که می گوید دستتان خاک آلاود
باد پخش می شود و صدای وریه محو می گردد .
نور و
صدا
نور سبز روشن شده و افکت صدای امیرالمؤمنین ) ع ( پخش
می شود .
افکت :
صدای ترت همراه با ناله در و دیاوار : دستتان خاک آلاود بااد ! ای مردم شما به شتران بی ساربانی می مانید که هرگاه از ی سو جمعشان کنند از طرف دیگر پراکناده مای گردناد . باه خدا سوگند شما را چنین می بینم که اگر جن درگیر شاود وآتش آن زبانه کشد از گرد فرزند ابوطالب جدا می شوید .
نور و صدا
افکت صدای ترت ) ع ( و نور سبز ققز می شوند .
خدیجه :
] با اضقراب [ ال بشیر با شنیدن این خقبه چگونه باود ؟ آیاا او نیز همچون سن و چوب بی صدا و بی تفاوت بود ؟
وریه :
نه ، او در میان بت پرستان مجسم که تنها مناافز خود را مای پرساتند نشساته باود ، ولای همراه در و دیاوار بار مظلومیات موایمان می گریست .
خدیجه :
] با خوش الی [ می دانستم ! می دانستم ، بشیر سن و چوب نیست ، او به موایمان امیرالمؤمنین ) ع ( محبت دارد تا آنجاا که به من می گفت : اگر فرزنادمان پسار باشاد ناام موایماان علی ) ع ( را بر او می گذاریم .
ام عبدا... :
محبتی که به واسقه ی ترس از دسات دادن دنیاا از باین بارود
چگونه محبتی است !؟
خدیجه :
ولی ما دنیایی نداریم که از دست برود ، دنیا و آخرت ما ، تنها
موایمان است و بس .
14
ام عبدا... :
دیشب که شویت به منزل آمد او را چگونه یافتی ؟
خدیجه :
چگونه یافتمش ! او ... ، او وقتی به خاناه آماد ، ] باا تعجاب [ خاوش اال باود ، تای بارایم پارچاه ای لباسای هام خریده بود همراه با خرما ، ] با لبخند همراه با شارم [ آخار بشایر می گوید این روزها خوب باید خود را تقویت کنم .
ام عبدا... : ال محبی که موایش به او گفته باشد که اضر رسات او را با یاران دشمنش معاوضه کند باید اینگونه باشد !؟
خدیجه :
] با کلافگی [ شاید ، شاید موایم پاس از خقباه باه او بشاارت
دادند که او جزء مخاطبان این خقبه نبوده است

 . * ام عبدا... به گفته ی خدیجه پوزخندی همراه با دلسوزی می زند و وقتی خدیجه پوزخناد مادر را به عنوان عدم تایید سخنانش می بیند رو به ساوی وریاه مای کناد تاا شااید نظار او متفاوت باشد که وریه نیز به تایید از ام عبدا... با نارا تی صورتش را بر می گرداند .
خدیجه :
نه ، چنین نبوده . ] با عصبانیت [ اصلا شما از کجا می دانیاد که چنین نبوده ؟
وریه :
] با دل سوزی [ ما مدتی بیشتر برای انجام مستحبات در مساجد ماندیم که چند نفر بشیر را که هنوز در ال گریه و اناباه باود دوره کردند ] با تاکید [ ما فق صدایشان را می شنیدیم .
خدیجه :
] با اضقراب [ چه می گفتند !؟
ام عبدا... :
برایش از دنیا گفتند .
وریه :
از زن جوانش که کودکی در راه دارد .
ام عبدا... :
از پس از مرگش ، از فقر و تن دستی خانواده اش پاس از
او .
وریه :
از خواستگارانی که هنوز چشم بر تو دوخته اند و از کوتاهی
دست بشیر از دنیا .
ام عبدا... :
از فرزندش که به کسی غیر از او پدر خواهد گفت .
15
وریه :
از اینکه کسی غیر از او به ثمر نشستن و داماادیش را خواهاد
دید .
خدیجه :
ساابحان ا... ، ساابحان ا... ، دیگاار بااس اساات ، بشاایر چگونااه پاسخشان را داد ] با تاکید [ با شمشیر !
ام عبدا... :
نه .
خدیجه :
] با عصبانیت [ پس چه کرد ؟
وریه :
سخنان ایشان را تصدیق نمود و به گریه و اناباه اش پایاان داد و برای اینکه از فرمان موایمان سرپیچی کرده ] با تاکیاد [ و به جن نرفته است ، خدای را شکر کرد .
خدیجه :
] با بغ و ناله [ وا محمدا ، به خدای علای ، علای غریباه ، آقا غریبه ، مولا غریبه .
* ناگهان خدیجه ا ساس درد می کند و ام عبادا... وریاه را باه دنباال قابلاه مای فرساتد و خودش نیز در الی که زیر بازوی خدیجه را گرفته باا گفاتن اینکاه بایاد باه اتااق بارویم از صحنه خارج می شوند .
صحنه‌ی سوم :
** دوباره صحنه به الت صحنه‌ی اول در می آیاد . باازیگران صحنه : نارگس ، مهدیاه ،
زینب .
نرگس :
زینب تو واقعا فکر می کنی اگر ترت ظهور کانن و از ما بخوان که به یاریشون بریم مثل مردم زمان امیرالمؤمنین ) ع ( با موامون رفتار می کنیم ؟
16
مهدیه :
چرا می گی اگر امام زمان ) عاج ( بیاان ؟ نادای هال مِان ناصر امام زمان ) عج ( بیشتر از هازار سااله کاه در گاوش تاریخ مای پیچاه و هنوز بعاد از گذشات ایان هماه ساال سیصد و سایزده نفار کاه یاار قیقای تارت باشان باه ایشون لبی نگفتن ] با ازین [ که اگر گفته باودن اماروز پس از گذشت این هماه ساال همچناان در زنادان غیبات گرفتار و اسیر نبودن .
نرگس :
ما که هر کاری می تونیم داریم انجام می دیم ، به ما گفتن در شادی های ما خوش ال باشید و در نارا تی هاای ماا غمگین ، مام همین طاور هساتیم .گفاتن بارای تعجیال در ظهور ما بسیار دعا کنید ، که می کنیم . گفتن دشامنای ماا رو دشمن بداریاد ودوساتانمون رو دوسات بداریاد ، ماام همین طور رفتار می کنیم گفتن همیشاه منتظار ظهاور ماا باشید ، مام منتظر هستیم .
مهدیه :
ما قیقتا منتظر موامون هستیم ؟
نرگس :
] با تاکید [ تو رو نمی دونم ولی من هستم .
زینب :] پوزخندی همراه با تاسف می زند و می گوید : [ ای دعوی عشق کرده آ ین تو کو ؟ ققز نظر از عقل ، دل و دین تو کو ؟ ای دم زده از دا وفا اله صفت پیراهن چاک چاک خونین تو کو ؟
نرگس : منظورت رو نمی فهمم ! میشه واضح تر صحبت کنی . زینب : نارا ت نشو منظور من هممون بودیم همه اون هاایی کاه از محبت فق ادعاش رو داریم .
17

 نرگس : ولی من ادعا نمی کنم ! زینب : ببینم تو داستان ساهل بان سان خراساانی کاه نازد اماام صادق ) ع ( رسیده رو شنیدی ؟ نرگس : ] با نارا تی [ نه ! *زینب بی توجه به نارا تی او همین سوال را از مهدیه می کند او هم جاواب منفای مای دهند . زینب : پس ازمه تما براتون تعریف کنم . * بعد شروع به تعریف کردن داستان می کند در الی که گویی خودش با رکات ، نقاش سهل بن سن خراسانی را بازی می کند و بقیه به کناری می روند و او را تماشا مای کنناد ) در اینجا رکات بازیگر برای نشان دادن وقایز و ساکن نبودن صحنه در هنگام بیاان داساتان به وسیله ی ی شخص بسیار مهم است . ( زینب : ] رو به تماشاچیان [ روزی سهل بن سن خراسانی به دیادار امام صادق ) ع ( شرفیاب می شود

 . نور : در گوشه‌ای از صحنه نوری سبز روشن می شود . ] زینب به سوی آن نور می رود و ادامه می دهاد [ و باه تارت عرض می کند : ] در الی که به سوی نور سبز نگااه مای کناد [ یابن رسول الله برای چه قیام نمای کنیاد در االی کاه صاد هزار نفر از شیعیانتان آماده اند تا در رکاب شاما بجنگناد . ] زینب در الی که رو به تماشاچیان و بچه های صحنه می کند پاس از چند لحظه مکث ادامه می‌دهد [ تارت فرمودناد : بنشاین ای خراسانی خدا قت را رعایت کند . سپس به کنیزشاان نیفه فرمودند : تنور را گارم کان ، آن کنیاز تناور را گارم کرد . ] در اینجا زینب به طرف تنور می رود و از چوب هاایی کاه کنار تنور قرار دارد داخل تنور می گذارد و شروع باه فاوت کاردن آن می کند و چرا داخل تنور کم کم نورش زیاد می شود . [
18
نور و صدا :
چرا داخل تنور روشن شده و صدای گرگر آتاش پخاش می شود .
زینب :] زینب در الی که گویی به شعله های تنور خیره شاده اداماه مای دهد [ آنچنان که آتش سرخ شد وباای آن سفید گردیاد ] سپس در الی که از جایش بلند می شاود [ آنگااه تارت به آن خراساانی فرمودناد : برخیاز و در تناور بنشاین . مارد خراسانی عرض کرد : ] زینب به سامت ناور سابز مای رود و در الی که در مقابش زانو می زند اداماه مای دهاد [ ای آقاای مان یابن رسول الله مرا به آتش عذاب نکن و از من بگذر ، خادا از تو بگذرد . ] زینب پس از چند لحظه سکوت در الی که بار می خیزد و رویش را به طرف تماشاچیان می کند اداماه مای دهاد [ ترت فرمودند : از تو گذشتم . در این باین هاارون مکای در الی که کفشهایش را به دست گرفته بود وارد می شود و به ترت سلام مای کناد ، تارت باه او مای فرمایناد کفشهایت را بینداز و در تنور بنشین . هارون کفشش را می اندازد ] زینب در الی که به طرف تنور می رود ادامه می‌دهد [ و داخل تنور مای شاود ساپس تارت باا مارد خراساانی از خراسان صحبت کردند گویی که آنجا را به عینه مای بینناد  سپس فرمودند : برخیز ای خراسانی و به داخل تنور نظار
19
در الی که زینب بلند می شود و به طرف تنور می رود .خراسانی بر می خیزد و به داخل تنور نگاه می کند ] زینب نیز به داخل تنور نگاه می کند و با هیجان سرش را به سوی مردم بر می گرداند و می گوید : [ ومی بیند که هارون مکی چهار زانو در تنور نشسته است . هارون بیرون می آید و به ترت و آن خراسانی سلام می کند . ترت رو به خراسانی مای
کنند و می گویند : در خراسان چند نفار مثال ایان مارد مای بینی . خراسانی پاسخ می‌دهد : به خدا ی نفار نیسات ، باه خدا ی نفر نیسات . تارت فرمودناد : ماا خاروج نمای کنیم در زمانی کاه نمای بینای در آن پانج نفار کاه یااری کننده باشند از برای ما ، ما داناتریم به وقت خاروج . ] وپاس از مقداری مکث ادامه می‌دهد [ عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
* سپس زینب رو به دوستانش می کند و می گوید .
زینب :
شما چقور ، آیا اضر بودید بدون این که چاون و چرایای بگید داخل تنور بشاین ؟ ] باا سارافکندگی [ شاما رو نمای دونم ولی من که این کار رو نمی کردم . ] با تاکید [ اگر هام  می کردم بدون چون و چرا گفتن نبود .
نرگس :
واقعا چه تفاوتی بین ما و هارون مکیه ؟
زینب : ساده است ، تفاوتمون در میازان معرفتماون نسابت باه اماام زمانمونه . هارون مکی به این که امام نسبت باه ماردم اولای  به انفسشونه ، یعنی صلاح اونها رو بهتر از خودشون مای دونه ، فق علام نداشات ، بااور داشات ] باا تاکیاد [ یقاین  داشت ، اطمینان داشت ، مثل ماا کاه بااور داریام ، مقمئنایم
21
که بدون اکسیژن بیشتر از چند لحظه دوام نمی آریم .
مهدیه :
] با عصبانیت و اعتراض [ بس کن دیگه زینب تاو این باور داری همه رو نا امید می کنی این توری که تو می گی پس همه ی ما باید سر بذاریم و بمیریم چون هیچ کاس هارون مکی نمی شه .
زینب :
نه ، چرا نا امیدی ، چرا سر بذاریمو بمیرم ، چارت ماا همیشاه آسون ترین راه رو انتخااب مای کنایم تاا کای مای خاوایم بنشینیم تا سایه خودش بیاد روی سارمون ، چارت معرفتماون رو نسبت به امام عصرمون زیاد نکنایم ، چارت هاارون مکای نشیم ، مگاه هاارون مکای و امثاال اون از کاره ی دیگاه ای اومده بودن یا موجودی فرای ما بودن ؟ اگه قرار باود هماه فکر تو رو بکنن ، هرگز سید رضی و سید مرتتی و کاافی
و کلینی ها سر بلند نمی کردند .

مهدیه : زمونه با زمونه فرق می کنه .
زینب :
آره ، زمونه با زمونه فرق مای کناه در زموناه ی اون هاا هار کسی در هر جایی جرات آوردن نام امیر الماومنین ) ع ( رو نداشت ، برای به دست آوردن ی کتاب خقی باید صدها فرسن مسافرت می کردند و در آخر اگر شانس مای آوردن و اون رو پیدا می کردن بایاد از ناون شبشاون مای گذشتن تا بتونن بهای اون رو بپردازن ، آره راس می گای ، زمونه ی اونها باید دود چرا می خوردی و با گرما و سرما کنار مای اومادی ، زموناه ی اون هاا از کاولر و بخااری ، آرامش و آسایش امروز خبری نباود ، تاو زموناه اون هاا باا ی دیسکت فشرده بیشتر ا ادیث شایعه کاه باه خاون دل جمز آوری شدن ی جا در اختیارت نبودن ، ] پس از چند
21
لحظه مکث [ تا کی می خوایم به نماینده ی خدا روی زماین
پشت کنیم ؟! تا کی می خوایم گوشهامون رو با بهاناه هاای
مختلف پر کنیم تا صدای هال مان ناصار اماام زماانمون رو
نشنویم ] با بغ و فریاد [ ماردم ، باه خادای مهادی ، مهادی
غریبه ، آقا غریبه ، موا غریبه .
بعد از اینکه زینب آخرین جمله ی خود را می گوید گروه هام خاوان شاروع باه خوانادن
مناجات می‌کنند .
پی نوشت :
. نهج البلاغه ، خقبه ی 79
داستان سهل بن خراسانی :
. 1 بحار ، جلد 79 ، صفحه ی 127
. 2 منتهی اامال ، بخش معجزات امام صادق ) ع ( ، صحفه ی 161
مناجات :
دل بی شکیبه ... موا غریبه ...
) یابن الحسن ... یابن الحسن ... ) 2
دل بی شکیبه ... موا غریبه ...
22
) یابن الحسن ... یابن الحسن ... ) 2
من مهدی فاطمه ام ، پشتم خمید از بار غم
با این هزاران انتظار ، یاران ولی ناچیز و کم
دل بی شکیبه ... مهدی غریبه ...
) یابن الحسن ... یابن الحسن .... ) 2
دل بی شکیبه ... مهدی غریبه ...
) یابن الحسن ... یابن الحسن ... ) 2
هستم میان قتلگاه ، هر روز و شب هر صبح و شام
خون می چکد از چشم من ، چون اش چشمم شد تمام
بسته دو دستم
بسته دو دستم
زندانی هستم
) زندانی هستم زندان غیبت تا به کی ؟ ) 2
) شیعه دعا کن ، من را رها کن زندان غیبت تا به کی ؟ ) 2
دعا کنیدش
دعا کنیدش
رها کنیدش
) رها کنیدش زندان غیبت تا به کی ؟ ) 2
بر هم زنید یاران این بزم بی صفا را
مجلس صفا ندارد بی یار مجلس آرا
) شیعه دعا کن ، او را رها کن زندان غیبت تا به کی ؟ ) 7

زیرک - مقاله - ویژه نیمه شعبان

زیرک

 

زیرک
 
امام زمان جدید مقاله
 
-----------------------------------------------------------
زیرک.
 
﴿یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ ﴾
زیرک
در محاورات عامیانه، گاه دو نفر، شخصی را به زیرکی می­ستایند:
-       فلانی زرنگ است؛ در حساب و کتاب مو را از ماست می­کشد.
-       کسی نمی­تواند کلاه سرش بگذارد...
-       هر کاری بخواهد می­کند؛ ا‌ما دم به تله نمی­دهد ...
از منظرِ بعضی از انسان­ها، زیرک کسی است که خوب فکرش را کار می­اندازد تا سود مادی بیشتری کسب کند؛ اما آیا ملاک زیرکی در نزد خدا نیز این چنین است؟ ببینیم پیامبر گرامی اسلام صلی­الله­علیه­وآله
چه کسی را زیرک می­دانند:
« زیرک ترین زیرکان، کسی است که خودش را حساب­رسی کند و اعمالش برای بعد از مرگ باشد ( نه دنیا).»[1]
زیرک کسی است که قدر ِلحظه لحظه­ی عمرش را بداند و عمر را در جهت منفعت ِاخروی صرف­کند.
خداوند می­فرماید: ﴿یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ ﴾[2]:
﴿ ای کسانی که ایمان آورده­اید، تقوای خدا پیشه کنید و هر یک از شما باید در اعمالش نیک نظر کند که چه توشه­ای برای آخرت پیش می­فرستد. ﴾
قرآن را باید جدی گرفت؛ در آیاتِ آن باید تأمل کرد؛
نباید مثل کتاب­های دیگر با آن برخورد کرد؛ کتابی هم­چون همه­ی کتاب­ها و نوشته­ای مانند همه­ی نوشته­ها؛ بلکه آیات این کتاب نورانی باید چراغ زندگی عملی ما باشد.
اکنون به دقت در کلمات ِامیر­مؤمنان علیه­السلام بنگریم؛ باشد که نورانیت این کلمات، تحولی در زندگی ما ایجاد کند و چگونگی محاسبه نفس را بیاموزیم:
«(انسان) آن­گاه که صبح را به شب رساند، خودش را مورد خطاب قرار دهد که:
 ای نفس! این روز بر تو گذشت و هرگز به تو باز نمی­گردد
و خداوند از تو درباره­ی آن می­پرسد که چگونه آن را گذراندی و چه عملی در آن انجام دادی؟
آیا به خداوند مؤمن بودی؟ آیا حمد او به جا آوردی؟
آیا حق برادر مؤمنی ادا نمودی؟
آیا از او رفع گرفتاری کردی؟ آیا در غیاب او، حقوق وی را در مورد خانواده و فرزندانش رعایت نمودی؟
آیا در مورد باز ماندگان او پس از مرگ، احترامش را نگه داشتی؟
آیا مسلمانی را یاری رساندی؟ چه کاری برایش انجام دادی؟»[3]
چه عجیب و زیبا، مولایمان لحظه لحظه­ی عمر را به چالش می­کشند و افسار نفس سرکش را چه ماهرانه به دستمان می­دهند! 
اما افسوس! «چه بسیار است کلمات ِعبرت آمیز و چه اندک­اند عبرت گیرندگان!»[4]
آیا ممکن است که نگارنده­ی این سطور خود، این کلمات ِامیر­مؤمنان علیه­السلام را سرلوحه­ی زندگیش قرار ­دهد؟
آیا می­شود که در پایان ِروز، پیش از خواب رفتن ِدیدگان، دیدگانِ قلبم را بگشایم و اعمالم را موشکافی کنم و آن­گاه خود در مورد خودم حکم کنم؟
در این آشفته بازار که بسیاری در پی عیب­جویی از یک­دیگرند، آیا پیش آمده سر به گریبان فرو برم و عیوب خود را بیابم؟
می­شود که این بار، برقِ کلامِ حضرت امیر علیه­السلام چنان بگیرد و تکان­ام دهد که یک باره مرا به وادی زیرکان که نه، به سرای زیرک­ترین زیرکان بیفکند؟ همان­ها که از لحظه لحظه­ی عمرشان، منفعت بسیار می­برند؟
... و امشب، شبی دیگر است. مصمم شده­ام برای لحظاتی هم که شده نفسم را به دادگاه بکشانم:
ای نفس! امروز بر تو گذشت؛ در این  پنجاه و چهار هزار ثانیه، چند ثانیه پرنده­ی دلت به کوی یارِ غایب از نظر پرواز کرد؟
ای نفس! ای قفسِ دل! تا کی اسیرِ آب و دانه­ام کرد­ه­ای؟
مگر نشنیده­ای داستانِ شوق را، داستان مهر را، محبت را، آشفتگی را، دل­دادگی را، دل­سپردگی را؟! مگر ندیده­ای دل­دادگی فرزند مهزیار را که نوزده سفر با پای پیاده، روی به کوی موعودِ عالمیان کرد­  و به شوق دیدار و وصل ِآن امامِ جانان در راه کعبه قدم زد و از خار مغیلان نهراسید که:
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم                 سرزنش­ها گر کند خار مغیلان، غم مخور
و سر­انجام در سفر بیستم به خواسته­ی خود رسید. او فرستاده­ی امام زمان علیه­السلام را دید که از او پرسید:
دنبال چه می­گردی؟
- امام محجوب و پنهان از مردمِ دنیا را می خواهم.
فرستاده گفت: نه، او محجوب و در پس پرده از شما نیست؛ بلکه پرده­های او اعمال بد شماست...
وآن­گاه که فرزند مهزیار به وصال ِامام رسید، آن حضرت به او فرمودند:
« ای فرزند مهزیار! شب و روز در انتظارِ آمدنت بودیم؛ چه چیز آمدنت را این قدر به تأخیر انداخت؟»
عرض کرد: آقای من! تا این لحظه کسی را نیافته بودم که مرا به محل شما راهنمایی کند.
امام فرمودند:« کسی را نیافته بودی که راهنمایی­ات کند؟ (نه چنین نیست؛ بلکه عامل دوری آن بود که) شما به دنبال مال اندوزی رفته بودید و بر مؤمنان ناتوان فخر می­فروختید و پیوندهای خویشاوندی میان ِخودتان را گسسته بودید؛ پس دیگر چه عذری دارید؟»[5]
اکنون و در پایان این روز و در این دادگاه حساب­رسی،
ای نفس! من تو را محکوم می­کنم که بر خود ظلم­کردی.
ثانیه­ها، دقیقه­ها، روزها و سال­ها را در پی سرابِ دنیا از کف دادی؛
اما هیچ مأیوس نشو که خوب مولایی داری؛
او همین حالا شاهد و نظاره­گر توست!
هیچ غم­مخور که راه توبه باز است و امام ِ تو از پدر و مادرت مهربان­تر و توبه پذیرتر است.
حتی نیاز به سفر جسمانی نیست! از همین جا و همین حالا مرغِ دل را به سوی امام زمان پرواز ده! از همین جا توبه کن! بگو: باز می­گردم؛ بگو: تغییر می­کنم؛ بگو: جبران می­کنم.
و امیدوار باش به بزرگواری و بخشایندگی آن امام ِمهربان؛
چنان که در پایانِ داستانِ فرزندِ مهزیار، این بزرگواری بس هویداست:
فرزند مهزیار پس از پشیمانی خطاب به امام زمان علیه­السلام عرض کرد:
توبه، توبه، عذر می خواهم؛ ببخشید؛ نادیده بگیرید.
و آن مولای توبه پذیر فرمودند:
« ای پسر مهزیار! اگر این گونه نبود که بعضی از شما برای بعضی دیگراستغفار می­کنید، تمام کسانی که بر روی زمین هستند نابود می­شدند، به جز خواص شیعه؛ همان­ها که گفتارشان با کردارشان هماهنگ است.»[6]
از خدا می­خواهیم پرنده­ی جانمان را به هوای کوی یار؛ هم­چون مرغِ دلِ فرزندِ مهزیار به حرکت آورد:
طیرانِ مرغ دیدی؟ تو ز پای بندِ شهوت                    به در آی تاببینی، طیران آدمیت


[1].« اَكْيَسُ الْكَيِّسينَ مَنْ حاسَبَ نَفْسَهُ وَ عَمِلَ لِما بَعْدَ الْمَوْتِ »؛ تفسير امام حسن عسكري عليه­السلام: 38 و 39، ح14.

[2]. حشر(59): 18.

[3]. تفسير امام حسن عسكري عليه­السلام: 38 و 39، ح 14.

[4]. نهج البلاغه، حكمت297.

[5]. دلائل­الامامه: 296.

[6]. همان.

 

ماه رجب ماه خدا

ماه رجب ماه خدا


گفته اند هر قومی که پیری دانا وحکیم در میانشان باشد، آن قوم ره نیستی نخواهد پیمود، چرا که همیشه به یاد پندهای آن پیر دانا خواهند بود و همیشه امیدوار و چشم به راه و به قول شیعیان منتظر، منتظر آمدن کسی که آنها را به خوبی ها بخواند. راستی چرا سخن این گونه آغاز شد؟ چون این سخن برای همۀ زمانها و مکانها مصداق می پذیرد و ماه رجب در میان ماههای سال صاحب این کرسی می باشد.
رجب، هفتمین ماه، از ماههای قمری است. اما گویی با خود هزاران حرف دارد از طرفی می خواهد شیعیان به سوگ نشستۀ فاطمیه را دلداری دهد. و از غم آنها بکاهد- با آمدن عید میلاد علی و مبعث پیامبر،لباس عزای آنان را لباسی نو بپوشاند و بعد یادآور شود آنگاه که زمین و زمان از آتش ظلم و بی فرهنگی می سوخت، بشارت آمدن پیامبری را داد که از سلالۀ ابراهیم بود و پیام آور این نوید که راست قامتان یأس شما را فرا نگیرد. فراموش نکنید که ظلم و بی عدالتی سرانجام نمی گیرد و پایدار نخواهد ماند. آری محمد بیست و هفتم رجب می آید و با خود سروش آزادی از بند شیطان را به ارمغان می آورد.
از طرف دیگر روز سیزدهم رجب، میلاد کودکی که در خانۀ خدا به دنیا آمد و در خانۀ او به شهادت رسید. راستی این مولود کیست که این همه عزیز است؟ خداوند مادرش را به خانۀ خود دعوت می کند تا عرشیا او را در تولد کودکش یاری دهند. آری این کودک پسر ابوطالب است که باید اول ملائکه چشمشان به قدومش روشن شود. به راستی که قدر و منزلت علی را جز آسمانیان کسی نمی دانست و حقا که شایسته بود.
علی اولین کسی بود که به محمد ایمان آورد، خود و همسر و فرزندان و شیعیانش را تقدیم راه محمد(صلی ا... علیه و آله و سلم) کرد و ما هر چه داریم از مولایمان علیست. هنوز هم پس از سالها شیعیان علی را به جرم عتدالتخواهی می کشند.
رجب، به دنبال آن ماه شعبان نوید بخش تولد منجی عالم مهدی(عج) است، او می آید و با آمدنش ظلم و بدیها سرکوب می شود و انتقام خون به نا حق ریخته شدۀ حسین(ع) و یارانش گرفته می شود رجب را ماه خدا نامیدند و شعبان ماه پیامبر خدا، پیامبری که امید همۀ مستضعفان تاریخ می باشد. سوم شعبان تولد حسین بن علی (ع) است، پیامبر دربارۀ او فرمود: حسین منّی و انا من حسین.
چهارم شعبان سالروز تولد بزرگ پرچمدار عاشورا عباس بن علی است.
و پنجم شعبان تولد علی بن حسین یادگار به جامانده از حسین(ع) و عاشوراست.
و شعبان به نیمه که می رسد شیعیان منتظر علی به شادی می نشینند که کودکی متولد می شود او از نسل حسین پسر فاطمه دختر پیامبر است و با آمدنش دلتنگی ها را از قلبها می زداید او بقیة ... است، او باقیمانده از خاندانی است که همه شهید شدند تا راستی و درستی برقرار بماند. تا راه جدّشان پیامبر و دین خدا برقرار باشد که: ان الارض یرثها عبادی الصالحون

مریم سفیری

مولود کعبه

مولود کعبه

 

ای کعبه! داری یک جهان جان در بر امشب                 الحق که از هر شب شدی زیباتر امشب

مکه تجلی گاه داور گشته امشب                               کعبه گریبان چاک حیدر گشته امشب

 www.mohammadivu.org.moloudeKaebe

ماجرای شکافته شدن دیوار کعبه و ولادت علی بن ابیطالب در خانه‌ی خدا مورد وثوق و تایید مورخان و محدثان شیعی و سنّی است. در این مجال، تنها به ذکر چند نمونه از منابع سنّی و شیعی اشاره میگردد[1] و سپس به شرح این واقعه پرداخته می شود.

 

 Bulletsمنابع سنّی:  

 -  حافظ ابو عبدالله محمد بن عبدالله، معروف به حاکم نیشابوری، که همه‌ی بزرگان اهل سنت او را مورد اعتماد و استناد دانسته‌اند، در کتاب بسیار معروفش، «مستدرک صحیحین» می گوید: «روایات متواتر است که فاطمه بنت اسد، امیرمؤمنان علی بن ابی طالب ـ کرّم الله ـ وجهه، را در خانه کعبه به دنیا آورده است»[2] .

 -  شهاب الدین ابوالثنا، سید محمود آلوسی، صاحب تفسیر آلوسی، در شرحی بر قصیده عینیه عبدالباقی افندی عمری می نویسد: «ولادت امیرمؤمنان کرم الله وجهه در درون کعبه، در سراسر دنیا مشهور است و در کتابهای هر دو فرقه شیعه و سنی روایت شده است، و هرگز در مورد غیر ایشان چنین فضیلتی ثابت نشده است»[3] .

Bullets  منابع شیعی:

علل الشرایع، ج 1، ص 135. و بحارالانوار، ج 35، ص 8.

 

و اما شرح ماجرا:

 

سال سی عام الفیل[4] بود و  اتفاق عجیبی در راه. رویدادی بس شگفت که زمین و زمان تا آن روز به خود ندیده بود.

بانوی نیکو سرشت قریش - فاطمه بنت اسد - چشم انتظار میلاد کودکی بود که او را ماهها با مهر و امید در وجودش پرورانده بود. کودکی که از نهاد مادر با او سخن میگفت[5] و دل او را به یقین ایزدی میآراست.

آن بانوی گرامی همسر ابوطالب بن عبدالمطلب بود که همگی همچون نیای پاک‌شان - ابراهیم خلیل الله - از یکتاپرستان بودند. فاطمه و ابوطالب هرگز از نور ایمان به یکتای بی مانند جدا نشده بودند و هماره ذکر پروردگار را در دل زنده میداشتند. و اکنون زمان تولد فرزندی از این شجره‌ی پاک و خداپرست بود. فرزندی که میآمد تا جلوه‌ی توحید را عیان سازد.  

فاطمه نیک میدانست حامل آیتی است عظما از آیات خداوندی. آنچه او را اینچنین بیتاب کرده بود، درد زادنِ فرزند نبود؛ بلکه چونان کرّوبیان، بیتاب تماشای روی ماه پاره‌اش بود.

و از او بیتاب‌تر، زمین!

زمین دستپاچه‌ی آمدن مرتضای خدا بود و نمیدانست کدامین مکان را مهیای مقدم پاکش گرداند.

اما خداوند خود همه چیز را آماده کرده بود. او شریف‌ترین مکان زمین را به ولادت عزیزترین بنده‌اش اختصاص داده بود. فاطمه نیز اراده‌ی پروردگار را لبیک گفت و به سوی کعبه روان شد.

فاطمه، بیاعتنا به مردمی که کنار کعبه بودند، رو به خانه‌ی خالقش اینچنین با دادار هستی بخش نجوا کرد:

«پروردگارا! من به تو و پیامبرانت ایمان دارم. کلام جدّم ابراهیم را تصدیق میکنم و تو را سوگند میدهم به نام خلیلت ابراهیم - همو که به فرمان تو این خانه را بنا نهاد - و سوگند میدهم به طفلی که در بطن دارم، که بی شک از آیات و نشانه‌های توست، ولادت فرزندم را بر من آسان فرما[6]

 

دیوار حریم امن الهی به فرمان صاحبش از هم گسیخت؛ بی آنکه خشتی از آن فرو ریزد. کعبه آغوش گشود و فاطمه میهمان خانه‌ی خدا شد. سپس دیوار به هم آمد تا فاطمه بتواند در کنار ملایک و حوریان بهشتی معجزه‌ی عظیم خلقت را به دنیا آوَرَد. [7]

حیرت و شگفتی وجود حاضران را فرا گرفته بود. به تکاپو افتادند تا قفل در را بگشایند؛ اما هر چه تلاش کردند نتوانستند به درون خانه‌ی خدا راه یابند.[8]

از داخل شدن فاطمه به خانه ی خدا، سه روز گذشت. جز فاطمه و مولودش، و خدا و ملایکه‌اش و بانوان بهشتی همراهش چه کسی می داند در آن سه روز چه گذشت؟

روز چهارم فرا رسید[9] و آن بانوی فراتر از بانوان بهشتی[10] در حالی که نوزادش را در آغوش گرم خویش داشت، به امر خداوند آماده‌ی خروج از کعبه شد. در این لحظه، هاتفی از غیب او را ندا داد:

«فاطمه! نام این فرزند بزرگوار را علی بگذار چراکه او بلند مرتبه است و خداوند علی اعلی می فرماید همانا من او را از قدرت و عزت و جلال خود و بهره‌ی کامل از عدالت خویش آفریده‌ام و نام او را از نام مقدس خود اشتقاق نموده‌ام و او را به آداب خجسته خود نایب نموده‌ام و امور خود را به او تفویض کرده‌ام و از علوم پیچیده‌ی خویش آگاهش نمودم و در خانه‌ی من متولد شده است. او اول کسی است که بر روی خانه‌ی من اذان خواهد گفت، بت‌ها را خواهد شکست و آن‌ها را از بالای کعبه به زیر خواهد انداخت و مرا به بزرگواری و حمد و یگانگی یاد خواهد کرد. اوست امام و پیشوا بعد از حبیب من و برگزیده از جمیع خلق من. محمد رسول من است و او وصی او خواهد بود. خوشا به حال کسی که او را دوست دارد و یاری کند او را. و وای بر احوال کسی که فرمان او نبرد و یاری او نکند و انکار حق او نماید.» [11]

آن مولود مبارک، علی بن ابیطالب بود. مولودی که راهبان و کاهنان بشارت آمدنش را به ابوطالب و فاطمه بنت اسد داده بودند.[12] نوزادی که در دامان پیامبر رحمت تربیت شد و هماره یاریگر رسول خدا بود. همو که در سال دهم هجری به امر پروردگار، به عنوان جانشین و هدایتگر پس از رسول خاتم به همگان معرفی شد.

 
www.mohammadivu.org.MOHR

 

 


[1]   . علاقمندان جهت بررسی اسناد این واقعه، می توانند به کتاب «علی مولود کعبه» نوشته ی محمد علی اردوبادی مراجعه کنند. به عنوان نمونه در این کتاب به اسناد زیر نیز اشاره شده است:

- ابو عثمان عمرو بن بحر بصری معتزلی معروف به جاحظ، صاحب کتاب البیان و التبیین، متوفای 255 هجری قمری در رساله ذوی القربی به ولادت امیر مومنان در درون کعبه اشاره کرده: ینابیع الموده، ص 153.

- مورخ شهید ابو زکریا یزید بن محمد بن ایاس بن قاسم ازدی متوفای 334 هجری قمری پس از نقل ولادت آن خورشید تابان در درون کعبه می نویسد: «به جز امیر مؤمنان علی بن ابیطالب، هیچ خلیفه دیگری در کعبه متولد نشده است»: تاریخ موصل، ص 58.

- موفق بن احمد، معروف به اخطب خوارزم متوفای 568 هجری قمری در کتاب مناقب خود می نویسد: «علی در مکه معظمه در درون بیت الله الحرام به روز جمعه 13 رجب المرجب به سال 30 واقعه فیل، 23 سال پیش از هجرت متولد شد. هرگز احدی پیش از او در بیت خدا متولد نشد و این فضیلتی است که خداوند برای ابراز مقام شامخ آن حضرت به او اختصاص داده است»: مناقب خوارزمی، به نقل مجمع البحرین، ص 227.

[2] . حافظ ابی عبدالله، محمد بن عبدالله نیشابوری، مستدرک الصحیحین، حیدرآباد هندوستان، 1324، ج 3،‌ ص 483.

[3] . شهاب الدین ابوالثنا، سید محمود آلوسی، سرح الفریده، در شرح قصیده عینیه عبدالباقی افندی، ص 15.

[4] . مصادف با سال 599 میلادی.

 .[5]  "وَ لَمَّا حَمَلَتْ بِعَلِی ع ازْدَادَ حُسْنُهَا فَكَانَ یتَكَلَّمُ فِی بَطْنِهَا": بحارالأنوار، ج 35 . ص 17.

[6] . "قَالَ یزِیدُ بْنُ قَعْنَبٍ‏ كُنْتُ جَالِساً مَعَ الْعَبَّاسِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ فَرِیقٍ مِنْ عَبْدِ الْعُزَّی‏  بِإِزَاءِ بَیتِ اللَّهِ الْحَرَامِ إِذْ أَقْبَلَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ أَسَدٍ أُمُّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع وَ كَانَتْ حَامِلَةً  بِهِ لِتِسْعَةِ أَشْهُرٍ وَ قَدْ أَخَذَهَا الطَّلْقُ فَقَالَتْ رَبِّ إِنِّی مُؤْمِنَةٌ بِكَ وَ بِمَا جَاءَ مِنْ عِنْدِكَ مِنْ رُسُلٍ وَ كُتُبٍ وَ إِنِّی مُصَدِّقَةٌ بِكَلَامِ جَدِّی إِبْرَاهِیمَ الْخَلِیلِ وَ إِنَّهُ بَنَی الْبَیتَ الْعَتِیقَ فَبِحَقِّ الَّذِی بَنَی هَذَا الْبَیتَ‏ وَ بِحَقِّ الْمَوْلُودِ الَّذِی فِی بَطْنِی لَمَّا یسَّرْتَ عَلَی وِلَادَتِی": بحار الأنوار، ج ‏35، ص 8 .

[7] . "قَالَ یزِیدُ بْنُ قَعْنَبٍ فَرَأَینَا الْبَیتَ وَ قَدِ انْفَتَحَ عَنْ ظَهْرِهِ‏ وَ دَخَلَتْ فَاطِمَةُ فِیهِ‏ وَ غَابَتْ عَنْ أَبْصَارِنَا وَ الْتَزَقَ الْحَائِطُ": همان.

[8] . "فَرُمْنَا أَنْ ینْفَتِحَ لَنَا قُفْلُ الْبَابِ فَلَمْ ینْفَتِحْ فَعَلِمْنَا أَنَّ ذَلِكَ أَمْرٌ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وجَلَ": همان

[9] . "ثُمَّ خَرَجَتْ بَعْدَ الرَّابِعِ وَ بِیدِهَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع": همان.

[10] . "ثُمَّ قَالَتْ إِنِّی فُضِّلْتُ عَلَی مَنْ تَقَدَّمَنِی مِنَ النِّسَاءِ لِأَنَّ آسِیةَ بِنْتَ مُزَاحِمٍ عَبَدَتِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ سِرّاً فِی مَوْضِعٍ لَا یحِبُ‏  أَنْ یعْبَدَ اللَّهُ فِیهِ إِلَّا اضْطِرَاراً وَ إِنَّ مَرْیمَ بِنْتَ عِمْرَانَ هَزَّتِ النَّخْلَةَ الْیابِسَةَ بِیدِهَا حَتَّی أَكَلَتْ مِنْهَا رُطَباً جَنِیا وَ إِنِّی دَخَلْتُ بَیتَ اللَّهِ الْحَرَامَ فَأَكَلْتُ‏ مِنْ ثِمَارِ الْجَنَّةِ وَ أرواقها  [أَرْزَاقِهَا] ..." یعنی: سپس گفت: من بر زنان گذشته تاریخ برتری یافته ام زیرا آسیه دختر مزاحم، خدا را به صورت پنهانی در جایی عبادت می کرد که عبادت خدا در آنجا جز از روی ناچاری سزاوار نبود، و مریم دختر عمران آن شاخه خشکیده خرما را با دستش تکان داد تا آنکه خرمایی تازه از آن فرو ریخت و خورد. ولی من وارد خانه خدا شدم و از میوه ها و نعمتهای بهشتی خوردم ...: همان.

[11] . "َلَمَّا أَرَدْتُ أَنْ أَخْرُجَ وَ وَلَدِی عَلَی یدَی هَتَفَ بِی هَاتِفٌ وَ قَالَ یا فَاطِمَةُ سَمِّیهِ عَلِیاً فَأَنَا الْعَلِی الْأَعْلَی وَ إِنِّی خَلَقْتُهُ مِنْ قُدْرَتِی وَ عِزِّ جَلَالِی‏  وَ قِسْطِ عَدْلِی وَ اشْتَقَقْتُ اسْمَهُ مِنِ اسْمِی وَ أَدَّبْتُهُ بِأَدَبِی وَ فَوَّضْتُ إِلَیهِ أَمْرِی وَ وَقْفْتُهُ عَلَی غَامِضِ عِلْمِی وَ وُلِدَ فِی بَیتِی وَ هُوَ أَوَّلُ مَنْ یُؤَذِّنُ فَوْقَ بَیتِی وَ یكْسِرُ الْأَصْنَامَ وَ یرْمِیهَا عَلَی وَجْهِهَا وَ یعَظِّمُنِی وَ یمَجِّدُنِی وَ یهَلِّلُنِی وَ هُوَ الْإِمَامُ بَعْدَ حَبِیبِی وَ نَبِیی وَ خِیرَتِی مِنْ خَلْقِی مُحَمَّدٍ رَسُولِی وَ وَصِیهُ فَطُوبَی لِمَنْ أَحَبَّهُ وَ نَصَرَهُ وَ الْوَیلُ لِمَنْ عَصَاهُ وَ خَذَلَهُ وَ جَحَدَ حَقَّهُ": همان.

[12] . پیشگویی کاهن قریش: بحارالانوار، ج 35 ، ص 40. پیشگویی مثرم راهب: بحارالانوار، ج 35، ص 10. پیشگویی ابوالمویهب راهب: بحارالانوار، ج 15، ص 203.

میلاد حضرت امیر - مولود کعبه حضرت علی علیه السلام

مولود کعبه حضرت علی علیه السلام

 

 

 

 

بنا به نوشته مورخین ولادت على علیه السلام در روز جمعه 13 رجب در سال سى‏ام عام الفیل (1) بطرز عجیب و بی‎سابقه‏اى در درون كعبه یعنى خانه خدا به وقوع پیوست، محقق دانشمند حجة الاسلام نیّر گوید:

اى آن كه حریم كعبه كاشانه تست‏                      بطحا صدف گوهر یكدانه تست‏

گر مولد تو به كعبه آمد چه عجب‏                         اى نجل خلیل خانه خود خانه تست

پدر آن حضرت ابوطالب فرزند عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر این على علیه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است. (2)

اما ولادت این كودك مانند ولادت سایر كودكان به سادگى و به طور عادى نبود بلكه با تحولات عجیب و معنوى توأم بوده است مادر این طفل خدا پرست بوده و با دین حنیف ابراهیم زندگى میكرد و پیوسته به درگاه خدا مناجات كرده و تقاضا می‎نمود كه وضع این حمل را بر او آسان گرداند زیرا تا به این كودك حامل بود خود را مستغرق در نور الهى می‎دید و گوئى از ملكوت اعلى به وى الهام شده بود كه این طفل با سایر موالید فرق بسیار دارد.

شیخ صدوق و فتال نیشابورى از یزید بن قعنب روایت كرده‏اند كه گفت من با عباس بن عبدالمطلب و گروهى از عبدالعزى در كنار خانه خدا نشسته بودیم كه فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤمنین در حالی كه نه ماه به او آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدایا من به تو و بدانچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمده‏اند ایمان دارم و سخن جدم ابراهیم خلیل را تصدیق میكنم و اوست كه این بیت عتیق را بنا نهاده است به حق آن كه این خانه را ساخته و به حق مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان، یزید بن قعنب گوید ما به چشم خود دیدیم كه خانه كعبه از پشت(مستجار) شكافت و فاطمه به درون خانه رفت و از چشم ما پنهان گردید و دیوار به هم بر آمد چون خواستیم قفل در خانه را باز كنیم گشوده نشد لذا دانستیم كه این كار از امر خداى عز و جل است و فاطمه پس از چهار روز بیرون آمد و در حالی كه امیرالمؤمنین علیه السلام را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم زیرا آسیه خدا را به پنهانى پرستید در آنجا كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مریم دختر عمران نخل خشك را به دست خود جنبانید تا از خرماى تازه چید و خورد(و هنگامی كه در بیت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسید كه از اینجا بیرون شو اینجا عبادتگاه است و زایشگاه نیست) و من داخل خانه خدا شدم و از میوه‏هاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بیرون آیم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى فرماید من نام او را از نام خود گرفتم و به ادب خود تأدیبش كردم و او را به غامض علم خود آگاه گردانیدم و اوست كه بتها را از خانه من میشكند و اوست كه در بام خانه‏ام اذان گوید و مرا تقدیس و تمجید نماید خوشا بر كسی كه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و نافرمانیش كند. (3)

و چنین افتخار منحصر به فردى كه براى على علیه السلام در اثر ولادت در اندرون كعبه حاصل شده است بر احدى از عموم افراد بشر چه در گذشته و چه در آینده به دست نیامده است و این سخن حقیقتى است كه اهل سنت نیز بدان اقرار و اعتراف دارند چنانكه ابن صباغ مالكى در فصول المهمه گوید:

و لم یولد فى البیت الحرام قبله احد سواه و هى فضیلة خصه الله تعالى بها اجلالا له و اعلاء لمرتبته و اظهارا لتكرمته (4) ؛ یعنى پیش از آن حضرت احدى در خانه كعبه ولادت نیافت مگر خود او واین فضیلتى است كه خداى تعالى به على علیه السلام اختصاص داده تا مردم مرتبه بلند او را بشناسند و از او تجلیل و تكریم نمایند.

در جلد نهم بحار در مورد وجه تسمیه آن حضرت به على چنین نوشته شده است كه چون ابوطالب طفل را از مادرش گرفت به سینه خود چسباند و دست فاطمه را گرفته و به سوى ابطح آمد و به پیشگاه خداوند تعالى چنین مناجات نمود.

یا رب هذا الغسق الدجى‏                                  و القمر المبتلج المضى‏ء

بین لنا من حكمك المقضى‏                                ماذا ترى فى اسم ذا الصبى (5)

هاتفى ندا كرد:

خصصتما بالولد الزكى‏                                       و الطاهر المنتجب الرضى‏

فاسمه من شامخ على                                    ‏ على اشتق من العلى (6)

علماى بزرگ اهل سنت نیز در كتب خود به همین مطلب اشاره كرده‏اند و محمد بن یوسف گنجى شافعى با تغییر چند لفظ و كلمه در كفایة الطالب چنین می‎نویسد كه در پاسخ تقاضاى ابوطالب ندائى برخاست و این دو بیت را گفت.

یا اهل بیت المصطفى النبى‏                                  خصصتم بالولد الزكى‏

ان اسمه من شامخ العلى‏                                   على اشتق من العلى (7)

و در بعضى روایات آمده است كه فاطمه بنت اسد پس از وضع حمل(پیش از این كه بوسیله نداى غیبى نام او على گذاشته شود) نام كودك را حیدر نهاد و هنگامی كه او را قنداق كرده به دست شوهر خود می‎داد گفت:خذه فانه حیدرة و به همین جهت آن حضرت در غزوه خیبر به مرحب پهلوان معروف یهود فرمود:

انا الذى سمتنى امى حیدرة                           ضرغام اجام و لیث قسورة (8)

و چون نام آن حضرت على گذاشته شد نام حیدر جزو سایر القاب بر او اطلاق گردید و از القاب مشهورش حیدر و اسدالله و مرتضى و امیرالمؤمنین و اخو رسول الله بوده و كنیه آنجناب ابوالحسن و ابوتراب است.

همچنین خدا پرستى و اسلام آوردن فاطمه و ابوطالب نیز از روایات گذشته معلوم میشود كه آنها در جاهلیت موحد بوده و براى تعیین نام فرزند خود به درگاه خدا استغاثه نموده‏اند، فاطمه بنت اسد براى رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم به منزله مادر بوده و از اولین گروهى است كه به آن حضرت ایمان آورد و به مدینه مهاجرت نمود و هنگام وفاتش نبى اكرم صلى الله علیه و آله و سلم پیراهن خود را براى كفن او اختصاص داد و به جنازه‏اش نماز خواند و خود در قبر او قرار گرفت تا وى از فشار قبر آسوده گردد و او را تلقین فرمود و دعا نمود. (9)

حضرت علی علیه السلامو ابوطالب هم موحد بوده و پس از بعثت رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم به او ایمان آورده و چون شیخ و رئیس قریش بود لذا ایمان خود را مصلحة مخفى مینمود، در امالى صدوق است مردى به ابن عباس گفت اى عموزاده رسولخدا مرا آگاه گردان كه آیا ابوطالب مسلمان بود؟ گفت چگونه مسلمان نبود در حالی كه می‎گفت:

و قد علموا ان ابننا لا مكذب‏                            لدینا و لا یعبأ بقول الا باطل

یعنى مشركین مكه دانستند كه فرزند ما(محمد صلى الله علیه و آله و سلم) نزد ما مورد تكذیب نیست و بسخنان بیهوده اعتناء نمیكند مثل ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه ایمان خود را در دل مخفى نگه می‎داشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو ثواب به آنها داد، حضرت صادق علیه السلام هم فرمود مثل ‏ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه در دل ایمان داشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو پاداش (یكى براى ایمان و یكى براى تقیه) به آنها داد. (10)

اشعار زیادى از ابوطالب در مدح پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله مانده است كه اسلام وى از مضمون آنها كاملا روشن و هویداست چنانكه به آن حضرت خطاب نموده و گوید:

و دعوتنى و علمت انك ناصحى‏                  و لقد صدقت و كنت قبل امینا

و ذكرت دینا لا محالة انه                          ‏ من خیر ادیان البریة دینا (11)

به حضرت صادق عرض كردند كه(اهل سنت) گمان كنند كه ابوطالب كافر بوده است فرمود دروغ گویند چگونه كافر بود در حالی كه میگفت:

ألم تعلموا انا وجدنا محمدا                      نبیا كموسى خط فى اول الكتب (12)

شیخ سلیمان بلخى صاحب كتاب ینابیع المودة درباره ابوطالب گوید: و حامى النبى و معینه و محبه اشد حبا و كفیله و مربیه و المقر بنبوته و المعترف برسالته و المنشد فى مناقبه ابیاتا كثیرة و شیخ قریش ابوطالب. (13)

یعنى ابوطالب كه رئیس و بزرگ قریش بود حامى و كمك پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم بود و او را بسیار دوست داشت و كفیل معیشت و مربى آن حضرت بود و به نبوتش اقرار و به رسالتش اعتراف داشت و در مناقب او اشعار زیادى سروده است. (درباره اثبات ایمان ابوطالب مطالب زیادى در كتب دینى ‏نوشته شده و كتاب‎هاى مستقلى نیز مانند كتاب ابوطالب مؤمن قریش به رشته تألیف در آمده است) .

بارى ولادت على علیه السلام در اندرون كعبه مفاخر بنى هاشم را جلوه تازه‏اى بخشید و شعراى عرب و عجم در این مورد اشعار زیادى سروده‏اند كه در خاتمه این فصل به چند بیت از سید حمیرى ذیلا اشاره میگردد.

ولدته فى حرم الاله امه‏ و البیت حیث فنائه و المسجد بیضاء طاهرة الثیاب كریمة طابت و طاب ولیدها و المولد فى لیلة غابت نحوس نجومها و بدت مع القمر المنیر الاسعد

ما لف فى خرق القوابل مثله‏ الا ابن امنة النبى محمد (14)

مادرش او را در حرم خدا زائید در حالی كه بیت و مسجدالحرام آستانه او بود.

آن مادر نورانى كه لباس‎هاى پاكیزه به تن داشت و خود پاكیزه بود و مولود او و محل ولادت نیز پاكیزه بود.

در شبى كه ستاره‏هاى منحوسش ناپیدا بوده و سعیدترین ستاره به همراه ماه پدید آمده بود .

قابله‏هاى(دنیا) هیچ مولودى را مانند او لباس نپوشاینده‏اند(یعنى هرگز مولودى مانند او بدنیا نیامده) بجز پسر آمنه محمد پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم.

پى‏نوشت ها:

(1) حبشى‏هاى فیل سوار كه به اصحاب فیل سوار كه به اصحاب فیل مشهورند تحت فرماندهى ابرهه براى ویران كردن كعبه به مكه آمده بودند كه خداوند همه آنها را هلاك نمود و خود ابرهه نیز آخرین نفر بود كه به هلاكت رسید چنانكه در قرآن كریم فرماید: (ألم تر كیف فعل ربك باصحاب الفیل؟) اعراب حجاز آن سال را مبارك شمرده و نامش را عام الفیل گذاشتند و ولادت نبى اكرم نیز در همان سال بوده است تا 71 سال پس از آن واقعه یعنى تا سال 18 هجرى عام الفیل مبدأ تاریخ مسلمین بود ولى در سال مزبور كه ششمین سال خلافت عمر بود به راهنمائى حضرت امیر از عام الفیل صرفنظر و سال هجرت نبوى مبدأ تاریخ مسلمانان قرار گرفت.

(2) ابوطالب پیش از ولادت على علیه السلام داراى سه پسر دیگر هم بود كه به ترتیب عبارتند از طالب، عقیل، جعفر.

(3) امالى صدوق مجلس 27 حدیث 9ـ روضة الواعظین جلد 1 ص 76ـ بحار الانوار جلد 35 ص 8 ـ كشف الغمه ص 19

(4) فصول المهمه ص 14

(5) اى پروردگار صاحب شب تاریك و ماه نور دهنده از حكم مقضى خود براى ما آشكار كن كه اسم این كودك را چه بگذاریم.

(6) شما دو نفر (ابوطالب و فاطمه) اختصاص یافتید به فرزند پاكیزه و برگزیده و پسندیده پس نام او على است و على از نام خداوند على الاعلى مشتق شده است.

(7) ینابیع المودة باب 56 ص 255ـ كفایة الطالب ص 406

(8) من آن كسم كه مادرم نام مرا حیدر نهاد، شیر بیشه‏ام چنان شیرى كه زورمند و پنجه افكن باشد.

(9) اعلام الورىـ اصول كافى جلد 2 ابواب تاریخ امالى صدوق مجلس 51 حدیث 14

(10) امالى صدوق مجلس 89 حدیث 12 و 13ـ روضة الواعظین جلد 1 ص 139

(11) بحارالانوار جلد 35 ص 124ـ مرا(بدین خود) دعوت كردى و من دانستم كه یقینا تو خیر خواه منى و تو از این پیش راستگو و امین بودى و دینى را به مردم عرضه داشتى كه آن بهترین ادیان است.

(12) اصول كافى جلد 2 باب ابواب التاریخ ـ آیا ندانستید كه ما محمد(ص) را مانند موسى به پیغمبرى یافتیم كه در كتابهاى گذشته نامش نوشته شده است.

(13) ینابیع المودة باب 52 ص 152

(14) روضة الواعظین جلد 1 ص 81

 

منبع متن : وب سایت تبیان

شب آرزوها

در افسانه‌های کودکی‌مان می‌شنیدیم که قهرمان داستان در موقعیتی خاص می‌تواند آرزویی مستجاب داشته باشد. آن روزها ما به جای آن قهرمان از این موقعیت به هیجان می‌افتادیم و بهترین آرزوها را در ذهن متصور می‌شدیم.

قهرمان، آرزو می‌کرد و آرزویش به حقیقت می‌پیوست. داستان هم آنگونه که خوشایند نویسنده بود، تمام می‌شد؛ اما با پایان آن، ای کاش های ما آغاز می‌شد:

ای کاش من جای او بودم؛

ای کاش من هم آرزویی مستجاب می‌داشتم؛

ای کاش ...

ساعت‌ها در خیال تحقق این ای کاش‌ها می‌گذشت و ما سَر خورده تر از پیش آرزوهامان را در صندوقچه‌ی دل جای می‌دادیم. بزرگتر که شدیم آرزوهامان هم بزرگتر شد و حسرت برآورده نشدن شان سنگین تر!

بیا چشم هامان را ببندیم و به یاد حال و هوای کودکی تصور کنیم قهرمان داستان زندگی‌مان هستیم و اکنون موقعیتی پیش آمده تا یک خواسته‌ی مستجاب داشته باشیم.

تصورش هم شیرین و آرامش بخش است.

راستی؛ اگر بدانی به تو این فرصت داده شده تا آرزویی از خدا بکنی و منتظر استجابتش باشی، چه حالی پیدا می‌کنی؟!

اگر بگویند نه در خواب و خیال و افسانه، بلکه در بیداری و در همین دنیای واقعی چنین فرصتی داری چه می‌کنی؟

اگر راستگوترین و پاک‌ترین انسان روی زمین تو را بشارت دهد که در وقتی معلوم می‌توانی آرزویی مستجاب داشته باشی چه می‌کنی؟

نه! چشمانت را باز کن. این افسانه و خیال نیست.

این صدای محمد مصطفی است که از سوی پروردگار مهربان برای همه‌ی زمینیان – از زندگان و مردگان – بشارت استجابت در شبی خاص آورده؛

شبی به نام «لیله الرغائب»، شب برآورده شدن آرزوها![1]

شبی که درهای رحمت خداوند به سوی همه‌ی بندگان، از پاکان و گنه کاران، از زندگان و مردگان باز می‌شود.

در میان همه‌ی ماه‌های سال، ماه «رجب» از شرافت و حرمت ویژه‌ای برخوردار است.[2] در این ماه، خداوند رحمت خویش را چونان باران فراوان که بر سر بندگان خویش فرو می‌ریزد و دست ردّ بر سینه‌ی درخواست کننده‌ای نمی‌زند تا آنجا که می‌فرماید:

"هر كه مرا در این ماه بخواند، او را اجابت می‌كنم و هر كه از من درخواست نماید به او می‌بخشم."[3]

در میان همه‌ی ساعات و لحظات پر برکت این ماه شریف، اولین شب جمعه‌ی رجب یعنی «لیله الرغائب» جایگاه و شرافت ویژه‌ای نزد خدای متعال دارد آنگونه که آرزوی آرزومندی در این شب بی‌اجابت نمی‌ماند.

چنین فرصتی تنها یک بار در سال پیش می‌آید. پس آن را غنیمت شمار و بهترین و پرفایده‌ترین آرزوها را از خداوند مهربان درخواست کن.

کافی است دستان خالی خود را به نشانه‌ی بندگی خدا رو به آسمان بگیری و یک نفس تا به صبح آرزو کنی. برای خودت، برای خانواده‌ات، برای همسایه‌ات، برای آنها که هنوز به دنیا نیامده‌اند، برای آنها که از این دنیا رفته‌اند، ... و برای آمدن نجات بخش وعده داده شده که انتهای آرزو و «آمال» همه‌ی نیکان و پاکان تاریخ بوده و از این رو «مُؤَمَّل»[4] (آرزو شده) نام گرفته.

 www.mohammadivu.org.MOHR

 


[1] . «رغائب» جمع «رغیبه» است به معنی عطا و بخشش بسیار است: مفردات راغب، ذیل ماده «رغب». رسول خاتم فرموده‌اند: "لَا تَغْفُلُوا عَنْ لَيْلَةِ اوَّلَ خَمیسٍ مِنهُ فَإِنَّهَا لَيْلَةٌ تُسَمِّيهَا الْمَلَائِكَةُ لَيْلَةَ الرَّغَائِب‏"یعنی: از اولین پنجشنبه شب (شب جمعه) این ماه [رجب] غافل نشوید که آن شبی است که نزد ملائک به شب آرزوها نام گرفته است: بحارالانوار، ج 95، ص 395.

[2] . رسول خاتم درباره‌ی این ماه فرموده‌اند: "رَجَبٌ شَهْرُ اللَّهِ الْأَصَمُّ یصُبُّ اللَّهُ فِیهِ الرَّحْمَةَ عَلَی عِبَادِه / هُوَ شَهْرٌ عَظِیمٌ ... لَا یقَارِبُهُ شَی ءٌ مِنَ الشُّهُورِ حُرْمَةً وَ فَضْلًا عِنْدَ اللَّهِ" یعنی: رجب، ماه خداست (شهر الله است) که بسیار با حرمت است و در آن، رحمت الهی بر بندگان می‌بارد/ ماه بزرگی که ... هیچ ماهی در حُرمت و برتری نزد خدا، به پای آن نمی‌رسد": بحارالانوار، ج 93، ص 366. / بحارالانوار، ج 94، ص 26.

[3] . "فَمَن دَعانی فی هَذاَالشَّهر اَجِبْتُهُ وَ مَن سَأَ لَنی اَعطَیتُهُ": بحارالانوار، ج 95، ص 377.

[4] . مؤمَّل از لغت «اَمَل» می‌آید. اَمَل یعنی آرزو و جمع آن «آمال»است. مؤمَّل اسم مفعول از باب تفعیل است، یعنى: آرزو شده و مورد امید. یکی از القاب حضرت مهدی علیه السلام «مؤمَّل» است: بحارالانوار، ج 95، ص 377.

کافی است لب تر کنی - ماه رجب

وقتی رسول خدا می‌گوید «هیچ ماهی در حُرمت و برتری نزد خدا به پای «رجب» نمی‌رسد»[1]، آدم وسوسه می‌شود که ببیند «رجب» چگونه ماهی است؟

هر چه بیشتر می‌گردی و بیشتر درباره اش می‌فهمی تعجبت هم بیشتر می‌شود.

-          در رجب، رحمت الهی بر بندگان می‌بارد![2]

-          هر كس در ماه رجب صدقه بدهد، در روز قیامت خداوند به او پاداشی می‌دهد که نه چشمی دیده باشد، نه گوشی شنیده باشد و نه به خاطر بشری خطور کرده باشد.[3]

-          هر کس در ماه رجب یک روز را روزه بدارد و یک شب را به عبادت خدا بپردازد از عذاب قبر ایمن می‌شود![4]

-          هر کس روز آخر رجب روزه بدارد، از پادشاهان بهشت شود و خداوند شفاعتش را درباره‌ی پدر، مادر و همه‌ی بستگان و آشنايان و همسايگان بپذيرد، گرچه در ميان آنها کسی مستحق دوزخ باشد![5]

-          و یا اینکه خداوند درباره‌ی این ماه فرموده:

«ماه [رجب]، ماه من است، بنده، بنده‌ی من است و رحمت، رحمت من است. پس هر كه مرا در این ماه بخواند، او را اجابت می‌كنم و هر كه از من درخواست نماید به او می‌بخشم و هر كه از من طلب هدایت نماید، او را هدایت خواهم كرد. من این ماه را رشته و ریسمانی میان خود و بندگانم قرار داده‌ام پس هر كه به این ریسمان بیاویزد به من خواهد رسید.»[6]

از فضایل رجب که می‌گذری، به دعاهایی می‌رسی که مخصوص همین ماه است. دعاهایی با مضامینی عمیق که از هدایتگران الهی به یادگار مانده. یکی را انتخاب می‌کنی و دل می‌سپاری:

 

يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ[7]

اى كه براى [گرفتن] همه‌ی خير به او اميد دارم

«كُلِّ خَيْرٍ» که می‌گویی مبهوت معنای حرفت می‌مانی. تأمل می‌کنی. یک بار دیگر زمزمه که نه مَزمَزه می‌کنی تا ببینی درست خوانده ای؟ به راستی خدا در این ماه همه‌ی همه‌ی آنچه «خیر» است به تو می‌بخشاید؟!

مطمئن که می‌شوی، فهرستی بلند از همه‌ی آنچه «خیر» می‌دانی در ذهنت نقش می‌بندد. نباید فرصت را از دست دهی. مگر یک سال چند ماه رجب دارد که بتوانی توقع «همه‌ی» خیر را از خالقت داشته باشی؟ می‌ترسی تمام رجب برای شمردن همه‌ی خیر، کم بیاید. به فکر می‌افتی که گلچین کنی. یکدفعه این کلام خدا را به یاد می‌آوری که فرمود «بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ»[8] (اگر ایمان داشته باشید، «بَقِيَّةُ اللّهِ» برای شما خیر است). لبخند آرامشی بر روحت نقش می‌بندد و با همه‌ی وجود «بَقِيَّةُ اللّهِ» را تمنا می‌کنی.

 

وَ آمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ

و در هر شرّى از خشمش ايمنى جويم

هنوز در اُبُهت «كُلِّ خَيْرٍ» مانده‌ای که به «كُلِّ شَرٍّ» می‌رسی. یاد بچگی‌اَت می‌افتی. آن وقتهایی که مهمان عزیزی در خانه بود و مادر به حرمت او، دعوایت نمی‌کرد و شیطنت هایت را پاسخ نمی‌داد.

و اکنون به سبب حرمت «رجب»، از خشم خدا در برابر هر شرّ و نافرمانی و افسارگسیختگی ایمن هستی. بی اختیار از این که زنده‌ای و در این ماه، نفس می‌کشی حس برنده بودن پیدا می‌کنی.

 

يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ

اى كه در برابر [طاعت] اندک، [پاداش] بسیار می‌‏دهد

از این جمله جا نمی‌خوری. تا بوده همین بوده. همیشه به کاهی، کوهی داده. اصلا انگار دنبال بهانه می‌گردد تا جایزه‌ای بزرگ بدهد. و اکنون چه بهانه‌ای برتر از «رجب المُرَجَّب»؟

 

يا مَنْ يُعْطى‏ مَنْ سَئَلَهُ

اى كه عطا كنى به هركه از تو طلب کند

ماه رجب که می‌آید کافی است لب تر کنی.

می گویند رمضان، ماه مهمانی خداست. میزبان که خدا باشد آب در دل مهمان تکان نمی‌خورد. اما در رجب  بحث صاحبخانه و مهمان نیست. آنقدر خدا در «رجب» با تو راه می‌آید که هوا برت می‌دارد تو صاحبخانه‌ای. انگار که گفته باشد «خانه، خانه‌ی خودت است؛ تعارف نکن؛ هرچه خواستی بگو تا مهیا شود».

 

يا مَنْ يُعْطى‏ مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ

اى كه عطا كنى به كسى كه [حتی] از تو نخواهد

به اینجا که می‌رسی همه‌ی معادلاتت به هم می‌خورد. تا حالا فکر می‌کردی اگر کسی دست نیازش را به سوی خدا دراز کند و به بی نیازی خالق و نیازمندی خود معترف شود، خدا هم از روی لطف و کرمش اجابت می‌کند. اما حالا ...

دست و پا می‌زنی تا این رفتار خدا را تحلیل کنی و معادله‌ی دیگری بسازی. اما جمله‌ی بعد تمام بافته‌هایت را پنبه می‌کند!

 

وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ‏ تَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً

و [اى كه عطا كنى به كسى كه حتی] تو را نمی‌شناسد، از روى نعمت بخشى و مهرورزى

و تو دیگر نمی‌دانی چه بگویی. ترجیح می‌دهی بی خیالِ تحلیل و معادله و فهمیدن شوی. چشمانت را به آسمان می‌دوزی و می‌گویی:

ای رازقی که به آنها که از تو هیچ طلب نکرده‌اند هم می‌بخشایی؛

و ای خالقی که رحمتت را از مخلوقاتی که حتی تو را به خدایی نمی‌شناسند دریغ نمی‌کنی؛

اینک من تو را به بی نیازی و قدرت می‌ستایم و دستان خالی‌ام را به سویت بالا می‌آورم تا بدانی برای رفع نیازم تنها به درگاه تو آمده‌ام.

پس بگذار از رحمت و فضلت بهره مند شوم و در این ماه شریف از تو بخواهم ...

 

اَعْطِنى‏ بِمَسْئَلَتى‏ اِيَّاكَ، جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَ جَميعَ خَيْرِ الْأخِرَةِ

به خاطر درخواستى كه از تو كردم همه‌ی خیر دنيا و همه‌ی خير آخرت را به من عطا کنی

 

وَ اصْرِفْ عَنّى‏ بِمَسْئَلَتى‏ اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا، وَ شَرِّ الْأخِرَةِ

و از من به خاطر همان درخواستى كه از تو كردم همه‌ی شر دنيا و شر آخرت را رویگردان سازی

 

فَاِنَّهُ‏ غَيْرُ مَنْقُوصٍ مااَعْطَيْتَ

پس آنچه تو دهى چيزى كم ندارد

 

وَ زِدْنى‏ مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ

و بر من از فضلت اى بزرگوار بیفزا.

 

پروردگارا شهادت می‌دهم که تو را آنگونه که در این دعا یاد کردم یافته ام. پس به شرافت این ماه که به نام خود منسوبش نمودی دیدگان همگان را به ظهور نجات بخش دوران، مهدی صاحب الزمان روشن نما. چه آنان که ظهورش را طلب می‌کنند و چه آنها که منتظر آمدنش نیستند و چه آنها که حتی او را نمی‌شناسند!

ياذَا الْجَلالِ ‏وَ الْاِكْرامِ، يا ذَاالنَّعْمآءِ وَ الْجُودِ، يا ذَا الْمَنِّ وَ الطَّوْلِ

آمین یا رب العالمین


www.mohammadivu.org.MOHR


[1]. "هُوَ شَهْرٌ عَظِیمٌ ... لَا یقَارِبُهُ شَی ءٌ مِنَ الشُّهُورِ حُرْمَةً وَ فَضْلًا عِنْدَ اللَّهِ": بحارالانوار، ج 94، ص 26.

[2]. رسول خاتم فرموده‌اند: "رَجَبٌ شَهْرُ اللَّهِ الْأَصَمُّ یصُبُّ اللَّهُ فِیهِ الرَّحْمَةَ عَلَی عِبَادِه" یعنی: رجب، ماه خداست (شهر الله است) که بسیار با حرمت است و در آن، رحمت الهی بر بندگان می‌بارد: بحارالانوار، ج 93، ص 366.

[3]. امیر مومنان فرموده اند: "مَنْ تَصَدَّقَ بِصَدَقَةٍ فِی رَجَبٍ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ أَكْرَمَهُ اللَّهُ یوْمَ الْقِیامَةِ فِی الْجَنَّةِ مِنَ الثَّوَابِ بِمَا لَا عَینٌ رَأَتْ وَ لَا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَ لَا خَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَر"ُ: بحارالانوار، ج 94، ص 33.

[4]. رسول خاتم فرموده اند: "وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ نَبِیاً مَا مِنْ مُسْلِمٍ وَ لَا مُسْلِمَةٍ یصُومُ یوْماً مِنْ رَجَبٍ‏ وَ قَامَ لَیلَةً یرِیدُ بِذَلِكَ وَجْهَ اللَّهِ تَعَالَى إِلَّا ... آمَنَهُ اللَّهُ مِنْ عَذَابِ الْقَبْرِ وَ هَوْلِ مُنْكَرٍ وَ نَكِیر" یعنی: سوگند به آنکه مرا به حق فرستاد هیچ مرد و زن مسلمانی نیست که یک روز از رجب را روزه بدارد و یک شب آن را به عبادت برخیزد و جز رضای خدا نظری نداشته باشد مگر آنکه خداوند او را از عذاب قبر و هول نکیر و منکر در امان می‌دارد: بحارالانوار، ج 94، ص 49.

[5]. امام رضا علیه السلام فرموده اند: "مَنْ صَامَ أَوَّلَ یوْمٍ مِنْ رَجَبٍ رَغْبَةً فِی ثَوَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ وَ مَنْ صَامَ یوْماً فِی وَسَطِهِ شُفِّعَ فِی مِثْلِ رَبِیعَةَ وَ مُضَرَ وَ مَنْ صَامَ یوْماً فِی آخِرِهِ جَعَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ مُلُوكِ الْجَنَّةِ وَ شَفَّعَهُ فِی أَبِیهِ وَ أُمِّهِ وَ ابْنِهِ وَ ابْنَتِهِ وَ أَخِیهِ وَ أُخْتِهِ وَ عَمِّهِ وَ عَمَّتِهِ وَ خَالِهِ وَ خَالَتِهِ وَ مَعَارِفِهِ وَ جِیرَانِهِ وَ إِنْ كَانَ فِیهِمْ مُسْتَوْجِبٌ لِلنَّار" یعنی: هر كه به اشتیاق ثواب، روز اول ماه رجب را روزه بدارد، خدای عزوجل، بهشت را بر او واجب گرداند؛ هر كه روز وسط رجب را روزه بدارد،‌ می‌تواند دو قبیله [پرجمعیت] مانند ربیعه و مضر را شفاعت كند؛ و هر كه روز آخرش را روزه بدارد، خدای عزوجل او را از پادشاهان بهشت گرداند و شفاعتش را درباره‌ی پدر، مادر و همه‌ی بستگان و آشنایان و همسایگان بپذیرد، گرچه در میان آنها مستحقان دوزخ باشند: امالی صدوق، ص 10.

[6]. "الشّهرُ شَهری وَالْعبدُ عبْدی وَالرَّحمَةُ رَحْمَتی، فَمَن دَعانی فی هَذاَالشَّهر اَجِبْتُهُ وَ مَن سَأَ لَنی اَعطَیتُهُ وَمَن اسْتَهْدانی هَدَیتُهُ وَجعَلْتُ هَذَاالشَّهرَ حَبْلاً بَینی وَ بَینَ عِبادی فَمَنِ اعْتَصَمَ بِهِ وَصَلَ إِلَی": بحارالانوار، ج 95، ص 377.

[7]. بحارالانوار، ج 95، ص 390. متن این دعا در کتاب مفاتیح الجنان موجود است.

[8]. قرآن کریم، سوره هود، آیه 86.

گل آرزوی پیغمبر

به نام خدا

گل آرزوی پیغمبر

برگرفته از: پژوهش «اندوه مهر» با عنوان «تو می‌گریستی»

 (دانلود کلیپ)

شب بود؛

و تو می‌گریستی؛ و صدایی ‌گفت:

بانوی صبر! تندیس استقامت!

از چه می گریی؟

سوگ پدر آیا چنان لطمه‌ای بر كوه استوار دلت وارد كرده

كه چشمه چشمه اشك از آن می‌جوشد؟

تو می‌گریستی؛

و گریه‌ات می‌گفت كه نه!

 

بانوی آسمان!

به بالا چون ستارگان و به روشنی چون ماه!

گریه‌ات سوگواره‌ی ستمی است كه بر شویت رفته؟

خانه‌نشینی آفتاب را برنمی‌تابی؟

تو می‌گریستی؛

و گریه‌ات می‌گفت كه نه!

 

سیب بوستان بهشت!

گل آرزوی پیامبر!

مالك باغهای آسمانی!

گریه‌ات غمنامه‌ی غصب باغستانی زمینی كه نیست!

و تو می‌گریستی؛ و صدایی گفت:

بانوی آبها!

دریای مواج گوهر آفرین!

از آن آتش كه نااهلان بر قدمگاه جبریل افروختند،

ابری از دلت برخاست كه در آسمان چشمانت باریدن گرفته؟

تو می‌گریستی؛

و گریه‌ات می‌گفت كه نه!

 

گریه‌ات از آسمان است،

به نجوای فرشتگان ماند،

كه سركشی غافلانه مردمان را به اعتراض برخاسته باشند.

اندوه پیامبرانش به جان،

و شكوه‌ی رسولانش در نهان.

گریه‌ات درد پهلو و بازو نیست،

رنج عشق در خویش دارد.

و اشكهایی كه به رنگ خداست،

بر گونه‌های پریده رنگت می‌دود.

تو می‌گریستی و صدایی می‌آمد؛

بانوی خدا سوگوار پرستش است.

دلمشغول آن‌كه خدا، به هیمنه‌ی خداییش،

و به یگانگی توحیدش،

پرستیده نشود.

مردمان گوساله‌ی سامری بسازند و بر مركبی بتازند،

كه در وادی حیرتشان به‌زیر افكند.

هزارسال در بیابان تمنّا سرگشته بمانند؛

دروازه‌های سرزمین هدایت، پیش رویشان بسته باشد،

و كلید ورود را نیابند.

مشركانه هزاردسته شوند،

تا بردری كه بسته‌ی غفلت آنهاست،

مشت بكوبند.

 

و نه مهربانی دستهای پینه‌ی بسته‌ی تو،

نه مهرورزی دل خسته‌ی تو،

دستهای بیعت شكن مردمان را،

شكسته برنمی‌تابد.

 

بانوی عبادت!

گریه‌ات سوگواره‌ی توحیدباوری است؟

تو می‌گریستی؛

و گریه‌ات می‌گفت كه آری!

 

هزارسال گذشته‌بود،

و تو می‌گریستی

و صدایی می‌گریست.

 

اشک بر آسمان

به نام خدا

اشک بر آسمان

 

 

نویسنده: عبدالحسین طالعی

گفتاری بر اساس کتاب «فضائل فاطمة الزهراء » نوشته حاکم نیشابوری ( درگذشتۀ 405 هجری قمری) از دانشمندان و محدثان بزرگ اهل تسنن.[1]

 

فاطمه در واپسین لحظات عمر پیامبر در کنار بستر او بود.

وقتی گفت: « واکُرباه»، پیامبر پاسخ داد: « پدرت پس از این روز گرفتاری نخواهد داشت». ( ح 192 تا 196)

نیز پیامبر در برابر گریۀ دختر دلبندش فرمود: « یا فاطمة! قد حضر من ابیک ما لیس الله بتارک احدا منه لموافاة یوم القیامة » ( ح 197): ای فاطمه! مطلبی به پدرت روی آورده که خداوند هرگز او را رها نمی‌کند برای موافات در روز جزا.

زمانی که فاطمه همراه با حسنین در کنار بستر پدر آمدند، فاطمه گریست و خود را بر بدن پدر‌ انداخت ، پیامبر او را آرام کرد و از گریه بازداشت و سه بار گفت: « اللهم اهل بیتی، و انا مستودعهم کلّ مؤمن » ( ح 200): خدایا! اینان‌اند اهل بیت من . و من آنها را به مؤمنان سپردم ( تا حرمتشان را نگاه دارند).

ابن عباس گفت: پس از نزول سورۀ فتح، پیامبر فاطمه را خواست و به او گفت: به من خبر مرگم را داده‌اند. فاطمه گریست. پیامبر فرمود: گریه مکن که تو نخستین کسی هستی که به من می‌پیوندی. گریۀ بانو به خنده بدل شد. برخی از همسران پیامبر علت خنده و گریه را پرسیدند. بانو به آنها توضیح داد. ( ح 6، 16، 156 تا 168)

پیامبر به فاطمه خبر داده بود که پس از او مصیبت فراوان می‌کشد  و رنج بسیار می‌بیند. لذا او را به صبر توصیه فرمود:

« یا بُنیّة! انه لیس من نساء المؤمنین امراة اعظم رزیة منک، فلا تکونی ادنی امراة صبرا» ( ح 16): دخترم! مصیبت هیچ یک از زنان مؤمن به بزرگی مصیبت تو نیست. پس چنان مباش که کمترین درجه صبر را داشته باشی.

بدین روی، کسی فاطمه را پس از پیامبر ، خندان ندید؛ تا روزی که رخت از این جهان کشید. ( ح 87)


www.mohammadivu.org.MOHR

[1]  -  هجده فصل در زندگی صدیقه کبری سلام الله علیها (گفتاری بر اساس کتاب «فضائل فاطمة الزهراء » نوشته حاکم نیشابوری): به قلم عبدالحسین طالعی.

شب تغسیل ماه

گزیده ای از کتاب "خدا کند تو بیایی"؛ نوشته‌ی: سید مهدی شجاعی

  

***

آسمان، این‌ شبها كه می‌رسد، عجیب بی‌قراری می‌كند و زمین، داغ دلش تازه می‌شود و زخم شرمش، سر باز می‌كند.

ملكوتیان حق دارند سر بر دیوار عرش بگذارند و های‌های گریه كنند.

و تنها خداست كه می‌تواند، تسلای دل علی باشد.

ماه حق دارد كه گوشه اختفا را بر گریه اختیار كند و ستارگان چه كنند اگر سر بر شانه یكدیگر نگذارند و مصیبت را زبان نگیرند.

آن خانه نمی‌دانم آن شب به چه قدرتی بر پای ایستاده بود، آن مدینه چه مدینه‌ای بود كه چنین مصیبتی را تاب آورد و در هم نشكست، آن چه قبرستانی بود كه سرچشمه عصمت را در خویش فرو برد و دم بر نیاورد، آن چه خاكی بود كه به خود جرأت داد فاطمه را از علی جدا كند؟

چرا آن خانه بر جای ماند؟ چرا مدینه ویران نشد؟ چرا آسمان در خود نپیچید؟ چرا بغض زمین نتركید؟ چرا عالم فرو نریخت؟

چه رازی بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نریخت، مدینه زیر و زبر نشد، عمود خیمه آسمان نشكست و زمین، متلاشی نگشت؟ آفرینش این تحمل را از كجا آورده بود؟

مگر نه زهرا، والاترین محبوبه خداوند بود؟

مگر نه فاطمه، محور كسا بود و بقیه وابستگان او؟ پیامبر پدر او بود و علی همسر او و حسنین فرزندان او ـ سلام‌الله علیهم اجمعین ـ ؟

مگر نه رضای خداوند در گرو رضایت مرضیه بود و غضب خداوند در گرو خشم او؟

مگر نه صدیقه كبری راز آفرینش زن بود، بهانه خلقت نسوان؟

مگر نه پس از خداوند والاترین مقام و عظمت از آن زهرا بود و برترین نوال و بخشش نیز از آن او؟

مگر نه خداوند به فرشتگان فرموده بود: این نوری از نور من است که در آسمانم منزلش بخشیده‌ام و از عظمتم او را آفریده‌ام؟

مگر نه فاطمه شبیه‌ترین بود به رسول خدا؟

مگر نه فاطمه، پاره جگر پیامبر بود و عزیز مسلم خداوند جل و علا؟ مگر نه ...

چه رازی بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نریخت، مدینه زیر و زبر نشد، عمود خیمه آسمان نشكست و زمین متلاشی نگشت؟

آفرینش این تحمل را از كجا آورده بود؟

كسی هست در خانه فاطمه پس از او كه شاید این راز سر به مهر، به دست‌های او گشوده شود. او اسماء است.  محرم اسرار فاطمه است. از او بپرسید، شاید پاسخ بگوید.

بگوید كه: «آری حسنین سر به پای مادر نهاده بودند و پایه‌های عرش را به ضجه‌های خویش می‌لرزاندند. زینب و ام‌كلثوم، كائنات را با موهای خویش پریشان می‌كردند. چروك بر پیشانی آسمان افتاده بود، زمین از درد به خود می‌پیچید، ناله‌های فرشتگان، داغ پیامبر را دوچندان می‌كرد. ولی چه بود آنچه آفرینش را بر پای نگاه می‌داشت؟

در آن شب تغسیل ماه، من دیدم كه علی در مأمن تاریكی، سر بر دیوار خانه فاطمه، سر بر محور آفرینش، سر بر عمود آسمان نهاده بود و زار زار می‌گریست.»

اگر در عاشورا، سجاد ـ علیه‌السلام ـ مشت بر زمین كوفت و آسمان را به آرامش خواند در آن شب علی سر بر دیوار كائنات، ملتقای زمین و آسمان، محور آفرینش می‌سایید و با وجود بی‌قرار خویش، همه را به آرامش می‌خواند.

فاطمیه - برنامه‌ی مناسبتی شهادت حضرت زهرا؛ ویژه‌ی 16 تا 18 سال

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: خشم و رضایت خدا در گرو خشم و رضایت حضرت زهرا سلام الله علیها

با اهتمام: زهرا مرادی

 

گروه سنی: 16 تا 18 سال (دهم تا دوازدهم متوسطه)

 

متن محتوا با عنوان «غیر المغضوب علیهم!»

خب خانم‌ها (آقایان)؛ امروز می‌خواهم راجع به خوشبختی صحبت کنم.

همه دوست دارند جزو دسته‌‌ی خوشبخت‌ها باشند تا بدبخت‌ها. کسی نیست که آرزو کند یا با این هدف تلاش کند که بدبخت شود.

البته تعریف هرکس از خوشبختی می‌تواند با نفر دیگر متفاوت باشد. ممکن است کسی خوشبختی را در آرامش ببیند؛ دیگری در سلامتی؛ آن یکی در ثروت؛ یکی هم بگوید با پول می‌توان هم آرامش داشت، هم سلامتی، ... اما من امروز قصد ندارم از این زاویه به ماجرا نگاه کنم. بگذارید با مثالی شروع کنم.

همه‌‌ی شما درباره‌‌ی حضرت سلیمان و تاج و تخت و ثروت و قدرتش شنیده‌اید. در میان پیامبران و فرستادگان آسمانی، حضرت سلیمان به حکمت و اراده‌‌ی الهی ثروتمندترین پیامبر بوده و جنّ و انس و حیوانات در خدمت و گوش به فرمانش بودند. هرچه اراده می‌کرد به لطف خدا در اختیارش بود.

از طرف دیگر همه‌‌ی ما درباره‌‌ی قارون هم بسیار شنیده‌ایم. قارون فردی ثروتمند در زمان حضرت موسی بود که آنقدر ثروت و طلا و جواهر داشت که کلیدهای گنجینه‌هایش را افراد قوی هیکل به سختی می‌توانستند حمل کنند![1] قارون هم هرچه دوست داشت خدمتگزارانش برایش فراهم می‌کردند. خیلی‌ها آرزو می‌کردند کاش جای قارون بودند و آنها هم در ثروت و آسایش غوطه می‌خوردند.

حالا از بین این دو شخصیت (یعنی حضرت سلیمان و قارون) – که هر دو هم از مال دنیا و قدرت و شوکت چیزی کم نداشتند - به نظرتان کدامیک خوشبخت بودند؟

 

برای اینکه ببینیم کسی خوشبخت هست یا نه؛ و یا حتی خودمان خوشبختیم یا نه، نمی‌شود فقط یک مقطع از زندگی فرد را نگاه کنیم؛ بلکه باید برآیند زندگی اش را ببینیم؛ آخر و عاقبتش را نگاه کنیم؛ ببینیم این روال زندگی او را به کجا کشانده یا می‌کشاند.

عاقبتِ کار حضرت سلیمان چه شد؟ عاقبتِ کار قارون چه شد؟

مهلت زندگیِ این دنیاییِ هر دو به پایان رسید و هر دو بی هیچ سکّه‌ای از مال این دنیا، به دیار باقی رفتند. دیار «باقی»! یعنی «باقیمانده‌‌ی حیات طولانی‌شان را در جهانی دیگر قرار است ادامه بدهند». یعنی فقط بخش بسیار بسیار ناچیزی از حیات‌شان به پایان رسید و بعد با توشه‌ای که در فرصت کوتاه زمینیِ خود جمع کرده بودند، روانه‌‌ی آخرت شدند.

سلیمان علیه السلام در حالی این دنیا را ترک کرد که با وجود آن همه مال و ثروت، همنشین و همسفره‌‌ی مسکینان می‌شد و با اینکه مردم سرزمینش به برکت و سخاوت حضرت سلیمان هر روز غذاهای لذیذ می‌خوردند، او فقط نان جو می‌خورد. آن مال و ثروت و قدرت باعث نشد تا سلیمان علیه السلام لحظه‌ای از یاد خالق و بندگی خدا غافل شود؛ تا جایی که خدا او را بنده‌‌ی خوب خود خواند.[2]

اما قارون در حالی این دنیا را ترک کرد که به غضب الهی دچار بود. در یک چشم بر هم زدن، عذاب خدا دامنش را گرفت و زمین، او را در خود فرو برد.[3] قارون که از اقوام و نزدیکان حضرت موسی بود، پیش از آنکه به چنین ثروت و دارایی‌ای برسد، فردی خداپرست و عابد بود؛ اما پس از اینکه علم کیمیاء یاد گرفت و صاحب مال و اموال فراوان شد، کم کم از یاد خدا که غافل شد، هیچ؛ به گردنکشی در مقابل خدا و فرستاده‌اش حضرت موسی هم تن داد.[4] به همین دلیل غضب خدا شامل حالش شد و آن مال و ثروت نه تنها به فریادش نرسید بلکه زمینه‌‌ی بدبختی اش را هم فراهم کرد.

پس همانطور که در این دو مثال دیدید، می‌شود کسی بسیار ثروتمند باشد و هرچه اراده کند، در اختیارش قرار گیرد؛ اما عاقبتش ختم به خیر نشود و غضب خدا گریبانش را بگیرد.

قطعا هیچ کس به شخصی مثل قارون خوشبخت نمی‌گوید. هرچند عده‌ای از قوم بنی اسراییل وقتی خدم و حشم و کاخ قارون را می‌دیدند، می‌گفتند خوش به حال قارون؛ کاش ما هم مثل او ثروتمند و خوشبخت بودیم؛ اما همین عده وقتی عاقبت کار او را به چشم دیدند خدا را شکر کردند که در جایگاه او نبودند.[5]

بله خانم‌ها (آقایان).

اگر خدا نسبت به کسی غضب کند، حتی اگر آن فرد، پول‌دارترین، دانشمندترین، زیباترین، قدرتمندترین، مهم‌ترین، مشهورترین ... آدمِ دنیا هم باشد، نمی‌توانیم بگوییم او خوشبخت است. چون برآیند زندگی‌اش به ما نشان می‌دهد که نه تنها خوشبخت نشده، بلکه خود را هلاک و بدبخت کرده. چراکه خود خدا در قرآن به صراحت می‌فرماید اگر غضبش شامل حال کسی شود، آن فرد هلاک خواهد شد![6]

البته واضح است که منظور از هلاک شدن، مردن نیست؛ چون همه می‌میرند. هم حضرت سلیمان از دنیا رفت و هم قارون. بلکه معنای هلاکت این است که طرف، زندگی آن دنیایش را هم نابود سازد. در واقع، بدبختِ حقیقی کسی است که زندگی جاودان پس از مرگش را خراب کرده باشد؛ وگرنه این چند ده سال زمینی که چشم بر هم بگذاریم با بالا و پایینش به سر می‌آید.

پس چه مانند قارون یا سلیمان ثروت داشته باشی، چه نه، رضایت و غضب خداست که تعیین می‌کند خوشبختِ حقیقی هستی یا خدای ناکرده بدبختِ حقیقی!

...

اما چه رفتاری رضایت یا نارضایتی خدا را سبب می‌شود؟

مثلا وقتی کسی با کمک عقل و فطرت و رهنمودهای فرستاده‌‌ی خدا می‌یابد که خالقی یکتا دارد که همه‌‌ی دار و ندارش از اوست، اما به گردنکشی در مقابل این خالق بلند می‌شود، خدا را غضبناک می‌کند.

یا مثلا وقتی کسی حق کسی را آگاهانه و ظالمانه ضایع می‌کند؛ مال یتیمی را می‌خورد؛ به ضعیف‌تر از خودش زور می‌گوید؛ ... خدا را از خود غضبناک می‌کند.

حدس زدنِ رفتارهایی که سبب رضایت یا نارضایتی خدا می‌شود، کار دشواری نیست. هر کدام از شما می‌توانید چندین مثال شبیه اینهایی که گفتم نام ببرید. اما اکنون می‌خواهم موردی را بگویم که شاید بعضی از شما درباره‌اش نشنیده باشید.

رسول اکرم می‌فرمایند:

«خداوند با غضب فاطمه، غضبناک می‌شود و با رضایت او راضی می‌شود!»[7]

یک مخلوق، یک بنده به چه جایگاهی می‌تواند رسیده باشد که رضایت خدا در گرو رضایت او و خشم و ناراحتی خدا در نتیجه‌‌ی غضب او باشد؟!

خیلی حرف بزرگی است‌!

ما در نمازهامان از خدا می‌خواهیم که ما را از دسته‌‌ی غضب شدگان قرار ندهد: «غَيرِ الْمَغضُوبِ عَلَيهِم»[8].

{مربی به مرور که صحبتهایش را تکمیل می‌کند، مطالب زیر را مانند نمونه بر روی تخته بنویسد:}

mohammadivu.org.Fatemie16-18 

 

شرط خوشبخت شدن را هم که با هم بررسی کردیم و دیدیم این است که خدا را از خود غضبناک نکنیم.

آن وقت یکی از چیزهایی که خدا را غضبناک می‌کند، غضب و ناراحتیِ حضرت زهراست!

...

حال، چه کارهایی موجب رضایت حضرت زهرا و چه کارهایی سبب ناراحتیِ ایشان می‌شود؟

همه‌‌ی شما می‌دانید تک تک فرزندان حضرت زهرا مورد ظلم و نامهربانیِ مردم قرار گرفتند. یازده امام توسط مردم به غریبانه‌ترین حالت ممکن به شهادت رسیدند. آیا به نظرتان این رفتارها باعث شادمانی و رضایت حضرت زهرا شده یا ناراحتی و خشم ایشان؟              معلوم است که باعث غضب ایشان و در نتیجه غضب خدا شده.

چنانچه وقتی فردی به نام محمود بن لبید، فاطمه زهرا را گریان می‌بیند و درباره‌ی علت ناراحتی‌ ایشان می‌پرسد، حضرت زهرا نارضایتی خود را از رفتار مردم در پس زدنِ سرپرستی که خدا برای‌شان انتخاب کرده بود، ابراز می‌کنند و می‌فرمایند اگر گذاشته بودند حق به حق دار برسد، تا قیام قیامت دو نفر با هم به اختلاف نمی افتادند. [9]

پس چگونه فاطمه زهرا ناراحت نباشد در حالی که می‌بیند مردم، ظالمانه هدایتگر عصرشان را کنار می‌گذارند و خود را به گمراهی و فلاکت می‌اندازند؟

چگونه غضبناک نباشد وقتی جگر حسنش را با زهر، لخته لخته می‌کنند؛ حسینش را به تعبیر امام سجاد مانند قوچی سر می‌برند؛ و دیگر جانشینان و فرزندان حسین را هم به غریبانه‌ترین شکل به شهادت می‌رسانند؟

آری؛ اینچنین بود که فاطمه غضبناک شد و از غضبش خدا غضب کرد!

 و نکته‌‌ی مهم، اینجاست که وقتی خدا نسبت به جماعت و قومی غضب کند، هدایتگر زمان و فرستاده‌‌ی خود را از دسترس آن مردم خارج می‌کند.[10]

به همین دلیل است که دوازدهمین امام اکنون در غیبت و ناشناس زندگی می‌کند.

حالا نحوه‌‌ی رفتار ما با آخرین فرزند فاطمه – که در اثر جهالت مردمان در غربت غیبت به سر می‌برد - می‌تواند رضایت یا عدم رضایت حضرت زهرا را برای مان رقم بزند.

اگر نسبت به امام زمان‌مان بی تفاوت باشیم، اگر او را به فراموشی بسپاریم، اگر برای ظهورش و تمام شدن غیبتش کاری نکنیم، ما هم مانند مردم زمان سایر ائمه سبب ناراحتیِ حضرت زهرا می‌شویم.

اما

اگر محبت و یاد فرزند فاطمه را در دل زنده نگاه داشتیم، اگر در دعاهامان فرج پسر فاطمه را از خدا طلب کردیم، اگر هنگام صدقه دادن، نور چشم زهرا را بر خود و خانواده‌مان ارجح دانستیم و ابتدا برای سلامتی امام زمان صدقه دادیم، آن وقت است که رضایت حضرت زهرا و در نتیجه رضایت خدا را کسب نموده‌ایم.

و خوش به حال کسی که خدا از او راضی باشد.

 

بیاییم در ایام شهادت حضرت زهرا تصمیم بگیریم با نور چشمان ایشان – حضرت مهدی - به گونه‌ای رفتار کنیم که قلب حضرت زهرا از ما شاد شود.

برای سلامتی و ظهور هر چه زودترِ مهدیِ فاطمه، صلوات.
www.mohammadivu.org.MOHR

 

 

 

 


[1] "إِنَّ قارُونَ‏ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ فَبَغى‏ عَلَيْهِمْ وَ آتَيْناهُ مِنَ الْكُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِي الْقُوَّة" یعنی: همانا قارون از قوم موسى بود و بر آنها ستم كرد، و از گنجها آنقدر به او داده بودیم كه [حمل] كليدهاى آن بر گروه نيرومند هم سخت بود: قرآن کریم، سوره قصص، آیه 76.

[2] "وَ وَهَبنا لِداوُودَ سُلَيمانَ نِعمَ العَبدُ إنَّهُ اَوَّاب" یعنی: و به داوود، سلیمان را بخشیدیم؛ چه نیکو بنده ای! همانا او بسیار [به سوی خدا] باز می‌گشت: قرآن کریم، سوره ص، آیه 30.

[3] "فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الْأَرْضَ فَمَا کانَ لَهُ مِن فِئَةٍ ینْصُرُونَهُ مِن دُونِ اللَّهِ وَ مَا کاَنَ مِنَ الْمُنتَصِرِین" یعنی: سپس ما، او و خانه اش را در زمین فرو بردیم و گروهی نداشت که او را در برابر عذاب الهی یاری کنند و خود نیز نمی‌توانست خویشتن را یاری دهد: قرآن کریم، سوره قصص، آیه 81.

[4] تفسیر قمی، ج 2، ص 142 تا 145.

[5] "وَ أَصْبَحَ الَّذِينَ تَمَنَّوْاْ مَكاَنَهُ بِالْأَمْسِ يَقُولُونَ وَيْكَأَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ يَقْدِرُ  لَوْ لَا أَن مَّنَّ اللَّهُ عَلَيْنَا لَخَسَفَ بِنَا  وَيْكَأَنَّهُ لَا يُفْلِحُ الْكَافِرُون" یعنی: و همان كسانى كه ديروز آرزو داشتند به جاى او باشند، صبح مى‏گفتند: «واى، مثل اينكه خدا روزى را براى هر كس از بندگانش كه بخواهد گشاده يا تنگ مى‏گرداند، و اگر خدا بر ما منّت ننهاده بود، ما را [هم‏] به زمين فرو برده بود. واى، گويى كه كافران رستگار نمى‏گردند»: قرآن کریم، سوره قصص، آیه 82.

[6] "... وَمَن يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هَوَى" یعنی:... هر كس خشم من بر او فرود آيد قطعا در [ورطه] هلاكت افتاده است: قرآن کریم، سوره طه، آیه 81.

[7] "إِنَّ اللَّهَ لَيَغْضَبُ لِغَضَبِ فَاطِمَةَ وَ يَرْضَى لِرِضَاها": بحارالانوار، ج 43، ص 19.

[8] قرآن کریم، سوره حمد، آیه 7.

[9] بحارالانوار، ج 36، ص 353.

[10] "إِذَا غَضِبَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عَلَى خَلْقِهِ نَحَّانَا عَنْ جِوَارِهِم‏"یعنی: هرگاه خداوند تبارک و تعالی بر مردم غضب کند ما [فرستادگان و راهنمایان الهی] را از مجاورت آنها دور می‌سازد: کافی، ج 1، ص 343.

فاطمیه - برنامه‌ی مناسبتی شهادت حضرت زهرا؛ ویژه‌ی 9 و 10 سال

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: جایگاه حضرت زهرا نزد خدا و کسب رضایت خدا با جلب رضایت حضرت زهرا

با اهتمام: زهرا انتظارخیر؛ زهرا مرادی

ملحقات پک:

1. متن محتوا

2. یادبود

 

گروه سنی: 9 و 10 سال (سوم و چهارم ابتدایی)

 

1. متن محتوا با عنوان «غذای بهشتی»

{پیش از مطالعه‌ی این محتوا، ذکر یک نکته‌ی مهم ضروری است:

متاسفانه آنچه در ذهن فرزندان ما از اهل بیت علیهم السلام - از جمله حضرت زهرا - جای گرفته، این است که این خاندان، بسیار فقیر و ضعیف بوده‌اند. در حالی که مثلا حضرت زهرا از اصیل‌ترین و شریف‌ترین و برترین خاندان زمان‌شان بوده‌اند و کمتر کسی به این نکته توجه دارد که: مردم، هم حضرت زهرا و هم مادرشان را به عنوان زیباترین، مهربان‌ترین، عفیف‌ترین و ثروتمندترین زنان زمان خود می‌شناختند.

کمتر کسی است که بداند: درآمد حضرت زهرا از زمین‌های فدک، سالانه حدود 100 هزار سکه‌ی طلا یا به عبارتی روزانه بیش از 250 سکه طلا بوده! با این وجود همه را در راه خوشبختی مردم هزینه می‌کردند و از آن پول، هیچ مبلغی برای خود و خانواده‌شان بر نمی‌داشتند.

وقتی شخصیت اهل بیت علیهم السلام برای بچه‌ها به درستی بازگو نشود، طبیعتا آنها جذب اسطوره‌ها و قهرمان‌های خیالی و دست سازِ عمدتا غربی می‌شوند. چراکه بچه‌ها دوستدار قهرمان‌هایی هستند که در نهایتِ قدرت و شجاعت و برتری به دیگران کمک می‌کنند؛ نه افرادی ضعیف و درمانده که حتی از پس سیر کردن شکم خود بر نمی‌آیند!

در راستای اصلاح این ذهنیتِ نادرست، در محتواهایی که در پایگاه محمد (ص) ارائه می‌شود، به این نکته‌ی مهم اشاره گردیده که: هر آنچه از خوبی بوده و هست، در خانواده‌ی رسول خاتم جمع بوده؛ زیبایی، ثروت، قدرت، شجاعت، اصالت، جوانمردی، مهربانی، ...

لذا مربیان محترم از مطرح کردن واقعیت هایی مانند ثروت و زیبایی حضرت زهرا پرهیز ننمایند. این مباحث، با آنکه مربوط به مادیات است و در مقابل شأن و مقام معرفتیِ اهل بیت علیهم السلام اصلا به حساب نمی‌آید، اما می‌تواند در کسب شناختی صحیح‌تر از ایشان کمک کننده باشد.

و اما محتوا:

این مطالب، قابل ارائه در ایّام تولد و شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها هستند. لذا بسته به مناسبت، مربی از یکی از مداخل زیر استفاده نماید:

بچه ها؛ همان طور که می‌دانید این روزها، روزهای شهادت حضرت زهراست.

خب دخترهای خوبم (پسرهای عزیزم)؛ این هفته تولد حضرت زهراست.}

حضرت زهرا مثل پیامبر و امیر مومنان، خیلی خیلی مهربان بودند؛ همیشه به مردم کمک می‌کردند؛ هیچ فقیر و نیازمندی از در خانه‌ی آنها دست خالی بر نمی‌گشت.

بچه ها؛ حضرت زهرا خیلی ثروتمند بودند و زمین‌ها و باغ‌های زیادی داشتند؛ ولی همه‌ی درآمدی که از این زمین‌ها به دست می‌آمد را به فقرا می‌بخشیدند و هیچی از آن پول برای خودشان یا بچه‌های‌شان بر نمی‌داشتند.[1]

آنقدر مهربان بودند که حتی وقتی شب عروسیِ‌شان فقیری آمد و گفت لباس مناسبی برای پوشیدن ندارد، لباس عروسی‌شان را به او بخشیدند و خودشان با لباس کهنه به مجلس عروسی رفتند.[2]

همه‌ی مردم می‌دانستند که اگر به در خانه‌ی حضرت زهرا بروند، دست خالی بر نمی‌گردند.

فاطمه‌ی زهرا به قدری بخشنده بود که اکثر مواقع برای خودشان جز تکه‌ای نان خشک، چیزی در خانه باقی نمی‌ماند. تازه، خیلی وقت‌ها هم باز فقیر و گرسنه‌ای از راه می‌رسید و ایشان همان نان را هم به او می‌بخشیدند.

یکی از همان روزهایی که حضرت زهرا غذایی برای خوردن در خانه نداشتند، پیامبر به خانه‌ی آنها رفتند.

قبل از اینکه ماجرای جالب آن روز را برای‌تان تعریف کنم، این نکته را بگویم که:

پیامبر، حضرت زهرا را خیلی دوست داشتند و هر روز به دیدن دخترشان می‌رفتند. علاقه‌ی زیاد پیامبر به حضرت زهرا فقط به این دلیل نبود که ایشان دخترشان بودند؛ بلکه به خاطر این بود که خدا، حضرت زهرا را خیلی خیلی خیلی دوست داشت.

پیامبر چون حضرت زهرا پیش خدا خیلی عزیز بود، او را تا این اندازه دوست داشت و هر روز به دیدنش می‌رفت.

همانطور که گفتم یکی از دفعاتی که پیامبر به دیدن حضرت زهرا رفته بود، آنها غذایی در خانه نداشتند. پیامبر چند روزی بود که غذا نخورده بود و گرسنگی و ضعف را می‌شد در صورتش دید. می‌دانید چرا پیامبر چند روز غذا نخورده بود؟

چون پیامبر هم مثل حضرت زهرا هیچ فقیری را که به ایشان مراجعه می‌کرد، دست خالی ردّ نمی‌کرد. حتی لباس تنش و غذای سفره‌اش را به افراد نیازمند می‌داد. به همین دلیل روزها می‌شد که چیزی برای خوردن نداشت. پیامبر به حضرت زهرا گفت آیا غذایی در منزل داری که برایم بیاوری؟ حضرت زهرا نگاهی به صورت پدرش انداخت و نتوانست بگوید چیزی در خانه ندارند. رفت و دو رکعت نماز خواند و دست به دعا برداشت و از خدا خواست تا غذایی از آسمان برای‌شان بفرستد تا او بتواند از پیامبر خدا – یعنی پدرش – پذیرایی کند. خدا هم که حضرت زهرا را خیلی دوست داشت، دعایش را مستجاب کرد و توسط فرشته‌هایش غذایی از بهشت برای‌شان فرستاد.

بوی غذایی خوشمزه همه‌ی خانه را پر کرد. حضرت علی که تازه از راه رسیده بود، وقتی چشمش به سینی غذا افتاد، از همسرش - حضرت زهرا - پرسید این غذا از کجا آمده؟ حضرت زهرا هم با لبخند گفت از طرف خدا.

پیامبر با مهربانی به حضرت زهرا نگاه کرد و خدا را بابت وجود حضرت زهرا و جایگاهش نزد خدا شکر کرد.[3]

بله دخترهای گلم (پسرهای خوبم)؛ خدای مهربان، حضرت فاطمه را خییییلیییی دوست داشت؛ دلیلش هم این بود که ایشان از بهترین و مهربان‌ترین بنده‌های خوب خدا بود.

به قدری جایگاه حضرت زهرا پیش خدا بالاست که هرکس حضرت زهرا را اذیت و ناراحت کند، در واقع خدا را ناراحت کرده؛ و هرکس باعث خوشحالی و رضایت حضرت زهرا شود، خدا را خوشحال کرده است.[4]

بچه‌ها به نظرتان ما هم می‌توانیم کاری کنیم که حضرت زهرا خوشحال بشوند و از خوشحالی ایشان، خدا هم از دست ما خوشحال و راضی شود؟

آفرین.

خیلی کارهای خوب است که با انجام‌شان می‌توانیم ایشان را خوشحال کنیم. اما آیا می‌خواهید بهترین کاری را که می‌توانید با انجام آن حضرت زهرا را خیلی خیلی خیلی خوشحال کنید، به شما یاد بدهم؟

پس خوب گوش کنید.

یادتان است که گفتم حضرت زهرا خیلی مهربان بودند و دل‌شان طاقت نمی‌آورد کسی ناراحت یا گرسنه یا محتاج باشد؟ یادتان است گفتم همه‌ی ثروت و درآمدشان را برای خوشحال کردن مردم فقیر خرج کردند؟ یادتان است که گفتم چندین روز گرسنه می‌ماندند تا فقیری سیر بشود؟ آیا اگر ما کاری کنیم که دیگر هیچ کسی فقیر و نیازمند و ناراحت نباشد، به نظرتان حضرت زهرا از دست‌مان خوشحال نمی‌شود؟

البته که خوشحال می‌شود.

خب حالا چطور می‌توانیم چنین کاری بکنیم؟ مگر چقدر پول داریم که بتوانیم به همه‌ی نیازمندان در هر کجای کره‌ی زمین کمک کنیم؟

بله. ما با پول‌های‌مان شاید تنها بتوانیم به چند فقیر کمک کنیم؛ که البته خیلی هم کار خوبی است و حضرت زهرا هم خوشحال می‌شوند. اما پول‌مان به همه‌ی فقیرها و نیازمندهای دنیا که نمی‌رسد. می‌رسد؟

...

اما من راهی بلد هستم که توسط آن، همه‌ی فقیرها و گرفتارها و حتی بیمارهای همه‌ی دنیا نجات پیدا می‌کنند.

ببینید بچه‌ها؛ خدا گفته زمانی که امام زمان ظهور کند، همه‌ی ناراحتی‌ها و گرفتاری‌ها و بیماری‌ها از بین می‌رود. این را هم گفته که اگر بیشتر مردم، آمدن امام زمان را از خدا بخواهند و از ته دل‌شان دوست داشته باشند تا هرچه زودتر امام زمان بیاید، ظهور ایشان را نزدیک می‌کند.

پس با این حساب اگر ما از ته قلب‌مان برای آمدن امام زمان دعا کنیم و به بقیه هم بگوییم این کار را انجام دهند، خداوند زودتر اجازه‌ی ظهور ایشان را می‌دهد. آن وقت، با آمدن امام زمان، همه‌ی ناراحتی‌ها و مریضی‌ها و بدبختی‌ها از بین می‌رود.

خب حالا بچه‌های باهوشِ من بگویید ببینم با کدام کار می‌توانیم حضرت زهرا را خیلی خیلی خوشحال کنیم؟

آفرین.

با دعا کردن برای آمدن امام مهربان مان، حضرت مهدی. چون وقتی حضرت مهدی بیایند چه می‌شود؟

آفرین.

همه خوشحال و خوشبخت در کنار هم زندگی می‌کنند. هیچ کس فقیر نیست، هیچ کس مریض نمی‌شود، ...

پس همه با هم دست‌های‌تان را بالا بگیرید و بعد از من تکرار کنید:

"خدایا؛

برای خوشحال شدن حضرت زهرا

ظهور امام مهربون‌مون، حضرت مهدی رو

نزدیک بفرما"

بچه ها؛ بیایید یک کاری کنیم. از این به بعد هر وقت که اسم حضرت زهرا را شنیدید، یاد امروز و حرف هایی که زدیم بیفتید و در دل تان این دعا را تکرار کنید: «خدایا؛برای خوشحال شدن حضرت زهراظهور امام مهربون‌مون، حضرت مهدی رو نزدیک بفرما». مطمئن باشید که حضرت زهرا با این کار خیلی خیلی خوشحال می‌شوند.

{در صورتی که این برنامه در تولد حضرت زهرا (س) اجرا می‌شود: خب حالا یک کف مرتب به افتخار خودتان که انقدر بچه‌های خوبی هستید بزنید تا برویم سراغ درست کردن یک کاردستی زیبا.

در صورتی که در ایام شهادت حضرت زهرا (س) هستید: خب حالا یک صلوات بلند بفرستید تا بعدش برویم سراغ درست کردن یک کاردستی زیبا.}

mohammadivu.org.fatemiye9-10 1 

2. یادبود

وسایل مورد نیاز:

-   مقوای معمولی رنگی (نه زیاد ضخیم و نه زیاد نازک)

-   مقوای نازک رنگی با رنگ های متنوع جهت ساخت گل

-   کاغذ رنگی

-   الگو و کاربون به تعداد بچه ها

-   خط کش و مداد

-   چسب کاغذی

-   چسب مایع یا حرارتی

-   چسب اکلیلی یا ماژیک رنگی

-   قیچی

 

 

روش ساخت:

مربی قبل از شروع کاردستی به دانش آموزان این توضیحات را بدهد:

بچه‌ها؛ امروز می‌خواهیم «جعبه‌ی اسماء مبارکه» درست کنیم. چه کسی می‌داند این جعبه برای چه کاری استفاده می‌شود؟

خب ببینید دخترهای خوبم (پسرهای خوبم)، شنیده‌اید که می‌گویند بدون وضو به آیات قرآن یا کلماتی که نام خدا هستند، دست نزنید؟ این کار به این دلیل است که ما باید به کلام خدا - یعنی قرآن - و نام های خدا احترام بگذاریم. باید مراقب باشیم خدای نکرده قرآن کریم یا حتی کتاب درسی قرآن‌تان که آیات زیادی در آن وجود دارد، زیر دست و پا نیفتد، یا بدون وضو به کلماتش دست نزنیم.

حالا خیلی وقتها پیش می‌آید که روی یک برگه‌ای آیه‌ای از قرآن یا یکی از اسماء خدا مثل «الله» نوشته شده و ما دیگر آن برگه را لازم نداریم و می‌خواهیم دور بریزیم. اینجور وقت‌ها باید اسم خدا یا آن آیه را از برگه قیچی کنیم و یک جایی بگذاریم که بی احترامی به آن نشود. ما امروز می‌خواهیم جعبه‌ای درست کنیم که این اسماء مبارکه را داخل آن نگهداری کنیم. وقتی جعبه پر شد، می‌توانید آن را به مدرسه یا مسجد محل‌تان تحویل بدهید. آنها می‌دانند با این کاغذها چه کار کنند که بی احترامی نشود.

خب حالا بیایید شروع کنیم. به هر کدام‌تان یک مقوا، یک الگو و یک کاربون می‌دهم ...

ابتدا مقوا را روی میز با چسب کاغذی ثابت کنید. سپس کاربون را هم به صورت پشت و رو، روی مقوا با چسب کاغذی بچسبانید.

 mohammadivu.org.fatemiye9-10 2

 

الگوی مورد نظر را روی کاربن بگذارید و با استفاده از یک مداد و خط کش، طرح الگو را روی مقوا بیاندازید. (دانلود الگو)

 

mohammadivu.org.fatemiye9-10 3 

توجه داشته باشید که ابعاد این الگو به درستی ترسیم شود؛ چراکه اندازه ها در این کار مهم هستند. لذا مربی و کمک مربی حتما در ترسیم الگو به دانش آموزان کمک نمایند.

پس از اتمام رسم، الگو و کاربون را از مقوا جدا کنید و مقوا را هم از میز جدا نمایید.

سپس مطابق تصویر، خطوط الگو را با خط کش، تا بزنید و توسط چسب مایع یا حرارتی، لبه های هاشور خورده در الگو را چسب بزنید و کار را به سمت داخل جمع کنید. (مراقب باشید فقط قسمت های هاشور خورده را بچسبانید. لبه‌ی کوچک بالایی نباید بچسبد.)

  mohammadivu.org.fatemiye9-10 4

 

همانطور که در تصویر نیز مشخص است، می‌توان اسماء مبارکه را از در بالایی داخل جعبه قرار داد.

 mohammadivu.org.fatemiye9-10 5

 

برای تزیین جعبه، مقواهای رنگی را به صورت نوارهای باریک بطول 30 و عرض 5/0 سانتی متر برش بزنید. از آنجا که این کار زمان بر است، پیشنهاد می‌کنیم از قبل، مربیان نوارهای کاغذی را آماده کنند.

نوارهای رنگی را به دور یک مداد بپیچانید تا به صورت دایره در بیاید. یک گوشه کار را فشار دهید تا شکل اشک یک طرفه در بیاید. این اشک‌ها مناسب گلبرگ هستند. برای برگ ها، می توانید اشک دو طرفه درست کنید. در این صورت هر دو طرف دایره را با نگشت، فشرده کنید. دانش آموزان به سلیقه ی خود می توانند گل های کوچک و بزرگ درست کنند و روی جعبه بچسبانند. برای ساقه هم می‌توانید از چسب‌های اکلیلی یا ماژیک استفاده کنید.

در تزیین جعبه حتی می‌توان از روش‌ها و مدل‌های دیگری استفاده کرد. مثلا با استفاده از منجوق، صدف، برچسب و یا ...

نکته: مربی و کمک مربی‌ها در حین ساخت جعبه با دانش آموزان درباره ی موضوع مطرح شده در کلاس صحبت کنند و بازخورد بگیرند. سعی کنند موارد زیر را یادآوری نمایند:

-   حضرت زهرا بسیار مهربان و ثروتمند بودند. همه‌ی پول‌های‌شان را و حتی لباس و غذای‌شان را به افراد نیازمند می‌بخشیدند.

-   خدا حضرت زهرا را خیلی دوست دارد.

-   اگر کسی حضرت زهرا را خوشحال کند، خدا را خوشحال کرده.

-   اگر ما برای ظهور حضرت مهدی دعا کنیم، حضرت زهرا خیلی خوشحال می‌شوند. چون با آمدن امام زمان، دیگر هیچ کس فقیر و نیازمند و گرفتار نمی‌ماند.

-   قرار گذاشتیم هر وقت اسم حضرت زهرا را شنیدیم در دل‌مان برای ظهور امام زمان دعا کنیم تا ایشان را خوشحال کرده باشیم.

-   به نظرت این کاردستی که ما الان داریم درست می‌کنیم هم می‌تواند حضرت زهرا را خوشحال کند؟ ... البته که خوشحال می‌کند. چون داریم یک کار خوب انجام می‌دهیم. www.mohammadivu.org.MOHR

 

 

 

 

 

 


[1] علاقمندان به ماجرای فدک می‌توانند به مطلب «برنامه‌ی مناسبتی شهادت حضرت زهرا ویژه‌ی 13 تا 15 سال» مراجعه نمایند.

[2] عوالم العلوم، ج 11، قسمت 1، ص 230. همچنین علاقمندان می‌توانند به مطلب «برنامه‌ی مناسبتی شهادت حضرت زهرا ویژه‌ی 6 تا 8 سال» مراجعه نمایند.

[3] بحارالانوار، ج 14، ص 198. و ج 35، ص 251.

[4] پیامبر خطاب به حضرت زهرا فرمودند: "إِنَّ اللَّهَ يَغْضَبُ لِغَضَبِكِ وَ يَرْضَى لِرِضَاك‏" یعنی: خدا از خشم [و ناراحتی] تو غضبناک می‌شود و با رضایت [و شادمانی] تو راضی می‌گردد: بحارالانوار، ج 30، ص 353. ؛ این روایت در منابع اهل سنت نیز دیده می‌شود: مستدرک الصحیحین ج 3، ص 153.

فاطمیه - برنامه‌ی مناسبتی شهادت حضرت زهرا؛ ویژه‌ی 13 تا 15 سال

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: فدک (ثروتمندی و بخشندگی اهل بیت)

با اهتمام: زهرا و سارا انتظارخیر؛ زهرا مرادی

ملحقات پک:

1- کارت دعوت

2- متن محتوا

 

گروه سنی: 13 تا 15 سال (هفتم تا نهم متوسطه)mohammadivu.org.Fatemie13 1

 

1- کارت دعوت:

متن روی کارت: سلام بر مهربان‌ترین بانوی هستی

متن داخل کارت:

دوست خوبم؛

می خواهیم به مناسبت شهادت مهربان‌ترین بانوی هستی - فاطمه زهرا (س) - دور هم جمع شویم و درباره‌ی یک ماجرای مهم صحبت کنیم. ماجرایی که شاید آن را تا به حال نشنیده باشی.

منتظر حضور گرمت هستیم.

زمان:

مکان:

خانه‌ی کودک و نوجوان بنیاد محمد (ص)

 

2- متن محتوا با عنوان «فدک، هدیه‌ای ویژه از سوی خداوند»

بچه ها؛ امروز‌‌ می‌خواهم برای تان ماجرایی را تعریف کنم که حدس‌‌ می‌زنم بعضی از شما آن را تا حالا نشنیده باشید.[1] پس خوب گوش کنید.

پیامبر مهربان ما صاحب زمین‌های سرسبزی بودند به نام «فدک». فدک در نزدیکی شهر مدینه قرار داشت که نخلستان‌‌های بزرگ و چاه‌‌های پر آبی داشت.

صاحب اولیه‌‌‌‌ی این زمین ها فردی یهودی به نام «ذرخا» بود. ذرخا که در زمان حضرت موسی و در سرزمین خوش آب و هوای اورشلیم زندگی‌‌‌‌ می‌کرد، هزار و خورده‌ای سال پیش از به دنیا آمدن حضرت محمد(ص) راهیِ بیابان های عربستان‌‌‌‌ می‌شود. او وقتی به منطقه ای که بعدها با نام فدک مشهور شد رسید، بار و بندیلش را زمین گذاشت و تصمیم گرفت همان جا ساکن شود.

اما چه اتفاقی باعث شده بود تا ذرخا سرزمین خوش آب و هوای اورشلیم را رها کند و به منطقه‌‌‌‌ی بی آب و علف عربستان بیاید؟ او به شوق دیدار کسی که حضرت موسی مُدام وصف او را‌‌‌‌ می‌گفت، راهیِ عربستان شده بود.

حضرت موسی هم مثل بقیه‌ی پیامبران به مردم زمان خودش مژده‌ی آمدن شخصیتی دوست داشتنی و مهربان را داده بود. شخصیتی که قرار بود پیامبر آخرالزمان باشد و بهتر از او خدا کسی را خلق نکرده بود. همان مولود مبارکی که در منطقه‌‌‌‌ی عربستان و از نسل اسماعیل علیه السلام به دنیا‌‌‌‌ می‌آید.

موسی علیه السلام آنقدر از محمد و دامادش تعریف کرده بود که ذرخا شیفته‌‌‌‌ی حضرت محمد و امیر مومنان شد و به شوق دیدن آنها سرزمین آباء و اجدادی خود را ترک کرد و به عربستان رفت. او تلاش کرد تا از روی پیش گویی های حضرت موسی منطقه ای که پیامبر اسلام در آن به ابلاغ پیام خدا‌‌‌‌ می‌پردازد را پیدا کند. همینطور به سفرش ادامه داد تا اینکه به منطقه ای نزدیک مدینه رسید و به نظرش آمد اینجا همان جایی است که‌‌‌‌ می‌تواند در انتظار دیدن پیامبر خاتم بماند.

ذرخا که فردی پولدار بود، زمین‌‌های اطراف آنجا را خرید و در آنجا کشاورزی و باغداری راه انداخت. کم کم آن منطقه آباد و آبادتر شد و مردم دیگری هم به آن منطقه کوچ کردند. «ذرخا» به آنها در ازای کاری که در باغ‌‌ها و مزرعه هایش انجام‌‌ می‌دادند دستمزد‌‌ می‌داد. سالها گذشت و ذرخا که پیر شده بود، فرزندانش را صدا زد و به آنها گفت: «فرزندانم بدانید که من به شوق دیدن پیامبر آخرالزمان به این سرزمین کوچ کردم. به شما وصیت‌‌ می‌کنم هر کدام از شما یا فرزندان تان که پیامبر خدا را دید، سلام مرا به او برساند و این زمین‌‌ها و باغ‌‌ها را از جانب من به ایشان هدیه کند. به من قول بدهید با او مهربان باشید و به او ایمان بیاورید»

فرزندان ذرخا به پدر قول دادند که اگر تا بعثت حضرت محمد زنده بودند آن زمین‌‌ها را که بعدها به نام «فدک» مشهور شد به پیامبر هدیه دهند و اگر هم زنده نبودند به فرزندان‌‌‌شان وصیت کنند که چنین کنند.

سالها گذشت تا اینکه پیامبر مهربان ما به پیامبری رسید. برخی از یهودی‌هایی که اطراف مدینه بودند مسلمانان را اذیت‌‌ می‌کردند و به آنها حمله‌‌ می‌کردند. پیامبر برای دفاع از مسلمانان سپاهی آماده کردند و به سوی قلعه‌‌های یهودیان رفتند. بعضی از قلعه‌‌ها توسط مسلمان‌‌ها فتح شد. تا اینکه یکی از نوادگان ذرخا متوجه شد رییس سپاه مسلمانان، همان پیامبری است که جدّشان وعده‌ی آمدنش را داده بود. به همین دلیل او به بقیه، سخنان ذرخا را یادآوری کرد. آنها هم که حقیقت را فهمیدند تصمیم گرفتند به وصیت جدّشان عمل کنند. به همین دلیل بدون هیچ جنگ و درگیری تسلیم پیامبر شدند و زمین‌هایی که قرار بود به ایشان هدیه کنند را به پیامبر تقدیم کردند.

به این ترتیب آن منطقه‌ی سرسبز جزو دارایی‌‌های شخصیِ پیامبر شد؛ چراکه

-    اولا ذرخا که صاحب‌‌‌شان بود وصیت کرده بود آن زمین‌‌ها به پیامبر داده شود؛

-   ثانیا مسلمان‌‌ها در راه به دست آوردن آن زمین‌‌ها هیچ اقدامی نکرده بودند و غنیمت جنگی محسوب‌‌ نمی‌شد.

پس به تایید خدا فدک به شخص پیامبر تعلق پیدا کرد.

بعد از این ماجرا، خدا به پیامبرش دستور داد آن زمین‌‌ها را به دخترش حضرت زهرا ببخشد. پیامبر هم زمین‌‌های فدک را به دخترشان هدیه کردند. این زمین‌‌ها بسیار حاصلخیز بودند و در آمد سالانه‌ی فروش محصولات آن نزدیک 100 هزار سکه‌ی طلا بود. یعنی هرکس چنین باغهایی را داشت خیلی خیلی ثروتمند محسوب‌‌ می‌شد. اما حضرت زهرا که مثل مادرشان حضرت خدیجه و پدرشان حضرت محمد خیلی مهربان و سخاوتمند بودند، به کمک امیر مومنان تمام درآمد فدک را بین نیازمندان و فقرا تقسیم‌‌ می‌کردند و حتی یک سکه هم از پول آن را برای خودشان نگه‌‌ نمی‌داشتند.

مادر حضرت زهرا (حضرت خدیجه) هم زن ثروتمند و مهربانی بود که همه‌ی ثروتش را در راه خدا و مسلمان‌‌ها خرج کرده بود. کلا همه‌ی خاندان پیامبر و همه‌ی امامان ما، افرادی ثروتمند، مهربان، درستکار و دوست داشتنی بودند. آنها همه‌ی ثروت‌‌‌شان را برای رضای خدا در راه مردم فقیر خرج‌‌ می‌کردند و دست هیچ نیازمندی را خالی رد‌‌ نمی‌کردند. تا جایی که بعضی وقتها حتی غذای خودشان را‌‌ می‌بخشیدند و گرسنه‌‌ می‌خوابیدند. همیشه بهترین لباسها و خوراکیها را برای بقیه به خصوص فقیرها و بچه‌‌های یتیم‌‌ می‌خواستند.

اما اوضاع همینطور باقی نماند.

به محض اینکه پیامبر فوت کردند، عده ای برای اینکه بتوانند پس از پیامبر، قدرت و حکومت را در چنگ خود بگیرند، تصمیم گرفتند جایگاه حضرت زهرا و حضرت علی را در بین مردم تضعیف کنند. آنها‌‌‌‌ می‌دانستند پیامبر به فرمان الهی، امیرمومنان را به عنوان جانشین انتخاب کرده؛ اما نمی خواستند زیر بار چنین چیزی بروند.

به همین دلیل از کوتاهی و سهل انگاری مردم سوء استفاده کردند و دو اقدام اساسی انجام دادند:

-    یکی این بود که گفتند ما قبول نداریم علی جانشین پیامبر باشد و خودمان یکی را برای جانشینی پیامبر انتخاب‌‌ می‌کنیم.

-    دوم اینکه فدک را که منبع مالی مهمی محسوب‌‌ می‌شد، به زور از حضرت زهرا گرفتند تا خانواده‌ی پیامبر قدرت مالی نداشته باشند که بتوانند مردم را کنار خود نگه دارند. آنها برای گرفتن فدک از حضرت زهرا و بالا کشیدن درآمد آن، به هر دروغ و کلکی دست زدند و حتی شاهدان دروغین ساختند.

مردم هم زیر قولی که با پیامبر در غدیر بسته بودند زدند و امیر مومنان و حضرت زهرا را تنها گذاشتند. وقتی کار به اینجا رسید، کسانی که تصمیم گرفته بودند به جای حضرت علی، خودشان بر مردم خلافت کنند از تنهایی امیر مومنان و خانواده‌اش سوء استفاده کردند و به خانه‌ی حضرت علی رفتند تا ایشان را به زور مجبور کنند جلوی مردم از حقی که خدا برای‌‌‌شان تعیین کرده بود دست بردارند (چه حق جانشینی پیامبر و چه ثروت فدک که خدا در اختیارشان گذاشته بود) آنها خانواده‌ی پیامبر را تهدید کردند که چنانچه اجازه ندهند دشمنان، به ثروت و حکومت برسند امیرمومنان را‌‌ می‌کشند.

حضرت زهرا برای دفاع از امام زمانش - یعنی حضرت علی – و حفظ جان ایشان، خودش را به خطر انداخت و جلوی ورود حمله کنندگان را به خانه گرفت. تا جایی که در اثر حمله‌ی چند نفر از آنها، پهلویش شکست، فرزندی که در شکم داشت، کشته شد و در اثر همان جراحت‌‌ها و آسیب‌‌های شدید، خودش هم مدتی بعد از دنیا رفت.

بزرگترین درد و ناراحتی حضرت زهرا این بود که مردم، امام زمان‌‌‌شان را تنها گذاشتند و با این کار در واقع راه خوشبختی خودشان را بسته بودند. حضرت زهرا دل‌‌‌شان برای مردم‌‌ می‌سوخت و‌‌ می‌دانست دشمنان با گرفتن حق جانشینی پیامبر از امامانی که پیامبر معرفی کرده بود و همچنین ثروتی که پیامبر در اختیار حضرت زهرا و فرزندانش گذاشته بود، مردم را روز به روز بدبخت تر و بیچاره تر‌‌ می‌کنند. اما هرچه تلاش کرد مردم به حرفش گوش ندادند و راه غلط را پیش گرفتند.

 

بچه ها؛ حالا که در روزهای ناراحت کننده‌ی شهادت حضرت زهرا هستیم، بیایید کاری کنیم تا ایشان خوشحال شوند و ببینند که ما با آن مردمی که به حرف‌‌های ایشان و پیامبر بی توجهی کردند فرق‌‌ می‌کنیم.

به ایشان بگوییم «ما امام زمان خود را دوست داریم و ایشان را تنها‌‌ نمی‌گذاریم» بگوییم «ما هم مثل شما تلاش‌‌ می‌کنیم تا به دیگران کمک کنیم»

بیاییم هر روز یک کار خوب انجام بدهیم و ثوابش را به امام زمان هدیه کنیم. مثلا:

-    در اتوبوس یا مترو از جای خود بلند شویم تا افرادی که مسن تر یا ناتوان هستند، بنشینند. در دل بگوییم یا امام زمان این کار را برای خوشحال کردن شما انجام‌‌ می‌دهم.

-    (مثال برای پسرها:) مادرمان گفته برای خانه نان بخریم. خسته‌ایم و حوصله‌ی صف ایستادن نداریم. اما برای اینکه مادرمان خوشحال شود، به نانوایی‌‌ می‌رویم. مطمئن باشید امام زمان از این کار خوشحال‌‌ می‌شوند.

-    (مثال برای دخترها:) مادرمان از خرید تره بار برگشته و مشغول شست و شوی میوه ها و جابه‌جا کردن وسایل است. با اینکه حوصله‌ی کار خانه را نداریم، با رویی گشاده به کمکش‌‌ می‌رویم. مطمئن باشید امام زمان از این کار خوشحال‌‌ می‌شوند.

-    از پول تو جیبی مان برای سلامتی امام زمان صدقه بدهیم. با این کار هم به نیازمندان کمک کرده ایم و هم به حضرت زهرا نشان داده‌ایم چقدر امام زمان‌مان را دوست داریم.

-    یا زمانی که مثلا از دست خواهر یا برادر کوچک مان به شدت ناراحتیم و‌‌ می‌خواهیم دعوایش کنیم، به خود بگوییم خدا دوست دارد تا ما خشم خود را مهار کنیم و با مهربانی و  مدارا با بقیه رفتار کنیم. بعد در رفتارمان تجدید نظر کنیم. ثواب این کار خوب را هم هدیه‌‌ کنیم به امام زنده‌ی زمان مان.

 

پس از امروز هر روز یک کار خوب به نیابت از امام مهربان مان انجام‌‌ می‌دهیم. بیایید با یک صلوات شروع کنیم.

خب حالا بگویید ببینم

-    زمین‌‌های فدک، چگونه در اختیار پیامبر قرار گرفت؟

-    چرا پیامبر آن زمین‌‌ها را به حضرت زهرا بخشیدند؟

-    حضرت زهرا آن همه سکه‌‌های طلا را که از فروش محصولات فدک به دست‌‌ می‌آمد در چه راهی صرف‌‌ می‌کردند؟

-    چرا دشمنان، به زور زمین‌‌های فدک را از حضرت زهرا گرفتند؟

-    برای خوشحالیِ حضرت زهرا چه کار‌‌ می‌توانیم انجام بدهیم؟www.mohammadivu.org.MOHR

 

 

 

 


[1] تاریخچه‌ی فدک و ماجرای ذرخا را می‌توانید در «خزینة الجواهر نهاوندی، ص 565» مطالعه بفرمایید.

فاطمیه - گروه سنی: 11و 12 سال (پنجم و ششم ابتدایی)

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: غیبت امام زمان، نتیجه‌ی قدر نداستنِ مهربانی حضرت زهرا و سایر اهل بیت علیهم السلام

با اهتمام: سارا انتظارخیر؛ زهرا مرادی

ملحقات پک:

1. کارت یادبود

2. متن محتوا

3. یادبود

 

گروه سنی: 11و 12 سال (پنجم و ششم ابتدایی)

 mohammadivu.org.fatemiye11-12 1

1. کارت دعوت:

متن روی کارت: سلام بر مهربان‌ترین بانوی هستی

متن داخل کارت:

دوست خوبم؛

می خواهیم به مناسبت شهادت مهربان‌ترین بانوی هستی - فاطمه زهرا (س) - دور هم جمع شویم و درباره‌ی یک تصمیم مهم صحبت کنیم. تصمیمی که می‌تواند همه‌ی مردم جهان را خوشبخت کند.

منتظر حضور گرمت هستیم.

زمان:

مکان:

خانه‌ی کودک و نوجوان بنیاد محمد (ص)

 

2. متن محتوا با عنوان «مهربان‌ترین بانو»

بچه‌ها؛ همان طور که می‌دانید این روزها، روزهای شهادت حضرت زهراست. درباره‌ی حضرت زهرا (س) چه می‌دانید؟

{انتظار می‌رود دانش آموزان در این گروه سنّی، لااقل نام پدر، مادر، همسر و فرزندان حضرت زهرا را بدانند. اما متاسفانه در برخی موارد دیده می‌شود که فرزندان ما حتی چنین اطلاعات اولیه‌ای را از بانوی دو عالم نمی‌دانند.

مربی در چنین شرایطی باید به گونه‌ای رفتار کند که بدون آنکه دانش آموزان دچار سَرخوردگی، خجالت و یا خدای نکرده تحقیر توسط دیگران شوند، اطلاعات‌شان تصحیح و تکمیل گردد. بهترین کار این است که دانش آموزانی که اطلاعات صحیحی درباره‌ی حضرت زهرا (س) داده‌اند، مورد تشویق مربی قرار بگیرند و سپس برای هم فضا شدن سایر دانش آموزان، روی تخته اطلاعات زیر نوشته شود:

 mohammadivu.org.fatemiye11-12 2

 

همان طور که روی تخته هم نوشتم، حضرت زهرا دختر پیامبر و همسر حضرت علی هستند؛ و امام حسن و امام حسین بچه‌های ایشان هستند.

حضرت زهرا خیلی مهربان بودند و همیشه به فکر خوشبختی مردم بودند. برای کمک به مردم از هیچ چیز دریغ نمی‌کردند. تا جایی که وقتی شب عروسیِ‌شان فقیری به ایشان مراجعه کرد و گفت لباس مناسبی برای پوشیدن ندارد، حضرت زهرا لباس عروسی خود را به او بخشیدند و خودشان با لباس قدیمی‌ای که داشتند وارد مجلس عروسی شدند.[1]

بچه‌ها؛ بر خلاف تصور خیلی از ما، حضرت زهرا بسیار ثروتمند بودند. ایشان صاحب باغ‌های بزرگی بودند که درآمد آن باغ‌‌ها صدهزار سکه‌ی طلا در سال بود؛[2] یعنی یک چیزی حدود 250 سکه‌ی طلا در هر روز! 250 سکه‌ی طلا خیلی پول است! اما وقتی زندگی ایشان و خانواده‌‌شان را بررسی می‌کنیم می‌بینیم ایشان خیلی وقتها حتی نان خالی برای خوردن نداشتند. پس آن همه پول کجا می‌رفته؟

همه‌ی همه‌ی آن پول‌‌ها صرف کمک به مردم می‌شده. صرف خوشبختی مردم. بخشی از آن به فقرا و نیازمندان داده می‌شد و بخش دیگری در راه هدایت مردم هزینه می‌شد. حضرت زهرا حتی یک سکه از آن پول‌‌ها را برای خود یا خانواده‌اش بر نمی‌داشت. حضرت علی می‌رفت کار می‌کرد و با دستمزدی که می‌گرفت، هزینه‌ی زندگی‌‌شان را تامین می‌کرد. همان پول هم باز در اکثر مواقع به نیازمندان و فقرا داده می‌شد.

خلاصه اینکه حضرت زهرا و خانواده‌اش آنقدر سخاوتمند و مهربان بودند که هر کس هر مشکلی که داشت به سراغ آنها می‌رفت.

حضرت زهرا نه تنها از اموال و دارایی‌اش به مردم می‌بخشید و برای خود چیزی نگه نمی‌داشت، بلکه در دعاهایش هم مردم را بر خود مقدم می‌دانست. مثلا امام حسن علیه السلام تعریف می‌کند که یک بار نصفه شب از خواب بلند شدم و دیدم مادرم حضرت زهرا مشغول نماز و عبادت هستند. عبادت‌شان تا صبح طول کشید. گوش دادم دیدم در دعاهای‌شان همه‌ی افراد مومن را تک به تک با نام بردنِ اسم‌شان دعا می‌کنند اما برای خودشان چیزی از خدا طلب نمی‌کنند. پرسیدم مادر جان فقط برای بقیه دعا می‌کنی؟ برای خودت هیچ چیز نمی‌خواهی؟ مادرم لبخندی زدند و گفتند پسر جان «اَلْجَار ثُمَ‏ الدَّار»[3] یعنی: اول همسایه، بعد خانه (اول هوای همسایه‌ات را داشته باش، بعد به فکر خودت باش).

بچه‌ها؛ حضرت زهرا فقط برای مردمی که کنارشان زندگی می‌کردند، دعا نمی‌کرد؛ بلکه حتی برای کسانی که هنوز به دنیا نیامده بودند هم دعا می‌کرد. حتی برای من و شما! حضرت فاطمه از خدا می‌خواست که ما هم بهشتی بشویم.

می‌بینید چقدر مهربان بوده‌اند؟

پیامبر، حضرت علی و حضرت زهرا و همه‌ی امام‌‌ها مهربان‌ترین و دلسوزترین بنده‌های خدا در کل خلقت هستند. این چهارده نفر برای خوشبختیِ مردم و بهشتی شدن آنها از هیچ چیز حتی جان‌‌شان دریغ نکردند. اما در عوض، مردم با آنها چطور رفتار کردند؟

بعضی‌‌ها حسودی کردند، بعضی‌‌ها دشمنی کردند، بعضی‌‌ها هم نشستند و رفتار بد بقیه را تماشا کردند؛ بدون اینکه به کمک اهل بیت بروند یا اعتراضی بکنند.

اینطوری شد که حضرت زهرا و یازده امام به دست همین مردمی که حضرت زهرا حتی غذای سفره‌اش را به آنها می‌داد که گرسنه نمانند، به شهادت رسیدند. نوبت به امامت دوازدهمین امام یعنی حضرت مهدی رسید. خدا که دید مردم، قدر یازده امام قبلی و حضرت زهرا و پدرشان حضرت محمد را ندانستند و با آنها به بدترین شکل ممکن رفتار کردند، امام زمان یعنی حضرت مهدی را از نظرها غایب کرد.

به همین دلیل است که با اینکه امام دوازدهم ما الان زنده هستند و در بین ما روی همین کره‌ی زمین زندگی می‌کنند، ما ایشان را نمی‌شناسیم. چون خدا خواسته هم مردم تنبیه شوند و هم جان آخرین امام محفوظ بماند.

حتما تا حالا خیلی شنیده‌اید که می‌گویند «برای ظهور امام زمان دعا کنید» یا «خدایا فرج امام زمان ما را برسان». این حرف چه معنایی دارد؟

معنایش این است:

خدا امام زمان را از نظرها غایب کرده. یعنی ما ایشان را با اینکه بین ما زندگی می‌کنند، نمی‌بینیم و یا اگر هم ببینیم نمی‌شناسیم. اینطوری دیگر کسی نمی‌تواند جان ایشان را به خطر بیاندازد و امام زمان را مانند یازده امام قبلی به شهادت برساند.

اما خدا گفته بعد از اینکه مردم حسابی بابت رفتار بد گذشته‌‌شان تنبیه شدند و امام مهربان‌‌شان را در دسترس نداشتند، یک روزی اجازه می‌دهم که امام زمان از این غیبت بیرون بیاید. روزی که این اتفاق بیفتد، به امام زمان آنچنان قدرتی می‌دهم که هیچ فرد ظالم و ستمگری نتواند در مقابل او بایستد. وقتی که حضرت مهدی ظهور کند، نه کسی به کسی زور می‌گوید، نه کسی فقیر و درمانده می‌ماند، نه کسی بیمار و ناراحت و گرفتار می‌ماند، ... خلاصه، همه شاد و خوشبخت در کنار هم زندگی می‌کنند.

اما کِی این اتفاق می‌افتد؟

کسی نمی‌داند.

اما خدا به ما یک راه نجات یک راه میان‌بُر نشان داده.

خدا فرموده اگر ببینم مردم به آمدن امام زمان‌‌شان مشتاق هستند و از رفتار خود خوب درس گرفته‌اند و دیگر نمی‌توانند و نمی‌خواهند بدون حضور امام مهربان‌‌شان زندگی کنند، اجازه می‌دهم ایشان زودتر ظهور کند. یعنی اگر مردم از ته دل‌‌شان از خدا بخواهند که امام زمان زودتر ظهور کند، خدا ظهور ایشان را جلو می‌اندازد. هرچه مردمِ بیشتری دعا کنند، این اتفاق زودتر و زودتر می‌افتد.

حالا بگویید ببینم دل‌تان نمی‌خواهد کسی به خوبی و مهربانی حضرت زهرا، کسی به خوبی و مهربانی پیامبر، کسی به خوبی و مهربانی امیر مومنان و بقیه امام‌‌ها بیاید و دست مهربانی‌اش را بر سرمان بکشد؟ دل‌تان نمی‌خواهد هرچه بدی و ظلم است تمام شود؟ هرچه فقر و بیماری است از بین برود؟

خب الان دیگر راهش را می‌دانید. گفتم کافی است چه کار کنید؟

آفرین. از ته دل دعا کنید. از خدا بخواهید که این اتفاق زودتر بیفتد. خدا را به فاطمه زهرا که جایگاه بزرگی نزد خدا دارد و این روزها در ایام شهادت‌‌شان هستیم قسم دهیم که ظهور امام زمان‌مان را جلو بیاندازد.

بچه‌ها؛ یادتان است که گفتم حضرت زهرا در دعاهای‌‌شان اول بقیه مردم را دعا می‌کردند؟ خب بیایید ما هم از ایشان یاد بگیریم و هر وقت خواستیم دعا کنیم فقط برای خودمان دعا نکنیم. برای همه‌ی همه‌ی مردم جهان دعا کنیم. بهترین دعایی که می‌توانیم در حق همه‌ی مردم بکنیم همین است که دعا کنیم تا امام زمان زودتر ظهور کنند و همه از گرفتاری بیرون بیایند. قبول؟

پس حالا همه، دست‌هامان را بالا بگیریم و بگوییم: «خدایا ظهور امام زمان‌مان را برسان»

 

3. یادبود

یادبود، یک شمعدان زیباست که با شیشه‌ی سس یا مربا درست می‌شود.

mohammadivu.org.fatemiye11-12 3 

وسایل مورد نیاز :

1. شیشه خالی و تمیز

2. رنگ گواش یا اکرلیک یا اسپری رنگ

3. مداد

4. قیچی

5. شمع وارمر

6. کاغذ

7. چسب نواری و حرارتی

8. روبان یا کنف

9. قلم مو

10. اکلیل

11. سفره یک بار مصرف یا روزنامه برای جلوگیری از رنگی شدن محیط

 

روش ساخت :

طرح دلخواه‌تان را روی کاغذ بکشید و با قیچی ببرید. این طرح می‌تواند مانند نمونه‌ای که در تصویر دیده می‌شود، اشکال هندسی مثل لوزی و مربع باشد. سپس دور آن را با قیچی ببرید .

با کمک چسب نواری، طرح را روی شیشه بچسبانید. می‌توانید برای زیباتر شدن کار، همین طرح را کوچکتر بکشید و با فاصله از طرح اولی بچسبانید .هدف از این کار، این است که پس از رنگ آمیزیِ شیشه، قسمتهایی که با چسب چسبانده‌اید، بدون رنگ باقی بماند.

پس از این مرحله، شیشه را به صورت کامل رنگ کنید. بهتر است با کمک روزنامه یا سفره یکبار مصرف، محدوده‌ی کار را بپوشانید تا فضای کارتان کثیف و رنگی نشود. ساده‌ترین روش برای رنگ آمیزیِ شیشه، استفاده از اسپری است. کمی صبر کنید تا رنگ خشک شود. سپس قسمت‌هایی را که خوب رنگ نگرفته دوباره رنگ کنید. تا زمانی که رنگ، خیس است می‌توانید از اکلیل برای تزئین کار استفاده کنید (مطابق نمونه). وقتی رنگ، خوب خشک شد، طرح را از روی شیشه به آرامی و با دقت جدا نمایید .

حالا می‌توانید دور قسمتهای خالی را با رنگ دیگری (مثلا طلایی) مدل بدهید. دور گردن شیشه را تکه ای روبان یا کنف گره بزنید و درون شیشه شمعِ وارمر بگذارید .

برای ثابت ماندن رنگ شمعدان، می‌توانید بعد از خشک شدن رنگ و قبل از کندن طرح، همه‌ی قسمت های شیشه را با اسپری براق کننده، جلا دهید.

اکنون می‌توانید روی قسمتی از شمعدان متن مناسبتی خود را بنویسید. به عنوان نمونه:

«سلام بر مهربان‌ترین بانوی هستی».

همچنین می‌توانید روی مقوایی رنگی جمله‌تان را بنویسید و با روبان یا کنف از گردن جاشمعی آویزان کنید.

در نهایت، کمک مربی‌ها دوباره بر روی تصمیم مهم و سرنوشت سازی که دانش آموزان در این جلسه گرفته‌اند، تاکید کنند:

«هر وقت خواستیم دعا کنیم، این را هم از خدا بخواهیم که ظهور امام زمان‌مان را برساند تا نه فقط ما بلکه همه‌ی مردم جهان، خوشحال و خوشبخت زندگی کنند.»www.mohammadivu.org.MOHR 

 

 

 

 

 


[1] عوالم العلوم، ج 11، قسمت 1، ص 230. همچنین علاقمندان می‌توانند به مطلب «برنامه‌ی مناسبتی شهادت حضرت زهرا ویژه‌ی 6 تا 8 سال » مراجعه نمایند.

[2] علاقمندان به ماجرای فدک می‌توانند به مطلب «برنامه‌ی مناسبتی شهادت حضرت زهرا ویژه‌ی 13 تا 15 سال » مراجعه نمایند.

[3] بحارالانوار، ج 43، ص 81 و 82.

 

خطبه حضرت زهرا (س) در بیماریشان براى زنان مهاجر و انصار

خطبه حضرت زهرا (س) در بیماریشان براى زنان مهاجر و انصار


سوید بن غفله گوید: هنگامى که حضرت فاطمه علیهاالسلام بیمار شد،( به همان بیمارى که در اثر آن از دنیا رفت)، زنان مهاجر و انصار به عیادت ایشان آمده و گفتند: اى دختر پیامبر ِخدا با این بیمارى حالت چطور است؟
آن حضرت حمد و سپاس الهى را گفته و برپدرشان درود فرستادند و فرمودند:
اَصْبَحْتُ وَاللَّهِ عائِفَةً لِدُنْیا کُنَّ، قالِیَةً لِرِجالِکُنَّ، لَفَظْتُهُمْ بَعْدَ اَنْ عَجَمْتُهُمْ، وَ سَئِمْتُهُمْ بَعْدَ اَنْ سَبَرْتُهُمْ، فَقُبْحاً لِفُلُولِ الْحَدِّ وَ اللَّعْبِ بَعْدَ الْجِدِّ، وَ قَرْعِ الصَّفاةِ وَ صَدْعِ الْقَناةِ، وَ خَطَلِ الْاراءِ وَ زَلَلِ الْاَهْواءِ، وَ بِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ اَنْفُسُهُمْ اَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ، وَ فِی الْعَذابِ هُمْ خالِدُونَ، لا جَرَمَ لَقَدْ قَلَّدَتْهُمْ رِبْقَتُها وَ حَمَّلَتْهُمْ اَوْقَتُها، وَ شَنَّنَتْ عَلَیْهِمْ عارَتُها، فَجِدْعاً وَ عَقْراً وَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمینَ.
وَ یْحَهُمْ اَنَّى زَحْزِحُوها عَنْ رَواسِی الرِّسالَةِ وَ قَواعِدِ النُّبُوَّةِ وَ الدِّلالَةِ، وَ مَهْبِطِ الرُّوحِ الْاَمینِ وَ الطِّبّینِ بِاُمُورِالدُّنْیا وَ الدّینِ، اَلا ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبینُ، وَ مَا الَّذى نَقِمُوا مِنْ اَبِی‏الْحَسَنِ عَلَیْهِ‏السَّلامُ، نَقِمُوا وَاللَّهِ مِنْهُ نَکیرَ سَیْفِهِ، وَ قِلَّةَ مُبالاتِهِ لِحَتْفِهِ، وَ شِدَّةَ وَ طْأَتِهِ، وَ نَکالَ وَقْعَتِهِ، وَ تَنَمُّرَهُ فی ذاتِ اللَّهِ.
وَ تَا للَّهِ لَوْ مالُوا عَنِ الْمَحَجَّةِ اللاَّئِحَةِ، وَ زالُوا عَنْ قَبُولِ الْحُجَّةِ الْواضِحَةِ لَرَدَّهُمْ اِلَیْها وَ حَمَلَهُمْ عَلَیْها،وَ لَسارَ بِهِمْ سَیْراً سُجُحاً، لایَکْلَمُ خُشاشُهُ، وَ لا یَکِلُّ سائِرُهُ، وَ لا یَمِلُّ راکِبُهُ، وَ لَاَوْرَدَهُمْ مَنْهَلاً نَمیراً صافِیاً رَوِیّاً، تَطْفَحُ ضِفَّتاهُ وَ لا یَتَرَنَّقُ جانِباهُ، وَ لَاَ صْدَرَهُمْ بِطاناً وَ نَصَحَ لَهُمْ سِرّاً وَ اِعْلاناً.
بخدا سوگند صبح کردم در حالى که نسبت به دنیاى شما بى‏میل و نسبت به مردان شما ناراحتم، آنان را از دهان خویش بدور افکنده، و بعد از شناخت حالشان به آنان بغض ورزیدم، پس چه زشت است کندى شمشیرها و سستى بعد از تلاش و سر بر سنگ خارا زدن، و شکاف نیزه‏ها وفساد آراء و انحراف انگیزه‏ها، و چه زشت است ذخیره‏هائى که پیش فرستادند، و خداوند بر آنان خشم گرفته و در عذاب جاودانه خواهند بود، بدون شک مسئولیت این عمل بعهده­­­­­­­­ی ایشان بود و سنگینى آن بدوششان است، و ننگ و عار دامن گیرشان مى‏گردد، پس این شتر بینى‏بریده و زخم‏خورده باشد، و گروه ستمکاران از رحمت الهى بدورند.

ادامه نوشته

غصب فدک

غصب فدک، نقل مظلومیت                                                     

دفعتاً خبر آمد فدک از دست رفت و این برای شما بانوی من که تازه داغ غصب خلافت دیده بودید کم غمی نبود کارگزارن شما هراسان آمدند و گفتند :خلیفه ما را از فدک بیرون کرد و افراد خود را  در آنجا گماشت شما در بستر بیماری بودید و دستهایتان هنو ز می لرزید از همان دم که خلیفه اول در را بر پهلوی شما شکست و جان کودک همراهتان را گرفت و شما فریاد زدید : فضه مرا دریاب .

شما مضطر و مضطرب از بستر بیماری بلند شدید و فرمودید: چرا .

      و شنیدید: فدک را هم غصب کردند به نفع حکومت غصبی و شما به محض شنیدن خبر غصب فدک فرمودید این اولین ناجوانمردی و بدترین هتک حرمت است قاتلهم الله.

      فدک کجاست ؟فدک سرزمینی آباد در سراشیبی خیبر با چشمه ای پر آب و منطقه وسیع کشاورزی و قلعه ای مهم بود و نسبت به خیبر نخلستانهای بیشتری داشت. ساکنان آن عده ای از یهود بودند که با اهل خیبر در ارتباط بودند. این باغ از ابتدا دست یهود بوده است تا سال هفتم هجرت در این سال که اسلام قدرتی فوق العاده می گیرد. یهود؛ بیم زده؛ از در مصالحه در می آیند و این باغ را به شخص پیامبر هدیه می کند تا در امان بمانند. بلافاصله پس از فتح فدک و معاهده صلحی که بین پیامبر صلی الله علیه وآله واهل فدک امضا شد آیه «وآت ذالقربی حقه » نازل گردید؛ یعنی حق خودشان را به آنان بده. پیامبر صلی الله علیه وآله از جبرئیل پرسید: منظور چه کسانی هستند و این حق کلام است؟ جبرئیل از طرف خدا عرضه داشت: فدک را به فاطمه عطا کن .

      پیامبر صلی الله علیه وآله شمارافرا خواند و فرمود:

خداوند فدک را برای پدرت فتح کرد و چون لشکر اسلام آنجا رافتح نکرده اند، مخصوص من است و تعلق به مسلمانان ندارد و هر تصمیمی بخواهم درباره آن می گیرم. دستور خداوند نیز برعطای آن به تو نازل شده است. از سوی دیگر مهریه مادرت خدیجه بر عهده من مانده و پدرت در قبال مهریه مادرت و به دستور خداوند فدک را رسماً به شما بخشید. پیامبر ورقه ای خواست و امیرالمومنین علیه السلام را فرا خواند و فرمودند : سند فدک را به عنوان بخشوده و اعطایی پیامبر بنویس و ثبت کن. امیرالمومنین علیه السلام آن را نوشت وخود حضرت با ام ایمن بر آن شهادت دادند. پیامبر صلی الله علیه و آله در آنجا فرمود: ام ایمن زنی از اهل بهشت است.

ادامه نوشته

خطبه فدکیه حضرت زهرا در مسجد

خطبه فدکیه حضرت زهرا در مسجد

 

خطبتها علیهاالسلام بعد غصب الفدک

روى انّه لمّا أجمع أبوبکر و عمر علی منع فاطمة علیهاالسلام فدکاً و بلغها ذلک،لاثت خمارها علی رأسها، و اشتملت بجلبابها، و أقبلت فی لمّة من حفدتها و نساء قومها، تطأ ذیولها، ما تخرم مشیتها مشیة رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله،حتّى دخلت علی أبی‏بکر، و هو فی حشد من المهاجرین و الانصار و غیر هم، فنیطت دونها ملاءة فجلست، ثم أنّت أنّة أجهش القوم لها بالبکاء، فارتجّ المجلس، ثم أمهلت هنیئة.
حتّى اذا سکن نشیج القوم و هدأت فورتهم، افتتحت الکلام بحمداللَّه و الثناء علیه و الصلاة علی رسوله، فعاد القوم فی بکائهم، فلمّا أمسکوا عادت فی کلامها فقالت علیهاالسلام:
اَلْحَمْدُلِلَّهِ عَلی ما اَنْعَمَ، وَ لَهُ الشُّکْرُ عَلی ما اَلْهَمَ، وَ الثَّناءُ بِما قَدَّمَ، مِنْ عُمُومِ نِعَمٍ اِبْتَدَاَها، وَ سُبُوغِ الاءٍ اَسْداها، وَ تَمامِ مِنَنٍ اَوْلاها، جَمَّ عَنِ الْاِحْصاءِ عَدَدُها، وَ نَأى عَنِ الْجَزاءِ اَمَدُها، وَ تَفاوَتَ عَنِ الْاِدْراکِ اَبَدُها، وَ نَدَبَهُمْ لاِسْتِزادَتِها بِالشُّکْرِ لاِتِّصالِها، وَ اسْتَحْمَدَ اِلَى الْخَلائِقِ بِاِجْزالِها، وَ ثَنی بِالنَّدْبِ اِلى اَمْثالِها.

خطبه آن حضرت بعد از غصب فدک
روایت شده: هنگامى که ابوبکر و عمر تصمیم گرفتند فدک را از حضرت فاطمه علیهاالسلام بگیرند و این خبر به ایشان رسید، لباس بتن کرده و چادر بر سر نهاد، و با گروهى از زنان فامیل و خدمتکاران خود بسوى مسجد روانه شد، در حالیکه چادرش به زمین کشیده مى‏شد، و راه رفتن او همانند راه رفتن پیامبر خدا بود، بر ابوبکر که در میان عده‏اى از مهاجرین و انصار و غیر آنان نشسته بود وارد شد، در این هنگام بین او و دیگران پرده‏اى آویختند، آنگاه ناله‏اى جانسوز از دل برآورد که همه مردم بگریه افتادند و مجلس و مسجد بسختى به جنبش درآمد.
سپس لحظه‏اى سکوت کرد تا همهمه مردم خاموش و گریه آنان ساکت شد و جوش و خروش ایشان آرام یافت، آنگاه کلامش را با حمد و ثناى الهى آغاز فرمود و درود بر رسول خدا فرستاد، در اینجا دوباره صداى گریه مردم برخاست، وقتى سکوت برقرار شد، کلام خویش را دنبال کرد و فرمود:
حمد و سپاس خداى را برآنچه ارزانى داشت، و شکر او را در آنچه الهام فرمود، و ثنا و شکر بر او بر آنچه پیش فرستاد، از نعمتهاى فراوانى که خلق فرمود و عطایاى گسترده‏اى که اعطا کرد، و منّتهاى بى‏شمارى که ارزانى داشت، که شمارش از شمردن آنها عاجز، و نهایت آن از پاداش فراتر، و دامنه آن تا ابد از ادراک دورتر است، و مردمان را فراخواند، تا با شکرگذارى آنها نعمتها را زیاده گرداند، و با گستردگى آنها مردم را به سپاسگزارى خود متوجّه ساخت، و با دعوت نمودن به این نعمتها آنها را دو چندان کرد.

ادامه نوشته

شب آرزوها

نویسنده: زهرا مرادی  کارشناس ارشد MBA؛ z.moradi@mohammadivu.org )

 

در افسانه‌های کودکی‌مان می‌شنیدیم که قهرمان داستان در موقعیتی خاص می‌تواند آرزویی مستجاب داشته باشد. آن روزها ما به جای آن قهرمان از این موقعیت به هیجان می‌افتادیم و بهترین آرزوها را در ذهن متصور می‌شدیم.

قهرمان، آرزو می‌کرد و آرزویش به حقیقت می‌پیوست. داستان هم آنگونه که خوشایند نویسنده بود، تمام می‌شد؛ اما با پایان آن، ای کاش های ما آغاز می‌شد:

ای کاش من جای او بودم؛

ای کاش من هم آرزویی مستجاب می‌داشتم؛

ای کاش ...

ساعت‌ها در خیال تحقق این ای کاش‌ها می‌گذشت و ما سَر خورده تر از پیش آرزوهامان را در صندوقچه‌ی دل جای می‌دادیم. بزرگتر که شدیم آرزوهامان هم بزرگتر شد و حسرت برآورده نشدن شان سنگین تر!

بیا چشم هامان را ببندیم و به یاد حال و هوای کودکی تصور کنیم قهرمان داستان زندگی‌مان هستیم و اکنون موقعیتی پیش آمده تا یک خواسته‌ی مستجاب داشته باشیم.

تصورش هم شیرین و آرامش بخش است.

راستی؛ اگر بدانی به تو این فرصت داده شده تا آرزویی از خدا بکنی و منتظر استجابتش باشی، چه حالی پیدا می‌کنی؟!

اگر بگویند نه در خواب و خیال و افسانه، بلکه در بیداری و در همین دنیای واقعی چنین فرصتی داری چه می‌کنی؟

اگر راستگوترین و پاک‌ترین انسان روی زمین تو را بشارت دهد که در وقتی معلوم می‌توانی آرزویی مستجاب داشته باشی چه می‌کنی؟

نه! چشمانت را باز کن. این افسانه و خیال نیست.

این صدای محمد مصطفی است که از سوی پروردگار مهربان برای همه‌ی زمینیان – از زندگان و مردگان – بشارت استجابت در شبی خاص آورده؛

شبی به نام «لیله الرغائب»، شب برآورده شدن آرزوها![1]

شبی که درهای رحمت خداوند به سوی همه‌ی بندگان، از پاکان و گنه کاران، از زندگان و مردگان باز می‌شود.

در میان همه‌ی ماه‌های سال، ماه «رجب» از شرافت و حرمت ویژه‌ای برخوردار است.[2] در این ماه، خداوند رحمت خویش را چونان باران فراوان که بر سر بندگان خویش فرو می‌ریزد و دست ردّ بر سینه‌ی درخواست کننده‌ای نمی‌زند تا آنجا که می‌فرماید:

"هر كه مرا در این ماه بخواند، او را اجابت می‌كنم و هر كه از من درخواست نماید به او می‌بخشم."[3]

در میان همه‌ی ساعات و لحظات پر برکت این ماه شریف، اولین شب جمعه‌ی رجب یعنی «لیله الرغائب» جایگاه و شرافت ویژه‌ای نزد خدای متعال دارد آنگونه که آرزوی آرزومندی در این شب بی‌اجابت نمی‌ماند.

چنین فرصتی تنها یک بار در سال پیش می‌آید. پس آن را غنیمت شمار و بهترین و پرفایده‌ترین آرزوها را از خداوند مهربان درخواست کن.

کافی است دستان خالی خود را به نشانه‌ی بندگی خدا رو به آسمان بگیری و یک نفس تا به صبح آرزو کنی. برای خودت، برای خانواده‌ات، برای همسایه‌ات، برای آنها که هنوز به دنیا نیامده‌اند، برای آنها که از این دنیا رفته‌اند، ... و برای آمدن نجات بخش وعده داده شده که انتهای آرزو و «آمال» همه‌ی نیکان و پاکان تاریخ بوده و از این رو «مُؤَمَّل»[4] (آرزو شده) نام گرفته.

 www.mohammadivu.org.MOHR

 


ادامه نوشته

کافی است لب تر کنی

نویسنده: زهرا مرادی  کارشناس ارشد MBA؛ z.moradi@mohammadivu.org )

 

وقتی رسول خدا می‌گوید «هیچ ماهی در حُرمت و برتری نزد خدا به پای «رجب» نمی‌رسد»[1]، آدم وسوسه می‌شود که ببیند «رجب» چگونه ماهی است؟

هر چه بیشتر می‌گردی و بیشتر درباره اش می‌فهمی تعجبت هم بیشتر می‌شود.

-          در رجب، رحمت الهی بر بندگان می‌بارد![2]

-          هر كس در ماه رجب صدقه بدهد، در روز قیامت خداوند به او پاداشی می‌دهد که نه چشمی دیده باشد، نه گوشی شنیده باشد و نه به خاطر بشری خطور کرده باشد.[3]

-          هر کس در ماه رجب یک روز را روزه بدارد و یک شب را به عبادت خدا بپردازد از عذاب قبر ایمن می‌شود![4]

-          هر کس روز آخر رجب روزه بدارد، از پادشاهان بهشت شود و خداوند شفاعتش را درباره‌ی پدر، مادر و همه‌ی بستگان و آشنايان و همسايگان بپذيرد، گرچه در ميان آنها کسی مستحق دوزخ باشد![5]

-          و یا اینکه خداوند درباره‌ی این ماه فرموده:

«ماه [رجب]، ماه من است، بنده، بنده‌ی من است و رحمت، رحمت من است. پس هر كه مرا در این ماه بخواند، او را اجابت می‌كنم و هر كه از من درخواست نماید به او می‌بخشم و هر كه از من طلب هدایت نماید، او را هدایت خواهم كرد. من این ماه را رشته و ریسمانی میان خود و بندگانم قرار داده‌ام پس هر كه به این ریسمان بیاویزد به من خواهد رسید.»[6]

از فضایل رجب که می‌گذری، به دعاهایی می‌رسی که مخصوص همین ماه است. دعاهایی با مضامینی عمیق که از هدایتگران الهی به یادگار مانده. یکی را انتخاب می‌کنی و دل می‌سپاری:

 

يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ[7]

اى كه براى [گرفتن] همه‌ی خير به او اميد دارم

«كُلِّ خَيْرٍ» که می‌گویی مبهوت معنای حرفت می‌مانی. تأمل می‌کنی. یک بار دیگر زمزمه که نه مَزمَزه می‌کنی تا ببینی درست خوانده ای؟ به راستی خدا در این ماه همه‌ی همه‌ی آنچه «خیر» است به تو می‌بخشاید؟!

مطمئن که می‌شوی، فهرستی بلند از همه‌ی آنچه «خیر» می‌دانی در ذهنت نقش می‌بندد. نباید فرصت را از دست دهی. مگر یک سال چند ماه رجب دارد که بتوانی توقع «همه‌ی» خیر را از خالقت داشته باشی؟ می‌ترسی تمام رجب برای شمردن همه‌ی خیر، کم بیاید. به فکر می‌افتی که گلچین کنی. یکدفعه این کلام خدا را به یاد می‌آوری که فرمود «بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ»[8] (اگر ایمان داشته باشید، «بَقِيَّةُ اللّهِ» برای شما خیر است). لبخند آرامشی بر روحت نقش می‌بندد و با همه‌ی وجود «بَقِيَّةُ اللّهِ» را تمنا می‌کنی.

 

وَ آمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ

و در هر شرّى از خشمش ايمنى جويم

هنوز در اُبُهت «كُلِّ خَيْرٍ» مانده‌ای که به «كُلِّ شَرٍّ» می‌رسی. یاد بچگی‌اَت می‌افتی. آن وقتهایی که مهمان عزیزی در خانه بود و مادر به حرمت او، دعوایت نمی‌کرد و شیطنت هایت را پاسخ نمی‌داد.

و اکنون به سبب حرمت «رجب»، از خشم خدا در برابر هر شرّ و نافرمانی و افسارگسیختگی ایمن هستی. بی اختیار از این که زنده‌ای و در این ماه، نفس می‌کشی حس برنده بودن پیدا می‌کنی.

 

يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ

اى كه در برابر [طاعت] اندک، [پاداش] بسیار می‌‏دهد

از این جمله جا نمی‌خوری. تا بوده همین بوده. همیشه به کاهی، کوهی داده. اصلا انگار دنبال بهانه می‌گردد تا جایزه‌ای بزرگ بدهد. و اکنون چه بهانه‌ای برتر از «رجب المُرَجَّب»؟

 

يا مَنْ يُعْطى‏ مَنْ سَئَلَهُ

اى كه عطا كنى به هركه از تو طلب کند

ماه رجب که می‌آید کافی است لب تر کنی.

می گویند رمضان، ماه مهمانی خداست. میزبان که خدا باشد آب در دل مهمان تکان نمی‌خورد. اما در رجب  بحث صاحبخانه و مهمان نیست. آنقدر خدا در «رجب» با تو راه می‌آید که هوا برت می‌دارد تو صاحبخانه‌ای. انگار که گفته باشد «خانه، خانه‌ی خودت است؛ تعارف نکن؛ هرچه خواستی بگو تا مهیا شود».

 

يا مَنْ يُعْطى‏ مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ

اى كه عطا كنى به كسى كه [حتی] از تو نخواهد

به اینجا که می‌رسی همه‌ی معادلاتت به هم می‌خورد. تا حالا فکر می‌کردی اگر کسی دست نیازش را به سوی خدا دراز کند و به بی نیازی خالق و نیازمندی خود معترف شود، خدا هم از روی لطف و کرمش اجابت می‌کند. اما حالا ...

دست و پا می‌زنی تا این رفتار خدا را تحلیل کنی و معادله‌ی دیگری بسازی. اما جمله‌ی بعد تمام بافته‌هایت را پنبه می‌کند!

 

وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ‏ تَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً

و [اى كه عطا كنى به كسى كه حتی] تو را نمی‌شناسد، از روى نعمت بخشى و مهرورزى

و تو دیگر نمی‌دانی چه بگویی. ترجیح می‌دهی بی خیالِ تحلیل و معادله و فهمیدن شوی. چشمانت را به آسمان می‌دوزی و می‌گویی:

ای رازقی که به آنها که از تو هیچ طلب نکرده‌اند هم می‌بخشایی؛

و ای خالقی که رحمتت را از مخلوقاتی که حتی تو را به خدایی نمی‌شناسند دریغ نمی‌کنی؛

اینک من تو را به بی نیازی و قدرت می‌ستایم و دستان خالی‌ام را به سویت بالا می‌آورم تا بدانی برای رفع نیازم تنها به درگاه تو آمده‌ام.

پس بگذار از رحمت و فضلت بهره مند شوم و در این ماه شریف از تو بخواهم ...

 

اَعْطِنى‏ بِمَسْئَلَتى‏ اِيَّاكَ، جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَ جَميعَ خَيْرِ الْأخِرَةِ

به خاطر درخواستى كه از تو كردم همه‌ی خیر دنيا و همه‌ی خير آخرت را به من عطا کنی

 

وَ اصْرِفْ عَنّى‏ بِمَسْئَلَتى‏ اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا، وَ شَرِّ الْأخِرَةِ

و از من به خاطر همان درخواستى كه از تو كردم همه‌ی شر دنيا و شر آخرت را رویگردان سازی

 

فَاِنَّهُ‏ غَيْرُ مَنْقُوصٍ مااَعْطَيْتَ

پس آنچه تو دهى چيزى كم ندارد

 

وَ زِدْنى‏ مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ

و بر من از فضلت اى بزرگوار بیفزا.

 

پروردگارا شهادت می‌دهم که تو را آنگونه که در این دعا یاد کردم یافته ام. پس به شرافت این ماه که به نام خود منسوبش نمودی دیدگان همگان را به ظهور نجات بخش دوران، مهدی صاحب الزمان روشن نما. چه آنان که ظهورش را طلب می‌کنند و چه آنها که منتظر آمدنش نیستند و چه آنها که حتی او را نمی‌شناسند!

ياذَا الْجَلالِ ‏وَ الْاِكْرامِ، يا ذَاالنَّعْمآءِ وَ الْجُودِ، يا ذَا الْمَنِّ وَ الطَّوْلِ

آمین یا رب العالمین


www.mohammadivu.org.MOHR


ادامه نوشته

مروری بر عوامل شکل گیری حادثه عاشورا

نویسنده: آفاق ذاکر ( کارشناس ارشد فیزیک؛ info@mohammadivu.org )

 

برگرفته از: کتاب اللهوف؛ نوشته سید بن طاووس

 حسین (ع) نوه‌ی آخرین پیامبر خدا، فرزند فاطمه (س) و علی (ع) است. او در سوم شعبان سال چهارم هجرت به دنیا آمد. حسین (ع) یکی از 12 نفری است که پیامبر اسلام آنها را به عنوان مربی، هدایتگر و امام پس از خود تا قیامت نام برده و مردم را به تبعیت و دوستی آنها وصیت کرده است. او طبق وصیت پیامبر رحمت و مهربانی، بعد از پدرش علی و برادرش حسن، سومین هدایتگر الهی مردمان هم عصر خود است. مطالعه‌ی کردار و رفتار حسین (ع) در منابع تاریخی گواه آن است که حسین، همواره مربی دلسوز و هدایتگری دستگیر برای مردمان زمانش بوده است.

اما وصیت پیامبر  مبنی بر سرپرستی مردم توسط مربیان و هدایتگرانی که از جانب خدا تعیین و تایید شده بودند، از همان ابتدای امر اجرا نشد و دیگرانی خلافت را از آنِ خود کردند. از آنجا که مردم چنین انتخاب کردند که سرپرستی خود را به دستان تعیین شدگان الهی نسپارند، هدایتگران، خانه نشین شدند و تنها اگر کسی به ایشان مراجعه می کرد و هدایت طلب می نمود، او را راهنمایی می کردند.

امامت حسین(ع)، مصادف با خلافت معاویه شد. معاویه مردی زیرک و ملاحظه کار بود و با وجود اختلاف نظر با جانشین رسول خدا، ظواهر دین را رعایت می‌کرد. از این رو امام حسین با او در صلحی که برادرش حسن آن را به معاویه تحمیل کرده بود باقی ماند. معاویه قبل از مرگش، پسرش یزید را خلیفه خواند و اقدام به گرفتن بیعت برای او کرد. یزید سیاست پدر را نداشت و آشکارا به مخالفت با اسلام می‌پرداخت. او صراحتا اعلام نمود قصد دارد اثری از اسلام و نامی از آورنده‌ی آن باقی نگذارد. اما برای این کار باید جانشین پیامبر را از صحنه بیرون می‌کرد. یا باید از او بیعت می‌گرفت تا به همگان بگوید نوه‌ی پیامبر در راه نابودی دین جدش با من هم پیمان و هم عقیده است؛ و یا باید حسین را می‌کشت تا جانشین رسول خدا نتواند از دین خدا دفاع کند. از همین رو یزید دستور داد از حسین بیعت بگیرند و اگر موافقت نکرد، سر او را برایش بفرستند.

حسین که می‌دانست بیعت با یزید به معنای وداع با همه‌ی اسلام حتی ظواهرش-و برباد رفتن تمامی زحمات پیامبر است، تن به چنین بیعتی نداد و برای حفظ جان خود و خانواده‌اش مدینه را به قصد مکه ترک کرد. او سوم شعبان سال 60 وارد مکه شد و ماه‌های شعبان، رمضان، شوال و ذیقعده را در آنجا گذراند.

وقتی مردم کوفه شنیدند که حسین با یزید هم‌پیمان نشده، به رهبری سُلیمان بن صُرَد خُزاعی نامه‌ای برای او فرستادند که ما را امام و پیشوایی جز تو نیست. آنها از حسین خواستند به کوفه بیاید و سرپرستی ایشان را عهده دار شود. دو روز بعد 150 نامه‌ی دیگر با همان درخواست و مضمون به دست جانشین خدا رسید. روز دیگر 600 نامه و روز بعد ... تا آنکه 12هزار نوشته به سوی حسین ارسال شد. مضمون یکی از نامه ها چنین بود:

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

 

عریضه ای است به محضر حسین بن علی امیر مؤمنان علیه السّلام از جانب شیعیان آن حضرت و شیعیان پدر آن جناب علیه السّلام اما بعد؛ مردم انتظار قدوم تو را دارند و بجز تو كسی را مقتدای خود نمی‌دانند؛ پس یَابْنَ رَسُولِ اللّهِ! بشتاب و تعجیل فرما، باغ‌ها سبز شده و میوه‌هارسیده و زمین‌ها پر از گیاه و درختان سبز و خرم و پر از برگ گردیده؛ پس تشریف بیار و قدم رنجه فرما، چنانچه بخواهی، پس خواهی رسید به لشكری آراسته و مهیا. سلام و رحمت خدا بر تو باد و بر پدر بزرگوار تو كه پیش از تو بود.

 

 

و اینچنین بود که حجت بر حسین تمام شد. چراکه خداوند مهربان، امام هر عصری را پناه و هدایتگر مردم آن دوره قرار داده و هدایت و نجات ایشان را در گرو مراجعه به امام‌شان عنوان کرده است. وظیفه‌ی مردم مراجعه به امام است و وظیفه‌ی امام آن است که اگر مردم به ایشان مراجعه نمودند و یاری و هدایت طلب کردند، ایشان را دستگیری فرماید. و اکنون مردمان متحد و یکپارچه از او خواسته بودند سرپرستی امور دنیا و آخرت شان را در دست بگیرد. لذا بر امام واجب شد تا دعوت ایشان را لبیک گوید و به سوی کوفه رهسپار گردد.

حسین (ع) ابتدا مسلم پسر عقیل را برای آگاهی از نظر نهایی مردم کوفه و پاسخ به نامه‌های آنها به آنجا فرستاد. 18هزار نفر با مسلم بیعت کردند تا بر سر عهد و پیمانی که با امام بسته‌اند، باقی بمانند. مسلم نیز به حسین خبر داد کوفیان در این راه مصمم هستند و شهر را برای آمدنش مهیا خواهند ساخت.

وقتی یزید از این بیعت خبردار شد دستور قتل مسلم را صادر کرد. یاران مسلم از ترس درگیری با سربازان حکومتی متفرق شدند و مسلم تنها و غریب به دست عمّال یزید به شهادت رسید. از آن 18 هزار بیعت کننده با امام حتی یک نفر هم در کنار فرستاده‌ی او نماند تا از او دفاع نموده و ادعای خود را ثابت کند.

سپس یزید افرادی را برای کشتن حسین به مکه فرستاد. امام برای حفظ حرمت مکه و خانه‌ی کعبه از آنجا خارج شد و فرمود:

"می ترسم كه مبادا یزید پسر معاویه مرا در مکه بکشد و به این واسطه من اوّل كسی باشم كه از جهت قتل من، حرمت خانه‌ی خدا بشكند."

آنگاه که حجت بر حسین تمام شد و اطمینان یافت کوفیان او را امام و هدایتگر خود می‌دانند و سرپرستی امور خویش را به او سپرده‌اند، با خانواده و فرزندانش به سوی آنان رهسپار شد. در میانه‌ی راه، کوفیان ناجوانمردانه بیعت خود با فرستاده‌ی حسین را زیر پا گذاشتند. آنان که انتخاب کرده بودند حسین امام‌شان باشد، حال که به سوی‌ ایشان آمده بود، از او روی بر تافتند. آدمیان بار دیگر دستان خود را از دستان هدایتگر الهی جدا کردند و راه شان را از صراط مستقیم الهی منحرف ساختند. پس وظیفه‌ی هدایت و سرپرستی از امام برداشته شد. اما برای اتمام حجت با کوفیان بار دیگر فرستاده ای را سوی ایشان فرستاد که او را نیز مظلومانه کشتند. حجت تمام شد و اینک جانشین خدا باید به حکم عقل از ریخته شدن خون خود و همراهانش جلوگیری می کرد.

امام خطاب به حُرّ که با سپاهی 1000 نفره راه را بر امام بسته بود فرمود:

"اكنون كه شما بر‌آنید كه خلاف آنچه نامه‌ها و عرایض شما مُشْعر و متضمّن آن است و فرستادگان و رسولان شما به تواتر به نزد من آمده‌اند، من نیز از آن مكان كه آمده‌ام عنان عزیمت به مقام خویش منعطف نموده مراجعت را اختیار خواهم نمود".

اما حرّ اجازه نداد امام به مدینه بازگردد. حسین تصمیم گرفت به سوی عراق برود؛ مانعش شدند. گفت از دیار شما به یمن می‌روم و دیگر نه مرا با شما کاری خواهد بود و نه شما را با من؛ اجازه ندادند. از هر طرف که قصد عزیمت نمود، راه را بر او بستند تا آنکه در سرزمین نینوا متوقف شد.

به رهبری پسر زیاد، از مناطق مختلف، هزاران نفر برای جنگ با نوه‌ی پیامبر گسیل شدند تا آنجا که تعداد سواره‌ها در ششم محرم به 20 هزار نفر رسید. 20هزار سواره نظام برای کشتن کمتر از 70 نفر اهل خانه و دوستان حسین!

حسین قصد جنگ نداشت. که اگر داشت با زن و فرزند و طفل شیرخواره نمی‌آمد. بی یار و سپاه نمی‌آمد. حسین به دعوت مردم آمده بود تا خوشبختی ابدی را به ایشان هدیه کند. آن ها حسین را پس زدند و شقاوت را بر سعادت ترجیح دادند. و با بیعتی که شکستند، جانشین پیامبر را به خاک و خون کشاندند.

در روز دهم محرم، که تشنگی بر یاران و خانواده حسین استیلا یافته بود، امام برای آگاه کردن مردم و اتمام حجت بر آنان بار دیگر با ایشان سخن گفت و پرسید:

"شما را به خدا سوگند كه آیا می‌دانید كه جدّ بزرگوار من رسولِ پروردگار عالمیان است ؟ ... آیا می‌دانید كه جدّه من خدیجه بنت خُوَیْلد است و او اوّل زنی بود در این اُمّت كه اسلام را اختیار و تصدیق احمد مختار صلّی اللّه علیه و آله نمود؟ ... آیا می‌دانید كه حمزه سیدالشهداء عموی پدرم است؟ ... آیا می‌دانید كه جعفر طیّار در بهشت عنبر سرشت، عموی من است؟ ... آیا می‌دانید این شمشیری كه در میان بسته‌ام همان شمشیر سیّد اَبرار است؟ ... آیا اطلاع دارید كه عمامه‌ای كه بر سر من است همان عمامه رسول پروردگار است؟ ..."

مردم کوفه، همان‌ها که او را می‌شناختند و سرپرستی اش را طلب کرده بودند، در جواب همه این سوال‌ها گفتند: "بر همه این فضایل كه شمردی علم و اقرار داریم ولی با وجود این دست از تو بر نمی‌داریم تا آنكه تشنه كام شربت مرگ را بچشی!"

پس از این اتمام حجت، امام بر اصحاب خود نیز حجت تمام کرد. به ایشان فرمود: "قصد این قوم کشتن من است، پس من پیمان از شما برداشتم. بروید و جان خود را نجات دهید". اما یاران حسین در عهدی که با پیامبر اسلام مبنی بر یاری جانشینان رسول خدا بسته بودند، وفادار ماندند و هدایتگر زمان خویش را تنها رها نکردند.

با پیشدستی عمرسعد کارزار آغاز شد. یک یک یاران و محبان حسین برای محافظت از جان جانشین خدا به میدان شتافتند و حتی به خویشاوندان حسین اجازه ندادند پیش از ایشان وارد نبرد شوند. پس از آنها نوبت به خویشان و فرزندان حسین رسید. آنها هم در راه یاری حجت خدا تا آخرین نفر به شهادت رسیدند. دشمن حتی به کودکان شیرخواره نیز رحم نکرد و فرزند شش ماهه حسین را از دم تیغ گذراند.

حسین را که تنها یافتند، چشم بر هر چه در فضیلتِ او می‌دانستند بستند و با هر چه در توان داشتند بر او تاختند. یکی با شمشیر، دیگری با سنگ، یکی با نیزه، دیگری با تیر. و در آخر، سر نوه‌ی پیامبر را از قفا بریدند تا به همگان ثابت کنند می‌توان هدایت و رحمت خدا را هم سر برید. می توان راه خوشبختی را به دست خود بست و به جای سعادت شقاوت را انتخاب کرد.

آنها به قدری قساوت به خرج دادند که سرِ کشتگان را در مقابل زن و فرزند شهدا بر نیزه کردند و بر بدن های بی سر با اسب تاختند. زنان و کودکان کاروان حسین را به اسیری گرفتند و هرگونه که می‌توانستند به ایشان بی‌حرمتی کردند. آنها با کسی که دوستی و همراهی او وصیت پیامبر بود، چنان کردند که اگر می‌خواستند دشمنی کنند کاری بیشتر از این نمی‌توانستند انجام دهند!


www.mohammadivu.org.MOHR

 

 

غریب تر از غریب

برگرفته از کتاب "غربت، نصرت، مراجعه"؛ نوشته مسعود بسیطی

 

 

 

زینت دوش نبی، با کاروانی که جمعیتش با احتساب کودکان و شیرخوارگانش، از صد و شصت تن تجاوز نمی‌کرد، دور از شهر و دیار خود، در محاصره‌ی سی هزار گرگ درنده قرار گرفت. پس از آنکه همان یاران اندک نیز در راه دفاع از امام، نزد چشمان نمناک حجت خدا، پرپر شدند، نوبتِ پاره پاره شدن عزیز زهرا رسید.

درندگانی که از انسانیت بویی نبرده بودند، آن چنان بر جان فرزند رسول خدا زخم وارد ساختند که گویا هر آنچه ظلم از بدو خلقت بر مخلوقات خدا روا گشته، باعثش حسین بن علی است؛ و اکنون این دیوصفتان به دادخواهی تمامی مظلومان عالَم، شمشیر انتقام بر نور چشمان رحمت خدا کشیده‌اند. صدها زخم نیزه و تیر و شمشیر بر بدن نور چشمان علی مرتضی ایجاد کردند، بدنش را همچون خارپشتی از تیغ و تیر پوشاندند[1] و در نهایت، سر مبارک ایشان را چونان قوچی از قفا جدا کردند[2].

آخرین بازمانده‌ی پنج تن آل عبا، در آخرین لحظات حیاتش در این دنیای دون، به اطراف نگریست تا شاید چهره‌ی آشنایی قلبش را آرام سازد. اما چه سود که ناکسان، کسی بر جای نگذاشته بودند!

عجبا که بر پیکر بی سرِ حسین نیز رحم نکردند. سم اسبان را تازه کردند و بر بدن پاره پاره‌ی عزیز خدا تاختند.

اگر به آن که یاران و اعوانش کم‌اند، غریب می‌گویند[3]، پس حسین غریب بود؛ چرا که شمار یارانش در مقابل تعداد دشمنان، یک بود به سیصد!

اگر به آن که از شهر و دیار خویش دور مانده، غریب گویند[4]، پس حسین غریب بود؛ چرا که مدینه کجا و کربلا کجا؟

اگر به آن که هنگام مرگ، تنهاست و عزیزانش کنارش نیستند، غریب می‌‌‌گویند[5]، پس حسین غریب بود؛ چرا که آن هنگام که آخرین نفس را کشید، عزیزانش با بدن‌های پاره پاره در بیابان پراکنده بودند.

حسین غریبانه به قتل رسید و غریبانه‌تر تشییع شد.

 

غربتِ غریبِ دوران ما 

 

غربت امام زمان علیه‌السلام از غربت ... امام حسین نیز بیشتر است.

اگر اینکه دشمن، حتی به لباس چاک چاک حسین بن علی رحم نکرد و آن را پس از شهادت امام، به یغما برد، دلیل بر غربت است ... پس وصف حال مهدی فاطمه چیست که میراثش را تقسیم کرده‌اند، در حالی که او زنده است![6]

اگر حسین بن علی به دلیل کمی یاران و اعوان، غریب بود، فرزندش مهدی از او نیز غریب‌‌تر است. چراکه همان هفتاد و دو یارِ حسین، در محشر عاشورا تا پای جان، امام خویش را نصرت نمودند، اما بیش از هزار سال است که امام زمان، در رسیدن به سیصد و سیزده یاور مخلص، انتظار می‌کشند[7].

اگر تنهایی و دوری از خانه و کاشانه و اهل و عیال، غربت است، چگونه یوسف زهرا غریب نباشد، وقتی امام کاظم علیه‌السلام در وصف او چنین می‌فرمایند:

"او همان طرد شده‌ی تنهای غریبِ پنهان از خاندانش است[8]

 

آری! امام زمان غریب است، نه در میان خِیل گرگان درنده در صحرای کربلا ...؛ بلکه در میان محبین و شیعیانش.



www.mohammadivu.org.MOHR

[1] - "وقتی امام حسین در اثر زیادى زخم ناتوان شد و بدنش از زیادى تیر همچون خارپشت گردید ...": اللهوف، ص 124.

[2] - امام رضا علیه‌السلام فرموده‌اند: "هر وقت خواستی برای چیزی گریه کنی برای حسین بن علی گریه کن، که او را همچون قوچ سر بریدند": وسائل الشیعه، ج 14، ح 19694، ص 502.

[3] - مکیال المکارم، ج 1، ص 165.

[4] - لسان العرب، ج 1، (ذیل واژه‌ی غرب)، ص 639.

[5] - امام صادق علیه‌السلام می‌فرمایند: "وقتی مرگ غریب فرا می‌رسد به سمت راست و چپ نگاه می‌کند و کسی را نمی‌بیند ...: من لا یحضره الفقیه، ج 2، ح 2511، ص 299. 

[6] - امام حسین علیه السلام درباره‌ی امام زمان فرموده‌اند: "قائم این امت ...کسی است که میراثش تقسیم می‌شود در حالی که زنده است: کمال‌الدین، ج 1، باب 30، ح 2، ص 317.

[7] - "به تعداد اصحاب بدر سیصد و سیزده نفر از سراسر زمین جمع می‌شوند. هرگاه این عده از اهل اخلاص برایش جمع شوند، خداوند امر او را ظاهر می‌کند": همان کتاب، ج 2، باب 36، ح 2، ص 378.

[8] - "هو الطرید الوحید الغریب الغایب عن اهله": بحارالانوار، ج 51، ص 151.

سلام بر «ذبح عظیم»

نویسنده:  مسعود بسیطی  (کارشناس علوم تربیتی و ادیان و فرق ؛   m.basiti@mohammadivu.org )

 

  با نگاهی به تفاسیر رسیده از خاندان وحی بر آیه "وَفَدَینَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ "[1] 

  

سلام بر آدم؛ آن هنگام که خدایت نور تو را در صلبش قرار داد و ملائک به جهت تعظیم نور تو بر وی سجده کردند.[2]

سلام بر نوح؛ آن هنگام که با کوبیدن میخی به نام تو بر کشتی نجاتش، کشتی و اهلش را از طوفان حوادث ایمن ساخت.[3]

سلام بر ابراهیم؛ آن هنگام که در میان آتش، خدا را به نام تو خواند؛[4] و به جهت وجود نور تو در صلبش آنچنان به استجابت دعایش یقین داشت که در پاسخ به جبراییل که پرسید «آیا به یاری من نیازی داری؟» فرمود: «به تو، نه!»[5]

و سلام بر تو؛ آن هنگام که در صُلب اسماعیل قرار گرفتی و ربّ تو اراده کرد تا با ذبحی عظیم، اسماعیل را و نوری که از تو و خاندان پاکت در صلبش بود، حفظ کند! [6]

آری؛ یکتای حکیم، ابراهیم را امر کرده بود تا پس از فراقی دیرین، دلبند خویش به قربانگاه بَرَد! امر، امر پروردگار بود و ابراهیمِ خلیل که از هر چه جز خدا خالی بود، به دنبال کسب رضایت خالق، به راه افتاد...

آنگاه که ابراهیم، اسماعیل را به قربانگاه می‌بُرد دل در دل هاجر نبود. مهر هاجر به اسماعیل، نه فقط مهر یک مادر بود به فرزند دلبندش؛ که اسماعیل هر فرزندی نبود! پاره‌ی تن او، حامل انواری بود که خداوند آدم و نوح و ابراهیم و اسماعیل را به طفیلی آنها آفریده بود![7] و اگر اسماعیل نباشد، زمینیان از هدایت شجره طیبه محروم خواهند ماند.

ابراهیم تسلیمِ امر پروردگار خَنجر بر حَنجر اسماعیل نهاد ...

"بارالاها؛ آخر، نور حبیبت محمّد، در صلب اوست. 

پروردگارا؛ گل سر سبد خلقت در صلب اسماعیل است. 

خداوندا؛ با قربانی شدن اسماعیل، هدف خلقتت اَبتر می‌ماند!"

 

خالق که تسلیم و رضایت ابراهیم و اسماعیل را در اجرای فرمان خویش دید، فرشتگان مقرّب را همراه قوچی برای قربانی شدن به سوی خلیل و ذبیح خود روانه ساخت و ایشان را ندا داد که: عمل‌شان مقبول افتاده؛ پس اسماعیل از قربانگاه بیرون آید که «ذبحی عظیم» فِدیه‌ی او گردید![8]

آن «ذبح عظیم» تو بودی؛ «حسین»، نوری از انوار محمد. [9]

تو خود را قربانیِ اسماعیل نمودی تا جان عزیز برترین عبد خدا – محمد مصطفی – که نورش در صلب اسماعیل بود، محفوظ بماند.

آری؛ تو همان «ذبح عظیم» بودی. وَرنَه در مقابل عظمت اسماعیل، چگونه قوچی «ذبح عظیم» باشد؟!

تو فِدیه‌ی جان رسول خدا گشتی تا پیام آور رحمت - محمّد مصطفی - در میان آدمیان ظاهر گردد و رحمت و هدایت را به کام‌شان ریزد.

و این چنین، سخن رحمت عالمیان، سیّد کَو نِین معنا شد که: 

"حُسینُ مِنیّ و اَنا مِن حُسین"[10] حسین از من و من از حسین حیات دارم!

برای قربانی، هفتاد و دو اسماعیل نیز همراه آوردی؛ و در راه رضای خالق، هیچ کم نگذاشتی آنچنانکه در قربانگاهت قربانی شش ماهه و یازده ساله و سپید مویانی سپید روی هم داشتی و بدین مضمون بانگ برداشتی: 

"این زمین کربلا امروز میدان من است؛ عید قربان من است."

 تا آنکه سرانجام، نوبت به تو رسید، ای «ذبح عظیم خدا».

 ظهر عاشورا آن هنگام که تَنت زیر سُم اسبان کوبیده شد و سَرت بر نیزه آرام گرفت، آیه‌ی: 

«وَفَدَینَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ»[11]،

معنا شد.

تو بر کَون و مکان امیر گشتی؛ خون بهایت خدا شد؛ در تربتت شفا، تحت قُبّه‌ات استجابت و در ذُریه‌ات  باقی مانده‌ی خویش - مهدی - را قرار داد. همو که با ظهورش خدا به هِیمنه‌ی خدایی‌اَش در زمین پرستش شود.

باشد تا با ظهورش رحمت خدا بر عالمیان جاری گردد و آدمیان، طعم عدالت چشند.

 

اَللّهُمَ عجّل فَرجَه و سهّل مَخرَجَهُ

آمین یا رب العالمین

 

www.mohammadivu.org.MOHR

[1] - "و ذبح عظیمی را فدای او کردیم": قرآن کریم، سوره صافات، آیه 107.

[2] - به فرموده‌ی رسول خاتم، فرمان خداوند به ملائکه مبنی بر سجده بر آدم به دلیل مقام اهل بیت بوده [چراکه قرار بوده انوار اهل بیت در صلب حضرت آدم قرار گیرد]: "... فقال: یا رسول الله أخبرنی عن قول الله عز وجل لإبلیس «أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنتَ مِنَ الْعَالِینَ» من هم یا رسول الله الذینهم أعلى من الملائكة المقربین؟ فقال رسول الله صلّى الله علیه وآله: أنا و علی و فاطمة و الحسن والحسین كنا فی سرادق العرش نسبح الله فسبحت الملائكة بتسبیحنا قبل أن یخلق الله عز وجل آدم بألفی عام. فلما خلق الله عز وجل آدم أمر الملائكة أنیسجدوا له ولم یؤمروا بالسجود إلا لأجلنا، فسجدت الملائكة كلهم أجمعون إلا إبلیس أبی أن یسجد، فقال الله تبارك وتعالى «قَالَ یَا إِبْلِیسُ مَا مَنَعَکَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنتَ مِنَ الْعَالِینَ» أی من هؤلاء الخمسة المكتوبة أسماؤهم فی سرادق العرش": بحارالانوار، ج 26، ص 346.

[3] - به فرموده‌ی رسول خاتم، کشتی حضرت نوح به واسطه‌ی میخ هایی که نام اهل بیت بر روی آنها حک شده بود، توانست افراد داخل کشتی را از آن طوفان مهیب نجات دهد: بحارالانوار، ج 26، ص 332 و 333. همچنین رسول خدا فرموده اند: "آن هنگام که نوح از غرق شدن کشتی ترسید خدا را به حق محمد و اهل بیتش سوگند داد تا از غرق شدن رهایی یابند": وسائل الشیعه، ج 7، ص 100.

[4] - رسول خاتم فرموده اند: "آن هنگام که ابراهیم در آتش بود، خدا را به حق محمد و آل محمد سوگند داد تا از آتش نجات یابد": وسائل الشیعه، ج 7، ص 100.

[5] - "قال: «یا اِبْراهِیمُ اَلَكَ حاجَهٌ؟ فَقالَ اَمّا اِلَیْكَ فَلا»": بحارالانوار، ج 11،ص 62.

[6] - امام رضا – هشتمین جانشین و مبیّن قرآن پس از رسول خاتم – مراد خداوند از «ذبح عظیم» در آیه 107 سوره صافات، امام حسین است که از ذریه ابراهیم است و او قربانی عظیمی بود که جانشین ذبح اسماعیل قرار گرفت. امام رضا می‌فرماید: "چون خداوند به ابراهیم علیه السلام دستور داد که به جای ذبح اسماعیل قوچی که فرستاده بود، ذبح کند، ابراهیم در دل آرزو کرد که کاش فرزندش اسماعیل را به دست خود قربان کرده بود و امر به ذبح قوچ به او نشده بود، تا دلش همچون دل پدری که فرزندش را ذبح کرده به درد آید و سزاوار والاترین درجات اهل ثواب که در مصائب صبر می‌کنند، بگردد. خداوند ـ عزّوجلّ ـ به او وحی کرد که ای ابراهیم محبوب ترین خلق من نزد تو کیست؟ گفت: یا رب هیچ آفریده ای از آفریدگانت برای من محبوب تر از حبیبت محمّد نیست. خداوند وحی کرد که یا ابراهیم آیا او عزیزتر است یا خودت؟ پاسخ داد: او عزیزتر است. خداوند پرسید: فرزند او برای تو عزیزتر است یا فرزند خودت؟ پاسخ داد: فرزند او. فرمود: قربانی شدن فرزند او به ظلم و ناحق به دست دشمنانش بیش تر دل تو را به درد می‌آورد یا کشته شدن فرزندت به دست خودت در راه طاعت من؟ پاسخ داد: قربانی شدن او به دست دشمنانش برایم دلازارتر است. خداوند فرمود: ای ابراهیم گروهی که گمان می‌کنند که از امّت محمّد هستند، فرزندش حسین را بعد از او از سر ظلم و عدوات می‌کشند؛ همچنان که قوچی را بکشند و با این کار، مستوجب غضب من می‌شوند. ابراهیم از این سخن بی تاب شد و دلش به درد آمد و اشک به دیدگان آورد. خداوند بار دیگر به او وحی کرد که ای ابراهیم، جزعِ تو را بر فرزندت ـ اگر او را کشته بودی ـ با جَزَعت برحسین و قتل او، فدیه و معاوضه می‌کنم، و برای تو رفیع ترین درجاتی که ثواب صبر بر مصائب است، قرار می‌دهم، و این همان است که فرمود: «وَفَدَینَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ»": بحارالانوار، ج 44، ص 225.

[7] - "لولاكَ و لَو لا عَلِیٌّ وَ عِتْرَتُكُمَا الْهادُونَ الْمَهْدِیُّونَ الرّاشِدونَ ما خَلَقْتُ الْجَنَّهَ وَ النّارَ وَ لاالْمَكانَ وَ لاَ الاَرْضَ و لاَ السَّماءَ و لاَ الْمَلائِكَهَ وَ لا خَلْقاً یَعْبُدُنِی ... مِنْ اَجْلِكُمْ اِبْتَدَأتُ خَلْقَ ما خَلَقْتُ " یعنی: اگر تو [ای رسول خدا] و علی و خاندان هدایتگرِ هدایت یافته و صاحب رشدتان نبودید، بهشت و دوزخ و مكان و زمین و آسمان و فرشتگان و هیچ موجودی كه مرا عبادت كند، نمی ‌آفریدم ... به خاطر شما بود كه آفرینش را آغاز نمودم و آنچه را كه می ‌خواستم بیافرینم، آفریدم: بحارالانوار، ج 25، ص 17.

[8] - "فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِینِ * وَنَادَیْنَاهُ أَنْ یَا إِبْرَاهِیمُ * قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ * إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاء الْمُبِینُ * وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ * وَتَرَكْنَا عَلَیْهِ فِی الْآخِرِینَ": قرآن کریم، سوره صافات، آیات 103 تا 108.

[9] - بنگرید به پاورقی شماره 6.

[10] - بحارالانوار، ج 43، ص 270.

[11] - بنگرید به پاورقی شماره 1.

آیا خداوند از روح خود در آدم دمیده و تکه ای از وجود خود را در ما قرار داده است؟

آیا با استناد به این آیه از قرآن که می‌فرماید:  «نَفَختُ فیهِ مِن رُوحِی» [1] به این نتیجه می رسیم که:

خداوند از روح خود در کالبد آدم دمیده و روح انسان‌ها تکّه‌ای از وجود خداست؟

 

 

پاسخ اجمالی:

با مراجعه به مبیّن قرآن – رسول خدا و 12 جانشین او - در می یابیم آیه ی مورد بحث، اشتباه ترجمه و استنباط شده است. چنین نیست که خداوند دارای روح باشد و تکه ای از روح خود را در وجود آدم قرار داده باشد؛ بلکه مقصود آن است که خداوند متعال از روحی که خود خلق کرده و مالک آن بوده، در جسم آدم دمیده است. در واقع «ی» در «روحی»، «یایِ مالکیت» است و از آن جهت که خداوند خالق و مالک «روح» بوده و آن را از میان سایر ارواح برای جسم آدم علیه السلام برگزیده، درباره اش فرموده: «روح من».

 

مقدمه

برخی معتقدند خداوند از روح خود در آدمی دمیده و تکه ای از وجود خویش را درون ما قرار داده است. ایشان دلیل برتری انسان و مسجود ملائک شدن او را نیز بر همین اساس تفسیر می کنند و معتقدند تمامی این شرافت ها به این دلیل است که تکه ای از وجود خداوند در درون آدمی قرار گرفته است. طرفداران این عقیده، در اثبات ادعای خود به این آیه از قرآن کریم استناد می کنند که می فرماید:

«نَفَختُ فیهِ مِن رُوحِی»[2]

اما این عده در ترجمه و فهم آیه ی فوق دچار خطای بزرگی شده اند. همان طور که پیشتر نیز تذکر داده شد، بهترین راه برای درک هر پیام، مراجعه به گوینده ‌ی پیام و یا افرادی است که مورد تایید وی هستند. بارها اتفاق افتاده کسی سخنی گفته و از طرف اطرافیانش به گونه های متفاوتی تعبیر و برداشت شده است. طبیعی است منطقی‌ترین راه رفع اختلاف در این  موارد، ارجاع پیام به گوینده ی پیام است؛ نه اینکه هر کس طبق سلیقه و فهم خود، نظری بدهد و سپس همگان بر سر نظرات خود با یکدیگر بحث کنند.قرآن هم از این امر مستثنی نیست[3] . خصوصا اینکه کلام خدا به صورت ایجاز و به اختصار بیان شده و معنای ظاهری آیات، لزوما نشان دهنده ی مقصود حقیقی خدا نیست[4]. تبیین و توضیح این کلام نزد جانشین خدا قرار داده شده تا مردمان برای فهم آن مقید به مراجعه به وی – مبیّن قرآن - باشند. به همین دلیل یکی از شئون پیامبر خدا، تبیین و شفاف نمودن منظور خدا از کلامش است[5]. حتی مردم عرب زبان نیز برای درک پیام خدا نیاز به توضیح پیامبر دارند. وگرنه چه دلیلی داشت خداوند به پیامبرش بفرماید قرآنی را که به زبان عربی و در سرزمین اعراب نازل شده برای مردم توضیح دهد و تبیین کند؟ به آیات زیر توجه فرمایید: 

وَأَنزَلْنَا إِلَیْكَ الذِّكْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ یَتَفَكَّرُونَ [6]

ما این ذكر (قرآن) را بر تو نازل كردیم تا آنچه به سوى مردم نازل شده را براى آنها تبیین كنى، شاید ‌اندیشه كنند. 

وَمَا أَنزَلْنَا عَلَیْكَ الْكِتَابَ إِلاَّ لِتُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی اخْتَلَفُواْ فِیهِ ... [7]

و ما این کتاب را بر تو نازل نکردیم مگر برای این که آنچه را در آن اختلاف دارند برای ایشان تبیین کنی.

 از همین روست که آنان که خود عرب زبان بودند و معنای آیات را متوجه می شدند، باز هم به مبیّن قرآن -یعنی رسول خدا و جانشینانش- مراجعه می کردند و مقصود خدا را از کلامش می‌پرسیدند[8] .

روشن است که مردم در نیل به معارف و درک حقایق قرآن با هم تفاوت دارند. اگر قرار بود هرکس به میزان فهم و درک خویش و از روی سلیقه ی شخصی، کلام وحی را تفسیر کند، دیگر فرستادن هدایتگران و معلمان الهی کاری بیهوده می شد.

بنابراین از نظر عقل، وجودیک معلم الهی که از جانب خدای متعال برای تبیین کلامش تعیین و تایید شده باشد، ضروری می‌نماید. به فرموده‌ی پروردگار، مبیّن قرآن، رسول اکرم است و ایشان این علم را به جانشینان خود یعنی امامان دوازده گانه – نخستین شان علی بن ابیطالب و آخرین آنها مهدی علیهم السلام - داده اند[9] . اگر بدون توضیح و تبیینِ مبیّن قرآن سراغ این کتاب برویم، نه تنها متوجه مقصود اصلی خدا نخواهیم شد؛ بلکه چنان که خدا در قرآن فرموده ممکن است به جای هدایت، دچار گمراهی شویم[10].

در شبهه‌ی مذکور نیز اگر به جای مراجعه به مبیّن آیات، بر مبنای درک و سلیقه ی شخصی خود، کلام خدا را ترجمه و تأویل نماییم، کاری غیر عاقلانه و غیر علمی انجام داده ایم.

 با این مقدمه‌ی نسبتا طولانی اما مهم، به بررسی آیه ی مورد بحث در این سوال می‌پردازیم:

 

ادامه نوشته

مقالات پژوهشی » منابع خطابه غدیر » نام کتب سنی مرجع خطابه غدیر

نام کتب سنی مرجع خطابه ی غدیر

در ادامه...

ادامه نوشته

مقالات پژوهشی » منابع خطابه غدیر » نام کتب شیعی مرجع خطابه غدیر

نام کتب شیعی مرجع خطابه ی غدیر

در ادامه...

ادامه نوشته

مقالات پژوهشی » جملات منتخب خطبه غدیر

به نام خداوند همه مِهر مِهر وَرز
جملات منتخب خطابه ی غدیر
1.قسمت 1
1.1.              قَدْفَهِمَ السَّرائِرَ وَ عَلِمَ الضَّمائِرَ، وَلَمْ تَخْفَ عَلَیْهِ اَلْمَكْنوناتُ ولا اشْتَبَهَتْ عَلَیْهِ الْخَفِیّاتُ.
بر نهان‏ ها آگاه و بر درون‏ ها دانا، پوشیده ‏ها بر او آشكار و پنهان‏ ها بر او روشن است
1.2.              لَهُ الْإِحاطَةُ بِكُلِّ شَىْ‏ءٍ، والغَلَبَةُ على كُلِّ شَى‏ءٍ والقُوَّةُ فى كُلِّ شَئٍ والقُدْرَةُ عَلى كُلِّ شَئٍ وَلَیْسَ مِثْلَهُ شَىْ‏ءٌ. وَ هُوَ مُنْشِئُ الشَّىْ‏ءِ حینَ لاشَىْ‏ءَ
اوراست فراگیرى و چیرگى بر هر هستى. نیروى آفریدگان از او و توانایى بر هر پدیده ویژه اوست. او را همانندى نیست و هموست ایجادگر هر موجود در تاریكستان لاشَى‏ء
1.3.              جَلَّ عَنْ أَنْ تُدْرِكَهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَاللَّطیفُ الْخَبیرُ
    دیده‏ ها را بر او راهى نیست و اوست دریابنده دیده ‏ها. بر پنهانى‏ ها آگاه و بر كارها داناست.
1.4.              لایَلْحَقُ أَحَدٌ وَصْفَهُ مِنْ مُعایَنَةٍ، وَلایَجِدُ أَحَدٌ كَیْفَ هُوَمِنْ سِرٍّ وَ عَلانِیَةٍ إِلاّ بِمادَلَّ عَزَّوَجَلَّ عَلى نَفْسِهِ.
كسى از دیدن به وصف او نرسد و بر چگونگى او از نهان و آشكار دست نیابد مگر او - عزّوجلّ - خود، راه نماید و بشناساند
1.5.              وَأَشْهَدُ أَنَّهُ اَللَّهُ ألَّذى مَلَأَ الدَّهْرَ قُدْسُهُ، وَالَّذى یَغْشَى الْأَبَدَ نُورُهُ، وَالَّذى یُنْفِذُ أَمْرَهُ بِلامُشاوَرَةِ مُشیرٍ وَلامَعَهُ شَریكٌ فى تَقْدیرِهِ وَلایُعاوَنُ فى تَدْبیرِهِ.
    گواهى مى ‏دهم كه او اللّه است؛ همو كه تنزّهش سراسر روزگاران را فراگیر و نورش ابدیت را شامل است. بى‏ مشاور، فرمانش را اجرا، بى‏شریك تقدیرش را امضا و بى‏یاور سامان‏دهى فرماید.
1.6.              فَهُوَ اللَّهُ الَّذى لا إِلاهَ إِلاَّ هُوالمُتْقِنُ الصَّنْعَةَ، اَلْحَسَنُ الصَّنیعَةِ، الْعَدْلُ الَّذى لایَجُوُر، وَالْأَكْرَمُ الَّذى تَرْجِعُ إِلَیْهِ الْأُمُورُ.
پس اوست اللّه كه معبودى به جز او نیست؛ همو كه صُنعش استوار است و ساختمان آفرینشش زیبا. دادگرى است كه ستم روا نمى‏ دارد و كریمى كه كارهابه او بازمى‏ گردد.
1.7.              وَأَشْهَدُ أَنَّهُ اللَّهُ الَّذى تَواضَعَ كُلُّ شَىْ‏ءٍ لِعَظَمَتِهِ، وَذَلَّ كُلُّ شَىْ‏ءٍ لِعِزَّتِهِ، وَاسْتَسْلَمَ كُلُّ شَىْ‏ءٍ لِقُدْرَتِهِ، وَخَضَعَ كُلُّ شَىْ‏ءٍ لِهَیْبَتِهِ.
و گواهى مى ‏دهم كه او اللّه است كه آفریدگان در برابر بزرگى‏اش فروتن و در مقابل عزتش رام و به توانایى‏اش تسلیم و به هیبت و بزرگى‏اش فروتن ‏اند.
1.8.              مَلِكُ الْاَمْلاكِ وَ مُفَلِّكُ الْأَفْلاكِ وَمُسَخِّرُالشَّمْسِ وَالْقَمَرِ، كُلٌّ یَجْرى لاَِجَلٍ مُسَمّىً.
پادشاه هستى ‏ها و چرخاننده سپهرها و رام ‏كننده آفتاب و ماه كه هریك تا اَجَل معین جریان یابند.
1.9.              لَمْ یَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَلا مَعَهُ نِدٌّ أَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ وَلَمْ یَكُنْ لَهُ كُفْواً أَحَدٌ.
نه او را ناسازى باشد و نه برایش انباز و مانندى. یكتا و بى‏ نیاز، نه زاده و نه زاییده ‏شده، او را همتایى نبوده.
1.10.         إلاهٌ واحِدٌ وَرَبٌّ ماجِدٌ یَشاءُ فَیُمْضی، وَیُریدُ فَیَقْضی، وَیَعْلَمُ فَیُحْصی، وَیُمیتُ وَیُحْیی، وَیُفْقِرُ وَیُغْنی، وَیُضْحِكُ وَیُبْكی، وَیُدْنی وَ یُقْصی وَیَمْنَعُ وَ یُعْطى، لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ، بِیَدِهِ الْخَیْرُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدیرٌ.
خداوند یگانه و پروردگار بزرگوار است. بخواهد و به انجام رساند. اراده كند و حكم نماید. بداند و بشمارد. بمیراند و زنده كند. نیازمند و بى‏ نیاز گرداند. بخنداند و بگریاند. نزدیك آورد و دور برد. بازدارد و عطا كند. اوراست پادشاهى و ستایش. به دست تواناى اوست تمام نیكى. و هموست بر هر چیز توانا.
1.11.         یُولِجُ الَّلیْلَ فِى النَّهارِ وَیُولِجُ النَّهارَ فىِ الَّلیْلِ، لاإِلاهَ إِلاّهُوَالْعَزیزُ الْغَفّارُ.
شب را در روز و روز را در شب فرو برد. معبودى جز او نیست؛ گران‏مایه و آمرزنده
1.12.         مُسْتَجیبُ الدُّعاءِ وَمُجْزِلُ الْعَطاءِ، مُحْصِى الْأَنْفاسِ وَ رَبُّ الْجِنَّةِ وَالنّاسِ،
گران‏مایه و آمرزنده؛ اجابت‏ كننده‏ ى دعا و افزاینده ‏ى عطا، بر شمارنده ‏ى نَفَس ‏ها؛ پروردگار پرى و انسان.
2.قسمت 2
2.1.             یا أَیُهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ - فى عَلِىٍّ یَعْنى فِى الْخِلاَفَةِ لِعَلِىِّ بْنِ أَبى طالِبٍ - وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ
اى فرستاده‏ ى ما! آن‏چه از سوى پروردگارت درباره‏ ى على و خلافت او بر تو فرود آمده بر مردم ابلاغ كن، و گرنه ‏رسالت خداوندى را به انجام نرسانده ‏اى و او تو را از آسیب مردمان نگاه مى‏ دارد.
2.2.              أَنَّ عَلِىَّ بْنَ أَبى طالِبٍ أَخى وَ وَصِیّى وَ خَلیفَتى عَلى أُمَّتى وَالْإِمامُ مِنْ بَعْدى
علىّ ‏بن ابى‏طالب برادر، وصى و جانشین من در میان امت و امام پس از من بوده.
2.3.              الَّذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسى إِلاَّ أَنَّهُ لانَبِىَّ بَعْدى وَهُوَ وَلِیُّكُمْ بَعْدَاللَّهِ وَ رَسُولِهِ
جایگاه او نسبت به من به ‏سان هارون نسبت به موسى است، لیكن پیامبرى پس از من نخواهد بود او على صاحب اختیارتان پس از خدا و رسول است
2.4.              وَ عَلِىُّ بْنُ أَبى طالِبٍ الَّذى أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى‏الزَّكاةَ وَهُوَ راكِعٌ یُریدُاللَّهَ عَزَّوَجَلَّ فى كُلِّ حالٍ
و هر آینه علىّ ‏بن ابى‏طالب نماز به‏ پا داشته و در ركوع زكات پرداخته و پیوسته خداخواه است.
3.قسمت 3
3.1.               فَاعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ ذالِكَ فیهِ وَافْهَموهُ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِیّاً وَإِماماً فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى الْمُهاجِرینَ وَالْأَنْصارِ
هان مردمان! بدانید این آیه درباره‏ ى اوست. ژرفاى آن را فهم كنید و بدانید كه خداوند او را برایتان صاحب اختیار و امام قرار داده، پیروى او را بر مهاجران و انصار لازم شمرده است.
 مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ آخِرُ مَقامٍ أَقُومُهُ فى هذا الْمَشْهَدِ، فَاسْمَعوا وَ أَطیعوا وَانْقادوا لاَِمْرِاللَّهِ رَبِّكُمْ، فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ هُوَ مَوْلاكُمْ وَإِلاهُكُمْ، ثُمَّ مِنْ دونِهِ رَسولُهُ وَنَبِیُهُ الُْمخاطِبُ لَكُمْ، ثُمَّ مِنْ بَعْدى عَلىٌّ وَلِیُّكُمْ وَ إِمامُكُمْ بِأَمْرِاللَّهِ رَبِّكُمْ، ثُمَّ الْإِمامَةُ فى ذُرِّیَّتى مِنْ وُلْدِهِ إِلى یَوْمٍ تَلْقَوْنَ اللَّهَ وَرَسولَهُ.
هان مردمان! آخرین بار است كه در این اجتماع به پا ایستاده ‏ام. پس بشنوید و فرمان حق را گردن گذارید؛ چرا كه خداوند عزّوجلّ صاحب اختیار و ولى و معبود شماست و پس از خداوند ولى شما، فرستاده و پیامبر اوست كه اكنون در برابر شماست و با شما سخن مى ‏گوید. و پس از من به فرمان پروردگار، على ولى و صاحب اختیار و امام شماست. آن‏گاه امامت در فرزندان من از نسل على خواهد بود. این قانون تا برپایى رستاخیز كه خدا و رسول او را دیدار كنید دوام دارد.
3.2.              لاحَلالَ إِلاّ ما أَحَلَّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَهُمْ، وَلاحَرامَ إِلاّ ما حَرَّمَهُ اللَّهُ عَلَیْكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ
روا نیست مگر آن چه خدا و رسول او و امامان روا دانند. و ناروا نیست مگر آن‏چه آنان ناروا دانند.
3.3.              مامِنْ عِلْمٍ إِلاَّ وَقَدْ أَحْصاهُ‏اللَّهُ فِىَّ، وَ كُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ أَحْصَیْتُهُ فى إِمامِ الْمُتَّقینَ، وَما مِنْ عِلْمٍ إِلاّ وَقَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِیّاً، وَ هُوَ الْإِمامُ الْمُبینُ
هیچ دانشى نیست مگر این‏ كه خداوند آن را در جان من نبشته و من نیز آن را در جان پیشواى پرهیزكاران، على، ضبط كرده‏ ام. او على پیشواى روشن گر است
3.4.              وَمَنْ شَكَّ فى واحِدٍ مِنَ الْأَئمَّةِ فَقَدْ شَكَّ فِى الْكُلِّ مِنْهُمْ، وَالشَاكُّ فی نا فِى‏النّارِ.
و شك و ناباورى در امامت یكى از امامان به ‏سان شك و ناباورى در تمامى آنان است.
3.5.              فَضِّلُوا عَلِیّاً فَإِنَّهُ أَفْضَلُ النَّاسِ بَعْدى مِنْ ذَكَرٍ و أُنْثى
على را برتر دانید؛ كه او برترینِ مردمان از مرد و زن پس از من است.
3.6.              أَلا إِنَّ جَبْرئیلَ خَبَّرنى عَنِ اللَّهِ تَعالى بِذالِكَ وَیَقُولُ: مَنْ عادى عَلِیّاً وَلَمْ یَتَوَلَّهُ فَعَلَیْهِ لَعْنَتى وَ غَضَبى
هان! بدانید جبرئیل از سوى خداوند خبرم داد: هر آن كه با على بستیزد و بر ولایت او گردن نگذارد، نفرین و خشم من بر او باد!
3.7.              مَعاشِرَالنّاسِ، تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آیاتِهِ وَانْظُرُوا إِلى مُحْكَماتِهِ وَلاتَتَّبِعوا مُتَشابِهَهُ، فَوَاللَّهِ لَنْ یُبَیِّنَ لَكُمْ زواجِرَهُ وَلَنْ یُوضِحَ لَكُمْ تَفْسیرَهُ إِلاَّ الَّذى أَنَا آخِذٌ بِیَدِهِ وَمُصْعِدُهُ إِلىَّ وَشائلٌ بِعَضُدِهِ وَ رافِعُهُ بِیَدَىَّ
هان مردمان! در قرآن اندیشه كنید و ژرفاى آیات آن را دریابید و بر محكماتش نظر كنید و از متشابهاتش پیروى ننمایید. پس به خدا سوگند كه باطن‏ ها و تفسیر آن را آشكار نمى ‏كند مگر همین ‏كه دست و بازوى او را گرفته و بالا آورده ‏ام.
3.8.              مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌ مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِىُّ بْنُ أَبى طالِبٍ أَخى وَ وَصِیّى، وَ مُوالاتُهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ أَنْزَلَها عَلَىَّ.
هر آن كه من سرپرست اویم، این على سرپرست اوست. و او على ‏بن ابى‏طالب است؛ برادر و وصى من كه سرپرستى و ولایت او حكمى است از سوى خدا كه بر من فرستاده شده است.
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ عَلِیّاً وَالطَّیِّبینَ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ هُمُ الثِّقْلُ الْأَصْغَرُ، وَالْقُرْآنُ الثِّقْلُ الْأَكْبَرُ، فَكُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ وَ مُوافِقٌ لَهُ، لَنْ یَفْتَرِقا حَتّى یَرِدا عَلَىّ‏الْحَوْضَ.
هان مردمان! همانا على و پاكان از فرزندانم از نسل او، یادگار گران‏سنگ كوچك‏ترند و قرآن یادگار گران‏ سنگ بزرگ‏تر. هر یك از این دو از دیگر همراه خود خبر مى ‏دهد و با آن سازگار است. آن دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا در حوض كوثر بر من وارد شوند.
3.9.               أَلاإِنَّهُ لا أَمیرَالْمُؤْمِنینَ غَیْرَ أَخى هذا، أَلا لاتَحِلُّ إِمْرَةُ الْمُؤْمِنینَ بَعْدى لاَِحَدٍ غَیْرِهِ.
هشدار كه هرگز به جز این برادرم كسى نباید امیرالمؤمنین خوانده شود. هشدار كه پس از من امارت مؤمنان براى كسى جز او روا نباشد.
4.قسمت 4
4.1.              اَلا من كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلىٌّ مَوْلاهُ، اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ و عادِ مَنْ عاداهُ وَانْصُرْمَنْ نَصَرَهُ واخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
آگاه باشید آن كه من سرپرست اویم پس این على سرپرست اوست! خداوندا دوست بدار آن را كه سرپرستى او را بپذیرد و دشمن بدار هر آن‏كه او را دشمن دارد و یارى كن یار او را و تنها گذار آن را كه او را تنها بگذارد.
4.2.              مَعاشِرَالنّاسِ، هذا عَلِىٌّ أخى وَ وَصیىّ وَ واعی عِلْمى، وَ خَلیفَتى فى اُمَّتى عَلى مَنْ آمَنَ بى وَعَلى تَفْسیرِ كِتابِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ
هان مردمان! این على است برادر و وصى و نگاهبان دانش من جانشین من در میان امت و بر گروندگان به من و بر تفسیر كتاب خدا
5.قسمت 5
5.1.              مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّما أَكْمَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ دینَكُمْ بِإِمامَتِهِ. فَمَنْ لَمْ یَأْتَمَّ بِهِ وَبِمَنْ یَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ إِلى یَوْمِ الْقِیامَةِ وَالْعَرْضِ عَلَى‏اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فَأُولئِكَ الَّذینَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِى‏الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ وَ فِى النّارِهُمْ خالِدُونَ
هان مردمان! خداوند عزّوجلّ دین را با امامت على تكمیل فرمود. اینك آنان كه از او و جانشینانش از فرزندان من و از نسل او - تا برپایى رستاخیز و عرضه‏  ى بر خدا - پیروى نكنند، در دو جهان كرده‏ هایشان بیهوده بوده در آتش دوزخ ابدى خواهند بود،
5.2.              مَعاشِرَالنّاسِ، هذا عَلِىُّ، أَنْصَرُكُمْ لى وَأَحَقُّكُمْ بى وَأَقْرَبُكُمْ إِلَىَّ وَأَعَزُّكُمْ عَلَىَّ
هان مردمان! این على یاورترین، سزاوارترین و نزدیك‏ ترین و عزیزترین شما نسبت به من است.
5.3.              نَبِیُّكُمْ خَیْرُ نَبىٍّ وَ وَصِیُّكُمْ خَیْرُ وَصِىٍّ )وَبَنُوهُ خَیْرُالْأَوْصِیاءِ
پیامبرتان برترین پیامبر، وصىّ او برترین وصى و فرزندان او برترین اوصیایند.
5.4.              مَعاشِرَالنّاسِ، ذُرِّیَّةُ كُلِّ نَبِىٍّ مِنْ صُلْبِهِ، وَ ذُرِّیَّتى مِنْ صُلْبِ  أَمیرِالْمُؤْمِنینَ عَلِىٍّ.
هان مردمان! فرزندان هرپیامبر از نسل اویند و فرزندان من از صلب و نسل امیرالمؤمنین على است.
5.5.              أَلاوَإِنَّهُ لایُبْغِضُ عَلِیّاً إِلاّشَقِىٌّ، وَلا یُوالى عَلِیّاً إِلاَّ تَقِىٌّ، وَلایُؤْمِنُ بِهِ إِلاّمُؤْمِنٌ مُخْلِصٌ.
    آگاه باشید! كه با على نمى‏ ستیزد مگر بى ‏سعادت. و سرپرستى او را نمى‏ پذیرد مگر رستگار پرهیزگار. و به او نمى‏ گرود مگر ایمان دار بى ‏آلایش.
6.قسمت 6
6.1.              مَعاشِرَالنّاسِ، النُّورُ مِنَ‏اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مَسْلوكٌ فِىَّ ثُمَّ فى عَلِىِّ بْنِ أَبى طالِبٍ، ثُمَّ فِى النَّسْلِ مِنْهُ إِلَى الْقائِمِ الْمَهْدِىِّ
هان مردمان! نور از سوى خداوند عزّوجل در جان من، سپس در جان على‏ بن ابى‏طالب، آن‏گاه در نسل او تا قائم مهدى
6.2.              فَلْیُبَلِّغِ الْحاضِرُ الْغائِبَ وَالْوالِدُ الْوَلَدَ إِلى یَوْمِ الْقِیامَةِ
پس بایسته است این سخن را حاضران به غایبان و پدران به فرزندان تا برپایى رستاخیز برسانند.
6.3.              وَسَیَجْعَلُونَ الْإِمامَةَ بَعْدى مُلْكاً وَ اغْتِصاباً،أَلا لَعَنَ اللَّهُ الْغاصِبینَ الْمُغْتَصبینَ
    آگاه باشید! به زودى پس از من امامت را با پادشاهى جابه ‏جا نموده. آن را غصب كرده و به تصرف خویش درآورند. هان! نفرین و خشم خدا بر غاصبان و چپاول‏ گران!
6.4.              إِنَّهُ ما مِنْ قَرْیَةٍ إِلاّ وَاللَّهُ مُهْلِكُها بِتَكْذیبِها قَبْلَ یَوْمِ الْقِیامَةِ وَ مُمَلِّكُهَا الْإِمامَ الْمَهْدِىَّ وَاللَّهُ مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ.
هان مردمان! هیچ سرزمینى نیست مگر این كه خداوند به خاطر تكذیب اهل آن حق را، آنان را پیش از روز رستاخیز نابود خواهد فرمود و به امام مهدى خواهد سپرد. و هر آینه خداوند وعده‏ ى خود را انجام خواهد داد.
7.قسمت7
7.1.                  مَعاشِرَالنّاسِ، أَنَا صِراطُ اللَّهِ الْمُسْتَقیمُ الَّذى أَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى. ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ أَئِمَّةُ الْهُدى، یَهْدونَ إِلَى الْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلونَ.
هان مردمان! صراط مستقیم خداوند منم كه شما را به پیروى آن امر فرموده. و پس از من على است و آن‏گاه فرزندانم از نسل او، پیشوایان راه راستند كه به درستى و راستى راهنمایند و به آن حكم و دعوت كنند.
7.2.              مَعاشِرَالنّاسِ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللَّهُ وَلَعَنَهُ، وَ وَلِیُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللَّهُ وَ أَحَبَّهُ.
هان مردمان! خداوند ستیزه‏ جویان ما را ناستوده و نفرین فرموده و دوستان ما را ستوده و دوست دارد.
7.3.              أَلاوَإِنّى أَنَا النَّذیرُ و عَلِىٌّ الْبَشیرُ.
هان! كه من بیم‏ دهنده ‏ام و على راهنما.
7.4.              مَعاشِرَالنّاسِ، أَلا وَ إِنِّى مُنْذِرٌ وَ عَلِىٌّ هادٍ.
هان مردمان! بدانید كه همانا من انذارگرم و على مژده‏ دهنده.
7.5.              مَعاشِرَ النّاس أَلا وَ إِنّى نَبىٌّ وَ عَلِىٌّ وَصِیّى
هان مردمان! بدانید كه من پیامبرم و على وصىّ من است.
7.6.              مَعاشِرَالنّاسِ، أَلاوَإِنِّى رَسولٌ وَ عَلِىٌّ الْإِمامُ وَالْوَصِىُّ مِنْ بَعْدى، وَالْأَئِمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ. أَلاوَإِنّى والِدُهُمْ وَهُمْ یَخْرُجونَ مِنْ صُلْبِهِ
هان مردمان! بدانید كه همانا من فرستاده و على امام و وصىّ پس از من است. و امامان پس از او فرزندان اویند. آگاه باشید! من والد آنانم ولى ایشان از نسل على خواهند بود.
8.قسمت 8
8.1.                  أَلا إِنَّ خاتَمَ الْأَئِمَةِ مِنَّا الْقائِمَ الْمَهْدِىَّ
آگاه باشید! همانا آخرین امام، قائم مهدى از ماست.
8.2.              أَلا إِنَّهُ غالِبُ كُلِّ قَبیلَةٍ مِنْ أَهْلِ الشِّرْكِ وَهادیها.
هشدار! كه اوست چیره بر تمامى قبایل مشركان و راهنماى آنان.
8.3.              أَلا إِنَّهُ النّاصِرُ لِدینِ اللَّهِ.
 آگاه باشید! اوست یاور دین خدا.
8.4.              أَلا إِنَّهُ وارِثُ كُلِّ عِلْمٍ وَالُْمحیطُ بِكُلِّ فَهْمٍ.
هشدار! كه او وارث دانش ‏ها و حاكم بر ادراك‏ هاست.
8.5.              أَلا إِنَّهُ الْباقی حُجَّةً وَلاحُجَّةَ بَعْدَهُ وَلا حَقَّ إِلاّ مَعَهُ وَلانُورَ إِلاّعِنْدَهُ
آگاه باشید! كه اوست حجّت پایدار و پس از او حجّتى نخواهد بود درستى و راستى و نور و روشنایى تنها نزد اوست.
8.6.              أَلا إِنَّهُ الْمُفَوَّضُ إِلَیْهِ.
بیدار باشید! هموست كه اختیار امور جهانیان و آیین آنان  به او واگذار شده است.
8.7.              أَلا إِنَّهُ لاغالِبَ لَهُ وَلامَنْصورَ عَلَیْهِ.
هان! كسى بر او پیروز نخواهد شد و ستیزنده‏ ى او یارى نخواهد گشت.
8.8.              أَلاوَإِنَّهُ وَلِىّ‏اللَّهِ فى أَرْضِهِ، وَحَكَمُهُ فى خَلْقِهِ، وَأَمینُهُ فى سِرِّهِ وَ علانِیَتِهِ.
    آگاه باشید كه او ولىّ خدا در زمین، داور او در میان مردم و امانت دار امور آشكار و نهان است.
9.قسمت 9 -
10.قسمت 10
10.1.         مَعاشِرَالنّاسِ، حُجُّوا الْبَیْتَ بِكَمالِ الدّینِ وَالتَّفَقُّهِ
هان مردمان! خانه‏ى خدا را با دین كامل و دانش ژرفاى آن دیدار
10.2.         أَلاوَإِنَّ رَأْسَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ أَنْ تَنْتَهُوا إِلى قَوْلى وَتُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْ یَحْضُرْ وَ تَأْمُروُهُ بِقَبُولِهِ عَنِّى وَتَنْهَوْهُ عَنْ مُخالَفَتِهِ
بدانید كه ریشه‏ ى امر به معروف این است كه به گفته‏ ى من درباره ‏ى امامت برسید و سخن مرا به دیگران برسانید و غایبان را به پذیرش فرمان من توصیه كنید و آنان را از ناسازگارى سخنان من بازدارید؛
10.3.         وَلا أَمْرَ بِمَعْروفٍ وَلا نَهْىَ عَنْ مُنْكَرٍ إِلاَّمَعَ إِمامٍ مَعْصومٍ.
و هیچ امر به معروف و نهى از منكرى جز با امام معصوم تحقق و كمال نمى‏ یابد.
10.4.         مَعاشِرَالنّاسِ، الْقُرْآنُ یُعَرِّفُكُمْ أَنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ، وَعَرَّفْتُكُمْ إِنَّهُمْ مِنِّى وَمِنْهُ، حَیْثُ یَقُولُ‏اللَّهُ فى كِتابِهِ وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِیَةً فى عَقِبِهِ
هان مردمان! قرآن بر شما روشن مى‏ كند كه امامان پس از على فرزندان اویند و من به شما شناساندم كه آنان از او و از من‏ اند. چرا كه خداوند در كتاب خود مى‏ گوید: امامت را فرمانى پایدار در نسل او قرار داد.
10.5.        مَعاشِرَالنّاسِ، التَّقْوى، التَّقْوى، وَاحْذَرُوا السّاعَةَ كَما قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: إِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْ‏ءٌ عَظیمٌ
هان مردمان! تقوا را، تقوا را رعایت كرده از سختى رستخیز بهراسید همان‏ گونه كه خداوند عزّوجل فرمود: البته زمین ‏لرزه‏ ى روز رستاخیز حادثه ‏اى بزرگ است.»
10.6.         اُذْكُرُوا الْمَماتَ وَالْمَعادَ وَالْحِسابَ وَالْمَوازینَ وَالُْمحاسَبَةَ بَیْنَ یَدَىْ رَبِّ الْعالَمینَ
    مرگ، قیامت، و حساب و میزان و محاسبه‏ ى در برابر پروردگار جهانیان
10.7.         فَمَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ أُثیبَ عَلَیْها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلَیْسَ لَهُ فِى الجِنانِ نَصیبٌ.
آن كه نیكى آورد، پاداش گیرد. و آن كه بدى كرد، بهره‏ اى از بهشت نخواهد برد.
11. قسمت 11
11.1.         مَعاشِرَالنّاسِ، فَبایِعُوا اللَّهَ وَ بایِعُونى وَبایِعُوا عَلِیّاً أَمیرَالْمُؤْمِنینَ وَالْحَسَنَ وَالْحُسَیْنَ وَالْأَئِمَّةَ مِنْهُمْ
    هان مردمان! آنك با خداوند بیعت كنید و با من پیمان بندید و با على امیرالمؤمنین و حسن و حسین و امامان پس از آنان
11.2.         مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ فَضائِلَ عَلىِّ بْنِ أَبى طالِبٍ عِنْدَاللَّهِ عَزَّوَجَلَّ - وَ قَدْ أَنْزَلَهافِى‏الْقُرْآنِ - أَكْثَرُ مِنْ أَنْ أُحْصِیَها فى مَقامٍ واحِدٍ
هان مردمان! هر آینه برترى‏ هاى علىّ ‏بن ابى‏طالب نزد خداوند عزّوجل - كه در قرآن نازل فرموده - بیش از آن است كه من یكباره برشمارم.
11.3.         وَسَلِّمُوا عَلى عَلىٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنینَ
به على با لقب امیرالمؤمنین سلام كن.
11.4.         مَعاشِرَالنّاسِ، مَنْ یُطِعِ‏اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِیّاً وَ الْأَئِمَةَ الَّذینَ ذَكرْتُهُمْ فَقَدْ فازَفَوْزاً عَظیماً
    هان مردمان! آن كس كه از خدا و رسولش و على و امامانى كه نام بردم پیروى كند، به رستگارى بزرگى دست یافته است.
11.5.         مَعاشِرَالنَّاسِ، السّابِقُونَ إِلى مُبایَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَّسْلیمِ عَلَیْهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنینَ أُولئكَ هُمُ الْفائزُونَ فى جَنّاتِ النَّعیمِ.
    هان مردمان! سبقت‏ جویان به بیعت و پیمان و سرپرستى او و سلام بر او با لقب امیرالمؤمنین، رستگارانند و در بهشت‏ هاى پر بهره خواهند بود.

مقالات پژوهشی » 28 صفر

خداوند متعال در کتاب خود راه های مختلفی را برای هدایت انسان ها در نظر گرفته است که یکی از آن ها داستان های قرانی می باشد که این داستان ها علاوه بر واقعی و هدف دار بودن، همراه با پند و اندز می باشند و برای همه مخاطبین قابل استفاده، به طوری که در سوره یوسف می خوانیم که خداوند می فرماید:"در این قصه ها عبرت است برای صاحبان فکر" و این گونه خداوند متعال انسان ها را به تفکر در داستان های گذشتگان دعوت می کند.
برای نمونه یکی از انبیائی که داستان او بسیار در قران ذکر شده است حضرت موسی علی نبینا و اله و علیه السلام می باشد و داستان معروف همراهی ایشان با خضر که خداوند متعال در آیات سوره کهف به توضیح آن پرداخته است که چگونه موسای کلیم در مقابل کار های خضر شکیبایی نکرد و از همراهی خضر محروم شد.
اما عبرت این داستان در چیست، مگر جز این است که مطابق فرمایش قران در هر داستانی عبرتی است برای اهل خرد؛ عبرت نهفته در این داستان و راه دستیابی به آن کدام است؟
کلام نورانی قران که راه تفسیر آیات را معین می کند در آنجا که می فرماید: وَ أَنْزَلْنا إِلَیْكَ الذِّكْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مانُزِّلَ إِلَیْهِمْ و مشخص می کند که این پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد صلی الله و علیه و آله است که باید این مهم را به انجام رساند و تفسیر و تاویل و باطن آیات را توضیح دهد و ایشان نیز در زمان رسالت خویش به بهترین شکل این کار را انجام داده و برای بعد از حیات خود، مردم را به پیروی از امیرالمؤمنین علیه السلام و اولاد او علیهم السلام تا رستاخیز درتفسیر کتاب خدا و جانشینی پیامبر صلی الله و علیه و آله دعوت کردند و در نهایت در آخرین سخنرانی عمومی خود در کنار برکه خم بار دیگر بر این مساله تاکید نمودند که قرآن و عترت دو یادگاری هستند که از هم جدا نمی شوند و هرکدام مانند آیینه ای برای دیگری است.
چند نمونه از همراهی قران و عترت در خطابه ی غدیر:

1. وَ مانَزَلَتْ آیَةُ رِضاً فی الْقُرْآنِ إِلاّ فیهِ، وَلا خاطَبَ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا إِلاّبَدَأ بِهِ، وَلانَزَلَتْ آیَةُ مَدْحٍ فِی‏الْقُرْآنِ إِلاّ فیهِ، وَلاشَهِدَ اللَّهُ بِالْجَنَّةِ فی هَلْ أَتی عَلَی الْاِنْسانِ إِلاّلَهُ، وَلا أَنْزَلَها فی سِواهُ وَلامَدَحَ بِها غَیْرَهُ.
آیه ی رضایتی در قرآن نیست مگر درباره او و هرگاه خداوند ایمانیان را خطابی نموده به او آغاز کرده . و آیه ی ستایشی نازل نگشته مگر درباره ی او و در سوره ی _هل اتی علی الانسان_ گواهی بر بهشت نداده مگر برای او و آن را در حق غیر او فرود نیاورده و به وسیله آن آیه جز او را نستوده است.

2. مَعاشِرَالنّاسِ، أَنَا صِراطُ اللَّهِ الْمُسْتَقیمُ الَّذی أَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِی مِنْ بَعْدی. ثُمَّ وُلْدی مِنْ صُلْبِهِ أَئِمَّةُ الْهُدی، یَهْدونَ إِلَی الْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلونَ.
هان مردمان! خداوند را صراط مستقیم منم که فرمان به پیروی آن داده و سپس علی است و آنگاه فرزندانم از نسل او، پیشوایان هدایت اند که به راستی و درستی راه می برند و با حق دادگری کنند.

3. أَلا إِنَّ أَوْلِیائَهُمُ الْمُؤْمِنونَ الَّذینَ وَصَفَهُمُ‏اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ فَقالَ: الَّذینَ آمَنُوا وَلَمْ یَلْبِسُوا إیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدونَ.
هان! دوست داران امامان، مومنانی هستند که خداوند عزوجل چنین توصیف فرموده است: «... آنان ایمان آورده باور خود را به شرک نیالوده اند، پس ایشان در امان اند و راه یافتگان اند ...

4. مَعاشِرَالنّاسِ، الْقُرْآنُ یُعَرِّفُكُمْ أَنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ، وَعَرَّفْتُكُمْ إِنَّهُمْ مِنِّی وَمِنْهُ، حَیْثُ یَقُولُ‏اللَّهُ فی كِتابِهِ: وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِیَةً فی عَقِبِهِ. وَقُلْتُ: «لَنْ تَضِلُّوا ما إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما.
هان مردمان! قرآن بر شما روشن می کند که امامان پس از علی فرزندان اویند و من به شما معرفی کردم که آنان از او و از من اند چرا که خداوند در کتاب خود می گوید :امامت را فرمانی پایدار در نسل او قرارداد... و من نیز گفته ام مادامی که به آن دو – قرآن و امامان – تمسک کنید گمراه نخواهید شد.

5. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ فَضائِلَ عَلی بْنِ أَبی طالِبٍ عِنْدَاللَّهِ عَزَّوَجَلَّ ـ وَ قَدْ أَنْزَلَهافِی‏الْقُرْآنِ ـ أَكْثَرُ مِنْ أَنْ أُحْصِیَها فی مَقامٍ واحِدٍ، فَمَنْ أَنْبَاَكُمْ بِها وَ عَرَفَها فَصَدِّقُوهُ.مَعاشِرَالنّاسِ، مَنْ یُطِعِ‏اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِیّاً وَ الْأَئِمَةَ الَّذینَ ذَكرْتُهُمْ فَقَدْ فازَفَوْزاً عَظیماً.
هان مردمان، برتری های علی بن ابیطالب نزد خداوند عزّوجلّ – که در قرآن نازل فرموده – بیش از آن است که من یکباره برشمارم، پس هرکس از مقامات او خبر داد و آن ها را شناخت، او را باور کنید. هان مردمان ! فرمان بردار از خدا و فرستاده ی او و از علی و امامان که نام بردم به رستگاری بزرگ دست یافته است.

6. مَعاشِرَالنّاسِ، تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آیاتِهِ وَانْظُرُوا إِلی مُحْكَماتِهِ وَلاتَتَّبِعوا مُتَشابِهَهُ، فَوَاللَّهِ لَنْ یُبَیِّنَ لَكُمْ زواجِرَهُ وَلَنْ یُوضِحَ لَكُمْ تَفْسیرَهُ إِلاَّ الَّذی أَنَا آخِذٌ بِیَدِهِ وَمُصْعِدُهُ إِلی وَشائلٌ بِعَضُدِهِ وَ رافِعُهُ بِیَدَی وَ مُعْلِمُكُمْ: أَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِی مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِی بْنُ أَبی طالِبٍ أَخی وَ وَصِیّی، وَ مُوالاتُهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ أَنْزَلَها عَلَی.
هان مردمان! در قرآن اندیشه کنید و ژرفای آیات آن را دریابید و بر محکماتش نظر کنید و از متشابهات آن پیروی ننمایید. به خداوند سوگند که باطن ها و تفسیر آن را روشن نمی کند مگر همین که دست و بازوی او را گرفته و بالا آورده ام و اعلام می دارم که هر آن کس که من سرپرست اویم این علی سرپرست اوست و او علی ،فرزند ابی طالب، برادر و وصّی من است. ولایت و سرپرستی او حکمی از سوی خداست که بر من فرو فرستاده است.

7. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ عَلِیّاً وَالطَّیِّبینَ مِنْ وُلْدی مِنْ صُلْبِهِ هُمُ الثِّقْلُ الْأَصْغَرُ، وَالْقُرْآنُ الثِّقْلُ الْأَكْبَرُ، فَكُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ وَ مُوافِقٌ لَهُ، لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَی‏الْحَوْضَ. أَلا إِنَّهُمْ أُمَناءُ اللَّهِ فی خَلْقِهِ وَ حُكّامُهُ فی أَرْضِهِ.
هان مردمان! همانا علی و پاکانِ از فرزندانم از نسل او یادگار گران سنگ کوچک ترند و قرآن یادگار ارزشمند بزرگتر. هر یک از این دو از دیگر همراه خود حکایت می کند و با آن سازگار است. آن دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا در حوض کوثر بر من وارد شوند. هان! آنان امانت داران خدا در میان آفریدگان و حاکمان او در زمین اند. هشدار که من وظیفه ی خود را ادا کردم.

و این چنین است که کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام  رمز و عبرت داستان حضرت موسی و خضر را برای مردم معرفی می کنند، هنگامی که مردمان برای اعتراض به مصالحه امام علیه السلام با معاویه ملعون نزد او آمدند و زبان به اعتراض گشودند ایشان چنین فرمودند: وای بر شما چه می دانید که چه کرده ام؟ به خداوند سوگند که کار من برای شیعیان بهتر است از آنچه آفتاب بر آن می تابد و غروب می کند. آیا نمی دانید که من امام شمایم و اطاعت من بر شما واجب است و به گفته رسول خدا صلی الله علیه و آله یکی از دو سرور جوانان بهشت ام؟
گفتند : آری! فرمود:
آیا می دانید وقتی خضر کشتی را سوراخ کرد و دیوار را برپا ساخت و آن جوان را کشت، این کار ها موجب خشم موسی شد؛ چون حکمت آن ها بر وی پوشیده بود؛ حال آن که نزد خدا عین حکمت و درستی بود؟
آیا می دانید که هیچ یک از امامان ما نیست جز آن که بیعت سرکش زمانش برگردن اوست؛ مگر حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه که روح الله عیسی بن مریم پشت سر او نماز می خواند؟ خدواند ولادت او را پنهان می سازد و شخص او نهان می شود تا آنگاه که خروج کند، بیعت احدی بر گردن او نباشد. او نهمین نسل از فرزندان برادرم حسین است و فَرزند سرور کنیزان. خداوند عمر او را در دوران غیبتش طولانی می گرداند. سپس با قدرت خود، او را در چهره ی جوان ِ کم تر از چهل سال، ظاهر می سازد تا بدانند که خداوند بر هر چیز توانست.
آری این کریم اهل بیت است که عالم به تاویل قران است اوست مصداق آیه تطهیر و اوست تاویل سوگند بلند والتین و اوست که پیامبر گرامی اسلام دو بار در خطابه غدیر با اسم یادش کردند و مردم را به اطاعت از او امر کردند و اوست که  باید کتاب خدا را توضیح دهد و تفسیر کند.
و اکنون نیز صدای یاری خواهی کریم اهل بیت، گویا که از زبان مولایمان امام زمان علیه السلام شنیده می شود که فرمود: وَلَوْ وَجَدْتُأَعْوَانا مَا سَلَّمْتُ لَهُ الْأَمْر، مظلومی که حتی در خانه نیز که محل آسایش است پناهی نداشت، در میان لشگریان خود نیز تنها بود و حتی بر جسد او نیز پس از شهادت رحم نکردند و کوردلان تنگ نظر تاب گنبد و بارگاه کریمانه او را نیز نیاوردند،...

مقالات پژوهشی » از غدیر تا عاشورا

به نام خداوند همه مِهر مِهر وَرز

از غدیر تا عاشورا

فَلَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً أَسَّسَتْ أَسَاسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَیْكُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقَامِكُمْ وَ أَزَالَتْكُمْ عَنْ مَرَاتِبِكُمُ الَّتِی رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فِیهَا وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكُم...
...وخدا لعنت كند بر امتی كه شما را از مقام و مرتبه خود منع كردند و رتبه ای كه خدا مخصوص شما گردانیده بود از شما گرفتند و خدا لعنت كند امتی كه شما را مقتول ساخت...
در این فراز از زیارت قدسی عاشورا، خطِ سیر انحرافاتی كه به شهادت امام حسین علیه السلام و یارانشان انجامید، به وضوح نشان داده می شود. ابتدا ایشان را از مقام و رتبه خود دور كردند و سپس رتبه ای كه خدا به ایشان داده بود گرفته و در نهایت امام حسین علیه السلام را شهادت كردند. در واقع امتی كه امام علیه السلام را از مقام خود دور كردند و مقامی را كه خدا به ایشان داده بود گرفتند و ایشان را به شهادت رساندند، در یك ردیف مورد غضب خدا قرار می گیرند. به این معنی كه غصب مقامات خدادادی آن حضرت، مانند شهید كردن ایشان است.
اما به راستی این مقام و رتبه چه بوده است؟
پیامبر اكرم صلی الله علیه وآله در غدیر خم بعد از اعلام ماموریت خود از جانب خداوند متعال برای رساندن آن چه كه مورد علی علیه السلام از سوی خدا نازل شده است، در معرفی آن حضرت به حدود 200 مورد از فضایل ایشان اشاره فرمودند، كه برای نمونه به پاره ای از آن ها اشاره می كنیم:
 جایگاه او نسبت به من همانند جایگاه هارون است نسبت به موسی به جز این كه بعد از من پیامبری نخواهد بود.
 خداوند او را برای شما، صاحب اختیار و امام قرار داده است.
 روا نیست مگر آنچه خدا و رسول او و امامان روا دارند و ناروا نیست مگر آنچه آنان ناروا دارند.
 او نخستین، مؤمن به خدا و رسول اوست و كسی در ایمان از او سبقت نجسته است.
 خداوند هرگز توبه منكر او را نپذیرد.
 شك و ناباوری در امامت یكی از امامان مانند شك و ناباوری در امامت تمامی آنان است و هر آینه جایگاه ناباوران در آتش است.
و این چنین رسول گرامی اسلام در آخرین حج خود به معرفی مقامات امیرالمؤمنین علیه السلام و ائمه معصومین علیه السلام می پردازند. اما زمان را برای گفتن تمامی فضایل امیر المؤمنین علیه السلام كافی نمی دانند و می فرمایند:
هان مردمان! هر آینه برتری های علی بن ابیطالب علیه السلام نزد خداوند _كه در قرآن نازل فرموده_ بیش از آن است كه من به یكباره بر شمارم.
و اما منافقان كوردل كه خود واقف به مراتب ایشان بودند؛ از همان ساعات پایانی عمر رسول خدا صلی الله علیه وآله در شكستن شخصیت و پایین آوردن فضایل ایشان تلاش كردند.
تا جایی كه وقتی پیامبرصلی الله علیه وآله در خواست قلم و دوات برای نوشتن وصیت كردند؛ ایشان را به گفتن هذیان متهم كردند. و كار را به جایی رساندند كه وقتی امیرمؤمنان در محراب نماز به شهادت رسیدند با تعجب پرسیدند مگر علی نماز هم می خوانده! كریم اهل بیت را در خانه مسموم كردند و به قصد عبادت به خیمه های آل محمد صلی الله علیه وآله حمله كردند و سر از بدن سبط نبی اكرم جدا كردند و در شام، كاروان اسرای آل محمد صلی الله علیه وآله را خارجی خواندند.
آری در این شرایط بود كه امام حسین علیه السلام دست به قیام زدند و در وصیت نامه خود كه به محمد بن حنیفه چنین فرمودند:
...به درستی كه حسین شهادت می دهد كه خدا یكی است و محمد صلی الله علیه وآله بنده و رسول اوست...
در اول وصیت نامه اش گونه بیان اعتقادات می كند تا بعد از شهادتش نگویند حسین بن علی خارجی بوده و در ادامه همان وصیت نامه می فرمایند:
...من از روی سركشی و سرمستی قیام نكردم، من خروج كردم تا در امت جدم اصلاح كنم، من می خواهم به سیره جدم و پدرم علی علیه السلام عمل كنم، من می خواهم امر به معروف و نهی از منكر كنم. اگر از من قبول كردند كه كردند و اگر نپذیرفتند، آنان را به خدا واگذار می كنم كه بهتر[ن داوران است...
و چه امر به معروف و نهی از منكری بالاتر از معرفی مراتب امیر المؤمنین علیه السلام و ائمه  علیهم السلام؛ همانطور كه پیامبر صلی الله علیه وآله در خطبه ی غدیر فرمودند: امر به معروف كنید و از منكر باز دارید و بدانید كه ریشه امر به معروف این است كه به گفته من[درباره امامت] برسید و سخن مرا به دیگران برسانید و غایبان را به پذیرش فرمان من توصیه كنید و آنان را از مخالفت با سخنان من بازدارید؛ همانا سخن من فرمان خدا و من است. 
پیامبر صلی الله علیه وآله در پایان خطبه ی غدیر، خداوند را گواه می گیرند در رساندن پیام او به مردم و هشدار می دهند كه:
اگر مردم از جانشینان او از نسل علی علیه السلام تا برپایی قیامت پیروی نكنند، كردارهایشان بیهوده خواهد بود و در آتش ابدی خواهند بود، به گونه ای كه از غذاب شان كاسته نشود.
سپس رسول خدا از مردم در باره علی امیرالمؤمنین علیه السلام و امامان از نسل خود و او و حسن و حسین و آنان كه خداوند پس از ایشان بر پا كرده است بیعت می گیرند؛ بیعتی از دل و جان با تمام اعضا و جوارح و خداوند را نیز بر آن بیعت، شاهد و گواه می گیرند.
و اما امروز با تفكر و دقت در واقعه غدیر، می یابیم كه: اگر آن روز عهد غدیر را نشكسته بودند، هرگز نمی توانستند درِ خانه ی امیر المومنین علیه السلام را آتش بزنند و پهلوی ناموس الهی، بانویِ دو عالم، حضرتِ فاطمه زهرا سلام الله علیها را بشكنند و ایشان را در اوج جوانی به شهادت برسانند. اگر پیمان غدیر را نقض نكرده بودند كجا می توانستند 25 سال امیر المؤمنین علیه السلام را خانه نشین كنند. آری! اگر عهد غدیر را زیر پا نمی گذاشتند، چگونه می توانستند امام حسن مجتبی، سبط اكبر و آقای جوانان بهشت را در خانه آن حضرت به شهادت برسانند و اگر در غدیر توطئه نمی كردند و پیمان ها و بیعت های خود را به فراموشی نمی سپردند، چگونه می توانستند واقعه تلخ و دردناك و فاجعه غم انگیز كربلا را رقم بزنند.
و اکنون در زمان غیبت حرمانمان از دیدار امام زمان عجل الله تعالی فرجه بایسته است که فرمان رسول اکرم صلی الله علیه و آله را گردن نهاده که فرمود:
فَلْیُبَلِّغِ الْحاضِرُ الْغائِبَ وَالْوالِدُ الْوَلَدَ إِلى یَوْمِ الْقِیامَةِ 
پس بایسته است این سخن را حاضران به غایبان و فرزندداران به فرزندان تا برپایى رستاخیز ابلاغ کنند.
و جهانیان را با خطابه ی غدیر و سند حقانیت امیر مؤمنان و دکترین پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آشنا کنیم تا رویکرد کامل اسلام شناسی به ویژه معرفی امام عصرعجل الله تعالی فرجه را ابلاغ نماییم.

مقالات پژوهشی » خطابه غدیر در کلام دیگران » مستند سازی خطابه غدیر

مستند سازی خطابه ی غدیر
خطبه ی مفصل غدیر از دو صحابى معروف یعنى حذیفة بن یمان و زید بن ارقم نقل شده، كه هر دو از حاضرین غدیر و اصحاب نزدیك پیامبر صلی الله علیه آله بوده ‏اند. امام باقرعلیه السلام به عنوان مقام امامت و عصمت همان خطبه مفصل را نقل كرده ‏اند كه از طریق اجدادشان نیز اسناد متصل به خطبه داشته‏ اند.
امام باقرعلیه السلام به نقل از پدرشان امام سجادعلیه السلام نقل مى‏ كنند، و آن حضرت هم از پدرشان امام حسین علیه السلام و عمویشان امام حسن علیه السلام كه هر دو حاضر در غدیر بوده ‏اند - نقل فرموده ‏اند. گذشته از كتبى كه ودایع امامت بوده و در آنها خطبه ی غدیر مستقیماً از پیامبر و امیرالمؤمنین علیهما السلام نقل شده است.
استناد هر یك از فقرات خطابه به طور جداگانه و مستند سازى آنها نشان خواهد داد كه گذشته از مستند بودن متن كامل خطبه ی غدیر، هر یك از فرازهاى آن نیز در منابع شیعه و سنى وجود دارد و هیچ یك از مطالب آن قابل انكار نیست.
براى این منظور از كتاب نور الامیر فى تثبیت خطبة الغدیر تألیف دانشمند محترم حجة الاسلام و المسلمین آقاى امیر تقدمى معصومى استفاده شد، و بخشى از منابع هر یك از فرازهاى خطبه ذكر گردید. براى تفصیل بیشتر و دستیابى به منابع دیگر به آن كتاب مراجعه شود.
براى تسهیل و تطبیق منابع با متن خطبه، فرازهاى خطبه شماره گذارى شده تا در این بخش طبق همان شماره ‏ها، مستندات ذكر شود.

ادامه نوشته

مقالات پژوهشی » اسناد خطابه غدیر » راویان خطبه غدیر

راویان خطبه ی غدیر
طبیعت این ‏گونه است كه هر چه به سوى آینده پیش مى‏ رود و از گذشته دور مى ‏شود، از اهمیت وقایع بزرگى كه از آن ها گذر نموده مى‏ كاهد و آرام آرام از صحنه یاد و خاطره هم محو مى‏ گردد؛ چنان كه گویى هیچ حادثه ‏اى رخ نداده. حتى بزرگ‏ ترین وقایع نیز براى رسیدن به این نقطه در سیر تاریخى خود شاید در صورت مقاومت بتواند چند دهه بیشتر ماندگار باشد و در نهایت به صورت تاریخى حماسى كه تنها موجب غرور دست ه‏اى از مردم گردد باقى بماند.

اما ماجراى غدیر و حدیث غدیر به رغم گذشت دوران و اعصار بر آن و با طى 1400 سال و با وجود تلاش‏ هاى مستمر براى سركوبى و فراموشاندن آن و خارج كردن آن از مسیر استوار و مواضع پایدارش، به رغم آنچه پیروانش در این راه اعم از خوارى و ذلت و غربت و آوارگى به جان خود خریدند، با وجود همه این ها غدیر همچنان به صورت حساس ‏ترین و مهم‏ترین مسئله باقى ماند و بدین صورت غدیر بیشترین تعلق و ارتباط را با آینده بشر و اهداف وى در دنیا و آخرت پیدا كرده است. 
غدیر یكى از مهم ‏ترین حوادث در تاریخ اسلام بوده كه نگاهبان دستاوردهاى پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم تا برپایى قیامت است.

اسنادى كه به این حادثه و حدیث آن در حجة الوداع اشاره مى ‏كند به قدرى زیاد است كه هر شخص بى‏ نظرى نگاهى به مجموعه این اسناد و مدارك بیندازد یقین پیدا مى ‏كند كه حدیث غدیر از قطعى ‏ترین روایات اسلامى و مصداق روشنى از حدیث متواتر است كه اگر كسى در تواتر آن شك كند، باید به هیچ حدیث متواترى اعتقاد نداشته باشد.

در این خصوص همان اندازه كه پیشوایان حدیث اهل سنت و مؤلفان كتاب‏ هاى صحاح و سنن، مورخان و سیره‏ نویسان ایشان نوشته ‏اند، كافى خواهد بود كه گروهى از ایشان نص حدیث غدیر را با اسناد معتبر و به صورت مسند نقل كرده و گروهى دیگر براى رعایت اختصار یا با توجه به شهرت حدیث، اسناد آن را حذف و حدیث را به صورت مرسل نقل نموده ‏اند. 


حال براى اثبات این مهم نظرى همه‏ جانبه به حدیث غدیر مى افكنیم و اشخاصى را كه آن را روایت كرده و متذكر شده ‏اند و به درستى آن اعتماد نموده، معرفى مى ‏كنیم.
 
راویان حدیث غدیر:
علامه امینى(ره) در الغدیر، 110 نفر از صحابه و 84 نفر از تابعین و نیز به اسامى 360 نفر از علماى اهل سنت كه از ابتداى قرن دوم تا قرن 14 به این حدیث اشاره كرده‏اند را نام مى‏برد{1}
 
 الف) راویان حدیث غدیر از اهل بیت ‏علیهم السلام
 1. امیرالمؤمنین على ‏علیه السلام
 على‏ علیه السلام بعد از وفات پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در هر موقعیتى كه مناسب مى‏ دیدند به این حدیث متذكر مى ‏شدند از جمله روز شورا{2}، روز رحبه{3}، جنگ جمل{4} و... .
 2. فاطمه صدیقه ‏علیها السلام دختر رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم{5}
 3. امام حسن مجتبى‏ علیه السلام{6}
 4. امام حسین ‏علیه السلام{7}
 ب) راویان حدیث از صحابه
 1. ابوبكربن ابى‏ قحافه تمیمى
 2. ام سلمه همسر پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم
 3. انس‏بن مالك انصارى خزرجى، خادم پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم
 4. براءبن عازب انصارى اوسى
 5. ثابت‏بن ودیعه انصارى
 6. جابربن عبداللّه انصارى
 7. حذیفةبن الیمان یمنى

 8. حسان‏بن ثابت
 9. خزیمةبن ثابت انصارى ذوالشهادتین
 10. زیدبن ارقم انصارى خزرجى
 11. سعدبن ابى وقّاص، ابواسحاق
 12. سلمان فارسى ابوعبداللّه
 13. سهل‏بن سعد انصارى، خزرجى، ساعدى، ابوالعباس
 14. عایشه دختر ابى‏بكر
 15. عبداللّه‏ بن عباس
 16. عثمان‏بن عفّان
 17. عمّاربن یاسر عنسى، ابوالیقظان
 18. عمربن خطاب{8}
 19. قیس‏بن ثابت‏بن شمّاس انصارى
 و...{9}
 اسامى 110 نفر از بزرگان صحابه نقل شده كه حدیث غدیر را روایت كرده ‏اند؛ اما مى ‏توان گفت به ‏طور حتم بیش از این افراد حدیث غدیر را روایت كرده‏ اند؛ زیرا مطابق نقل تاریخ صدهزار یا بیشتر در سرزمین خم حاضر بوده ‏اند.
 حافظ سجستانى(متوفا 477) در كتاب الدرایة فى حدیث الولایة نام 120 صحابى راوى این حدیث را آورده است{10}
 ج) راویان حدیث از تابعین
 حدیث غدیر را 84 نفر از تابعین نقل كرده‏ اند؛ امثال:
 - ابوسلیمان مؤذن از بزرگان تابعین
 - ابوصالح سمّان ذكوان مدنى (احمدبن حنبل او را ثقه ثقه معرفى كرده{11})

 - اصبغ‏بن نباته كوفى
 - حكم‏بن عتیبه كوفى، كندى، در حق او گفته شده ثقه، ثبت، فقیه
 - زاذان‏بن عمر كندى، بزّار كوفى، از بزرگان تابعین
 - سلیم‏بن قیس هلالى
 - طاووس‏بن كیسان یمانى، جَنَدى
 - عمربن عبدالعزیز، خلیفه اموى
 - مسلم‏بن صُبَیح همدانى، كوفى، عطار
 - و دیگران.
 د) راویان حدیث غدیر از قرن دوم تا قرن چهاردهم
 در قرن دوم 56 نفر از علماى اهل سنت از قبیل:
 - حافظ محمّدبن اسحاق مدنى (151)
 - حافظ وكیع‏بن جراح (196)
 در قرن سوم 92 نفر از علماى اهل سنت از قبیل:
 - حافظ محمّدبن اسماعیل بخارى {12}(256)
 - حافظ احمدبن یحیى بلاذرى{13}(279)
 در قرن چهارم 43 نفر از علماى اهل سنت از قبیل:
 - احمدبن شعیب نسائى در سنن و خصائص  {14}(303)
 - حافظ احمدبن على موصلى، ابویعلى {15}(307)
 - ابوالقاسم طبرانى{16}(360)
 در قرن پنجم 24 نفر از علماى اهل سنت از قبیل:
 - ابوبكر خطیب بغدادى {17}(436)
 - حافظ حسكانى حنفى{18}(490)

 در قرن ششم 20 نفر از علماى اهل سنت از قبیل:
 - ابن عساكر دمشقى {19}(571)
 - موفق‏بن احمد خوارزمى {20}(568)
 در قرن هفتم 21 نفر از علماى اهل سنت از قبیل:
 - فخرالدین رازى شافعى {21}(606)
 - ابن اثیر جزرى {22}(630)
 - ابن ابى الحدید معتزلى{23}(655)
 در قرن هشتم 18 نفر از علماى اهل سنت از قبیل:
 - شیخ الاسلام جوینى {24}(722)
 - ابن كثیر شافعى{25}(774)
 و... .
 در قرن نهم 16 نفر از علماى اهل سنت از قبیل:
 - حافظ ابى الحسن هیثمى شافعى {26}(870)
 - ابن صباغ مالكى {27}(855)
 و... .
 در قرن دهم 14 نفر از علماى اهل سنت از قبیل:
 - ابن حجر هیثمى شافعى{28}(974)
 - متقى هندى{29}
 و... .
 در قرن یازدهم 12 نفر از علماى اهل سنت از قبیل:
 - نورالدین حلبى شافعى {30}(1044)
 - احمدبن الفضل‏بن محمّدباكثیر المكى الشافعى (1047)

 و... .
 در قرن دوازدهم 13 نفر از علماى اهل سنت از قبیل:
 - ابن حمزه حرّانى {31}(1120)
 - ضیاءالدین مقبلى (1108)
 در قرن سیزدهم 12 نفر از علماى اهل سنت از قبیل:
 - شهاب الدین آلوسى{32}(1270)
 و... .
 در قرن چهاردهم 19 نفر از علماى اهل سنت از قبیل:
 - شیخ محمّد عبده مصرى {33}(1323)
 سید عبدالحمید آلوسى (1324)
 و....


منابع:
1- الامینى، الغدیر، ج 1، ص 14-15.
2- ابن‏ مغازلى، المناقب، ص 112، ح 155؛ ذهبى ‏میزان الاعتدال، ج 1، ص 441، رقم 1643.
3- ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 370 و ج 1، ص 119؛ ابن الاثیر، اسدالغابه، ج 3، ص 307؛ ابن ابى ‏الحدید، شرح نهج ‏البلاغه، ج 4، ص 74 و... .
4- خوارزمى، المناقب، ص 182، ح 221؛ هیثمى، مجمع الزوائد، ج 9، ص 107.
5- الامینى، الغدیر، ص 127 به نقل از: جزرى، أسنى المطالب، ص 49.
6-  قندوزى، ینابیع الموده، ج 3، ص 369.
7-  سلیم، كتاب سلیم، ص 321.

8- حدیث او را حافظ ابن مغازلى در مناقب، ص 22، ح 31 و ابن كثیر دمشقى در البدایة و النهایة، ج 7، ص 386 و ذخائر العقبى، ص 67 به نقل از مسند احمد آورده است. اینان عمر را از جمله راویان حدیث غدیر به حساب آورده ‏اند.
9- نام همه راویان در الغدیر، ج 1 آمده است.
10- رضوانى، غدیرشناسى و پاسخ به شبهات، ص 94.
11- ابن حنبل، العلل و معرفة الرجال، ج 3، ص 161، رقم 4723.
12-  بخارى، التاریخ الكبیر، ج 1، ص 375.
13-  بلاذرى، انساب الاشراف، ص 108.
14- نسائى، خصائص امیرالمؤمنین، ص 132 _104 _103 _101 _100 _96 _93.
15- ابویعلى، المسند، ج 11، ص 307.
16- طبرانى، المعجم الاوسط، ج 2، ص 369 _275.
17- بغدادى، تاریخ بغداد، ج 8، ص 284.
18- حسكانى حنفى، شواهد التنزیل، ج 1، ص 201، ح 211.
19-  ابن عساكر دمشقى، ترجمة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 2، ص 70.
20- خوارزمى، المناقب، ص 154، ح 182.
21- فخر رازى، التفسیر الكبیر، ج 12، ص 49.
22-  ابن الاثیر، اسد الغابه، ج 1، ص 364.
23- ابن ابى‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 13.
24- جویینى، فرائد السمطین، باب 12.
25- ابن كثیر دمشقى، البدایة و النهایة، ج 5، ص 209.
26- هیثمى، مجمع الزوائد، ج 9، ص 165.
27- ابن صباغ مالكى، الفصول المهمه، ج 1ص 235.

28- ابن حجر هیثمى شافعى، الصواعق المحرقة، ص 43.
29-  هندى، كنز العمال، ج 13، ص 158 _157 _138 _131 _105 _104 و 168.
30- حلبى شافعى، السیرة الحلبیة، ج 3، ص 274.
31-  ابن حمزه حسینى، البیان و التعریف، ص 593.
32- الالوسى، شهاب الدین، روح المعانى، ج 6، ص 194.
33- رشیدرضا، المنار، ج 6، ص 384.

مقالات پژوهشی » اسناد خطابه غدیر » سؤال و جوابهایی در مورد اسناد خطبه

سؤال و جواب هایی در مورد اسناد خطبه
درباره اسناد و منابع و كیفیت نقل متن خطابه ی غدیر سؤالاتى مطرح مى ‏شود كه به عنوان رفع ابهامات علمى است. به تبیین این پرسش ‏ها مى ‏پردازیم تا جهات سندى خطابه از هر جهت كامل ارائه شده باشد.
سؤال 1
آیا ائمه علیهم السلام به متن مفصل خطبه استناد كرده ‏اند؟
پاسخ

استناد ائمه علیهم السلام به خطابه غدیر دو گونه است:
اول: روایت كامل خطبه و استناد به آن به عنوان بزرگترین منشور ابدى اسلام. این صورت در روایت امام باقر علیه السلام مشهود است كه حضرت اضافه بر نقل كامل خطبه داستان مفصل غدیر را هم ضمیمه كرده‏ اند، كه به دو سند از دو كتاب احتجاج و الیقین نقل شد.
دوم: استناد به فرازهاى خطبه است. پیداست این صورت اكثراً به جمله‏ هاى شاخص و اصلى خطبه باز مى‏ گردد كه براى اثبات ولایت شاهد آورده مى ‏شود. موارد این استنادها بسیار زیاد بوده و از همه امامان وارد شده است؛ و با توجه به روایت امام باقر علیه السلام مى ‏توان اذعان داشت كه با توجه به خطبه مفصل، به موارد لازم آن استناد فرموده‏ اند.
سؤال 2
آیا منابع قبل از قرن پنجم مثل كلینى و صدوق و شیخ مفید متن مفصل خطبه را نقل كرده ‏اند؟
پاسخ

با در نظر گرفتن شرایط علما و مؤلفین و نیز اشتغالات و تخصص‏ هاى آنان و همچنین تاریخچه كتب خطى در طول چهارده قرن، با یك جمع بندى پاسخ این سؤال در 4 مرحله روشن خواهد شد.
اول: شیخ كلینى (م 328 ق) كتابى درباره غدیر داشته كه امروزه مفقود است، و ما نمى‏ توانیم با قاطعیت بگوییم كلینى خطبه را نقل نكرده است.
الذریعة: ج 7 ص 173 ش 900.
دوم: روایات بسیارى داریم كه مؤلفین قرون اولیه به خاطر شرایط تقیه در اجتماع از نقل آن پرهیز داشتند تا بتوانند اصل مطلب را اثبات كنند. درباره كلینى و صدوق و مفید كه در بغداد و در بین مخالفین به نقل معارف اهل‏ بیت علیهم السلام مى‏ پرداختند وجود چنین شرایطى مسلم است، و به همین جهت هر یك كتابى درباره غدیر دارند و نیز مطالب مفصلى درباره آن در تألیفات شان به ما رسیده است، اگر چه خطبه مفصل غدیر نرسیده باشد.
سوم: روایات بسیارى داریم كه متقدمین به آنها دست نیافته ‏اند و متأخرین آن‏ها را یافته ‏اند. این به خاطر كمبود ارتباطات و قلت نسخه‏ هاى یك كتاب در زمان‏ هاى گذشته بوده كه در اثر تفحص و جستجو و احیاناً به طور اتفاقى به نسخه ‏اى از یك كتاب و یا نقل حدیثى دست مى‏ یافتند.
چهارم: گذشته از آنچه ذكر شد ضابطه در قبول احادیث نقل آن در سال یا قرن خاصى نیست، بلكه وثاقت اسناد و اتصال آن تا زمان نقل اصل حدیث تنها قانون حاكم در پذیرفتن احادیث است. این قانون لایتغیر درباره همه احادیث تاریخى و فقهى و اخلاقى و غیره جارى است و در هیچ یك از این موارد مسئله نقل در قرن خاصى یا توسط علماى خاصى به عنوان رد یا قبول حدیثى پذیرفته نشده است. بنابراین - بر فرض كه خطبه غدیر در قرن اول هم نقل نشده باشد -  وقتى در قرون بعدى با اسناد معتبر نقل شده باشد، براى صحت واعتبار آن كافى است.
سؤال 3
روایات منابع اهل تسنن در چه حدى با متن مفصل خطبه توافق دارد؟
پاسخ

توافق اطمینان آورى در این باره به چشم مى‏خورد، كه مى‏ توان آن را از چند دیدگاه مورد توجه قرار داد:
اول: در روایات اهل تسنن خطبه غدیر از چند سطر تا چند صفحه نقل شده است، كه عبارات آنها با خطبه مفصل تطابق كامل دارد. این بدان معنى است كه آنان به علل مختلف در صدد نقل قسمتى از خطبه بوده ‏اند در حالى كه همه آن را در اختیار داشته ‏اند. این علل مى‏ تواند اختصار خطبه بلند براى هدف مورد نظر، حذف یا به حد اقل رساندن آنچه با مذهب آنان توافق ندارد، ترس خود آنان از مردم و حاكمان نسبت به نقل كامل حدیث، و امثال آن باشد.
دوم: اسناد كتاب الیقین و التحصین و الاقبال تماماً از اهل سنت است و سید ابن طاووس دقیقاً به همین جهت آن را نقل كرده؛ و حتى كتاب‏ هایى كه سید از آن ها نقل كرده از مؤلفین معروف و مورد اعتماد اهل تسنن هستند كه عبارتند از احمد بن محمد طبرى معروف به خلیلى، حسن بن احمد جاوانى در كتاب نور الهدى و المنجی من الردى كتاب النشر و الطی كه روایات حذیفه و زید بن ارقم از این طُرُق است.
سوم: در اسناد خطبه مفصل غدیر افرادى وجود دارند كه از نظر اهل تسنن مورد اعتماد هستند و از این دیدگاه نیز باید نقل اهل تسنن نسبت به خطبه ی غدیر را در نظر داشت.
چهارم: آنچه به عنوان مستند سازى خطبه ی غدیر در بخش قبلى انجام شده دقیقاً این هدف را دنبال مى كند كه اگر هم خطبه مفصل غدیر در منابع اهل تسنن نقل نشده باشد، با تفكیك مطالب آن و نشان دادن استناد هر یك به روایات آنان ثابت مى‏ شود كه آنچه در این خطبه آمده از نظر پذیرفتن اصل مطلب جاى شبهه‏ اى ندارد، اگرچه به صورت خطبه هم نباشد.
سؤال 4
آنچه به عنوان متن كامل خطابه آمده با كدام یك از مدارك نه گانه ‏اش تطابق بیشترى دارد؟
پاسخ

در این مورد به كار بردن كلمه تطابق مناسب نیست، زیرا هدف از مقابله به دست آوردن كامل ترین صورت از یك متن است كه در مقابله نسخ خطى مسئله‏ اى رایج است. یعنى با كنار هم قرار دادن چند نسخه و ملاحظه اختلافات آنها قسمت‏ هاى افتاده از یك متن به جاى خود باز مى ‏گردد و تفاوت متن‏ ها در كلمات مشخص مى‏ گردد. پس مقابله حقیقى آن است كه هیچ نسخ ه‏اى اصل قرار داده نشود بلكه جمع بندى و تلفیقى از همه نسخه ‏ها به صورت كامل‏ ترین متن عرضه شود، و به همین جهت نمى ‏توان گفت: متن كامل به كدام یك از مدارك نه گانه ‏اش نزدیك تر است.
از سوى دیگر اگر یك نسخه اصل قرار داده شود ما فقط به یك روایت اكتفا كرده‏ ایم و فقط اختلافات را در پاورقى ‏ها آورده ‏ایم، و این هرگز به معناى دستیابى به نسخه اكمل نیست.
سؤال 5
آیا متن مفصل‏ تر از خطبه معروف یافت نشده است؟
پاسخ

آنچه تلاش علمى تا امروز نتیجه داده و با جستجوى بسیار به دست آمده، در متن مقابله شده منعكس است، و تاكنون هر نسخه‏ اى یافت شده مقابله كاملى با آن صورت گرفته است. بنابر این آنچه تاكنون عرضه شده كامل ‏ترین نسخه تلقى مى ‏شود كه مفصل‏ تر از آن وجود ندارد.
 
سؤال 6
آیا اجازه حدیثى براى چنین مقابله‏ هایى كه درباره خطبه انجام شده لازم است؟
پاسخ

اولاً: در روزگارى كه منابع ما به چاپ رسیده اند و یا حتى اگر به صورت خطى باشند توسط كارشناسان و متخصصین شناسایى شده و در كتابخانه‏ هاى ویژه ‏اى نگهدارى مى ‏شوند، اجازه حدیثى لزوم گذشته را ندارد.
ثانیاً: وقتى محقق اختلاف نسخ را در پاورقى نشان داده باشد و ظاهر و باطن كار او براى كارشناسان روشن باشد، قضاوت در باره یك كار علمى نیاز به اجازه ندارد.

 
سؤال 7
آیا كلماتى از قبیل "مصافقتى" ازعربى خالص دور به نظر نمى‏ آید؟
پاسخ

در این باره دو نكته لازم به ذكر است:
اول: ضابطه قبول یا رد حدیث هرگز فصاحت یا عربیت خالص نیست و هیچ كس چنین ادعایى نكرده است. ما تابع اسناد معتبرى هستیم كه حدیثى را براى ما نقل مى‏ كند. معناى سند موثق آن است كه بر ما لازم است آن حدیث و نقل را بپذیریم و طبق مفاد آن عمل كنیم، چه با قواعد فصاحت تطابق داشته باشد و چه نداشته باشد. این بدان جهت است كه معصومین علیهم السلام با در نظر گرفتن مخاطب یا مخاطبین سطح گفتار را تغییر مى ‏دادند اگرچه قادر به فصاحت اكمل بودند.
دوم: تشخیص عربى خالص كار بسیار پیچیده ‏اى است كه حتى بسیارى از اهل تخصص از آن عاجزند، و این مسئله در هر زبانى جارى است.
دوران‏ هایى كه هر زبانى گذرانده و تغییرات خواسته یا ناخواسته ‏اى كه در آن ایجاد شده مسائلى است كه تشخیص خالص بودن هر زبانى را بسیار مشكل مى ‏سازد و ما نمى‏ توانیم ادعاهاى مطرح شده در این زمینه را بپذیریم.

مقالات پژوهشی » اسناد خطابه غدیر » مؤلفین خطابه غدیر

مؤلفین خطابه ی غدیر
از مؤلفین مشهور چهارده قرن گذشته كه حدیث غدیرخم را نقل كرده‏ اند، مى ‏توان افراد زیر را معرفى كرد:
   1. خلیل بن احمد فراهیدى متوفاى 175 قمرى
   2. على بن حسن طاطرى متوفاى حدود 200
   3. ابوجعفر بغدادى متوفاى حدود 300
   4. محمد بن جریر طبرى متوفاى 310
   5. شیخ كلینى متوفاى 328
   6. ابوالعباس ابن عقده كوفى متوفاى 333
   7. حسن بن ابراهیم علوى نصیبى متوفاى حدود 350
   8. على بن هلال مهلبى متوفاى 350
   9. ابوبكر جعابى متوفاى 355
  10. ابوطالب انبارى متوفاى 356
  11. ابوجعفر محمد بن على بن دحیم شیبانى متوفاى حدود 400
  12. ابوالحسن دارقطنى متوفاى 385
  13. ابوالمفضل شیبانى متوفاى 387
  14. حاكم نیشابورى متوفاى 405
  15. ابوعبداللَّه غضائرى متوفاى 411
  16. شیخ مفید متوفاى 413
  17. ابوالحسن على القنانى متوفاى 413
  18. منصور لائى رازى قرن 5

  19. سید مرتضى علم الهدى متوفاى 436
  20. محسن خزاعى نیشابورى (قرن 5)
  21. ابوالفتح كراجكى متوفاى 449
  22. هبةاللَّه بن موسى شیرازى متوفاى 470
  23. حافظ سعید بن ناصر سجستانى متوفاى 477
  24. حاكم حسكانى متوفاى قرن 5
  25. ابوطالب فارسى قرن 6
  26. شمس‏الدین ذهبى متوفاى 748
  27. زین‏الدین كردى رازیانى متوفاى 725
  28. مولى عبداللَّه قزوینى قرن 10
  29. ابن طولون دمشقى متوفاى 953
  30. سید على خان مدنى متوفاى1088
  31. سید هاشم بحرانى متوفاى 1107
  32. ملا مسیحا فسوى متوفاى 1127
  33. میر حامد حسین هندى متوفاى 1306
  34. حاج شیخ عباس قمى متوفاى 1359
  35. سید مرتضى حسین متوفاى 1400
  36. شیخ عبدالحسین امینى

مقالات پژوهشی » واژه شناسی خطابه غدیر » کلید واژه ها

کلید واژه ها
خطبه و خطابه: 
در لسان العرب آمده: الخطاب و المخاطبه: مراجعة الكلام، و قد خاطبه بالكلام مخاطبه و خطابا، و هما یتخاطبان.
و از قول لیث آمده: الخطبه مصدر الخطیب. خطب الخاطب على المنبر، و اختطب یخطب خطابة، اسم الكلام: خطبه. 
از قول ابومنصور نیز آمده كه الخطبه اسم للكلام السذى یتكلم به الخطیب فیوضع موضع المصدر{1}
فیروزآبادى در معناى خطبه آورده: خَطبَ الخاطبُ على المنبر خَطابة، بالفتح، و خُطبة بالضم، و ذلك الكلام: خُطبه ایضاً، أو هى الكلامُ المنثورُ المسجعُ و نحوهُ{2}
در تهذیب اللغة آمده: الخطبه مثل الرساله التى لها اول و آخر{3}
ابن اثیر در النهایه ذیل این واژه آورده كه الخطبه بالضم فهو من القول و الكلام{4}
طریحى در مجمع البحرین گوید: الخطبه تختص بالموعظه و الكلام المخطوب به. فیقال: خطبنا رسول اللّه‏صلى الله علیه وآله وسلم اى وعظنا{5}
در منتهى الارب آمده: خطبه كلامى است كه در ستایش خدا و نعت نبى‏صلى الله علیه وآله وسلم و موعظه خلق باشد. نثر مسجع و مقفّا{6}
لذا خطبه كلامى است كه ابتدا و انتها دارد، داراى قافیه است و مسجع مى‏باشد، در آن حمد و ثناى خداوند و پند و اندرز خلق لحاظ شده است. 
 
غدیر:
در لسان العرب آمده: الغدیر: القطعه من الماء یغادرها السیل أى یتركها{7}
حموى در معجم البلدان گوید: غدیر... أصله من غادرت الشى‏ء اذا تركته{8}


غدیر:
قطع ه‏اى از آب است كه سیل آن را به‏ جا مى‏ گذارد. 
 
خم: 
فیروزآبادى در قاموس المحیط آورده: خمّ: بئرٌ حفرها عبد شمس‏بن عبد مناف بمكه{9}
زبیدى گوید: خمّ، واد و ایضاً بئرٌ{10}. در جاى دیگر نیز آمده كه ... اما الذى یضاف الیه الغدیر فانه دون الجحفه على میال{11}

در معجم البلدان آمده: خم: اسم موضع غدیر خم... و خم موضع تصب فیه عین بین الغدیر و العین، و بینهما مسجد رسول اللّه‏صلى الله علیه وآله وسلم... و قال الحازمى: خم واد بین مكه و المدینه عند الجحفه به غدیر، عنده خطب رسول اللّه‏ صلى الله علیه وآله وسلم{12}
ابن منظور گوید: خم، غدیر معروف بین مكه و المدینه بالجحفه، و هو غدیر خم{13}
لذا خم آب گیرى معروف بین مكه و مدینه در منطقه جحفه مى‏ باشد.
 
غدیر خم:
ابن اثیر گوید: غدیر خم، موضع بین مكه و المدینه، تصب فیه عین هناك{14}
جوهرى در صحاح آورده: غدیر خم: اسم موضع بین مكه و المدینه بالجحفه{15}
در تاج العروس آمده: غدیر خم على ثلاثه امیال بالجحفه{16}
غدیر خم نام مكانى است بین مكه و مدینه در منطقه جحفه.
 
الجحفه:
طریحى گوید: الجحفه، مكان بین مكه و المدینه... سمیت بذلك لان السیل اِجتحف بأهله{17}
در معجم البلدان آمده: الجحفه، كانت قریة كبیرة، ذات منبر على طریق المدینه من مكه على اربع مراحل، و هى میقات اهل الشام... كان اسمها مهیعة، و انما سمّیت الجحفه لان السیل اجتحفها و حمل اهلها فى بعض الاعوام و هى الان خراب{18}
وى در ادامه مى ‏افزاید كه بین جحفه تا غدیر خم دو میل فاصله است. 
 
سند:
شهید ثانى گوید: السند طریق المتن و هو جملة من رواه من قولهم{19}
در قواعد التحدیث از قول ابن جماعه آورده كه: ... فسمى الاخبار عن طریق المتن سنداً...{20}
جمع آن اَسناد مى‏باشد{21}
به عبارتى سند زنجیره راویان حدیث است كه متن حدیث را از معصوم خبر مى‏ دهد.
منابع:
1- ابن منظور، لسان العرب، ج 1، ص 360.
2- فیروزآبادى، قاموس المحیط، ص 76.
3-  ازهرى، تهذیب اللغة، ج 7، ص 112.
4-  ابن اثیر، النهایه، ج 2، ص 45.   
5- طریحى، مجمع البحرین، ج 1، ص 662.
6- صفى‏پور، طالب‏نژاد، منتهى الارب، ج 1 و 2، ص 325.
7- همان، ج 5، ص 9.
8- دحموى، معجم البلدان، ج 4، ص 188.
9- فیروزآبادى، القاموس المحیط، ص 996.
10- زبیدى، تاج العروس، ج 8، ص 283.
11- همان، ج 1، ص 500.
12- حموى، معجم البلدان، ج 2، ص 389.
13- ابن منظور، لسان العرب، ج 12، ص 191.
14-  ابن اثیر، النهایه، ج 2، ص 81.
15-  جوهرى، الصحاح، ج 5، ص 1916.
16- زبیدى، تاج العروس، ج 8، ص 283.
17- طریحى، مجمع البحرین، ج 1، ص 346.
18- جحفه، قریه‏اى بزرگ و داراى منبر بوده كه سر راه مكه به مدینه قرار داشته كه میقات اهل شام بوده و اسم آن مهیعه بوده، جحفه نامیده‏ شده؛ زیرا سیل آن را خراب و ساكنان آن را با خود برده و اكنون خراب شده است (حموى، معجم البلدان، ج 2، ص 111؛ زبیدى، تاج العروس، ج 5، ص 563؛ ابن منظور، لسان العرب، ج 8، ص 379)
19-  عاملى، زین الدین، الدرایه، ص 7.
20-  قاسمى، قواعد التحدیث، ص 202.
21-  فرهنگستان قاهره، معجم الوسیط، ص 454.

مقالات پژوهشی » احتجاجات به غدیر » احتجاجات به غدیر

احتجاجات به غدیر
احتجاجات به حدیث غدیر:
الف) احتجاج امام على‏ علیه السلام
امام على ‏علیه السلام بعد از وفات پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در هر زمانى كه شرایط مناسب بود حقانیت خود را از هر راه ممكن به اثبات مى ‏رساند كه از آن جمله تذكر به حدیث غدیر مى ‏باشد. اینك به مواردى اشاره مى‏ شود. 
1- روز شورا:
در مناقب خوارزمى و فرائد السمطین از ابى الطفیل عامربن واثله نقل شده كه گفته: من در روز شورا كنار على‏ علیه السلام بودم و شنیدم كه حضرت به اعضاى آن شورا مى ‏گفت: هر آینه به چیزى احتجاج خواهم كرد كه هیچ كدام از شما نمى ‏تواند آن را منكر شود. سپس فرمود: شما را به خدا سوگند آیا در میان شما كسى هست كه رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم در حق او فرموده باشد: من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال... گفتند به خدا هرگز

2- ایام خلافت عثمان:
در فرائد السمطین از سلیم‏بن قیس هلالى نقل شده كه على‏ علیه السلام را در عصر خلافت عثمان در مسجد پیامبر مشاهده كردم در حالى كه جماعتى در مسجد مشغول ذكر فضیلت و سوابق قریش بودند. جماعت از حضرت پرسیدند كه چرا ایشان سخن نمى ‏گوید و حضرت طى بیانى به این جا رسیدند كه پیامبر در خطبه ‏اى مرا در غدیر خم منسوب به خلافت كردند و فرمودند: هر كس من مولاى اویم على مولاى او است...
3-  در اجتماع كوفه (روز رحبه):
زمانى كه به حضرت خبر رسید كه مردم وى را در ادعاى حقانیت خود بر خلافت متهم مى‏سازند در میدان كوفه حاضر شده و به حدیث غدیر استشهاد كردند. این استشهاد به حدى شایع و علنى بوده كه بسیارى از تابعین آن را نقل كرده و علما نیز با سندهاى مختلف آن را آورده ‏اند.


4-  در جنگ جمل:
 حضرت على‏ علیه السلام در روز جمل كسى را به دنبال طلحه فرستاده و به او گفتند: به خدا قسم نشنیدى كه پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم فرمودند: من كنت مولاه...؟ گفت: آرى. حضرت فرمود: پس چرا با ما جنگ مى ‏كنى؟

5- احتجاج در روز صفین:
سلیم ‏بن قیس هلالى در كتاب خود نقل مى‏ كند كه امیرالمؤمنین ‏علیه السلام در صفین در ذكر مناقب خود به حدیث غدیر متذكر شدند.
 
ب) احتجاج اهل بیت به حدیث غدیر:
اهل بیت هر زمانى كه شرایط را مناسب مى‏ دیدند به این حدیث احتجاج مى‏ كردند. 
احتجاج حضرت زهرا علیها السلام به حدیث غدیر
شمس الدین جزرى دمشقى به سند خود از ام كلثوم دختر فاطمه‏ علیها السلام و او از فاطمه زهراعلیها السلام نقل كرده كه حضرت فرمودند: آیا فراموش كردید گفتار رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم را در روز غدیر خم كه فرمودند: هر كس من مولاى اویم پس على مولاى او است و گفتارش كه فرمودند: تو نزد من همانند هارون نزد موسى هستى
احتجاج امام حسن‏ علیه السلام به حدیث غدیر
احتجاج امام حسین‏ علیه السلام به حدیث غدیر
 
ج) احتجاج دیگران به حدیث غدیر:
غیر از اهل بیت‏ علیهم السلام نیز در مواردى خاص به حدیث غدیر احتجاج و تمسك كرده ‏اند و این دلالت دارد كه این حدیث نزد عموم مسلمانان از جایگاه ویژه ‏اى برخوردار است.
ابن مغازلى، المناقب، ص 112، ح 155؛ ابن حجر هیثمى، الصواعق المحرقه، ص 126؛ ذهبى،

میزان الاعتدال، ج 1، ص 441، رقم 1643.

منابع:
1- جوینى، فرائد السمطین، ص 312، ح 250.
2- ابن ابى الحدید، شرح نهج‏ البلاغه، ج 4، ص 74؛ ابن الاثیر، اسد الغابه، ج 3، ص 307؛ ابن حنبل، المسند، ج 1، ص 135، ح 642؛ هیثمى، مجمع الزوائد، ج 9، ص 107 و...؛ ابن كثیر، السیرة النبویة، ج 4، ص 419؛ ابن عساكر، ترجمة الامام على ‏بن ابى‏طالب، ج 2، ص 1.
3-  نیشابورى، المستدرك، ج 3، ص 371؛ خوارزمى، المناقب، ص 182، ح 221؛ هیثمى، ابابكر، مجمع الزوائد، ج 9، ص 107.
4- سلیم، كتاب سلیم، ص 422.
5- الامینى، الغدیر، ج 1، ص 127، به نقل از: جزرى، اسنى المطالب.
6- قندوزى، ینابیع الموده، ج 3، ص 369.
7- سلیم، كتاب سلیم، ص 321.
8- خوارزمى، المناقب، ص 199، ح 240؛ ابن ابى الحدید، شرح نهج‏ البلاغه، ج 2، ص 206؛ ابویعلى موصلى، المسند، ج 11، ص 307، ح 6423؛ هیثمى، مجمع الزوائد، ج 9، ص 105.

مقالات پژوهشی » احتجاجات به غدیر » احتجاجات به غدیر

احتجاجات به غدیر
احتجاجات به حدیث غدیر:
الف) احتجاج امام على‏ علیه السلام
امام على ‏علیه السلام بعد از وفات پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در هر زمانى كه شرایط مناسب بود حقانیت خود را از هر راه ممكن به اثبات مى ‏رساند كه از آن جمله تذكر به حدیث غدیر مى ‏باشد. اینك به مواردى اشاره مى‏ شود. 
1- روز شورا:
در مناقب خوارزمى و فرائد السمطین از ابى الطفیل عامربن واثله نقل شده كه گفته: من در روز شورا كنار على‏ علیه السلام بودم و شنیدم كه حضرت به اعضاى آن شورا مى ‏گفت: هر آینه به چیزى احتجاج خواهم كرد كه هیچ كدام از شما نمى ‏تواند آن را منكر شود. سپس فرمود: شما را به خدا سوگند آیا در میان شما كسى هست كه رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم در حق او فرموده باشد: من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال... گفتند به خدا هرگز

2- ایام خلافت عثمان:
در فرائد السمطین از سلیم‏بن قیس هلالى نقل شده كه على‏ علیه السلام را در عصر خلافت عثمان در مسجد پیامبر مشاهده كردم در حالى كه جماعتى در مسجد مشغول ذكر فضیلت و سوابق قریش بودند. جماعت از حضرت پرسیدند كه چرا ایشان سخن نمى ‏گوید و حضرت طى بیانى به این جا رسیدند كه پیامبر در خطبه ‏اى مرا در غدیر خم منسوب به خلافت كردند و فرمودند: هر كس من مولاى اویم على مولاى او است...
3-  در اجتماع كوفه (روز رحبه):
زمانى كه به حضرت خبر رسید كه مردم وى را در ادعاى حقانیت خود بر خلافت متهم مى‏سازند در میدان كوفه حاضر شده و به حدیث غدیر استشهاد كردند. این استشهاد به حدى شایع و علنى بوده كه بسیارى از تابعین آن را نقل كرده و علما نیز با سندهاى مختلف آن را آورده ‏اند.


4-  در جنگ جمل:
 حضرت على‏ علیه السلام در روز جمل كسى را به دنبال طلحه فرستاده و به او گفتند: به خدا قسم نشنیدى كه پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم فرمودند: من كنت مولاه...؟ گفت: آرى. حضرت فرمود: پس چرا با ما جنگ مى ‏كنى؟

5- احتجاج در روز صفین:
سلیم ‏بن قیس هلالى در كتاب خود نقل مى‏ كند كه امیرالمؤمنین ‏علیه السلام در صفین در ذكر مناقب خود به حدیث غدیر متذكر شدند.
 
ب) احتجاج اهل بیت به حدیث غدیر:
اهل بیت هر زمانى كه شرایط را مناسب مى‏ دیدند به این حدیث احتجاج مى‏ كردند. 
احتجاج حضرت زهرا علیها السلام به حدیث غدیر
شمس الدین جزرى دمشقى به سند خود از ام كلثوم دختر فاطمه‏ علیها السلام و او از فاطمه زهراعلیها السلام نقل كرده كه حضرت فرمودند: آیا فراموش كردید گفتار رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم را در روز غدیر خم كه فرمودند: هر كس من مولاى اویم پس على مولاى او است و گفتارش كه فرمودند: تو نزد من همانند هارون نزد موسى هستى
احتجاج امام حسن‏ علیه السلام به حدیث غدیر
احتجاج امام حسین‏ علیه السلام به حدیث غدیر
 
ج) احتجاج دیگران به حدیث غدیر:
غیر از اهل بیت‏ علیهم السلام نیز در مواردى خاص به حدیث غدیر احتجاج و تمسك كرده ‏اند و این دلالت دارد كه این حدیث نزد عموم مسلمانان از جایگاه ویژه ‏اى برخوردار است.
ابن مغازلى، المناقب، ص 112، ح 155؛ ابن حجر هیثمى، الصواعق المحرقه، ص 126؛ ذهبى،

میزان الاعتدال، ج 1، ص 441، رقم 1643.

منابع:
1- جوینى، فرائد السمطین، ص 312، ح 250.
2- ابن ابى الحدید، شرح نهج‏ البلاغه، ج 4، ص 74؛ ابن الاثیر، اسد الغابه، ج 3، ص 307؛ ابن حنبل، المسند، ج 1، ص 135، ح 642؛ هیثمى، مجمع الزوائد، ج 9، ص 107 و...؛ ابن كثیر، السیرة النبویة، ج 4، ص 419؛ ابن عساكر، ترجمة الامام على ‏بن ابى‏طالب، ج 2، ص 1.
3-  نیشابورى، المستدرك، ج 3، ص 371؛ خوارزمى، المناقب، ص 182، ح 221؛ هیثمى، ابابكر، مجمع الزوائد، ج 9، ص 107.
4- سلیم، كتاب سلیم، ص 422.
5- الامینى، الغدیر، ج 1، ص 127، به نقل از: جزرى، اسنى المطالب.
6- قندوزى، ینابیع الموده، ج 3، ص 369.
7- سلیم، كتاب سلیم، ص 321.
8- خوارزمى، المناقب، ص 199، ح 240؛ ابن ابى الحدید، شرح نهج‏ البلاغه، ج 2، ص 206؛ ابویعلى موصلى، المسند، ج 11، ص 307، ح 6423؛ هیثمى، مجمع الزوائد، ج 9، ص 105.

مقالات پژوهشی » آداب روز عید غدیر» جشن غدیر

غدیر؛ برترین عید
روز غدیر در واقع عید آل محمد علیهم السلام و روز جشن اهل بیت است، و به همین جهت تأكید خاصى از سوى ائمه علیهم السلام بر جشن گرفتن و اظهار سرور و شادى در این روز وارد شده است.
شخصى یهودى كه در مجلس عمر حاضر بود گفت: اگر آیه ى 'الْیَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دینَكُمْ...' "كه در روز غدیر نازل شده" در امت ما نازل شده بود ما روز نزول آن را عید مى گرفتیم! [ الغدیر: ج 1 ص 283. عوالم: ج 3:15 ص 115 و 303. ]

امام صادق علیه السلام مى فرماید: انبیاء بنى اسرائیل روزى را كه جانشینِ بعد از خود را تعیین مى كردند عید قرار مى دادند. 'عید غدیر' هم روزى است كه پیامبر صلى اللَّه علیه و آله على علیه السلام را براى مردم منصوب فرمود.... [ بحارالأنوار: ج 37 ص 170. ]

بدون شك عید گرفتن غدیر به معناى زنده نگه داشتن آن روز تاریخى در دل هاى شیعیان و احیاى محتواى آن در مقابل دشمنان است، و به عنوان علامتى بزرگ بر صفحه ى تاریخ تشیع نقش بسته و نشان دائمى ولایت است.

عید غدیر در لسان پیامبر و امامان:
ذیلاً احادیثى كه در فضیلت عید غدیر و اهمیت خاص آن در مقایسه با سایر اعیاد از لسان معصومین علیهم السلام وارد شده ذكر مى شود:


پیامبر:
- روز غدیر خم افضل و بالاترین عیدهاى امت من است. [ عوالم: ج 3:15 ص 208. ]
پیامبر صلى اللَّه علیه و آله به امیرالمؤمنین علیه السلام وصیت فرمود كه این روز را عید بگیرد، و فرمود: انبیاء هم چنین مى كردند و به جانشینان خود وصیت مى كردند كه این روز را عید بگیرند. [ عوالم: ج 3:15 ص 211. ]

امیرالمؤمنین:
- این روز روز عظیم الشأنى است. [ عوالم: ج 3:15 ص 209. ]
در سالى كه عید غدیر با روز جمعه مقارن شده بود حضرت خطابه اى ایراد نمودند
و ضمن آن مطالب زیادى درباره ى عید گرفتن غدیر فرمودند. از جمله فرمودند:
'خداوند در این روز دو عید عظیم و بزرگ را براى شما جمع نموده است'. [ عوالم: ج 3:15 ص 208. ]


امام صادق:
- خداوند هیچ پیامبرى را نفرستاده مگر آنكه این روز را عید گرفته و حرمت آن را نگه داشته است. [ عوالم: ج 3:15 ص 214. ]
- عید غدیر 'عید اللَّه اكبر' است، یعنى عید بزرگ خداوند است. [ عوالم: ج 3:15 ص 211. ]
- عید غدیر خم از عید فطر و قربان و روز جمعه و روز عرفه افضل است، و نزد خداوند منزلت والاترى دارد. [ عوالم: ج 3:15 ص 210 و 211 و 212. ]
- روز غدیر، روز شریف و عظیمى است... این روز، روزِ عید و شادى و سرور است. [ عوالم: ج 3:15 ص 213. الیقین: ص 372 باب 132. ]

- روز غدیر خم روزى است كه خداوند آن را براى شیعیان و محبّان ما عید قرار داده است. [ عوالم: ج 3:15 ص 213. ]
- شاید گمان كنى كه خداوند روزى با حرمت تر از روز غدیر خلق كرده است! نه به خدا قسم، نه به خدا قسم، نه به خدا قسم! [ عوالم: ج 3:15 ص 215. ]
- روز قیامت چهار روز را مانند عروس به پیشگاه الهى مى برند: عید فطر، عید قربان، روز جمعه، عید غدیر. 'روز غدیر خم' در مقابل عید قربان و فطر مانند ماه بین ستارگان است. خداوند تعالى بر غدیر ملائكه ى مقربین را موكل مى كند كه رئیس شان جبرئیل است، و انبیاء مرسلین را كه رئیس شان حضرت محمد صلى اللَّه علیه و آله است، و اوصیاء منتجبین را كه رئیس شان امیرالمؤمنین علیه السلام است، و اولیاء خود را كه رئیس شان سلمان و ابوذر و مقداد و عمار هستند. اینان 'غدیر' را همراهى مى كنند تا آن را وارد بهشت نمایند. [ عوالم: ج 3:15 ص 212. ]


امام رضا:
- این روز، روز عیدِ اهل بیت محمد علیهم السلام است. [ عوالم: ج 3:15 ص 223. ]
- هر كس این روز را عید بگیرد خداوند مالش را زیاد مى كند. [ عوالم: ج 3:15 ص 223. ]
در روز عید غدیرى، حضرت عده اى از خواص اصحاب خود را براى افطار دعوت فرمود، و به منازل آنان هدایا و عیدى فرستاد، و درباره ى فضائل این روز سخنانى فرمود.[عوالم: ج 3:15 ص 221.]


امام هادى:
- روزِ غدیر روز عید است، و افضل اعیاد نزد اهل بیت و محبّان ایشان به شمار مى آید. [ عوالم: ج 3:15 ص 226. ]

جشن غدیر در آسمان ها:
در آسمان ها روز غدیر را مى شناسند و آن را جشن مى گیرند. در این باره چهار حدیث ذكر مى نماییم:

غدیر، روز عهد معهود:
امام صادق علیه السلام فرمود: نام عید غدیر در آسمان ها روز 'عهد معهود' است. [ عوالم: ج 3:15 ص 214. ]

غدیر، روز عرضه ولایت بر اهل آسمانها:
امام رضا علیه السلام فرمود: خداوند در روز عید غدیر ولایت را بر اهل آسمان ها عرضه كرد، و اهل آسمان هفتم در قبول آن از دیگران سبقت گرفتند. به همین جهت خداوند آسمان هفتم را به عرش خود مزین فرمود.
سپس اهل آسمان چهارم بر دیگران سبقت گرفتند، و خداوند آن را به بیت المعمور مزین فرمود.
سپس اهل آسمان اول سبقت گرفتند، و خداوند آن را به ستارگان مزین فرمود. [ عوالم: ج 3:15 ص 224. ]


ملائكه در جشن غدیر:
امام رضا علیه السلام فرمود: روز غدیر، روزى است كه خداوند به جبرئیل امر مى كند تا تختى از كرامت خود در مقابل بیت المعمور قرار دهد.
سپس جبرئیل بر فراز آن قرار مى گیرد و ملائكه از همه ى آسمانها جمع مى شوند و بر پیامبر صلى اللَّه علیه و آله ثنا مى فرستند و براى شیعیان امیرالمؤمنین و ائمه علیهم السلام و محبّان ایشان استغفار مى كنند. [ عوالم: ج 3:15 ص 222. ]


نثار فاطمه در جشن غدیر:
امام رضا علیه السلام از پدرش امام موسى بن جعفر علیه السلام از جدش امام صادق علیه السلام نقل مى فرماید كه فرمود: روز غدیر نزد اهل آسمان مشهورتر از اهل زمین است.
خداوند تعالى در بهشت قصرى خلق فرموده كه بناى آن خشتى از نقره و خشتى از طلا است. در آن قصر صد هزار اتاق سرخ رنگ و صد هزار خیمه ى سبز رنگ وجود دارد و خاك آن از مشك و عنبر است. در آن قصر چهار نهر جارى است: نهرى از شراب و نهرى از آب و نهرى از شیر و نهرى از عسل. در كناره هاى این نهرها درختانى از انواع میوه ها قرار دارد، و بر آن درختان طیورى هستند كه بدنهاى آنها از لؤلؤ و بالهایشان از یاقوت است و به انواع صداها مى خوانند.
روز غدیر كه فرا مى رسد اهل آسمانها وارد این قصر مى شوند و تسبیح و تقدیس و تهلیل مى گویند. آن پرندگان هم به پرواز در مى آیند و خود را به آب مى زنند، و سپس در آن مشك و عنبر مى غلطند. آنگاه كه ملائكه جمع شدند بار دیگر به پرواز در مى آیند و آن عطرها را بر آنان مى پاشند.
ملائكه در روز غدیر 'نثار فاطمه علیهاالسلام' [ نثار فاطمه علیهاالسلام همان میوه هاى درخت طوبى است كه در شب زفاف حضرت، به امر الهى از آن درخت در آسمانها پخش شد و ملائكه آنها را به عنوان یادگار برداشتند. بحار الانوار: ج 43 ص 109. ] را به یكدیگر هدیه مى دهند. وقتى آخرین ساعات روز غدیر فرا مى رسد ندا مى آید: 'به مراتب و درجات خود برگردید كه به احترام محمد و على تا سال آینده در چنین روزى، از لغزش و خطر در امان خواهید بود'. [ بحارالأنوار: ج 37 ص 163. عوالم: ج 3:15 ص 221. ]

مقالات پژوهشی » قرآن و خطابه غدیر » بررسی رابطه غدیر و قرآن

بررسی رابطه غدیر و قرآن
غدیر واقعه ای است لایق لقب قرآنی! نقطه آغاز آن با قرآن، همه مراحل آن با نزول پی در پی قرآن، تار و پود خطابه اش آمیخته با آیات قران، و خاتمه آن با حضور قرآن، که این همه واقعه ای در سایه سار قرآن را برای ما ترسیم می کند.
کجای تاریخ اسلام را سراغ دارید که در یک ماه بیش از دویست آیه قرآن در فراز و نشیب یک ماجرا نازل شده باشد یا مورد استناد قرار گرفته باشد؛ و یا کدام خطابه را سراغ دارید که بیش از صد آیه قرآن در آن شاهد آورده شده باشد.
کدام برنامه اسلام را می شناسید که دو آیه بسیار مهم قرآن مستقیما و صریحا معرف آن باشد: یک دستور به ابلاغ آن با: یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النَّاس که با ضمانت الهی به استقبال مبلغ اعظم غدیر می آید؛ و دیگر نتیجه ابلاغ آن با الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتی‏ وَ رَضیتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دینا که امضای خالق جهان را براین ابلاغ عظیم اعلام می نماید.
اکنون ماجرای سفر یک ماهه ای پیش روی شماست که در مرحله به مرحله آن آیات قرآن نازل شده یا مورد استناد واقع شده است. آیاتی برای آماده سازی فکری مردم در راستای پذیرش و درک مسئله ولایت، آیاتی به عنوان اوامر مستقیم اعلام ولایت در غدیر، آیه هایی از قزآن خبر از توطئه های پشت پرده منافقین و شیاطین و یا به عنوان مقابله در برابر فتنه انگیزی های علنی آنان، و آیاتی به عنوان پاسخ به سوالات مردم درباره غدیر است.
سراسر خطبه یک ساعته پیامبر صلی الله علیه و آله در غدیر آمیخته با آیات قرآن است. چند سوره به طور کامل در متن قرآن قرائت شده و مورد استناد و تفسیر قرار گرفته است. آیاتی نیز به صراحت یا به صورت ضمنی در خطابه غدیر آمده که اشاره آن به آیات قرآن واضح است.
در کنار این حضور قرآن در غدیر، بیا نات مفصلی در باره عظمت قرآن و تفسیر آن و صاحبان چنین مقامی در خطبه غدیر به چشم می خورد.


ارتباط عمیق این آیات با اصل واقعه غدیر قابل قابل توجه است.در حالی که محور سخن در غدیر ولایت اهل بیت علیهم السلام است، اوامر خاص مربوط به آن، معرفی دوستان و دشمنان ولایت، نشان دادن مرزهای ولایت و برائت، شناخت مقام والای عصمت، همه در سایه قرآن بیان شده، و به گونه ای منسجم غدیر را از متن قرآن استخراج کرده و قرآن را در متن غدیر جای داده است.
در این نوشتار با انگیزه نشان دادن قرآنی بودن غدیر در پی اثبات این ادعا هستیم که غدیر یک ماجرای آمیخته با قرآن است و این قابل اثبات در همه فراز نشیب های ماجراست.

در بخش های مختلف این نوشتار، که از مدینه آغاز می شود و تا مکه می رود و از آن جا با مراسم حج همراه می شود. با پایان حج حرکت به سوی غدیر آغاز می شود و با رسیدن به سرزمین خم پیامبر سخنرانی مفصل خود را برگزار می کنند و سپس مراسم سه روزه غدیر آغاز می شود. وقایع متعددی در ارتباط با غدیر در این ایام رخ می دهد تا هنگام خروج از غدیر فرا می رسد. از غدیر تا مدینه وقایعی اتفاق می افتد و با وصول به مدینه هنوز ماجرا پایان نمی یابد، بلکه تا روز رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله هنوز غدیر در جریان است و آیات قرآن را پشتیبانی می کند.

اگر نتیجه این نوشتار این باشد که غدیر و قرآن با هم و در کنار یکدیگر مطرح شده اند. و باید هر یک را پشتیبان و مفسر یکدیگر بدانیم، تا ابد افتخار خواهیم کرد که قرآنِ عزیز در آغوش غدیریان است و غدیرِ عزیز با اهل قرآن است. اکنون هنگام آن است که از تفسیر قرآن به حقایق غدیر نهراسیم و در برابر حقیقتی که در این باره در متن تاریخ دیده می شود سر تسلیم فرود آوریم و تا ابد افتخار کنیم که قرآنِ ما با غدیر و غدیرِ ما با قرآن است.

مقالات پژوهشی » قرآن و خطابه غدیر » تفسیر برخی از آیات

تفسیر برخی از آیات
أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتى‏ عَلى‏ ما فَرَّطْتُ فی‏ جَنْبِ اللَّهِ وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرینَ (56) زمر 39:56 تفسیر جامع، ج‏6، ص: 89

از جابربن عبد اللّه انصارى روایت كرده گفت جماعتى از اهل یمن حضور حضرت پیغمبر اكرم صلی الله علیه و آله شرفیاب شده عرض كردند اى رسول خدا وصى و جانشین شما كیست فرمود همان شخصى است كه پروردگار امر كرده شما باو تمسك و توسل بجوئید و فرموده: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا تمام شما مسلمین به ریسمان محكم خدا تمسك جسته و از آن جدا نشوید مجددا عرض كردند اى رسول خدا بیان فرمائید حبل اللّه چه كسى است فرمود همان شخصى است كه پروردگار فرمود: إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ حبل از طرف خداى تعالى قرآن است و حبل از جانب مردم وصى من می باشد و همان است كه آیه أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتى‏ عَلى‏ ما فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللَّهِ و آیه وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى‏ یَدَیْهِ یَقُولُ یا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلًا در حق او نازل شده‏ تفسیر القمی، ج‏2، ص: 251
و قال علی بن إبراهیم فی قوله:
وَ أَنِیبُوا إِلى‏ رَبِّكُمْ أی توبوا وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَكُمُ الْعَذابُ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ ما أُنْزِلَ إِلَیْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ من القرآن و ولایة أمیر المؤمنین ع و الأئمة ع، و الدلیل على ذلك قول الله عز و جل أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتى‏ عَلى‏ ما فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللَّهِ الآیة قال فی الإمام‏ إِنَّما وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ (55) مائده 5:55 تفسیر جامع، ج‏2، ص: 226

در كافى از حضرت صادق علیه السّلام روایت كرده در معناى:
یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ یُنْكِرُونَها فرمود چون آیه: إِنَّما وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ تا آخر آیه نازل شد جمع  شدند عده از اصحاب پیغمبر در مسجد مدینه و بعضى ببعض دیگر گفتند در مورد این آیه چه می گوئید اگر آیه را انكار كنیم بتمام آیات و احكام اسلام كافر می شویم و اگر آن را تصدیق نموده و ایمان بیاوریم على را بر خود تفوق داده و مسلط كنیم زیرا این آیه صریحا بر ولایت على علیه السّلام دلالت دارد؟ همه آنها گفتند ما می  دانیم محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم راست می گوید لكن امر او را در باره على اطاعت نمی كنیم لذا این آیه نازل شد كه می فرماید این مردم ولایت على علیه السّلام را دانستند پس از آن انكار ولایت نموده و كافر شدند.

ابن بابویه از حضرت باقر علیه السّلام روایت كرده كه جمعى از یهودیان مِنجمله عبد اللّه بن سلام و اسید بن ثعلبه و ابن یامین و ابن صوریا اسلام آورده خدمت پیغمبر شرفیاب شدند عرض كردند اى رسول خدا موسى پس از خود به یوشع بن نون وصیت كرد وصى بعد از شما كیست؟ آنوقت آیه إِنَّما وَلِیُّكُمُ اللَّهُ نازل شد پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به آن ها فرمود برویم به مسجد؟ همین كه خواستند داخل مسجد شوند سائلى را مشاهده نمودند پیغمبر از او پرسید آیا كسى در مسجد چیزى بتو عطا ننموده؟ عرض كرد بلى ای رسول خدا آن مردى كه مشغول نماز است، فرمود در چه حالى بتو عطا نمود؟ عرض كرد در حال ركوع، پیغمبر تكبیر گفت و مردم همه تكبیر گفتند پیغمبر رو به مردم كرد و فرمود پس از من على وصى من است و ولى شما است كسانى كه حضور داشتند گفتند راضى هستیم به پروردگار یكتا و به این كه اسلام دین ما و محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم پیغمبر و على بن أبی طالب ولى و امام ما باشد، لذا خداوند این آیه را نازل فرمود وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ از عمر بن خطاب روایت كردند گفت بخدا قسم چهل مرتبه در نماز و حالت ركوع انگشتر صدقه دادم تا در باره من هم مانند آیه ‏اى كه در باره على نازل شده نازل شود، ابداً نازل نشده‏ است.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏
وَ الْعَصْرِ (1) إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ (2) إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ
(3) تفسیر جامع، ج‏7، ص: 489
سوره عصر مشتمل است بر وعید و توبیخ كفار و منافقین قوله تعالى وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ سوگند بزمان نورانى رسول یا دوران ظهور امام زمان علیه السّلام همانا انسان در نقصان و زیان كاری است مگر آنان كه بخدا ایمان آورده و نیكوكار شدند و وصیت كردند فرزندان خود و مردم را بامر حق و سفارش كردند یكدیگر را به صبر و بردبارى ابن بابویه از حضرت صادق علیه السّلام روایت كرده فرمود مراد از عصر زمان خروج قائم ما آل محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم است و مقصود از انسان كه زیان كار است دشمنان ما ائمه می باشد و مراد از ایمان اعتقاد داشتن بائمه و آیات خدا است و عمل نیكو مواسات كردن با برادران مؤمن و سفارش نمودن در باره عترت پیغمبر و ائمه معصومین علیه السّلام است- و در حدیث دیگر فرمود آن حضرت: خداوند خارج كرده بر گزیدگان از مخلوقاتش را از انسان زیانكار و فرموده مگر آن هایی كه به ولایت امیر المؤمنین علیه السّلام ایمان داشته و به فرزندان شان آن ولایت را سفارش كنند و دستور به صبر و بردبارى دهند نسبت باذیت و آزاری كه از طرف مخالفین مشاهده می نمایند و البته خداوند ایشان را به كیفر و عذاب خود گرفتار خواهد نمود پایان سوره عصر: صِراطَ الَّذینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضَّالِّینَ (7)


معناى صراط:
ابن بابویه بسند خود از حضرت صادق علیه السّلام روایت كرده كه مفضل بن عمر از آن حضرت معناى صراط را سؤال نمود فرمود صراط عبارت از راهى است بسوى معرفت پروردگار و این راه دو تاست یكى راه دنیا و دیگرى راه آخرت است اما راه دنیا شناختن و معرفت امام است كه بر هر كس واجب است در دنیا امام خود را شناخته و اطاعت او را نماید و او را پیشواى خود دانسته و به راهنمائى آن ها از صراطى كه پل جهنم است بخوبى عبور كند و هر كه در دنیا امام زمان خود را نشناسد قدم هایش در صراط بلغزد و به جهنم واصل گردد.
و بسند دیگر از آن حضرت روایت نموده فرمود صراط المستقیم وجود مقدس امیر المؤمنین علیه السّلام می باشد.
وَ كُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فی‏ إِمامٍ مُبینٍ (12) یس 36:12 تفسیر جامع، ج‏5، ص: 467

ابن بابویه از حضرت باقر علیه السلام روایت كرده فرمود چون این آیه نازل شد وَ كُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ ابو بكر و عمر خدمت پیغمبر اكرم صلی الله علیه و آله آمده گفتند اى رسول خدا آیا منظور از امام مبین تورات است؟ فرمود خیر عرض كردند آیا انجیل است؟
فرمود خیر باز پرسیدند آیا مراد قرآن است فرمود خیر در همین موقع امیر المؤمنین وارد شد پیغمبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمود آن امام مبین كه خداوند همه چیز را در آن بیان فرمود على علیه السلام است كه پروردگار علم هر چیزى را در وجود برادر و وصى و خلیفه بعد از من على علیه السلام بودیعه نهاده است.
و نیز از عمار روایت كرده گفت در یكى از غزوات و جنگ‏ها كه در خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام بودم از بیابانى عبور می كردیم كه مملو از مورچه بود گفتم اى مولاى من آیا كسى هست كه شماره این مورچگان را بداند فرمود بلى اى عمار من می دانم و می توانم تعداد آن را تعیین كنم گفتم یا امیر المؤمنین علیه السلام تعداد این ها را از كجا می دانید فرمود اى عمار مگر سوره یس را نخوانده ‏اى آنجائى كه می فرماید:
وَ كُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِین عرض كردم بلى فدایت شوم این سوره را مكرر خوانده ‏ام فرمود اى عمار منظور از امام مبین كه خداوند فرموده است منم‏.

مقالات پژوهشی » خطبه غدیر و مسأله امامت » امام زمان علیه السلام در خطابه غدیر

امام زمان علیه السلام در خطابه ی غدیر
 

 

در آن صحرا، جحفه، و بر کنار آن غدیر، خم، و در حضور آن جمع، پیامبر صلّی الله علیه و آله در ادامه کلام الهی خویش، دامنه سخن را به مسائل مربوط به امام عصر عجّل الله تعالی فرجه کشانیده، زبان به توصیف آن امام همام گشودند، و گوشه هایی از شخصیت همه جانبه آن بزرگوار را به مردم نمایاندند. حساسیت این قسمت از سخن را، از آنجا می توان دریافت که حضرتش هیجده بار مردم را با تکرار یک لغت هشدار دهنده، به دقت در کلام خود فرا می خوانند. حضرتش در این بخش به دفعات، کلمه اَلَا به معنی هان! آگاه باشید را به کار می برند، تا همگان دریابند که موضوع از اعتبار، ارزش، حساسیت و اهمیت ویژه برخوردار است. پیامبر صلّی الله علیه و آله در آغاز این بخش، بار دیگر - برای چندین مرتبه در طول سخنرانی - روند پیوسته نبوت و امامت را مطرح نموده و یاد آور می شوند که سررشته این نظم، در دست علی علیه السّلام است و پایان بخش این روند، حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه می باشند، بدین صورت که:
 مَعَاشِرَ النَّاسِ اِنَّی نَبِیٌّ وَ عَلیٌّ وَصِیّی. اَلَا وَ اَنَّ خَاتَمَ الاَئِمَةِ مِنَّا القَائِمَ المَهدِیَّ [صلوات الله علیه] [1]
 پس آن گاه با بر شماری 21 ویژگی اساسی و مهم از مختصات عمده آن امام، به گونه ای گوشه هایی از حرکت و کار و تلاش و برنامه ها و دستاوردهای نظام الهی حضرتش را ترسیم می نمایند، به طوری که با اندک دقت و ریزبینی در این مختصات، می توان ابعادی مختلف از مسائل مربوط به آن حضرت را دریافت. پیامبرصلی اله علیه و آله فرمودند: الا انه الظاهر علی الدین. الا انه المنتقم من الظالمین. الا انه فاتح الحصون و هادمها. الا انه قاتل کل قبیله من اهل الشرک. الا انه مدرک کل ثار لاولیاء الله عز و جل. الا انه ناصر دین الله عز و جل. الا انه الغراف من بحر عمیق. الا انه یسم کل ذی فضل بفضله و کل ذی جهل بجهله. الا انه خیره الله و مختاره.
الا انه وارث کل علم و المحیط به. الا انه المخبر عن ربه عز و جل و المنبه بامر ایمانه. الا انه الرشید السدید. الا انه المفوض الیه. الا انه قد بشر من سلف من بین یدیه. الا انه الباقی حجّة و لا حجّة بعده و لا حقَّ الا معه و لا نور الا عنده. الا انه لا غالب له و لا منصور علیه. الا انه ولی الله فی ارضه و حکمه فی خلقه و امینه فی سره و علانیته.
ای مردم آگاه باشید! او بر قاطبه ادیان پیروز خواهد گردید.
آگاه باشید! او از ستمکاران انتقام خواهد گرفت.
آگاه باشید! او تمامی دژها را فتح نموده و ویران خواهد ساخت.
آگاه باشید! او تمامی طوایف و قبائل شرک را درهم خواهد کوبیده و نابود خواهد ساخت.
آگاه باشید! او انتقام خون دوستان خدا را باز خواهد ستاند.
آگاه باشید! او یار و یاور دین خدای بزرگ است.
آگاه باشید! او کشتیبانی کار آزموده در دریائی عمیق است.
آگاه باشید! او فاضلان را به فضلشان و جاهلان را به جهلشان می شناسد و می شناساند.
آگاه باشید! او برگزیده خدا و منتخب اوست.
آگاه باشید! او وارث تمامی دانش هاست و به همه علوم تسلط و احاطه دارد.
آگاه باشید! او از خدایش برای شما گزارش می نماید و شما را به چگونگی ایمان به خدا می آگاهاند.
آگاه باشید! او راست کار و درست کردار و استوار و پا برجاست.
آگاه باشید! که امور خلقت و خلایق - از سوی خدا - به او واگذار شده است.
آگاه باشید! که تمامی پیام آوران گذشته به آمدن او نوید داده اند.
آگاه باشید! که آن حضرت آخرین حجّت الهی است و پس از او دیگر حجتی نخواهد آمد، حق - تماماً - با او و نور نزد اوست.
آگاه باشید! کسی را یارای چیرگی بر او نیست.
آگاه باشید! او ولیّ خدا در زمین است و داور دادار در میان آفریده های اوست، و امین خدای متعال در پنهان و پیدای اوست."
 
بار دیگر به دقت بر این توصیف ها بنگریم، و دریابیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سالیانی دراز قبل از تولد، و قرن ها پیش از ظهور آن حضرت با چه انگیزه ای چنین شخصیتی از ایشان به دست می دهد؟ و بدان گونه خطوط اصلی آن نظام الهی به رهبری حضرتش را ترسیم می نماید. آیا می توان هدفی جز دمیدن روح امید و انتظار، و آگاهانیدن نسلها و آماده سازی آنان برای تحمل دوران سخت غیبت، همراه با تلقی صحیح از آن پنهانی دشوار، و تلاش پیگیر در تحقق و بر پایی آن آینده نورانی در این کار سراغ داد؟ اگر این راستا را صحیح ندانیم، آیا پسندیده است که پیامبر صلی الله علیه و آله در شرایطی که تنها سه تن از امامان (امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین علیهم السّلام) در دوران حیات ظاهری خویش بودند، سخن از نظام آینده جهان و حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه آن هم به این گستردگی و تفصیل در میان آورند؟ نظامی که در آن به فضل و جهل با یک دیده نگریسته نمی شود، و فاضلان و جاهلان در هم نمی آمیزند، تا کار تشخیص و تمییز دشوار گردد. بلکه حضرتش در پرتو بینش الهی خود، این دو طایفه را از هم جدا نموده، و به روشنی فاضل را به فضلش و جاهل را به جهلش، به همگان می نمایاند. قیام آن حضرت، در راستای یک حرکت مشخص و گویای تاریخی در طول ادوار مدنیت بشر تفسیر می شود، و او تحقق بخش نویدهای تمامی پیام آوران سلف معرفی می گردد که ماموریتش به ثمر و هدف رسانیدن تلاش های آنان خواهد بود. در یک نگاه، آن امام همام، مظهر علم و قدرت الهی معرفی می شود. این آگاهی، برای او دانش و بینشی فوق تصور به بار می آورد، و آن قدرت خدادادی، وی را در موضعی می نشاند که هیچ گردن فرازی نتواند در راه پیاده شدن اهداف آن نظام الهی سنگ اندازی و مانع تراشی نماید.
اگر این قیام الهی نباشد، خلقت عبث جلوه می نماید، و این اندیشه باطل بر صفحه ذهنها نقش می گیرد که آیا هدف از هستی، همین بود که مردمی بیایند و نسل به نسل بروند، و حاکمانی دست به دست در تاریخ حاکم شوند و خونریزی کنند و غارت نمایند و بساط جور و ستم بگسترانند و مظلومان را به زنجیر بکشند و...؟ از این رو، در جهت پاسخ به این پندار نادرست، خدای عزیز حکیم، ولیّ مقتدر خویش را با توان و آگاهی الهی زمامدار جهان می نماید که او دژهای کفر و بی دینی را درهم کوبد، از ظالمان انتقام گیرد، با شرک در ستیزد آید، داد مظلومان را بستاند، و خون شهیدان را پاس نهد، دین را یاری کند، سکّان کشتی طوفان زده بشریت را به دست با کفایت خویش گیرد و انسانها را به سر منزل مقصود رهنمون گردد. و چه زیباست که ما آن روزگاران را نظاره گر باشیم. با مطالعه سخنان پیامبر صلّی الله علیه و آله در این بخش از خطابه، علاوه بر شخصیت فردی آن حضرت، می توان با ابعاد الهی، سیاسی، عدالت اجتماعی، علمی و فرهنگی، تاریخی، هدایتی و... این نظام آشنا شد. و خدا را، که توفیق درک آن زمان و زمانه، ما را دست دهاد. به هر حال، پیامبر صلّی الله علیه و آله کم کم دامن سخن خویش را در آن صحرای سوزان جمع می نماید. و در اواخر خطابه خویش، سخن از گستره حلال و حرام نموده و یاد آور می شوند که این مطلب، بسیار فراتر از آن است تا در یک نشست و در خلال یک خطابه بتوان تمامی آن را بازگو نمود. آن گاه چنین می فرمایند:
 
فأمرت ان آخذ البیعة منکم و الصفقة لکم بقبول ما جئت به عن الله عَزَّ وَ جَلَّ فی علیٍّ أمیر المؤمنین و الأوصیاء من بعده الذّین هم منّی و منه،إمامة فیهم قائمة،خاتمهما المهدیُّ،إلی یومم یلقی الله،ألّذی یقدّر و یقضی...
- از سوی پروردگار جهان – مأمورم که از شما پیمان بگیرم که دست در دست من نهید در پذیرش آن چه از سوی خداوند عَزَّ وَ جَلَّ در باره ی امیر مؤمنان آورده ام و درباره ی اوصیای پس از او که از من و اویند.این امامت در میان آنانایدار است و فرجام آنان مهدی است و استواری پیشوایی تا روزی است که او با خداوند قدر و قضا دیدار کند(قیامت)
 
 و بدین سان پیامبر صلّی الله علیه و آله در سومین جای از کلام خود، یاد امام عصر عجّل الله تعالی فرجه را زنده می دارد. و این سه موضع - همان طور که گذشت - علاوه بر یازده مرتبه ای بود که در طول سخن، حضرتش از واژه عمومی و کلی "ائمة" در زمینه معرفی پیشوایان پس از خود استفاده نمودند، و شان و جایگاه و مشخصه والای آنان را با عبارت الامامه فی ذریتی من ولده الی یوم القیمه بیان داشتند. پیشوایانی که آنان را در جایی دیگر از همین کلام، "اَلطّیّبین من ولدی" خواندند و آنان را ثقل اصغر دانستند، که بر کنار کتاب خدا ثقل اکبر نشسته اند. تا آنجا که ایشان در بیان رسول خدا صلّی الله علیه و آله "أمناء الله فی خلقه و حکّامه فی أرضه" تعبیر شدند، و در طی سخن به دفعات، امامان را در رابطه با علی علیه السّلام، با وصف
ولدی من صلبه و عباراتی از این ردیف ستودند. اینک روشن است که از چه رو، این بخش ، موعود غدیر نام گرفت، چرا که حاوی روشنگری در زمینه معرفی نام و یاد و راه و رسم امام عصر عجّل الله تعالی فرجه بود که در سایه پرتو ناشی از کلام نورانی پیامبر، بر پهنه دل و ذهن خواننده می نشست، و امید که این رهگشائی ما را نیز کارساز افتد.
 
تا کی در انتظار؟
اینک که توسن سخن، می رود تا آرام گیرد و از تاختن باز ایستد، با مبعوث غدیر هم آواز می شویم، و موعود غدیر را خطاب نموده و می گوئیم:
متی تنتظر!
و دل خوش می داریم که او در ادامه سخن ما را با این کلام امید بخشیده که:
ابشر بنصر قریب من رب رحیم [1]
این کلام از آن علی علیه السّلام است که در دهه چهارم هجرت نبوی، روی در خطاب به آن عزیز کرده، و از سر شگفتی و اشتیاق می پرسد: تا کی در انتظار؟
و گوئی که چشم به راهان مشتاق را به یاری نزدیک از پیشگاه خدای مهربان خبر می دهد. این پیام، عرصه تاریخ را در نور دید، و از دل صدها و هزاران حادثه هولناک و از بستری مالامال از نشیب و فراز گذشت، و اینک گوش جان ما را می نوازد که: الیس الصبح بقریب [2] آیا بامدادان طلوع او نزدیک نیست؟
گوییا مظلوم غدیر، در آیینه تاریخ، او و برنامه کارش را بر دور دست افق نظاره کرده بود که می گفت:
یعطف الهوی علی الهدی اذا عطفوا الهدی علی الهوی، و یعطف الرای علی القرآن اذا عطفوا القرآن علی الرای[3] 
 
او هدی را جایگزین هوی خواهد نمود، آن گاه که هر یک از این دو را - به غلط و ناروا - جای دیگری نشانده اند. و آن دم که بساط استادی و حکومت آراء - باطله - بر قرآن رواج گرفته باشد، او این سفره را بر می چیند، و بار دیگر قرآن را بر موضع بلند هدایت اندیشه ها می نشاند، و آراء مردم را به تبعیت از آن فرا می خواند.
 
 هم آن عزیز، شتابزدگان این وادی را هشدار می داد که: فلا تستعجلوا ما هو کائن مرصد [4] بر آنچه که به قطع و یقین واقع شدنی است، بیهوده شتاب مگیرید.
 
امیرالمومنین علیه السّلام غمزدگان داستان اسف بار تنها ماندن خود و دل های پر غصه از قصه های رنج آور فرزندان پاکش را همواره امید می بخشید که - علی رغم همه این رنج ها و شکنج ها به آینده چشم بر دوزند، و در آن آینه تصویر محتوای کلام نورانی علوی را به روشنی ببینند که:
 
لتعطفن الدنیا علینا بعد شماسها عطف الضروس علی ولدها
[5] 
یقینا جهان - چونان شتری بد خو و سرکش که به هر حال و به ناچار به سوی فرزندش باز می گردد - بار دیگر به ما رو خواهد کرد.
 
و آنان که شاهد این کلام، از آن مظلوم غدیر و سقیفه بودند، به گوش خود شنیدند که دهان حضرتش در دنباله این سخن، به تلاوت این آیه از قرآن مجید مترنم گشت:
 
وَ نُرِیدُ اَن نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ استُضعِفُوا فِی الاَرضِ وَ نَجعَلَهُم اَئِمَةً وَ  نَجعَلَهُمُ الوَارِثِینَ [6]
 
و بدین سان اراده قطعی و حتمی الهی را پشتوانه کلام خود در روی کرد دوباره دنیا به خاندان خویش تلقی نمود. علی علیه السّلام فتنه ها و آشوب ها را در زمان خود شاهد بود، و شیوع این بلایا را برای آیندگان نیز در گستره وسیعی می دید و همواره هشدار می داد تا منتظران مشتاق هرگز سر فرود نیاورند، و دیده به راهان شیفته، قامت زیر بار مشکلات دو تا نکنند، و به رغم درگیری ها همواره در پهنه فکر و صحنه دل خویش، فرزند والایش را ببینند که پای در رکاب نهاده، گام در میان گذارده و تیغ از نیام برکشیده، تا هر که را به فراخور حال و قال به راه آورد، و پاداش و جزا بخشد. و یاد آور می شد که آن حضرت را ابرهای تیره فتنه و آشوب، از انجام این ماموریت حساس و مهم باز نخواهد داشت، چرا که:
الا و ان من ادرکها منا یسری فیها بسراج منیر و یحذو فیها علی مثال الصالحین [7] 
 
آری، یادگار امروزین غدیر - امام حجّة بن الحسن المهدیّ عجّل الله تعالی فرجه - در مواجهه با تیرگی ها و تیره روزی ها، در پرتو هدایتی الهی گام بر می دارد، و دل تاریکی ها را می شکافد، و به سان پیشینیان صالح خود گام برداشته، و پای در جای پای آنان می نهد، تا یک جهان نور و روشنی به بار آورد.
 
 آن گاه علی علیه السّلام برای آن که پیشاپیش جلوی هر گونه تفسیر و تأویل و توجیه ناروا را گرفته باشد، با صراحت و به روشنی فرمود:
 
او را غیبتی است بس طولانی، تا آنجا که ناآگاهان گویند: ما لله فی آل محمد حاجه [8]  دیگر خدا را به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله نیازی نیست.
 
 حضرتش، ویژگی آن سفر کرده به دیار غیبت را این چنین بیان می کرد که:
 
صاحب هذا الامر الشرید الطرید الفرید الوحید.[9] 
 
آری طول دوران جانکاه غیبت، سبب می شود تا او وا رهانیده شود و تنهای تنها باقی بماند.
 
علی علیه السّلام می فرمود که او را غیبتی است که بسی به درازا خواهد کشید، و چنین است که:
 
تخفی ولادته و یغیب شخصه[10]
 
او نه تنها پنهانیش طولانی که تولدش نیز در نهان صورت می گیرد.
 
 و آن گاه که صحابی نامدار او - اصبغ بن نباته - حضرتش را درحالتی متفکرانه دید و علت را جویا شد، امام علیه السّلام در پاسخ به او فرمود:
فکرت فی مولود یکون من ظهری، الحادی عشر من ولدی، هو المهدیّ یملوها عدلا کما ملئت جورا و ظلما، تکون له حیره و غیبه یضل فیها اقوام و یهتدی فیها آخرون.[11]
 
من درباره یازدهمین فرزند از صلب خویش می اندیشیدم. او مهدی عجّل الله تعالی فرجه است. زمین را از عدل و داد پر خواهد نمود، آن سان که از جور و ستم مالامال گشته، برای او غیبت - و برای مردم - حیرانی در این امر است. جمعی در این غیبت و حیرت گمراه شده، و جمعی دیگر راه خواهند یافت.
 
و اینک ما، در آستانه غدیر، مبعوث آن روزین غدیر را در ظاهر از دست داده ایم، و با وارث امروزین و حاضر غدیر، امام مهدی حجّة بن الحسن العسکریّ عجّل الله تعالی فرجه تنها مانده ایم. هر دو، دوران سخت و جانکاه غیبت را می گذرانیم، اما او کجا و ما کجا؟ او چه سان و ما چه سان؟ و ما در سر، سودای آن داریم که او نوای حزینمان را در بامدادان جمعه ای از جمعه ها پاسخ گوید، آن گاه می گوئیم:
متی ترانا و نریک و قد نشرت لواء النصر تری[12] 
 
در سر شوق آن داریم و در دل شور این، که تا زنده ایم، سرانجام روزی فرا رسد که حضور آشکارش را جشن گرفته و شادی کنیم، و نحن نقول: الحمد لله رب العالمین [13]  و زبان به ستایش الهی بگشائیم. و کوتاه سخن در آخر این مقال، آن که:
یا امیرالمومنین! به رغم آنان که تنها به فاصله هفتاد روز، به نامردمی، پیام و کلام پیامبر صلّی الله علیه و آله را در مورد شما به فراموشی سپرده، از آستانتان روی گرداندند و خفّت به بار آوردند، اینک خدای جهان را - به تمامی جان و از سویدای دل - بر این فضل و هدایت شاکریم که با گذشت چهارده قرن از آن روزگاران، و در پی نزدیک به دوازده قرن از میلاد و آغاز غیبت موعود بزرگوار غدیر، همچنان به پایمردی و استوارانه، بر عهد ولایت این خاندان - علی علیه السّلام در آغاز و مهدی عجّل الله تعالی فرجه در انجام - ایستاده ایم. و امید که عزت به بار آوریم. اینک پیروزمندانه، حماسه چشم به راهی می سرائیم، و سرود انتظار سر می دهیم.
 
 وَ مَا کُنَّا لِنَهتَدِیَ لَولَا اَن هَدَانَا اللَّـهُ [14] .

والسلام

مقالات پژوهشی » خطبه غدیر و مسأله امامت » حدیث ثقلین


اساس هدایت اسلام تعلیماتی است که دین اسلام برای انسان آورده است تا صراط مستقیم را به او شناسانده و او را به پیمودن آن موفق سازد. این تعلیمات در دو رکن پیوسته به هم گرد آمده است:
قرآن و حدیث. دو رکنی که طلب هدایت از هر یک از آن دو، بدون رجوع به دیگری امکان پذیر نیست.
تصور این که با قرآن کریم بدون مراجعه به عترت و احادیث و تعالیم آن، می توان به «هدایت فعلیه» رسید، درست نیست و برخلاف خود قرآن کریم و وصیت های مکرر و موکد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است، چنان که تعلیمات عترت نیز بدون عرضه تعلیمات آنان بر قران کریم درست نیست و برخلاف تعلیمات خود عترت است، بلکه دو صورت یاد شده اصلاً تمسک (چنگ زدن و پیروی کردن) نیست، نه تمسک به قرآن و نه تمسک به عترت.
این موضوع بسیار مهم، در حدیث نبوی مسلم الصدور؛ یعنی «حدیث ثقلین» به روشنی تبیین شده است.


انی تارک فیکم الثقلین ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی – احدهما اعظم من الاخر کتاب الله حبلٌ ممدود من السماء الی الارض، و عترتی اهل بیتی، و لن یفترقا حتی یردوا علی الحوض فانظروا کیف تخلفونی فیهما.
من در بین شما دو چیز گران قدر را می گذارم که تا وقتی به آن دو تمسک جویید، بعد از من گمراه نمی شوید یکی از آن دو از دیگری بزرگتر است: کتاب خدا که طناب کشیده شده از آسمان به زمین است و عترت من خاندان من و از یکدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند. پس بنگرید که در نبود من (به جای من) چگونه با آنان رفتار می کنید.

حدیث ثقلین از پرآوازه ترین احادیث گنجینه های حدیث مسلمان است و بزرگان مذاهب اسلامی در کتاب هایشان، اعم از صحاح و سنن و مسانید و تفاسیر و سیره ها و تواریخ و لغت و غیر این ها، از این حدیث یاد کرده اند. شیعیان این حدیث صحیح و متواتر را یکی از دلائل امامت و وصایت بلافصل حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام می دانند و آن را به هشتاد و دو طرق، با عباراتی متفاوت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت کرده اند. اهل سنت نیز این حدیث را بهتر دانسته و آن را از ده ها طریق و از بیست و اندی صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کرده اند. از آن جمله می توان به این احادیث اشاره کنیم:
ـ امام احمد حنبل، از طریق ابی سعید خدری از رسول خدا  صلی الله علیه و آله نقل می کند که فرمود:
انی تارک فیکم الثقلین احد هما اکبر من الاخر، کتاب الله حبل ممدود من السماء الی الارض و عترتی اهل بیتی و انهما لن یفترقا حتی یرد علی الحوض ـ حاکم نیشابوری نیز از طریق زید بن ارقم از رسول خدا  صلی الله علیه و آله نقل می کند:
انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و اهل بیتی و انهما لن یفترقا حتی یرد اعلی الحوض
ـ ترفدی در سنن خود از طریق زیدبن ارقم نقل می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
انی تارک فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا ابعدی، احدهما اعظم من الآخر، کتاب الله جمل ممدود من السماء الی الارض و عترتی اصل بیتی. و لن یتفرتا حتی یردا علی الحوض فانظرو ا کیف تخلفونی فیما.
ـ عبدا الملک خرگوشی در کتاب خود به نام «شرف النبوه» نقل کرده است:
انی تارک فیکم الثقلین: کتاب الله و عترتی. فإن تمسکتم بهما لن تضلوا من بعدی همچنین کسانی مانند خطیب تبریزی، شمس الدین سخاوی شافعی، عامر بن لیلی الغفاری. محب الدین طبری و … نیز این حدیث را نقل کرده اند.
در این راستا می توان درس هایی را از حدیث ثقلین آموخت و بر دلالت این حدیث بر امامت اهل البیت ـ علیهم السلام ـ متذکر شد:

1ـ از حدیث وجوب پیروی فهمیده می شود.
2ـ پیروی از اهل البیت علیهم السلام بر امت واجب است.
3ـ پیروی از اهل البیت علیهم السلام همچون پیروی از قران است
4ـ لفظ «ثقلین» دلیل بر وجوب پیروی است.
5ـ امر به اعتصام دلیل بر وجوب پیروی است.
6ـ لفظ«اخذ»در حدیث دلیل بر وجوب پیروی است.
7ـ جدا نشدن قرآن و عترت از یكدیگر، دلیل بر وجوب پیروی است.
8ـ قرآن و اهل البیت علیهم السلام توام و با یكدیگر می باشند.
9ـ دلالت حدیث بر عصمت امامان از اهل البیت علیهم السلام

10ـ دلالت حدیث بر اعلمیت و افضلیت اهل البیت علیهم السلام و سایر موارد …

پس از این که بر روایت بزرگان علم حدیث نسبت به حدیث ثقلین آگاه شدیم، به ناچار می بایست بر گفتار بعضی از متعصبین گذشته اهل سنت در ایراد و اشكال بر این حدیث متذکر شویم و به بیان سستی و بی اعتباری سخن آنان پرداخت که به دلیل گستردگی بحث و لزوم پاسخگویی به تک تک تعارضات می بایست به کتاب کبیر عبقات الانوار تألیف علامه میرحامد حسین نیشابوری هندی رجوع کرد.

حدیث ثقلین بر هر مسلمانی محبت قطعی است. پیام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در این حدیث این است: من در میان شما امت، دو یادگار گرانقدار باقی می گذارم که تا هنگامی که به آن دو تمسک جویید، گمراه نخواهید شد. یکی کتاب خدا (قرآن) و دیگری عترت من.

حدیث ثقلین حدیث ثقلین همانگونه که دلالت می کند بر امامت دوازده امام از اهل البیت  علیهم السلام و امامت و خلافت بلافصل علی علیه السلام بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله همچنین دلالت می کند بر وجود امام دوازدهم حجه الله المنتظر و بقای وجود شریف آن حضرت ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ زیرا این حدیث دلالت می-کند بر عدم جدایی کتاب و عترت تا روز قیامت و تا لحظه ورود بر حوض ـ پس همانگونه که قرآن مجید تا روز قیامت باقی است، همچنین واجب است که کسی از اهل البیت وجود داشته باشد که شایسته برای تمسک و و اقتدا به او باشد و امام زمان خود باشد و حجت وقت از عترت طاهره تا روز قیامت.

برگرفته از کتاب: خلاصه عبقات الانوار حدیث ثقلین تالیف: میرحامد حسین هندی
ترجمه دکتر سید حسن افتخارزاده.

مقالات پژوهشی » جریانات تاریخی غدیر » وقایع سه روزه در غدیر

وقایع سه روزه در غدیر
در طول سه روز توقف در غدیر پس از ایراد خطابه، چند ماجرا به عنوان تأكید و اهمیت غدیر به وقوع پیوست: پیامبر در این مراسم، عمامه خود را -  كه سحاب   نام داشت -  به نشانه جانشینى امیرالمؤمنین بر سر آن حضرت قرار دادند.
حسان بن ثابت از پیامبر درخواست كرد تا در مورد غدیر شعرى بگوید، و با اجازه حضرت اولین شعر غدیر را سرود.
جبرئیل به صورت انسانى ظاهر شد و خطاب به مردم فرمود: پیامبر براى على بن ابى‏طالب عهد و پیمانى گرفت كه جز كافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمى ‏زند
مردى از منافقین گفت: خدایا، اگر آنچه محمد مى ‏گوید از طرف توست سنگى از آسمان بر ما ببار یا عذاب دردناكى بر ما بفرست در همان لحظه سنگى از آسمان بر سر او فرود آمد و او را هلاك كرد، و این معجزه تأیید الهى بر غدیر را براى همگان روشن كرد.
پس از سه روز مراسم پر شور غدیر پایان یافت، و آن روزها به عنوان ایام الولایة در صفحات تاریخ نقش بست. مردم پس از وداع با پیامبرشان و معرفتِ كامل به جانشینان آن حضرت تا روز قیامت، راهى شهر و دیار خود شدند. خبرِ واقعه غدیر در شهرها منتشر شد و به سرعت شایع گردید و بدین گونه خداوند حجتش را بر همه مردم تمام كرد.
اكنون با گذشت هزار و چهارصد نام غدیر همچنان بر بلندترین قله تاریخ اسلام مى ‏درخشد؛ و خطابه غدیر به عنوان آخرین و بزرگ ترین پیام الهى در تاریخ انبیا براى بشریت شناخته شده است. 

مقالات پژوهشی » جریانات تاریخی غدیر » از مدینه تا غدیر

از مدینه تا غدیر             
 
 
در نظر خردمندان ارج و ارزش هر چیز به نتیجه و ثمره ‏اى است كه از آن به جا مى‏ ماند؛ لذا در گستره پهناور تاریخ و مسائل آن، مهم ‏ترین مطالبى كه با توجه به ثمره‏ اش، داراى موقعیت ویژه ‏اى مى ‏باشد، قسمت‏ هایى است كه پیدایش ادیان را نشان داده و مذاهب بر آن بنا شده و سرچشمه عقاید ملّت‏ ها و جمعیت ‏ها قرار گرفته؛ لذا این بخش تاریخ كه مبدأ مقدسات ملت‏ هاست، به ابدیت راه پیدا كرده و هرگز تاریخ جهان آن را فراموش نمى ‏كند.

به این علت است كه دانشمندان بزرگ و امین تاریخ، در ثبت و ضبط و صحیح نگاشتن آغاز مذاهب تلاش و كوشش بسیار نموده ‏اند.
واقعه غدیر از با اهمّیت ‏ترین موضوعات تاریخ اسلام بوده؛ چراكه بسیارى از دلایل محكم دیگر بر این واقعه پایه ‏گذارى شده است.

درست است كه سال‏ ها از واقعه غدیر گذشته اما حقیقت غدیر از وجوه مختلف براى مسلمانان مطرح مى‏ باشد، خاصه از نظر عقیده دینى؛ چراكه حقیقت غدیر براى هر مسلمانى كه بر پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم ایمان دارد و مى‏ خواهد از گفته ها و دستورات ایشان پیروى كند و سنت حضرت را عملى سازد تا دامنه رستاخیز مطرح بوده و جزء حقایقى است كه همواره با خورشید طلوع مى‏ كند و در متن لحظه ‏ها تكرار مى‏ شود. لذا مورخان، محدثان، مفسران به بیان این واقعه پرداخته‏ اند و آن را با مدارك و سندهاى فراوانى در كتاب‏ هاى خود آورده ‏اند و اینك مرور مى‏ كنیم آنچه كه از این واقعه براى ما نقل شده است.

به سوى مكه و در مكه:
در دهمین سال هجرت، پیامبر خداصلى الله علیه وآله وسلم به امر خدا قصد زیارت خانه خدا نمودند، حضرت دستور دادند كه در میان قبایل اعلام كنند كه رسول خدا عازم حج است.

خبر به سرعت میان مسلمانان مدینه و خارج از آن پیچید كه پیامبر به فرمان الهى براى انجام مراسم حج، مدینه را ترك خواهند نمود، هر كس مى‏ خواهد از فیض معنوى همراهى با رسول اللّه ‏صلى الله علیه وآله وسلم در این سفر بهره ‏مند شود، خود را سریع‏تر به كاروان حاجیان و زائران بیت ‏اللّه الحرام برساند. مسلمانان دسته‏ دسته از گوشه و كنار و شهرهاى دور و نزدیك خود را به مكه مى‏ رساندند تا در كنار پیامبر مناسك و اعمال حج را بیاموزند تا آن سال و حتى پس از فتح مكه كه سه سال قبل صورت گرفته بود، چنین فرصتى براى حضرت دست نیامده بود. لذا این تنها حجّى بود كه پیامبر بعد از مهاجرت به مدینه انجام مى ‏دادند كه به نام‏ هاى متعدد از قبیل حجة الوداع، حجة الاسلام، حجة البلاغ، حجة الكمال و حجة التمام {1} در تاریخ ثبت شده است.

پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم پنج روز مانده از ماه ذى القعده پیشاپیش مردم، در حالى كه تمام زنان و اهل حرم خود را نیز همراه داشتند، از مدینه خارج شدند، مهاجران و انصار و گروهى از قبایل عرب و جمع انبوهى از مردم در این سفر حضرت را همراهى مى‏ كردند{2}
به گزارش مورخان، در آن زمان گروهى از ساكنان مدینه به سبب ابتلا به بیمارى نتوانستند با حضرت همراه شوند؛ اما با این وجود جمعیتى بین 90 تا 120 هزار نفر در این سفر شركت داشتند{3}. البته به این تعداد كسانى كه در مكه بودند و گروهى كه با امام على‏ علیه السلام از یمن آمدند اضافه مى‏ شود{4}
مسافت میان مكه‏ و مدینه، بنا به‏آنچه مورخان ثبت‏ كرده ‏اند به‏ مدت‏ ده روزسواره طى‏ طریق مى ‏شود{5}
پس از ورود به مكه، پیامبر خداصلى الله علیه وآله وسلم بدون درنگ به قصد زیارت خانه كعبه تكبیر گویان وارد مسجد الحرام شدند. مكه، یك بار دیگر دردانه گم‏ گشته و از دست رفته ‏اش را در دامان خود بازیافت. پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در چند روزه ایام حج و در میان جمع عظیم مسلمانان، یك به یك احكام الهى حج را براى آنان بازگو مى‏ فرمود.

پس از ورود حاجیان از سراسر بلاد به مكه، در روز هشتم، مردم در معیت پیامبر خدا یكى از باشكوه ‏ترین مراسم را به‏ جا گزاردند.

در این مدت پیامبر خدا براى مردم سخن راندند و آنان را آگاه گردانیدند كه امسال آخرین سالى است كه در میان آنان هستند. حضرت آنان را به قرآن و عترت سفارش نمودند تا با چنگ زدن به این دو گمراه نشوند. نوشته ‏اند كه پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در روز عرفه و به روایتى روز عید، خطبه ‏اى را در جمع مسلمانان ایراد نمودند كه در آن همگان را به تقوا، تعهد به ارزش‏ هاى اخلاقى و مراعات حقوق یكدیگر سفارش نمودند{6}

به ‏سوى مدینه:
مناسك حج به پایان رسید و پیامبر خدا و همراهان شان به قصد مراجعت به شهر و دیار خود مكه را ترك نمودند. آفتاب حجاز آتش بر كوه‏ ها و دره‏ ها مى‏ پاشید، اما شیرینى این سفر روحانى بى‏ نظیر، همه‏ چیز را آسان مى‏ كرد. هر كس در این فكر كه خداوند توفیق و افتخارى بزرگ و شاید دست‏ نیافتنى به وى عطا نموده است، اما پیامبر خداصلى الله علیه وآله وسلم را اندیشه ‏اى سخت مى ‏آزرد. خداوند وى را فرمانى داده بود كه اجراى آن مسئولیتى بس عظیم و سترگ بود و اینك كه قصد اجراى این دستور الهى را داشت، بسیار نگران بود؛ زیرا مى‏ دانست كه بسیارى از مردم و خصوصاً قریش در مقابل این مأموریت الهى خواهند ایستاد و اگر امروز به مخالفت علنى با آن برنخیزند در آینده نزدیك مخالفت خود را آشكار مى ‏كنند. این مأموریت بزرگ، چیزى جز معرفى جانشین و خلیفه پس از پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم، یعنى على‏ علیه السلام نبود.

جابربن عبداللّه انصارى گوید{7}: زمانى كه پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم به انتصاب على‏ علیه السلام براى جانشینى پس از خود فرمان یافت، از آن بیم داشت كه قومش و منافقان و مخالفان این امر، پراكنده شده و به جاهلیت بازگردند؛ زیرا حضرت از كینه و دشمنى آنها نسبت به على ‏علیه السلام باخبر بود. از این رو از جبرئیل خواست تا حفظ و صیانتش را از پروردگار طلب نماید.

جابر در ادامه گوید: پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم پیوسته منتظر بود تا در سرزمین منى به مسجد خیف رسید. جبرئیل بار دیگر به نزد حضرت آمده و همان فرمان را ابلاغ نمود؛ اما حكم امان را با خود نیاورده بود. پس از آن جبرئیل دوباره فرود آمد و براى بار دیگر فرمان را ابلاغ نمود، بدون آن كه حكم صیانت را با خود بیاورد تا اینكه به جحفه رسیدند. جحفه مكانى است بین مكه و مدینه{8} در حقیقت چهار راهى است كه مردم سرزمین حجاز را از هم جدا مى ‏كند. راهى به سوى مدینه در شمال راهى به سوى عراق در شرق و راهى به سوى غرب و سرزمین مصر و راهى به سوى سرزمین یمن در جنوب پیش مى ‏رود. نام قدیم آن مَهْیَعه بوده كه بعدها به جُحفه تغییرنام داده؛ زیرا سیل‏ هاى مخرّب كه مى ‏آمده مردم آن دیار را كوچ مى ‏داده است.{9}
بین این منطقه با غدیر خم دو میل فاصله مى ‏باشد{10}
غدیر خم در امروز حدود 164 كیلومتر از شمال مكه دور است و حدود 450 كیلومتر از طرف جنوب مدینه منوره فاصله دارد{11}

نزول آیه ابلاغ:
زمانى كه به محل غدیر خم رسیدند مصادف با روز پنجشنبه بود، روز هیجدهم ماه ذى الحجه{12}، در این هنگام جبرئیل با آیه حفظ و صیانت بر پیامبر خداصلى الله علیه وآله وسلم نازل گردید و این آیه را آورد كه:

یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیك من ربّك و ان لم تفعل فیما بلغت رسالته و اللّه یعصمك من الناس{13}
امین وحى، از طرف خداوند به پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم امر كرد تا على ‏علیه السلام را ولى و امام معرفى كرده و وجوب پیروى و اطاعت از او را به خلق ابلاغ كند.


عبداللّه ‏بن عباس، پسرعموى پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم و على ‏علیه السلام، محدث و مفسر قرآن مى گوید: خداى متعال به محمّدصلى الله علیه وآله وسلم فرمان داد تا على‏ علیه السلام را به عنوان ولى و سرپرست مردم منصوب نموده، ولایت او را به اطلاع همگان برساند. اما پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم از آن مى ‏ترسید كه بگویند پسرعمویش را براى حكومت بر مردم انتخاب كرده و از او حمایت مى‏ كند و با این سخنان بر او طعنه زنند{14}
پیامبر خداصلى الله علیه وآله وسلم تأخیر در ابلاغ فرمان الهى را جایز ندانست، چه اینكه علاوه بر فرمان صریح و مؤكد از سوى حق تعالى، خداوند به پیامبرش وعده داد كه او را در انجام این مهم از آزار و مزاحمت دشمنان و منافقان دور بدارد.

به راستى كدام‏ی ك از مأموریت‏ هاى حضرت این‏ گونه بود كه اگر حضرت آن را به انجام نرساند، گویا رسالت عظیم خدا را ابلاغ نفرموده است؟!

آراى مفسران ذیل آیه ابلاغ:
در كتاب‏ هاى بسیارى از دانشمندان اهل سنت و همه كتب معروف شیعه اعم از تفسیر، حدیث و تاریخ آمده كه این آیه در غدیر خم و در شأن على‏ علیه السلام نازل شده است كه براى نمونه به چند مورد اشاره مى‏كنیم.
فخر رازى مى‏ گوید: مفسران درباره سبب نزول این آیه چند نظر اظهار داشته ‏اند... تا آن جا كه گوید این آیه درباره فضیلت على ‏بن ابى‏طالب نازل شده است{15}

سیوطى گوید: در این آیه به روز غدیر خم درباره على ‏بن ابى‏طالب بر حضرت رسول‏ صلى الله علیه وآله وسلم نازل شده است{16}
شیخ محمّد عبده گوید: این آیه به روز غدیر خم درباره على ‏بن ابى‏طالب نازل شده است{17}


اعلام توقف:
دستور توقف از طرف پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم به همراهان داده شد. مسلمانان با صداى بلند آن هایى را كه در پیشاپیش قافله در حركت بودند به بازگشت دعوت كردند و مهلت دادند تا عقب ‏افتادگان نیز برسند. مؤذن پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم مردم را به نماز ظهر دعوت كرد. مردم آماده نماز شدند{18}.
بعد از نماز مردم قصد برگشت به خیمه‏ هاى خود را داشتند؛ اما پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم به آن ها اطلاع دادند كه باید براى شنیدن یك خبر مهم خود را آماده كنند{19}
پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم دستور دادند تا خار و خاشاك زیر درختان آنجا جمع{20} و شاخه‏ هاى اضافه درختان كه تا سطح پایین آمده بود، قطع شود تا بر سر مردم اصابت نكند{21}
نوشته ‏اند كه آن روز هوا بسیار گرم بود به ‏طورى كه مردم جامه‏ هاى خود را بر سر كشیده و قسمتى از آن را زیر پا افكنده بودند{22}
آن گاه پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم دستور دادند تا از جهاز شتران منبرى تهیه كنند{23}. حضرت بر فراز آن رفته و فرمودند چنین مى‏ بینم كه به سوى خدا فراخوانده مى ‏شوم و پذیراى این هستم، همانا كه میان شما دو امانت گران‏سنگ باقى مى ‏گذارم: كتاب خدا و عترتم. بنگرید كه پس از من با آن دو چگونه رفتار مى ‏كنید و بدانید كه آن دو تا كنار حوض كوثر از هم جدا نمى ‏شوند {24}
(شایان ذكر است كه حاكم نیشابورى در دو جا از مستدرك خود حدیث فوق را آورده و در هر دو جا مى ‏افزاید كه این حدیث مطابق قواعد بخارى و مسلم صحیح مى‏باشد و آنها در كتب خود نیاورده‏ اند!)
سپس حضرت سه بار خطاب به مردم فرمودند كه: آیا من بر هر مؤمنى سزاوارتر از خود او نیستم؟ و همگان گفتند: آرى{25}. سپس دست امیرالمؤمنین ‏علیه السلام را گرفته و بالا بردند {26}، به‏ طورى كه مردم سپیدى زیر بغل ایشان را دیدند{27}

نزول آیه اكمال:
هنوز مردم پراكنده نشده بودند كه این آیه نازل شد{28}

... الیوم اكملت لكم دینكم و اتمت علیكم نعمتى و رضیت لكم الاسلام دینا...{29}
پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم از شادى تبریك گفتند و افزودند: سپاس خدا را براى كامل كردن دین و تمام كردن نعمت و خشنودى پروردگار به پیامبرى من و به ولایت على ‏علیه السلام پس از من، آنگاه فرمودند:
من كنت مولاه، فعلىٌ مولاه، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره، و اخذل من خذله{30}
در تاریخ بغداد آمده: در این هنگام عمربن خطاب به على‏علیه السلام گفت: به‏به! اى پسر ابوطالب كه مولاى من و مولاى همه مسلمانان شدى{31}
علامه امینى (ره) آورده كه از كسانى كه پیش از سایر صحابه به حضرت تبریك گفتند ابوبكر و عمر بودند كه مى ‏گفتند: خوشا به حالت اى پسر ابوطالب كه صاحب اختیار هر مرد و زن مؤمنى شدى. در این هنگام ابن عباس گفت: به خدا این پیمان در گردن همه خواهد ماند{32}

عمامه سحاب:
پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در این مراسم عمامه خود را كه سحاب نام داشت{33} به عنوان تاج افتخار بر سر امیرالمؤمنین‏ علیه السلام قرار دادند{34} و انتهاى عمامه را بر دوش آن حضرت آویزان نمودند و فرمودند: عمامه تاج عرب است.


خود امیرالمؤمنین‏ علیه السلام در این باره چنین فرموده ‏اند: پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در روز غدیر عمامه ‏اى بر سرم بستند و یك طرفش را بر دوشم آویختند و فرمودند خداوند در روز بدر و حنین مرا به وسیله ملائك ه‏اى كه چنین عمامه ‏اى بر سر داشتند یارى نمود.

شعر حسان:
سپس حسان‏بن ثابت از پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم اجازه گرفت و اشعارى را سرود{35}
بعد از شعر او پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم جمله معروف خود را درباره حسان فرمودند كه: تا وقتى كه با زبان خود ما را یارى مى‏ كنى، روح القدس مؤید تو است.

حدیث تهنیت:
مورخ اهل سنت، میرخواند در روضة الصفا آورده: بعد از اعلام رسمى ولایت و جانشینى امیرالمؤمنین ‏علیه السلام، پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در خیمه اختصاصى خود نشسته و فرمودند كه حضرت على‏ علیه السلام در خیمه ‏اى دیگر بنشیند. سپس عموم مردم به خیمه على‏ علیه السلام وارد شده و به ایشان تهنیت گفتند.
بعد از فارغ شدن مردان از این امر، پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم دستور فرمودند تا همسران خود نزد على ‏علیه السلام رفته و به ایشان تهنیت بگویند. آنان نیز چنین كردند. از جمله كسانى كه به حضرت تهنیت گفتند عمربن خطاب بود كه گفت: بخٍّ بخٍّ لك یا ابن ابى‏طالب اصبحت و أمسیت مولاى و مولا كلّ مؤمنٍ و مؤمنةٍ{36}
این مضمون را گروهى از علماى حدیث و تفسیر و تاریخ اهل سنت نقل كرده ‏اند. به گونه ‏اى كه برخى آن را از مسلمات دانسته و برخى دیگر با سندهاى صحیح آن را از برخى صحابه چون زیدبن ارقم، ابوهریره، ابن عباس، براءبن عازب نقل كرده ‏اند{37}


قدرت ‏نمایى الهى:
بعد از جریان بیعت مردم با امیرالمؤمنین‏ علیه السلام، حارث‏بن نعمان فهرى كه از خبر ولایت و جانشینى على‏ علیه السلام خشمگین شده بود، به همراه عده ‏اى نزد پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم آمد و گفت: به ما از سوى خدا فرمان دادى كه شهادت به وحدانیت او داده و تو را فرستاده او بدانیم، ما هم پذیرفتیم و شهادت دادیم، اركان و دستورات اعتقادى را كه براى ما آوردى را نیز پذیرفتیم، ولى به همین ‏ها راضى نشدى، اكنون به یارى پسرعمویت على برخاستى و او را بر همگان برترى دادى. آیا این دستور هم از جانب خداست یا خودت؟ پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم فرمودند: این دستور هم از جانب خداست و من از خویش چیزى نگفته ‏ام. حارث كه از این سخن سخت ناراحت شده بود گفت: خدایا اگر آنچه محمّد مى ‏گوید حق و از جانب تو است سنگى از آسمان بر ما ببار یا عذاب دردناكى بر ما بفرست. هنوز به شترش نرسیده بود كه سنگى از آسمان فرود آمد و بر پیشانى او خورد و او را هلاك كرد. سپس آیه
سأل سائلٌ بعذابٍ واقع، للكافرین لیس له دافع...{38} نازل شد{39}

این‏ چنین بر همه مسلم شد كه غدیر از منبع وحى سرچشمه گرفته و فرمان الهى مى‏ باشد.

منابع:
1- مقریزى، امتاع الاسماع، ج 1، ص 510.
2- همان، ج 1، ص 510 به بعد؛ ابن كثیر، السیرة النبویه، ج 4، ص 217؛ ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 2، ص 173.
3- زینى دحان، السیرة النبویة، ج 3، ص 2؛ بغدادى، یوسف‏بن مرغلى، تذكرة الخواص، ص 30؛ طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص 68؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 37، ص 138.
4- مفید، الارشاد، ص 80.

5- ر.ك: مقریزى، امتاع الاسماء، ج 1، ص 513-518.
6- ابن هشام حمیرى، سیره ابن هشام، ج 4، ص 1022.
7- طبرسى، الاحتجاج، ص 70؛ امینى، الغدیر، ج 1، ص 215؛ بحرانى، البرهان، ج 1، ص 437.
8- طریحى، مجمع البحرین، ج 1، ص 346.
9- ر.ك: حموى، معجم البلدان، ج 2، ص 111؛ ازهرى، تهذیب اللغة، ج 4، ص 97؛ فیروزآبادى، القاموس المحیط، ص 715.
10- طریحى، مجمع البحرین، ج 3، ص 295.
11- رضوانى، غدیرشناسى و پاسخ به شبهات، ص 88.
12- جویینى، فرائد السمطین، باب دوازدهم؛ سیوطى، الدر المنثور، ج 2، ص 298؛ امینى، الغدیر، ج 1، ص 215.
13- المائده / 67.
14- طبرسى، مجمع‏البیان، ج 3، ص 382؛ حسكانى، شواهد التنزیل، ج 1، ص 256؛ عیاشى، تفسیر، ج 1، ص 360؛ الامینى، الغدیر، ج 1، ص 377 _223 _219.
15- فخر رازى، التفسیر الكبیر، ج 12، ص 48.
16- سیوطى، الدر المنثور، ج 2، ص 298.
17- رشیدرضا، المنار، ج 6، ص 384. مى‏توان به منابع زیر نیز اشاره كرد: قندوزى حنفى، ینابیع الموده، ص 120؛ واحدى نیشابورى، ابوالحسن، اسباب نزول، ص 135؛ جوینى، فرائد السمطین، باب 12؛ عاملى، عبدالحسین، شرف الدین، الفصول المهمه، ص 137.
18- ابن صباغ مالكى، الفصول المهمه، ج 1، ص 240.
19- هندى، كنز العمال، ج 13، ص 104؛ خوارزمى، المناقب، ص 154؛ الامینى، الغدیر، ج 1، ص 31.

20- هندى، كنز العمال، ج 13، ص 104؛ نیشابورى، المستدرك، ج 3، ص 109 و 533؛ هیثمى، ابابكر، مجمع الزوائد، ج 9، ص 105؛ ابن كثیر، السیرة النبویة، ج 4، ص 414.
21- الامینى، الغدیر، ج 1، ص 47.
22- ابن‏مغازلى، مناقب، ص 16، حدیث 23.
23- مهدوى دامغانى، غدیر در اسلام، ص 67، به نقل از: سید شرف جرجانى، شرح مواقف؛ مفید، الارشاد، ج 1، ص 175؛ حلى، كشف الیقین، ص 240.
24- نیشابورى، المستدرك، ج 3، ص 109 و 533؛ هیثمى، مجمع الزوائد، ج 9، ص 106؛ قندوزى، ینابیع الموده، ص 32 و 37 با كمى تغییر الفاظ؛ ابن صباغ، الفصول المهمه، ج 1، ص 237-238.
25- یعقوبى، تاریخ الیعقوبى، ج 2، ص 112؛ ابن عساكر، تاریخ مدینه دمشق، ج 42، ص 217؛ ابن حنبل، مسند، ج 1، ص 118 و 119؛ نیشابورى، المستدرك، ج 3، ص 110 و 116.
26- الامینى، الغدیر، ج 1، ص 11؛ ابن كثیر، البدایة و النهایة، ج 5، ص 229؛ ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 368؛ الالوسى، روح المعانى، ج 6، ص 194؛ فخر رازى، التفسیر الكبیر، ج 12، ص 49.
27- خوارزمى، المناقب، ص 135؛ قندوزى، ینابیع الموده، ص 40؛ الامینى، الغدیر، ج 1، ص 11؛ جویینى، فرائد السمطین، باب 12.
28- سیوطى، الدر المنثور، ج 2، ص 259؛ خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، ج 8، ص 284؛ خوارزمى، المناقب، ص 135 و 156؛ ابن عساكر، تاریخ مدینه دمشق، ج 42، ص 237.
29- المائده / 3.
30- نیشابورى، المستدرك، ج 3، ص 109 و 116؛ خوارزمى، المناقب، ص 135؛ خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، ج 8، ص 284؛ ابن عساكر، تاریخ مدینه دمشق، ج 42، ص 219.
31- بغدادى، تاریخ بغداد، ج 8، ص 284 (بخ‏بخ لك یا ابن ابى‏طالب، اصبحت مولاى و مولى كل مسلم)؛ ابن عساكر، تاریخ مدینه دمشق، ج 42، ص 233؛ خوارزمى، المناقب، ص 159؛ ابن كثیر، البدایة و النهایة، ج 5، ص 229؛ هندى، كنز العمال، ج 13، ص 134.
32- الامینى، الغدیر، ج 1، ص 10-11.
33- كان اسم عمامة النبى‏صلى الله علیه وآله وسلم السحاب. (ابن الاثیر، النهایه، ج 2، ص 345.)
34- زرندى حنفى، نظم درر السمطین، ص 112؛ ابن الاثیر، اسدالغابه، ج 3، ص 114؛ الامینى، الغدیر، ج 1، ص 291.
35- مجلسى، بحارالانوار، ج 37، ص 178-195 _166 _112؛ میلانى، خلاصة عبقات الانوار، ج 7، ص 303؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 230؛ بیاضى، الصراط المستقیم، ج 1، ص 304؛ خوارزمى، المناقب، ص 136؛ جویینى، فرائد السمطین، باب 12.
36- میرخواند، روضة الصفاء، ج 2، ص 541.
37- ابن كثیر، البدایة و النهایة، ج 5، ص 229؛ هندى، كنز العمال، ج 13، ص 134؛ خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، ج 8، ص 284؛ خوارزمى، المناقب، ص 159؛ مناوى، فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، ج 6، ص 282؛ ابن الاثیر، اسد الغابه، ج 4، ص 28.
38- المعارج / 1.
39- مجلسى، بحارالانوار، ج 37، ص 167 _162 _136؛ رشیدرضا، المنار، ج 6، ص 384؛

مقالات پژوهشی » جریانات تاریخی غدیر » سخنرانی های قبل از خطبه غدیر در حجة الوداع

سخنرانی های قبل از خطبه غدیر در حجة الوداع

سخنرانى پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم قبل از غدیر:
شیعه و سنى به سخنرانى و خطبه پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در منى اشاره نموده ‏اند با این تفاوت كه علماى شیعه به دو سخنرانى براى پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در منى اشاره كرده{1} و اهل سنت فقط به یك سخنرانى در منى اشاره كرده ‏اند{2} و نیز در نقل متن سخنرانى پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در منى توسط دو گروه اندكى تفاوت در الفاظ وجود دارد. 
حال به بیان آنچه كه علماى اهل سنت و علماى شیعه در این باره نوشته ‏اند مى‏ پردازیم.
 
الف) خطبه اول در منى:
در عرفات دستور خداوند مبنى بر این كه علم و ودایع انبیا علیهم السلام به على‏ بن ابى‏طالب ‏علیه السلام منتقل شود بر پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم نازل شد. 
پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در منى اولین خطابه خود كه در واقع زمینه‏ سازى براى خطبه ی غدیر بود را ایراد نمودند.
حضرت خطبه{3} را با حمد و ثناى الهى شروع كرده، سپس به خون‏ هاى ریخته شده و اموال بناحق گرفته شده در جاهلیت اشاره كرد و آن ها را مورد عفو قرار دادند. حضرت به ماه‏ هاى حرام اشاره كرده، در ادامه مردم را از اختلاف برحذر داشتند و بیان نمودند كه در نبود من على ‏بن ابى‏طالب مقابل متخلّفین خواهد ایستاد. 
حضرت در ادامه حدیث ثقلین را به زبان آورده و فرمودند: دو چیز گران بها بین شما مى‏ گذارم كه اگر به آن تمسك جویید گمراه نمى ‏شوید و اگر با آن دو مخالفت كنید هلاك شوید. حضرت اشاره نمودند كه به زودى عده ‏اى از شما كنار حوض كوثر بر من وارد مى‏ شوند و از من دور مى‏ شوند. من گویم خدایا اصحابم، ندا آید كه این ها بعد از تو سنت تو را تغییر دادند... حضرت تأكید نمودند كه این مطالب را حاضران به غایبان برسانند.
در بین علماى اهل سنت كه به سخنرانى پیامبر در منى اشاره كرده‏ اند مى‏ توان به موارد زیر اشاره كرد.
- طبرى در جامع البیان آورده: خطب رسول فى حجة الوداع بمنى فى اواسط ایام التشریق... ان عدة الشهور عند اللّه اثناعشره شهرا، منها اربعه حرم...{4}
- قرطبى در تفسیر خود آورده: خطب رسول الله ‏صلى الله علیه وآله وسلم بمنى فى وسط ایام التشریق فقال: یا ایها الناس إن ربكم واحد ألا لا فصل لعربى على عجمى و لا... ألاهل بلغت؟ قالوا نعم. قال: لیبلغ الشاهد الغائب...{5}
 
ب) خطبه دوم در مسجد خیف در منى:
در آخرین روز از ایام التشریق به دستور حضرت مردم براى نماز در مسجد خیف جمع شدند. حضرت بعد از حمد و ثناى خداوند، از مردم خواستند كه گفته‏ هاى حضرت را به خاطر بسپارند و به غایبان برسانند. حضرت به عدم تفرقه سفارش نمودند و مؤمنان را برادر یكدیگر خواندند و بار دیگر به حدیث ثقلین اشاره نمودند و به دو انگشت كنار هم در دست خود اشاره كرده و یادآور شدند كه همان ‏طور كه این دو انگشت من از هم جدا نمى ‏شوند، كتاب خدا و عترتم نیز از هم جدا نمى‏ شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند. 
در این مقطع بود كه منافقان دست به كار شده و احساس خطر نمودند و علیه پیامبر هم‏ پیمان شدند{6}
بعد از ایراد این خطبه، پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم از مكه به سمت مدینه خارج شدند تا به منطقه غدیر خم رسیدند. در این جا بود كه آیه یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیك من ربك...{7} نازل شد.


منابع:
1- آقاى محمّدباقر انصارى در كتاب اسرار غدیر خویش با استناد به بحارالانوار، ج 37، ص 113 و ج 21، ص 380 به اولین سخنرانى پیامبر در منى اشاره كرده‏ اند و با استناد به بحارالانوار ج 37، ص 114 به سخنرانى دوم پیامبر در منى در مسجد خیف اشاره نموده ‏اند كه در متن توضیح بیشتر آن خواهد آمد.
2-  طبرى، جامع البیان، ج 10، ص 161؛ سیوطى، الدر المنثور، ج 3، ص 234؛ ابن كثیر، البدایة و النهایة، ج 5، ص 213 و...؛ همو، السیرة النبویة، ج 4، ص 387.
3-  و كان من قوله بمنى(من قوله بمنى فى خطبته)أن حمد اللّه و اثنى علیه، ثم قال: ایها الناس كل دم كان فى الجاهلیه فهو هدر... ایها الناس انى قد تركت فیكم ما إن أخذتم به لن تضلوا... مجلسى، بحارالانوار، ج 21، ص 380 و نیز در ج 37، ص 113 به همین مطالب با كمى اضافات اشاره شده است.
4-  طبرى، جامع البیان، ج 10، ص 161.
5- قرطبى، تفسیر القرطبى، ج 16، ص 343؛ سیوطى، الدر المنثور، ج 3، ص 234؛ ابن كثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج 2، ص 367؛ همو، البدایة و النهایة، ج 5، ص 213؛ همو، السیرة النبویة، ج 4، ص 387.
6- فلما كان آخر یوم من ایام التشریق... ثم نادى: الصلاة جامعه فى مسجد الخیف، فاجتمع الناس و حمد اللّه و اثنى علیه ثم قال: نضر اللّه امرء سمع مقالتى فوعاها و بلغها لمن لم یسمعها... ایها الناس انى تارك فیكم الثقلین قالوا: یا رسول اللّه ما الثقلان...(مجلسى، بحارالانوار، ج 37، ص 114)
7-  المائده / 67.

مقالات پژوهشی » جریانات تاریخی غدیر » بیعت در غدیر


بیعت در غدیر

عنوان اصلىِ بیعت در غدیر عبارت بود از اقرار و قبولِ امامت امیرالمؤمنین علیه السلام و امامان از فرزندان او تا آخرینِ آن ها كه حضرت مهدى علیه السلام بوده و امامت شان تا روز قیامت است، با قبول تمام شئون و مقاماتى كه درباره ى آنان در متنِ خطبه ذكر شده است.
پس موضوع اصلىِ بیعت غدیر فقط امامت و خلافتِ على بن ابى طالب علیه السلام نیست، بلكه امامت همه ى ائمه علیهم السلام است كه امامت شان تا روز قیامت ادامه دارد و قبل و بعد از ایشان امامى نیست و كسى جز آن ها حق چنین ادعایى را ندارد. مردم كه با على علیه السلام بیعت كردند، در واقع مستقیماً با همه ى امامان بیعت نمودند.

محتوای بیعت در غدیر:
وعده هایى كه مردم در غدیر پیرامون موضوع ولایت بر سر آن ها بیعت كردند از این قرار است:
1. شنیدیم، پس كسى نخواهد گفت: 'من نشنیدم و متوجه نشدم'.
2. در مقام عمل اطاعت مى كنیم و سر تسلیم فرود مى آوریم.
3. در قلب و ضمیرمان به این مطلب راضى هستیم.
4. زندگى و مرگ و حشر و بعث ما بر این عقیده خواهد بود.
5. در این مطالب تغییر و تبدیل نمى دهیم.
6. در این مطالب شك به دل راه نمى دهیم.
7. این مطالب را در آینده انكار نمى كنیم و از قول خود برنمى گردیم، و پیمان و عهد خود را نمى شكنیم و به وعده ى خود وفا مى كنیم.
8. از قول تو، به نزدیكان و دوردستان از فرزندان و فامیل خود مى رسانیم.
9. ارزش و پشتوانه بیعت در غدیر
پیامبر صلى اللَّه علیه و آله در این مورد تأكید خاصى داشتند كه این بیعت نه تنها از جانب خداوند دستور داده شده، بلكه در حكمِ بیعت با خود خداوند است. در این باره جملات زیر را فرمودند:
1. این بیعت از جانبِ خداوند و به امر اوست.
2. آنان كه این بیعت را انجام مى دهند در واقع با خدا بیعت مى كنند.
3. من با خدا بیعت كرده ام و على هم با من بیعت كرده است.
4. با خداوند بیعت كنید، و با من و على و حسن و حسین و امامان بیعت كنید.
5. آنان كه در بیعت نمودن با او از یكدیگر سبقت بگیرند رستگارانند و در باغ هاى نعمت خواهند بود.
6. هركس این بیعت را بشكند بر ضرر خود كار كرده، و هر كس به آنچه با خدا عهد كرده وفا كند خداوند به او اجر عظیم عنایت فرماید.
ضامنو شاهد بیعت در غدیر
هر عهد و پیمانى احتیاج به شاهد و ضامنى دارد تا در صورت انكار، به او مراجعه شود. پیامبر صلى اللَّه علیه و آله شاهد و گواهِ این بیعت را خداوند و خودش و ملائكه و بندگان صالح خدا تعیین كردند و فرمودند:
'بگوئید: خدا را بر این مطلب شاهد مى گیریم، و تو نیز بر ما شاهد هستى و هركس كه خدا را اطاعت مى كند و ملائكه ى خداوند و لشكر او و بندگانش را شاهد مى گیریم، و خداوند از هر شاهدى بالاتر است'.

کیفیت بیعت
پیداست كه شكل عمومىِ بیعت همان دست دادن است، ولى این دست دادن در واقع حاكى از عهد بستن و تصمیم به وفادارىِ قلبى و نیز پیمان لسانى است.


در غدیر چند جهت وجود داشت كه به خاطر آن قبل از بیعت با دست، بیعت لسانى كه به شكل اقرار زبانى و به صورت گفتن بود انجام گرفت و حضرت متن گفتار را هم تعیین كردند. این جهات عبارتند از:

1. بیعت بادست احتیاج به تفسیر دارد، و باید قبلاً معلوم شود بر سر چه بیعت مى كنند. این اقرار لسانى در واقع مفسّر بیعت با دست بود كه بعد از خطبه انجام شد.
2. ممكن بود عده اى پس از خطبه براى بیعت با دست حاضر نشوند و خود را از صحنه كنار بكشند و بعد بگویند: 'ما بیعت نكردیم'. لذا حضرت ابتدا به صورت لسانى بیعت گرفت و فرمود: 'هركس توانست با دست بیعت مى كند و هر كس نتوانست با زبان اقرار كرده است'.
3. اگر متن و عبارات براى بیعت لسانى تعیین نمى شد ممكن بود هر یك از مردم طبق ذوق و سلیقه ى خود عباراتى را بكار برد كه از نظر اعتبار رسمى و قانونى جاى سؤال و اشتباه باشد، و گذشته از هرج و مرج در واقع هر كس به مطلبى كه مغایرتها و زیاده و نقیصه هایى با دیگران داشت اقرار كرده بود.
4. اگر متن تعیین نمى شد ممكن بود عده اى فتنه گر، عبارات خاصِ شبهه ناكى را آماده كنند و با آن زمینه ى سقوط ارزش این بیعت را آماده سازند.
5. به خاطر كثرت جمعیت و كمى وقت و مساعد نبودن شرایط توقف مردم، این احتمال قوى بود كه عده اى واقعاً فرصت بیعت با دست را پیدا نكنند، و لذا مى بایست این بیعت لسانى انجام مى شد.
پس از روشن شدن این جهت، مى پردازیم به این نكته كه پیامبر صلى اللَّه علیه و آله بیعت با دست و بیعت لسانى را به چه صورت انجام دادند:


بیعت با دست چنین بود:
1. در اثناء خطبه متذكر شدند كه پس از خطبه شما را به دست دادن به عنوان بیعت دعوت خواهم كرد.
2. دستور دادند تا مردم ابتدا با خود او "پیامبر صلى اللَّه علیه و آله" به عنوان اقرار به سخنانش در حق امامان علیهم السلام بیعت كنند، و سپس با شخص على بن ابى طالب علیه السلام بیعت نمایند.
3. این بیعت با دست را حاكى از بیعت با قلب و جان دانستند.
ب: بیعت لسانى را در پنج عبارت فرمودند:
1. همگى تان این متن را بگوئید: '......' كه همان متن مفصل را حضرت برایشان تعیین فرمودند. [ به قسمت یازدهم از بخش ششم این كتاب مراجعه شود. ]
2. اى مردم، آنچه به شما گفتم تكرار كنید.
3. اى مردم، چه مى گوئید؟ خداوند اَصوات را مى شنود و از پنهانهاى نفسها خبر دارد. "كنایه از اینكه اگر چه اصوات به هم مخلوط است و از باطنها هم كسى خبر ندارد، ولى خداوند ناظر و شاهد است".
4. بگوئید سخنى را كه خداوند به خاطر آن از شما راضى شود.
5. بگوئید: 'حمد و سپاس خداى را كه ما را به این مطلب هدایت كرد، و اگر خداوند هدایت نكرده بود هدایت نمى یافتیم'.

نتیجه بیعت:
اگر چه با وجود نص، نیازى به بیعت غدیر نبود، و مردم مثل سایر موارد منصوص اسلام، باید خلافت را هم مى پذیرفتند، ولى این بیعت عمومى به عنوان یك حق قانونى و اجتماعى نیز مطرح بود كه در مقابل كار عمال سقیفه قرار مى گرفت. یعنى وقتى مى گفتند: در سقیفه ما با بیعت مردم خلافت ابوبكر را درست كردیم، در مقابلشان گفته مى شد: بیعت غدیر قبل از آن و با حضور جمیعتى بیشتر و با حضور شخص پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و به ضمیمه ى نص الهى بوده است.

مقالات پژوهشی » جریانات تاریخی غدیر » خلاصه ای از واقعه غدیر

خلاصه ای از واقعه غدیر
(واقعه غدیر خم) ترجمه کتاب شریف الغدیر ج1 ص29

رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در دهمین سال هجرت، زیارت خانه خدا (كعبه) را با اجتماع مسلمین آهنك فرمود. و در میان قبایل مختلفه و طوائف اطراف بر حسب امر آن حضرت اعلان شد، و در نتیجه گروه عظیمى به مدینه آمدند تا در انجام این تكلیف الهى (اداى مناسك حج بیت اللّه) از آن حضرت پیروى و تعلیمات آن حضرت را فرا گیرند.

این تنها حجّى بود كه پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله بعد از مهاجرت به مدینه انجام داد، نه پیش از آن و نه بعد از آن دیگر این عمل از طرف آنحضرت وقوع نیافته و این حج را باسامى متعدد در تاریخ ثبت نموده ‏اند، از قبیل: حجة الوداع- حجة الاسلام- حجة البلاغ- حجة الكمال- حجة التمام «1».

در این موقع رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله غسل و تدهین فرمود و فقط با دو جامه ساده (احرام) كه یكى را به كمر بست و آن دیگر را بدوش افكند روز شنبه بیست چهارم یا بیست پنجم ذیقعدة الحرام بقصد حج پیاده از مدینه خارج شد و تمامى زنان و اهل حرم خود را نیز در هودج‏ ها قرار داد، و با همه اهل البیت خود و باتفاق تمام مهاجرین و انصار و قبایل عرب و گروه عظیمى از خلق حركت فرمود «2».

اتفاقا در این هنگام بیمارى آبله -یا حصبه- در میان مردم شیوع یافته بود و همین عارضه موجب گردید كه بسیارى از مردم از عزیمت و شركت در این سفر بازماندند مع الوصف گروه بی شمارى با آن حضرت حركت نمودند كه تعداد آن ها به یكصد و چهارده هزار و یكصد و بیست تا یكصد و بیست و چهار هزار و بیشتر ثبت شده است.

البته از اهالى مكّه و آنها كه باتفاق أمیر المؤمنین على علیه السّلام و أبو موسى از یمن آمدند بر این تعداد اضافه می شوند «1»- بامداد یك شنبه موكب نبوى صلّى اللّه علیه و آله در «یلملم» بود و شبانگاه به «شرف السیّاله» رسیدند و در آن جا نماز مغرب و عشاء را خواندند و صبح آن شب را در (عرق الظبیه) اداى فریضه فرمودند سپس در (روحاء) فرود آمدند و پس از كوچ از آن جا نماز عصر
را در (منصرف) ادا فرمودند و نماز مغرب و عشا را در (متعشى) خواندند و در همانجا صرف غذا كردند و نماز صبح روز بعد را در (اثابه) خواندند و بامداد سه شنبه را در (عرج) درك كردند و در نقطه ‏اى كه بنام (لحى جمل) معروف است كه در شیب و فرازهاى (جحفه) است آن حضرت حجامت كرد سپس در (سقیاء) فرود آمدند (روز چهار شنبه) و پس از حركت از آن جا نماز صبح را در (ابواء) خواندند و از آن جا حركت كردند و روز جمعه به (جحفه) رسیدند و از آنجا به (قدید) رفته و شنبه را در آنجا درك فرمودند و روز یكشنبه در (عسفان) و پس از طى راه از آنجا و رسیدن به (غمیم). پیادگان در مقابل پیغمبر صف بستند.

و به رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله از خستگى شكوه نمودند. پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله به آن ها دستور قدم دو دادند و با اجراء این دستور احساس راحتى نمودند. روز دوشنبه در (مرّ الظهران) بسر بردند و هنگام غروب آفتاب به (سرف) و پیش از اداى نماز مغرب بحوالى مكّه رسیدند و در ثنیتین (دو كوه مشرف بمكّه) فرود آمدند و شب را در آن جا بسر برده و روز سه شنبه داخل مكه شدند «2».

پس از آن كه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله مناسك حج را انجام دادند و با جمعیّتى كه به همراه آن حضرت بودند آهنك بازگشت بمدینه فرمودند چون به غدیر خم (كه در نزدیك جحفه است) رسیدند- جبرئیل امین فرود آمد و از خداى تعالى این آیه را آورد: یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ ...

باید دانست كه جحفه منزل گاهى است كه راه‏ هاى متعدد (راه اهل مدینه و مصر و عراق) از آن جا منشعب و جدا می شود .. و ورود پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و همراهان به آن نقطه در روز پنجشنبه هجدهم ذیحجه تحقق یافت «2» امین وحى الهى آیه فوق الذكر را آورد و از طرف خداوند آن حضرت را امر كرد كه على علیه السّلام را بولایت و امامت معرفی و منصوب فرماید و آنچه درباره پیروى از او و اطاعت اوامر او از جانب خدا بر خلق واجب آمده به همگان ابلاغ فرماید.
 

در این هنگام آن ها كه از آن مكان گذشته بودند بامر پیغمبر بازگشتند و آنها هم كه در دنبال قافله بودند رسیدند و در همان جا متوقف شدند. در این سرزمین درختان كهن و انبوه و سایه گستر وجود داشت كه پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله قدغن فرمود كسى زیر درختان پنج گانه كه بهم پیوسته بودند فرود نیاید و خار و خاشاك آن جا را برطرف سازند. وقت ظهر حرارت هوا شدّت یافت بطوری كه مردم قسمتى از رداى خود را بر سر و قسمتى را زیر پا افكندند و براى آسایش پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله چادرى تهیه و روى درخت افكندند تا سایه كاملى براى پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله فراهم گشت. اذان ظهر گفته شد و آن حضرت در زیر آن درختان نماز ظهر را با همه همراهان ادا فرمود. پس از فراغ از نماز در میان گروه حاضرین «3» بر محل مرتفعى كه از جهاز شتران ترتیب داده بودند قرار گرفت «4» و آغاز خطبه فرمود و با صداى بلند همگان را متوجه ساخت و چنین فرمود:
حمد و ستایش مخصوص ذات خدا است. یارى از او می خواهیم و باو ایمان داریم‏ و توكّل ما باو است و از بدی هاى خود و اعمال ناروا باو پناه می بریم. گمراهان را جز او راهنمائى نیست و آن كس را كه او راهنمائى فرموده گمراه كننده نخواهد بود.
و گواهى می دهم كه معبودى (در خور پرستش) جز او نیست. و این كه محمّد صلّى اللّه علیه و آله بنده و فرستاده او است.

پس از ستایش خداوند و گواهى به یگانگى او. اى گروه مردم.
همانا خداوند مهربان و دانا مرا آگهى داده كه دوران عمرم سپرى گشته و قریبا دعوت خداوند را اجابت و بسراى باقى خواهم شتافت. من. و شماها هر كدام بر حسب آنچه بعهده داریم مسئولیم. اینك اندیشه و گفتار شما چیست؟
مردم گفتند: ما گواهى می دهیم كه تو ابلاغ فرمودى و از پند ما و كوشش در راه وظیفه دریغ نفرمودى. خداى بتو پاداش نیكو عطا فرماید: فرمود: آیا نه این است كه شماها بیگانگى خداوند و این كه محمّد صلّى اللّه علیه و آله بنده و فرستاده او است گواهى می دهید؟
و به این كه بهشت و دوزخ و مرگ و قیامت تردید ناپذیر است و اینكه مردگان را خدا بر مى‏ انگیزد و این ها همه راست و مورد اعتقاد شما است؟

همگان گفتند آرى، باین حقایق گواهى می دهیم. پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله گفت: خداوندا گواه باش، و با تأكید و مبالغه در توجّه و شنوائى همگى و اقرار مجدّد آنان به این كه سخنان آن حضرت را شنیده و توجّه دارند فرمود: همانا من در انتقال بسراى دیگر و رسیدن به كنار حوض بر شما سبقت خواهم گرفت. و شما در كنار حوض بر من وارد می شوید. پهناى حوض من بمانند مسافت بین صنعاء و بصرى است «1» و در آن بشماره ستارگان- قدح ها و جام هاى سیمین هست. بیندیشید و مواظب باشید كه پس از در گذشتن من با دو چیز گرانبها و ارجمند كه در میان شما می گذارم چگونه رفتار نمائید؟! «2» در این موقع یكى در میان مردم بانك بر آورد كه یا رسول اللّه آن دو چیز گرانبها و ارجمند چیست؟
فرمود آن كه بزرگتر است كتاب خدا است كه یك طرف آن در دست خدا و طرف دیگر آن در دست شما است (كنایه از این كه كتاب خدا وسیله ارتباط با خداوند است) بنابر این آن را محكم بگیرید و از دست ندهید تا گمراه نشوید. و آن دیگر كه كوچكتر است عترت من (اهل بیت من) می باشد و همانا خداى مهربان و دانا مرا آگاه فرمود كه این دو هرگز از یكدیگر جدا نخواهند شد تا كنار حوض بر من وارد شوند. و من این امر را (عدم جدائى كتاب و عترت را) از پروردگار خود درخواست نموده ‏ام. بنابر این. بر آندو پیشى نگیرید و از پیروى آن دو باز نایستید و كوتاهى نكنید كه هلاك خواهید شد. سپس دست على علیه السّلام را گرفت و او را بلند نمود تا بحدى كه سفیدى زیر بغل هر دو نمایان شد و مردم او را دیدند و شناختند.
و فرمود: اى مردم كیست كه بر اهل ایمان از خود آن ها (سزاوارتر) میباشد؟
گفتند: خداى و رسولش داناترند.
فرمود همانا خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنین هستم و اولى و سزاوارترم بر آن ها از خودشان. پس هر كس كه من مولاى اویم على علیه السّلام مولاى او خواهد بود و این سخن را سه بار و بنا بگفته احمد بن حنبل پیشواى حنبلى‏ها چهار بار تكرار فرمود. سپس دست بدعا گشود و گفت: بار خدایا. دوست بدار آنكه را كه او را دوست دارد و دشمن دار آن كه را كه او را دشمن دارد و یارى فرما یاران او را و خوار گردان خوار كنندگان او را، و او را معیار و میزان و محور حق و راستى قرار ده. آن گاه فرمود. باید آنان كه حاضرند این امر را بغائبین برسانند و ابلاغ نمایند.
هنوز جمعیت پراكنده نشده بود كه امین وحى الهى رسید و این آیه را آورد: الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِیناً

 «3» در این موقع پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله فرمود اللّه اكبر، بر اكمال دین و اتمام نعمت و خشنودى خدا برسالت من و ولایت على علیه السّلام بعد از من، سپس آن گروه شروع كردند به تهنیت أمیر المؤمنین علیه السّلام و از جمله آنان (پیش از دیگران) شیخین- (ابو بكر و عمر) بودند كه گفتند: به به براى تو اى پسر ابى طالب كه صبح و شام را درك نمودى در حالی كه مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمن گشتى. و ابن عباس گفت: بخدا سوگند كه این امر (ولایت على علیه السّلام) بر همه واجب گشت. سپس حسان ابن ثابت گفت: یا رسول اللّه اجازه فرما تا درباره على علیه السّلام اشعارى بسرایم. پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله فرمود بگو با میمنت و بركت الهى. در این هنگام حسان برخاست و چنین گفت: اى گروه بزرگان قریش. در محضر پیغمبر اسلام درباره ولایت كه مسلّم گشت، گفتار و اشعار خود را بیان می كنم و گفت:

                                         ینادیهم، یوم الغدیر نبیّهم             بخمّ فاسمع بالرّسول منادیا

این بود اجمالى از واقعه غدیر خم، و تفصیل این اجمال قریبا بنظر شما می رسد و امّت اسلامى همگى بر وقوع این امر اتفاق نموده ‏اند و در تمام جهان و قرارگاه این زمین واقعه و داستانى باین نام و نشان و خصوصیّات رخ نداده جز آنچه كه ذكر شد و هر وقت نامى از این روز برده شود جز باین واقعه بچیز دیگر منصرف نشود! و چنان چه نامى از این محل (غدیر خم) برده شود منظور همین محل است كه در نزدیكى جحفه است و هیچ سخن دان و اهل تحقیقى بنظر نرسیده كه جز این اظهار نظر نماید. بلى. از میان نویسندگان و مورخین فقط یكتن: بنام دكتر ملحم- ابراهیم اسود- یافت شده كه در حاشیه‏ اى كه بر دیوان ابى تمام نگاشته، از این اصل مسلّم منحرف گشته و پس از ذكر جمله (غدیر خم) نوشته است: این واقعه جنگ معروفى است‏.

مقالات پژوهشی » اهداف خطابه غدیر


بسم الله الرحمن الرحیم


چکیده: در این مقاله به بررسی و تعیین اهداف خطابه ی غدیر می پردازیم که تعیین این اهداف از دو طریق صورت می گیرد. یکی مقدمات، مقارنات، موخرات خطبه و دیگری سیر اجمالی در متن خطبه ی غدیر.
عنوان بحث درارتباط با خطابه ی غدیر می باشد. خطبه ی غدیر خلاصه 23 سال دوران نبوت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است. خطابه ی غدیر شامل اصول اعتقادی، اصول اخلاقی و اصول فقه  می باشد. حال می خواهیم بررسی کنیم که اهداف خطبه ی غدیر چیست؟ تعیین اهداف خطبه ی غدیر به دو صورت ممکن است:
1) ازطریق مقدمات مقارنات موخرات و اتفاقاتی که در خطبه افتاده است.
2) با یک سیراجمالی و مطالعه در متن خطبه ی غدیر به بررسی حالات مختلف بپردازیم.

پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه قبل از حرکت برای سفر حجه الوداع، اعلام کردند که من اواخر عمرم می باشد  و می خواهم برای آخرین بار حجی انجام دهم که مردم هم همراه من باشند تا اعمال حج و امور مهم دیگری را هم به آنها بیاموزم . گاهی اوقات هم به بعضی از نزدیکان می فرمودند که می خواهم مساله جانشینی و امامت را اعلام کنم. منزل به منزل در راه مدینه به مکه حضرت به مردم هشدار می دادند که مواظب باشید بعد از پیغمبرتان مخالفت با فرمان های او نکنید . تصریح نمی کردند اما زمینه هایی می چیدند که مردم را به پیروی از سخنانشان دعوت می کردند. پیغمبر صلی الله علیه و آله در منی در مسجد خیف هم سخنرانی هایی کردند که اشاره دارد به این که مسلمانان و یا هر قومی باید سخن پیغمبر خودشان را گوش کنند ،همچنین به مردم تذکر دادند که :اتحادتان را حفظ کنید، اختلاف نکنید، دنبال هوای نفس نروید و امثال این ها.
تا این جا مقدماتی بود که اشاراتی داشت به مسئله تعیین جانشینی ، کاری که پیامبر  صلی الله علیه و آله در حین خطبه انجام دادند گفتن مقدمات مقارنات موخرات خطبه بود. از مقارنات خطبه این است که، ایشان در تمام مدت ایراد خطبه امیرالمؤمنین علی علیه السلام را در کنار خودشان نگه داشتند و گاهی در جملاتی به ایشان اشاره می کردند ،مثل جمله " این علی را من دارم می گویم"، چند مرتبه هم دستشان را بلند کردند و علی علیه السلام را به مردم نشان دادند .
از موخرات خطبه این است که در اواخر خطبه به مردم اعلام کردند که بعد از خطبه من بیایید با من و با علی امیرالمؤمنین بیعت کنید. و در قسمت آخر خطبه فرمودند : چون تعداد جمعیت شما زیاد است و ممکن است نتوانید بیایید و با دست بیعت کنید پس اکنون بگویید: فَقُولُوا بِأَجْمَعِكُمْ: إِنّا سامِعُونَ مُطیعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَرَبِّكَ فی أَمْرِ إِمامِنا عَلِی أَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَ.... بعد هم یک خیمه برای خودشان برپا کردند و در آن نشستند و مردم می آمدند و برای این فرمان اول با پیغمبر بیعت می کردند بعد هم با امیر المؤمنین. این از موخرات خطابه بود که بیعت با دست از عصر دوشنبه 18 ذی الحجه تا عصر چهارشنبه 20 ذی الحجه طول کشید و مردم گروه گروه بیعت می کردند و خداحافظی می کردند و می رفتند. این مقدمات ، مقارنات و موخرات، شخصیت امیر المؤمنین علیه السلام را مشخص می کند، که تعیین جانشینی، تبیین شخصیت و نشان دادن امیر المؤمنین از اهداف اصلی خطبه می باشد.
با تحلیل خطبه غدیر می توان هدف های اصلی و هدف های تَبعی را بیان کرد.
هدف اصلی ایراد خطبه اطاعت از فرمان الهی و بندگی خدا توسط پیغمبر اکرم حضرت محمد  صلی الله علیه و آله می باشد، یا به عبارتی هدف اصلی خطبه ی غدیر تذکر توحید و یکتا پرستی، بندگی خدا و ترک شرک می باشد. در بستر های مقدماتی خطابه چند مسئله وجود دارد: حمد و ثنای الهی و بیان این که بزرگ ترین پیام خطبه ی غدیر دعوت مردم است به خداپرستی و ترک شرک. هدف قبل از رسیدن به توحید ایجاد زمینه ها و مقدمات برای رسیدن به توحید می باشد. حال این زمینه ها و مقدمات برای رسیدن به توحید چیست؟ علم و عمل، حکمت نظری و حکمت عملی؛ حکمت نظری چیست؟ خداشناسی است.
در بخش اول خطابه  اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذی عَلا فی تَوَحُّدِهِ... خداشناسی را در بهترین وجه بیان کرده است . یعنی اولین جمله ای که پیغمبر شروع کرده اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذی عَلا فی تَوَحُّدِهِ  و آخرین جمله ای هم که صحبت کرده است وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ می باشد. یعنی حمد و ستایش خدا و رسیدن به خدا پرستی.
بستر های رساننده ی به خدا پرستی، تعبد و بندگی است. بنابراین می توانیم بگوییم که یکی از اهداف اساسی خطبه ی غدیر تبلیغ و ایجاد و سفارش بندگی خدا برای مردم است. مقدمات بندگی خدا عبارتند از: ایمان به خدا، ایمان به رسول، ایمان به اولوالامر، عمل صالح و اطاعت از این ها. این ها که ذکر کردیم، بسترهای قبل از رسیدن به عبودیت، توحید و خداپرستی بودند. در طول خطابه ایمان به خدا بیان شده است، ایمان به رسول نیز به چند جمله بیان شده است ،که در زیر آورده ایم:
1)  پیامبر صلی الله علیه و آله دائما فرموده اند این سخنرانی که من در مورد امیرالمؤمنین علیه السلام  آورده ام، امر خداست.

2) من بنده ی خداومطیع او هستم، وَأُقِرُّلَهُ عَلی‏ نَفْسی بِالْعُبُودِیَّةِ

3) وَأُؤَدّی ما أَوْحی بِهِ إِلَی حَذَراً مِنْ أَنْ لا أَفْعَلَ فَتَحِلَّ بی مِنْهُ قارِعَةٌ لایَدْفَعُها عَنّی أَحَدٌ، من اطاعت خدا می کنم واگرادای وظیفه نکنم ، ممکن است خداوند عذابی برای من بفرستد که کسی جلودار آن عذاب از من نباشد .

4) من هر چی دارم از خداست، من با خدا بیعت کرده ام و امیرالمؤمنین با من بیعت کرده و شما با امیر المؤمنین و با من بیعت کنید. الان می خواهم از شما بیعت بگیرم برای امر خدا به خاطر بیعت با امیر المؤمنین. اینها را که بیان کردم خواستم بگویم: مردم من بنده هستم و شما هم بنده باشید من عبودیت دارم و افتخارم به عبودیت است شما هم افتخارتان به عبودیت باشد.

پس هدف دیگر برای رسیدن به توحید بعد از تصدیق به امر خدا قبول اطاعت پیغمبر صلی الله علیه و آله  است در فرمان هایی که می دهد. نکته بعدی پذیرش، تصدیق و قبول سرپرستی وجانشینی امیرالمؤمنین علیه السلام است. پیامبر فرمودند، علی علیه السلام جانشین من است در تمام ابعاد شخصیت من جز در قانون آوری.
در خطابه ی غدیر حدود 200 برای امیر المؤمنین علیه السلام بیان شده است. که در بیان صفات امیرالمؤمنین علیه السلام حضرت دو گونه عمل کرده اند: یکی امیر المؤمنین را معرفی کردند یکی هم راهکار ارائه دادند برای این که چگونه تابع امیرالمؤمنین باشیم. وقتی می گوید: وَالْعامِلُ بِما یَرْضاهُ وَالُْمحارِبُ لاَِعْدائهِ وَالْمُوالی عَلی‏ طاعَتِهِ وَالنّاهی عَنْ مَعْصِیَتِهِ می خواهد بگوید که این موارد، صفات برجسته ی جانشینی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله می باشد و شما مردم هم باید این ها را داشته باشید.
پس یک هدف برای رسیدن به عبودیت خدا و تصدیق خدا، تصدیق فرمان های پیغمبر صلی الله علیه و آله  است درباره ی شخصیت امیرالمؤمنین علیه السلام
پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید این قرآن که من آورده ام یک مکمل و متمم می خواهد که این مکمل ومتمم و مُفَصِّل و مُبیِّنش امیرالمؤمنین علی علیه السلام و اولاد او علیهم السلام هستند. این مسئله را پیغمبر صلی الله علیه و آله  آن قدر محکم و از جهات مختلف بیان کردند که هیچ گونه جای شکی برای کسی باقی نگذاشت.
پس هم یک هدف و هم یک بستر ایجاد کردند، این که هر چه من علم و دانش دارم و هر چه قرآن علم و دانش دارد علم و دانش من و قرآن نَزد امیرالمؤمنین علیه السلام است. این هم باز از دو بستر وارد شده است: یکی علم من وَ كُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ أَحْصَیْتُهُ فی إِمامِ الْمُتَّقینَ، وَما مِنْ عِلْمٍ إِلاّ وَقَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِیّاً، وَ هُوَ الْإِمامُ الْمُبینُ (الَّذی ذَكَرَهُ اللَّهُ فی سُورَةِ یس: (وَ كُلَّ شَی‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فی إِمامٍ مُبینٍ). یکی هم از جهت قرآن، می فرمایند که در قرآن تدبر کنید ،آیاتش را بفهمید، محکمش را نظر کنید و در متشابهاتش تأمل کنید. تمام علوم قرآن پیش علی ابن ابیطالب و فرزندانش است و بعد با این عبارت می گوید: مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ عَلِیّاً وَالطَّیِّبینَ مِنْ وُلْدی مِنْ صُلْبِهِ هُمُ الثِّقْلُ الْأَصْغَرُ، وَالْقُرْآنُ الثِّقْلُ الْأَكْبَرُ، فَكُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ وَ مُوافِقٌ لَهُ، لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَی‏الْحَوْضَ. پیامبر صلی الله علیه و آله می فرمایند به خدا قسم باطن قرآن را بیان نمی کند مگرکسی که الان من دستش را گرفته ام و به شما نشان می دهم ومی گویم علوم من پیش علی است و علوم قرآن پیش علی است و می فرماید ما یک سری علم هایی داریم که در قران نیست در باطن ماست. جای دیگری بیان می کنند که علم ما و علم قرآن در طول هم است ، و بعد بیان می کنند که همه ی حقایقی که من دارم درست است فَقَدْ أَحْصَیْتُهُ یعنی دانه دانه اش را و جمله جمله اش را در وجود مقدس امیر المؤمنین  علیه السلام بر شمرده ام. هدف بعدی بیان داستان دوستان و دشمنان امیر المؤمنین علیه السلام است که در بخش 7 خطابه پیغمبر صلی الله علیه و آله اکرم آیاتی را می آورند که منافقین را معرفی می کند، اولیای ائمه علیهم السلام را معرفی می کند، اعداء ائمه علیهم السلام را هم معرفی می کند.
هدف بعدی که می رسانند معرفی کامل آخرین امام ،امام عصر عجل الله تعالی فرجه است. که چهار بار مستقیم راجع به امام زمان عجل الله تعالی فرجه صحبت می کنند که دو مورد در بخش ششم است، یک مورد در بخش دهم است و کلیاتش هم در بخش هشتم است. در بخش هشتم با هجده جمله هشداری الا  ابعاد مختلف شخصیت علمی ، اخلاقی ، حکومتی ، اصحاب و یاران و آن چه امام زمان  عجل الله تعالی فرجه انجام می دهند در حکومتشان تمام اینها را از جهات مختلفی بیان می کنند . و نکته ی بعدی این است که از مهمترین احکام الهی مثل حج، عمره، نماز، زکات و امر به معروف و نهی از منکر مفصل بحث می کنند و یکی از جملات برجسته و مهم این است که "أَلاوَإِنَّ رَأْسَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ أَنْ تَنْتَهُوا إِلی قَوْلی وَتُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْ یَحْضُرْ وَ تَأْمُروُهُ بِقَبُولِهِ عَنِّی وَتَنْهَوْهُ عَنْ مُخالَفَتِهِ، فَإِنَّهُ أَمْرٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَمِنِّی و سپس مردم را به بیعت دعوت می کنند.
نتیجه:
پس می شود گفت اهداف خطبه به صورت مخروطی است . در راس مخروط بندگی خداست، پله ی اول راس مخروط رسیدن به توحید می باشد. پله ی بعدش برای رسیدن تصدیق خدا و تصدیق پیغمبر ،شناختن امیرالمومنین علی علیه السلام و اولادش تا امام زمان عجل الله تعالی فرجه، شناختن منافقان ،موافقان ومخالفان امیر المومنین علیه السلام نیز، اخلاق اصلی و احکام اصلی می باشد، لذا همه اینها بستر هایی است که ما را می تواند به خطبه ی غدیر واهداف آن برساند . حالا این مخروط را از خطبه غدیر برداریم و بزرگترش کنیم و بگذاریم به عنوان مخروط هدف یا اهداف پیامبران الهی . پیامبران الهی هم جز همین اهداف ،هدف دیگری نداشتند. و ما پیغمبر را نفرستادیم جز اینکه به مردم بگویند: وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَیْئا
[1]  و جای دیگر گفتند ایمان به خدا، ایمان به آخرت و عمل صالح حلقه ی پیوندش ایمان به ائمه و ایمان به عدل خداست که شیعه می گوید اصول اعتقادات ما پنج تا است توحید عدل نبوت معاد و امامت.

[1]نساء(4):36

محرم

حضرت امام مهدی(روحی له الفدا) در کلام امام حسین (علیه السلام):
از ماست دوازده هدایت کننده که اول انها امیر المومنین علی ابن ابیطالب و اخر انها نهمین فرزندم میباشد.
اوست قیام کننده به حق و خداوند به برکت وجودش زمین مرده را زنده می کند.دین حق را بر تمام ادیان پیروز خواهد کرد.اگر چه مشرکین را خوش نیاید.برای او غیبتی است که قومهایی در ان مرتد می شوند و جمعی هم بر دین خدا ثابت می مانندوبه همدیگر مودت می ورزند وبه انها گفته می شود :"چه زمانی وعده حق فرا می رسد اگر راست می گویید؟"
بدانید که کسی در زمان غیبت او بر اذیت و تکذیب دشمان صبر کند .همانند مجاهدی است که در کنار پیامبر شمشیر می زند.
حضرت سکنیه (سلام خداوند بر ایشان)نقل می کنند امام حسین شبی در کربلا خطاب به یاران خود فرمودند :
همانا جدم رسول خدافرمود :فرزند من حسین در زمین کربلا غریب و تنها عطشان و بی کس شهیدمی شود .کسی او را یاری کند مرا و فرزندش را یاری کرده است و هرکس به زبان مارا یاری کند فردای قیامت در حزب ما خواهد بود.
انگاه که ان بزرگواراجازه ظهور یابند. بین رکن و مقام می ایستدو چنین ندا می دهد:
"الا یا اهل العالم ! انا الامام القائم"
" الا یا اهل العالم ! انا الصمصام المنتقم "
الا یا اهل العالم !ان جدی الحسین قتلوه عطشانا
الا یا اهل العالم ! ان جدی الحسین سحقوه عدوانا
وانگاه:
یا الثارت الحسین" شعار یاران مهدی (روحی له الفدا) است.
فضل ابن شاذان نقل می کند که شعار یاران ایشان "یاالثارات الحسین " است.
"ان اشعار اصاب المهدی (عجل الله فرجه ) یا الثارات الحسین"


بزرگ علوی

سید مجتبی بزرگ علوی در بهمن ماه 1282 (دوم فوریه 1904) در تهران به دنیا آمد. پدر او حاج سید ابوالحسن و پدر بزرگش حاج سید محمد صراف نماینده ی نخستین دوره مجلس شورای ملی بود. مادر وی نوه ی آیت اله طباطبایی رکن رکین مشروعست ایران بود. سید ابوالحسن علوی و همسرش خدیجه قمر السادات که خانواده اصیل سنتی و طرفدار مشروطه بودند دارای شش فرزند، سه دختر و سه پسر که مجتبی بزرگ فرزند سوم آنان بود. پدر آقا بزرگ از اعضای حزب دمکرات ایران بود که این حزب به گواه تاریخ از بدو تشکیل در آغاز مشروطه با نفوذ بیگانگان یعنی انگلیس و روس که در آن زمان چشم طمع به ایران دوخته بودند، مقابله می کرد.
ادامه نوشته

علی اکبر دهخدا

گزیده زندگی و شخصیت دهخدا استاد علی اکبر دهخدا از خبره ترین وفعال ترین استادان ادبیات فارسی در روزگار معاصر است که بزرگترین خدمت به زبان فارسی در این دوران را انجام داده. لغت نامه بزرگ دهخدا که در بیش از پنجاه جلد به چاپ رسیده است و شامل همه لغات زبان فارسی با معنای دقیق و اشعار و اطلاعاتی درباره آنهاست و کتاب امثال و حکم که شامل همه ضرب المثل ها و احادیث و حکمت ها در زبان فارسی است خود به تنهایی نشان دهنده دانش و شخصیت علمی استاد دهخدا هستند.
ادامه نوشته

محمود دولت آبادی

محمود دولت آبادی در سال 1319 خورشیدی در یک خانواده ساده ، در روستای « دولت آباد» متولد شد. روستاٍِیی نسبتا بزرگ با حدود 140 خانوار جمعیت در هفت کیلومتری جنوب سبزوار. او تا شش هفت سالگی را در همانجا گذراند و نخستین آشنایی را با الفبا در همانجا پیدا کرد؛ و تا بدانجا که قصه های عامیانه مکتوبی را که در دسترس می داشت در همان سالها خواند، همچون چهل طوطی، حسین کرد شبستری ، گرشاسب نامه و به ویژه امیر ارسلان نامدار که آن را دو- سه بار دوره کرد، چیزهایی که تخیل را در ذهنش کاشتند و به آن جان دادند.خیال پردازی ای که مادر همه قصه هاست ، و بی گمان همین علاقه به قصه و داستان و مانند هایش همچون نقالی، شمایل گردانی ، هنرهای مطربی، مدیحه خوانی درویش جهانگرد نشستن پای صحبت پیرمرد تنهایی که در گوشه مسجد کوچک ده مأوا گرفته بود؛ و به ویژه تعزیه و شاهنامه خوانی، انگیزه عمده گرایش بعدی دولت آبادی به داستان نویسی بوده اند. یعنی زمینه ها و مواد لازم برای قصه نویسی را در ذهن و جان او جای دادند و پروراندند.آن هم ، البته ، هنگامی که در خانواده شان یک شب آرام وجود نداشت و نمی توانست هم وجود داشته باشد که راستش دو گروه فرزند بودند با دو مادر و یک پدر ، چیزی که خودش به تنهایی خیلی از خیال پردازیها را بوجود می آورد و به آنها دامن می زند و می تواند مایه و زمینه ای بس مناسب برای قصه پردازیهای آینده باشد، آینده ای که از دو اتفاق مهم کودکی نشأت گرفته است، دهه عاشورا و عروسیهای زمستانه، در این میان نقش «زنده یاد» پدر بسی ارزنده و سرنوشت ساز است. مردی که از سویی با وجود گرفتن «آب شفا» از درویش دوره گرد برای حفظ و درمان گوسفندان خود، با حافظ و سعدی بیگانه نبود، و از سوی دیگر چون شوق و علاقه فرزند را به آن مسائل می دید ، به فکر فرستادن او به «شهر» برای طلبه شدن افتاد، که این امر به عللی عملی نشد و محمود تا 13-12 سالگی همچنان در ده ماند؛ و تا هنگامی که برای نخستین بار برای کار در زمین غربت، آغوش خانواده را ترک کرد، پیش از آن به کارهای گوناگون روستایی از کاشت تا برداشت و گوسفند داری... سرگرم بود.پس از آن مدتی به عنوان پادو و وردست در یک کفاشی کار کرد، مدتی وردست پدر و برادران خود در کارگاه تخته گیوه کشی، بعد شاگرد دوچرخه ساز شد، آنگاه در یک کارخانه پنبه پاک کنی کار کرد،و بعد به سلمانی گری پرداخت، پیشه ای که تا سالیان دراز، در مواقع اضطرار ممر معاشش بود، پس از نخستین دوره سلمانی گری مدتی به صورت کارگر فصلی در «ایوان کی» روی زمین کار کرد؛ و سر انجام راهی تهران شد. به تهران که آمد نخست در یک چاپخانه کوچک حروفچینی کرد، و مدتی در کشتار گاه به سلمانی گری پرداخت.آن گاه مدتی به ولایت و از آنجا به مشهد رفت. به تهران که باز آمد دکلاماتور تئاتر و گاهی سوفلور و همزمان با آن کنترلچی سینما شد، بعد مدتی برای روزنامه کیهان آگهی می گرفت که از بیکاری «سیزیف» برایش سخت تر بود، بعد در بخش تجارتی دایره شهرستان های روزنامه کار کرد، که در اثر اشتباه «فارسی نویسی» اخراج شد و به انبار داری و فیش کردن صورت اجناس در یک شرکت پرداخت، که آن را از زور خستگی و بیهودگی رها کرد و در یک تئاتر تلفن چی شد و سپس هنر پیشه تئاتر شد و سر انجام در سالهای 1349 – 1348 به عنوان به عنوان کارمند موقت در کانون پرورش فکری به کار پرداخت، که آن هم با بازداشت او در اسفند 1353 از او گرفته شد. بازداشت محمود تا اسفند 1355 طول کشید. علت آن هر چه باشد، ریشه در خاستگاه اجتماعی، تحول فکری و پرورش سیاسی او دارد که دیدیم نه «نازپرورد تنعم» بود، نه برج عاج نشین و نه دست پرورده مرام های وارداتی یا جعلی داخلی ، و در نتیجه نمی توانست با نظام حاکم کنار بیاید و در بازیهای سیاسی اش شرکت کند. آنچه او همیشه می اندیشد و غالبـا به زبان می آوردکه:« تا وقتی انسان ناچار نباشد شبها کنار خیابان بخوابد نمی تواند حدود بی مسؤلیتی محیط اجتماعی را نسبت به فرزندان خود درک کند ؛ و تا از لامکانی روی پشت بام آغل سلاخ خانه نخوابد نمی تواند قدر و ارزش امنیت اجتماعی و ضرورت آن را برای یکایک مردم جامعه بفهمدو ات توی یک خانه سی متری که جمعیت در آن موج می زند زندگی نکند و از بوی گند شکم روش زن رختشور بیمار نتواند بخوابد مشکل بتواند بر این عقیده بماند که انسان ابتدا می باید از حد اقل امکانات زندگی و حرمت انسانی بر خوردار باشد و بعد به جنگ منفورترین موجودات، یعنی بیکاره های مفتخور و انگل ها و تنبل ها، که غالبا نیروهای سیاه جامعه را تشکیل می دهند برود...» محمود دولت آبادی در سال 1338 یا 39 در حالی که به سن خدمت سربازی رسیده بود، به شوق نام نویسی در کلاس تئاتر «آناهیتا» از مشهد به تهران آمد، اما این کلاس شروع به کار کرده و زمان نام نویسی گذشته بود. ناگزیر به تئاتر پارس رفت و اعلام کننده برنامه ها شد. نمایش نامه «تنگنا» ی او ( که اساس و حتای شخصیت ها و جزئیاتش ربوده شد و از فیلم «گوزنها» سر در آورد ) محصول تجربه های این دوره است. البته دولت آبادی از پای ننشست و بی دیپلم دبیرستان، سر انجام به کلاس آناهیتا راه یافت و چنان استعدادی از خود نشان داد که شاگرد اول رشته هنرپیشگی شد. آغازی برای یک تجربه عمیق وسرشار که چند سال طول کشید و تا لحظه بازداشت در مقام هنرپیشه تئاتر در چند نمایشنامه بازی کرد و یک بار هم در فیلم گاو اثر داریوش مهرجویی ظاهر شد. خلاصه اینکه همین زندگی و کارها وجود او را ساختند و اشتیاقش را برای دستیابی به ادبیات روز به روز افزون تر کردند. در واقع اعتقاد خودش این این است که «انسان تا کار نکند نمی تواند به شناخت چیزی برسد، انسان از رهگذر کار به قابلیت ها، ناتوانی ها و توانایی های خود پی می برد و از همین راه است که روابط اجتماعی و مناسبات انسانی را لمس و حس می کند.» پدرش هم به او گفته بود که « هیچ چیز مثل کار نمی تواند آدم را از کثالت در بیاورد» و لذا او هرگز از کار خسته نشده است. آشنایی دولت آبادی با ادبیات جدید در همان دولت آباد واز زبان کسانی که گرایش های سیاسی داشتند ، آغاز شد؛ نام های صادق هدایت، صادق چوبک و بزرگ علوی... و نخستین سفرش به تهران و سفر یک ساله اش به مشهد و شرکت در تماشای نمایش های عروسکی روزهای جمعه در کوه سنگی و بازگشت دوباره اش به تهران، تغییر چشم گیری در این آشنایی نسبی پدید نیاورد . او تا سالهای 38-1337 بیشتر کتابهای پلیسی می خواند تا آنکه از رهگذر تماشای چند فیلم خارجی( لک لکها پرواز می کنند ، سرنوشت یک انسان ...) و خواندن چند داستان از چخوف ، دریافت که « نویسندگانی هم در دنیا بوده اند و هستند که درباره واقعیت و حقیقت نوشته اند و می نویسند» . در کشور ما صادق هدایت از این جمله بود ، که وقتی محمود آثار او را خواند یقین کرد که «نویسنده خواهد شد» زیرا در این آثار هیچ فاصله ای میان خودش و محیطش نمی دید...و از آن پس بود که حس کرد جرأت دارد قلم بردارد و سیاه مشق هایی بنویسد، هر چند که البته همه آنچه را که تا پیش از نوشتن ته شب نوشته بود به دست آتش سپرد. محمود دولت آبادی ذهنی وقاد و حافظه ای نیرومند دارد و شاید همین ها راز سرشاری و پرمایگی داستان های اویند. او همه آنچه را در کودکی دیده یا شنیده است در ذهن خود حاضر دارد. ویژگی کارهای محمود دولت آبادی این است که در آنها کوشش خود را برای نزدیک شدن به باور و یقین خواننده به کار برده است . مضامین داستان هایش، به تبع نخستین و بکرترین تأثراتش روستایی هستند، و آنچه نوشته نه به علت بیان بی واسطه تجربیات، بلکه به سبب تأثیرات عمیقی که از زندگی گرفته توانسته است با خواننده رابطه ای صمیمانه برقرار کند، و این محصول آغشتگی نویسنده است با قهرمان ها و محیطش، لذا ملاک قضاوت درباره آثار خود را هم «خواننده های صادق و بی غرض» آن نوشته ها می داند، نخستین داستان که در سال 1341 در مجله آناهیتا چاپ شد «ته شب» نام داشت . به نقل از: باشگاه ادبیات داستانی پندار

سیمین دانشور

این بانوی داسان سرا در هشتم اردیبهشت 1300 در شهر شیراز به دنیا آمد. پدرش محمد علی دانشور (احیاالسلطنه) بود همان کسی که سیمین در رمان سووشن به نام دکتر عبداله خان یاد میکند. احیاالسلطنه مردی با فرهنگ و ادب بود و عضو گروه حافظیون که شب‌های جمعه به سر مزار حافظ جمع میشدند و یاد حافظ را زنده نگه میداشتند. مادر سیمین قمرالسلطنه نام داشت، بانوی شاعر و هنرمند که نقاشی را فرزندانش می‌آموخت سیمین دانشور در مورد مادرش و روز تولدش گله میکند: ”همیشه و همه جا نام مادر و روز تولدم اشتباه چاپ شده است.“ این بانوی داستان سرا ار کودکی با ادبیات و هنر توسط مادر و پدرش آشنا شد و در دوره تحصیل به مدرسه مهر آیین شیراز رفت.سپس به تهران آمد و وارد رشته ادبیات دانشگاه تهران و در سال 1329 با دفاع از رساله خود در مورد ” زیبایی شناسی “ موفق به کسب درجه دکترا از این دانشگاه شد . او یکی از نخستین زنانی است که در ایران دست به قلم برد و در عرصه داستان نویسی بخت خود را آزمود. او در سال 1329 با جلال آل احمد از نویسندگان مطرح ادبیات ایران آشنا شد و ازدواج کرد و تا سال 1348 که جلال به طور ناگهانی در اسالم نقاب خاک بر چهره پوشید، با وی همراه بود . دکتر دانشور تا سال 1359 که به درخواست خود از دانشگاه بازنشست شد به تدریس در دانشگاه هنر و ادبیات مشغول بود. از او مجموعه داستان ها و رمانهایی به چاپ رسیده است که عبارتند از ” آتش خاموش“ ، شهری چون بهشت“ ، ” به کی سلام کنم“ ، ” سووشون“ و دو جلد از ” جزیره سرگردانی“ ایشان همچنین کتابی به نام”غروب جلال“ دارد که در آن به مرگ نابهنگام جلال اشاره میکند. سووشون او یکی از نمونه‌های مطرح رمان فارسی است که تا به حال به شانزده زبان زنده جهان ترجمه شده است. سیمین دانشور در‌باره این کتاب میگوید: ” به تازگی در دانشگاه سوربن فرانسه به معرفی این کتاب پرداخته‌اند و برنامه‌ای برای آن برگزار کرده‌اند.“ سیمین درباره خاطراتش میگوید: ” تمام خاطراتم را از اول عمر تا به حال نوشته‌ام که پس از مرگم به چاپ خواهد رسید“ سازمان میراث فرهنگی چندی پیش به درخواست خود استاد ، خانه‌ای که او و جلال آل احمد در آن زندگی می کردند را ثبت کرده است. سیمین دانشور آرزو دارد پس از مرگ وی این خانه تبدیل به یک کانون فرهنگی برای استفاده هنرمندان ونویسندگان شود. دانشور سرشار از دید واقع گرا به انسان و هستی ، سرشار از مهر و اعتماد ، نیرومند و خستگی ناپذیر ، حضوری جاودان ونمونه در ادبیات ما دارد. سووشون او به شکل نمادین مادر رمان فارسی است ... . حضور ارزش‌گذار او در این زمانه که ارزش‌هایمان در گذار و بحران هستند مانند سنگ محک عمل میکند. درست‌است که در زمانه‌ای زندگی میکنیم که سنت ارزشهایمان اصل اساسی است و به فراسوی نیک ‌و بدها گذار میکنیم . اما ادبیات سیمین دانشور و حضور او درست مانند یک حافظه تاریخی و فرهنگی ، همواره به ادبیات ما یادآور میشود: لزوم تن ندادن به حقارتهای که با نشان دادن دریچه هایی از اندکی شهرت نویسنده و هنرمند را به ورطه فلاکت و نابودی میکشانند. به نقل از باشگاه ادبیات داستانی پندار
  

اگر غدیر نبود...‏

بسم الله الرحمان الرحیم
تذکارها:‏
أ‌.‏ در مقاله ی ارسالی 11 دی 85 چشم فرو بستیم از پیام غدیر؛ و صرفاً آن ‏را محبت فرض کردیم.(رک: غدیر، امامت یا محبت؟) در این مقاله چشم ‏فرو می بندیم از کل ماجرای غدیر. پس طبیعی است که در طول مقاله هیچ ‏اسمی از غدیر و آیات و روایات این رخداد عظیم نبریم.‏
ب‌.‏ به عبارت دیگر با این وجود که مهم ترین سند امامت امیرالمؤمنین علیه ‏السلام غدیر است، به آن هیچ استنادی صورت نمی گیرد. مرحوم علامه ‏مجلسی در مجلد 37 بحار باب 54 را به نصوص دلالت کننده بر امامت آن ‏حضرت اخنصاص داده و اولین استنادش به غدیر است که این بحث از ‏ص 108 تا 254 به طول انجامیده است.‏
ت‌.‏ خلاف انصاف است اگر نگویم در تهیه ی این مقاله از کتاب مصباح الهدایه ‏فی اثبات الولایه حاج سید علی موسوی بهبهانی بهره برده ام. شماره هایی ‏که بین {} می آید اشاره به صفحات این کتاب دارد که اهل تحقیق بتوانند به ‏سهولت مطلب را بیابند و تحقیق را پی بگیرند. این کتاب برای چهارمین ‏بار در سال 1418 قمری در قطع وزیری در 384 صفحه منتشر شده ‏است.‏
ث‌.‏ بنابر این این مقاله راهکاری است. ذکر شماره ی آیات یا صفحات شما را ‏خسته نکند. چه بسا دوست داشته باشید در ایام پربرکت غدیر میزی را یا ‏غرفه ای را اختصاص دهید به "علی در پرتو قرآن" به نظر می رسد ‏بخشی از این مقاله راهگشای شما باشد به شرط آن که از هر آیه استحقاق ‏علی را به خلافت نتیجه بگیرید و خودتان هم به تفاسیر مراجعه ای داشته ‏باشید(و اگر توانستید گزارشی از عملکردتان در بخش گزارشات و ‏خاطرات منعکس کنید.)‏
ج‌.‏ و باز در فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام مقاله ای آمد که بعضی اساتید آن ‏را کوچک شمردند؛ اگر مصلحت دیدید به آن نیز مراجعه فرمایید.(مرد ‏جهاندار) ‏
و اینک متن مقاله:‏

اگر غدیر نبود...‏

ادامه نوشته

استغفار

استغفار
ماه رجب به ماه استغفار شهرت دارد. مولای منتظران نیز از این مقوله راضی و خرسندند. از این رو شایسته ‏است مطالبی چند در این باب را در دو بخش هر کدام در 14 بند با هم مرور کنیم.

 

ادامه نوشته

شرح کوتاهی بر تولد حضرت فاطمه (س)

به نا خدا

السلام علیک یا فاطمة الزهرا

شرح کوتاهی بر تولد حضرت فاطمه (س)

بوی بهشت در زلال وحی:

امشب سال ها انتظار به پایان خواهد رسید و خداوند گوهری را به پیامبرش خواهد بخشید که بشری مانند آن را نداشته و نخواهد داشت. اینک زمان سر براوردن نهال توبا و سبز گشتنش رد دامن خدیجه کبرا (س) است. پنج سال است که محمد (ص) مبعوث گشته و در این سال های بی مهری هیچگاه چنین شادمان نبوده است.

رسول خدا(ص) پیش از تولد یگانه کوثرش به خدیجه(س) چنین می گوید: " جبرئیل به من خبر میدهد که این فرزند، دختر است .... خداوند نسل مرا از او به وجود خواهد آورد. فرزندانش، امامان دین خواهند بود. وپس از پایان گرفتن وحی، آنان خلیفه های پروردگار در زمین خواهند شد."

هنگام ولادت این گل زیبای الهی، آسمانها نور باران شدند و ستارگان آسمان شب را روشن نمودند. فرشته های حریم الهی به دیدار هم شتافتند و به یکدیگر مبارکباد گفتند. گویی مقربان درگاه حق، آمدن این نوزاد فرخنده را بیش از اهل زمین انتظار می کشیدند.

از همان لحظه که این مولود چشم به جهان باز می کند، لب به کلام خدا می گشاید تصبیح می گوید. و دسته دسته ملائک برای هم کلام شدن با دخت پیامبر می شتابند. گویی با او آشنایی ِ، دیرینی دارند که اینگونه اورا در آغوش می کشند. همچو پروانگان بر گرد شمع وجود او می گردند و کعبه آمالشان را طوافی عاشقانه می نمایند.

آری آنان این مولود را از ورای زمان و مکان می شناسند و بیاد می آورند. به یاد دارند آن جایگاه را که نه ملکی را اذن دخولش می داند ونه غیر را، لیکن این بانو، پدر، همسر و فرزندانش در آنجا جایگاهی داشتند و در قرب الهی هم کلامش بودند. بیاد می آورند که هر چه هست و نیست از برای آنان است . و می دانند که خدا آفرینش، حساب و کتاب دنیا و آخرت را به دست این عزیزترین کسانش سپرده است. آری آنها رازها می دانند که زمینیان از آن غافلند.

پس از ولادت ابن بانو حضرت محمد (ص) غنچه تازه شکفته اش را در آغوش گرفت و او را «فاطمه» نام کرد. هنگامیکه حمضرت فاطمه زهرا پا به جهان نهادند خداوند فرشته ای را امر کرد تا این نام را بر زبان رسول مکرم جاری نماید. بدین گونه نام ایشان به خواست خداوند فاطمه گردید.

پیامبر اکرم درباره او می فرمایند: « دخترم "فاطمه" نامیده شده است، زیرا خمداوند او دوستدارانش را از آتش حفظ می فرماید.»

غیر از این نام برای این مولود فرخنده، نام های دیگری نیز ذکر کرده اند. امام صادق (ع) در این باره می فرمایند:

" حضرت فاطمه را نه نام است: فاطمه، صدّیقه، مبارکه، طاهره، زکیّه، راضیه، مرضیّه، محدّثه و زهرا.  "

تمامی این نام ها نشان دهنده ی گوشه هایی از مقامات والای این بانوی گرامی و شخصیت برجسته ی اوست . به عنوان مثال (( صدّیقه )) به معنای راستگو و نیکو کار است، (( طاهره )) به معنای پاکیزه از گناه و پلیدی و (( زهرا )) به معنای نورانی است. از مهمترین نامهای آن حمضرت (( محدّثه )) است. محدّثه یعنی کسی که پیامبر نیست اما فرشتگان با او سخن می گویند. در گذشته زنانی مانند مریم مادر حضرت عیسی (ع) نیز چنین افتخاری را کسب کرده بودند؛ اما مقام دخت گرامی حضرت محمد (ص) از تمامی زنان والا مقام، بالاتر است چرا که حضرت او را (( سیّدة نساء العالمین )) یعنی بانوی بانوان جهان، می خواندند.  

وجود حضرت زهرا (س) برای پیامبر آنقدر عزیز بود که ایشان هرگاه احساس دلتنگی می نمود، به دیدار وی شتافته، پیوسته می فرمودند: "فاطمه زهرا، گل است."

آری؛ گلی خوشبو که عطر بهشت را در خانه ی رسالت پراکنده بود و با زیباییش آنرا زینت بخشیده بود. (( من از فاطمه بوی بهشت را احساس می کنم. ))

  

 

تولد حضرت زهرا(س)

به نام خدا

السلام علیک یا فاطمه الزهرا

قال رسول الله (ص): «رضی فاطمة رضی الله»

پیامبر اکرم (ص) فرمودند:« رضایت فاطمه رضایت خداست.»

 

    در بیست جمادی الثانی سال پنجم بعثت خانه رسالت بهاری شد و گلی زیبا از شاخه هدایت سر بیرون کرد. دامان حضرت محمد (ص) و همسرش خدیجه کبری(س) میزبان فرزندی شد که از ماه ها قبل در انتظارش بودند. فرزندی که بجز دیگر کودکان عالم است و جبرئیل نوید ولادت او را به پیامبر داده است. کلام وحی به پیامبر چنین نوید می دهد:  " خداوند نسل تورا از او به وجود خواهد آورد، فرزندانش امامان دین خواهند بود و پس از پایان گرفتن وحی، آنان خلیفه های پروردگار در زمین خواهند شد."

    کوثر رسالت، خندید و جوابی شد به آنان که پیامبر را ابتر می خواندند و گذر زمان چه خوب نشان داد که نسل کدامین پای برجا ماند و کدامیک از صفحات روزگار محو گردیدند.

    هنگام ولادت او آسمان ها نور باران شد و فرشته های خدا به یکدیگر مبارک باد گفتند که دیگر موسم انتظار آنها به پایان رسیده بود. پس از آن که این مولود متولد شد، حضرت غنچه تازه شکفته اش را در آغوش گرفت و او را فاطمه نام نهاد. نام او به خواست خداوند از میان دیگر نام ها برگزیده شد و به زبان پیامبر جاری گشت. پیامبر اکرم (ص) درباره او چنین می فرمایند: " دخترم فاطمه نامیده شده است، زیرا خداوند او و دوستدارانش را از آتش حفظ می فرماید."

    آری، جز دوست داشتن فاطمه این پاره تن پیامبر و عزیز جان دلیلی برای دوری از آتش و ورود در بهشت نعیم نیست و  مزد رسالت جز این نبوده است که خداوند مودت این دُردانگان پیامبر را پاداش رسالت او قرار داده است.

«قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی»

 

    اما صد افسوس از مردمان که چه نیکو مزد رسالت را ادا کردند و خدا می داند که چگونه محبت و مودت خود را به خاندان رسالت نشان دادند. روزگاران است که دست عالم از دامان پاک آن بانوی گرامی، بانوی بانوان جهان کوتاه گشته و خدا می داند که کوچه های بنی هاشم هیچگاه حزن و اندوه او را در هنگام ترک از این دیار و تنها گزاردن علی (ع) از یاد نمی برند.

    حال این گوی است و این میدان که ما چگونه خواهیم بود، با آخرین ِ از بازماندگان معصومین (ع) و چگونه مودت خود را نسبت به ایشان ابراز خواهیم کرد. آیا در این معرکه آزمایش از کوفیان خواهیم بود و یا از سلمان و سلمانیان.

                                                                    شاید این جمعه بیاید....

                                                                  انشاءالله

 

 

شهادت حضرت زهرا(س)

 

به نام خدا

السلام علیکِ یا فاطمة الزهرا

شـهـادتــــ حـضـرتـــــ زهــــرا (س)

ـــ اقوال در شهادت حضرت زهرا علیها السلام

در کتب مختلف روایات مختلفی، تواریخ گوناگونی را برای شهادت آن حضرت بیان کرده اند. که برخی از آنها را دراینجا می آوریم:

چهل روز بعد از شهادت پیامبر اکر م(ص) { 8 ربیع الثانی }. 1

چهل و پنج روز بعد { سیزدهم ربیع الثانی }. 2

شصت روز بعد از شهادت پیامبر (ص). 3

هفتاد و دو روز بعد از شهادت پیامبر (ص). 4

هفتاد و پنج روز بعد از شهادت پیامبر (ص). 5

نود روز بعد از شهادت پیامبر (ص). 6

نود و پنج روز بعد از شهادت پیامبر (ص) { سوم جمادی الآخر }. 7

صد روز بعد از شهادت پیامبر (ص) { هشتم جمادی الآخر }. 8

صد و دوازده روز بعد از شهادت پیامبر (ص) { بیست جمادی الاخر }. 9

چهار ماه بعد از شهادت پیامبر اکرم (ص). 10

روز 21 رجب. 11

روز 25 رجب. 12

سوم ماه رمضان. 13

هشت ماه بعد از شهادت پیامبر (ص). 14

 

 

1) بحار النوار: ج43 ص212 . جنة العاصمة : ص350 . مروج الذهب: ج1 ص403. روضة الواعظین: ص130 .

2) مناقب ابن شهر آشوب: ج3 ص406 .

3) بحار النوار: ج43 ص217 .

4) مناقب ابن شهر آشوب: ج3 ص406 .

5) الخرائج والجرائح: ج2 ص526. کافی: ج2 ص474. بحار النوار: ج22 ص 545. اثبات الهداة: ج4 ص441. مناقب: ج3 ص406.

6) بحار النوار: ج43 ص188- 215 .

7) بحار النوار: ج43 ص170- 196. بیت الاحزان: ص261. دلائل الامامة طبری: ص45,46,47. جنة العاصمة: ص355.

8) معارف ابن قتیبه: ص62.

9) بحار النوار: ج43 ص171. دلائل الامامة: ص46. مناقب: ج2 ص112.

10) وفاة الصدیقة الزهرا علیها السلام مقرم: ص115, از اصابة ابن حجر. مناقب ابن شهر آشوب: ج3 ص406.

11) زاد المعاد: ص35 .

12) وقایع الشهور: ص126 .

13) بحار النوار: ج43 ص214 . نور الابصار: ص42 . مناقب خوارزمی: ج1 ص83 .الاصابة ابن حجر: ج4 ص308 .

14) وفاة الصدیقة الزهرا علیها السلام مقرم: ص115, از الاصابة ابن حجر.

سیره پیامبر(ص) 10

 

گزيده اى از اخلاق پيامبر (صلى الله عليه وآله)



پربركت ترين مال
حضرت امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد : پيراهن رسول خدا (صلى الله عليه وآله) كهنه شده بود ، مردى خدمت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) آمد و دوازده درهم به حضرت هديه داد . حضرت به على (عليه السلام) فرمود : اين دوازده درهم را بگير و براى من پيراهنى بخر تا بپوشم . على (عليه السلام) فرمود : به بازار رفتم و پيراهنى به دوازده درهم براى حضرت خريده ، آن را نزد پيامبر بردم ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) نگاهى به آن انداخت ، فرمود : براى من جز اين محبوب تر است . گمان مى برى كه صاحبش اين داد و ستد را به هم بزند و اقاله كند ؟ على (عليه السلام)گفت : نمى دانم ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : ببين اگر قبول كرد به هم بزن . نزد صاحب مغازه رفته ، گفتم : پيامبر (صلى الله عليه وآله) اين پيراهن را نمى پسندد و از آن ناخشنود است ، پيراهن ارزان قيمتى را مى خواهد ، اين معامله را به هم بزن . صاحب مغازه دوازده درهم را به من باز گرداند و من آن را براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله)بردم ، حضرت همراه من روانه بازار شد تا پيراهنى بخرد ، در طول راه نگاهش به كنيزى افتاد كه در راه نشسته ، گريه مى كند ، حضرت فرمود : ترا چه شده ؟ گفت : خانواده ام چهار درهم به من دادند تا آنچه را نياز دارند بخرم ، چهار درهم گم شد و من جرأت بازگشت به سوى آنان را ندارم . حضرت ، چهار درهم به او عطا كرد و فرمان داد كه به سوى خانواده اش بازگردد آنگاه به بازار آمد و پيراهنى به چهار درهم خريد و پوشيد و خدا را سپاس گفت . پيامبر (صلى الله عليه وآله) از بازار بيرون رفت كه ناگاه مردى را عريان ديد كه مى گويد : اگر كسى مرا بپوشاند خدا او را از لباس بهشت خواهد پوشانيد ! حضرت پيراهن تازه خريده را از تن بيرون آورد و به نيازمند پوشانيد سپس به بازار برگشت و با چهار درهم باقى مانده پيراهنى ديگر خريد و پوشيد و خدا را سپاس گفت و به سوى منزلش بازگشت . در مسير راه آن كنيز را ديد كه هنوز ميان راه نشسته ، به او فرمود : چرا نزد خانواده ات بازنگشتى ؟ گفت : رفتنم به تأخير افتاده مى ترسم به خانه باز گردم و مورد آزار قرار بگيرم ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : همراه من بيا و مرا نزد خانواده ات ببر كه از تو شفاعت كنم . پيامبر (صلى الله عليه وآله) تا درِ خانه آمد سپس گفت : درود بر شما اى اهل خانه ! ولى پاسخى نشنيد ! دوباره درود فرستاد ، باز پاسخش را ندادند ، بار سوم سلام كرد پاسخش را دادند ، فرمود : چرا بار اول و دوم جوابم را نداديد ؟ گفتند : اى پيامبر خدا ! سلامت را شنيديم ولى دوست داشتيم چند باره بشنويم ، حضرت فرمود : اين كنيز آمدنش به تأخير افتاده او را مؤاخذه نكنيد ، گفتند : اى رسول خدا ! ما او را به خاطر قدم هايت كه به سوى خانه ما آمد در راه خدا آزاد كرديم ! پس پيامبر (صلى الله عليه وآله) گفت : خدا را سپاس ، من دوازده درهمى با بركت مانند اين دوازده درهم نديدم ! دو عريان را پوشانيد و انسانى را از قيد بردگى آزاد كرد.

پنج برنامه اخلاقى از پيامبر (صلى الله عليه وآله)


امام باقر (عليه السلام) از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) روايت مى كند كه آن حضرت فرمود :
پنج چيز است كه تا لحظه مرگ ترك نمى كنم : پوشيدن لباس پشمى ، سوار شدن بر الاغ بى پالان ، غذا خوردن با بردگان ، بافتن كفش با دستانم و سلام كردن به كودكان ; تا پس از من سنّت شود.

يهودى با اخلاق پيامبر (صلى الله عليه وآله) مسلمان مى شود
حضرت امام موسى بن جعفر (عليهما السلام) از پدران بزرگوارش از اميرالمؤمنين (عليه السلام)روايت مى كند : شخصى يهودى چند دينار از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) طلب داشت ، اداى آن وام را از حضرت درخواست كرد ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : نمى توانم طلبت را بپردازم ، يهودى گفت : تا نپردازى تو را رها نمى كنم ، حضرت فرمود : در اين صورت كنارت مى نشينم و كنار او نشست تا جايى كه نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح را همان جا خواند . اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در مقام تهديد و ترساندن او برآمدند ، حضرت به آنان نظر انداخته ، فرمود : مى خواهيد در حق او چه كنيد ؟ گفتند : اى رسول خدا ! يك يهودى تو را اين گونه نزد خود حبس كند ؟ حضرت فرمود : پروردگارم مرا به ستم بر اهل ذمه و غير اهل ذمه مبعوث ننموده است . هنگامى كه روز به نهايت رسيد ، يهودى گفت : « أشهد أن لا إله إلاّ اللّه و أشهد أنّ محمّداً عبده و رسوله » و بخشى از ثروتم را در راه خدا بخشيدم ، اى پيامبر ! به خدا سوگند ! در حق تو اين سخت گيرى را روا نداشتم جز اينكه ببينم تو همان كسى هستى كه در تورات وصف شده اى ؟ من در تورات در وصف تو خوانده ام : محمّد بن عبداللّه محل ولادتش مكه و محل هجرتش مدينه است . درشت خوى و خشمگين و فريادزن نيست وسخنش را به زشت گويى وگفتارش را به فحش نمى آلايد . من به وحدانيت خدا و نبوت تو شهادت مى دهم و اين ثروت من است ، در آن به قانونى كه خدا نازل كرده است فرمان بران.

وام بى بهره براى رفع نياز حاجتمند

 
حضرت امام صادق (عليه السلام) از پدر بزرگوارش حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام)روايت مى كند : نيازمندى به محضر پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) آمد و از حضرت درخواست كمك كرد ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : آيا كسى هست كه وام بى بهره اى در دستش باشد ؟ مردى از انصار از عشيره بنى حُبلى برخاسته ، گفت : من چنين وامى را دارم ، حضرت فرمود : چهار ظرف خرما به اين نيازمند بپرداز .
آن مرد انصارى چهار ظرف خرما را پرداخت . مرد انصارى بعد از مدتى نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله) آمد و پرداخت وامش را از پيامبر (صلى الله عليه وآله) درخواست كرد ، حضرت فرمود : ان شاء اللّه در آينده پرداخت مى شود . پس از مدتى نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله) آمد ، حضرت باز هم فرمود : ان شاء اللّه در آينده پرداخت مى شود و چون بار سوم آمد حضرت فرمود : ان شاء اللّه در آينده پرداخت مى شود ، او به پيامبر (صلى الله عليه وآله) عرضه داشت : يا رسول اللّه ! اين ان شاء اللّه آينده را فراوان به من گفتى ! حضرت تبسم كرده ، فرمود : آيا مردى هست كه وام بى بهره در اختيارش باشد ؟ مردى برخاسته ، گفت : يا رسول اللّه ! در اختيار من هست ، فرمود : چه مقدار در اختيار دارى ؟ گفت : هر چه بخواهى ! فرمود : هشت ظرف به اين مرد بپرداز ، مرد انصارى گفت : فقط چهار ظرف طلبكارم ، حضرت فرمود : چهار ظرف ديگر هم براى تو.


غذا خوردن با تهيدستان


حضرت امام صادق (عليه السلام) از پدر بزرگوارش روايت مى كند : در زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله)تهيدستان به خاطر نداشتن خانه ، شب ها را در مسجد به صبح مى رساندند . پيامبر (صلى الله عليه وآله) شبى در مسجد كنار منبر در ظرفى سنگى با آن تهيدستان افطار كرده ، و هم غذا شد و آن شب از بركت وجود پيامبر (صلى الله عليه وآله) سى نفر از غذايى كه در آن ديگ سنگى بود خوردند و باقى مانده غذا به همسرانش برگردانده شد.


زهد و قناعت


حضرت امام رضا (عليه السلام) از پدران بزرگوارش روايت مى كند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله)فرمود : فرشته اى نزد من آمده ، گفت كه : اى محمّد ! پروردگارت به تو درود فرستاده ، مى فرمايد اگر بخواهى ، پهن دشت پر از ماسه و شن منطقه مكه را برايت طلا كنم ، ولى آن حضرت سر به سوى حق برداشته ، گفت : پروردگارا ! يك روز سير مى مانم تا تو را سپاس و حمد گويم و يك روز گرسنه تا از تو درخواست و گدايى كنم !


تواضع و فروتنى شگفت انگيز


ابن عباس مى گويد : پيامبر (صلى الله عليه وآله) همواره روى زمين بدون فرش مى نشست ، بر روى زمين غذا مى خورد و خود شير گوسپند را مى دوشيد و دعوت بردگان را بر سفره نان جوين مى پذيرفت.
غم مردم داشتن
در زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در ميان اهل صفّه مؤمنى بود تهيدست و سخت نيازمند و محتاج ، او همه نمازهايش را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله) اقتدا مى كرد و هيچ يك از نمازهايش را بدون جماعت نمى خواند ، پيامبر بزرگوار (صلى الله عليه وآله) دلش به حال او مى سوخت و غربت و نياز او را زير نظر داشت . پيامبر بزرگوار (صلى الله عليه وآله) پيوسته به او مى فرمود : اى سعد ! اگر چيزى به دست من برسد تو را بى نياز مى كنم . دير زمانى گذشت و پيامبر (صلى الله عليه وآله) چيزى بدست نياورد از اين رو غم و اندوه حضرت براى سعد زياد شد . خداى مهربان كه ناظر حال پيامبر (صلى الله عليه وآله) نسبت به سعد بود مى دانست ، خداوند متعال جبرئيل را با دو درهم فرو فرستاد ، جبرئيل به پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : خداوند به غم و اندوه تو نسبت به سعد آگاه بود ، آيا دوست دارى سعد را بى نياز كنى ؟ فرمود : آرى ، عرضه داشت : اين دو درهم را به او بده و بگو كه با آن تجارت كند . حضرت دو درهم را گرفته ، براى اداى نماز ظهر از خانه بيرون آمد در حالى كه سعد در انتظار پيامبر كنار در حجره هاى وى ايستاده بود . پيامبر (صلى الله عليه وآله) به او فرمود : تجارت و داد و ستد را دوست دارى ؟ گفت : دوست دارم ، ولى مايه و سرمايه اى ندارم ، حضرت دو درهم را به او داد و فرمود : با اين پول تجارت كن و رزق و روزى الهى را به دست آر . پيامبر (صلى الله عليه وآله) پس از خواندن نماز به سعد فرمود : از اين لحظه دنبال كار و تجارت برو كه من اندوه تو را داشتم . سعد به فرمان پيامبر (صلى الله عليه وآله) دنبال تجارت رفت ، جنسى را به يك درهم مى خريد و به دو درهم مى فروخت و به دو درهم مى خريد و مردم با اشتياق از او به چهار درهم مى خريدند . به همين صورت دنيا به سعد رو آورد و مال و متعاش زياد شد وتجارت او چشمگير گشت تا اينكه بر در مسجد جايى را به چنگ آورد و تجارت خود را در آن گردآورى كرد تا جايى كه بلال اذان مى گفت و پيامبر (صلى الله عليه وآله) براى اداى نماز به مسجد مى آمد ولى سعد مشغول خريد و فروش بود ، فرصت وضو گرفتن و آمدن به مسجد از دستش رفته بود ، سعد ديگر سعد گذشته نبود . حضرت روزى به او فرمود : اى سعد ! آن چنان دنيا تو را مشغول كرده كه از نماز باز مانده اى آن هم نماز با پيامبر ! آن حال و وضع گذشته كجا رفت ؟ آن سير و سلوك چه شد ؟ ! عرضه داشت : چه كنم ، مالم را تباه كنم ؟ چاره اى ندارم ، به اين يكى مى فروشم بايد بهايش را از او بگيرم و از آن يكى مى خرم بايد بهايش را به او پرداخت كنم . حضرت از اين وضعى كه براى سعد پيش آمده بود غصه دار شد ، غصه اى بيش از روزهاى تهيدستى او ! جبرئيل به محضر پيامبر (صلى الله عليه وآله) آمده ، گفت : اى محمد ! خداوند غمت را از جهت سعد مى داند آيا روزگار گذشته سعد را بيشتر دوست دارى يا وضع فعلى او را ؟ فرمود : روزگار گذشته اش را بيشتر دوست دارم ، اكنون در وضعى قرار گرفته كه دنيا دارد آخرتش را از بين مى برد ، جبرئيل گفت : آرى ، اين گونه عشق به دنيا و اموال و ابزارش چيزى جز فتنه و باز دارنده از آخرت نيست ، عرضه داشت : به سعد بگو دو درهمت را كه به اودادى باز گرداند ، وقتى آن را باز گرداند به روزگار اوّلش برمى گردد . پيامبر (صلى الله عليه وآله) از خانه بيرون آمده ، نزد سعد رفت و با محبتى خاص به او فرمود : اى سعد ! نمى خواهى دو درهم ما را باز گردانى ؟ عرضه داشت : چرا ، همراه با دويست درهم ! حضرت فرمود : اى سعد چيزى جز آن دو درهم نمى خواهم ! سعد دو درهم را تقديم پيامبر (صلى الله عليه وآله) كرد ، به تدريج وضعش عوض شد تا جايى كه هرچه فراهم آورده بود از دستش رفته ، به حال اول بازگشت.


نيكى بسيار در برابر ناسپاسى مردم


حضرت امام موسى بن جعفر (عليهما السلام) از پدرانش از اميرالمؤمنين (عليهم السلام) روايت مى كند كه پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) همواره و پيوسته بسيار نيكوكار و احسان كننده اى بود كه نيكى و احسانش از سوى مردم سپاس گزارى نمى شد و نيكى او نسبت به قريش و عرب و عجم فراگير بود و ما اهل بيت هم بسيار نيكوكار و احسان كننده اى هستيم كه نيكى ما سپاس گزارى نمى شود و مؤمنان برگزيده نيز مانند ما هستند.
اوج بندگى
ابوبصير از حضرت امام صادق (عليه السلام) روايت مى كند : رسول خدا (صلى الله عليه وآله) همواره مانند عبد و بنده غذا مى خورد و مانند عبد و بنده روى زمين مى نشست و دانا به اين حقيقت بود كه عبد و بنده است.

درمان و علاج هميشگى
حضرت امام صادق (عليه السلام) فرمود : زنى بدوى و بيابان نشين بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله)گذشت در حالى كه حضرت روى خاك زمين نشسته ، غذا مى خورد ! خطاب به پيامبر (صلى الله عليه وآله) : اى محمّد ! به خدا قسم مانند عبد و بنده غذا مى خورى و مانند عبد و بنده مى نشينى ؟ ! پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : واى بر تو ! چه بنده اى بنده تر از من است ؟ زن گفت : لقمه اى از غذايت را به من بده ! حضرت لقمه اى به او داد ، زن گفت : نه ، به خدا سوگند قبول نمى كنم مگر آنكه لقمه اى كه در دهان دارى به من عطا كنى ! حضرت لقمه دهانش را بيرون آورده ، و به او داد ، او هم لقمه را خورد . امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد آن زن تا از دنيا رفت دردى به او نرسيد.


احترام ويژه به بزرگ زاده


حاتم طايى از بزرگان عرب و مردى بسيار با سخاوت و بلند نظر و با مردم مهربان بود . او روزى يك شتر طبخ مى كرد تا هر كس از هر كجا برسد از سفره كريمانه اش بهره مند شود . اين كار را از صميم قلب و نيتى خالصانه انجام مى داد . حاتم پيش از آنكه محضر نورانى و پربركت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) را درك كند از دنيا رفت . پس از او رياست قبيله و عشيره اش به فرزندش ، عدى رسيد . عدى در بذل و بخشش و سخاوت آيينه پدر بود . مى گويند : روزى شخصى از او صد درهم خواست ، گفت : به خدا سوگند ! اين مقدار درهم بسيار ناچيز است تا بيشتر نخواهى نمى پردازم ! وقتى شاعرى به او گفت : تو را مدح گفته ام ، گفت : صبر كن آنچه مى خواهى به تو بپردازم سپس مديحه را بخوان . سال نهم هجرت ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) گروهى را به سرپرستى اميرمؤمنان (عليه السلام) به قبيله طى فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت كند . آنان بدون تحقيق از فرستادگان پيامبر (صلى الله عليه وآله) كه براى چه هدفى آمده اند با مؤمنان جنگيدند و در آن جنگ شكست خوردند . بسيارى از افراد قبيله همراه با غنائم قابل توجهى به اسارت در آمدند . عدى كه كيش نصرانى داشت به شام گريخت ولى خواهرش به نام سَفّانه اسير شد .
پيامبر (صلى الله عليه وآله) براى تعيين تكليف اسيران به مسجد آمد . دختر حاتم از جاى برخاسته ، گفت : يا رسول اللّه ! پدرم از دنيا رفته ، سرپرستم كه برادر من است به شام گريخته ، بر من به آزادى من منت گذار . حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) فرمان داد لباس قابل توجهى به او دادند و وى را با احترام به شام فرستاد . عدى از ديدن خواهر با آن همه عزت و احترام شگفت زده شد . جريان كار را از او جويا گرديد ، خواهر هنگامى كه برخورد كريمانه پيامبر (صلى الله عليه وآله) را به عدى گفت ، عدى پرسيد : تكليف ما با او چيست ؟ پاسخ داد : صلاح در اين است كه هرچه زودتر نزد او بروى ، اگر پيامبر باشد ، افتخار ، در ايمان آوردن به اوست و اگر پادشاه باشد به عزت مى رسى . عدى به سرعت حركت كرد و در مدينه در ميان مسجد ، خود را به پيامبر (صلى الله عليه وآله)معرفى نمود ، حضرت او را به خانه دعوت كرد .
در هنگام عبور به سوى خانه پيرزنى به پيامبر (صلى الله عليه وآله) رسيده ، حاجت خود را اظهار داشت و با زياده گويى و پُر حرفى پيامبر (صلى الله عليه وآله) را ايستاده نگاه داشت ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) هم با كمال حوصله و بردبارى به همه سخنان او گوش داد ! عدى نزد خود گفت : اين راه و رسم پادشاهان نيست كه با حاجتمندى به اين صورت برخورد كنند . هنگامى كه به خانه رسيدند ، حضرت عدى را روى گليم نشانيد و خود در برابرش روى زمين نشست ، عدى گفت : براى من ناگوار است كه من روى گليم بنشينم و شما روى زمين باشيد ، حضرت فرمود : تو ميهمان مايى ! سپس فرمود : از اينكه مؤمن به اسلام نمى شوى آيا به خاطر فقر و تهى دستى ما و دشمنان فراوان ماست ؟ بى ترديد دنيا اين گونه نمى ماند . عدى با كمال رغبت ايمان آورد ، و پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله) از اهل بيت (عليهم السلام) دفاع كرد و تا پايان عمر ثابت قدم ماند . او در جنگ جمل و صفين و نهروان در ركاب اميرالمؤمنين (عليه السلام) براى خدا شمشير زد ، در جنگ جمل يك چشم خود را از دست داد و سه فرزندش ( طريف و طارف و طرفه ) در نبرد جبهه حق عليه باطل به شرف شهادت رسيدند.
بردبارى شگفت انگيز
انس بن مالك مى گويد : مردى بيابانى به محضر رسول خدا (صلى الله عليه وآله) آمده ، رداى پيامبر را با دست گرفت و چنان كشيد كه كناره ردا بر گردن مبارك رسول خدا نقش انداخت ، سپس گفت : فرمان بده از مال خدا كه نزد توست به من ببخشند ! حضرت به او توجه فرمود و تبسّم كرد و فرمان داد آنچه را لازم دارد به او ببخشند !
نرمى و مداراى با امت
وجود مبارك رسول خدا (صلى الله عليه وآله) هرگاه يكى از برادران دينى را سه روز نمى ديد احوالش را مى پرسيد ، چنانچه در منطقه نبود به او دعا مى كرد و اگر بود به ديدارش مى شتافت و اگر بيمار بود عيادتش مى كرد.
احترام به ميهمان
روزى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به خانه اش در آمد كه به دنبال آن خانه پر از جمعيت شد ، جرير بن عبداللّه جا براى نشستن پيدا نكرد ، به ناچار بيرون خانه نشست . پيامبر (صلى الله عليه وآله) وقتى او را ديد پيراهن خود را برداشته ، به هم پيچيد و به سوى او انداخت و فرمود : روى آن بنشين ، جرير پيراهن را گرفت ، بر صورت گذاشت و آن را بوسيد . و نيز سلمان مى گويد : بر پيامبر وارد شدم در حالى كه بر بالشى تكيه داشت ، بالش را براى من انداخته ، فرمود : اى سلمان ! هيچ مسلمانى بر برادر مسلمانش وارد نمى شود در حالى كه به خاطر بزرگداشت او بالش براى او مى گذارد مگر اينكه خدا او را مورد آمرزش قرار دهد.
احترام بيشتر به خاطر نيكى بيشتر
حضرت امام صادق (عليه السلام) فرمود : خواهرى رضاعى براى پيامبر (صلى الله عليه وآله) نزد آن بزرگوار آمد ، چون او را ديد خوشحال شد و عبايش را براى او انداخت و وى را بر عبايش نشانيد سپس به گفت و شنود به او رو كرد و در چهره اش تبسم مى فرمود . وى پس از پايان ديدار برخاست و از نزد حضرت رفت سپس برادر او آمد ولى پيامبر (صلى الله عليه وآله) رفتارى ديگر با او داشت ، به پيامبر (صلى الله عليه وآله) گفتند : اى رسول خدا ! چرا رفتارى كه با خواهر داشتى با برادر او نداشتى ؟ فرمود : احترام بيشترى كه به خواهر گذاشتم به خاطر اين بود كه خواهر بيش از برادرش به پدرش نيكى مى كرد.
گذشت و عفو از دشمنان
هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) با دوازده هزار نيروى مسلح بدون اينكه مردم مكّه از ورودش به مكه آگاه شوند آن ناحيه باعظمت را فتح كرد چنان با مردم با مهربانى و بردبارى رفتار كرد كه تاريخ را به شگفتى انداخت ! براى يك نفر قابل باور نبود كه سردارى پيروز با طرف شكست خورده خود اين گونه رفتار كند ! ! مردم مكه در مسجد الحرام به صف ايستاده بودند تا رهبر اسلام و مسلمانان كه از قدرت نظامى شگرفى برخوردار شده بود ، از درون كعبه درآيد و حكم لازم را نسبت به مردم مكه كه سيزده سال انواع آزارها را به او روا داشته بودند به آن دوازده هزار سپاه تا دندان مسلح اعلام كند . چون از درون كعبه پس از شكستن بت ها درآمد به اهل مكه خطاب كرد : هان اى مردم ! بد عشيره و همسايگانى براى من بوديد ، مرا از اين ديار رانديد و پس از آن در تعقيب من لشكر كشيديد و بر من تاختيد و ناجوانمردانه هجوم آورديد ، از آزردن من و اذيت و تبعيد و كشتن دوستانم و يارانم فروگذار نكرديد ، عمويم حمزه را كشتيد . شما كه در حق من كه فرستاده خدا بودم چنين كرديد بى ترديد برايم حق قصاص و انتقام است و برابر اين حق بايد مردانتان كشته شوند و زن و فرزندانتان اسير گردند و خانه هايتان خراب شود و اموالتان نصيب نيروى فاتح گردد ولى من حكم و نظر نسبت به شما را به خودتان وا مى گذارم ! شما چه مى گوييد و چه گمان مى بريد ؟ مَاذَا تَقُولُونَ ؟ وَمَاذَا تَظُنُّونَ ؟ سهيل بن عمرو به نمايندگى از همه مردم مكه گفت :
نَقُولُ خَيراً وَنَظُنُّ خَيراً ؟ أخٌ كَرِيمٌ وَابنُ أخ كَريم ؟ وَقَد قَدَرتَ . سخن به خير مى گوييم و گمان به خير مى بريم ، تو برادر بزرگوار و كريم و فرزند برادر بزرگوار و كريمى و اكنون بر ما قدرت يافته اى . پيامبر بزرگوار اسلام (صلى الله عليه وآله) را از اين سخن رقّتى در قلب حاصل شد و اشك در ديده اش نشست . مردم مكه چون حال او را ديدند بانگ به زارى و گريه برداشتند ، آنگاه پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود :
فَإنّى أقُولُ كَما قَال أخِى يُوسُفُ : ( لاَ تَثرِيبَ عَلَيكُمُ اليَومَ يَغفِرُ اللّهُ لَكُم وَهُو أرحُمُ الرَّاحِمينَ ). من همان را مى گويم كه برادرم يوسف گفت : امروز گناهى بر شما نيست ، خدا شما را بيامرزد و او مهربان ترين مهربانان است .
بخششى كريمانه
سهل بن سعد ساعدى مى گويد : جبّه اى از پشم سياه و سپيد براى پيامبر بزرگوار اسلام دوختم كه حضرت از ديدن آن به شگفت آمد و با دست مباركش آن را لمس كرده ، فرمود : نيكو جبّه اى است . مردى اعرابى كه آنجا حاضر بود گفت : اين جبّه را به من عطا كن ! حضرت بى درنگ آن را از تن مبارك برداشت و به او بخشيد.
مواسات با برادر دينى
ابوسعيد خرگوشى در كتاب شرف النبى مى نويسد : يكى از ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله)در حال نيازمندى ازدواج كرد و از آن حضرت چيزى خواست ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) به خانه عايشه رفت و فرمود : چيزى داريم كه اين صحابى را با آن مواسات كنيم ؟ عايشه گفت : در خانه ما زنبيلى است كه مقدارى آرد داخل آن است ، پيامبر (صلى الله عليه وآله)آن زنبيل را با آرد به آن صحابى داد در حالى كه براى خود چيزى نداشتند.
گذشت از مردى بد زبان
كعب بن زهير ، بت پرستى بود كه تا زمان فتح مكه بر آيين جاهليت قدمى ثابت داشت و از كارهاى بسيار زشت و ناروايش هجو و بدگويى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به زبان شعر بود . او بدگويى و سخن به زشتى گفتن را درباره رسول اسلام (صلى الله عليه وآله) به جايى رسانيد كه پيامبر بزرگ در فتح مكه خون او و چند مشرك ديگر را كه در شركورزى تعصّبى شديد داشتند و جنايات هولناكى را بر ضد دين و پيامبر (صلى الله عليه وآله) مرتكب شده بودند مهدور نموده ، مسلمانان را موظف به كشتن آنان كرد . كعب بن زهير هنگامى كه دانست رسول خدا (صلى الله عليه وآله) خونش را هدر ساخته و به هر جا بگريزد از شمشير مسلمانان در امان نخواهد بود ، با توانايى بالايى كه در سرودن شعر داشت قصيده اى در مدح پيامبر (صلى الله عليه وآله) گفت و روانه مدينه شد . هنگامى كه به مدينه رسيد خود را به ابوبكر معرفى كرد و از او ملتمسانه خواست كه او را نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله) ببرد شايد حضرت رحمة للعالمين از او گذشت كند . ابوبكر درخواست او را پذيرفت و وى را در حالى كه صورتش را به دامن عمامه اش پوشانيده بود تا كسى او را نشناسد و پيش از ايمان آوردن خونش را بريزد نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله) برد و گفت : يا رسول اللّه ! مردى است عرب و مى خواهد به شرط اسلام با تو بيعت كند . پيامبر (صلى الله عليه وآله) دست پيش برد و كعب با اسلام آوردن بيعت كرد و گفت : بِأَبي أَنْتَ وَأُمِّي يا رَسُولَ اللّهِ ، هذا مَقامُ العائذِ بِكَ ، أَنا كَعَبُ بنُ زُهَيْرِ . پدر و مادرم فدايت باد اى رسول خدا ! اين جايگاه پناهنده به توست ، من كعب بن زهير هستم . و قصيده اى را كه در مدح پيامبر (صلى الله عليه وآله) سروده بود بى درنگ خواند ، چون به پايان قصيده رسيد حضرت بُردى يمانى به او جايزه داد و اسلامش را پذيرفت و از او گذشت كرد.
رفتارى شگفت آور با رئيس منافقان
عبداللّه بن اُبَى كه رياست منافقان مدينه را به عهده داشت خود و يارانش از هيچ گونه آزارى نسبت به پيامبر (صلى الله عليه وآله) و مسلمانان فروگذارى نكردند و پيوسته بر ضد اسلام و مسلمانان به نفع دشمنان جاسوسى و خبرچينى مى كردند و بر نفاق خود آن چنان اصرار و پافشارى مىورزيدند كه بارها آياتى در قرآن مجيد درباره وضع ناهنجار آنان و محروميتشان از رحمت حق و كيفيت عذابشان در قيامت نازل شد ولى آن بى خبران غافل و بى دردان جاهل ، دست از نفاق برنداشتند و تن به توبه و انابه ندادند . عبداللّه بن ابى پس از بازگشت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) از تبوك در دهه سوم ماه شوال به سختى بيمار شد و در مسير مرگ قرار گرفت . بر پايه ( يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ )، فرزندش ، مؤمنى صادق و مسلمانى پاك دل و جوانى شايسته و لايق و مورد محبت پيامبر (صلى الله عليه وآله) و مسلمانان بود . او از باب ( وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً ) به عنوان فريضه دينى و تكليف ايمانى همه روزه به عيادت پدر مى آمد و به جان به او خدمت مى كرد و به پرستارى اش چون پروانه به دور شمع ، دور وجود پدر مى گشت . اين فرزند فرزانه از پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) درخواست كرد تا از پدرش عيادت كند مبادا آنكه از عيادت نكردن پيامبر (صلى الله عليه وآله) از پدرش به منزلت و مرتبه خانوادگى اش زيان رساند و لكه ننگى و خفّت و عارى بر دامن اهلش بنشيند ! پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) حفظ منزلت آن پسر را كه از مؤمنان حقيقى بود لازم شمرده ، براى عيادت بر بالين پدرش حاضر شدند ! حضرت با كمال محبت و از روى دلسوزى به عبداللّه بن ابى فرمودند : چندان كه تو را از دوستى و رابطه با يهوديان معاند و جهودان نابكار منع كردم نپذيرفتى ، آيا اكنون وقت آن رسيده كه ريشه مهر و محبت دشمنان خدا را از صفحه دل بركنى يا مى خواهى بر همان عقيده سخيف و محبت باطل و رابطه شيطانى خيمه از دنيا بيرون زنى و به سوى آخرت رهسپار گردى ؟ در پاسخ پيامبر (صلى الله عليه وآله) گفت : اسعد بن زراره دشمن جهودان و خصم يهودان بود و هنگام مردن اين دشمنى و خصومت سودى براى او نداشت ! سپس گفت : اكنون وقت سرزنش و ملامت من نيست ، اينك من در ورطه مرگ قرار دارم ، از تو مى خواهم كه بر جنازه ام حاضر شوى و بر من نماز گذارى و پيراهنت را به من عطا كنى تا مرا با آن دفن كنند . پيامبر (صلى الله عليه وآله) با كمال بزرگوارى و كرامت از دو پيراهنى كه به تن داشتند پيراهن زبرين را به او عطا كردند . عبداللّه گفت : آن پيراهن را مى خواهم كه با بدن مباركت تماس داشته . پيامبر (صلى الله عليه وآله) درخواستش را اجابت فرمود و پيراهن زيرين خود را به او بخشيد . رسول خدا (صلى الله عليه وآله) پس از مرگ او به فرزندش تسليت گفت و بر جنازه اش حاضر شد و بر او نماز خواند و در پاسخ اعتراض مردم فرمود : پيراهن و نماز و استغفار من سودى براى او ندارد . از پى اين كرامت و خوش رويى و نرمى و بزرگوارى و فتوّت و جوانمردى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) ، هزار تن از قبيله خزرج به شرف مسلمانى سرافراز شدند و به دست پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) ايمان آوردن.


سیره پیامبر (ص) 9

 

 

نمونه هائي از فضايل و سيره فردى رسول خدا (ص)


احترام بزرگان
جريربن عبدالله گويد: چون رسول خدا مبعوث گرديد، من به حضورش آمدم تا با او بيعت كنم، فرمود: يا جرير به چه منظورى پيش من آمده‏اى، گفتم: يا رسول الله (ص) آمده‏ام تا بر دست تو مسلمان شوم، حضرت عباى خود را براى نشستن من به زمين پهن كرد. بعد به ياران خود فرمود: چون كسى كه در ميان قوم خويش محترم است پيش شما آيد احترامش كنيد: «اذا اتا كم كريم قوم فاكرموه»
نهى از بدگويى‏
ابن مسعود گويد: رسول خدا (ص) فرمود: كسى در پيش من از اصحابم بدگوئى نكند، مى‏خواهم وقتى كه پيش شما مى‏آيم قلبم نسبت بشما آرام و بى دغدغه باشد: «قال رسول الله (ص): لا يبلغنى احد منكم عن اصحابى شيئا فانى احب ان اخرج اليكم و انا سليم الصدر».
صبر و مقاومت
آنگاه كه پسرش ابراهيم در حال جان دادن بود چنين فرمود: اگر فرزند در گذشته، براى پدر اجرى نداشت و اگر اين نبود كه زندگان به مردگان ملحق خواهند شد، در اين صورت بر تو محزون مى‏شديم اى ابراهيم، بعد به گريه افتاد و فرمود: چشم اشك مى‏ريزد، قلب مى‏سوزد ولى جز آنچه خدا راضى باشد سخنى نمى‏گوئيم و اى ابراهيم ما در فراق تو محزونيم :«و قال لابنه ابراهيم و هو يجود بنفسه: لولا ان الماضى فرط الباقى و ان الاخر لاحق بالاول لحزّنا عليك يا ابراهيم ثم دمعت عينه و قال: تدمع العين و يحزن القلب و لا نقول الا ما يرضى الرب و انّا بك يا ابراهيم لمحزونون: ».
تواضع‏
روزى خواهر رضاعيش محضر وى آمد، حضرت چون او را ديد شاد شد، عباى خويش را پهن كرد و او را در آن نشانيد، با او سخن مى‏گفت و بر رويش مى‏خنديد، بعد برخاست و رفت، آنگاه برادر آن زن آمد حضرت با او مثل خواهرش رفتار نكرد، گفتند: يا رسول الله با خواهرش رفتارى كردى كه با برادرش نكردى با آنكه او مرد است؟!فرمود: آن خواهر بر پدرش از اين برادر نيكوكارتر بود.
پناه بردن به خدا
روزى به مردى از بنى فهد گذر كرد كه بنده‏اش را مى‏زد بنده در زير شكنجه مى‏گفت: اعوذ بالله، مولايش از او دست بر نمى‏داشت چون حضرت را ديد گفت: «اعوذ بمحمد» (ص) به محمد (ص) پنام مى‏برم، مولايش از زدن او دست كشيد.حضرت فرمود: به خدا پناه مى‏برد دست بر نمى‏دارى ولى به محمد (ص) پناه مى‏برد دست بر مى‏دارى؟!! خدا از محمد (ص) سزاوارتر است كه پناه آورنده‏اش را پناه دهد، مرد گفت: براى خدا او را آزاد كردم: «هو حر لوجه الله»فرمود: به خدائى كه مرا بحق مبعوث فرموده، اگر چنين نمى‏كردى، چهره‏ات با حرارت آتش جهنم مواجهه مى‏شد. «والذى بعثنى بالحق نبيا لو لم تفعل لواقع و جهُك حرّالنار».
مزاح‏
آن حضرت پير زنى از قبيله اشجع را ديد فرمود: پير زن داخل بهشت نخواهد شد، زن نشست و شروع به گريه كرد، بلال بن رياح گفت: چرا گريه مى‏كنى؟! گفت: رسول خدا فرمودند: پير زنان داخل بهشت نخواهند شد، بلال محضر آن حضرت آمد و گفت: يا رسول الله شما چنين فرموده‏ايد؟فرمود: آرى، سياهان هم به بهشت نخواهند رفت، بلال هم با آن زن شروع به گريه كرد، عباس عمومى حضرت آن دو را ديد، سبب گريه‏شان را پرسيد، گفتند: رسول خدا (ص) چنين فرمود: عباس محضر حضرت آمد، جريان را پرسيد، فرمود: آرى حتى پيرمردان هم به بهشت نمى‏روند، عباس نيز مانند آن دو شروع به ناله و شيون نمود.آنگاه حضرت آن سه نفر را بحضور طلبيد، قلوبشان آرام كرد و فرمود: خداوند پير زنان و پيرمردان و سياهان را در بهترين شكل و قيافه زنده مى‏كند، همه در حالى كه جوان و نورانى‏اند داخل بهشت مى‏شوند «و قال: ان اهل الجنة جُرْدْ مُرْدٌ مُكَحّلوُنَ».
ساده زيستى‏
امام صادق صلوات الله عليه فرمود: روزى على بن ابيطالب (ع) محضر رسول خدا (ص) آمد، جامه آن حضرت كهنه شده بود، دوازده درهم به على (ع) داد و فرمود: يا على اين پول را بگير و براى من لباسى بخر، تا بپوشم.على (ع) فرمود: پول را به بازار آورده و پيراهنى به دوازده درهم براى آن حضرت خريدم و به محضرش آوردم، حضرت چون آنرا ديد فرمود: يا على اين را خوش ندارم ببين فروشنده حاضر است معامله را برگرداند؟ گفتم نمى‏دانم؟ آنگاه به نزد فروشنده آمد و گفتم: رسول خدا (ص) اين را خوش ندارم، ديگرى را مى‏خواهم، اين معامله را اقاله كن.فروشنده پول را بمن پس داد، آنرا پيش رسول خدا (ص) آوردم، حضرت با من به بازار آمد تا پيراهنى بخرد، در راه كنيزى را ديد كه گريه مى‏كرد، فرمود: چرا گريه مى‏كنى؟گفت: از خانه به من چهار درهم داده بودند تا متاعى بخرم ولى پولم گم شده، جرأت نمى‏كنم كه پيش آنها بر گردم، رسول خدا (ص) چهار درهم به او داد و فرمود: به سوى اهل خويش برگرد.
آنگاه به بازار رفت و پيراهنى به چهار درهم خريد و پوشيد و خدا را حمد كرد، چون از بازار خارج شد تا به خانه بر گردد، ديد مرد عريانى در سر راه نشسته و مى‏گويد: هر كه به من لباس پوشاند خدا او را از لباسهاى بهشت بپوشاند«من كَسانى كَساه اللّهُ من ثياب اِلجنة» آن حضرت پيراهنى را كه خريده بود از بدنش درآورد و بر او بپوشانيد.سپس به بازار بازگشت و با چهار درهمى كه باقى مانده بود پيراهنى خريد و پوشيد و خداى عزّوجل را حمد كرد و به منزل برگشت.ناگاه ديد همان كنيز در راه نشسته، گريه مى‏كند، رسول خدا (ص) فرمود: چه شده كه پيش خانواده‏ات بر نمى‏گردى؟! گفت: اى رسول خدا (ص) تأخير كرده‏ام مى‏ترسم مرا تنبيه كنند، فرمود پيشاپيش من برو، خانواده‏ات را به من نشان بده.كنيز كه در پيش رفت تا رسول خدا (ص) به درخانه آنها آمد، فرمود: «السلام عليكم يا اهل الدار» جواب نيامد، دفعه دوم فرمود: سلام عليكم جواب ندادند، بار سوم سلام فرمود، جواب دادند و عليك السلام يا رسول الله و رحمة الله و بركاته.فرمود: چرا در سلام اول و دوم جواب نداديد؟ گفتند: يا رسول الله سلام تو را شنيديم، خوش داشتيم كه كلام تو را بيشتر بشنويم.حضرت فرمود: اين دختر تأخير كرده او را در اينكار مقصر ندانيد، گفتند: يا رسول الله چون شما تشريف آورده‏ايد، او را آزاد كرديم، حضرت فرمود: الحمد لله، هيچ دوازده درهمى پر بركت‏تر از اين نديده‏ام، خدا با آن، دو نفر عريان را پوشانيد و انسانى را آزاد كرد.
كمك به دوستان و نيازمندان جابربن عبدالله يكى از اصحاب بزرگوار رسول خداست، پيوسته در خدمت آن جناب بود، پدرش در جنگ «احد» اشتباهاً توسط مسلمانان شهيد گرديد، او بعد از رحلت رسول خدا (ص) با اميرالمؤمنين صلوات الله عليه بسر برد، اوست كه با عطيه عوفى در اولين اربعين به زيارت ابا عبدالله الحسين (ع) مشرف گرديد و اوست كه بقدرى زنده ماند تا سلام رسول خدا (ص) را به امام باقر (ع) رسانيد.مى‏گويد: رسول خدا (ص) در بيست و يك جنگ شركت كرد، و من در نوزده تاى آنها در ركاب ايشان بودم، فقط در دو تا از آنها موفق نشدم. در يكى از آن غزوات شتر من از رفتن درماند و خوابيد، آن حضرت در آخر لشكريان حركت مى‏كرد تا به بازماندگان يارى رساند و آنها را به مركب خود سوار كند.من در كنار شتر خويش ايستاده و مى‏گفتم: اى واى مادرم اين چه شتر بدى است، در اين هنگام رسول خدا رسيد و فرمود: اين شخص كيست؟ گفتم من جابرهستم پدر و مادرم به فدايت يا رسول الله (ص).فرمود: چرا در اينجا مانده‏اى؟گفتم: شترم از رفتن درمانده است، فرمود: چوب دستى دارى؟ گفتم: آرى. با چوب دستى به شتر زد و او را بلند كرد، آنگاه آنرا خوابانيد و قدم بر دو بازوى آن گذاشت، فرمود: سوار شو، سوار شدم و با او راه مى‏رفتم، آن شب بيست و پنج بار براى من استغفار كرد، شتر من (در اثر قدم آن بزرگوار) حتى بر شتر او سبقت مى‏كرد.در آن شب كه با هم راه مى‏رفتيم فرمود: پدرت عبدالله چند نفر فرزند بعد از خود گذاشته است؟ گفتم: هفت دختر.فرمود: آيا قرضى هم دارد؟ گفتم: آرى. فرمود: چون به مدينه برگشتى وعده كن كه با اقساط خواهى داد اگر قبول نكردند، وقت چيدن خرمايتان مرا مطلع كن.بعد فرمود: زن گرفته‏اى؟ گفتم: آرى. فرمود كدام را؟ گفتم: فلان زن بيوه را كه در مدينه بود. فرمود: چرا دختر نگرفتى كه با تو بازى كند و تو با او بازى كنى؟گفتم: يا رسول الله (ص) هفت خواهر كم تجربه در منزل دارم، ترسيدم اگر دخترى مثل آنها را بگيرم كار به اشكال كشد، گفتم: اين زن بيوه و تجربه ديده با آنها بهتر مى‏سازد، فرمود: خوب كرده‏اى، راه همانست .فرمود: اين شتر را به چند خريده‏اى؟ گفتم: به پنج ششم نصف رطل فرمود: او را به من بفروش، و تا برگشتن به مدينه حق سوار شدن دارى، چون به مدينه برگشتيم، شتر را به محضرش آوردم، فرمود: بلال شش «اواق» طلا به او بده تا در اداى قروض پدرش از آنها استفاده كند، سه «اواق» ديگر اضافه كن، شترش را نيز به خودش بده.آنگاه فرمود: آيا با صاحبان قرض پدرت مقاطعه كردى؟ گفتم: نه يا رسول الله (ص) فرمود آيا داده شده؟ گفتم: نه يا رسول اللّه. فرمود: مانعى نيست چون وقت چيدن خرمايتان رسيد مرا خبر كن.وقت چيدن خرما به محضرش رفتم، به نخلستان ما تشريف آورد و براى ما دعا كرد( و از خدا بركت خواست) خرما را چپديم، به همه قرض‏ها كفايت كرد و بيشتر از آنچه آنها بردند، براى ما باقى ماند.حضرت فرمود: اينها را برداريد و پيمانه نكنيد، آنها را برداشتيم و مدتى از آنها خورديم .
ترحم ودلسوزى
رسول خدا (ص) لشكرى براى سركوبى قبيله طىّ فرستاد فرماندهى آن را على بن ابيطالب (صلوات الله عليه) بر عهده داشت، عدى بن حاتم طائى كه از دشمنان سرسخت رسول خدا (ص) بود، به شام فرار كرد.
على (ع) با مدادان بر آن قبيله حمله كرد، آنها را شكست داد مردان و زنان و اسباب و چهارپايان آنها را به مدينه آورد. وقتى كه اسيران را به حضرت رسول (ص) نشان دادند، سفانه دختر حاتم طائى برخاست و گفت، يا محمد (ص) پدرم از دنيا رفت، برادرم از قبيله‏ام ناپديد شد، اگر مصلحت بدانى مرا آزاد كن، مرا به شماتت قبائل عرب مگذار.پدر من پيشواى قبيله بود، اسيران را آزاد مى‏كرد، جانيان را مى‏كشت، بهر كه پناه مى‏داد حمايتش مى‏كرد، از حريم دفاع مى‏نمود، ازمبتلايان دستگيرى مى‏كرد، مردم را طعام مى‏داد، سلام را آشكار مى‏ساخت، يتيم و فقير را بى نياز مى‏كرد، در پيشامدها مددكار مردم بود، كسى نبود كه حاجت پيش او آورد، نا اميد بر گردد، من دختر حاتم طائى هستم.رسول خدا (ص) از سخن او در عجب شد، فرمود: اى دختر اينها كه گفتى صفات مؤمنان است اگر پدرت مسلمان بود از خدا برايش رحمت مى‏خواستم . آنگاه فرمود: اين دختر را آزاد كنيد كه پدرش اخلاق خوب را دوست مى‏داشته، سپس فرمود: «ارحموا عزيزاً ذلّ و غنيا افتقر و عالماً ضاع بين جهّال»: رحم كنيد عزيزى را كه ذيل گشته و توانگرى را كه فقير شده و عالمى را كه ميان نادانان ضايع گرديده است .و نيز در اثر گفتار آن زن فرمود: همه اسيران را آزاد كنند، دختر حاتم كه چنين ديد گفت: اجازه بدهيد شما را دعا بكنم، حضرت اجازه فرمود و بياران گفت كه بدعاى او گوش فرا دهند.دختر گفت: خدا احسان تو را در جاى خود قرار دهد، تو را به هيچ آدم لئيم محتاج نكند، نعمت هيچ بزرگ قومى را از دستش نگيرد مگر آنكه تو را وسيله برگرداندن آن قرار دهد.دختر چون آزاد شد، به نزد برادرش عدى بن حاتم كه در «دومة الجندل» بود، رفت، گفت: برادرم پيش از آنكه نيروهاى اين مرد تو را گرفتار كند، پيش او برو، من در او هدايت و دقت رأى ديدم، حتما بر ديگران پيروز خواهد گرديد، در او خصلتهائى ديدم كه به تعجبم واداشت، او فقير را دوست مى‏دارد، اسير را آزاد مى‏كند، بصغير رحم مى‏كند، قدر آدم بزرگ را مى‏داند، من سخى‏تر و بزرگوارتر از او نديده‏ام اگر پيامبر باشد، تو پيش از ديگران ايمان آورده و برترى يافته‏اى و اگر پادشاه باشد در حكومت او پيوسته با عزت زندگى مى‏كنى.اين سخنان در عدى بن حاتم موثر واقع شد، لذا به مدينه آمد و به دست رسول خدا (ص) اسلام آورد، خواهرش سفانه نيز مسلمان شد. 0عدى بن حاتم مى‏گويد: به مدينه آمدم، داخل مسجد رسول الله (ص) شدم، سلام كردم، فرمود: تو كيستى؟ گفتم: عدى بن حاتم، فورى برخاست و مرا بخانه‏اش برد. او متوجه من بود، ناگاه پيرزنى ضعيف پيش آمد و گفت: حاجتى دارم، حضرت مفصل ايستاد و درباره نياز آن زن صحبت مى‏كرد . من در دلم گفتم: به خدا اين شخص پادشاه نيست وگرنه با ضعفاء چنين نمى‏كرد، اين قدر اهميت دادن به يك پيرزن كار شاهان نيست، چون به خانه‏اش رسيديم، وساده‏اى كه از ليف خرما داشت به طرف من انداخت فرمود: روى آن بنشين، گفتم: نه شما روى آن بنشينيد، فرمود: نه تو بنشين، من روى وساده نشستم و او به زمين نشست.باز در دلم گفتم: والله اين پادشاه نيست، آنگاه فرمود: اى عدى آيا تو ركوسى نبودى ؟ گفتم آرى. فرمود: آيا از قو خويش ماليات مرباع نمى‏گرفتى؟ گفتم: آرى. فرمود: آن در دين تو جايز نبود. گفتم: آرى به خدا حرام بود، دانستم كه او پيامبر است كه غيب را مى‏داند.
بدين طريق مى‏بينيم كه اخلاق نيكو كار خود را مى‏كند تا جائى كه انسانها در مقابل آن از اعتقادات خود دست بر مى‏دارند.
عبادت و مناجات شب‏
عبدالله بن سيار از امام صادق (ع) نقل مى‏كند: رسول خدا (ص) شبى در منزل ام سلمه بود، او در اثناى شب بيدار شد، آن حضرت را در بستر نيافت، فكر كرد كه به منزل بعضى از زنانش رفته است. لذا به جستجوى آن حضرت برخاست، حضرت را در گوشه‏اى از منزل يافت كه ايستاده و دست به آسمان برداشته و گريه مى‏كرد و مى‏گفت :خدايا نعمتهاى خوبى كه بمن داده‏اى از من مگير. و مرا بخودم ولو بقدر چشم بهم زدن وامگذار. خدايا هيچ وقت مرا بشماتت دشمن و آدم بدخواه مبتلا مكن. خدايا هيچ وقت مرا به آن بدبختى كه از آن نجاتم داده‏اى بر مگردان .«اللهم لا تنزع عنى صالح ما اعطيتنى ابداً، ولا تكلنى الى نفسى طرفة عين ابداً، اللهم لا تشمت بى عدواً ولا حاسداً ابدا اللهم لا تردنى فى سوء استنقذتنى منه ابداً»ام سلمه با شنيدن اين سخنان به گريه افتاد و برگشت و به شدت مى‏گريست بطورى كه رسول خدا با شنيدن گريه او برگشت و فرمود: اى ام سلمه علت گريه‏ات چيست؟گفت: پدر و مادرم بفدايت يا رسول الله، چرا گريه نكنم در حالى كه تو با آن مقامى كه از خدا دارى و خدا گناه قديم و جديد تو را آمرزيده از او مى‏خواهى كه بشماتت دشمن مبتلايت نكند و تو را به نفس خودت ولو به قدر چشم بهم زدن وامگذارد و تو را ببدى كه از آن نجاتت داده بر نگرداند و از تو هيچ وقت نعمت خوبى كه داده نگيرد!!!رسول خدا (ص) در جواب فرمود: اى ام سلمه چه چيز مرا خاطر جمع مى‏كند، خداوند يونس بن متى را فقط به اندازه چشم بهم زدن به نفس خويش واگذاشت تا به سرش آمد آن بلائى كه آمد «يا امّ سلمة ما يُؤمّننى و انّما و كل اللّه يونس بن متى الى نفسه طرفة عين فكان منه ما كان».
قاطعيت درمبارزه با گناه
رسول خدا (ص) در سال دهم هجرت با مسلمانان به جنگ تبوك رفت، سه نفر از مسلمانان به نامهاى كعب بن مالك و مرارة بن ربيع و هلال بن اميه، روى غفلت و اشتباه از آن حضرت تخلف كردند، رسول خدا بعد از برگشتن دستور فرمود: كسى با آنها سخن نگويد، زمين و زمان بر آنها تنگ شد، حدود 50 روز گريسته و به درگاه خدا ناله كردند تا آيه:«و على الثلاثة الذين خلّفوا حتى اذا ضاقت عليهم الارض بما رحبت و ضاقت عليهم انفسهم و ظنّوا ان الا ملجأ من الله الا اليه ثم تاب عليهم ليتوبوا ان الله هو التواب الرحيم».نازل گرديد، توبه‏شان قبول شد و جريان خاتمه يافت.عبدالله پسر كعب بن مالك از پدرش نقل كرده كه مى‏گفت: در هيچ جنگى كه رسول خدا (ص) در آن شركت داشت تخلف نكردم، مگر در جنگ تبوك.من در جنگ «بدر» هم نبودم ولى كسى براى نبودن در آن مورد عتاب واقع نشد، من در بيعت عقبه شركت كردم و با رسول خدا (ص) با اسلام پيمان بستيم كه در نظر من از «بدر» مهم‏تر بود.در جنگ تبوك از همه وقت قوى‏تر بودم، شركت در جنگ براى من از هر وقت آسانتر بود، به خدا قسم پيش ازآن براى من دو مركب نبود، ولى در آن، دو مركب داشتم، رسول خدا (ص) خودش در آن جنگ شركت كرد، در يك گرماى بسيار شديد، سفر دورى را در پيش گرفت، با دشمن بيشترى روبرو بود.آن حضرت در جنگها مقصد خود را روشن نمى‏كرد ولى در اين جنگ از اول مقصدش را بيان فرمود، رسول خدا و مسلمانان آماده سفر مى‏شدند، من هم مى‏خواستم آماده شوم ولى آماده نمى‏شدم، پيش خود مى‏گفتم: مانعى نيست من قادرم به فوريت آماده شوم.بالاخره آن حضرت با مسلمانان از مدينه حركت كردند، گفتم عيبى ندارد من هم آماده مى‏شوم، و بعداً به آنها مى‏رسم، اما كارى نكردم تا آنها از مدينه بسيار فاصله گرفتند، خواستم حركت كنم و به آنها برسم اما موفق نشدم.گاهى در شهر حركت مى‏كردم، بعضى از منافقان را مى‏ديدم كه در مدينه مانده بودند از اين جهت بسيار غمگين مى‏شدم زيرا مى‏ديدم فقط منافقان و صاحبان عذر در شهر مانده‏اند.رسول خدا (ص) تا رسيدن به تبوك در مورد من سؤالى نكرده بود ولى در تبوك فرموده بود: كعب بن مالك چه شد؟! مردى از بنى سلمه جواب داده بود: لباس فاخر و تكبر او را از آمدن بازداشت، معاذبن جبل به آن مرد گفته بود: بد گفتى و سپس گفته بود: يا رسول الله (ص) ما از كعب جز خوبى ندانسته‏ايم، رسول خدا (ص) ديگر سخنى نگفته بود.روزى خبر رسيد كه رسول خدا (ص) از تبوك برگشته و نزديك است به مدينه برسد اين سخن سبب اندوه من شد، فكر كردم دروغ بگويم و عذر جعل كنم، زيرا از خشمش در امان نخواهم بود، با كسان خويش در اين رابطه مشورت كردم، گفتند: بزودى حضرت داخل مدينه خواهد شد، افكار باطل از مغز من رفت، صلاح را در آن ديدم كه راست بگويم هر چه باداباد.تا رسول خدا (ص) وارد مدينه شدند، عادتش آن بود كه وقت برگشتن از سفر وارد مسجد مى‏شد.27 دو ركعت نماز مى‏خواند و آنگاه براى پذيرائى مردم مى‏نشست چون چنين كرد، آنها كه در جنگ حاضر نشده بودند آمدند و عذر مى‏آوردند كه نتوانستيم در جنگ شركت كنيم و قسم مى‏خوردند، آنها حدود هشتاد نفر بودند، آن حضرت عذر ظاهرى آنها را قبول كرد و فرمود: از باطنتان خدا آگاه است و براى آنها از خدا مغفرت خواست.در آن هنگام من پيش رفتم و سلام كردم، حضرت تبسمى توأم با غضب كرد، فرمود: جلو بيا، رفتم تا در كنار وى نشستم، فرمود: چرا تخلف كردى مگر مركبت را نخريده بودى؟! گفتم: بلى به خدا قسم اگرپيش ديگرى از اهل دنيا مى‏نشستم خوش داشتم كه با عذر تراشى از غضب او در امان باشم، ليكن مى‏دانم اگر امروز دروغى بگويم كه از من راضى شوى احتمال هست فردا خدا تو را بر من خشمگين كند، ولى اگر راست بگويم اميدوارم خدا از گناه من بگذرد. به خدا قسم هيچ عذرى نداشتم و از هر وقت تواناتر بودم و شركت درجنگ بر من آسانتر بود.حضرت فرمود: اين كه گفتى راست است ولى برخيز و برو تا ببينم خدا درباره تو چه حكم خواهد كرد.از محضر آن حضرت بيرون آمدم، مردانى از بنى سلمه در پى من آمده، گفتند: به خدا نمى‏دانيم كه پيش از اين تقصيرى كرده باشى؟ چه مانعى داشت مانند ديگران عذر مى‏آوردى، استغفار رسول خدا سبب آمرزش دروغت مى‏شد؟ به قدرى ملامتم كردند كه خواستم پيش آن حضرت برگشته و گفته‏هايم را تكذيب نمايم.به آنها گفتم: آيا با كس ديگرى نيز مانند من رفتار كرد؟ گفتند: آرى، دو نفر نيز مانند تو اقرار كردند به آن دو نيز مانند تو گفته شد. گفتم: آن دو كيستند؟ گفتند: مرارة بن ربيع و هلال بن اميه، گفتم: عجبا!! دو مرد نيكوكار كه در جنگ «بدر» شركت كرده و مسلمان نمونه‏اند؟! چون اين را شنيدم ديگر پيش آن حضرت برنگشتم (ملعوم شد كه پاكان حساب ديگرى خواهند داشت).رسول خدا (ص) مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر نهى فرمود، مردم از ما دورى كردند، و نسبت بما عوض شدند، از اين جهت زمين بر ما تنگ گرديد فكر مى‏كردم مدينه همان مدينه سابق نيست، پنجاه شب كار چنين بود، اما آن دو نفر در خانه نشسته، مرتب گريه و ناله مى‏كردند، ولى من از آنها جوانتر بودم، از منزل خارج مى‏شدم، به نماز جماعت مى‏رفتم، در بارزار حركت مى‏كردم ولى كسى با من سخن نمى‏گفت .من محضر رسول خدا (ص) مى‏آمدم، سلام مى‏كردم، به خودم مى‏گفتم: آيا زبانش را حركت داد و به سلامم جواب گفت يا نه؟ نزديك آن حضرت مى‏نشستم و او را زير نظر مى‏گرفتم، چون به نمازمى ايستادم بمن نگاه مى‏كرد، چون به او نگاه مى‏كردم فورى از من روى بر مى‏گردانيد.طول مدت مرا به تنگ آورد، روزى به باغ عموزاده‏ام ابوقتاده رفتم، او از همه پيش من محبوبتر بود، از ديوار باغ بالا رفتم باو سلام كردم، جواب نداد، گفتم: اى اباقتاده تو را به خدا قسم مى‏دهم آيا مى‏دانى كه من خدا و رسولش را دوست دارم؟ او جواب نگفت .سه دفعه سؤال را تكرار كردم در سومى گفت: خدا و رسولش بهتر مى‏دانند. اشك در چشمانم حلقه زد، برگشتم و از ديوار بيرون رفتم .روزى دربازار مدينه بودم، مردى از اهل شام كه براى تجارت آمده بود، ندا مى‏كرد كعب بن مالك را بمن نشان دهيد اهل بازار بمن اشاره كردند، او پيش من آمد و نامه‏اى به من داد، نامه از پادشاه غسّان بود، نوشته بود: به من خبر رسيد كه رفيق تو از تو قهر كرده است ،خدا تو را درخانه ذلت قرار نمى‏دهد، پيش ما بيا تا با تو خوبى كنيم .گفتم: اين هم يك نوع امتحان است، از اسلام ببرم و به دامن كفر پناه برم، لذا نامه را در آتش سوزاندم .چهل روز بود ه در تب و تاب مى‏سوختم نماينده رسول خدا (ص) پيش من آمد كه رسول خدا (ص) مى‏فرمايند از زن خود دورى كن. گفتم: او را طلاق بدهم؟ گفت: نه فقط با او نزديكى نكن، به دو نفر رفيق مبغوض من نيز چنين دستور داد. من به زنم گفتم: برو پيش پدر و مادرت و در نزد آنها باش تا خدا چه حكمى كند، زن هلال بن اميه پيش رسول خدا (ص) آمد كه يا رسول الله او پيرمردى است ،خدمتكارى ندارد آيا اجازه مى‏دهى باو خدمت كنم؟ فرمود: مانعى ندارد ولى به تو نزديك نشود، زن گفت: به خدا او چنين حالى ندارد، از اول پيشامد ،كارش گريه كردن است .بعضى از خانواده‏ام به من گفتند: تو هم از حضرت اجازه بگير تا زنت تو را خدمت كند، گفتم: به خدا اجازه نخواهم خواست، نمى‏دانم چه جوابى خواهد داد، من كه جوان هستم. ده شب اين جريان ادامه داشت تا مدت تحريم به پنجاه روز رسيد. صبح روز پنجاهم نماز صبح را خواندم و در پشت بام بودم، در همان حال كه نشسته و خدا را ذكر مى‏كردم، زمين و وجودم بر من تنگ شده بود، شنيدم كه مردى با صداى بلند در بالاى كوه «سلع» فرياد مى‏كشيد: اى كعب بن مالك مژده‏ات باد. از شنيدن اين صدا به سجده افتاده و دانستم كه فرجى حاصل شده است . رسول خدا اعلام كرده بود كه خدا به ما عنايت فرموده و توبه ما را قبول كرده است، مردم به بشارت من و دو رفيقم آمدند، اسب سوارى اين خبر را به من آورد، لباس خويش را براو پوشاندم، خود دو لباس عاريه پوشيده، به محضر رسول خدا (ص) آمدم، مردم فوج فوج پيش من مى‏آمدند، قبول شدن توبه‏ام را تبريك مى‏گفتند.داخل مسجد شدم، حضرت در آنجا نشسته، مردم اطرافش را گرفته بودند، طلحة بن عبيدالله برخاست و با من دست داد و تبريكم گفت، من بر رسول خدا سلام كردم، آن حضرت كه شادى در قيافه‏اش آشكار بود فرمود: بشارت باد تو را به روزى كه از وقت بدنيا آمدن بهتر از آنرا نديده‏اى «أَبْشِر بخَيرِ يومٍ مرّ عليك منذ ولدتْك اُمّك».گفتم: آيا اين بشارت از جانب خداست يا رسول الله يا از جانب شما؟ فرمود: نه بلكه از جانب خداست، رسول خدا (ص) چون شاد مى‏شد صورتش مانند قرص قمر مى‏درخشيد و ما اين حال را از آن حضرت مى‏دانستيم .آنگاه گفتم يا رسول الله همه ثروتم را در راه خدا و رسول مى‏دهم فرمود قسمتى را براى خودت نگاه‏دار كه بهتر است، گفتم: فقط سهمى كه در خيبر دارم براى خود نگاه مى‏دارم، بعد گفتم يا رسول الله خدا بوسيله راستگوى و توبه‏ام مرا نجات داد. همانا آننكه تا هستم دروغ نخواهم گفت...خدا در اين رابطه آيه «لقد تاب الله على النبى و المهاجرين... و على الثلاثة الذين خلفوا... و كونوا مع الصادقين» (توبه 117 - 119 را نازل فرمود.اين جريان در صحيح بخارى جزء ششم باب اول نقل شده، ما از آنجا ترجمه كرديم، و در صحيح مسلم ج 2 ص 500 -505 باب حديث توبه كعب بن مالك و در مسند احمد ج 3 ص 457 نيز منقول است و در بحار ج 21 ص 219 بطور مختصر از تفسير قمى نقل كرده است .
دعاى پيامبر(مباهله)
در جنوب شرقى قبرستان تاريخى بقيع در مدينه منوره، مسجدى بنا شده بنام «مسجدالاجابه» 28 آنجا محل وقوع جريان بهت آور مباهله است و آن مسجد به يادگار همان واقعه بنا شده است.در سال دهم هجرت كه رسول خدا (ص) تازه از حجة الوداع و غدير خم برگشته بود، هيئتى از نصاراى نجران 29 در اجابت به دعوت آن حضرت به مدينه آمد.وقت نمازشان در مسجد رسول الله (س) ناقوس زدند (و بطرف مشرق) نماز خواندند، اصحاب آنحضرت گفتند: يا رسول الله، در مسجد شما چنين كنند؟!! فرمود: كارى بكارشان نداشته باشيد، چون از نماز فارغ شدند پيش آن حضرت آمدند، بحث ميان آنها شروع شد، از حضرت پرسيدند: به كدام دين دعوت مى‏كنى؟فرمود: به شهادت لااله‏الاالله و اينكه من رسول خدايم و عيسى بنده و مخلوق خداست، طعام مى‏خورد، آب مى‏آشاميد و بول و غائط مى‏كرد. گفتند: پدرش كدام بود؟وحى آمد كه از آنها بپرس: درباره آدم چه مى‏گوئيد آيا بنده مخلوق نبود كه مى‏خورد و مى‏آشاميد و حدث از او ظاهر مى‏شد و زن مى‏گرفت؟ گفتند: آرى. فرمود: پدرش كى بود؟ در جواب عاجز ماندند، خدا در جواب آنها نازل فرمود كه: خلقت عيسى نظير خلقت آدم است كه خدااو را از خاك آفريد «ان مثل عيسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون» (آل عمران: 59)يعنى: اگر پدر نداشتن ملاك پسر خدا بودن باشد، بايد آدم (ع) نيز چينى باشد كه نه پدر داشت و نه مادر، به دنباله آيه فوق، خداوند به آن حضرت فرمود: هر كه بعد از اين درباره عيسى با تو محاجّه كند، بگو: بيائيد شما و ما فرزندان و زنان و خودمان را جمع كنيم و مباهله نمائيم و از خدا بخواهيم بهر كه دروغگو است عذاب بفرستد. حضرت به آنها فرمود: با من مباهله كنيد اگر راستگو باشم عذاب بر شما نازل شود و اگر دروغگو باشم بر من، گفتند: با انصاف سخن گفتى، لذا وعده مباهله گذاشتند.يعنى: هر دو گروه به خدا عقيده داريم يا من حقم يا شما، بيائيد از خدا بخواهيم هر كه ناحق است او را نابود كند، اين دعوت از كهكشانها و از همه جهان بزرگتر است، اين دعوت را فقط كسى مى‏تواند بكند كه در حد اعلاى يقين و اطمينان از طرف خدا باشد، مسأله، مسأله سرنوشت است، شكست در اينجا شكست حتمى اسلام خواهد بود، اما رسول خدا با آن اعتقاد راسخى كه به وعده خدا داشت با كمال اطمينان خاطر، پا در ميدان گذاشت. و پيشنهاد مباهله فرمود.قرار شد روز بيست و چهارم ذوالحجه از سال دهم هجرت مباهله انجام شود، رسول خدا بااطمينان به وعده خدا، با كمال آرامش به محل معين آمدند.على بن ابيطالب در پيش، فاطمه زهرا در پشت سر، آن حضرت در وسط دست حسنين عليهماالسّلام را گرفته حركت مى‏كردند. سپس آن بزرگوار به دو زانو نشست و آماده مباهله شد، قرار بود، آن چهار نفر به دعاى حضرت آمين‏گويند:مردم به تماشا ايستاده بودند، رئيس نصارى گفت اين چهار نفر كيستند؟ جواب شنيد: آن جوان داماد و پسر عمويش على بن ابيطالب، آن زن، دخترش فاطمه و آن دو بچه، نواده‏هايش حسن و حسين‏اند.صحنه عجيبى بود، دلها به طپش افتاده، مغزها را طوفان در گرفته بود، تماشاگران از خود بيخود شده بودند، اگر دعاى هر دو گروه مستجاب مى‏شد، اسلام از بين رفته بود، و اگر دعاى هيچ يك مستجاب نمى‏شد باز اسلام شكست يافته بود، اگر دعاى نصارى مستجاب مى‏گشت، باز فاتحه اسلام خوانده مى‏شد، فقط يك راه پيروزى در بين بود و آن اينكه دعاى آن حضرت مستجاب شود.

بزرگ مردى تمام عزيزان خويش را حاضر كرده و با ادعائى بزرگتر از كهكشانها، مانند كوه پا برجا ايستاده و حريف مى‏طلبد و مى‏گويد مدار كائنات زير لب من است اگر لب‏تر كنم جهان را بر سر نصارى خراب مى‏نمايم.رئيس هيئت نصارى از ديدن اين صحنه پى برد كه آن حضرت اگر جزئى‏ترين ترديدى در رسالت خويش داشت، باين كار خطرناك دست نمى‏زد، لذا از مباهله منصرف شد و بياران خود گفت: «يا معشر النصارى انى لأَرى وجوها لوشاء الله ان يزيل جبلاً من مكانه لأَزاله بها فلا تباهلوا فتهلكوا و لايبقى على وجه الارض نصرانىٌ الى يوم القيامة» اى گروه نصارى من چهره‏هائى مى‏بينم اگر خدا بخواهد كوهى را از جايش بركند، بجهت آنها بر مى‏كند، مباهله نكنيد و گرنه هلاك مى‏شويد و تا قيامت در روى زمين يك نفر نصرانى باقى نمى‏ماند.آنگاه پيش حضرت آمده و گفتند: يا اباالقاسم رأى ما بر اين شد كه با تو مباهله نكنيم و تو را در دين خودت بگذاريم ما هم در دين خود بمانيم.فرمود: حالا كه مباهله نكرديد پس اسلام بياوريد تا در نفع و ضرر مسلمانان شريك باشيد. گفتند: حاضر باسلام نيستيم، فرمود: پس با شما مى‏جنگم.گفتند: طاقت جنگ با تو را نداريم ولى مصالحه مى‏كنيم كه با ما جنگ نكنى و از دينمان ما را برنگردانى، در مقابل هر سال دو هزار حله (لباس - پارچه) به شما (به عنوان جزيه) مى‏دهيم، هزار تا در ماه صفر و هزار تا در ماه رجب... حضرت اين مصالحه را قبول فرمودند.آنگاه فرمود: به خدائى كه جانم در دست اوست: هلاك بر اهل نجران نزديك شده بود، اگر مباهله مى‏كردند بصورت ميمونها و خوكها در مى‏آمدند و بيابان بر آنها آتش مى‏شد...33 بدين گونه: رسول خدا از آن صحنه حيرت آور سرفراز بيرون آمد (ولا حول ولا قوة الا بالله).
كرامتى عجيب و خوابى عجيبتر
به سال پانصد و پنجاه و هفت هجرى مردى از اتابكان شام به نام نور الدين محمودبن زنگى بر شام و حجاز حكومت داشت، او حاكمى بود نيكوكار و اهل تهجد و شب زنده‏دارى، شبى پس از تهجد و اعمال شب به خواب رفت و رسول خدا (ص) را در خواب ديد.آن حضرت دو نفر آدم سرخ پوست را به نورالدين نشان داد و فرمود: مرا از دست اين دو نفر نجات بده: «يا نورالدين انقذنى من هذين الرجلين» نورالدين با وحشت از خواب پريد، وضو گرفت و نماز خواند و بخوابد رفت، باز آن حضرت را در خواب ديد كه مى‏فرمود: مر از دست اين دو نفر نجات بده.نورالدين باز از خواب پريد و مات و مبهوت درباره خواب فكر مى‏كرد دفعه سوم كه به خواب رفت باز حضرت را در خواب ديد كه فرمود: مرا از دست اين دو نفر نجات بده، ديگر خواب به چشمانش نرفت.او وزير صالح و نيكوكارى بنام جمال الدين موصلى داشت، فرستاد وزير را بيدار كرده و آوردند، او خواب عجيب خود را با وزيرش در ميان گذاشت. وزير گفت: خواب عجيبى است لابد در مدينه اتفاقى افتاده كه علاج آن از تو ساخته است، ديگر توقف روا نيست، هم اكنون بايد به طرف مدينه حركت كنى، خوابت را نيز به كسى نگو.نورالدين همان شب با بيست نفر و وزيرش به مدينه حركت كردند پول زيادى نيز با خود بهمراه برد، اين كاروان پس از شانزده روز به مدينه رسيد، چون به نزديك مدينه رسيد، در خارج آن غسل كرد، بعد داخل شهر شد در روضه ما بين قبر شريف و منبر آن حضرت نماز خواند و آنگاه نشست و نمى‏دانست چه كار بكند.شب اول فرا رسيد، در اولين شب رعد و برق عجيبى در آسمان پيدا شد، و زمين چنان بشدت لرزيد كه نزديك بود، كوهها از جا كنده شود، چون صبح شد مردم در مسجد جمع شدند.وزير به مردم گفت سلطان به قصد زيارت رسول خدا (ص) به مدينه آمده و با خود پول زيادى آورده كه به اهل مدينه (حرم الرسول) تقسيم خواهد كرد از آمدن به محضر سلطان غفلت نكنيد.
مردم گروه گروه مى‏آمدند، نورالدين به آنها جايزه مى‏داد و در قيافه‏شان دقت مى‏كرد تا مگر آن دو نفر را كه درخواب ديده بود پيدا كند، همه آمده و پول گرفتند ولى آن دو قيافه پيدا نشدند، نورالدين به مأموران گفت: آيا كسى ماند كه پول نگرفته باشد؟ گفتند: نه. مگر دو نفر از اهل مغرب كه آنها هم پول نمى‏گيرند. دو مرد نيكو كارند و بى نياز، بهمه اهل حاجت كمك مى‏كنند، پيوسته روزه مى‏گيرند و دائم الجماعه هستند، گفت: آن دو را نيز بياوريد، چون حاضر شدند، ديد همانها هستند كه رسول خدا (ص) در خواب نشان داده است .نورالدين پرسيد شما اهل كجاهستيد؟ گفتند: از بلاد مغرب (اروپا) براى حج آمده‏ايم، قصد داريم كه امسال در مدينه در محضر رسول خدا (ص) باشيم. گفت: راست بگوئيد قصّه شما چيست، آن دو ساكت شدند، پرسيد منزل شما كجاست؟ گفتند: در كاروانسرائى نزديك حجره شريفه حضرت رسول (ص).
نورالدين آنها را در آنجا نگاه داشت و خود به منزل آنها آمد، ديد در منزل آنها پول زياد و دو عدد توبره و مقدارى كتاب و يك عدد حصير است. در اينجا حاضران شروع به تعريف و تمجيد آن دو نفر كر دند كه اهل شهر از آنها بسيار خوبى ديده‏اند و هر روز در زيارت آن حضرت و زيارت بقيع هستند و هر هفته به زيارت مسجد «قبا» مى‏روند، نورالدين گفت: سبحان الله.آنگاه وى به كاويدن در منزل آنها پرداخت و چون حصير را برداشت سردابى ظاهر شد كه بطرف حجره شريفه قبر حضرت رسول (ص) مى‏رفت، حاضران از ديدن سرداب كه به طرف قبر آن حضرت كنده شده به وحشت افتادند.نورالدين پس از احضار آن دو گفت: جريان خودتان را باز گوئيد، بعد آن دو را به شدت شلاق زدند.بالاخره آنها در اثر شلاق به سخن درآمده و گفتند: ما دو نفر مسيحى هستيم، پادشاه نصارى و كشيش بزرگ، ما را به صورت وزىّ حاجيان به اينجا فرستاده و پول زيادى به ما داده تا جسد شريف حضرت رسول را بيرون آورده و به اسپانيا (اندلس) ببريم.لذا در اين كاروانسرا كه نزديك قبر آن حضرت است منزل گرفته‏ايم، ما شبها اين سرداب را مى‏كنديم، روزها به بهانه زيارت بقيع، خاك آنرا در ميان قبور مى‏پاشيديم و مدتى است كه اين كار را مى‏كنيم و چون به حجره شريفه نزديك شديم، رعد و برق و زلزله ما را هراسان كرد.نورالدين فرداى آنروز، آن دو را در ميان مردم حاضر كرد و در حضور مردم از آنها اقرار گرفت، آن وقت خواب رسول (ص) را به نظر آورد كه آنحضرت او را براى رفع اين مشكل اهل دانسته است به شدت گريه كرد.بعد فرمان داد هر دو نفر را در كنار حجره شريفه گردن زدند، سپس دستور داد، سرب زيادى آماده كردند و در اطراف حجره شريفه خندقى كندند كه به آب رسيد، بعد سرب را ذوب كرده و در آن خندق ريختند كه به حكم حصارى در اطراف حجره شريفه شد، بعد از اين كار به شام محل حكومت خويش بازگشت.ناگفته نماند: اين خواب و اين معجزه را مرحوم محدث نورى در دارالسلام ج 2 ص 109 از كتاب تحفة الازهار سيد ضامن مدنى نقل كرده و گويد: در آن سال فضل بن امير هاشم حاكم مدينه بود.و نيز سمهودى آنرا در كتاب وفاءالوفاء ج 2 ص 648 نقل كرده و بچند منبع نيز اشاره نموده است و تصريح كرده كه نورالدين محمودبن زنگى در سال پانصد و پنجاه و هفت هجرى به مدينه آمده است .و نيز ناگفته نماند: نورالدين محمود بن زنگى از اتابكان شام است كه از سال پانصد و چهل تا پانصد و هفتاد و هفت در شام حكومت كردند، نورالدين محمود يكى از سرشناسان آن سلسله است، ابن اثير در تاريخ كامل ج 9 حالات او را بتفصيل نقل كرده است .

 

سیره پیامبر (ص) 8

 

نقش اخلاق در سيره عملى پيامبر اسلام (ص)


يكى از شاخصه هاى پر اهميت در پيشرفت اسلام اخلاق نيك و كلام‏دلاويز و پرجاذبه پيامبر اكرم (ص) با انسان‏ها بود، اين خلق نيكوتا بدان حدى بود كه معروف شد سه چيز در پيشرفت اسلام نقش به‏سزايى

داشت:
1- اخلاق پيامبر (ص)
2- شمشير و مجاهدات حضرت على (ع)
3- انفاق ثروت حضرت خديجه (س)

در قرآن مجيد، به نقش اخلاق پيامبر (ص) درپيشرفت اسلام و جذب ‏دل‏ها تصريح شده است، آن جا كه مى‏خوانيم: «فبما رحمة من الله‏لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم‏و استغفر لهم و شاورهم فى الامر; اى رسول ما! به خاطر لطف ورحمتى كه از جانب خدا، شامل حال تو شده، با مردم مهربان‏گشته‏اى، و اگر خشن و سنگدل بودى، مردم از دور تو پراكنده‏مى‏شدند، پس آن‏ها را ببخش، و براى آن‏ها طلب آمرزش كن، و دركارها با آن‏ها مشورت فرما.»ازاين آيه استفاده مى‏شود كه : 1- نرمش و اخلاق نيك، يك هديه الهى است، كسانى كه نرمش ندارند،از اين موهبت الهى محرومند; 2- افراد سنگ‏دل و سخت‏گير نمى‏توانند مردم‏دارى كنند، و به جذب‏نيروهاى انسانى بپردازند; 3- رهبرى و مديريت صحيح با جذب و عطوفت همراه است; 4- بايد دست‏شكست‏خوردگان در جنگ و گنهكاران شرمنده را گرفت وجذب كرد (با توجه به اين كه شان نزول آيه مذكور در موردندامت فراريان مسلمان در جنگ احد نازل شده است); 5- مشورت با مردم از خصلت‏هاى نيك و پيوند دهنده است كه موجب‏انسجام مى‏گردد.
پيامبر اسلام (ص) علاوه بر اين كه ارزش‏هاى اخلاقى را بسيار ارج‏مى‏نهاد، خود در سيره عملى‏اش مجسمه فضايل اخلاقى و ارزش‏هاى والاى‏انسانى بود، او در همه ابعاد زندگى با چهره‏اى شادان و كلامى‏دلاويز با حوادث برخورد مى‏كرد.به عنوان مثال، درتاريخ آمده‏است:در سال نهم هجرت هنگامى كه قبيله سركش طى بر اثر حمله‏قهرمانانه سپاه اسلام شكست ‏خوردند، عدى بن حاتم كه از سرشناسان‏اين قبيله بود به شام گريخت، ولى خواهر او كه «سفانه‏» نام‏داشت‏ به اسارت سپاه اسلام درآمد. سفانه را همراه ساير اسيران به مدينه آوردند و آنان را درنزديك مسجد در خانه‏اى جاى دادند، روزى رسول خدا (ص) از آن‏اسيران ديدن كرد، سفانه از موقعيت استفاده كرده و گفت: «يا محمد هلك الوالد و غاب الوافد فان رايت ان تخلى عنى، و لا تشمت ‏بى احياء العرب، فان ابى كان يفك العانى، و يحفظ الجار، و يطعم‏الطعام، و يفشى السلام، و يعين على نوائب الدهر;اى محمد!پدرم (حاتم) از دنيا رفت، و نگهبان و سرپرستم (عدى) ناپديد شدو فرار كرد، اگر صلاح بدانى مرا آزاد كن، و شماتت و بدگويى‏قبيله‏هاى عرب‏ها را از من دور ساز، همانا پدرم (حاتم) بردگان‏را آزاد مى‏ساخت، از همسايگان نگهبانى مى‏نمود، و به مردم غذامى‏رسانيد، و آشكارا سلام مى‏كرد، و در حوادث تلخ روزگار، مردم‏را يارى مى‏نمود.»پيامبر اكرم (ص) كه به ارزش‏هاى اخلاقى، احترام شايان مى‏نمود، به‏سفانه فرمود: «يا جارية هذه صفة المؤمنين حقا، لو كان ابوك مسلما لترحمناعليه; اى دختر! اين ويژگى‏هايى كه برشمردى، از صفات مؤمنان‏راستين است، اگر پدرت مسلمان بود، ما او را مورد لطف و رحمت‏قرار مى‏داديم.» آنگاه پيامبر (ص) به مسؤولين امر فرمود:«خلوا عنها فان اباها كان يحب مكارم الاخلاق; اين دختر را به‏پاس احترامى كه پدرش به ارزش‏هاى اخلاقى مى‏نمود، آزاد سازيد.».آن گاه پيامبر (ص) لباس نو به او پوشانيد، و هزينه سفر به شام‏را در اختيار او گذاشت، و او را همراه افراد مورد اطمينان به‏شام نزد برادرش رهسپار كرد.

نمونه‏هايى از اخلاق پيامبر (ص)

 در سيره عملى پيامبر (ص) صدها نمونه از اخلاق نيك و زيبا وجوددارد كه هر كدام نشانگر قطره‏اى از اقيانوس عظيم حسن خلق آن‏حضرت است، همان گونه كه خداوند با تعبير «و انك لعلى خلق‏عظيم; و همانا تو اخلاق عظيم و برجسته‏اى دارى‏» به اين مطلب‏اشاره فرموده است. نظر شما را به چند نمونه از آن‏ها جلب‏مى‏كنيم: 1- عدى بن حاتم مى‏گويد: «هنگامى كه خواهرم سفانه به اسارت‏سپاه اسلام درآمد و من به سوى شام گريختم، پس از مدتى خواهرم‏با كمال وقار و متانت ‏به شام آمد و مرا در مورد اين كه‏گريخته‏ام و او را تنها گذاشتم سرزنش كرد، عذرخواهى كردم، پس‏از چند روزى از او كه بانويى خردمند و هوشيار بود، پرسيدم:«اين مرد (پيامبر اسلام) را چگونه ديدى؟» گفت: «سوگند به‏خدا او را رادمردى شكوهمند يافتم، سزاوار است كه به اوبپيوندى كه در اين صورت به جهانى از عزت و عظمت پيوسته‏اى‏»با خود گفتم به راستى كه نظريه صحيح همين است، به عنوان پذيرش‏اسلام، به مدينه سفر كردم، پيامبر (ص) در مسجد بود، در آن جا به‏محضرش رسيدم، سلام كردم، جواب سلامم را داد و پرسيد:كيستى؟ عرض كردم عدى بن حاتم هستم، آن حضرت برخاست و مرا به‏سوى خانه‏اش برد، در مسير راه با اين كه مرا به خانه مى‏برد،بانويى سالخورده و مستضعف با او ديدار كرد، اظهار نياز نمود،پيامبر (ص) به مدتى طولانى در آنجا توقف كرد و آن بانو را درمورد تامين نيازهايش راهنمايى فرمود. با خود گفتم:«سوگند به خدا اين شخص پادشاه نيست.» سپس از آن جا گذشتيم وبه خانه رسول خدا (ص) وارد شدم، پيامبر (ص) از من استقبال وپذيرايى گرمى نمود، زيراندازى كه از ليف خرما بود، نزدم آوردو به من فرمود: بر روى آن بنشين. گفتم: بلكه شما بر آن‏بنشينيد. فرمود: نه، شما بر آن بنشين، خود آن حضرت بر روى‏زمين نشست، با خود گفتم: اين نيز نشانه ديگر كه آن حضرت،پادشاه نيست. سپس مطلبى از دينم را كه راز پوشيده بود بيان‏فرمود، دريافتم كه او بر رازها آگاهى دارد، و فهميدم كه‏پيامبر مرسل مى‏باشد، بيانات و پيشگوييها و مهربانى‏هايش مراشيفته‏اش كرده و همانجا مسلمان شدم.» 2- در جنگ خيبر كه با حضور شخص پيامبر (ص) در سال هفتم هجرت‏رخ داد، پس از پيروزى سپاه اسلام بر سپاه كفر، جمعى از يهوديان‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، يكى از اسيران، صفيه دختر حى بن‏اخطب (دانشمند سرشناس يهود) بود.بلال حبشى، صفيه را به همراه زنى ديگر به اسارت گرفت و آن‏ها رابه حضور پيامبر (ص) آورد، ولى هنگام آوردن آن‏ها اصول اخلاقى رارعايت نكرد، و آن‏ها را از كنار جنازه‏هاى كشته‏شدگان يهود حركت‏داد، صفيه وقتى كه پيكرهاى پاره پاره يهوديان را ديد بسيارناراحت‏شد و صورتش را خراشيد، و خاك بر سر خود ريخت، و سخت‏گريه كرد.هنگامى كه بلال آنها را نزد پيامبر (ص) آورد،پيامبر (ص) از صفيه پرسيد: «چرا صورتت را خراشيده‏اى و اين‏گونه خاك‏آلود و افسرده هستى؟! » صفيه ماجراى عبورش از كنارجنازه‏ها را بيان كرد، رسول اكرم (ص) از رفتار غير انسانى و خلاف‏اخلاق اسلامى بلال حبشى ناراحت‏ شده و بلال را سرزنش كرده و فرمود: «ا نزعت منك الرحمة يا بلال حيث تمر بامراتين على قتلى‏رجالهما; اى بلال! آيا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رخت‏بربسته كه آن‏ها را از كنار كشته‏شدگانشان عبور مى‏دهى؟! چرابى‏رحمى كردى؟»جالب اين كه پيامبر اكرم (ص) براى جبران رنج‏ها و ناراحتى‏هاى‏صفيه، با او ازدواج كرد، سپس او را آزاد، و بار ديگر باپيش ‏نهاد صفيه با او ازدواج نمود و به اين ترتيب، ناراحتى‏هاى اورا به طور كلى از قلبش زدود. 3- در ماجراى جنگ حنين كه در سال هشتم هجرت رخ داد، شيماءدختر حليمه كه خواهر رضاعى پيامبر (ص) بود، با جمعى از دودمانش‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، پيامبر (ص) هنگامى كه شيماء را درميان اسيران ديد، به ياد محبت‏هاى او و مادرش در دوران‏شيرخوارگى، احترام و محبت‏شايانى به شيماء كرد. پيش روى اوبرخاست و عباى خود را بر زمين گستراند، و شيماء را روى آن‏نشانيد، و با مهربانى مخصوصى از او احوال‏پرسى كرد، و به اوامر فرمود: «تو همان هستى كه در روزگار شيرخوارگى به من محبت‏كردى...» (با اين كه از آن زمان حدود شصت‏سال گذشته بود). شيماء از پيامبر (ص) تقاضا كرد، تا اسيران طايفه‏اش را آزادسازد، يامبر (ص) به او فرمود:«من سهميه خودمرا بخشيدم،و در مورد سهميه ساير مسلمانان،به تو پيشنهاد مى‏كنم كه بعد از نماز ظهر برخيز و در حضورمسلمانان، بخشش مرا وسيله خود قرار بده تا آنها نيز سهميه خودرا ببخشند.شيماء همين كار را انجام داد، مسلمانان گفتند: «ما نيز به‏پيروى از پيامبر (ص) سهميه خود را بخشيديم.»سيره‏نويس معروف‏ابن هشام مى‏نويسد: «پيامبر (ص) به شيماء فرمود: اگر بخواهى باكمال محبت و احترام، در نزد ما بمان و زندگى كن، و اگر دوست‏دارى تو را از نعمت‏ها بهره‏مند مى‏سازم و به سلامتى به سوى قوم‏خود بازگرد؟» شيماء گفت: مى‏خواهم به سوى قوم خود بازگردم.پيامبر (ص) يك غلام و يك كنيز به او بخشيد و اين دو با هم‏ازدواج كردند، و به عنوان خدمتكار خانه شيماء به زندگى خودادامه دادند. 4- مهربانى و اخلاق نيكوى پيامبر (ص) در حدى بود كه امام صادق (ع)فرمود:روزى رسول خدا (ص) نماز ظهر را با جماعت‏خواند، مردم بسيارى به‏او اقتدا كردند، ولى آن‏ها ناگاه ديدند آن حضرت بر خلاف معمول‏دو ركعت آخر نماز را با شتاب تمام كرد (مردم از خودمى‏پرسيدند، به راستى چه حادثه مهمى رخ داده كه پيامبر (ص)نمازش را با شتاب تمام كرد؟!) پس از نماز از پيامبر (ص)پرسيدند: «مگر چه شده؟ كه شما اين گونه نماز را (با حذف‏مستحبات) به پايان بردى؟» پيامبر (ص) در پاسخ فرمود:«اما سمعتم صراخ الصبى; آيا شما صداى گريه كودك رانشنيديد؟» معلوم شد كه كودكى در چند قدمى محل نمازگزاران‏گريه مى‏كرده، و كسى نبود كه او را آرام كند، صداى گريه او دل‏مهربان پيامبر (ص) را به درد آورد، از اين رو نماز را با شتاب‏تمام كرد، تا كودك را از آن وضع بيرون آورده، و نوازش نمايد. 5- عبد الله بن سلام از يهوديان عصر پيامبر (ص) بود، عواملى ازجمله جاذبه‏هاى اخلاق پيامبر (ص) موجب شد كه اسلام را پذيرفت ورسما در صف مسلمانان قرار گرفت، او دوستى از يهوديان به نام‏«زيد بن شعبه‏» داشت، عبدالله پس از پذيرش اسلام همواره زيدرا به اسلام دعوت مى‏كرد، و عظمت محتواى اسلام را براى او شرح‏مى‏داد بلكه به اسلام گرويده شود، ولى زيد هم چنان بر يهودى‏بودن خود پافشارى مى‏كرد و مسلمان نمى‏شد.
عبدالله مى‏گويد: روزى‏به مسجدالنبى رفتم ناگاه ديدم، زيد در صف نماز مسلمانان نشسته‏و مسلمان شده است، بسيار خرسند شدم، نزدش رفتم و پرسيدم «علت‏مسلمان شدنت چه بوده است؟» زيد گفت: تنها در خانه‏ام نشسته‏بودم و كتاب آسمانى تورات را مى‏خواندم، وقتى كه به آياتى كه‏در مورد اوصاف محمد (ص) بود رسيدم، با ژرف‏انديشى آن را خواندم‏و ويژگى هاى محمد (ص) را كه در تورات آمده بود به خاطر سپردم،با خود گفتم بهتر آن است كه نزد محمد (ص) روم و او رابيازمايم، و بنگرم كه آيا او داراى آن ويژگى‏ها كه يكى از آنها«حلم و خويشتن‏دارى‏» بود هست‏يا نه؟ چند روز به محضرش رفتم،و همه حركات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقيق خود قراردادم، همه آن ويژگى‏ها را در وجود او يافتم، با خود گفتم تنهايك ويژگى مانده است، بايد در اين مورد نيز به كند و كاو خودادامه دهم، آن ويژگى حلم و خويشتن‏دارى او بود، چرا كه درتورات خوانده بودم: «حلم محمد (ص) بر خشم او غالب است، جاهلان‏هرچه به او جفا كنند، از او جز حلم و خويشتن‏دارى نبينند.»روزى براى يافتن اين نشانه از وجود آن حضرت، روانه مسجد شدم،ديدم عرب باديه‏نشينى سوار بر شتر به آنجا آمد، وقتى كه‏محمد (ص) را ديد، پياده شد و گفت: «من از ميان فلان قبيله به‏اينجا آمده‏ام، خشكسالى و قحطى باعث‏شده كه همه گرفتار فقر ونادارى شده‏ايم، مردم آن قبيله مسلمان هستند، و آهى در بساطندارند، وضع ناهنجار خود را به شما عرضه مى‏كنند، و اميد آن رادارند كه به آنها احسان كنى.»محمد (ص) به حضرت على (ع)فرمود:آيا از فلان وجوه چيزى نزد تومانده است؟ حضرت على (ع) گفت: نه،پيامبر (ص) حيران و غمگين شد، همان دم من به محضرش رفتم عرض‏كردم اى رسول خدا! اگر بخواهى با تو خريد و فروش سلف كنم،اكنون فلان مبلغ به تو مى‏دهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدارخرما به من بدهى، آن حضرت پيشنهاد مرا پذيرفت، و معامله راانجام داد، پول را از من گرفت و به آن عرب باديه‏نشين داد.من‏هم چنان در انتظار بودم تا اين كه هفت روز به فصل چيدن خرمامانده بود، در اين ايام روزى به صحرا رفتم، در آنجا محمد (ص)را ديدم كه در مراسم تشييع جنازه شخصى حركت مى‏كرد، سپس درسايه درختى نشست و هر كدام از يارانش در گوشه‏اى نشستند، من‏گستاخانه نزد آن حضرت رفتم، و گريبانش را گرفتم و گفتم:«اى پسر ابو طالب! من شما را خوب مى‏شناسم كه مال مردم رامى‏گيريد و در بازگرداندن آن كوتاهى و سستى مى‏كنيد، آيا مى‏دانى‏كه چند روزى به آخر مدت مهلت ‏بيشتر نمانده است؟» من با كمال‏بى‏پروايى اين گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار كردم (با اين كه‏چند روزى به آخر مدت مهلت‏باقىمانده بود) ناگاه از پشت‏سر آن‏حضرت، صداى خشنى شنيدم، عمر بن خطاب را ديدم كه شمشيرش را ازنيام بركشيده ، به من رو كرد و گفت: «اى سگ! دور باش.» عمرخواست ‏باشمشير به من حمله كند، محمد (ص) از او جلوگيرى كرد وفرمود:«نيازى به اين گونه پرخاش‏گرى نيست، بايد او (زيد) را به حلم‏و حوصله سفارش كرد، آن گاه به عمر فرمود:«برو از فلان خرمافلان مقدار به زيد بده.» عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد،به علاوه بيست پيمانه ديگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: اين زيادى چيست؟ گفت:چه كنم حلم محمد (ص) موجب آن شده است، چون تو از نهيب وفرياد خشن من آزرده شدى،محمد (ص) به من دستور داد اين زيادى‏را به تو دهم، تا از تو دلجويى شود، و خوشنودى تو به دست آيد.هنگامى كه آن اخلاق نيك و حلم عظيم محمد (ص) را ديدم مجذوب اسلام‏و اخلاق زيباى محمد (ص) شدم، و گواهى به يكتايى خدا، و رسالت ‏محمد (ص) دادم و در صف مسلمانان درآمدم. اين‏ها چند نمونه از سلوك اخلاقى پيامبر اسلام (ص) بود، كه هركدام چون آيينه اى شفاف ما را به تماشاى جمال زيباى اخلاق نيك‏آن حضرت دعوت مى‏كند، و يكى از راز و رمزهاى مهم پيشرفت اسلام‏در صدر اسلام را كه بسيار چشمگير بود، به ما نشان مى‏دهد. در فرازى از گفتار حضرت على (ع) در شان اخلاق پيامبر (ص) چنين‏آمده:«رفتار پيامبر (ص) با همنشينانش چنين بود كه دائما خوش‏رو ،خندان، نرم و ملايم بود، هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بدزبان،عيبجو و مديحه‏گر نبود، هيچ كس از او مايوس نمى‏شد، و هر كس به‏در خانه او مى‏آمد، نوميد باز نمى‏گشت، سه چيز را از خود دوركرده بود; مجادله در سخن، پرگويى، و دخالت در كارى كه به اومربوط نبود، او كسى را مذمت نمى‏كرد، و از لغزش ‏هاى پنهانى مردم‏جستجو نمى‏نمود، جز در مواردى كه ثواب الهى دارد سخن نمى‏گفت،در موقع سخن گفتن به قدرى گفتارش نفوذ داشت كه همه سكوت نموده‏و سراپا گوش مى‏شدند... .» فرا رسيدن ماتم جانسوز رحلت كامل‏ترين انسان، حضرت ختمى مرتبت‏و شهادت سبط اكبرش حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام را در اين‏روز و هم چنين شهادت امام على بن موسى الرضا عليه السلام را درآخر اين ماه به فرزند دلبندش حضرت ولى الله الاعظم ارواحنافداه، مقام معظم رهبرى و به جهان بشريت، و مسلمانان دنيا وشيعيان و به ويژه امت پاسدار اسلام و پيروان اهل بيت عصمت وطهارت تسليت عرض مى‏كنيم به اين اميد كه ان شاء الله پيروى ازثقلين را سرلوحه اعمال خود قرار دهيم تا پيامبر و خداى پيامبراز ما خشنود و به شفاعت آن ذوات پاك در روز «وا نفسا» نايل‏آييم.

 

سیره پیامبر (ص) 7

 

گوشه‏اى ازاخلاق عظيم پيامبر (ص)


روزهايى بس شيرين و به‏يادماندنى و تاريخ ساز پيامبر را نمى‏توان با الفاظ و سخنان ناقص انسانهاى ناقص‏توصيف و تعريف كرد. او هرگز در اين واژه‏ها نمى‏گنجد و فراتر از آن است. انسان‏كاملى كه تمام افلاك و موجودات را خدا به خاطر او آفريد واگر او نبود، هيچ چيز نبود. «لولاك لما خلقت الافلاك‏» و الاانسانى كه تا قاب قوسين او ادنى بالا رفت و به جايى رسيد كه‏جبرئيل آن ملك مقرب و واسطه وحى الهى به آنجا هرگز نرسد وبا صراحت‏به او عرض كرد: اگر يك مو بالاتر روم به نور تجلى‏بسوزد پرم. ولى رسول الله رفت و به جايى رفت كه نه در خرد آيدو نه بر ورق نگاشته شود و نه حتى در وهم وخيال! اوست كسى كه‏خدايش درباره‏اش فرمود: «و انك لعلى خلق عظيم‏» پس مابه جاى‏اينكه حرفى بزنيم كه نه آغازش و نه انجامش ما را به جايى‏مى‏رساند چرا كه جز آفريده‏اش و برادرش كسى او را نخواهد شناخت‏«يا على ما عرف الله الا انا و انت و ما عرفنى الا الله وانت و ما عرفك الا الله و انا» پس روا است كه لب فرو بنديم وسخن كمتر گوئيم. بيائيم در اين سخن ربانى كه پيامبر را داراى منشى سترگ واخلاقى عظيم معرفى مى‏كند بيانديشيم و از زبان روايت نمى از اين‏اقيانوس پرفيض برگيريم، شايد برخى عزيزان به كار بندند و ازرسول الله الگوى زندگى بگيرند كه قرآن فرمود: «و لكم فى رسول‏الله اسوه حسنه‏» . جمله‏هايى كوتاه در منش و روش زندگى حضرت بيان مى‏شود كه هم‏بركت است و پر مايه بركتى است و هم برنامه به زيستى وخداپسندانه:  آن قدر حضرت متواضع و فروتن بود كه متن روايت او را«خاضع الطرف‏» مى‏نامد يعنى به زمين نگاه مى‏كرد و سر را كمتربالا مى‏برد، اين چنين با وقار و متين... با ادب و فروتن. چنان‏در برابر خالقش خاضع و خاشع بود كه بيشتر سرفرود مى‏آورد و كمترسر را بلند مى‏كرد چه پيوسته خدا را حاضر و ناظر مى‏ديد و لحظه‏اى‏بلكه كمتر از لحظه‏اى هم از ياد و ذكر خدا غافل نبود.  يكى ديگر از نشانه‏هاى بارز تواضع و خوى نيكويش اين بود كه‏به هر كه مى‏رسيد، پيشقدم در سلام كردن بر او بود، سلام كه خودتحيت اسلامى است و پيامبر آن را به ما ياد داده، خود نيز بيش ازهمه و پيش از همه به آن عمل مى‏كرد و قبل از آنكه ديگرى بر اوسلام كند، او خود سلام مى‏كرد. هرگز پيامبر ملاحظه نمى‏كرد كه آن‏فرد بزرگ است‏يا كوچك، دانشمند است‏يا بى‏سواد، ثروتمند است‏يافقير. آرى حضرت آنقدر عظمت داشت كه بر همه افراد بدون ملاحظه‏هاى‏ايسمى، شغلى، خطى، مسئوليتى، مالى و... سلام مى‏كرد و او بااينكه بزرگترين از هر نظر بود بر كوچكترين انسانها از هرنظر سلام مى‏كرد و بيشتربراى اينكه ما را به اين سنت‏حسنه‏تشويق كند مى‏فرمود: سلام را نود و نه حسنه است و جوابش يك حسنه.  پيامبر هرگز بدون جهت‏سخن نمى‏گفت، و اگر سخنى مى‏گفت‏بيشترجنبه موعظه و پند داشت، يا مطلبى را مى‏آموخت و يا به معروف وخيرى امر مى‏كرد و يا از شر و منكرى مردم را باز مى‏داشت، تمام‏سخنانش سودمند و يك كلمه، نه بلكه يك حرف، پوچ و بى‏ارزش نبود،زيرا خوب مى‏دانست كه: «و ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد»وانگهى پيامبر اسوه است و الگو و اوست انسان كامل. پيامبر كسى‏است كه نخستين آفريده پروردگار، نور مباركش است: «اول ما خلق‏الله نورى‏» پس، از اين نور كامل چيزى تراوش نمى‏كند جز نور، وهرچه مى‏گويد گفته خدا است «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى‏يوحى‏» .  و پيامبر هرگز از ذكر خدا غافل نمى‏شد. در روايت است: «ولايجلس و لايقوم الا على ذكر» او نمى‏نشست و برنمى‏خاست جز با ذكرو ياد خدا. پيامبر در هر آن قرين و همنشين ذكر خدا بود چه برزبان آورد و چه در دل گويد. او خود ذكر خدا را كفاره مجلس‏مى‏دانست و اعلام مى‏داشت كه اگر در مجلسى ياد خدا نباشد يا ذكرى‏از اهل بيت كه آن نيز ياد خدا است، پس آن مجلس بر اهلش وزر ووبال است و نحس است و شوم. و اگر حضرت مى‏خنديد از تبسم تجاوزنمى‏كرد «جل ضحكه التبسم‏» زيرا قهقهه و خنده با صدا با شئون‏انسان مودب منافات دارد چه رسد به انسان كامل و چه رسد به اشرف‏مخلوقات.  يكى ديگر از موارد تواضع و فروتنى حضرت اين بود كه هر وقت‏وارد مجلس مى‏شد، هر جا كه جاى خالى بود مى‏نشست، مانند ماخودخواهان يا نادانان نبود كه دنبال صدر مجلس هستيم، و خيال‏مى‏كنيم كه بايد بالا و بالاتر نشست. اصلا آن جا كه انسان والامى‏نشيند والا است نه آنكه انسان والا بايد در جاى والا نشيند.  پيامبر آرام و آهسته سخن مى‏گفت و هيچ گاه فرياد نمى‏زد وصدا را بلند نمى‏كرد. و مجلس آن حضرت نيز از چنان آرامشى‏برخوردار بود كه عين ادب و تواضع است و كسى در مجلس پيامبربلند سخن نمى‏گفت «و اغضض من صوتك‏» و دستور هم همين بود كه‏كسى صدايش را بالاتر از صداى رسول الله نكند «لاترفعوا اصواتكم‏فوق صوت النبى‏» و چون خود حضرت آهسته و آرام سخن مى‏گفت لذامجلسش بسيار آرام و باوقار بود كه حتى صداى به هم زدن بال‏پرنده به گوش مى‏رسيد.  «لايقطع على احد كلامه‏» هرگز سخن كسى را قطع نمى‏كرد و تاشخصى مشغول سخن گفتن بود، به او خوب گوش مى‏داد و پس از تمام‏شدن سخنش آرام پاسخش را مى‏گفت. و چنان اصحابش را تربيت كرده‏بود كه هرگاه لب مباركش به سخن وا مى‏شد، تمام حاضران ساكت‏مى‏شده و سراپا گوش مى‏شدند «كان على رووسهم الطير» و هرگاه‏سخن حضرت تمام مى‏شد بدون آنكه سخنانشان با هم تزاحم كند، با هريك به نوبت‏حرف مى‏زد.
 نكته ديگرى كه بسيار جالب و ارزنده است و بايد مدنظر قرارگيرد اين است كه حضرت در هنگام سخن گفتن، به افراد يكسان نگاه‏مى‏كرد «و كان يساوى فى النظر والاستماع للناس‏» و بايدسخنگويان محترم اين مطلب را دقت كنند كه يكسان و مساوى درحال حرف زدن به اين طرف و آن طرف نگاه كنند زيرا اين نكته‏ظريف اخلاقى است كه در نگريستن به افراد(هنگام صحبت كردن)انسان‏فرق بين اين و آن نگذارد و همه را به يك ديد بنگرد كه‏اميدواريم در موارد ديگر نيز اين تساوى و يكسان‏نگرى حفظشود.راستى چه زيبا است تربيت رسول الله! بنابراين، هر كه‏بخواهد بيشتر به پيامبر نزديك گردد، بايد رفتار و اخلاقش را باآن حضرت نزديكتر كند.  «و كان يجالس الفقراء و يواكل المساكين‏» او نه تنها بامالداران و دارايان مجالست مى‏كرد بلكه با فقرا و مستمندان نيزهمنشين بود. بلكه قطعا حضرت از نشستن با فقرا بيشتر لذت مى‏بردو اگر با ثروتمندان مى‏نشست‏به خاطر هدايت كردن آنان بود نه چيزديگر.  هرگاه پيامبر مى‏خواست‏به مجلس وارد شود و با مردم‏برخورد كند، خود را طبق موازين اسلامى آرايش مى‏داد يعنى درآينه مى‏نگريست و موهاى خود را شانه مى‏زد و چنين در روايت آمده‏است «و كان ينظر فى المرآه و يتمشط‏» و نه تنها حضرت لباس‏تميز و مرتب مى‏پوشيد و محاسن مبارك را شانه مى‏زد بلكه پيوسته‏بوى خوش عطر از حضرت از مسافتى دور استشمام مى‏شد. بگذريم‏كه خود حضرت خوشبو بود و بوى خوشش دوست و دشمن را جذب مى‏كرد،كه همواره از عطر نيز استفاده مى‏نمود. راوى مى‏گويد: قبل ازآنكه حضرت به مسجد وارد شود، ما خبردار مى‏شديم زيرا بوى عطرش‏از مسافتى به مشاممان مى‏خورد و متوجه ورود حضرت مى‏شديم. خودحضرت نيز مى‏فرمايد: «ان الله يحب من عبده اذا خرج الى اخوانه‏ان يتهيا لهم و يتجمل‏» خداوند دوست دارد كه بنده‏اش هرگاه‏مى‏خواهد با برادرانش ملاقات كند، خود را آماده كند و براى آنهاآرايش نمايد. اسلام دستور آراستن داده است نه مانند برخى ساده لوحان كه باموهاى ژوليده و لباس نامرتب مى‏آيند و خيال مى‏كنند اين از زهداست. نه! اين از زهد اسلامى كاملا به دور است. زهد اين است كه به‏دنيا و ملذاتش دل نبنديم نه اينكه صوفى منشانه زندگى كنيم وژوليده سيما در ميان مردم حاضر شويم!  پيامبر اگر سواره بود هرگز نمى‏پذيرفت كه شخصى همراه وهمگام او پياده راه رود. از او مى‏خواست كه بر مركبش در كنارش‏سوار شود و اگر قبول نمى‏كرد يا امكان نداشت، به او مى‏فرمود: از من جلوتر برو تا من در پس تو آيم و به تو برسم. اين چه عظمت‏و بزرگوارى است انسان‏ها را سرگردان مى‏كندو به حيرت وامى‏دارد.  اگر سه روز مى‏گذشت و دوستش يا برادر دينى‏اش را نمى‏ديد ازاو سؤال مى‏كرد، پس اگر به مسافرت رفته بود برايش دعا مى‏كردواگر در شهر بود حتما از احوالش تفقد مى‏نمود و به زيارتش مى‏رفت‏واگر بيمار بود به عيادتش مى‏شتافت.  پيامبر آنقدر مهمان نواز بود و مهمانش را احترام و تقديرمى‏كرد كه هرگاه كسى بر او وارد مى‏شد، حضرت متكا و مسند خود رابه او مى‏داد و اگر نمى‏پذيرفت آنقدر اصرار مى‏كرد تا قبول كند.  حضرت ضمن اينكه بسيار هيبت داشت، براى اينكه حاضرين ازديدارش هراس نكنند و ديدارش آنان را نرنجاند، گاهى شوخى مى‏كردو لطيفه‏اى در حد ميزان شرعى مى‏گفت كه هيبتش حاضران را به‏وحشت نياندازد و جرات سخن گفتن را از آنان سلب نكند. بويژه‏اگر مى‏يافت كه يكى از يارانش ناراحت و غمگين است‏با او شوخى‏مى‏كرد تا غمش را بزدايد. و اصلا پيامبر آن گونه با افراد سخن‏مى‏گفت كه مناسب با وضعيت علمى و حالت روانى آنان بود. در روايت‏آمده است: «و كان يخاطب جلساءه بما يناسب‏» و به اندازه عقل ودركشان با آنان سخن مى‏گفت و مى‏فرمود: «ما پيامبران ماموريت‏داريم كه با مردم به اندازه عقولشان سخن بگوئيم‏» .  مى‏فرمود: «اكرم اخلاق النبيين و الصديقين البشاشه اذاتراووا و المصافحه اذا تلاقوا» برترين اخلاق پيامبران ورادمردان خوشروئى است هنگامى كه به هم مى‏رسند و مصافحه و دست‏دادن به يكديگر است هنگامى كه با هم ملاقات مى‏كنند و لذا هر وقت‏پيامبر مسلمانى را مى‏ديد فورا با او مصافحه مى‏كرد وبه او دست‏مى‏داد و بر اين امر بسيار تاكيد مى‏نمود. در روايت است كه‏هرگاه دو مؤمن به هم مى‏رسند و مصافحه كنند گناهانشان مى‏ريزدمانند برگ درختان(در فصل خزان).

سیره پیامبر (ص) 6

 

نقش اخلاق در سيره عملى پيامبر اسلام (ص)

يكى از شاخصه هاى پر اهميت در پيشرفت اسلام اخلاق نيك و كلام‏دلاويز و پرجاذبه پيامبر اكرم (ص) با انسان‏ها بود، اين خلق نيكوتا بدان حدى بود كه معروف شد سه چيز در پيشرفت اسلام نقش به‏سزايى داشت: 1- اخلاق پيامبر (ص) 2- شمشير و مجاهدات حضرت على (ع) 3- انفاق ثروت حضرت خديجه (س) در قرآن مجيد، به نقش اخلاق پيامبر (ص) در پيشرفت اسلام و جذب‏دل‏ها تصريح شده است، آن جا كه مى‏خوانيم: «فبما رحمة من الله‏لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم‏و استغفر لهم و شاورهم فى الامر; اى رسول ما! به خاطر لطف ورحمتى كه از جانب خدا، شامل حال تو شده، با مردم مهربان‏گشته‏اى، و اگر خشن و سنگدل بودى، مردم از دور تو پراكنده‏مى‏شدند، پس آن‏ها را ببخش، و براى آن‏ها طلب آمرزش كن، و دركارها با آن‏ها مشورت فرما.» از اين آيه استفاده مى‏شود كه : 1- نرمش و اخلاق نيك، يك هديه الهى است، كسانى كه نرمش ندارند،از اين موهبت الهى محرومند; 2- افراد سنگ‏دل و سخت‏گير نمى‏توانند مردم‏دارى كنند، و به جذب‏نيروهاى انسانى بپردازند; 3- رهبرى و مديريت صحيح با جذب و عطوفت همراه است; 4- بايد دست‏شكست‏خوردگان در جنگ و گنهكاران شرمنده را گرفت وجذب كرد (با توجه به اين كه شان نزول آيه مذكور در موردندامت فراريان مسلمان در جنگ احد نازل شده است); 5- مشورت با مردم از خصلت‏هاى نيك و پيوند دهنده است كه موجب‏انسجام مى‏گردد.
پيامبر اسلام (ص) علاوه بر اين كه ارزش‏هاى اخلاقى را بسيار ارج‏مى‏نهاد، خود در سيره عملى‏اش مجسمه فضايل اخلاقى و ارزش‏هاى والاى‏انسانى بود، او در همه ابعاد زندگى با چهره‏اى شادان و كلامى‏دلاويز با حوادث برخورد مى‏كرد. به عنوان مثال، در تاريخ آمده‏است:در سال نهم هجرت هنگامى كه قبيله سركش طى بر اثر حمله‏قهرمانانه سپاه اسلام شكست‏خوردند، عدى بن حاتم كه از سرشناسان‏اين قبيله بود به شام گريخت، ولى خواهر او كه «سفانه‏» نام‏داشت‏به اسارت سپاه اسلام درآمد. سفانه را همراه ساير اسيران به مدينه آوردند و آنان را درنزديك در مسجد در خانه‏اى جاى دادند، روزى رسول خدا (ص) از آن‏اسيران ديدن كرد، سفانه از موقعيت استفاده كرده و گفت: «يامحمد هلك الوالد و غاب الوافد فان رايت ان تخلى عنى، و لا تشمت‏بى احياء العرب، فان ابى كان يفك العانى، و يحفظ الجار، و يطعم‏الطعام، و يفشى السلام، و يعين على نوائب الدهر; اى محمد!پدرم (حاتم) از دنيا رفت، و نگهبان و سرپرستم (عدى) ناپديد شدو فرار كرد، اگر صلاح بدانى مرا آزاد كن، و شماتت و بدگويى‏قبيله‏هاى عرب‏ها را از من دور ساز، همانا پدرم (حاتم) بردگان‏را آزاد مى‏ساخت، از همسايگان نگهبانى مى‏نمود، و به مردم غذامى‏رسانيد، و آشكارا سلام مى‏كرد، و در حوادث تلخ روزگار، مردم‏را يارى مى‏نمود.» پيامبر اكرم (ص) كه به ارزش‏هاى اخلاقى، احترام شايان مى‏نمود، به‏سفانه فرمود: «يا جارية هذه صفة المؤمنين حقا، لو كان ابوك مسلما لترحمناعليه; اى دختر! اين ويژگى‏هايى كه برشمردى، از صفات مؤمنان‏راستين است، اگر پدرت مسلمان بود، ما او را مورد لطف و رحمت‏قرار مى‏داديم.» آنگاه پيامبر (ص) به مسؤولين امر فرمود:«خلوا عنها فان اباها كان يحب مكارم الاخلاق; اين دختر را به‏پاس احترامى كه پدرش به ارزش‏هاى اخلاقى مى‏نمود، آزاد سازيد.» آن گاه پيامبر (ص) لباس نو به او پوشانيد، و هزينه سفر به شام‏را در اختيار او گذاشت، و او را همراه افراد مورد اطمينان به‏شام نزد برادرش رهسپار كرد. نمونه‏هايى از اخلاق پيامبر (ص) در سيره عملى پيامبر (ص) صدها نمونه از اخلاق نيك و زيبا وجوددارد كه هر كدام نشانگر قطره‏اى از اقيانوس عظيم حسن خلق آن‏حضرت است، همان گونه كه خداوند با تعبير «و انك لعلى خلق‏عظيم; و همانا تو اخلاق عظيم و برجسته‏اى دارى‏» به اين مطلب‏اشاره فرموده است، نظر شما را به چند نمونه از آن‏ها جلب‏مى‏كنيم: 1- عدى بن حاتم مى‏گويد: «هنگامى كه خواهرم سفانه به اسارت‏سپاه اسلام درآمد و من به سوى شام گريختم، پس از مدتى خواهرم‏با كمال وقار و متانت‏به شام آمد و مرا در مورد اين كه‏گريخته‏ام و او را تنها گذاشتم سرزنش كرد، عذرخواهى كردم، پس‏از چند روزى از او كه بانويى خردمند و هوشيار بود، پرسيدم:«اين مرد (پيامبر اسلام) را چگونه ديدى؟» گفت: «سوگند به‏خدا او را رادمردى شكوهمند يافتم، سزاوار است كه به اوبپيوندى كه در اين صورت به جهانى از عزت و عظمت پيوسته‏اى‏». با خود گفتم به راستى كه نظريه صحيح همين است، به عنوان پذيرش‏اسلام، به مدينه سفر كردم، پيامبر (ص) در مسجد بود، در آن جا به‏محضرش رسيدم، سلام كردم، جواب سلامم را داد و پرسيد:كيستى؟ عرض كردم عدى بن حاتم هستم، آن حضرت برخاست و مرا به‏سوى خانه‏اش برد، در مسير راه با اين كه مرا به خانه مى‏برد،بانويى سالخورده و مستضعف با او ديدار كرد، اظهار نياز نمود،پيامبر (ص) به مدتى طولانى در آنجا توقف كرد و آن بانو را درمورد تامين نيازهايش راهنمايى فرمود. با خود گفتم:«سوگند به خدا اين شخص پادشاه نيست.» سپس از آن جا گذشتيم وبه خانه رسول خدا (ص) وارد شدم، پيامبر (ص) از من استقبال وپذيرايى گرمى نمود، زيراندازى كه از ليف خرما بود، نزدم آوردو به من فرمود: بر روى آن بنشين. گفتم: بلكه شما بر آن‏بنشينيد. فرمود: نه، شما بر آن بنشين، خود آن حضرت بر روى‏زمين نشست، با خود گفتم: اين نيز نشانه ديگر كه آن حضرت،پادشاه نيست. سپس مطلبى از دينم را كه راز پوشيده بود بيان‏فرمود، دريافتم كه او بر رازها آگاهى دارد، و فهميدم كه‏پيامبر مرسل مى‏باشد، بيانات و پيشگوييها و مهربانى‏هايش مراشيفته‏اش كرده و همانجا مسلمان شدم.»2- در جنگ خيبر كه با حضور شخص پيامبر (ص) در سال هفتم هجرت‏رخ داد، پس از پيروزى سپاه اسلام بر سپاه كفر، جمعى از يهوديان‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، يكى از اسيران، صفيه دختر حى بن‏اخطب (دانشمند سرشناس يهود) بود.بلال حبشى، صفيه را به همراه زنى ديگر به اسارت گرفت و آن‏ها رابه حضور پيامبر (ص) آورد، ولى هنگام آوردن آن‏ها اصول اخلاقى رارعايت نكرد، و آن‏ها را از كنار جنازه‏هاى كشته‏شدگان يهود حركت‏داد، صفيه وقتى كه پيكرهاى پاره پاره يهوديان را ديد بسيارناراحت‏شد و صورتش را خراشيد، و خاك بر سر خود ريخت، و سخت‏گريه كرد. هنگامى كه بلال آنها را نزد پيامبر (ص) آورد،پيامبر (ص) از صفيه پرسيد: «چرا صورتت را خراشيده‏اى و اين‏گونه خاك‏آلود و افسرده هستى؟! » صفيه ماجراى عبورش از كنارجنازه‏ها را بيان كرد، رسول اكرم (ص) از رفتار غير انسانى و خلاف‏اخلاق اسلامى بلال حبشى ناراحت‏شده و بلال را سرزنش كرده و فرمود:«ا نزعت منك الرحمة يا بلال حيث تمر بامراتين على قتلى‏رجالهما; اى بلال! آيا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رخت‏بربسته كه آن‏ها را از كنار كشته‏شدگانشان عبور مى‏دهى؟! چرابى‏رحمى كردى؟» جالب اين كه پيامبر اكرم (ص) براى جبران رنج‏ها و ناراحتى‏هاى‏صفيه، با او ازدواج كرد، سپس او را آزاد، و بار ديگر باپيش‏نهاد صفيه با او ازدواج نمود و به اين ترتيب، ناراحتى‏هاى اورا به طور كلى از قلبش زدود. 3- در ماجراى جنگ حنين كه در سال هشتم هجرت رخ داد، شيماءدختر حليمه كه خواهر رضاعى پيامبر (ص) بود، با جمعى از دودمانش‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، پيامبر (ص) هنگامى كه شيماء را درميان اسيران ديد، به ياد محبت‏هاى او و مادرش در دوران‏شيرخوارگى، احترام و محبت‏شايانى به شيماء كرد. پيش روى اوبرخاست و عباى خود را بر زمين گستراند، و شيماء را روى آن‏نشانيد، و با مهربانى مخصوصى از او احوال‏پرسى كرد، و به اوامر فرمود: «تو همان هستى كه در روزگار شيرخوارگى به من محبت‏كردى...» (با اين كه از آن زمان حدود شصت‏سال گذشته بود)شيماء از پيامبر (ص) تقاضا كرد، تا اسيران طايفه‏اش را آزادسازد، پيامبر (ص) به او فرمود:«من سهميه خودم را بخشيدم، و در مورد سهميه ساير مسلمانان،به تو پيشنهاد مى‏كنم كه بعد از نماز ظهر برخيز و در حضورمسلمانان، بخشش مرا وسيله خود قرار بده تا آنها نيز سهميه خودرا ببخشند. شيماء همين كار را انجام داد، مسلمانان گفتند: «ما نيز به‏پيروى از پيامبر (ص) سهميه خود را بخشيديم.» سيره‏نويس معروف‏ابن هشام مى‏نويسد: «پيامبر (ص) به شيماء فرمود: اگر بخواهى باكمال محبت و احترام، در نزد ما بمان و زندگى كن، و اگر دوست‏دارى تو را از نعمت‏ها بهره‏مند مى‏سازم و به سلامتى به سوى قوم‏خود بازگرد؟» شيماء گفت: مى‏خواهم به سوى قوم خود بازگردم.پيامبر (ص) يك غلام و يك كنيز به او بخشيد و اين دو با هم‏ازدواج كردند، و به عنوان خدمتكار خانه شيماء به زندگى خودادامه دادند. 4- مهربانى و اخلاق نيكوى پيامبر (ص) در حدى بود كه امام صادق (ع)فرمود:روزى رسول خدا (ص) نماز ظهر را با جماعت‏خواند، مردم بسيارى به‏او اقتدا كردند، ولى آن‏ها ناگاه ديدند آن حضرت بر خلاف معمول‏دو ركعت آخر نماز را با شتاب تمام كرد (مردم از خودمى‏پرسيدند، به راستى چه حادثه مهمى رخ داده كه پيامبر (ص)نمازش را با شتاب تمام كرد؟!) پس از نماز از پيامبر (ص)پرسيدند: «مگر چه شده؟ كه شما اين گونه نماز را (با حذف‏مستحبات) به پايان بردى؟» پيامبر (ص) در پاسخ فرمود:«اما سمعتم صراخ الصبى; آيا شما صداى گريه كودك رانشنيديد؟» معلوم شد كه كودكى در چند قدمى محل نمازگزاران‏گريه مى‏كرده، و كسى نبود كه او را آرام كند، صداى گريه او دل‏مهربان پيامبر (ص) را به درد آورد، از اين رو نماز را با شتاب‏تمام كرد، تا كودك را از آن وضع بيرون آورده، و نوازش نمايد. 5- عبد الله بن سلام از يهوديان عصر پيامبر (ص) بود، عواملى ازجمله جاذبه‏هاى اخلاق پيامبر (ص) موجب شد كه اسلام را پذيرفت ورسما در صف مسلمانان قرار گرفت، او دوستى از يهوديان به نام‏«زيد بن شعبه‏» داشت، عبدالله پس از پذيرش اسلام همواره زيدرا به اسلام دعوت مى‏كرد، و عظمت محتواى اسلام را براى او شرح‏مى‏داد بلكه به اسلام گرويده شود، ولى زيد هم چنان بر يهودى‏بودن خود پافشارى مى‏كرد و مسلمان نمى‏شد، عبدالله مى‏گويد: روزى‏به مسجدالنبى رفتم ناگاه ديدم، زيد در صف نماز مسلمانان نشسته‏و مسلمان شده است، بسيار خرسند شدم، نزدش رفتم و پرسيدم «علت‏مسلمان شدنت چه بوده است؟» زيد گفت: تنها در خانه‏ام نشسته‏بودم و كتاب آسمانى تورات را مى‏خواندم، وقتى كه به آياتى كه‏در مورد اوصاف محمد (ص) بود رسيدم، با ژرف‏انديشى آن را خواندم‏و ويژگى هاى محمد (ص) را كه در تورات آمده بود به خاطر سپردم،با خود گفتم بهتر آن است كه نزد محمد (ص) روم و او رابيازمايم، و بنگرم كه آيا او داراى آن ويژگى‏ها كه يكى از آنها«حلم و خويشتن‏دارى‏» بود هست‏يا نه؟ چند روز به محضرش رفتم،و همه حركات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقيق خود قراردادم، همه آن ويژگى‏ها را در وجود او يافتم، با خود گفتم تنهايك ويژگى مانده است، بايد در اين مورد نيز به كند و كاو خودادامه دهم، آن ويژگى حلم و خويشتن‏دارى او بود، چرا كه درتورات خوانده بودم: «حلم محمد (ص) بر خشم او غالب است، جاهلان‏هرچه به او جفا كنند، از او جز حلم و خويشتن‏دارى نبينند.» روزى براى يافتن اين نشانه از وجود آن حضرت، روانه مسجد شدم،ديدم عرب باديه‏نشينى سوار بر شتر به آنجا آمد، وقتى كه‏محمد (ص) را ديد، پياده شد و گفت: «من از ميان فلان قبيله به‏اينجا آمده‏ام، خشكسالى و قحطى باعث‏شده كه همه گرفتار فقر ونادارى شده‏ايم، مردم آن قبيله مسلمان هستند، و آهى در بساطندارند، وضع ناهنجار خود را به شما عرضه مى‏كنند، و اميد آن رادارند كه به آنها احسان كنى.» محمد (ص) به حضرت على (ع)فرمود:آيا از فلان وجوه چيزى نزد تو مانده است؟ حضرت على (ع) گفت: نه،پيامبر (ص) حيران و غمگين شد، همان دم من به محضرش رفتم عرض‏كردم اى رسول خدا! اگر بخواهى با تو خريد و فروش سلف كنم،اكنون فلان مبلغ به تو مى‏دهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدارخرما به من بدهى، آن حضرت پيشنهاد مرا پذيرفت، و معامله راانجام داد، پول را از من گرفت و به آن عرب باديه‏نشين داد، من‏هم چنان در انتظار بودم تا اين كه هفت روز به فصل چيدن خرمامانده بود، در اين ايام روزى به صحرا رفتم، در آنجا محمد (ص)را ديدم كه در مراسم تشييع جنازه شخصى حركت مى‏كرد، سپس درسايه درختى نشست و هر كدام از يارانش در گوشه‏اى نشستند، من‏گستاخانه نزد آن حضرت رفتم، و گريبانش را گرفتم و گفتم:«اى پسر ابو طالب! من شما را خوب مى‏شناسم كه مال مردم رامى‏گيريد و در بازگرداندن آن كوتاهى و سستى مى‏كنيد، آيا مى‏دانى‏كه چند روزى به آخر مدت مهلت‏بيشتر نمانده است؟» من با كمال‏بى‏پروايى اين گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار كردم (با اين كه‏چند روزى به آخر مدت مهلت‏باقى مانده بود) ناگاه از پشت‏سر آن‏حضرت، صداى خشنى شنيدم، عمر بن خطاب را ديدم كه شمشيرش را ازنيام بركشيده ، به من رو كرد و گفت: «اى سگ! دور باش.» عمرخواست‏با شمشير به من حمله كند، محمد (ص) از او جلوگيرى كرد وفرمود:«نيازى به اين گونه پرخاش‏گرى نيست، بايد او (زيد) را به حلم‏و حوصله سفارش كرد، آن گاه به عمر فرمود: «برو از فلان خرمافلان مقدار به زيد بده.» عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد،به علاوه بيست پيمانه ديگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: اين زيادى چيست؟ گفت: چه كنم حلم محمد (ص) موجب آن شده است، چون تو از نهيب وفرياد خشن من آزرده شدى، محمد (ص) به من دستور داد اين زيادى‏را به تو دهم، تا از تو دلجويى شود، و خوشنودى تو به دست آيد. هنگامى كه آن اخلاق نيك و حلم عظيم محمد (ص) را ديدم مجذوب اسلام‏و اخلاق زيباى محمد (ص) شدم، و گواهى به يكتايى خدا، و رسالت‏محمد (ص) دادم و در صف مسلمانان درآمدم.

سیره پیامبر (ص) 5

 

صورت و سيرت پيامبر صلى اللّه عليه و اله با همنشينان به روايت حسنين عليهماالسلام


(مرحوم فيض مى گويد:) اين بخش را ما افزوديمدر (( مكارم الاخلاق ع((از كتاب محمّد بن ابراهيم بن اسحاق طالقانى به نقل از حسن بن على عليه السلام آمده است كه فرمود: از دايى خود هند بن ابى هاله تميمى  كه مردى آگاه به اوصاف بود، از سيماى پيامبر صلى اللّه عليه و اله پرسيدم و من مشتاق بودم كه مقدارى از آن را برايم توصيف كند تا دلبستگى پيدا كنم . او گفت : رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بسى بزرگ و در خور تعظيم بود، چهره اش چون ماه شب چهارده مى درخشيد. بلندتر از ميان بالا و كوتاهتر از دراز قامت ، سر بزرگ ، موها صاف ؛ هرگاه گيسوان آن حضرت تارتار مى شد بهم مى پيوست ، اگر نه ، وقتى كه تمام موها را رها مى كرد از نرمه گوشهايش تجاوز نمى كرد. رنگ چهره صاف ، پيشانى پهن ، ابروان باريك ، پرپشت ، بدون پيوستگى بلكه در ميان ابروانش رگى بود كه حالت خشم آن را به حركت در مى آورد، وسط استخوان بينى اش برجستگى داشت ، نورى بر آن مستولى بود كه هر كس ‍ دقت نمى كرد آن را برآمدگى روى بينى مى پنداشت . محاسنش پرپشت ، گونه ها هموار، چشمها سياه ، فراخ دهان ، دندانها سفيد و گشاده ، باريكه اى از مو از وسط سينه تا شكم داشت ، گويى گردنش همچون تصويرى آراسته به رنگ سرخ بود كه در ظرف نقره صاف منعكس گردد. با اندامى معتدل ، تنومند منسجم ، با شكم و سينه اى هموار، ستبر سينه ، ميان شانه ها با فاصله زياد، دست و پا قوى و نورانى ترين فرد بود گودى گلو تا سر نافش به باريكه مويى مربوط مى شد كه همچون خطى كشيده شده بود، دو سوى سينه و شكمش جز آن مو چيزى نداشت ، دو ساق دست و دو شانه و بالاى سينه اش موى بيشتر داشت ، مچهاى دست بلند، كف دست گشاده ، استخوان جمجمه از دو طرف كشيده ، دو دست و دو پا ستبر، ميانه اندام بود، وسط كف پايش به زمين نمى رسيد، اول و آخر پاها برابر، بگونه اى كه آب روى آنها نمى ماند، در وقت حركت از جا كنده مى شد، بى شتاب گام بر مى داشت و به آرامى راه مى رفت ، به گونه اى كه گويى در سرازيرى حركت مى كند و هرگاه به سمتى رو مى كرد با تمام بدن رو مى آورد، چشم به سمت پايين ؛ نگاهش بيش از آن كه به سمت آسمان باشد به سوى زمين بود، تمام نگاههايش ملاحظه بود. اصحاب را در راه رفتن جلو مى انداخت و هر كه را مى ديد در سلام به او پيشى مى گرفت .امام مجتبى عليه السلام مى فرمايد: به دايى خود گفتم : سخن گفتنش را برايم تعريف كن . گفت : رسول خدا صلى اللّه عليه و اله همواره غمين بود و دايم در انديشه ؛ آسودگى نداشت .تا ضرورت نداشت سخن نمى گفت ، سكوتش طولانى بود و با فصاحت سخن را آغاز مى كرد و به پايان مى رساند و سخن جامع كم لفظ و پر معنى ، بدون زياد و كم مى گفت ، نرمخو بود، تندخويى نمى كرد به ديگران بى اعتنا نبود. نعمت را هر چند اندك بود، بزرگ مى شمرد، هيچ نعمتى را نكوهش ‍ نمى كرد و از طعم غذا بد نمى گفت و يا آن را ستايش نمى كرد، دنيا و آنچه مربوط به دنيا بود او را خشمناك نمى ساخت ولى اگر به حريم حق تجاوز مى شد كسى را نمى شناخت  و چيزى جلوى خشمش را نمى گرفت تا انتقام آن را مى گرفت . نه براى خودش خشمگين مى شد و نه براى خود انتقام مى گرفت و اگر مى خواست اشاره كند، با تمام دست اشاره مى فرمود و هرگاه تعجب مى كرد دگرگون مى شد و هرگاه سخن مى گفت به خود اشاره مى كرد و كف دست راستش را به داخل شست چپش مى زد و چون خشم مى گرفت رو بر مى گرداند و اظهار نفرت مى كرد و در وقت خوشحالى به پايين نگاه مى كرد. همه خنده هايش لبخند بود، و نرم و سرد مى شد مانند قطرات بارانى كه از ابر مى چكد.
امام حسن عليه السلام مى گويد: من مدتى اين مطلب را به حسين عليه السلام نگفتم ، بعد كه گفتم ، معلوم شد او جلوتر از من آنچه را كه من از هند بن ابى هاله پرسيده ام ، پرسيده است و راجع به ورود و خروج و از كيفيت مجلس و شكل و شمايل آن حضرت آنچه لازم ديده از پدرم پرسيده و چيزى را فروگذار نكرده است .امام حسين عليه السلام مى گويد: از پدرم راجع به ورود پيامبر صلى اللّه عليه و اله پرسيدم ، فرمود: ورودش به منزل خود برايش مجاز بود و وقتى كه وارد مى شد ساعتهايى را كه در منزل بود سه قسمت مى كرد: يك قسمت براى خداى تعالى و يك قسمت براى خانواده و يك قسمت براى خودش ، سپس قسمت خود را بين خود و مردم تقسيم مى كرد و بر توده مردم و خواص مى رسيد (و چيزى را از ايشان مضايقه نمى كرد) روش آن حضرت در بخش مربوط به امت آن بود كه دستور مى داد براى صاحبان فضيلت رجحان قائل شوند و آنان را به قدر فضيلت دينيشان بهره مند سازند. بعضى از آنان يك حاجت و بعضى دو، و برخى چندين حاجت داشتند، آن حضرت به آنها مى پرداخت و از طريق سؤ ال و جواب و خبر دادن از پاداش ‍ عملشان آنان را بدانچه بيشتر به صلاح ايشان و صلاح امت بود مشغول مى ساخت و مى فرمود: ((حاضران به غايبان برسانند، شما حاجت كسى را كه نمى تواند حاجتش را ابلاغ كند، به من برسانيد زيرا هر كه حاجت كسى را كه قادر بر ابلاغ حاجت خود به حاكم نيست ، به او برساند خداوند او را در روز قيامت ثابت قدم بدارد)) در حضور پيامبر صلى اللّه عليه و اله چيزى جز اين ها گفته نمى شد. و از كسى جز آن پذيرفته نبود. گروه هاى پيشقراول قبيله ها وارد مى شدند و از حلاوت علوم و معارف در محضر پيامبر صلى اللّه عليه و اله برخوردار مى شدند و با كسب بصيرت هدايت به راه خبر پراكنده مى شدند و بيرون مى رفتند. امام حسين عليه السلام مى فرمايد: از پدرم درباره بيرون رفتن پيامبر صلى اللّه عليه و اله از منزل ، پرسيدم و اينكه در بيرون از منزل چه مى كرد؟ فرمود: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله جز به گفتن سخنى كه به او مربوط بود، زبان نمى گشود. با مردم انس داشت و از مردم جدا نبود - به عبارت ديگر از مردم دورى نمى كرد - بزرگ هر قومى را گرامى مى داشت او را به سرپرستى ايشان مى گمارد. مردم را از آشوب بر حذر مى داشت و بدون اين كه كسى را از خوشرويى و خوشخوئى اش محروم سازد حريم حرمت خويش را نگه مى داشت ، از اصحابش دلجويى مى كرد و از خود مردم آنچه را كه در بين آنها بود مى پرسيد، در نتيجه خوب را تحسين و تقويت و بد را نكوهش ‍ مى كرد و حقير مى شمرد. كارش بر اساس اعتدال بود نه زياد و نه كم . از ترس ‍ اين كه مبادا آنها غفلت ورزند و يا افسرده شوند، خود غفلت نمى ورزيد. براى هر حالتى ، آمادگى خاصى داشت ، از حق كوتاه نمى آمد و تجاوز هم نمى كرد. هر كه از مردم جانشين او مى شد، بهترين مردمان بود. برترين مردم در نزد آن حضرت كسى بود كه خيرخواه همگان باشد و ارجمندتر از همه در نزد او كسى بود كه بهتر با مردم مواسات و با ايشان هميارى كند.امام حسين عليه السلام مى فرمايد: از پدرم راجع به نشست آن حضرت پرسيدم . فرمود: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله نمى نشست و از جا بر نمى خاست مگر به ياد خداى تعالى . در چند جا سكنا نمى گرفت و از ساكن شدن در چند جا نهى مى كرد و هر گاه به انجمنى مى رسيد هر جاى مجلس ‍ كه بود مى نشست و به اين عمل ديگران را امر، مى فرمود. به هر يك از همنشينان بهره اش را مى داد (به طورى كه ) همنشينش تصور نمى كرد كه كسى به نزد پيامبر گرامى تر از اوست . هر كه با آن حضرت همنشين يا در مورد حاجتى هم سنخ مى شد، با او درنگ مى كرد تا آن شخص انصراف پيدا كند، و هر كه حاجتى از آن حضرت داشت دست رد به سينه اش نمى زد يا حاجتش را برآورده مى ساخت و يا با سخنى ملايم او را پاسخ مى داد با همه مردم با روى گشاده و حسن خلق برخورد داشت و براى همگان پدرى بود كه همگى در نزد آن حضرت از حقى مساوى برخوردار بودند. در مجلسش مجلس بردبارى ، حيا، صبر و امانت بود، در محضر آن حضرت كسى صدايش را بلند نمى كرد، به كسى بى حرمتى نمى شد و لغزشهاى كسى آشكارا گفته نمى شد. همگى در برابر هم به عدالت رفتار مى كردند و امتيازشان به تقوا بود. نسبت به هم فروتن بودند، بزرگسال را تعظيم مى كردند و خردسال را مورد شفقت قرار مى دادند، حاجتمند را بر خود ترجيح مى دادند، غريب را حمايت مى كردند، - به قولى : در ميان مى گرفتند.حضرتش نه از كسى بد مى گفت و نه از كسى عيبجويى مى كرد و هرگز در صدد كشف راز كسى بر نمى آمد. جز در موردى كه اميد ثواب مى رفت سخن نمى گفت ، وقتى كه سخن مى گفت همنشينانش سكوت مى كردند، گويى پرنده روى سرشان نشسته است و چون ساكت مى شد آنها سخن مى گفتند و در خدمت آن حضرت مشاجره نمى كردند، هركه صحبت مى كرد گوش مى دادند تا حرفش تمام مى شد، سخن همه ايشان در نزد آن حضرت سخن نخستين فرد آنها بود، پيامبر صلى اللّه عليه و اله به خاطر آنچه آنها مى خنديدند، مى خنديد و از آنچه در شگفت مى شدند در شگفت مى شد در برابر تندى گفتار و درخواست شخص ناشناس بقدرى صبر مى كرد، كه اصحاب او را جذب مى كردند. مى فرمود: هرگاه نيازمندى را ديديد كه در پى حاجتى است به او كمك كنيد، ثناى كسى را نمى پذيرفت مگر آنكه ثناگو، مسلمان واقعى بود. سخن كسى را قطع نمى كرد تا پايان يابد يا گوينده از جا بلند شود.
امام حسين عليه السلام مى فرمايد: عرض كردم : سكوت پيامبر صلى اللّه عليه و اله چگونه بود؟ فرمود: سكوت رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بر اساس چهار چيز بود: بردبارى ، هشدار، سنجش و تفكر، اما سنجيدن و اندازه گيرى آن حضرت در نگريستن و گوش دادن به سخن همه مردم يكسان بود و اما تفكرش در اين بود كه چه مى ماند و چه از بين مى رود. و حلم و صبر در آن حضرت جمع بود از اين رو هيچ چيز او را خشمناك و ناراحت نمى كرد و هشدار آن حضرت به چهار چيز بود: هشدار به كار نيك تا از آن پيروى كنند و ترك كار بد تا از آن خوددارى كنند و كوشش براى نظرى كه باعث صلاح امتش باشد و اقدام به آنچه براى آنان جامع خير دنيا و آخرت است .در (( مكارم الاخلاق )) از امام صادق عليه السلام است كه فرمود: ((من نمى پسندم كه كسى از دنيا برود، و خصلتى از خصلتهاى رسول خدا صلى اللّه عليه و اله باقى بماند كه او انجام نداده باشد.))

 

گوشه‏اى ازاخلاق عظيم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم


پيامبر را نمى‏توان با الفاظ و سخنان ناقص انسانهاى ناقص‏توصيف و تعريف كرد. او هرگز در اين واژه‏ها نمى‏گنجد و فراتر از آن است. انسان‏كاملى كه تمام افلاك و موجودات را خدا به خاطر او آفريد واگر او نبود، هيچ چيز نبود. «لولاك لما خلقت الافلاك‏» و الاانسانى كه تا قاب قوسين او ادنى بالا رفت و به جايى رسيد كه‏جبرئيل آن ملك مقرب و واسطه وحى الهى به آنجا هرگز نرسد وبا صراحت‏به او عرض كرد: اگر يك مو بالاتر روم به نور تجلى‏بسوزد پرم. ولى رسول الله رفت و به جايى رفت كه نه در خرد آيدو نه بر ورق نگاشته شود و نه حتى در وهم وخيال! اوست كسى كه‏خدايش درباره‏اش فرمود: «و انك لعلى خلق عظيم‏» پس مابه جاى‏اينكه حرفى بزنيم كه نه آغازش و نه انجامش ما را به جايى‏مى‏رساند چرا كه جز آفريده‏اش و برادرش كسى او را نخواهد شناخت‏«يا على ما عرف الله الا انا و انت و ما عرفنى الا الله وانت و ما عرفك الا الله و انا» پس روا است كه لب فرو بنديم وسخن كمتر گوئيم. بيائيم در اين سخن ربانى كه پيامبر را داراى منشى سترگ واخلاقى عظيم معرفى مى‏كند بيانديشيم و از زبان روايت نمى از اين‏اقيانوس پرفيض برگيريم، شايد برخى عزيزان به كار بندند و ازرسول الله الگوى زندگى بگيرند كه قرآن فرمود: «و لكم فى رسول‏الله اسوه حسنه‏» . جمله‏هايى كوتاه در منش و روش زندگى حضرت بيان مى‏شود كه هم‏بركت است و پر مايه بركتى است و هم برنامه به زيستى وخداپسندانه:
1 آن قدر حضرت متواضع و فروتن بود كه متن روايت او را«خاضع الطرف‏» مى‏نامد يعنى به زمين نگاه مى‏كرد و سر را كمتربالا مى‏برد، اين چنين با وقار و متين... با ادب و فروتن. چنان‏در برابر خالقش خاضع و خاشع بود كه بيشتر سرفرود مى‏آورد و كمترسر را بلند مى‏كرد چه پيوسته خدا را حاضر و ناظر مى‏ديد و لحظه‏اى‏بلكه كمتر از لحظه‏اى هم از ياد و ذكر خدا غافل نبود.
2 يكى ديگر از نشانه‏هاى بارز تواضع و خوى نيكويش اين بود كه‏به هر كه مى‏رسيد، پيشقدم در سلام كردن بر او بود، سلام كه خودتحيت اسلامى است و پيامبر آن را به ما ياد داده، خود نيز بيش ازهمه و پيش از همه به آن عمل مى‏كرد و قبل از آنكه ديگرى بر اوسلام كند، او خود سلام مى‏كرد. هرگز پيامبر ملاحظه نمى‏كرد كه آن‏فرد بزرگ است‏يا كوچك، دانشمند است‏يا بى‏سواد، ثروتمند است‏يافقير. آرى حضرت آنقدر عظمت داشت كه بر همه افراد بدون ملاحظه‏هاى‏ايسمى، شغلى، خطى، مسئوليتى، مالى و... سلام مى‏كرد و او بااينكه بزرگترين از هر نظر بود بر كوچكترين انسانها از هرنظر سلام مى‏كرد و بيشتربراى اينكه ما را به اين سنت‏حسنه‏تشويق كند مى‏فرمود: سلام را نود و نه حسنه است و جوابش يك حسنه.
3 پيامبر هرگز بدون جهت‏سخن نمى‏گفت، و اگر سخنى مى‏گفت‏بيشترجنبه موعظه و پند داشت، يا مطلبى را مى‏آموخت و يا به معروف وخيرى امر مى‏كرد و يا از شر و منكرى مردم را باز مى‏داشت، تمام‏سخنانش سودمند و يك كلمه، نه بلكه يك حرف، پوچ و بى‏ارزش نبود،زيرا خوب مى‏دانست كه: «و ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد»وانگهى پيامبر اسوه است و الگو و اوست انسان كامل. پيامبر كسى‏است كه نخستين آفريده پروردگار، نور مباركش است: «اول ما خلق‏الله نورى‏» پس، از اين نور كامل چيزى تراوش نمى‏كند جز نور، وهرچه مى‏گويد گفته خدا است «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى‏يوحى‏» .
4 و پيامبر هرگز از ذكر خدا غافل نمى‏شد. در روايت است: «ولايجلس و لايقوم الا على ذكر» او نمى‏نشست و برنمى‏خاست جز با ذكرو ياد خدا. پيامبر در هر آن قرين و همنشين ذكر خدا بود چه برزبان آورد و چه در دل گويد. او خود ذكر خدا را كفاره مجلس‏مى‏دانست و اعلام مى‏داشت كه اگر در مجلسى ياد خدا نباشد يا ذكرى‏از اهل بيت كه آن نيز ياد خدا است، پس آن مجلس بر اهلش وزر ووبال است و نحس است و شوم. و اگر حضرت مى‏خنديد از تبسم تجاوزنمى‏كرد «جل ضحكه التبسم‏» زيرا قهقهه و خنده با صدا با شئون‏انسان مودب منافات دارد چه رسد به انسان كامل و چه رسد به اشرف‏مخلوقات.
5 يكى ديگر از موارد تواضع و فروتنى حضرت اين بود كه هر وقت‏وارد مجلس مى‏شد، هر جا كه جاى خالى بود مى‏نشست، مانند ماخودخواهان يا نادانان نبود كه دنبال صدر مجلس هستيم، و خيال‏مى‏كنيم كه بايد بالا و بالاتر نشست. اصلا آن جا كه انسان والامى‏نشيند والا است نه آنكه انسان والا بايد در جاى والا نشيند.
عزيزانم! قطعا اين از تواضع است كه انسان در جايى كه خالى‏است‏بنشيند و هرگز منتظر نباشد كه ديگران در برابرش قد علم‏كنند و برخيزند تا آن جناب را در صدر مجلس بنشانند. اين حالت‏بدون ترديد برخاسته از هواى نفس است و تكبر كه بايد زدوده شودو گاهى بلكه بيشتر به خاطر عقده‏هاى درونى و محروميت‏هاى ديرينه‏است كه شخص مى‏خواهد از اين راه خودى را نشان دهد!!
6 پيامبر آرام و آهسته سخن مى‏گفت و هيچ گاه فرياد نمى‏زد وصدا را بلند نمى‏كرد. و مجلس آن حضرت نيز از چنان آرامشى‏برخوردار بود كه عين ادب و تواضع است و كسى در مجلس پيامبربلند سخن نمى‏گفت «و اغضض من صوتك‏» و دستور هم همين بود كه‏كسى صدايش را بالاتر از صداى رسول الله نكند «لاترفعوا اصواتكم‏فوق صوت النبى‏» و چون خود حضرت آهسته و آرام سخن مى‏گفت لذامجلسش بسيار آرام و باوقار بود كه حتى صداى به هم زدن بال‏پرنده به گوش مى‏رسيد.
7 «لايقطع على احد كلامه‏» هرگز سخن كسى را قطع نمى‏كرد و تاشخصى مشغول سخن گفتن بود، به او خوب گوش مى‏داد و پس از تمام‏شدن سخنش آرام پاسخش را مى‏گفت. و چنان اصحابش را تربيت كرده‏بود كه هرگاه لب مباركش به سخن وا مى‏شد، تمام حاضران ساكت‏مى‏شده و سراپا گوش مى‏شدند «كان على رووسهم الطير» و هرگاه‏سخن حضرت تمام مى‏شد بدون آنكه سخنانشان با هم تزاحم كند، با هريك به نوبت‏حرف مى‏زد.
8 نكته ديگرى كه بسيار جالب و ارزنده است و بايد مدنظر قرارگيرد اين است كه حضرت در هنگام سخن گفتن، به افراد يكسان نگاه‏مى‏كرد «و كان يساوى فى النظر والاستماع للناس‏» و بايدسخنگويان محترم اين مطلب را دقت كنند كه يكسان و مساوى درحال حرف زدن به اين طرف و آن طرف نگاه كنند زيرا اين نكته‏ظريف اخلاقى است كه در نگريستن به افراد(هنگام صحبت كردن)انسان‏فرق بين اين و آن نگذارد و همه را به يك ديد بنگرد كه‏اميدواريم در موارد ديگر نيز اين تساوى و يكسان‏نگرى حفظشود.راستى چه زيبا است تربيت رسول الله! بنابراين، هر كه‏بخواهد بيشتر به پيامبر نزديك گردد، بايد رفتار و اخلاقش را باآن حضرت نزديكتر كند.
9 «و كان يجالس الفقراء و يواكل المساكين‏» او نه تنها بامالداران و دارايان مجالست مى‏كرد بلكه با فقرا و مستمندان نيزهمنشين بود. بلكه قطعا حضرت از نشستن با فقرا بيشتر لذت مى‏بردو اگر با ثروتمندان مى‏نشست‏به خاطر هدايت كردن آنان بود نه چيزديگر.
10 هرگاه پيامبر مى‏خواست‏به مجلس وارد شود و با مردم‏برخورد كند، خود را طبق موازين اسلامى آرايش مى‏داد يعنى درآينه مى‏نگريست و موهاى خود را شانه مى‏زد و چنين در روايت آمده‏است «و كان ينظر فى المرآه و يتمشط‏» و نه تنها حضرت لباس‏تميز و مرتب مى‏پوشيد و محاسن مبارك را شانه مى‏زد بلكه پيوسته‏بوى خوش عطر از حضرت از مسافتى دور استشمام مى‏شد. بگذريم‏كه خود حضرت خوشبو بود و بوى خوشش دوست و دشمن را جذب مى‏كرد،كه همواره از عطر نيز استفاده مى‏نمود. راوى مى‏گويد: قبل ازآنكه حضرت به مسجد وارد شود، ما خبردار مى‏شديم زيرا بوى عطرش‏از مسافتى به مشاممان مى‏خورد و متوجه ورود حضرت مى‏شديم. خودحضرت نيز مى‏فرمايد: «ان الله يحب من عبده اذا خرج الى اخوانه‏ان يتهيا لهم و يتجمل‏» خداوند دوست دارد كه بنده‏اش هرگاه‏مى‏خواهد با برادرانش ملاقات كند، خود را آماده كند و براى آنهاآرايش نمايد. اسلام دستور آراستن داده است نه مانند برخى ساده لوحان كه باموهاى ژوليده و لباس نامرتب مى‏آيند و خيال مى‏كنند اين از زهداست. نه! اين از زهد اسلامى كاملا به دور است. زهد اين است كه به‏دنيا و ملذاتش دل نبنديم نه اينكه صوفى منشانه زندگى كنيم وژوليده سيما در ميان مردم حاضر شويم!
11 پيامبر اگر سواره بود هرگز نمى‏پذيرفت كه شخصى همراه وهمگام او پياده راه رود. از او مى‏خواست كه بر مركبش در كنارش‏سوار شود و اگر قبول نمى‏كرد يا امكان نداشت، به او مى‏فرمود: از من جلوتر برو تا من در پس تو آيم و به تو برسم. اين چه عظمت‏و بزرگوارى است انسان‏ها را سرگردان مى‏كندو به حيرت وامى‏دارد.
12 اگر سه روز مى‏گذشت و دوستش يا برادر دينى‏اش را نمى‏ديد ازاو سؤال مى‏كرد، پس اگر به مسافرت رفته بود برايش دعا مى‏كردواگر در شهر بود حتما از احوالش تفقد مى‏نمود و به زيارتش مى‏رفت‏واگر بيمار بود به عيادتش مى‏شتافت.
13 پيامبر آنقدر مهمان نواز بود و مهمانش را احترام و تقديرمى‏كرد كه هرگاه كسى بر او وارد مى‏شد، حضرت متكا و مسند خود رابه او مى‏داد و اگر نمى‏پذيرفت آنقدر اصرار مى‏كرد تا قبول كند.
14 حضرت ضمن اينكه بسيار هيبت داشت، براى اينكه حاضرين ازديدارش هراس نكنند و ديدارش آنان را نرنجاند، گاهى شوخى مى‏كردو لطيفه‏اى در حد ميزان شرعى مى‏گفت كه هيبتش حاضران را به‏وحشت نياندازد و جرات سخن گفتن را از آنان سلب نكند. بويژه‏اگر مى‏يافت كه يكى از يارانش ناراحت و غمگين است‏با او شوخى‏مى‏كرد تا غمش را بزدايد. و اصلا پيامبر آن گونه با افراد سخن‏مى‏گفت كه مناسب با وضعيت علمى و حالت روانى آنان بود. در روايت‏آمده است: «و كان يخاطب جلساءه بما يناسب‏» و به اندازه عقل ودركشان با آنان سخن مى‏گفت و مى‏فرمود: «ما پيامبران ماموريت‏داريم كه با مردم به اندازه عقولشان سخن بگوئيم‏» .
15 مى‏فرمود: «اكرم اخلاق النبيين و الصديقين البشاشه اذاتراووا و المصافحه اذا تلاقوا» برترين اخلاق پيامبران ورادمردان خوشروئى است هنگامى كه به هم مى‏رسند و مصافحه و دست‏دادن به يكديگر است هنگامى كه با هم ملاقات مى‏كنند و لذا هر وقت‏پيامبر مسلمانى را مى‏ديد فورا با او مصافحه مى‏كرد وبه او دست‏مى‏داد و بر اين امر بسيار تاكيد مى‏نمود. در روايت است كه‏هرگاه دو مؤمن به هم مى‏رسند و مصافحه كنند گناهانشان مى‏ريزدمانند برگ درختان(در فصل خزان).


سیره پیامبر (ص) 5

 

سخن و خنده پيامبر صلى اللّه عليه و اله


از همه مردم گشاده زبان تر  و شيرين سخن تر بود و خود مى فرمود: ((من فصيحترين عربم و اهل بهشت به زبان محمّد صلى اللّه عليه و اله سخن مى گويند.)) آن حضرت كم حرف و نرم گفتار بود و در وقت گفتن سخن بيهوده نمى گفت و سخنش مانند جواهر به رشته كشيده بود. عايشه مى گويد: مانند حرف زدن شما تند حرف نمى زد، سخنش آرام و منظم بود در حالى كه شما پراكنده سخن مى گوييد.گويند: سخن پيامبر صلى اللّه عليه و اله از سخن همه مردم موجزتر بود و جبرئيل سخن موجز بر او نازل مى كرد و هر چه مى خواست در كلام موجز جمع مى كرد و به كلمات جامع تكلم مى فرمود: نه زياد و نه كم ، سخنانى در پى هم و مرتبط. بين دو جمله توقفى داشت تا شنونده بفهمد و درك كند و صدايش رسا و از همه مردم خوش نواتر بود. بيشتر سكوت مى كرد و جز به هنگام نياز سخن نمى گفت . حرف ناروا نمى زد و در وقت خشم و خشنودى جز سخن دل بر زبان نمى آورد. و از كسى كه سخن ناپسند مى گفت ، روى بر مى گرداند. اگر مطلب ناپسندى را ناگزير بود كه بگويد، آن را در قالب كنايه مى فرمود. و چون ساكت مى شد همنشينانش سخن مى گفتند و كسى در خدمت آن حضرت مشاجره نمى كرد  و از روى حقيقت و خيرخواهى نصيحت مى فرمود،  و مى گفت : ((قسمتى از قرآن را با قسمت ديگر مخلوط نكنيد؛ زيرا قرآن به چند گونه نازل شده است .)) پيامبر صلى اللّه عليه و اله به روى اصحابش بيش از همه تبسم داشت و مى خنديد و به گفته آنان به ديده اصحاب مى نگريست و با آنها معاشرت داشت و چه بسيار اتفاق مى افتاد كه آنقدر مى خنديد تا دندانهاى آسيايش ديده مى شد. ولى خنده اصحاب در خدمت ايشان به پيروى از آن حضرت و براى احترام او، تبسم بود. گويند: روزى مردم بيابان نشينى خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و اله رسيد در حالى كه آن حضرت برآشفته بود و به يارانش اعتراض مى كرد. آن مرد خواست چيزى بپرسد. اصحاب گفتند: اى مرد، چيزى نگو كه ما او را دگرگون مى بينيم ، گفت : مرا واگذاريد به خدايى كه او را به حق پيامبر قرار داده است ، من تا او لبخند نزند دست بر نمى دارم . آنگاه عرض كرد: يا رسول اللّه ! شنيده ام كه دجال در حالى كه مردم از گرسنگى مرده اند براى آنها آبگوشت مى آورد. پدر و مادرم فدايت ، آيا شما صلاح مى دانيد من از آبگوشت او به دليل حفظ آبرو و پاكى پرهيز كنم تا از لاغرى بميرم يا از آن بخورم تا فربه شوم ؛ آنگاه به خدا ايمان آورم و او را انكار كنم ؟ مى گويند: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله به قدرى خنديد كه دندانهاى آسيايش ‍ نمايان شد. سپس فرمود: نه ، خداوند با آنچه مؤ منان را بى نياز مى سازد تو را نيز بى نياز مى كند. گويند: پيامبر صلى اللّه عليه و اله از همه مردم لبخندش بيشتر و خوشخوتر بود مگر آيه قرآنى نازل مى شد و به ياد قيامت مى افتاد و يا مشغول موعظه مى شد. و چون مسرور و خشنود بود، از همه مردم خشنودتر بود و اگر موعظه مى كرد به حقيقت موعظه مى كرد و جز براى خدا خشمگين نمى شد،  و در اين حال چيزى جلوى خشم او را نمى گرفت . و در تمام كارهايش همين طور بود. و هرگاه مشكلى پيش مى آمد حل آن را به خدا واگذار مى كرد، و از نيرو و توان خود تبرى و از خداوند هدايت مى طلبيد و مى گفت : (( اللهم ارنى الحق حقا فاتبعه و اءرنى منكرا و ارزقنى اجتنابه و اءعذنى من اءن يشتبه على فاتبع هواى بغير هدى منك و اجعل هواى تبعا لطاعتك ، و خذ رضا نفسك من نفسى فى عافية و اهدنى لما اختلف فيه من الحق باذنك انك تهدى (من تشاء) الى صراط مستقيم . ))

سيما و شمايل پيامبر صلى اللّه عليه و اله


از جمله اوصاف پيامبر صلى اللّه عليه و اله اين بود كه قامتش نه زياد بلند بود و نه كوتاه بلكه چون تنها راه مى رفت ، ميان بالا به نظر مى آمد. با وجود اين ، ممكن نبود يك فرد نسبتا بلند قامت با آن حضرت راه برود مگر اين كه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله برازنده تر از او به نظر مى رسيد و چه بسا دو مرد بلند قامت دو طرفش بودند ولى باز هم از آنها برجسته تر مى نمود و چون از او جدا مى شدند، آنها بلند قامت مى نمودند، و آن حضرت ميان بالا، آن حضرت مى فرمود: همه نيكى در بلند بالايى قرار گرفته است .
اما رنگ چهره آن حضرت ، بسيار دلپذير بود، نه گندم گون و نه خيلى سفيد و روشن ، بلكه سفيدى يكدستى بود كه به زردى ، سرخى و رنگهاى ديگر آميخته نبود. عموى پيامبر صلى اللّه عليه و اله ابوطالب او را ستوده ، مى گويد:(( و ابيض يستسقى الغمام بوجهه ثمال اليتامى عصمة للا رامل )) برخى كه آن حضرت را توصيف كرده اند، رنگ پوست حضرتش را آميخته به سرخى ذكر كرده ، گويند: آنچه از صورت آن بزرگوار آشكار و در معرض ‍ آفتاب و باد بود، به رنگ سرخ آميخته بود، و آنچه از بدن شريفش زير لباس ‍ بود به رنگ روشن خالص و بدون سرخى بود.قطرات عرق در چهره آن حضرت همانند دانه هاى مرواريد و خوشبوتر از مشك بود. اما موى پيامبر صلى اللّه عليه و اله ، موهاى نيكو صافى داشت ، نه زياد نرم و نه زياد پيچ در پيچ ،  چنان بود كه وقتى شانه مى كرد، گويى راه هاى شنى است . بعضى گفته اند: موهايش تا شانه ها مى رسيد اما بيشتر روايات بر آنند كه تا نرمه گوشش مى رسيد و گاه موها را چهار رشته مى كرد كه هر گوشش را ميان دو رشته قرار مى داد و گاه موهايش را روى گوشها قرار مى داد، پايين موها مى درخشيد و موهاى سفيد سر و ريشش هفده مو بو و چيزى بر آن افزون نگشت . از همه كس خوش صورت و نورانى تر بود، هيچ وصف كننده اى او را توصيف نمى كرد مگر اين كه به ماه شب چهارده تشبيه مى كرد،  خشنودى و خشمش به دليل درخشندگى سيمايش در چهره نمودار بود. پيامبر صلى اللّه عليه و اله پيشانى گشاده اى داشت . ابروانش ‍ باريك و پرپشت بود،  ميان دو ابرويش باز و چنان بود كه گويى ، نقره خالص است و چشمانش فراخ و سيه فام بود و در چشمانش رنگى آميخته به سرخى بود و مژگان بلندى داشت كه از فزونى نزديك بود به هم بپيوندند،  استوار بنى  و گشاده دندان بود، به طورى كه به هنگام خنديدن همچون برق در وقت درخشندگى مى درخشيدند و لبهايش از همه بندگان خدا نيكوتر و انتهاى دهانش از همه لطيف تر بودو برآمدگى گونه هايش كوتاه و نرم و هموار بود، نه صورتش دراز و نه گرد كم گوشت ،  و محاسنش كوتاه و پرپشت بود. محاسن را به حال خود مى گذاشت و شارب را مى گرفت . گردنش از همه بندگان خدا بهتر بود، نه دراز و نه كوتاه ، آنچه از گردن وى در برابر آفتاب و باد پيدا بود، گويى گلابپاش نقره اى است كه مايع نوشيدنى درون آن به رنگ طلا باشد در سفيدى چون نفره و در سرخى چون طلا مى درخشيد. فراخ سينه بود، گوشتهاى پيكر مباركش به روى هم چين نخورده بود بلكه چون آينه صاف و چون ماه سفيد بود، باريكه اى از مو، از گودى گلو تا سر نافش همچون تركه اى كشيده بود كه جز آن در سينه و شكمش موى ديگرى نبود. سطح شكمش سه قسمت بود كه شلوار يك قسمت آن را مى پوشاند و دو قسمت ديگر بيرون بود.شانه هاى سترگ و پر مو داشت ، سر استخوانهاى شانه ها، آرنجها و كفلهايش
درشت بود. پشتش پهن و مابين دو كتفش مهر نبوت بود يعنى پشت شانه راستش ‍ برآمدگى سياه مايل به زردى بود كه اطراف آن را موهايى در پى هم همچون يال اسبان پوشانده بود. بازوها و دو ساق دستش ستبر و مچهايش دراز و دستها باز و اندامش معتدل و انگشتانش چون شاخه هايى نقره فام بود، كف دستش نرمتر از ابريشم و چنان بود كه گويى دست عطر فروش است - چه عطر زده باشد يا نه - خوش بو، بوده است هر كه با او مصافحه مى كرد، تمام آن روز بوى آن را استشمام مى كرده دست بر سر كودكى كه مى كشيد، ميان كودكان بوى خوش از سر وى به مشام مى رسيد. اندامهاى پوشيده اش همچون رانها و ساقها، زيبا  و در چاقى ميانه اندام بود، در آخر زندگى تنومند شد ولى عضلات گونه هايش نظير آغاز زندگى محكم بود، بدون آن كه چاقى به او زيانى رسانده باشد.اما راه رفتنش ، چنان راه مى رفت كه گويى از سنگى جدا مى شود و در سرازيرى حركت مى كند، بدون شتابزدگى و آرام راه مى رفت ، نه از روى تكبر. پيامبر مى فرمود: ((من از همه كس بيشتر به حضرت آدم شباهت دارم و پدرم ابراهيم از نظر سيما و خلق و خو، بيش از همه مردم به من شباهت داشت .)) بارها مى فرمود: ((من در نزد خدا ده نام دارم : من محمّد، احمد و آن ماحى هستم كه خداوند به وسيله من كفر را نابود مى كند و من آن عاقبت هستم كه پس از او كسى نيست و من آن (( حاشرم )) كه بندگان خدا با آمدن من (با يكديگر) محشور مى شوند، و منم پيام آور توبه ، پيام آور اخبار غيبى و آن شخص در پى آمده اى كه تمام مردم در پى او بيايند و منم (( قثم )) ابوالبحترى مى گويد: (( قثم )) يعنى كامل و جامع .

 

شجاعت آن حضرت


پيامبر صلى اللّه عليه و اله دليرترين و شجاعترين مردم بود،  على عليه السلام مى گويد: روز جنگ بدر ما به پيامبر صلى اللّه عليه و اله پناه مى برديم در حالى كه او از ما به دشمن نزديكتر بود و در آن روز از همه كسى نيرومندتر بود.و نيز فرمود: هرگاه كار بر ما دشوار مى شد و مردم با دشمن رو به رو مى شدند به رسول خدا صلى اللّه عليه و اله پناه مى برديم و هيچ كس به دشمن نزديكتر از آن حضرت نبود. گويند: پيامبر صلى اللّه عليه و اله كم سخن و كم گفتار بود و هرگاه به مردم دستور پيكار مى داد خود نيز دامن به كمر مى زد. از همه كس دليرتر بود و آن كس شجاع بود كه در جنگ نزديك پيامبر صلى اللّه عليه و اله باشد، چون آن حضرت نزديك دشمن بود. عمران بن حصين مى گويد: هيچ وقت رسول خدا صلى اللّه عليه و اله گروه سربازى را نديد مگر نخستين كسى بود كه حمله مى برد. گفته اند: پيامبر صلى اللّه عليه و اله در حمله تيز رو بود و چون مشركان با او درگير مى شدند از استرش پياده مى شد و مى فرمود:من پيامبرم ، اهل دروغ نيستم من پسر عبدالمطلبم هيچ كس در آن روز استوارتر از او نبود.

 

سیره پیامبر (ص) 4

 

در بيان ادب آموزى خداوند، برگزيده و حبيبش محمّد صلى اللّه عليه و اله را به وسيله قرآن


پيامبر در پيشگاه خداى تعالى بسيار فروتن و متواضع بود و همواره از درگاه حق تعالى درخواست داشت كه او را به آداب نيكو و اخلاق پسنديده بيارايد، از اين رو در دعايش چنين مى گفت :(( ((اللهم حسن خلقى و خلقى )) )) و مى گفت : (( ((اللهم جنبنى منكرات الاخلاق )) )) خداى تعالى نيز دعاى آن حضرت را مستجاب كرد، و در وفاى به وعده اى كه فرموده و گفته است : (( ((ادعونى استجب لكم )) )) قرآن را بر او نازل كرد و بدان وسيله او را ادب آموخت . پس معيار خلق و خوى آن حضرت ، قرآن است .سعد بن هشام مى گويد: بر عايشه وارد شدم و از اخلاق رسول خدا صلى اللّه عليه و اله پرسيدم . گفت : مگر قرآن را نمى خوانى ؟ گفتم : چرا. گفت : خلق رسول خدا صلى اللّه عليه و اله قرآن است . خداوند آن حضرت را به وسيله قرآن ادب آموخت همانند اين آيات :(( خذ العفو و امر بالمعروف و اعرض عن الجاهلين . )) و قول خداى تعالى : (( ان اللّه ياءمر بالعدل و الاحسان ...)) و قول خداى تعالى : (( واصبر و ما صبرك الا باللّه . ))
و قول خداى تعالى : (( واصبر على ما اصابك ان ذلك من عزم الامور. )) و قول خداى تعالى : (( لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور. )) و قول خداى تعالى : (( فاعف عنهم واصفح ان اللّه يحب المحسنين . )) و قول خداى تعالى : ععع و ليعفوا و ليصفحوا اءلا تحبون ان يغفر اللّه لكم ... )) و قول خداى تعالى : (( ادفع بالتى هى احسن فاذالذى بينك و بينه عداوة كانه ولى حميم . )) و به وسيله قول خداى تعالى : (( والكاظمين الغيظ والعافين عن الناس . )) و با اين قول خداى تعالى : (( اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم و لا تجسسوا و لا يغتب بعضكم بعضا. )) و چون روز جنگ احد دندان پيشين پيامبر صلى اللّه عليه و اله شكست و خون بر روى مباركش جارى شد، آن حضرت خونها را پاك مى كرد و مى گفت : ((چگونه چنين جمعيتى رستگار خواهند شد كه چهره پيامبرشان را با خون رنگين كردند در حالى كه وى ايشان را به سوى پروردگارشان دعوت مى كرد؛ پس خداوند اين آيه را براى تاءديب آن حضرت نازل كرد: (( ليس لك من الامر شيى ء... )) ؛ امثال اين تاءديب در قرآن بى حد و حصر آمده است ، و مقصود نخستين از تاءديب و تهذيب ، وجود مقدس آن حضرت است و بعد از او، نور بر همه خلايق مى تابد؛ زيرا او به وسيله قرآن و مردم به وسيله او تاءديب شده اند، از اين رو فرموده است : ((برانگيخته شدم تا مكارم اخلاق را به كمال و تمام برسانم .))آنگاه مردم را به اخلاق نيكو ترغيب فرمود. و چون ما آن مكارم اخلاقى را در بخش رياضت نفس و تهذيب خلق نقل كرديم دوباره تكرار نمى كنيم . سپس هنگامى كه خداوند خلق شريف آن حضرت را كامل ساخت ، او را ثنا گفت و فرمود: (( ((و انك لعلى خلق عظيم )) )) ، به لطف گسترده خداوند سبحان بنگر كه تا چه حد بلند مرتبه و بزرگ نعمت است ، در حالى كه به پيامبرش مرحمت فرموده و به او اخلاق كامل ارزانى داشته است ، او را ثنا گفته گرچه اوست كه پيامبر را به خلق كرديم آراسته اما اين را به او نسبت داده مى گويد: (( ((و انك لعلى خلق عظيم )) )) خداوند خلق را براى رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بيان كرده و سپس ‍ رسول خدا صلى اللّه عليه و اله خلق را چنين بيان مى كند: ((خداوند مكارم اخلاق را دوست دارد و رذايل اخلاقى را دشمن مى دارد.)) از على عليه السلام نقل شده است : ((شگفتا از مرد مسلمانى كه برادر مسلمانش براى حاجتى نزد او مى آيد ولى او خود را شايسته كار خير نمى بيند، در صورتى كه اگر او اميد ثواب ندارد و از عذاب و مجازات نيز نمى هراسد، شايسته است كه به سوى مكارم اخلاق بشتابد، زيرا مكارم اخلاق هدايت كننده به سوى راه نجات است . مردى عرض كرد: آيا شما خود اين سخن را از پيامبر صلى اللّه عليه و اله شنيده اى ؟ فرمود: آرى ، چيزى بهتر از آن را هم شنيده ام : وقتى كه اسيران قبيله طىّ را آوردند، دختركى ميان اسيران بود، عرض كرد: يا محمّد! اگر مصلحت بدانى ، مرا از قيد اسارت آزاد فرما تا مورد ملامت مردم عرب واقع نشوم ؛ زيرا من دختر بزرگ قوم خود هستم ، پدرم از كسانى كه حمايتشان لازم بود، حمايت مى كرد و افراد گرفتار و در بند را آزاد مى ساخت ، گرسنه را سير و به او اطعام مى كرد و با صداى بلند سلام مى نمود و دست حاجتمندى را هرگز رد نمى كرد، من دختر حاتم طايى هستم پيامبر صلى اللّه عليه و اله - پس از شنيدن سخنان او - فرمود: اى دختر! اين صفاتى كه تو گفتى ، صفت مؤ من واقعى است ، اگر پدر تو مسلمان بود هر آينه براى او طلب آمرزش مى كردم ، آنگاه رو به يارانش كرد و فرمود: او را آزاد كنيد كه پدرش مكارم اخلاق را دوست مى داشت و همانا خداى تعالى مكارم اخلاق را دوست مى دارد. پس ابوبردة بن دينار از جا برخاست ، عرض كرد: يا رسول اللّه ، آيا خدا مكارم اخلاق را دوست مى دارد؟ فرمود: به خدايى كه جان من در دست قدرت اوست ، جز افراد خوش خلق ، كسى وارد بهشت نمى شود.)) از آن حضرت است : ((همانا خداى تعالى اسلام را به مكارم اخلاق و اعمال نيك آميخته است )) و از جمله مكارم اخلاق است ، حسن معاشرت ، خوش برخوردى ، نرمخويى ، انجام كار نيك ، اطعام ديگران ، سلام كردن بر همگان ، عيادت بيمار مسلمان - خوب باشد يا بد - تشييع جنازه مسلمان ، حسن جوار با همسايگان - مسلمان باشد يا كافر - بزرگداشت پيرمرد مسلمان ، قبول دعوت به مهمانى و دعا كردن به ميزبان ، گذشت و اصلاح بين مردم ، جود و بخشش ، آغاز به سلام ، فرو خوردن خشم و چشم پوشى از لغزش مرم . دين اسلام ، هرزگى ، بيهوده كارى ، آوازخوانى ، هر نوع نوازندگى و هر نوع تار تنبور و تبهكارى ، دروغ ، غيبت ، بخل ، حرص ، ستمكارى ، نيرنگ ، سخن چينى ، برهم زدن بين مردم ، قطع رحم ، بدخلقى ، خود بزرگ بينى ، فخر فروشى ، و خودبينى ، دست درازى ، چاپلوسى ، كينه و حسد، فال بد،، سركشى ، تجاوز و ظلم را از ميان برده است .انس مى گويد: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله هيچ نصيحت خوبى را فروگذار نكرد مگر آن كه ما را به سوى آن فرا خواند و ما را به انجام آن ماءمور ساخت و هيچ دغلبازى - و يا گفت : هيچ عيبى - و هيچ صفت زشتى نبود مرگ آن كه ما را بر حذر داشت و از آن نهى كرد و اين آيه شريفه مشتمل بر همه آنها است : (( ان اللّه ياءمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى ... )) معاذ مى گويد: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله مرا سفارش كرد و فرمود: ((اى معاذ! تو را سفارش مى كنم به تقواى الهى ، راستگويى ، وفاى به عهد، اداى امانت ، ترك خيانت ، رعايت همسايه ، مهربانى نسبت به يتيم ، نرمش ‍ در گفتار، سلام دادن ، خوش رفتارى ، كوتاهى آرزوها، ايمان مداوم ، ژرف بينى در قرآن ، دوستى آخرت ، ترس از حساب ، فروتنى ، و زنهار كه دانايى را دشنام دهى با راستگويى را تكذيب كنى ، يا از گنهكارى ، پيروى و يا از رهبرى عادل ، نافرمانى كنى و يا در زمين فساد كنى ، و سفارش مى كنم تو را به تقواى الهى در همه جا و توبه از هر گناه نهانى را در نهان و از گناه آشكار را آشكارا به عمل آورى )) پيامبر صلى اللّه عليه و اله بندگان خدا را اين چنين ادب آموخت و آنان را به مكارم اخلاق و آداب نيك فرا خواند.

 

سیره پیامبر (ص) 3

 

چشم پوشى پيامبر صلى اللّه عليه و اله از ناپسنديها


پيامبر صلى اللّه عليه و اله نرمخو، خوش ظاهر و خوش باطن بود و خشم و رضايتش در چهره اش پيدا بود. وقتى كه زياد خوشحال بود بيشتر دست به محاسن مى كشيد. آنچه را نمى پسنديد، به كسى رو در رو به زبان نمى آورد. مردى بر آن حضرت وارد شد كه لباس سياهى بر تن داشت ، پيامبر صلى اللّه عليه و اله از ديدن او ناراحت شد ولى چيزى نگفت . وقتى كه از خانه بيرون رفت ، به يكى از افراد فرمود: ((خوب بود شما به اين مرد مى گفتيد اين لباس را از تن بيرون كند.)) مرد بيابان نشينى در حضور پيامبر صلى اللّه عليه و اله ميان مسجد، بول مى كرد، اصحاب به او اعتراض ‍ كردند، فرمود: بولش را قطع نكنيد، سپس گفت : ((اين مسجدها جاى نجاست و بول و ادرار كردن نيست .)) و در روايتى آمده است كه فرمود: ((نزديكش برويد اما از جا بلندش نكنيد.))  روزى مرد بيابان نشينى نزد آن حضرت آمد و چيزى خواست او مرحمت كرد و سپس فرمود: به تو احسان كردم ؟ آن مرد عرب گفت : نه ، هيچ خوبى نكردى ! راوى مى گويد: مسلمانان خشمگين شدند و به او حمله بردند، پيامبر صلى اللّه عليه و اله به ايشان اشاره كرد كه متعرضش نشويد سپس جا برخاست و وارد منزل شد و دنبال آن مرد فرستاد و كمك بيشترى كرد، آنگاه فرمود: آيا به تو احسان كردم ؟ مرد بيابان نشين گفت : آرى ، خداوند از خانواده و قبيله ات به تو جزاى خير دهد، پس پيامبر صلى اللّه عليه و اله به آن مرد گفت : تو آنچه را خواستى گفتى ولى در دل ياران من كدورتى پيدا شده است حال اگر مايلى چيزى را كه نزد من گفتى ، در حضور ايشان بگو تا كدورت از دل آنها بيرون رود، گفت : مى گويم ، همين كه فردا شد و با شامگاه ، آن مرد آمد؛ پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: اين مرد صحرانشين گفت آنچه گفت ولى بعد كه ما بيشتر به او عطا كرديم راضى شد. مرد بيابانى گفت : آرى ، خداوند از خانواده و قبيله ات به تو جزاى خير دهد. آنگاه پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: ((مثل من و اين مرد صحرانشين بمانند آن مردى است كه شترى داشت كه رم كرد و مردم به دنبال شتر مى دويدند و اين عمل جز اين كه شتر را بيشتر فرارى كند، فايده ديگرى نداشت . از اين رو صاحب شتر صدا زد: اى مردم ، بين من و شترم فاصله نشويد، چون من به حال شتر خود واردتر و آشناترم ، آنگاه صاحب شتر از مقابل ، رو به شتر رفت ، مقدارى خار و خاشاك از زمين برداشت و آرام ، آرام او را بازگرداند، تا آن جا كه شتر آمد و زانو زد و باربر روى آن بست و خود هم بر آن سوار شد، و من اگر شما را به حال خود گذاشته بودم - وقتى كه آن مرد گفت آنچه گفت - شما او را مى كشتيد و او داخل آتش دوزخ مى شد.))

 

 

 

در بيان اخلاق و آداب غذا خوردن آن حضرت


پيامبر صلى اللّه عليه و اله هر غذايى را كه فراهم بود ميل مى كرد. بهترين غذا آن بود كه دستهاى زياد به طرف آن دراز شود. و چون سفره گسترده مى شد، مى گفت : (( ((بسم اللّه الرحمن الرحيم ؛ اللهم اجعلها نعمة مشكورة تصل بها نعمة الجنة .)) )) بيشتر اوقات كه براى غذاى خوردن مى نشست دو زانو و دو پايش را جمع مى كرد همان طورى كه نمازگزار مى نشيند، جز اين كه زالو روى زانو و يا روى (يك پهلو) مى نشست و مى گفت : همانا من بنده ام و همچون بنده مى نشينم و چون بنده غذا مى خورم .غذاى داغ نمى خورد و مى گفت : غذاى داغ بى بركت است و خداوند آتش ‍ را غذاى ما قرار نداده است ، غذا را سرد كنيد. و از آنچه در دسترس داشت ميل مى كرد و با سه انگشتش غذا مى خورد و گاهى از انگشت چهارم كمكمى گرفت و هيچ وقت با دو انگشت غذا نمى خورد و مى فرمود: با دو انگشت خوردن كار شياطين است . عثمان بن عفان پالوده اى براى آن حضرت آورد، مقدارى ميل فرمود، گفت : بنده خدا اين چيست ؟ عرض كرد: پدر و مادرم فدايت ، اين روغن و عسل را در ديگ سنگى مى ريزيم و آن را روى آتش قرار مى دهيم و مى جوشانيم و بعد مغز گندم آسيا شده را روى روغن و عسل مى ريزيم و به هم مى زنيم تا بپزد، سرانجام اين طور مى شود كه ملاحظه مى فرماييد. پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: اين خوراك خوشمزه اى است . پيامبر صلى اللّه عليه و اله نان جو سبوس نگرفته ميل مى كرد و خيار را با خرما و نمك مى خورد و بهترين ميوه ها در نظر آن حضرت خرماى تازه و خربزه و انگور بود. و خربزه با نان و شكر ميل مى فرمود و بسا آن را با خرما مى خورد  و از هر دو دستش كمك مى گرفت ، روزى خرمايى را كه در طرف راستش بود مى خورد و دانه ها را از طرف چپ جمع آورى مى كرد. گوسفندى از كنارش ‍ گذشت ، پيامبر صلى اللّه عليه و اله دانه هاى خرما را به او اشاره كرد، گوسفند شروع كرد به خوردن دانه هاى دست چپ . آن حضرت ، در همان حال با دست راستش خرما مى خورد تا فارغ شد و گوسفند به راه خود مى رفت . و چه بسيار انگور را با خوشه مى خورد،  در حالى كه آب انگور مثل رشته مرواريد روى محاسنش ديده مى شد،  يعنى آبى كه مى چكيد. و بيشتر خوراكش آب و خرما بود،  و شير و خرما را با هم مخلوط مى كرد و آنها را دو پاكيزه مى ناميد. بهترين خوراك در نزد آن حضرت گوشت بود و مى فرمود: گوشت بر شنوايى مى افزايد و در دنيا و آخرت بالاترين خوراك است و اگر از پروردگارم بخواهم تا هر روز بر من گوشت بخوراند، اجابت مى فرمايد. و آبگوشت را با گوشت و كدو ميل مى كرد  و كدو را دوست مى داشت و مى فرمود: بوته كدو، درخت برادرم يونس ‍ است . عايشه مى گويد: پيامبر صلى اللّه عليه و اله همواره مى فرمود: عايشه ! هرگاه خواستى غذايى بپزى كدوى حلوايى بيشتر بريز؛ زيرا دل غمگين را شاد مى سازد. آن حضرت گوشت پرنده شكارى را ميل مى كرد،  وى خود به دنبال آن نمى رفت و شكار نمى كرد و دوست داشت برايش شكار كنند و بياورند تا او ميل كند،  چون گوشت تناول مى كرد سرش را به سوى آن خم نمى كرد بلكه گوشت را به سمت دهانش مى برد و آنگاه با دندانهاى مباركش به شدت آن را جدا مى ساخت . نان و روغن ميل مى كرد و از گوسفند، ذراع و شانه اش و از غذاى ديگ ، كدوى حلوايى و از خورش ، سركه و از خرما، (نوعى از خرما به نام ) عجوه را دوست مى داشت . و درباره عجوه دعا فرمود كه با بركت گردد و فرمود: عجوه از بهشت است و شفابخش از زهر و جادو است و از سبزيجات ، كاسنى و باذروج (گياهى معطر) و گياهى به نام خرفه را دوست مى داشت  و از گوسفند هفت عضو را ميل نمى كرد: آلت تناسلى بيضه ها، مثانه ، كيسه صفرا، غده ها، فرج و خون و اينها را دوست نداشت  و سير و پياز و تره نمى خورد  و هرگز از غذايى نكوهش ‍ مى كرد.اگر خوشش مى آمد، ميل مى كرد وگرنه ميل نمى فرمود، و اگر خود نمى خواست به ديگرى بدگويى نمى فرمود  و ظرف غذا را مى ليسيد و مى گفت : پايان غذا پر بركت تر استو به قدرى انگشتانش را پس از غذا مى ليسيد كه قرمز مى شدو تا انگشتانش را يكى يكى نمى ليسيد آنها را با حوله پاك نمى كرد. و مى گفت : خورنده غذا نمى داند كه در كدام غذا بركت است  و چون فارغ مى شد، مى گفت : (( ((اللهم لك الحمد اطعمت و اشبعث و سقيت و اءرويت ، لك الحمد غير مكفور و لا مودع و لا مستغنى عنه )) ((و چون بخصوص نان و گوشت ميل مى كرد، دستهايش را خوب مى شست و آنگاه زيادى آب را به صورتش ‍ مى كشيد  و در سه نوبت آب را مى نوشيد، و در آن سه نوبت سه (( بسم اللّه )) و در آخر آنها سه (( الحمدللّه )) مى فرمود  و آب را به نوعى مى مكيد و سر نمى كشيد و چه بسيار كه يك نفس مى نوشيد تا فارغ مى شد ولى داخل ظرف نفس نمى كشيد، بلكه دهانش را به سويى مى گرداند. و باقيمانده آب را به كسى كه طرف راستش بود مى داد؛هر چند كه شخص سمت چپش ‍ مهمتر بود و به آن كه طرف راستش بود، مى فرمود: سنت بر اين است كه به تو بدهم ، اگر تو خواستى به ايشان ايثار مى كنى . ظرفى خدمتش آوردند كه عسل و شير داشت نخواست كه بنوشد و فرمود: دو نوشيدنى در يك جا و دو خورش در يك ظرف است و بعد گفت : ((من حرامش نمى دانم ولى افتخار به فزونيهاى دنيوى و حساب فرداى قيامت را نمى پسندم و تواضع را دوست دارم ؛ زيرا هر كه براى خدا تواضع كند خداوند او را بلند گرداند.)) در خانه خودش از دختر بالغ با حياتر بود. از اهل خانه غذا نمى خواست و اظهار تمايل هم نمى كرد. اگر غذا مى آوردند، مى خورد و آنچه مى دادند قبول مى كرد و هر نوشيدنى كه بود مى نوشيد  و چه بسا خود بلند مى شد و خوردنى و يا نوشيدنى اش را مى گرفت .

سیره پیامبر (ص) 2

 

بخشى از اخلاق نيكوى پيامبر صلى اللّه عليه و اله

اخلاقياتى كه بعضى از دانشمندان و فقها آنها را گرد آورده اند و از بعضى اخبار آنها را برگزيده اند غزالى گويد: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بردبارترين ، شجاعترين ، عادلترين ، و پاكدامن ترين مردم بوده است . با هيچ زنى كه او را در ملكيت خود نداشت و يا به همسرى خود درنياورده بود و يا از خويشاوندان محرم او نبود، تماس نداشت . از همه مردم بخشنده تر بود، هيچ دينار و درهمى شب در نزد او نمى ماند و اگر وجهى زياد مى آمد و كسى را پيدا نمى كرد كه به او بدهد و شب ناگهان مى رسيد به خانه نمى رفت تا آن را به نيازمندش مى رساند  و از آنچه خدا به او داده بود تنها به مقدار قوت سالانه خود از ساده ترين چيزى كه در دسترس بود از خرما و جو برداشت مى كرد و بقيه آن را در راه خدا مى داد. كسى از او چيزى نمى خواست مگر اين كه به او مى داد. آنگاه به قوت سالانه خود مى پرداخت و از آن هم ايثار مى كرد، و چه بسا كه خود پيش از پايان سال ، اگر چيزى به او نمى رسيد محتاج مى شد. به دست خويش كفشش را وصله مى زد و جامه اش را مى دوخت و در امور خانه به خانواده خود خدمت مى كرد  و با همسران گوشت خرد مى كرد. از همه كس با حياتر بود، به چهره كسى خيره نمى شد  و دعوت آزاده و برده را مى پذيرفت .و هديه را قبول مى كرد اگر چه يك جرعه شير بود و در برابر آن هديه مى داد.
مال صدقه را نمى خورد. و در پاسخ دادن به سخن كنيز و فرد تهى دست تكبر نمى ورزيد. براى پروردگار خشمگين مى شد، نه براى خود. حق را اجرا مى كرد اگر چه به زيان خود يا اصحابش تمام مى شد. از طرف گروهى از مشركين پيشنهاد كمك در مقابل گروه ديگرى از مشركين به آن حضرت شد در حالى كه او كم باور بود و حتى به يك فرد نيازمند بود تا بر يارانش بيفزايد اما نپذيرفت و فرمود: ((من از مشرك كمك نمى طلبم .)) جنازه يكى از فضلاى اصحاب و نيكانشان كه در بين يهوديان كشته شده بود پيدا شد، بر ايشان از راه ظلم وارد نشد و علاوه بر حق از آنها نخواست و صد شتر ديه پرداخت كرد در حالى كه اصحاب آن حضرت به يك شتر نيازمند بودند تا باعث تقويت آنها شود،  و از گرسنگى سنگ به شكم مباركش مى بست ، هر خوراكى را كه حاضر بود ميل مى كرد، درباره آنچه موجود بود نمى پرسيد و آن را رد نمى كرد و از خوردن غذاى حلال خوددارى نمى فرمود. اگر خرمايى بدون نان به دستش ‍ مى رسيد ميل مى كرد و اگر كبابى پيدا مى كرد مى خورد و اگر نان گندم يا جو موجود بود مى خورد و اگر حلوا و يا عسلى بود مى خورد و اگر شير بدون نانى مى يافت به آن اكتفا مى كرد و اگر خربزه تازه اى بود، مى خورد. در وقت غذا خوردن تكيه نمى داد و روى سفره نمى نشست بلكه حوله اى زير پاهايش مى انداخت .
از نان گندم سه روز متوالى سير نخورد تا به ديدار خدا شتافت و اين اعمال را از باب ايثار و به خاطر كمك به ديگران مى كرد نه به دليل فقر و نه به سبب بخل. دعوت به مهمانى را قبول مى كرد  و به عيادت بيماران مى رفت ، و تشييع جنازه مى كرد. در بين دشمنانش تنها و بدون پاسدار راه مى رفت ،  از همه مردم متواضع تر بود و از همه ساكت تر اما نه از راه كبر و سخنش رساتر از همه بود بدون كلام زايد  و خوشروتر از همه مردم بود؛  هيچ امرى از امور دنيا او را وحشت زده نمى ساخت . هر لباسى كه ممكن بود مى پوشيد؛ گاهى پارچه اى به دور خود مى پيچيد و گاهى برد مخصوص يمنى و گاهى جبه پشمى ، هر پوشيدنى اى را كه از راه مباح در اختيار داشت مى پوشيد. انگشترى اش نقره بود،  كه به انگشت كوچك دست راست و چپش مى كرد بر پشت مركب خود، برده و غير برده را سوار مى كرد. بر هر چه ممكنش بود، از قبيل اسب ، شتر، استر شهبا و الاغ ، سوار مى شد و گاهى پياده و با پاى برهنه بدون ردا و عمامه و كلاه راه مى رفت . از بيماران در دورترين نقطه شهر عبادت مى كرد. بوى خوش را دوست مى داشت و از بوهاى بد ناراحت مى شد. با تهيدستان همنشين و با مستمندان هم خوراك مى شد،  و صاحبان فضيلت را براى اخلاق خوبشان گرامى مى داشت و با شرافتمندان به نيكوكارى برخورد مى كرد با خويشاوندان صله رحم مى كرد بدون اين كه ديگران را بر ايشان مقدم بدارد. بر كسى ستم روا نمى داشت . هر كه از او معذرت مى خواست ، عذرش را مى پذيرفت . شوخى مى كرد ولى جز سخن حق نمى گفت . مى خنديد اما نه با صداى بلند. بازى مباح و مجاز را مى ديد و نهى نمى فرمود. كسى با صداى بلند با آن حضرت صحبت مى كرد، تحمل مى فرمود. يك ماده شتر و گوسفندى داشت كه خود و اعضاى خانواده اش از شير آنها تغذيه مى كردند. غلامان و كنيزانى داشت ، از نظر خوراك و پوشاك بر آنها برترى نداشت ، جز در كار خدايى و يا كارى كه ناگزير بر صلاح خودش بود، وقت را نمى گذراند به باغهاى اصحابش تشريف مى برد.
هيچ مستمندى را به سبب بى چيزى و درماندگى اش تحقير نمى كرد، و هيچ شاهى را به سبب سلطنتش اهميت نمى داد، براى هر دو، در پيشگاه خدا يك نوع دعا مى كرد.
خداوند اخلاق خوب و سياست كامل را در آن حضرت با وجود اين كه بى سواد بود جمع كرد، نه مى توانست بنويسد و نه بخواند، در مناطق كوهستانى و بيابانهاى خشك ، در حال گوسفند چرانى و يتيمى كه نه پدر داشت و نه مادر، بزرگ شد. پس خداوند تمام اخلاق نيك و راه و رسم پسنديده و شرح حال گذشتگان و آيندگان ، و آنچه را كه باعث نجات و رستگارى در آخرت و غبطه در امر خير و موفقيت در دنيا بود و با واجب و ترك امور زايد ارتباط داشت به آن حضرت آموخت ، خداوند ما را به اطلاعت از دستور او و پيروى از رفتار او، موفق بدارد. (( آمين رب العالمين . ))

 

بخشى از آداب و اخلاق ارزنده پيامبر صلى اللّه عليه و اله به روايت ابوالبحترى


گويند: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله كسى از مؤ منان را ناسزا نگفت مگر آن كه برايش كفاره و رحمتى قرار داد  و هرگز زن يا خدمتگزارى را نفرين نكرد. حتى پيامبر صلى اللّه عليه و اله در حال كارزار بود، عرض كردند: يا رسول اللّه ! چرا آنها را نفرين نمى فرماييد؟ فرمود: همانا من براى رحمت و هدايت مبعوث شده ام نه براى نفرين . و چنان بود كه هرگاه مى خواستند بر كسى ، مسلمان يا كافر به طور عام يا خاص نفرين كنند، بجاى نفرين دعا مى كرد. و با دست خود كسى را نزد مگر آن كه در راه خدا باشد. و از كسى كه نسبت به آن حضرت تعدى كرده باشد هرگز انتقام نگرفت مگر آن كه نسبت به حريم الهى تجاوز كرده باشد. و بين دو عمل هرگز انتقام نگرفت مگر آن كه نسبت به حريم الهى تجاوز كرده باشد. و بين دو عمل هرگز مختار نشد مگر آن كه آسانترين آنها را برگزيد، جز در مواردى كه باعث گناه يا قطع رحم مى شد كه در آن صورت از همه كس بيشتر اجتناب مى فرمود  و كسى چه آزاد و چه بنده و كنيز، خدمت ايشان نيامد مگر آن كه با او در پى حاجتش حركت كرد. انس مى گويد: به خدايى كه او را به حق فرستاده است ، هرگز در مورد چيزى كه نمى پسنديد به من نفرمود: چرا آن كارى را كردى ؟ و كسى از اعضاى خانواده اش مرا ملامت نكرد مگر اين كه فرمود: ((او را به حال خود واگذاريد كه اين عملش حتمى و مقدر بوده است .)) گويند: هيچ گاه پيامبر صلى اللّه عليه و اله از بسترى ايراد نگرفت . اگر فرشى مى انداختند، مى خوابيد و اگر نمى انداختند، روى زمين مى خوابيد. خداى متعال در سفر اول تورات آن حضرت را توصيف كرده ، مى فرمايد: محمّد رسول خدا، بنده برگزيده ام ، بداخلاق و درشتخو و اهل غوغا و فرياد ميان كوچه و بازار نمى باشد. بدى را با بدى مجازات نمى كند بلكه عفو مى كند و مى بخشد زادگاهاش مكه و هجرتش به مدينه است و شام را مالك مى شود. او و يارانش بر سراسر اين قلمرو سيطره خواهند يافت و ايشان حاملان قرآن و دانش اند و او بر اطراف خود پرتو افكن است . و در انجيل نيز وصفش چنين است . از جمله خلق و خوى آن حضرت آن بود كه به هر كس مى رسيد، ابتدا سلام مى داد. و هر كه درباره حاجتى حرف مى زد، با او مى ايستاد تا اين كه طرف منصرف مى شد. دست خود را از كسى كه دستش را مى گرفت رها نمى كرد تا وقتى كه طرف دستش را مى كشيد. و چون يكى از صحابه را مى ديد آغاز به مصافحه مى كرد، سپس دست او را مى گرفت و انگشتهايش را داخل انگشتان او مى كرد و آنگاه مشتش را محكم مى بست ،  جز به ياد خداى تعالى بر نمى خاست و نمى نشست و كسى رو به او نمى نشست در وقتى كه او نماز مى خواند، مگر آن كه نمازش را سبك مى كرد و رو به او مى آورد و مى گفت : نيازى دارى ؟ و چون حاجت او را بر مى آورد، دوباره به نماز مى ايستاد و بيشتر اوقات به هنگام نشستن ، هر دو زانويش را از جا بر مى داشت ، و نظير كسى كه لباسش را به خود پيچيده باشد، با دستها زانوهايش را مى گرفت . و كسى جاى او را از جاى نشستن اصحابش تميز نمى داد؛ زيرا آن حضرت هر جا جاى نشستن بود، مى نشست ، هيچگاه كسى نديد كه در نزد اصحاب پاهايش را دراز كند تا جا را بر كسى تنگ كند مگر اين كه جا زياد مى بود و كسى در تنگنا قرار نمى گرفت . و بيشتر اوقات رو به قبله مى نشست  و به هر كسى كه بر او وارد مى شد احترام مى كرد و حتى براى كسى كه نه با وى خويشاوندى داشت و نه وابسته رضاعى اش بود، جامه اش را پهن مى كرد و او را بر روى آن مى نشاند. زيراندازى كه در اختيار داشت به هر كه وارد مى شد، ايثار مى كرد و اگر او نمى پذيرفت اصرار مى ورزيد تا او بپذيرد. و كسى با او صميمى نمى شد مگر اين كه تصور مى كرد از همه كس نزد آن حضرت گرامى تر است ، به گونه اى كه هر كس همنشين آن حضرت مى شد، بهره خويش را از سيماى وى مى برد، تا آن جا كه نشست آن حضرت ، شنيدن ، سخن گفتن و جاذبه مجلس و تمام توجهش به هم نشين بود و با تمام اينها محفلش حيا، تواضع و امانت بود. خداى تعالى فرمود: (( فبما رحمة من اللّه لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لا نفضوا من حولك . )) هر گاه مى خواست ، اصحابش را صدا بزند براى احترام و دلجويى ايشان به كنيه صدا مى زد و حتى به آنهايى كه كنيه نداشتند، كنيه مى داد و به همان كنيه اى كه داده بود، آنها را صدا مى زد،  و همچنين زنانى كه فرزندانى داشتند كنيه اى مى داد و نيز نام زنانى را كه فرزند نزاده بودند، با كنيه آغاز مى كرد  و كودكان را كنيه مى نهاد تا بدان وسيله دلهاى ايشان را نرم سازد. از همه كس زودتر خشمگين مى شد و زودتر از همه خشنود مى گشت و مهربانتر و بهتر از همه مردم به مردم و از همه كس سودمندتر به حال آنان بود و چنان بود كه در مجلس آن حضرت صداها بلند نمى شد. و چون از مجلس برمى خاست مى گفت : (( ((سبحانك اللهم و بحمدك اشهد ان لا اله الا انت استغفرك و اتوب اليك )).)) آنگاه مى فرمود: ((اينها را جبرئيل به من آموخت .))

 

سیره پیامبر (ص) 1

يتيم نوازي پيامبر (ص)

كودك يتيمي به حضوررسول خدا(ص) آمدوچنين عرض كردپدرم ازدنيارفته ،مادرم ،بينواو بي بضاعت است ،خواهرم ،شوهروسرپرست ندارد،ازچيزهائي كه خدابه توعنايت فرموده به من اطعام كن ،تاخداوندخشنودگردد .پيامبرص تحت تاثيرقرارگرفت به اوفرمودچقدرنيكوسخن مي گوئي سپس به بلال حبشي فرمود باشتاب به حجره هاي همسران من برو،وجستجوكن ،اگرچيزي ازطعام هست بياور .بلال رفت و به جستجوپرداخت ومشتي خرماكه پعددبود،يافت وبه حضورپيامبرص آورد . پيامبرمهربان اسلام ص خرماهارابه سه قسمت كرد،هفت عددآن رابه آن كودك يتيم داد،وفرمودبقيه رابگير،هفت عددآن رابه مادرت بده وهفت عددديگر رابه خواهرت بده .كودك يتيم درحالي كه خوشحال بودازنزدرسول خداص رفت ، دراين هنگام ،معاذيكي ازاصحاب برخاست ودست نوازش برسرآن كودك يتيم كشيدوباگفتاري مهرانگيز،كودك راتسلي خاطرداد .پيامبرص به معاذفرمود اي معاذ!توواين كارتوراديدم ،همين قدربدان ،هركس سرپرستي يتيمي كند، ودست نوازش برسراوبكشد،خداوندبهرموئي كه اززيردستش مي گذرد،حسنه و پاداش خوبي به اومي دهد،وگناهي ازگناهان اورامحومي كند،وبردرجه ومقام معنوي اومي افزايد

 

آداب لباس پوشيدن پيامبر صلى اللّه عليه و اله


پيامبر صلى اللّه عليه و اله هر چه از انواع جامه در اختيار داشت از رو انداز، ردا، پيراهن ، جبه و يا چيز ديگر مى پوشيد و از جامه سبز خوشش مى آمد و بيشتر جامه هايش سفيد بود و مى فرمود: به زنده هاتان جامه سفيد بپوشانيد و مرده هايتان را در آن كفن كنيد. قباى حاشيه دار مربوط به جنگ و بدون حاشيه مى پوشيد و قباى ديبايى داشت كه مى پوشيد و سبزى آن سفيدى رويش را زيبا مى نمود. تمام جامه هاى پيامبر صلى اللّه عليه و اله روى كعبين (استخوان برآمده پشت پاها قرار داشت و روپوشش در بالاى آن تا نيمه ساق  و بند پيراهنش بسته بود، بسا در حال نماز و ديگر اوقات بندها را مى گشود  و ملافه اى داشت كه با زعفران رنگ آميزى شده و چه بسا تنها با آن ملافه با مردم نماز به جا مى آورد  و بسا اتفاق مى افتد كه عبا مى پوشيد و بدون چيز ديگرى تنها با همان عبا بود عباى وصله دارى مى پوشيد و مى فرمود: ((من بنده اى هستم و همان را مى پوشم كه بندگان مى پوشند جز جامه هايى كه غير از جمعه مى پوشيد، دو جامه مخصوص جمعه داشت . و چه بسا يك روپوش تنها مى پوشيد و جز آن چيزى در بر نداشت . دو طرف آن را بين شانه هايش مى انداخت  و چه بسا براى مردم نماز بر جنازه ها را با همان روپوش امامت مى كرد  و چه بسيار در خانه اش در يك روپوش كه به طور مخالف دو طرف آن را به خود پيچيده بود، نماز مى خواند و همان روپوشى بود كه در آن روز (با همسرش ) در آن همبستر بوده است . و چه بسا شب هنگام با روانداز نماز مى خواند در حالى كه بخشى از جامه را به قسمتى از بدنش داشت ، بقيه همان روانداز را روى يكى از زنانش افكنده بود و با آن حال نماز مى خواند. پيامبر صلى اللّه عليه و اله عباى سياهى داشت كه آن را به كسى بخشيد، امّ سلمه عرض كرد: پدر و مادرم فدايت ، آن عباى سياه چه شد؟
فرمود: آن را پوشيدم ، ام سلمه گفت : هرگز چيزى را بهتر از سفيدى شما در كنار سياهى آن نديده ام  و انس مى گويد: چه بسيار ديدم كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله نماز ظهر را در عبايى كه از دو طرف به هم گرده زده بود، به جا مى آورد. و انگشترى به انگشت مى كرد. و چه بسا بيرون مى شد و در انگشترى اش نخى بود كه چيزى را به يادش مى آورد. و به وسيله آن زير نامه ها را مهر مى كرد. و مى فرمود: مهر كردن نامه بهتر از تهمت است . و عرقچينها (كلاه ) را زير عمامه ها و بدون عمامه بر سر مى كرد و چه بسا عرقچين را از سر بر مى داشت و آن را در مقابلش حايل قرار مى داد و بعد به سمت آن نماز مى خواند  و چه بسا اگر عمامه به سر نداشت دستمالى به سر و پيشانى مى بست . پيامبر صلى اللّه عليه و اله عمامه اى داشت به نام سحابه آن را به على عليه السلام بخشيد. بسيارى اوقات كه على عليه السلام با آن عمامه مى آمد، پيامبر صلى اللّه عليه و اله مى فرمود: على با سحاب آمد. و هرگاه مى خواست جامه اى را بپوشد از طرف راستش مى پوشيد  و مى گفت : (( الحمدللّه الذى كسانى ما اوارى به عورتى و اءتجمل به فى الناس )) و چون مى خواست آن را از تنش بيرون كند از سمت چپ بيرون مى كرد. و هرگاه لباس نوى مى پوشيد، لباس كهنه اش را به مستمندى مى داد و بعد مى فرمود: ((هيچ مسلمانى نيست كه با جامه اش مسلمانى را بپوشاند مگر اين كه تا آن جامه تن پوش است ، در حيات و ممات در كنف ضمانت و نگهدارى خداوند خواهد بود.)) پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرشى است از پوست ، درونش از ليف خرما بود، طولش دو ذراع يا در اين حدود و پهنايش يك ذراع و يك وجب و يا در اين حدود  و عبايى داشت كه هر جا مى رفت دولا مى كرد و رويش مى نشست . گاهى روى حصير بدون اين كه چيز ديگرى زيرش باشد، مى خوابيد.
از جمله روش پيامبر صلى اللّه عليه و اله اين بود كه براى مركب ، اسلحه و اشيايى كه داشت ، نامى تعيين مى فرمود: نام پرچمش ، عقاب و نام شمشيرى كه در جنگها همراه داشت ، ذوالفقار و شمشيرى داشت به نام مخذم و شمشير ديگرى به نام رسوب و ديگرى به نام قضيب . قبضه شمشيرى آراسته به نقره بود. كمربندى از چرم داشت كه داراى سه حلقه از نقره بود و نام كمانش ، كتوم و نام جعبه اش ‍ كافور و اسم شترش قصوا بود كه به آن عضبا مى گفتند و نام استرش دلدل و الاغش يعفور و نام گوسفندى كه شيرش را مى دوشيد عينه بود. ابريقى سفالى داشت كه با آب آن وضو مى ساخت و مى آشاميد، مردم بچه هاى خردسالشان را كه عقل و فهمى داشتند، مى فرستادند و آنها بر رسول خدا صلى اللّه عليه و اله وارد مى شدند و كسى آنها را مانع نمى شد و آنها هر مقدار آب در ابريق مى يافتند، مى نوشيدند و به صورت و بدنشان مى كشيدند و بدان وسيله بركت و تبرك مى جستند.