من ندانم كه چرا فاصله افتاد ز ما ...
دانم اين را كه فقط
در ميان دل من ، آتش عشق تو از خاطره ها محو نخواهد گرديد...
تو به سان گل سوسن ، كه هوايش همگي رنج و محبت ؛
- ز من تنها و غريب –
نتوان يادي كرد...
***
چه خوشان بود ، چه خوش
لحظه‌ي آمدنت هم‌ره باد ، كه تو مي خنديدي
شبنم از تلخي گل مي ناليد.
آن تباهي به روي چون گل تو
چشمك زد...
- آتشي بر دل من ، رندان زد. -
و اقاقي به روي دامن چون سبز بهار
كه به سان هوسي زود گذر
رشد نمود
و تو مي‌خنديدي ...
خنده هايي همه سوز.
خنده هايي همه تلخ .
كاش در چشم شقايق ، باران
اندكي خوش تر بود...
***
ياد آن ثانيه ها...
دلِ تنها و غريب ،
ناز هر تنگْ قفسي از دل سنگ
مي كشاند بر دوش
- تا كه شايد اين بار -
پاي لرزان زد‌ه‌ي ثانيه ها
اندكي لنگ شود
تا كه شايد بشود
لحظه ديدار ، كمي بيشتر از گردش ماه .
و هنوزم كه هنوز
دل من ياد تو را مي‌خواند...
اي سراپا همه خوبي
من نگويم كه زمن ياد بُكُن
يا كه آن خاطره ها را همگي خاك بُكُن
يا كه همچون ليلي ، سينه ات چاك بُكُن
يا مرا در نظرت خار بكن
خواهشم من اين است
بر سر قبر من اما
تو كمي ساز بكن .
اي سراپا همه ناز ،
اي سراپا همه شوق ....
به خدايي كه همين نزديكي است ،
خاطرت در كنار اين دل
جاوِدان خواهد ماند...