ضمیمه دو

نمایش خواهران یک

 

بسمه‌ي تعالي و بذكر الحجه المنتظر

 

صحنه ي دوم :

 

 

** نور صحنه كم است تا فضا بيشتر حالت قديمي پيدا كند و چراغ داخل تنور هم روشن مي شود و پس از چند لحظه خديجه كه نه ماهه باردار است و صورتش از گرماي هوا عرق كرده با يك ظرف گِلي  كه در آن خمير نان است همراه تكه اي پارچه كه زير ظرف قرار دارد ، وارد صحنه مي شود و به طرف ماكت تنور كه كنار صحنه است مي رود و كنار آن مي نشيند ظرف را زمين مي گذارد ودستمال را كنار ظرف پهن مي كند و شروع به حرف زدن با خود مي كند .  

  خديجه :

  

خديجه بايد قبول كني كه در اين ماه هاي آخر ، انجام كارهاي خانه برايت سخت شده آن هم در اين گرماي هوا   [ با حالت غر] دشوارتر از همه  نان پختن داخل اين تنور . گويي آتش است ، آخ ... كمرم [ بعد در حالي كه لبخند   مي زند فرزندي را كه در شكم دارد مخاطب قرار        مي دهد . ] اي كاش پدرت آنقدر داشت كه يك خدمت كار بياوريم ! [ كه ناگهان كودك لگد مي زند خديجه با شوخي در حالي كه خمير نان را داخل تنور مي گذارد ]  اوخ ...

باشد ، باشد ديگر پشت سر پدرت حرفي نمي زنم ولي به گمانم پسر باشي چون هم لگدهايت مردانه است و هم هواي پدرت را خوب داري ، بايد پس از تو براي خودم يك دختر بياورم كه هم هواي مرا داشته باشد و هم در كارهاي خانه به من كمك كند.  

 

* وقتي مي خواهد قسمتي ديگر از خمير را بردارد تا پهن كند ناگهان صداي كلون در شنيده مي شود .

  صدا :

صداي كلون در .

  خديجه :

آمدم ، آمدم .

 

* اين صداها از پشت صحنه شنيده مي شوند .

   صدا :

صداي باز شدن در .

 

  خديجه :

السلام عليكم .

 

  ام عبدا... :

و عليكم السلام .  

 

  حوريه :

و عليكم السلام همسايه .

 

* در حالي كه حوريه بقچه اي در دست دارد همراه ام عبدا... و خديجه با صورتي عرق كرده وارد صحنه مي شوند .

  حوريه :

همه ي محله را بوي نان تازه برداشته است .

 

  ام عبدا... :

[ با طعنه ] : بوي نان جو .

 

  خديجه :

[ با لبخند ] : چه فرق مي كند مادر ، مهم اين است كه هر دو شكم گرسنه را سير مي كند .

 

  حوريه :

[ با شيطنت ] : به شرط آن كه نسوخته باشد .

 

  خديجه :

آخ ديديد چه شد به كل فراموش كرده بودم كه نان در تنور دارم .

 

*  خديجه مي خواهد به طرف تنور بدود كه ام عبدا... جلويش را مي گيرد .

  ام عبدا... :

[ با لحني تلخ ولي دل سوزانه ] لازم نيست تو با اين وضعت كار كني .

 

* بعد به طرف تنور مي رود و نان جو را از تنور خارج مي كند .

  خديجه :

الحمدا... بركت خدا نسوخت ، بفرمائيد نان تازه الان دو پياله شير هم برايتان مي آورم .

 

  حوريه :

نمي خواهد [ بعد به بقچه اش اشاره مي كند ] ببين چه براي بچه ات آورده ايم .

 

  خديجه :

واي ...

 

*  با هيجان مي نشيند و شروع به باز كردن بقچه مي كند درون بقچه چند لباس نوزاد و قنداق وجود دارد خديجه هر كدام را با هيجان بيرون مي آورد و به سينه مي چسباند و حوريه نيز همراه او خوشحالي مي كند اما خديجه متوجه مي شود مادرش چندان توجهي به آنها نمي كند و تنهابا ديدن هر لباس لبخند كمرنگي بر لبانش نقش مي بندد .

  خديجه :

شما خوش حال نيستيد !؟

 

  ام عبدا... :

[ در حالي كه سعي مي كند ناراحتيش را پنهان كند ]   چرا ، چرا خوش حالم .

 

  خديجه :

تا آنجا كه من ام عبدا... را مي شناسم زن مومنه ايست كه دروغ را نمي شناسد . [ با تعجب ] مادر شما گريه         مي كنيد !؟

 

  ام عبدا... :

[ در حالي كه اشكانش را پاك  مي كند ] نه دخترم ، فقط از اين ناراحتم كه چه بي خود زندگي را بر خود سخت كردي .

 

  خديجه :

[ با عصبانيت ] نه مادر ، به خاطر خدا ديگر اين بحث را شروع نكن او ديگر پدر فرزند من است و مهم تر از آن شما خوب مي دانيد كه من يك تار موي بشير را با خروارها خروار ثروت ديگر خواستگارانم عوض نمي كنم .

 

  ام عبدا... :

[ با عصبانيت ] براي چه ؟

 

  خديجه :

شما خوب مي دانيد ، بارها گفته ام ...

 

  ام عبدا... :

[ با پوزخند ] معرفتش

 

  خديجه :

[ با تاكيد ] : آري معرفتش نسبت به مولايمان علي(ع ) .

 

  ام عبدا... :

[ عصبي ] معرفت ! معرفت ! پس اي كاش ديروز به مسجد مي آمدي تا با گوشهاي خود بشنوي كه مولايمان اميرالمومنين ( ع ) مي خواستند اين مردان با معرفت را به چه قيمتي با ياران معاويه ( لع ) تعويض كنند .

 

  خديجه :

[ با بهت زدگي ] تعويض كنند آن هم با ياران معاويه !؟

 

* حوريه كه تا آن زمان با نگراني به گفتگوي آنها نگاه مي كند ، و گرچه مي خواهد جلو برود و ميانشان را بگيرد ولي به احترام ام عبدا... سكوت كرده است ، وقتي حال پريشان خديجه را مي بيند سعي در آرام كردن ام عبدا... مي كند .

  حوريه :

به خاطر خدا بس كنيد او ديگر از بشير فرزند دارد ، چه فرق مي كند او يار اميرالمومنين ( ع ) است يا يار      معاويه ( لع ) .

 

  خديجه :

 چه فرق مي كند ! چه فرق مي كند ! به خدا تا نگوييد ديروز در مسجد چه اتفاقي افتاد و چرا مولايم              مي خواستند يارانشان را با ياران معاويه ( لع ) تعويض كنند نمي گذارم قدم از اين خانه بيرون بگذاريد .

 

  حوريه :

[ با بغض ] چه مي خواهي بداني جز آن كه پس از شنيدن آن ننگ داري به صورت شويت نگاه كني ، [ با تاكيد ] كاري از دستت ساخته نيست.

 

  خديجه :

به خاطر خدا تا بيش از اين ديوانه نشده ام ، بگوييد ، بگوييد .

 

  ام عبدا... :

[ گويي به خاطر مي آورد ] ديروز كه به مسجد رفتيم پس از اداي نماز اميرالمومنين ( ع ) خطبه خواندند .

 

  حوريه :

ولي گويي مردان مجسمه هايي از سنگ و چوب بيش نبودن.

 

  ام عبدا... :

و تنها در و ديوارها بر تنهايي و غربت مولايمان ناله       مي كردند .

 

  خديجه :

مگر مولايم در آن خطبه چه فرمودند .

 

  حوريه :

از بي وفايي و سستي يارانشان در برابر حقش .

 

  ام عبدا... :

از كوشايي سپاه دشمن در اطاعت فرمان زمامدارشان .

 

  حوريه :

از نا فرماني يارانشان در مقابل فرمان جهاد با دشمن .

 

  ام عبدا... :

 از بي فايده بودن پند و اندرز حضرتش [ با تاكيد و   تمسخر ]  در گوش يارانشان .

 

  حوريه :

حضرت فرمودند :

 

  صدا                         

    و

  نور   

در اينجا افكت صداي حضرت ( صداي مردي كه محكم ، آرام و با صلابت حرف مي زند ) با زمينه اي ناله گونه كه گويي ناله ي در و ديوار است در حالي كه فضا را نوري سبز فرا گرفته پخش مي شود .

 

 * در ميان بيان خطبه ، ام عبدا... و حوريه و خديجه با شنيدن آن آرام در حال گريه و ناله اند .

  افكت :

رهبر شما خداي را اطاعت مي كند و شما با او مخالفت   مي ورزيد ؛ اما زمامدار اهل شام خداي را معصيت مي كند و آن ها وي را اطاعت مي نمايند . به خدا سوگند دوست دارم معاويه شما را با نفرات خود مبادله كند ، همچون مبادله كردن دينار به درهم ، ده نفر از شما را بگيرد و يك نفر از آنها را بمن بدهد ! 

 

 صدا  و  نور

افكت صداي حضرت و نور سبز در اينجا قطع مي شود ولي افكت صداي ناله همچنان پخش مي شود .

 

* خديجه كه تا آن زمان به آرامي ناله مي كند در اينجا صداي ناله خويش را بلند مي كند

  خديجه :

واي بر ما ، خداوندا آيا مولايي مظلوم تر از مولاي ما   وجود دارد كه به امتي چنين نا اهل مبتلا گشته باشد ؟ به خدا قسم كه ما كوفيان به ظاهر گوش داريم ، اما          نمي شنويم . سخن مي گوييم ، اما گنگيم . چشم داريم ، اما كوريم. مردانمان نه به هنگام نبرد ، آزاد مردان صادقند. و نه به هنگام آزمايش ، برادران قابل اعتماد .

 

  حوريه :

مولايمان مردم را مخاطب قرار دادند و فرمودند : دستتان خاك آلود باد !

 

* در اينجا افكت صداي حضرت از ميان صداي حوريه كه مي گويد دستتان خاك      آلود باد پخش مي شود و صداي حوريه محو مي گردد . 

   نور و

    صدا

نور سبز روشن شده و افكت صداي اميرالمومنين ( ع ) پخش مي شود .

 

  افكت :

صداي حضرت همراه با ناله در و ديوار : دستتان خاك آلود باد ! اي مردم شما به شتران بي سارباني مي مانيد كه هرگاه از يك سو جمعشان كنند از طرف ديگر پراكنده     مي گردند . به خدا سوگند شما را چنين مي بينم كه اگر جنگ درگير شود وآتش آن زبانه كشد از گرد فرزند ابوطالب جدا مي شويد .

 

نور  و صدا          

افكت صداي حضرت ( ع ) و نور سبز قطع مي شوند .

 

  خديجه :

[ با اضطراب ] حال بشير با شنيدن اين خطبه چگونه بود ؟ آيا او نيز همچون سنگ و چوب بي صدا و بي تفاوت بود ؟

 

  حوريه :

نه ، او در ميان بت پرستان مجسم كه تنها منافع خود را    مي پرستند نشسته بود ، ولي همراه در و ديوار بر مظلوميت مولايمان مي گريست .

 

  خديجه :

[ با خوش حالي ] مي دانستم ! مي دانستم ، بشير سنگ و چوب نيست ، او به مولايمان اميرالمومنين ( ع ) محبت دارد تا آنجا كه به من مي گفت : اگر فرزندمان پسر باشد نام مولايمان علي ( ع ) را بر او مي گذاريم .

 

  ام عبدا... :

محبتي كه به واسطه ي ترس از دست دادن دنيا از بين برود چگونه محبتي است !؟

 

  خديجه :

ولي ما دنيايي نداريم كه از دست برود ، دنيا و آخرت ما ، تنها مولايمان است و بس .

 

  ام عبدا... :

ديشب كه شويت به منزل آمد او را چگونه يافتي ؟

 

  خديجه :

چگونه يافتمش ! او ... ، او وقتي به خانه آمد ، [ با     تعجب ] خوش حال بود ، حتي برايم  پارچه اي لباسي            هم خريده بود همراه با خرما ، [ با لبخند همراه با شرم ] آخر بشير مي گويد اين روزها خوب بايد خود را تقويت كنم .

 

  ام عبدا... :

حال محبي كه مولايش به او گفته باشد كه حاضر است او را با ياران دشمنش معاوضه كند بايد اينگونه باشد !؟

 

  خديجه :

[ با كلافگي ] شايد ، شايد مولايم پس از خطبه به او بشارت دادند كه او جزء مخاطبان اين خطبه نبوده است .

 

* ام عبدا... به گفته ي خديجه پوزخندي همراه با دلسوزي مي زند و وقتي خديجه پوزخند مادر را به عنوان عدم تاييد سخنانش مي بيند رو به سوي حوريه مي كند تا شايد نظر او متفاوت باشد كه حوريه نيز به تاييد از ام عبدا... با ناراحتي صورتش را بر          مي گرداند .

  خديجه :

نه ، چنين نبوده . [ با عصبانيت ]  اصلا شما از كجا        مي دانيد كه چنين نبوده ؟

 

  حوريه :

[ با دل سوزي ] ما مدتي بيشتر براي انجام مستحبات در مسجد مانديم كه چند نفر بشير را كه هنوز در حال گريه و انابه بود دوره كردند [ با تاكيد ] ما فقط صدايشان را      مي شنيديم .

 

  خديجه :

[ با اضطراب ] چه مي گفتند !؟

 

  ام عبدا... :

برايش از دنيا گفتند .

 

  حوريه :

از زن جوانش كه كودكي در راه دارد .

 

  ام عبدا... :

از پس از مرگش ، از فقر و تنگ دستي خانواده اش      پس از او .

 

  حوريه :

از خواستگاراني كه هنوز چشم بر تو دوخته اند و از  كوتاهي دست بشير از دنيا .

 

 ام عبدا... :

از فرزندش كه به كسي غير از او پدر خواهد گفت .

 

  حوريه :

از اينكه كسي غير از او به ثمر نشستن و داماديش را خواهد ديد .

 

  خديجه :

سبحان ا... ، سبحان ا... ، ديگر بس است ، بشير چگونه پاسخشان را داد [ با تاكيد ] با شمشير !

 

  ام عبدا... :

نه .

 

  خديجه :

[ با عصبانيت ] پس چه كرد ؟

 

  حوريه :

سخنان ايشان را تصديق نمود و به گريه و ‌‌‌‌ انابه اش پايان داد و براي اينكه از فرمان مولايمان سرپيچي كرده            [ با تاكيد ] و به جنگ نرفته است ، خداي را شكر كرد .

 

  خديجه :

[ با بغض و ناله ] وا محمدا ،  به خداي علي ، علي غريبه ، آقا غريبه ، مولا غريبه .

 

* ناگهان خديجه احساس درد مي كند و ام عبدا... حوريه را به دنبال قابله مي فرستد و خودش نيز در حالي كه زير بازوي خديجه را گرفته با گفتن اينكه بايد به اتاق برويم از صحنه خارج مي شوند .