شب هنگام

شب تاریک و من مست و سحر مست
قدح از دست من افتاد و بشکست

تبانی کرده گویی صبح با شب
که ظلمت از شب کوتاه نگسست

به رسم عشق بازی، کاسه ی دل
به هر سو گشت حیران دست در دست

شرار آن دو چشمت می بَرد دل
بنازم قد رعنا، ناز آن شست

به سان شمع هستم، شعله ی من!
بسوزم من به پایت تا روم پست

یکی دل داشتم من مِی نیالود
تو را دیدم بدادم دامن از دست

تو که جان منی، روح و روانم!
ازل روح مرا با جانت پیوست

نابرده رنج

خدا من را به دردت مبتلا کرد

و با مهرت دلم را آشنا کرد



نمی دانی از آن هنگام تا حال

که عشقت با دل زارم چه ها کرد



تمام رازهایم را دو چشمم

به اشک دیده هرشب برملا کرد



قنوت انتظار دست هایم

نماز حاجتم را هم ریا کرد



دعای ندبه های جمعه هایم

نماز جمعه هایم را قضا کرد



فراقت ای گل خوشبوی زهرا

تمام جشن هایم را عزا کرد



طبیب دردهای بی مداوا

شود درد فراقت را دوا کرد؟



شود پهنای این تفتیده دل را

به لطف گوشه چشمت با صفا کرد؟



شود این قلب چون مس را به نامت

چونان یاقوت و فیروز و طلا کرد؟



یقینا چون خزان شد هر بهاری

که دستش دامن سبزت رها کرد



همیشه بارش باران لطفت

ز جمع عاشقان دفع بلا کرد



بدون هیچ رنجی گنج بردم

خدا مهر تو را بر من عطا کرد

چه شاعرانه می شود!

طلوع صبح می پرد دو پلک من برای تو

دلم عجیب می کند هوای تو،هوای تو ...


و بعد از آن دو چشم من پر از خیال می شود

و چکه چکه می کند به راه آشنای تو


اگرچه تا به حال من ندیده ام رخ تو را

ولی چه ساده می رسد به گوش من صدای تو


فضای خانه ی دلم پر از گلاب می شود

همینکه گریه می کنم دوباره پا به پای تو


چه شاعرانه می شود اگر شبی دو چشم من

نگاه خود بیفکند به چشم دلربای تو


سوال بی جواب من پر از نیاز و خواهش است

شود که بوسه ای زنم به خاک سامرای تو ؟!


عجیب غصه ای شده نبودنت میان ما

عجیب قصه ای شده دوباره ماجرای تو

کافی نیست!

برای آمدنت اشک و آه کافی نیست
وجود سی صد و اندی سپاه، کافی نیست

برای آمدنت عشق روزگار ظهور
و وعده های قشنگ رفاه، کافی نیست

هزار سال نگاهت به جاده ی وصل است
هزار سال دو چشمِ به راه، کافی نیست

برای آمدنت ای عزیز مصر وجود
هزار سال نشستن به چاه، کافی نیست

نگاه جمله ی خوبان به راه، اما حیف
برای آمدن تو نگاه، کافی نیست

قنوت های من آقا پر از دعاست ولی
دعای دست منِ روسیاه، کافی نیست

((خودت دعا بکن ای نازنین که برگردی))
دعای امت غرق گناه، کافی نیست

دل بیمار من و درد فراق

بی تو سخت است عزیزم
دل شکسته ست عزیزم
بی تو هر ثانیه گویی
پتک سرد است عزیزم

***

بی تو ساقی پکر است
دل ما دربه در است
بی تو سوسوی نگاهم
به حیاتی دگر است

***

بی نگاهت دل من خون شده است
بر دل پاره شبیخون شده است
گویی از محنتم و درد فراق
چشم غمناک چو کارون شده است

***

بی حضورت چه پریشان شده ام
همچو پروانه ی گریان شده ام
پی دیدار مجدد شبهاست
چو کویری پی باران شده ام

***

گر نفَس هست تو را جان بطلب
زلف و گیسوی پریشان بطلب
هوس و عشق ز تن بیرون کن
لحظه ی دیدن جانان بطلب

زندگی

مقدمه:
"زندگی" در پاسخ به این شعر سروده شده است:

زندگی بافتن یک قالی‌ست
نه همان نقش و نگاری که خودت می‌خواهی
نقشه را اوست که نقش‌اش کرده
تو در این بین فقط می‌بافی
نقشه را خوب ببین
نکند آخر کار
قالی زندگی‌ات را نخرند

زندگی
زندگی چون قالی‌ست
که تو با دست خودت می‌بافی
تار و پودش به یقین کار خداست
لیک نقش‌اش همه جا فعل تو هست
نقشه اش را تو خودت می‌سازی
چرخ مینا همه جا در کار است
دار قالیّ و کلافی رنگین
تار و پود و همه‌ی صورت‌ها
هرچه ابزار که باید باشد
همه در وقت خودش
می‌شود بستر کار.
زین میان صورت‌گر
دست مختار و توانای تو هست.
آزمونی در کار
کارگاهی که به حکمت برپاست
می‌شود کارگهِ قالی تو
تا تو خود نقش چه بر دار زنی
زشت و زیبا
بد و خوب
همه آن طور که در قلب تو هست
همه آن طور که خود می‌خواهی
بی کم و کاست در آن می‌آید؛
پس نگه کن گاهی
خود به نقشی که در آن اندازی
نکند آخِر کار
که ببافی همه را
قالی‌ات را به بهایی نخرند

با احساس ولی نامذهبی...

من ندانم كه چرا فاصله افتاد ز ما ...
دانم اين را كه فقط
در ميان دل من ، آتش عشق تو از خاطره ها محو نخواهد گرديد...
تو به سان گل سوسن ، كه هوايش همگي رنج و محبت ؛
- ز من تنها و غريب –
نتوان يادي كرد...
***
چه خوشان بود ، چه خوش
لحظه‌ي آمدنت هم‌ره باد ، كه تو مي خنديدي
شبنم از تلخي گل مي ناليد.
آن تباهي به روي چون گل تو
چشمك زد...
- آتشي بر دل من ، رندان زد. -
و اقاقي به روي دامن چون سبز بهار
كه به سان هوسي زود گذر
رشد نمود
و تو مي‌خنديدي ...
خنده هايي همه سوز.
خنده هايي همه تلخ .
كاش در چشم شقايق ، باران
اندكي خوش تر بود...
***
ياد آن ثانيه ها...
دلِ تنها و غريب ،
ناز هر تنگْ قفسي از دل سنگ
مي كشاند بر دوش
- تا كه شايد اين بار -
پاي لرزان زد‌ه‌ي ثانيه ها
اندكي لنگ شود
تا كه شايد بشود
لحظه ديدار ، كمي بيشتر از گردش ماه .
و هنوزم كه هنوز
دل من ياد تو را مي‌خواند...
اي سراپا همه خوبي
من نگويم كه زمن ياد بُكُن
يا كه آن خاطره ها را همگي خاك بُكُن
يا كه همچون ليلي ، سينه ات چاك بُكُن
يا مرا در نظرت خار بكن
خواهشم من اين است
بر سر قبر من اما
تو كمي ساز بكن .
اي سراپا همه ناز ،
اي سراپا همه شوق ....
به خدايي كه همين نزديكي است ،
خاطرت در كنار اين دل
جاوِدان خواهد ماند...

آقا نمی دانم که حجم نام زیبایت...

آقا نمی دانم که حجم نام زیبایت،
در پیچ و تاب رقص شعرم جای می گیرد،
یا خودنویسم چله ای باید،
جایی میان آیه های سوره یاسین بنشیند؟
من جمله هایم را
هر روز بعد از ظهر
در کاسه ای از آب زمزم غوطه ور کردم؛
من کاغذم را روزها
در لابلای صفحه های مصحف پاکیزه خواباندم؛
من خودنویسم را
از جوهر بی رنگ باران نگاهت رنگ دادم!
حالا بیا با چشم زیبایت ،
بر سطرهای شعر من بنگر؛
شاید حضور تو ، نگاه تو،
جانی شود در شعر بی جانم.
آقا بیا تا شعر هامان
دیگر لباس غم نپوشند.
آقا بیا تا بیت هامان،
آواز خوشبختی بخوانند...

سروده ی احمد شاملو

چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت آزمون سخت تلخ زنده به گوری
چه بی تاب تو را طلب می کنم
بر پشت سمندی
گوئی
نوزین
که قرارش نیست

و فاصله
تجربه ئی بیهوده است
بوی پیرهنت
این جا
و اکنون

کوه ها در فاصله
سردند
دست
در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید

و به راه اندیشیدن
یاس را
رج می زند

بی نجوای انگشتانت
فقط ...
و جهان از هر سلامی خالی است.

بی تو

هر روز تکرارمی شویم
بی تو
و زنده ماندن
تفریحی رنجبار است
آنگاه که خاطره بی تو ماندن
درلابه لای اشک های یواشکی
رصد می شود

یلدای انتظار

نگاهم کن شب طولانی یلدا

نگاهم با نگاهت ساز نیست امشب

از آن روزی که غیبت را به یلدا کرده ام توصیف



چه طولانی شد این هجران

چه طولانی شد این غیبت

نگاهم با نگاهت ساز نیست امشب



هزاران قصه ی پر غصه در سر دارم از تاریکی و طولانی و غیبت

نگاهم با نگاهت ساز نیست امشب

دلم با قصه هات هم راز نیست امشب

در این طولانی پر ظلمت غیبت

نگاهم با نگاهت ساز نیست امشب



دل خونین حافظ را در حافظ خوانی یلدای غیبت کرده ام تفسیر

دلم با نغمه های بیت بیت هجرت آواز خوبی های انسان کرده ام پرپر

نگاهم با نگاهت ساز نیست امشب





اگر امشب کنارت بغض را با دیده ی گریان

ز کنج سینه ی غم دیده از هجران، عیان کردم

نمی دانم! تو با سوز دل من آشنا هستی؟

تو ای عمر دراز شب!

نگاهم با نگاهت ساز نیست امشب



نگاهت می کنم یلدا

تو شاید منتظر هستی

و شاید در سکوت انتظار این گونه طولانی به پای صبح بنشستی...

نگاهت پس چرا خشک است؟

نگاهم با نگاهت ساز نیست امشب...

دفتر مشق جدید

دفتر مشق سفیدی دیگر عیدی من شده است
هر ورق یک روز است، سطرها ساعاتش
شاید این دفتر آخر باشد
برگ هایش شاید کمتر از یک سال است
امتحان باز شروع خواهد شد
در پس هر صفحه باز سوالی رقم خواهد خورد
که جوابش با ماست
خواه با خوبی ها، خواه با زشتی ها
دفتر عمر ورق خواهد خورد
در پس هر صفحه، درس ها، عبرت ها، آه ها، حسرت ها
ای خدا کاش که در سال جدید دفتری بنویسم صفحاتش پر مهر
پر ز خوبی و صفا، پر ز احسان و گذشت، پر ز پاکی و  نور
ای خدا کاش معلم امسال دلش از دفتر من شاد شود
ای خدا کاش دل پر غم او، با ظهورش ز غم آزاد شود
کاش پشت سر هر صفحه که از دفتر امسال ورق خواهد خورد
بر لبش غنچه ای از خنده شکوفا گردد
کاش اندر پس هر روز که از دفتر امسال به سر می آید
دل خواب آلودی با شمیم مهرش تا ابد بیدار شود

دعای نیمه شبم

لبانم خشک
دستهایم سرد و بی روح
و چشمانم پر از دریای نور اند
و تسبیحی به چشمانم گره خورده
که بندش پاره گردیده
و یک یک،
نرم نرمک،
می چکد بر گونه هایم،
ذکر می گوید برایم

***

خیالم پر کشیده باز
که چشمانم به گیسوی تو افتاده

اين منم يك انسان

اين منم يك انسان،يك صداي خوش كه پي گوش مي گردم
گوشي از شهر هدف، از اهالي بهشت عشق
منم اين كس كه به اين برگ،به اين برگ،به اين كاغذ، به اين انگشتان، به اين خودكار و به خود
پادشاهي و گدايي مي كنم
اين منم تشنه ي ديدن لبخند بر احساس گل سرخ
اين منم تشنه ي نوشيدن يك قطره ي شبنم كه لطافت دارد
در پي دست نوازش؛ كه دلم تاب دهد
در پي گرد و سياهي كه به من و خنده ي من خنده كند
معرفت خوب است
و محبت خوبتر و چرا منزجر از عكس محبت باشيم
مي فروشم رايگان، به يك احساس خوش و به يك لبخند به نياز؛ محبت را
و ز خود ؛ بيگانه
من صدا را پس معناي سخن مي شنوم
و همين آموخت كه محبت آسان است، مثل يك غنچه ي در حال ظهور