نمایشگاه امید19
ضمیمه دو
نمایش خواهران یک
بسمهي تعالي و بذكر الحجه المنتظر
صحنه ي سوم :
|
** دوباره صحنه به حالت صحنه ي اول در مي آيد . بازيگران صحنه : نرگس ، مهديه ، زينب . | ||||
|
نرگس : |
زينب تو واقعا فكر مي كني اگر حضرت ظهور كنن و از ما بخوان كه به ياريشون بريم مثل مردم زمان اميرالمومنين ( ع ) با مولامون رفتار مي كنيم ؟ |
| ||
|
مهديه : |
چرا مي گي اگر امام زمان ( عج ) بيان ؟ نداي هل مِن ناصر امام زمان ( عج ) بيشتر از هزار ساله كه در گوش تاريخ مي پيچه و هنوز بعد از گذشت اين همه سال سيصد و سيزده نفر كه يار حقيقي حضرت باشن به ايشون لبيك نگفتن [ با حزين ] كه اگر گفته بودن امروز پس از گذشت اين همه سال همچنان در زندان غيبت گرفتار و اسير نبودن . |
| ||
|
نرگس : |
ما كه هر كاري مي تونيم داريم انجام مي ديم ، به ما گفتن در شادي هاي ما خوش حال باشيد و در ناراحتي هاي ما غمگين ، مام همين طور هستيم .گفتن براي تعجيل در ظهور ما بسيار دعا كنيد ، كه مي كنيم . گفتن دشمناي ما رو دشمن بداريد ودوستانمون رو دوست بداريد ، مام همين طور رفتار مي كنيم گفتن هميشه منتظر ظهور ما باشيد ، مام منتظر هستيم . |
| ||
|
مهديه : |
ما حقيقتا منتظر مولامون هستيم ؟ |
| ||
|
نرگس : |
[ با تاكيد ] تو رو نمي دونم ولي من هستم . |
| ||
|
زينب : |
[ پوزخندي همراه با تاسف مي زند و مي گويد : ] اي دعوي عشق كرده آئين تو كو ؟ قطع نظر از عقل ، دل و دين تو كو ؟ اي دم زده از داغ وفا لاله صفت پيراهن چاك چاك خونين تو كو ؟ |
| ||
|
نرگس : |
منظورت رو نمي فهمم ! ميشه واضح تر صحبت كني . |
| ||
|
زينب : |
ناراحت نشو منظور من هممون بوديم همه اون هايي كه از محبت فقط ادعاش رو داريم . |
| ||
|
نرگس : |
ولي من ادعا نمي كنم ! |
| ||
|
زينب : |
ببينم تو داستان سهل بن حسن خراساني كه نزد امام صادق ( ع ) رسيده رو شنيدي ؟ |
| ||
|
نرگس : |
[ با ناراحتي ] نه ! |
| ||
|
*زينب بي توجه به ناراحتي او همين سوال را از مهديه مي كند او هم جواب منفي مي دهند . | ||||
|
زينب : |
پس لازمه حتما براتون تعريف كنم . |
| ||
|
* بعد شروع به تعريف كردن داستان مي كند در حالي كه گويي خودش با حركات ، نقش سهل بن حسن خراساني را بازي مي كند و بقيه به كناري مي روند و او را تماشا مي كنند ( در اينجا حركات بازيگر براي نشان دادن وقايع و ساكن نبودن صحنه در هنگام بيان داستان به وسيله ي يك شخص بسيار مهم است . ) | ||||
|
زينب : |
[ رو به تماشاچيان ] روزي سهل بن حسن خراساني به ديدار امام صادق ( ع ) شرفياب مي شود . |
| ||
|
نور : |
در گوشه اي از صحنه نوري سبز روشن مي شود . [ زينب به سوي آن نور مي رود و ادامه مي دهد ] و به حضرت عرض مي كند : [ در حالي كه به سوي نور سبز نگاه مي كند ] يابن رسول الله براي چه قيام نمي كنيد در حالي كه صد هزار نفر از شيعيانتان آماده اند تا در ركاب شما بجنگند . [ زينب در حالي كه رو به تماشاچيان و بچه هاي صحنه مي كند پس از چند لحظه مكث ادامه مي دهد ] حضرت فرمودند : بنشين اي خراساني خدا حقت را رعايت كند . سپس به كنيزشان حنيفه فرمودند : تنور را گرم كن ، آن كنيز تنور را گرم كرد . [ در اينجا زينب به طرف تنور مي رود و از چوب هايي كه كنار تنور قرار دارد داخل تنور مي گذارد و شروع به فوت كردن آن مي كند و چراغ داخل تنور كم كم نورش زياد مي شود . ] |
| ||
|
نور و صدا : |
چراغ داخل تنور روشن شده و صداي گرگر آتش پخش مي شود . |
| ||
|
زينب : |
[ زينب در حالي كه گويي به شعله هاي تنور خيره شده ادامه مي دهد ] آنچنان كه آتش سرخ شد وبالاي آن سفيد گرديد [ سپس در حالي كه از جايش بلند مي شود ] آنگاه حضرت به آن خراساني فرمودند : برخيز و در تنور بنشين . مرد خراساني عرض كرد : [ زينب به سمت نور سبز مي رود و در حالي كه در مقابش زانو مي زند ادامه مي دهد ] اي آقاي من يابن رسول الله مرا به آتش عذاب نكن و از من بگذر ، خدا از تو بگذرد . [ زينب پس از چند لحظه سكوت در حالي كه بر مي خيزد و رويش را به طرف تماشاچيان مي كند ادامه مي دهد ] حضرت فرمودند : از تو گذشتم . در اين بين هارون مكي در حالي كه كفشهايش را به دست گرفته بود وارد مي شود و به حضرت سلام مي كند ، حضرت به او مي فرمايند كفشهايت را بينداز و در تنور بنشين . هارون كفشش را مي اندازد [ زينب در حالي كه به طرف تنور مي رود ادامه مي دهد ] و داخل تنور مي شود سپس حضرت با مرد خراساني از خراسان صحبت كردند گويي كه آنجا را به عينه مي بينند سپس فرمودند : برخيز اي خراساني و به داخل تنور نظر كن . [ در حالي كه زينب بلند مي شود و به طرف تنور مي رود . ] خراساني بر مي خيزد و به داخل تنور نگاه مي كند [ زينب نيز به داخل تنور نگاه مي كند و با هيجان سرش را به سوي مردم بر مي گرداند و مي گويد : ] ومي بيند كه هارون مكي چهار زانو در تنور نشسته است . هارون بيرون مي آيد و به حضرت و آن خراساني سلام مي كند . حضرت رو به خراساني مي كنند و مي گويند : در خراسان چند نفر مثل اين مرد مي بيني . خراساني پاسخ مي دهد : به خدا يك نفر نيست ، به خدا يك نفر نيست . حضرت فرمودند : ما خروج نمي كنيم در زماني كه نمي بيني در آن پنج نفر كه ياري كننده باشند از براي ما ، ما داناتريم به وقت خروج . [ وپس از مقداري مكث ادامه مي دهد ] عاشقي را شرط تنها ناله و فرياد نيست تا كسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست |
| ||
|
* سپس زينب رو به دوستانش مي كند و مي گويد . | ||||
|
زينب : |
شما چطور ، آيا حاضر بوديد بدون اين كه چون و چرايي بگيد داخل تنور بشين ؟ [ با سرافكندگي ] شما رو نمي دونم ولي من كه اين كار رو نمي كردم . [ با تاكيد ] اگر هم مي كردم بدون چون و چرا گفتن نبود . |
| ||
|
نرگس : |
واقعا چه تفاوتي بين ما و هارون مكيه ؟ |
| ||
|
زينب : |
ساده است ، تفاوتمون در ميزان معرفتمون نسبت به امام زمانمونه . هارون مكي به اين كه امام نسبت به مردم اولي به انفسشونه ، يعني صلاح اونها رو بهتر از خودشون مي دونه ، فقط علم نداشت ، باور داشت [ با تاكيد ] يقين داشت ، اطمينان داشت ، مثل ما كه باور داريم ، مطمئنيم كه بدون اكسيژن بيشتر از چند لحظه دوام نمي آريم . |
| ||
|
مهديه : |
[ با عصبانيت و اعتراض ] بس كن ديگه زينب تو اينطوري داري همه رو نا اميد مي كني اينطوري كه تو مي گي پس همه ي ما بايد سر بذاريمو بميريم چون هيچ كس هارون مكي نمي شه . |
| ||
|
زينب : |
نه ، چرا نا اميدي ، چرا سر بذاريمو بميرم ، چرا ما هميشه آسون ترين راه رو انتخاب مي كنيم تا كي مي خوايم بنشينيم تا سايه خودش بياد روي سرمون ، چرا معرفتمون رو نسبت به امام عصرمون زياد نكنيم ، چرا هارون مكي نشيم ، مگه هارون مكي و امثال اون از كره ي ديگه اي اومده بودن يا موجودي فراي ما بودن ؟ اگه قرار بود همه فكر تو رو بكنن ، هرگز سيد رضي و سيد مرتضي و كافي و كليني ها سر بلند نمي كردند . |
| ||
|
مهديه : |
زمونه با زمونه فرق مي كنه . |
| ||
|
زينب : |
آره ، زمونه با زمونه فرق مي كنه در زمونه ي اون ها هر كسي در هر جايي جرات آوردن نام امير المومنين ( ع ) رو نداشت ، براي به دست آوردن يك كتاب خطي بايد صدها فرسنگ مسافرت مي كردند و در آخر اگر شانس مي آوردن و اون رو پيدا مي كردن بايد از نون شبشون مي گذشتن تا بتونن بهاي اون رو بپردازن ، آره راس مي گي ، زمونه ي اونها بايد دود چراغ مي خوردي و با گرما و سرما كنار مي اومدي ، زمونه ي اون ها از كولر و بخاري ، آرامش و آسايش امروز خبري نبود ، تو زمونه اون ها با يك ديسكت فشرده بيشتر احاديث شيعه كه به خون دل جمع آوري شدن يك جا در اختيارت نبودن ، [ پس از چند لحظه مكث ] تا كي مي خوايم به نماينده ي خدا روي زمين پشت كنيم ؟! تا كي مي خوايم گوشهامون رو با بهانه هاي مختلف پر كنيم تا صداي هل من ناصر امام زمانمون رو نشنويم [ با بغض و فرياد ] مردم ، به خداي مهدي ، مهدي غريبه ، آقا غريبه ، مولا غريبه . |
| ||
|
بعد از اينكه زينب آخرين جمله ي خود را مي گويد گروه هم خوان شروع به خواندن مناجات مي كنند . |
پي نوشت :
ـ نهج البلاغه ، خطبه ي 97.
ـ داستان سهل بن خراساني :
1ـ بحار ، جلد 47 ، صفحه ي 124 .
2ـ منتهي الامال ، بخش معجزات امام صادق ( ع ) ، صحفه ي 161.
مناجات :
دل بي شكيبه ... مولا غريبه ...
يابن الحسن ... يابن الحسن ... ( 2 )
دل بي شكيبه ... مولا غريبه ...
يابن الحسن ... يابن الحسن ... ( 2 )
من مهدي فاطمه ام ، پشتم خميد از بار غم
با اين هزاران انتظار ، ياران ولي ناچيز و كم
دل بي شكيبه ... مهدي غريبه ...
يابن الحسن ... يابن الحسن .... ( 2 )
دل بي شكيبه ... مهدي غريبه ...
يابن الحسن ... يابن الحسن ... ( 2 )
هستم ميان قتلگاه ، هر روز و شب هر صبح و شام
خون مي چكد از چشم من ، چون اشك چشمم شد تمام
بسته دو دستم
بسته دو دستم
زنداني هستم
زنداني هستم زندان غيبت تا به كي ؟ ( 2 )
شيعه دعا كن ، من را رها كن زندان غيبت تا به كي ؟ ( 2 )
دعا كنيدش
دعا كنيدش
رها كنيدش
رها كنيدش زندان غيبت تا به كي ؟ ( 2 )
بر هم زنيد ياران اين بزم بي صفا را
مجلس صفا ندارد بي يار مجلس آرا
شيعه دعا كن ، او را رها كن زندان غيبت تا به كي ؟ ( 4 )