نمایشگاه با ستاره ها - ویژه ماه محرم

بسم الله الرحمن الرحیم
المستغاث بک یا صاحب الزمان
با عرض سلام و تسلیت به مناسبت ایام شهادت اباعبدلله الحسین و یارانشان ، خدمت شما بزرگواران خیر مقدم عرض می کنم و امیدوارم برنامه ی امشب ما بتواند تجربه ای جدید را برای شما رقم بزند .
همانطور ملاحظه فرمودید ، ما سعی داریم در فضایی کمی متافوت تر با فضاهای مرسوم این ایام ، با شما عزیزان به گفتگو بنشینیم و امید داریم این حضور شما موجب بشه امشب همه بعد از این برنامه احساس کنیم اتفاق و پیامی جدید برای مسیر زندگیمان بدست آوردیم . امیدوارم با همراهی شما بزرگواران به این هدف نزدیک بشیم.
موضوعی که به عنوان محور گفتگو می خواهم عرض کنم ، موضوعی است که تک تک ما آدمها از صبح تا شب با آن سر و کار داریم . هر روز و هر ساعت آنرا تجربه می کنیم . و من مطمئنم که تک تک شما قبل از اینکه وارد این برنامه شوید هم با این موضوع بسیار مهم درگیر بودید .
انتخاب! ما آدمها هر روز و هر ساعت در معرض انتخاب کردن هستیم . این که عرض کردم تک تک شما قبل از این برنامه هم درگیر این موضوع بودید بخاطر این است که ، شما هم قبل از بیرون آمدن از خانه انتخاب کردید چه بپوشید ، یا از کدام مسیر در این شبهای پر ترافیک عبور کنید و مثالهایی از این دست .
ما همیشه در حال انتخاب کردن هستیم . اما بعضی از مواقع این انتخاب در حد همین انتخاب کردن لباس و مسیر و ... است که آنقدر مهم نیست و خیلی سریع یک گزینه رو انتخاب می کنیم که اگر هم اشتباه انتخاب کردیم ، فوقش دیرتر به مقصد می رسیم و زیاد تاثیر مهمی نخواهد داشت.
اما یکسری از انتخاب ها هست که به این راحتی نمی توانیم یک گزینه را از دیگری انتخاب کنیم . انتخابهایی که بارها همه تجربه کردیم و دیدیم که چقدر سخت می شود از آنها  عبور کرد . چون که هر کدام از آن انتخابها یک مسیر مجزا را برای آینده ی ما تعیین می کنند . مثل انتخاب رشته ی دانشگاه ، انتخاب همسر ، انتخاب شغل و از این دست انتخابهایی که ما بخاطرشان با مشاور مشورت می کنیم و به راحتی یک راه را بر دیگری ترجیح نمی دهیم و زمان بسیاری را برای این انتخاب صرف می کنیم ولی در آخر هم با شک و تردید و شاید دلهره و نگرانی از عواقب یک انتخاب ، راهی را بر می گزینیم . برای همین با وجود مشاوره ها و کمک ها و مشورت های زیادی که یک جوان قبل از ازدواج انجام می دهد باز هم می گویند ، ازدواج مثل هندوانه در بسته است .
حالا سوال اینجاست ! با وجود پیشرفت های زیادی که بشر در حوزه های مختلف نظری و عملی داشته ، با توجه به تمام تجربیات ، آیا تا کنون به فرمولی دست یافته که با خیال راحت بگوییم ،" با این فرمول خیالمان راحت ! هر انتخابی که کنیم ، بهترین است ؟"
طبیعتاً جواب همه" نه " هست ! چرا که اگر فرمولی بود ما هنوز با این همه شک و تردید در  بزنگاه های مهم زندگی تصمیم گیری نمی کردیم !
ما نمی خواهیم در این برنامه این ادعا را کنیم که فرمول را یافته ایم ! بلکه می خواهیم یک راه را پیشنهاد دهیم ، شاید این راه کمکی باشد برای بهتر انتخاب کردن در بزنگاه های مهم زندگی .
شاید این سوال پیش آید که این موضوع چه ارتباطی با این فضا و ایامی که در آن قرار داریم ، دارد؟!
من می خواهم یک ادعا کنم ، خواهش می کنم شما عزیزان این ادعای من را در ذهن خود قضاوت کنید . ادعای من اینست که تک تک من و شما که اینجا هستیم ، با هر طرز فکر و نقش و نقابی که در زندگی داریم ، با هر سلیقه و علاقه ای که اینجا دور هم جمع شدیم ، می توانیم کسی را دقیقا مثل خودمان ، با همان نقش و دغدغه و علاقه ، در وقایع سال 60 هجری در میان اصحاب امام حسین علیه السلام پیدا کنیم . خوب این موضوع چه اهمیتی دارد؟ اهمیت آن اینست که ما می توانیم افرادی را عیناً مثل خود پیدا کنیم که انتخاب هایی کردند که بهترین حاصل را برایشان داست .
من فکر می کنم چقدر بعد از مرگم نامم در این دنیا باقی خواهد ماند؟! 10 سال 20 سال 50 سال؟! خیلی آدم بزرگ و مهمی باشد و خیلی کارهای عظیمی انجام داده باشم می توانم امید داشته باشم که 100 سال بعد از مرگم ، نامم به نیکی برده خواهد شد . اما ما افرادی را می بینیم ، که مثل ما فکر می کردند ، مثل ما زندگی می کردند ، دغدغه هایشان با دغدغه های ما مشترک بود اما در حدود 1400 سال است که مثل ستاره ای درخشان در آسمان تاریخ می درخشند و هر چه می گذرد این تابندگی بیشتر می شود و سال به سال هم عظمتشان بیشتر و بیشتر می شود . افرادی مثل من و شما که انتخابهایی کردند که حاصلش این شد که نماد خوشبختی و موفقیت در تاریخ شدند .
آن راهی را که ما در این برنامه می خواهیم پیشنهاد دهیم همین است که بیاییم یکبار داستان این افرادی که گویی ما هستیم در تاریخ را با هم بشنویم شاید آن فرمول و مسیری که به دنبالش می گردیم تا بهترین انتخابها را در زندگی داشته باشیم ، برایمان حاصل شود .
قبل از آن می خواهم این سوال را از شما بپرسم ، که دوست دارید در میانسالی چه زندگی ای داشته باشید؟! شما جوانها دوست دارید خود را در میانسالی چگونه ببینید؟ چه امکاناتی داشته باشید ، چگونه زندگی کنید؟!

ادامه نوشته

موعد یاری - ویژه ماه محرم

موعد یاری

 
بسم الله الرحمن الرحیم
المستغاث بک یا صاحب الزمان
یکسری از کار ها هستند که از انجام دادن آنها لذت می بریم . همیشه حس خوبی به ما دست می دهد . احساس می کنیم با این کار رضایت خداوند هم جلب شده .
هیچ کس نیست که از کمک کردن به دیگران ، دستگیری از نیازمندان ، خنداندن یک کودک ، رسیدگی به اطرافیان و ... حس لذت بخشی دریافت نکند . چرا که این لذت نشانه ی رضایت خداوند است .
لذت بخش تر آن موقع است که با خود به رقابت بیافتی که لذتی بالاتر و خشنودی ای بیشتر را از طرف خداوند کسب کنی. اما بالاترین رضایت الهی چگونه کسب می شود ؟! بیشترین نمره را بابت چه کاری می توان از خداوند کسب کرد؟
لیستی از کارهای خوبی که انجام می دهیم را نگاه کنید . کدام نمره ی بیشتری میگیرد؟
خوشرفتاری با خانواده ، خوش حسابی با دیگران ، راستگویی ، دستگیری ، کمک مالی ... کدام از بقیه بالاتر است ؟
داستانی نقل می کنم که شاید پاسخ این سوال را بتوان در آن یافت
جوانی سوار برکشتی چشم به دریا دوخته بود و خوشحالی و سرفرازی از او می بارید . پیری به کنار او می آید و از حالش می پرسد که چه شده که اینگونه خوشحالی و حس سربلندی داری ؟ می گوید چگونه فخر به عالم نفروشم که مایه ی فخر اسلام و مسلمین شده ام ؟! من سپاهی را فرماندهی کرده ام که مایه ی سربلندی مسلمانان شده ، من فاتح میادینی بوده ام که موجب بالارفتن پرچم اسلام بوده ، کدام کار هست که از این بالاتر باشد و نزد خدا با ارزش تر باشد ؟ من فرمانده ی سپاه فاتح اسلامم ، هیچ کاری بالاتر از این خوشنودی خدا را در پی نخواهد داشت .
آن پیر به جوان می گوید هر گاه توانستی حجت خدا را یاری کنی ، بدان که آن روز بالاترین خوشنودی را از خداوند کسب خواهی کرد .
سالها می گذرد ، شادابی جوانی جای خود را به موهای سفید و رد چین و چروک های پیری داده است و رفت و آمد های زمانه هیچ نشانی از شور و اشتیاق دوران فتح و سربلندی باقی نگذاشته . آن جوان دیروز،  به میانسالی تبدیل شده که تنها دغدغه اش بهره بردن از مال و ثروت فراوان خود و حفظ آرامش زندگیش شده . وارد هیچ جبهه و دعوایی در دوران خود نمی شود و برایش سپاه حق و باطل دیگر معنایی ندارد . تا آنکه  شبی در میانه ی راه همراه کاروانش و در کنار همسرش ، پیکی از جانب فرزند رسول خدا حسین بن علی علیه السلام به در خیمه ی او می آید و می گوید: ای زهیر فرزند رسول خدا حسین بن علی علیه السلام تو را  فرا می خواند . با اکراه و از سر اجبار همسر اجابت می کند . نا مطمئن و ترسان از این دعوت وارد خیمه سید جوانان اهل بهشت می شود  و با قدم هایی استوار و قلبی محکم و عزمی جزم بیرون می آید .
به خیمه ی خود می آید و شادان و خوشحال شروع به جمع کردن بار و توشه ی خود می شود که برود . همسرش می گوید چه شده آن زهیری که ترسان رفت اینگونه شادان قصد ترک کردن هر آنچه دارد می کند ؟ می گوید عمری گذشت تا امشب حسین علیه السلام سِر میان من و خدا را بازگو کرد . گفت به یاد داری آن موعدی را که برادرم سلمان تو را بشارت داد به روزی که اگر حجت خدا را یاری کنی بالاترین خوشنودی خدا را کسب خواهی کرد ؟ امروز موعد یاری من است ، آیا به یاری حجت خدا می آیی؟ و زهیر می شود آن یاری کننده ای که نام خود را در میان بهترین اصحاب اهل بیت ثبت کرد و ستاره ای شد که آسمان تاریخ از نورش روشنایی می گیرد .
اگر به دنبال بالاترین رضایت خدا برای خود می گردیم ، می دانیم که این رضایت فقط با یاری کسی حاصل می شود که خداوند نماینده و خلیفه ی خود در زمین قرار می دهد و امروز فرزند زنده ی حسین علیه السلام است که حجت خداست و امام زمان ما . یاری و نصرت او کاری است که هیچ چیز با آن برابری نمی کند و هیچ رضایتی بالاتر از آن از خداوند کسب نمی شود .
امام ما غریبی است که اگر به دنبال یاری او می گردیم هر قدمی که برداشته شود تا او کمتر حس تنهایی و غربت کند ، مصداق نصرت او می شود . اگر دعایی برای گشایش در کارش خوانده شود ، یاری اوست ، اگر سلامی از سر محبت به او داده شود ، نشان توجه به اوست .
اگر به دنبال کاری می گردی که بالاترین خوشنودی را از خداوند کسب کنی ، بسم الله ... حجت خدا مهدی امروز تنهاست.

برای دانلود متن به صورت word و PDF به بخش دریافت فایل که در زیر آمده است مراجعه کنید

       

 ضمائم:

سیاهی لشکر - ویژه ماه محرم

سیاهی لشکر

بسم الله الرحمن الرحیم
المستغاث بک یا صاحب الزمان
هر سال بعد از اتمام دهه اول محرم و عزاداری برای شهادت امام حسین علیه السلام ، انگار تازه زنگ شروع داستانی جدید زده می شود . برای محبین امام حسین علیه السلام هر کاری رنگ و بوی مقدمه ای برای سفری بزرگ به خود می گیرد ، سفری که از هر جنبه که به آن نگاه کنی ، مختصاتش با هیچ نمونه ای دیگر برابری نمی کند . روز به روز که جلوتر می رویم ، هیجان این گردهمایی عظیم بیشتر می شود چرا که قرار است از گوشه کنار این جهان هر قلبی که دردمند از غربت سیدالشهداست و هر چشمی که از آن اشکی برای مظلومیت فرزند زهرا سلام الله علیها فرودآمده ، آرام آرام در کنار مزار مطهر امیرالمومنین به نیت عرض تسلیت جمع شوند و همه با هم قدم به سوی کربلای امام حسین بردارند تا در اربعین شهادت آن مظلوم به نیت آرامش قلب مادرش زهرا سلام الله علیها و فرزند غریبش مهدی علیه السلام دورهم جمع شوند و محبت و حمایت و ارادت خود را به این خاندان کرامت نشان دهند .  
سال به سال به این جمعیت اضافه می شود . هر کس برای بار اول قدم در این سفر بگذارد ، امان بریده منتظر رسیدن موعد سفر دوباره است . هر کس نرفته ، آنقدر از زیبایی های آن شنیده که عزمش برای دیدن این عظمت جزم شده و هر کس پای رفتن ندارد حسرت بودن در آن اجتماع عظیم، بزرگترین داغ زندیگش شده.
می گویند قدم در این راه برداشتن و در میان این جمعیت پیاده به سمت حرم امام حسین علیه السلام راه رفتن ، مصداق یاری خدا و حجت خداست است . اما به واقع این یاری چگونه است و چه جایگاهی دارد ، من که در مقیاس این عظمت قطره ای هم نیستم ، چگونه قدمهایم و حضورم در این گردهمایی عظیم مصداق یاری ای اینچنین بزرگ می شود ؟
من که کاری نمی کنم فقط در این اجتماع حاضرم ، پس اینگونه ارزش دادن و اینگونه خریدن این قدم کوچک از کجاست ؟
این جمله مرا به یاد داستان فردی می اندازد که او هم می گفت من که کاری نکردم فقط در آن اجتماع حاضر بودم …  
 یکی از افرادی که در سپاه مقابل امام بود و شمشیری نزده بود و فقط در این لشکر حاضر شده بود پیش خودش شمشیرش را نگاه می کرد و با خیال راحت می گفت: خب خداراشکر که من حتی ذره ای را با این شمشیرام جابهجا نکرده ام و اصلا در جنگ و قتل پسر علی ابن ابی طالب تاثیری نداشته ام...یک نفر بودم بی هیچ تحرکی در انتهای لشگر و هیچ آسیبی از من به حسین و اهل بیتش نرسید...
همین طور ماجرای بی بخار بودنش در جنگ را مرور می کرد که به خواب رفت و در خواب، خودش و عده ای از دوستانش را میان صحرا دید در محضر پیامبر صلی الله علیه و اله و یک فرشته که شمشیری از آتش در دستداشت... به هر ترتیبی که بود دوستان او را که در سپاه عبیدالله بودند کشتند واو تنها در مقابل پیامبر ماند ... می گوید در خواب به پیامبر سلام کردم ولی ایشان جواب مرا ندادند و بعد مکث زیادی فرمودند: یا عدوالله! تو حرمت من را هتک کردی! عترت من را کشتی! و حق من را رعایت نکردی...
او در جواب می گوید: والله یارسول الله من نه ضربه ای با شمشمیر زدم ونه تیری به سمت خاندان شما انداختم و خلاصه در این جنگ بی تاثیرِ بی تاثیر بودم...
حضرت می فرمایند: اما تو سیاهیِ لشگر دشمن را اضافه کردی!!! نزدیک من بیا...
در آنجا تشتی بود است از خون که حضرت می فرمایند این خون پسرم حسین است، شهید کربلا...
حضرت از آن خون به چشم من زدند...
بعد او می نقل می کند که بعد از خواب در زندگی اش چشم هایش بینا نشدند و سیاهی می دید  و کور شد.
بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏45، ص: 303
اگر ما هم در میان سپاه محبین فرزند زهرا سلام الله علیها فقط ایستاده ایم و به اندازه ی سیاهی پیراهن عزایی که به تن داریم به عظمت این جمعیت افزوده ام ، نام ما هم در میان سیاهی لشکرهای اهل بیت می نویسند . لشکری که اگر در صحرای کربلا بود قوت قلب زنان و کودکان در خیمه ها می شد . لشکری که اگر به یاری حسین نرسید ، به زمان یاری فرزند حسین رسیده . به زمانی که همه امید داریم اگر مادرشان فاطمه سلام الله علیها به این جمعیت نگاه اندازد دلش گرم شود که دیگر فرزندش غریب نمی ماند . یک به یک به سیاهی این سیاهی لشکر اضافه می کنیم به این نیت که مولایمان مهدی نگاهی اندازد و بزرگی این اجتماع قوتی باشد برای قلب ناآرامش . ما به نیت آرامش قلب فرزند زنده امام حسین و صاحب عزای شهادت امام حسین دور هم جمع می شویم و امید داریم خداوند این قدمها را  یاری خود و حجتش  بداند و ما را مشمول وعده ی خود گرداند ؛ که فرموده :  
یا ایها الذین آمنوا إن تنصروا الله ینصرکم   
ای مومنین! اگر خدا را یاری کنید، خدا یاریتان میکند.
 آیه 7 / سوره محمد