شب هنگام
شب تاریک و من مست و سحر مست
قدح از دست من افتاد و بشکست
تبانی کرده گویی صبح با شب
که ظلمت از شب کوتاه نگسست
به رسم عشق بازی، کاسه ی دل
به هر سو گشت حیران دست در دست
شرار آن دو چشمت می بَرد دل
بنازم قد رعنا، ناز آن شست
به سان شمع هستم، شعله ی من!
بسوزم من به پایت تا روم پست
یکی دل داشتم من مِی نیالود
تو را دیدم بدادم دامن از دست
تو که جان منی، روح و روانم!
ازل روح مرا با جانت پیوست
قدح از دست من افتاد و بشکست
تبانی کرده گویی صبح با شب
که ظلمت از شب کوتاه نگسست
به رسم عشق بازی، کاسه ی دل
به هر سو گشت حیران دست در دست
شرار آن دو چشمت می بَرد دل
بنازم قد رعنا، ناز آن شست
به سان شمع هستم، شعله ی من!
بسوزم من به پایت تا روم پست
یکی دل داشتم من مِی نیالود
تو را دیدم بدادم دامن از دست
تو که جان منی، روح و روانم!
ازل روح مرا با جانت پیوست
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 14:38 توسط
|